اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (83) وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ (84) وَاجْعَلْنِي مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ (85) وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ (86) وَلاَ تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ (87) يَوْمَ لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ (88) إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ (89) وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ (90) وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ (91)﴾
در صدر اين سورهٴ مباركهٴ «شعراء» آيه سوم فرمود: ﴿لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ﴾ از اينكه گروهي ايمان نياوردند و نميآورند شما متأثّر نباش. در سورههايي كه لسانش لسانس تسلّي و دلداري پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است غالباً قصص انبيا را مطرح ميكند كه انبياي الهي قبل از شما بودند اين مشكلات را داشتند و تحمل كردند و پيروز شدند شما هم با اين مشكلات روبهرو هستيد تحمّل كنيد پيروز ميشويد جريان حضرت موسي و هاروني كه قبلاً ذكر فرمود از همين قبيل است جريان حضرت ابراهيمي كه الآن شروع كرديم كه فرمود: ﴿وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِيمَ﴾ از همين قبيل است داستان برخي از انبياي ديگر(عليهم السلام) را كه ذكر ميفرمايند از همين قبيل است آيه 69 همين سورهٴ «شعراء» كه فرمود: ﴿وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إِبْرَاهِيمَ﴾ از همين جريان است كه شما نگران نباشيد، بالأخره عدّهاي گرفتار حسّاند و محسوس و مشهود براي آنها معيار است و اگر شما اينها را بخواهيد به عالم غيب دعوت بكنيد به دشواري ميفهمند و تحمل ميكنند.
بعد از اينكه استدلال وجود مبارك ابراهيم بر بطلان بتپرستي را ذكر فرمود و براهين حضرت بر توحيد را نقل كرد درخواستهاي آن حضرت را هم ذكر ميكند و جريان معاد را هم تشريح ميكند. بتپرستها با يك ابتهاجي از بتپرستي نام ميبردند وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) كه ﴿قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ مَا تَعْبُدُونَ﴾ آنها گفتند: ﴿نَعْبُدُ أَصْنَاماً﴾ بعد اين جمله را اضافه كردند ﴿فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ﴾[1] يعني ما مرتّب در پيشگاه اين بتها خاضعيم آن جمله اول كه ﴿نَعْبُدُ أَصْنَاماً﴾ كافي بود اما با ابتهاج اين جمله دوم را ذكر كردند كه ﴿فَنَظَلُّ لَهَا عَاكِفِينَ﴾، وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) هم اصل بتپرستي را ابطال كرد و هم استمرار عكوف در برابر آنها را خطر بزرگ اعلام كرد گاهي تعبير اين است كه اينها ضدّ شما هستند[2] گاهي تعبير اين است كه اينها دشمن شما هستند. در سورهٴ «شعراء» كه محلّ بحث است تعبير فرمود: ﴿فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعَالَمِينَ﴾[3] همين بتها عليه بتپرستها در قيامت شهادت ميدهند ﴿يَكْفُرُونَ بِشِرْكِكُمْ﴾[4] و مانند آن در قيامت مطرح است. اگر اينها به ضدّ شما شهادت ميدهند اگر اينها عليه شما سخن ميگويند پس پرستش اينها باطل است و استمرار عكوف و خضوع در برابر اينها زيانبارتر است آنگاه به ذات اقدس الهي عرض كرد: ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً﴾ تمام نعمتهاي الهي, هبه است اين طور نيست كه كسي استحقاق چيزي داشته باشد بگويد ما خودمان زحمت كشيديم تلاش كرديم مستحقّ اين شديم براي اينكه آن توفيق هم باز به نعمت الهي است. آن بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفه كه فرمود: «مِنتك ابتداء»[5] همين است هر چه را ذات اقدس الهي عطا كند نعمت ابتدايي اوست كسي نميتواند بگويد ما خودمان زحمت كشيديم به اينجا رسيديم آن زحمت كشيدن آن قدرت بر زحمت آن توفيق آن ادراك همه اينها نعمتهايي است كه خدا عطا كرده.
آنگاه وجود مبارك حضرت ابراهيم به خدا عرض ميكند به من حكم بده حكمت عطا بكن هم حكمت عملي عطا بكن هم حكمت نظري, هم ادراك صحيح هم تصميم سالم همان كه وجود مبارك حضرت موسي گفت؛ آيه 21 همين سورهٴ مباركهٴ «شعراء» گذشت كه موسي(سلام الله عليه) گفت: ﴿فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ﴾ اينها از خداي سبحان هبه ميخواستند بخششِ حكمت را ميخواستند و خدا هم به اينها حكمت مي داد علمِ صائب و ارادهٴ صالح هر دو حكمت است.
در بحثهاي قبل هم داشتيم كه گاهي خداي سبحان يك مطلب علمي را وحي ميفرستد كه فلان مطلب اين است حكم اين است يا مربوط به اخبار غيب است و اينها يك وقت است اراده, نيّت, اخلاص, تصميم اينها را در قلب القا ميكند اينها وحيِ فعل است نه وحي علم ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَي أُمِّ مُوسَي أَنْ أَرْضِعِيهِ﴾[6] تا پايان, اينها وحي فعل است ﴿أَوْحَيْنَا إِلَي مُوسَي أَنْ أَسْرِ﴾[7] كه شبانه حركت بكن وحي فعل است ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَةِ﴾[8] وحي فعل است گاهي انسان تصميم ميگيرد كه كاري انجام بدهد خيال ميكند اين تصميم خودبهخود پيدا شده يا به دست خودش است اين تصميم اين اراده اين عزم, فيض خاصّ الهي است که از آنجا القا شده گاهي يك مطلب علمي در قلب كسي القا ميشود اين خيال ميكند كه با كوشش خودش به آن رسيده گاهي ارادهٴ صائب و صالح در قلب كسي پيدا ميشود كه فلان كار را بكن اين خيال ميكند خودش اين كار را كرده در حالي كه هم آن علم را فرشتگان رحمت عطا كردند هم اين اراده را فرشتگان حكمت الهي افاضه كردند ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ نه علمِ به حكم نه حكمِ افعال كه فلان چيز واجب است يا فلان چيز، اينكه مادر موسي تصميم ميگيرد اين بچه را در صندوقچهاي بگذارد و صندوقچه را به رود نيل بيندازد اينها اراده است تصميم است اينها كه حكم شرعي نيست كه وحي بفرستد كه فلان چيز واجب است فلان چيز حرام است كه بشود شريعت و وحي تشريعي طلب بكند اينها ارادات و تصميمهاي خاص است كه ذات اقدس الهي در قلوب مؤمنين القا ميكند جامع اينها همان آيه ﴿وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ﴾ است.
آنكه وجود مبارك موساي كليم گفت: ﴿فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً﴾[9] شامل هر دو قسم ميشود، آنچه وجود مبارك ابراهيم در آيه 83 از ذات اقدس الهي مسئلت ميكند ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً﴾ شامل هر دو قسم ميشود، بعد عرض ميكند ﴿وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ ما تاكنون عمل صالح داشتيم اما توفيقي به ما بده كه ما خودمان صالح باشيم. يك وقت انسان جزء ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ است كارِ خوب ميكند حالا يا اين عمل صالح انجام دادن براي او حال است گاهي براي او مَلكه و وصف لازم است گاهي هم نه, مقوّم هويّت اوست كه اين شخص، صالح است نه جزء ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾[10] مادامي كه در مرز ﴿عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾اند يعني كارهاي خوب ميكنند ممكن است اين كار خوب كردن در گوهر ذات ايشان نباشد اما وقتي خود ذات جزء صالحين شد ديگر از ذات صالح جز كار صالح نشأت نميگيرد وجود مبارك ابراهيم از خداي سبحان خواست كه تاكنون توفيقي داديد كه ما عمل صالح انجام ميداديم اكنون توفيقي عطا كن كه گوهر ذات ما صالح بشود كه يقيناً عمل صالح هم از او صادر خواهد شد.
در سه جاي قرآن خداي سبحان فرمود: ﴿إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[11] اينكه عرض كرد ﴿وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾ معلوم ميشود گروهي پيشگام بودند جزء صالحيناند و وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) از خدا درخواست ميكند كه مرا به آنها ملحق بكن. اينكه فرمود: ﴿وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ﴾[12] وجود مبارك ابراهيم پيرو حضرت نوح بود معلوم ميشود يك عدّه پيشگاماني هستند كه جزء صالحيناند و حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) لحوق به آنها را درخواست ميكند؛ آيه 130 سورهٴ مباركهٴ «بقره» اين بود ﴿وَمَن يَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ اين چطور در دنيا جزء صالحين نبود اينكه در آخرت، ابراهيم از صالحين ميشود آنها چه كسانياند؟ مقام شامخ اهل بيت طوري است كه اينها ملحق به آن مقام ميشوند اينها جزء صالحيناند و بسياري از بزرگان رسالت و نبوّت، در قيامت به مقام ولايت اهل بيت(عليهم السلام) ملحق ميشوند. خب پس اينكه در اين چند جا فرمود: ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ نشان ميدهد كه مثلاً هنوز در دنيا آن مرتبه نهايي حاصل نشده.
پرسش...
پاسخ: خب اصطفا هم مراتبي دارد صالح هم مراتبي دارد؛ همان طوري كه درباره مرسلين فرمود: ﴿تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ﴾[13] درباره انبيا فرمود: ﴿لَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَي بَعْضٍ﴾[14] صالحين هم بشرح ايضاً. اين تفصيل، قاطع شركت است براي اينكه در سورهٴ «بقره» آيه 130 فرمود: ﴿وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾ در بخشهاي ديگري هم نظير سورهٴ مباركهٴ «عنبكوت» و مانند آن آنجا هم باز دارد كه اين در آخرت از صالحين است نه اينكه در دنيا از صالحين باشد اين تفصيل كه اين در آخرت از صالحين است و در دنيا چنين وعدهاي نداده معلوم ميشود كه مقام خاصّي است كه ممكن است كسي در مرحله پايينتر در دنيا جزء صالحين باشد ولي از لحاظ مقام برترِ صالحين در آخرت به آنها ملحق بشود.
پرسش...
پاسخ: نه اينكه از راه عمل ملحق بشود بايد اين عقبههاي كئودِ احتضار و برزخ و ساهره قيامت را تحمل بكند تا به آنها برسد. درباره ذريّه مردان صالح هم همين است فرمود: ﴿أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ﴾[15] اين طور نيست كه هر كسي در هر جايي باشد در دنيا هم به آن مقام مي رسد اين طور نيست برخيها بايد اين عقبههاي كئود و اين سختيها و دشواريهاي برزخ و ساهره قيامت و مواقف قيامت و امثال اينها را تحمل بكنند تا شايسته آن فيض باشند اين طور نيست كه هر كسي در هر مرتبهاي كه باشد ميتواند با صالحين محشور بشود اين طور نيست.
پرسش: قيامت ظرف ظهور دنياست.
پاسخ: بله, ظرف ظهور دنياست نه ظرف حدوث اما اين شخص بخواهد آن باطنش ظاهر بشود اين عقبههاي كئود را بايد طي كند؛ اينچنين نيست كه بدون پيمودن اين عقبههاي كئود آن درون ظاهر بشود. يك وقت است كه شخص بدون معطّلي اين مقام را دارد يك وقت است نه, بايد با دشواريهايي به اين مقام برسد. در جريان سورهٴ مباركهٴ «يوسف» گذشت اينكه وجود مبارك يعقوب(سلام الله عليه) با جمله اسميه با تأكيد «إنّ» با ضرس قاطع ميفرمايد: ﴿إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ﴾[16] خب همين يعقوب بود آن هم همين يوسف بود چند كيلومتري كنعان اين بچه را انداختند در چاه اين نديد اما الآن از هشتاد فرسخي به صورت جمليه اسميه ميگويد من بوي يوسف ميشنوم اين مجّاني و آساني به كسي نميدهند ولو يعقوب باشد يك جان كَندن صبر و تحمل و آزمون الهي ميخواهد تا آن شامّه باز بشود بوي هشت پسر را از هشتاد فرسخي بشنود وگرنه اين يعقوب همان يعقوب بود اين يوسف همان يوسف بود چند مترياش در كنعان او را در چاه انداختند خبر نداشت اين طور نيست كه رايگان هر فيضي را به هر كسي بدهند اين تحمل ميخواهد آزمون ميخواهد صبر ميخواهد وقتي كه بليّه و آزمون و اينها شد آن وقت ذات اقدس الهي عطا ميكند ﴿رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ﴾.
پرسش: عرض كرد در دنيا مرا از صالحين قرار بده حكم هم به من بده.
پاسخ: بله, ولي پاسخش اين است كه ﴿وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[17] پاسخش نشان ميدهد كه اين خواسته در دنيا مستجاب نشد در آخرت مستجاب مي شود.
﴿وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾ وجود مبارك ابراهيم(سلام الله عليه) از ذات اقدس الهي مسئلت كرده كه اين توفيقي كه دادي حالا ما جزء انبياي اولواالعزم شديم نام ما ياد ما مكتب ما فراموش نشود اعقاب, نسلهاي آينده بيايند حرف ما را بزنند فكر ما را بگويند دين ما را احيا كنند مرام ما را احيا كنند تا خودم زنده هستم يك زبان صادق داشته باشم هم صدق خبري هم صدق مُخبري, صدق خبري آن است كه گفتههاي من مطابق با واقع باشد صدق مخبري اين است كه بين زبان من و قلب من توافق باشد.
گاهي برخيها صادقِ مخبرياند ولي صدق خبري ندارند كسي راستگوست ولي گزارش دروغي به او دادند اين دروغگو نيست اين يك آدم صادق مطمئنّي است سليمالنفس كسي يك خبر دروغي به او داده ايشان هم نقل كرده يك وقت است كه نه, مخبر يك آدم بدطينت و كاذبي است ـ كه كذب مخبري است ـ خبري را جعل كرده و گفته ولي اتفاقاً درست بود ولي او بدون اينكه از صدق جريان باخبر باشد چيزي را جعل كرده كه فتنه ايجاد كند خودش شده كاذب ولي خبرش صادق است يك وقت هم خبر كاذب است هم مخبر كاذب, كسي عالِم است كه اين گزارش دروغ است اين را هم نقل ميكند هم كذب خبري است هم كذب مخبري يك وقت است كه نه, هم صدق خبري است هم صدق مخبري وجود مبارك ابراهيم صدق خبري و مخبري را از ذات اقدس الهي مسئلت ميكند كه گزارشهاي من مطابق با واقع باشد (يك) لسان من هم مطابق با قلبم باشد (دو) من صادق باشم خبر من هم صدق و ديگران هم سخنگوي من باشند زبان من باشند اگر كسي بعد از قرنها چيزي مينويسد از زبان من, لسان صدق من باشد سخنراني ميكند مطالب مرا به جامعه منتقل ميكند لسان صدق من باشد اين طور نباشد كه ما بعد از مدّتي بميريم ما ميخواهيم بقيّةالله باشيم اين بقيّةالله بودن از بهترين بركاتي است كه انبيا اين را طلب ميكردند همه انبيا بقيّةاللهاند همه ائمه بقيّةاللهاند منتها آن كه گل سرسبد است و قلّه همه اينهاست و كلّ جهان را اداره ميكند وجود مبارك حضرت حجّت است وگرنه بقيّةالله بودن سِمت و صفت انبياي الهي است ائمه الهي است و به دنبال آنها علما بقيّةاللهاند شما ميبينيد در قرآن كريم وقتي از شعيب سخن به ميان ميآيد گفته بود كه ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ﴾[18] وقتي از علما و دانشمندان قرآن سخن به ميان ميآورد ميفرمايد اين علما كه ﴿أُولُوا بَقِيَّةٍ﴾اند چرا جلوي مردم را نميگيرند ﴿أُولُوا بَقِيَّةٍ﴾ مثل ﴿أُولُوا الْأَلْبَابِ﴾ مثل «اولوا الأبصار» مثل «اولوا العقول» يعني صاحبان بقا, تعبير ﴿أُولُوا بَقِيَّةٍ﴾ اگر از بقيّةالله سنگينتر نباشد كمتر نيست. در سورهٴ مباركهٴ «هود» هم جريان شعيب گذشت كه او فرمود: ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ﴾ هم درباره عالمان دين تعبير شده است كه چرا اولوا بقيّه جلوي فساد را نگرفتند. درباره خود حضرت شعيب آيه 86 سورهٴ «هود» اين بود كه ﴿بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ﴾. در همان سورهٴ مباركهٴ «هود» آيه 116 اين است ﴿فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ﴾ چرا علما جلوي فساد را نگرفتند ميدانيد سخنراني ده درصد اثر دارد كتاب نوشتن تفسير گفتن فلسفه گفتن فقه گفتن فتوا گفتن بيست درصد اثر دارد عمل, عمل, عمل اين ﴿جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾[19] چند هزار روحاني الآن در اين مملكت هستند ديگر چند هزار چراغ خب كشور را نوراني ميكند اينها بقيّةاللهاند, بقيّةالله يعني كسي كه دين را نگه دارد دين كه با حرف نگه داشته نميشود اين مردم جاني دارند كه نورپذير است هر جا نور ببينند به دنبالش راه ميافتند هر چقدر هم شقيّ باشند وقتي لطافت عمل ببينند يقيناً برميگردند فرمود چرا اين بقيّةالله ها مردم را اداره نكردند چرا يك عدّه بقيّةالله نبودند چرا ﴿أُولُوا بَقِيَّةٍ﴾ نبودند نه يعني چرا درس نخواندند مجتهد نشدند حكيم نشدند مرجع نشدند اينها آسان است به دليل اينكه خيلي از آقايان هستند ديگر آدم چهل پنجاه سال زحمت ميكشد ميشود فيلسوف مفسّر حكيم مرجع چه اينكه خيليها اين طورند اما بقيّةالله شدن جان كندن ميخواهد فرمود چرا يك عدّه بقيّةالله نشدند كه جلوي فساد را بگيرند ﴿فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ﴾ خب اگر اولوابقيّه باشند بقيّةالله باشند كه جلوي فساد را ميگيرند ديگر خدا بقيّةالله ميخواهد بالأخره و علما بقيّةاللهاند اينكه فرمود چرا يك عدّه بقيّةالله نشدند معلوم ميشود بقيّةالله شدني نيست ديگر.
پس آنها كه قلّهاند بالاصالهاند آن سِمتهاي خاص را دارند آنها البته ﴿اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ﴾[20] نبوّته، خلافته، امامته آن مخصوص انسانهاي معصوم است اما شاگردانشان همين طور ديگر ماء مَعين چطور است ذيل اين آيه ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾[21] آنجا رواياتش ملاحظه بفرماييد ماء معين چه كسي است يكي از القاب وجود مبارك حضرت حجّت(سلام الله عليه) ماء معين است[22]، خب اينكه مخصوص حضرت نيست عالِم دين را ميگويند ماء معين منتها او درياست اينها يك نهر كوچكاند به آن دريا وصلاند ماء معين آبي است كه «تراه العيون و تناله الدلاء» آبي كه چشم آن را ببيند دلو به آن برسد اين را ميگويند ماء معين، آبي كه در زيرزمين است و ذخيره است كه نه چشم آن را ميبيند نه دسترس كسي است كه آب معين نيست فرمود اگر شما بيراهه رفتيد اين چشمهها و قناتها و چاههايي كه ماء معين است چشم شما ميبيند در دسترس شماست اگر ما به اينها بگوييم قدري پايينتر برويد چند كيلومتر پايينتر برويد اگر ـ معاذ الله ـ قهر خدا طوري بشود كه اين نفت و گاز را بگويد چند كيلومتر پايينتر برويد خب اين كشور ميشود كشور فلاكتزده ديگر ﴿قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً﴾ اگر اين آبها فرو برود چند متري پايينتر برود كه دستگاه صنعت نتواند استخراج كند ﴿فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾ اين ماء معين يكي از القاب وجود مبارك حجّت(سلام الله عليه) است عالمان دين را هم ميگويند ماء معين منتها يك وقت كسي درياست يك وقت چشمهاي است كه از آن دريا گرفته شده يك نهر كوچكي است كه از آن دريا گرفته شده ماء معين اين طور است بقيّةالله اين طور است.
فرمود چرا بقيّةالله نشديد كه جلوي فساد را بگيريد وگرنه امر به معروف و نهي از منكر كه فراوان است كه فرمود: ﴿وَلِتَكُن مِنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلي الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ﴾,[23] ﴿الَّذِينَ إِن مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاَةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ﴾[24] اما آن كه ميتواند قطب امر به معروف و نهي از منكر بشود بقيّةالله است هر عالمي هم بقيّةالله نيست مردم حرف هر كسي را هم گوش نميدهند اين حواسمان جمع باشد. ﴿أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْضِ إِلَّا قَلِيلاً مِمَّنْ أَنْجَيْنَا مِنْهُمْ﴾[25] خب پس ﴿اُولُوا بَقِيَّهٍ﴾ اين است.
وجود مبارك ابراهيم عرض ميكند مرا بقيّةالله بكن خدايا هزارها سال, صدها سال كمتر و بيشتر بيايند حرف مرا بزنند مكتب مرا پيروی کنند كتاب مرا بنويسند ﴿وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾ الآن هم ما ميگوييم «قال ابراهيم(سلام الله عليه) كذا» الآن روزانه حداقل بيش از ده هزار نفر ميگويند شهيد(رحمه الله) چنين فرمود, علامه(رحمه الله) چنين فرمود, شيخ طوسي(رحمه الله) چنين فرمود اينها بقيّةاللهاند ديگر اينها ﴿لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾اند ديگر, يك عدّه هم قبل از مرگ مردهاند. در بيانات نوراني حضرت امير در نهجالبلاغه هست كه «فالصورةُ صورةُ انسانٍ و القلبُ قلبُ حيوانٍ... و ذلك ميّت الأحياء»[26] اين يك جنازه عمودي است بعد ميشود جنازه افقي؛ اين در زندهها هست ولي مرده است «و ذلك ميّت الأحياء» خب خيلي فرق است آن راه هم ميشود رفت ديگر اينچنين نيست كه اين راه، مخصوص انبيا باشد البته آن بالايش آن ارفعش آن قلّهاش براي اينهاست. عرض كرد ﴿وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾ اين دعاي همه ما هم بايد باشد هم اين جملهها را بگوييم و هم راهمان اين باشد ﴿وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾ كه ما فراموش نشويم ﴿وَاجْعَلْنِي مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ﴾.
سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) بيان لطيفي دارند كه نعمت در قرآن كريم دو قسم است يك وقت نعمت مقيّد است نعمت مضاف است مثل نعمت ارض نعمت شمس نعمت روزي نعمت سلامت, يك وقت نعمت، مطلق است نعمت عندالاطلاق نعمت ولايت است[27] اينجا هم كه دارد ﴿وَاجْعَلْنِي مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ﴾ همان نعمت ولايت است آنجا كه اولياي تو آنجا سهم دارند مرا جزء وارثان آنجا قرار بده.
در بحثهاي ميراث هم گذشت كه ميراث يك وقت ميراث مادّي است در ميراث مادّي مرگ مورِّث شرط است تا مورّث نميرد چيزي به وارث نميرسد. در ميراثهاي معنوي تا وارث ـ تا وارث يعني تا وارث ـ نميرد چيزي به او نميدهند اين «مُوتوا قبل أن تَموتوا» براي ارث معنوي است اگر گفتند: «إنّ العلماء وَرثةُ الأنبياء»[28] آن عالِمي وارث انبيا ميشود كه اين «مُوتوا قبل أن تَموتوا»[29] را عمل بكند اين مال نيست كه منتظر باشد كسي بميرد تا به او برسد اين يک علم است؛ تا با موت ارادي اين وارث نميرد چيزي از مورّث به او نميرسد در ذيل آيه ﴿لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾[30] آنجا يك روايت نوراني از وجود مبارك امام صادق(سلام الله عليه) است كه فرمود: «نحن النَّعيم»[31] امامت, نعمت است ولايت, نعمت است. خب اينكه عرض ميكند ﴿وَاجْعَلْنِي مِن وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ﴾ ناظر به آن است. اينكه عرض كرد ﴿وَاجْعَل لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ﴾ ناظر به آن است بعد نسبت به عموي خودش هم طلب مغفرت ميكند چون به او وعده داد موقع خداحافظي گفت حالا كه برهان در شما اثر نكرد من اميدوارم براي شما از خدا طلب مغفرت بكنم كه عرض كرد ﴿وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ﴾ بعد از اينكه معلوم شد عمويش قابل هدايت نيست يعني كفر را بر ايمان ترجيح داد و ذات اقدس الهي فرمود حق نداريد براي كفار طلب مغفرت بكنيد ﴿فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾[32].
بنابراين چند مرحله وجود مبارك ابراهيم با عمويش داشت يكي استدلال بود يكي موقع خداحافظي گفت ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ﴾[33] وعده درخواست مغفرت بود, يكي درخواست مغفرت بود, يكي هم بعد از اينكه روشن شد او كافر است و مغفرتپذير نيست ديگر ﴿تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾ اين براي آن مقطع وسطي است كه عرض كرد ﴿وَاغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كَانَ مِنَ الضَّالِّينَ﴾ اما در بخشهايي دارد ﴿فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ﴾[34].
عمده اين مسئله قيامت است كه وجود مبارك ابراهيم اين را شرح ميدهد كه عرض ميكند ﴿وَلاَ تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ﴾ ما را در قيامت رسوا نكن. جريان قيامت يك كار آساني نيست مهمترين عامل تربيتي مسئله قيامت است مسئله توحيد درست است اهمّ مطالب است اما مسئله توحيد اگر مسئله معاد نباشد سازندگي ندارد شما ميبينيد غالب مشركين حجاز و غير حجاز خدا را به عنوان واجبالوجود قبول داشتند (يك) در وجوبِ وجود شريك قائل نبودند (دو) در خالقيّت مطلق هم شريك قائل نبودند (سه) در ربوبيّت مطلق هم موحّد بودند؛ ميگفتند دوتا ربّالعالمين نداريم (چهار) اما در ارباب متفرّقه مشرك بودند ميگفتند حيات ما, ممات ما, ضرر ما, نفع ما, زمين ما, كشاورزي ما, دامداري ما, دريا و صحراي ما به اين بتها وابسته است؛ خدا را ربّالأرباب ميپنداشتند الهالآلهه ميپنداشتند دربارهٴ الهالآلهه و ربّالأرباب مشرك نبودند اما اين كارها را به ارباب متفرّقه ميسپردند تمام خطر از اينجا شروع شده بود بعد منكر معاد بودند ميگفتند انسان با مردن ميپوسد، دين آمده بگويد كه شما با مردن از پوست به در ميآييد تمام مشكلات اخلاقي جوامع در اثر انكار معاد يا غفلت از معاد است آدم اگر بداند عمل, زنده است و دامنگير انسان ميشود و انسان مسئول است خب يك قرنطينه است براي او, دست به هر كاري نميزند چون هر لحظهاي احتمال مرگ است (يك) و اين عمل دامنگير اوست (دو).
برهان وجود مبارك حضرت ابراهيم اين است كه خدايا آن روز, روز پرخطري است براي اينكه ما هستيم جسم داريم روح داريم تمام نيازهاي ما هست. ما مسكن ميخواهيم غذا ميخواهيم لباس ميخواهيم همه نيازهاي ما هست. در دنيا نيازها را با يكي از دو عامل برطرف ميكنيم يا با ضابطه يا با رابطه يا با خريد و فروش و اجاره و عقود اسلامي يا با رابطه كسي پدر كسي است كسي پسر كسي است كسي رَحِم كسي است كسي دوست كسي است بالأخره مشكلات دنيا با أحدالأمرين حل است ديگر اگر كسي كودك است پدر او را اداره ميكند اگر سالمند است پسر او را اداره ميكند نيازهاي دنيا با أحدالعاملين برطرف ميشود يا ضوابط يا روابط. در قيامت همه اين نيازها هست (يك) ضابطه نيست (دو) رابطه نيست (سه) انسان نيازهايش را بايد از چه راه تأمين كند بايد از اينجا ببرد (چهار) فرمود: ﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾[35] اين بيع ناظر به اصل اقتصاد است خُلّت يعني خليل و دوست و رابطه كه بالأخره پدري پسري هست رحامت است و مانند آن. در آنجا بالقول المطلق جا براي خريد و فروش نيست يعني جا براي ضابطه نيست كه كسي اجاره كند يا چيزي را بخرد چيزي را بفروشد جا براي رابطه هم نيست براي اينكه همه از خاك برميخيزد كسي پدر كسي نيست كسي پسر كسي نيست چنين عالمي را اگر آدم باور بكند خب مواظب گفتار خودش است ديگر.
وجود مبارك ابراهيم حضرت كرد آن روز, روز رسوايي است براي اينكه همه ما با همه اين خصوصيّات محشور ميشويم اين طور نيست كه احتياجاتمان كم بشود ما مسكن ميخواهيم لباس ميخواهيم غذا ميخواهيم تشنهايم آب ميخواهيم همه نيازها هست خصوصيات روحي فضايل روحي ملكات روحي به آنها هم نيازمنديم ما با انبوهي از نيازها وارد ميشويم آنجا هم هيچ خبري نيست اگر روزي است كه به نحو نفي جنس بيان شده ﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾ اصلاً خبر خريد و فروش نيست ﴿كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً﴾[36] جمع هستند ولي اجتماع در كار نيست آنكه در سورهٴ مباركهٴ «واقعه» دارد اين است كه ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾[37] اما ﴿كُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً﴾ جمع هستند اما اجتماعي در كار نيست تعاوني در كار نيست كسي مشكل كسي را حل كند نيست هر كسي مهمان سفره خودش است به خداي سبحان عرض كرد ﴿وَلاَ تُخْزِنِي يَوْمَ يُبْعَثُونَ﴾ براي اينكه آن روز [مال و بنون نفعي ندارند] اين سالبه به انتفاء موضوع است ﴿يَوْمَ لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ﴾ يعني نه ضابطه است نه رابطه، نه اينكه مال هست و به درد كسي نميخورد اينجا جاي تجارت نيست اين ﴿بَنُونَ﴾ مثال است آن ﴿مَالٌ﴾ هم مثال است اينها تمثيل است نه تعيين ﴿لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلا بَنُونَ﴾ و لا اخوان و لا أخوات و لا آباء و لا امّهات و لا أجداد و لا جدّات, لا مال و لا أرض و لا ضياء و لا عِقار و لا كذا و لا كذا همان طوري كه ﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾[38] دو عنوان است براي ضابطه و رابطه اينجا هم دو عنوان است براي ضابطه و رابطه نه اينكه حالا مال اثر ندارد ولي رابطه اثر دارد سفارش اثر دارد تقاضا اثر دارد نه اينچنين نيست هيچ چيزي اثر ندارد هر كسي هم تنها ميآيد ﴿يَوْمَ لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ﴾ اين خطاب چقدر شيرين است.
ميبينيد گاهي آن منقطع بودن به مراتب بالاتر از متّصل بودن است البته در تفسيرهاي ديگر هم هست اما سيدناالاستاد(رضوان الله عليه) در الميزان اينها را خوب پرورانده اين را به عنوان يك حكم كليدي مطرح كردند ذات اقدس الهي گاهي اصلاً نظم را به هم ميزند براي برقراري نظم; ميبينيد گاهي سخن از وصف است گاهي سخن از فعل است اما موصوف را استثنا ميكند عامل را استثنا ميكند ﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ﴾[39] خب اين به حسب ظاهر مطابق با قوانين ادب نيست شما داريد بِرّ را معنا ميكنيد اما چرا بارّ را استثنا ميكنيد ميگوييد لكن خوبي، كسي است كه خب نبايد بگوييد خوبي كسي است كه بايد بگوييد خوبي، عدل است ﴿لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ﴾ وقتي به زمخشري و امثال زمخشري مراجعه ميكنيد ميبينيد ميگويد يا اينجا مضاف محذوف است يا آنجا مضاف محذوف است ﴿لكِنَّ الْبِرَّ مَن آمَنَ﴾ يعني «لكن صاحب البرّ مَن آمن» يا نه, ﴿لكِنَّ الْبِرَّ مَن آمَنَ﴾ يعني «لكن البرّ بِرّ مَن آمن»[40] اين كوششِ بيجايي است كه آن بزرگان دارند.
مرحوم علامه فرمودند خودت را به زحمت نينداز نه مضافي محذوف است نه چيز ديگري قرآن كه نميخواهد نيكي را معرفي كند قرآن ميخواهد نيكان را بپروراند شما حالا بيا اوصاف را مشخص بكن, اوصاف را مشخص بكني يك كتاب تئوري است قرآن ميخواهد بارّ بپروراند نه بِرّ را معنا كند[41] ﴿وَلكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ﴾ از اين تعبيرات فراوان است يكي از مشابه آن تعبيرات همين محلّ بحث است فرمود: ﴿لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ﴾ بايد ميفرمود الاّ عمل صالح اما الاّ عمل صالح نفرمود, فرمود: ﴿إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ ما انسان صالح ميخواهيم ما ميخواهيم انسان صالح بپرورانيم نه بگوييم عمل صالح چيز خوبي است اين ميشود تئوري ﴿لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ﴾ وقتي به كشّاف و اينها ميدهيد ميگويد الاّ عمل كسي كه ﴿أَتَي اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ ايشان ميگويند نه خير, قرآن نميخواهد بگويد كه عمل صالح خوب است ميگويد من آدم خوب ميخواهم اين يك راه كليدي است ﴿يَوْمَ لاَ يَنفَعُ مَالٌ وَلاَ بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ﴾ با قلب سليم بيايد. اين شخص، همه نعمتها در اختيار اوست هر چه بخواهد هست مشكل ديگران را هم ميتواند حل كند به اذن خدا البته ﴿إِلَّا مَنْ أَتَي اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ﴾ درباره اينها فرمود بهشت نقد است جلوي دستش است زُلفا يعني تقرّب ﴿وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ﴾ يعني نزديك شد در سورهٴ مباركهٴ «ق» دارد كه نزديك است دور هم نيست ﴿وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ آنجا كلمه ﴿غَيْرَ بَعِيدٍ﴾ هم دارد؛ آيه 31 سورهٴ «ق» اين است كه ﴿وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ﴾ اين همين كه چشم را بست در بهشت است خيليها معطّلي برزخ ندارند آنها كه جزء اوساطاند در برزخ مشكل دارند ذيل اين آيه كه روز قيامت ﴿خمسين أَلْفَ سَنَةٍ﴾ است كسي از وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) سؤال كرد كه «ما أطول هذا اليوم» خيلي روز طولاني است يك روز پنجاه هزار سال؟ فرمود: «والذي نفس محمد بيده» قسم به ذات كسي كه جانم در دست اوست اين پنجاه هزار سال براي كسي كه مؤمنِ صالح باشد كوتاهتر از [زمان اقامه] صلات مكتوبه است[42] يك نماز ظهر انسان با تمام مستحبّاتش اقامه كند خيلي هم طول بكشد ده, پانزده دقيقه ميشود فرمود اين پنجاه هزار سال براي مؤمنين صالح ده, پانزده دقيقه است اين براي چه معطّل بشود اين معطّلي ندارد, اين ﴿أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ (يك) ﴿غَيْرَ بَعِيدٍ﴾ (دو) نزديك است دَمِ دستش است ﴿وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ ٭ هذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفِيظٍ ٭ مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَجَاءَ بِقَلْبٍ مُنِيبٍ﴾[43] پس آنكه در سورهٴ مباركهٴ «ق» آمده است تأكيد شده است كه ﴿أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ﴾ اينجا دارد كه ﴿أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ﴾ ديگر ﴿غَيْرَ بَعِيدٍ﴾ را البته ندارد ولي از آن طرف ﴿وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغَاوِينَ﴾ «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا».
«و الحمد لله ربّ العالمين»
[1] . سورهٴ شعراء, آيات 70 و 71.
[2] . سورهٴ مريم, آيهٴ 82.
[3] . سورهٴ شعراء, آيهٴ 77.
[4] . سورهٴ فاطر, آيهٴ 14.
[5] . الصحيفة السجادية, دعاي 45.
[6] . سورهٴ قصص, آيهٴ 7.
[7] . سورهٴ طه, آيهٴ 77; سورهٴ شعراء, آيهٴ 52.
[8] . سورهٴ انبياء, آيهٴ 73.
[9] . سورهٴ شعراء, آيهٴ 21.
[10] . سورهٴ بقره, آيهٴ 25.
[11] . سورهٴ بقره, آيهٴ 130; سورهٴ نحل, آيهٴ 122; سورهٴ عنكبوت, آيهٴ 27.
[12] . سورهٴ صافات, آيهٴ 83.
[13] . سورهٴ بقره, آيهٴ 253.
[14] . سورهٴ اسراء, آيهٴ 55.
[15] . سورهٴ طور, آيهٴ 21.
[16] . سورهٴ يوسف, آيهٴ 94.
[17] . سورهٴ بقره, آيهٴ 130; سورهٴ نحل, آيهٴ 122; سورهٴ عنكبوت, آيهٴ 27.
[18] . سورهٴ هود, آيهٴ 86.
[19] . سورهٴ انعام, آيهٴ 122.
[20] . سورهٴ انعام, آيهٴ 124.
[21] . سورهٴ ملك, آيهٴ 30.
[22] . الكافي, ج1, ص340; كمالالدين, ج1, ص326.
[23] . سورهٴ آلعمران, آيهٴ 104.
[24] . سورهٴ حج, آيهٴ 41.
[25] . سورهٴ هود, آيهٴ 116.
[26] . نهجالبلاغه, خطبهٴ 87.
[27] . ر.ك: الميزان, ج4, ص62.
[28] . الكافي, ج1, ص32.
[29] . بحارالأنوار, ج69, ص59; تفسير المحيط الأعظم, ج1, ص59.
[30] . سورهٴ تكاثر, آيهٴ 8.
[31] . بحارالأنوار, ج24, ص52; شواهد التنزيل, ج2, ص476.
[32] . سورهٴ توبه, آيهٴ 114.
[33] . سورهٴ مريم, آيهٴ 47.
2 .سورهٴ توبه, آيهٴ 114.
[35] . سورهٴ بقره, آيهٴ 254.
[36] . سورهٴ مريم, آيهٴ 95.
[37] . سورهٴ واقعه, آيات 49 و 50.
[38] . سورهٴ بقره, آيهٴ 254.
[39] . سورهٴ بقره, آيهٴ 177.
[40] . الكشاف, ج1, ص218.
[41] . ر.ك: الميزان, ج1, ص428.
1.مجمع البيان،ج10،ص531.
[43] . سورهٴ ق, آيات 31 ـ 33.