25 03 2010 12790161 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1389/01/05)

دانلود فایل صوتی

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ وَ الصَّلَاة وَ السَّلامُ عَلَی ‏جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِين‏ سَيَّمَا خَاتَمِهِم وَ أَفَضَلِهِم مُحَمَّد صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأطْيَبِينَ الأَنْجَبين ‏سَيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّه فِي الْعالَمِين بِهِمْ نَتَوَلَّی‏ وَ مِنْ أَعْدَائِهِم‏ نَتَبَرَّأ إِلَی اللَّه».

مقدم شما مهمانان بزرگوار و زائران حرم مطهر کريمه اهل بيت(سلام الله عليها) و همچنين فضلاي حوزه و دانشجويان دانشگاه را گرامي مي­داريم. از ذات أقدس الهي مسئلت مي­کنيم که اين سال را براي همه خير و رحمت و برکت قرار بدهد!

قبل از اينکه چند جمله از کلمات نوراني نهج­البلاغه اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) مطرح بشود يک جمله کوتاهي درباره سال نو به عرض برسد تا مناسب با بحث ما باشد. ما وقتي مي­بينيم زمين يک مرتبه به دور آفتاب مي­گردد مي­گوييم سال نو شده است، سال جديد شده است، الآن که 1389 هجري شمسي است; يعني از زمان هجرت رسول خدا (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) تا الآن 1389 بار زمين به دور آفتاب گشت. پس وقتي سال نو مي­شود يعني يک مرتبه زمين به دور آفتاب گشت، اين معناي سال نو است و ما عمر خود را برابر با حرکت زمين تطبيق مي­کنيم; مثلاً اگر کسي بيست سال دارد; يعني بيست مرتبه زمين به دور آفتاب گشت. اين معنا بازگشت آن به آن است که ما که روي زمين زندگي مي­کنيم حرکت زمين را به حساب خودمان مي­آوريم، او به دور آفتاب گشت و عمر آن زياد شد. وقتي عمرمان کامل مي­شود و زياد مي­شود که به دور شمس حقيقت بگرديم ما هم حرکت بکنيم ما براي هم شمسي مشخص شده قمري مشخص شده گفتند: ﴿وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا ٭ وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا[1] شمس، شمس نبوت است قمر، قمر ولايت است ما هم به دستور ذات أقدس الهي پيغمبري داريم و امامي داريم اگر به دور اينها گشتيم تابع اينها بوديم, بيست مطلب علمي فهميديم, بيست کار مُثبت کرديم، بيست تا کتاب نوشتيم, بيست تا مقاله نوشتيم بيست کار خير کرديم, بيست سال مي­شويم وگرنه زمين به دور آفتاب حرکت مي­کند عمرمان زياد ­شود يعني چه! اين معناي‌ آن احتساب حرکت ديگري به حساب خود است, اگر چيزي ساکن بود که عمرش زياد نمي­شود. اگر موجودي حرکت کرد; اين شخص در مدت بيست سال بيست تا قدم برداشت بيست تا کار علمي کرد بيست تا کار خير کرد بيست ساله مي­شود. اينکه مي­بينيد بعضي‌ها کودک هفتاد ساله يا هشتاد ساله هستند به همين مناسبت است; يعني سن به هشتاد سالگي رسيد ولي او هشت تا کار مثبت نکرد, هشت تا کتاب ننوشت, هشت تا مقاله ننوشت, هشت تا قدم خير بر نداشت. او کودک هشتاد ساله است. بنابراين ما اگر خواستيم شناسنامه بگيريم بايد بدانيم زمان چه کسي است؟ زمين چه کسي است؟ فرزند چه کسي است؟ به ما هم گفتند اگر شما هم به دور آفتاب گشتيد عمرتان اضافه مي­شود.

ما يک شناسنامه طبيعي داريم وقتي به دنيا آمديم مي­آورند در ثبت احوال مي­گويند پدر فلان کس، مادر فلان کس اين شناسنامه در اختيار ما نيست، هر کسي پدري دارد مادري دارد و يک شناسنامه اختياري و انساني داريم، به ما گفتند وقتي بالغ شدي، عاقل شدي, پدر خودت را خودت انتخاب بکن، مادر خودت را خودت انتخاب بکن; اين باعث تکامل ماست. آن پدر و مادر طبيعي هر کس هستند هستند، اما وجود مبارک پيغمبر (عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود: «أَنَا وَ عَليٌّ أَبَوَا هَذَهِ الاُمَّة»[2] فرمود من و علي ­بن ­ابي‌طالب شما را به عنوان فرزندي قبول داريم, بيايد بچه­هاي ما بشويد. اگر کسي فرزند علي ­بن­ ابي‌طالب شد قهراً مادرش هم فاطمه زهرا مي­شود; اين مي‌گويند. پدر و مادر انتخابي، پس ما يک پدر و مادر طبيعي داريم که در شناسنامه­هاي ما هست آن ديگر دست ما نيست. يک پدر و مادر انتخابي داريم که گفتند ما شما را به عنوان فرزندي قبول داريم بيايد بچه­هاي ما بشويد اين راه دارد.

پس ما يک عمر داريم که بايد خودمان انتخاب بکنيم, يک پدر و مادر داريم که خودمان بايد انتخاب بکنيم; نکرديم ما را مي­گردانند; يعني کسي که در زمين هست بيست مرتبه که زمين دور آفتاب بگردد اين آقا شناسنامه­اش مي­شود بيست ساله، اين بيست سال نشد زمين بيست مرتبه حرکت کرد نه او. پس ما يک پدر و مادر طبيعي داريم که در اختيار ما نيست، يک پدر و مادر انتخابي داريم که کمال ما در آن است. يک عمر طبيعي داريم که در اختيار ما نيست و کمال ما نيست و يک عمر اساسي داريم که کمال ماست. عباس عموي پيغمبر بود، سن‌اش از او بيشتر بود از عباس سؤال کردند: «انت اکبر ام رسول الله»؟ تو بزرگ‌تر هستی يا پيغمبر؟ گفت «هو اکبر و انا أسن» او بزرگ‌تر است ولي سن من بيشتر است; يعني اگر کسي بخواهد عمر حقيقي را حساب بکند, حرف عباس در مي­آيد; مي­گويد پيغمبر از من بزرگ‌تر است; ولي سنّ من بيشتر است: «هو اکبر و انا أسن».[3] اين چند جمله به مناسبت سال جديد بود که ما هم مواظب باشيم عمر ما را خودمان تعيين کنيم نه زمين بگردد عمرمان زياد بشود. هم پدر و مادر خود را خودمان انتخاب بکنيم, ما مي­توانيم بچه پيغمبر باشيم. درست است آن سيادت که حکم فقهي دارد براي فرزندان نسَبي آن حضرت است; اما کرامت حساب ديگري دارد. آدم مي‌تواند فرزند علي بن ­ابي­طالب باشد فرزند فاطمه زهرا باشد (عليهم آلاف التحية و الثناء).

بحث‌هاي نهج­البلاغه به کلام 223 رسيد. فرمايش وجود مبارک حضرت امير (سلام الله عليه) گاهي به صورت خطبه است, گاهي به صورت کلام است, گاهي به صورت نامه است و مرحوم سيد رضي (رضوان الله عليه) هم گاهي خطبه­ها را تقطيع مي­کند; مثلاً خطبه­اي که دو صفحه است, چند سطر را نقل مي­کند يا نامه­اي که خيلي مفصل است چند سطر را نقل مي­کند. گاهي کلمات حضرت را «بتمامه» نقل مي­کند. اين خطبه 223 مثل 222 و 221 تقريباً تمام آنچه وجود مبارک حضرت امير فرمود را ايشان نقل کردند؛ حضرت مطابق کلام 221 آيه مبارکه ﴿أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ٭ حَتَّي زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ[4] را که قرائت فرمودند يک بيان نوراني داشتند که همه آن بيان را مرحوم سيد رضي آورد و همچنين بعد از اينکه ﴿يُسَبّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصَالِ ٭ رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ﴾[5] را قرائت فرمودند، يک بيان نوراني داشتند که همه آن بيان در نهج­البلاغه آمده و در کلام 223 بعد از اينکه ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ﴾[6] را قرائت فرمودند يک بيان نوراني دارند که همه آن بيان را مرحوم سيد رضي نقل مي­کند. حالا گاهي ممکن است يک جمله يا دو جمله را نقل نکرده باشد که خيلي مهم نيست. اينها جزء کلمات حضرت است, نه جزء خطبه­ها که مثلاً در جايي سخنراني کرده باشد.

بعد از اينکه ﴿يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ﴾ را تلاوت فرمودند اين جمله­ها را فرمودند: «أَدْحَضُ مَسْؤُولٍ حُجَّةً وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ»؛ فرمود انسان سرمايه­اي دارد که نسبت به ديگران مالک است ولي نسبت به خداي سبحان امين است, امانت اوست. درست است انسان مالي که دارد مال اوست و کسي حق ندارد در مال او تصرف کند. ما هر چه که داريم براي ماست; اما نسبت به خداوند امين هستيم نه مالک؛ نسبت به ديگران مالک هستيم, کسي حق ندارد در مال ما بدون اذن ما تصرف بکند اما نسبت به ذات أقدس الهي امين هستيم امانتدار هستيم نه مالک.

خداي سبحان يک قطره آب را به اين صورت در آورد؛ ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِن مَنيٍّ يُمْنَي[7] به صورت انسان در آورد که هزارها دانشمند الآن بخواهند به حقيقت انسان پي ببرند باز مي­بينند که بعضي از جاهاي آن مجهول است. اين يک قطره آب را يک‌جا را مغز کرد يک جا را قلب کرد، يک‌جا را چشم کرد، يک‌جا را گوش کرد، فرمود: ﴿فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ،[8] نعمت‌هاي فراواني داد همه راه‌ها را هم براي او باز کرد، از درون چراغ عقل و فطرت را روشن کرد، از بيرون چراغ وحي و نبوت و امامت را روشن کرد, راهنمايي کرد; او اگر بي­راهه برود فردا در قيامت در روز حساب حجتي ندارد.

وجود مبارک حضرت امير فرمود: «أَدْحَضُ مَسْؤُولٍ حُجَّةً»; «دَحض» يعني بطلان؛ اينکه در قرآن دارد: ﴿حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ[9] «داحضة» يعني باطله، «داحض» يعني باطل, «مُدحِض» يعني مبطل. «أَدْحَضُ مَسْؤُولٍ حُجَّةً» يعني باطل­ترين افراد از نظر حجت در قيامت کسي است که بي­راهه رفته، براي اينکه خدا همه نعمت‌ها را به او داد گفت اين راه حلال است، راه حلال هم کم نيست، پس اين شخص هيچ حجتي ندارد هيچ دليلي ندارد. «وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً»؛ هر کسي که مغرور شد؛ يک وقت است ممکن است عذرخواهي بکند بگويد من را فلان رفيق فريب داد يا من اشتباه کردم يا من غفلت کردم يا يادم نبود يا حواسم جمع نبود، آنجايي که انسان يادش نيست خدا مي­گذرد آنجايي که جاهل است موضوع را نمي­داند خدا مي­گذرد آنجا که دسترسي به احکام ندارد خدا مي­گذرد, الآن کسي نيست در نظام اسلامي بگويد که من اين حکم را نمي­دانم, هم رسانه­ها هستند هم روزنامه­ها هستند هم حوزه­ها هستند هم حسينيه­ها هستند هم مساجد هستند، آدم کاملاً مي­تواند احکام شرعي را ياد بگيرد ديگر نمي­تواند بگويد من نمي­دانستم­. هيچ مغروري نمي­تواند عذرخواهي بکند. عذر انسان مغرورِ به خود از همه عذرها بدتر است، اين اصلاً عذري ندارد يعني تمام عذرهاي او قطع شده است: «وَ أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً».

«لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ»؛ خيلي به خود مي­بالَد. وجود مبارک حضرت امير فرمود آخر اين باليدن براي چيست، اول که نطفه است آخر که جيفه است, وسط‌ها هم که معلوم است؛ انسان که مُرد تمام بستگان تلاش و کوشش مي­کنند مي‌گويند زود اين را دفن بکنيد که بو مي­آيد! فرمود او به چه مغرور است؛ اگر به علم و کمالات است که خدا به او داد، از خود چيزي ندارد، به تعبير حکيم سنايي اگر کسي در روز حساب به خدا بگويد من چهل سال، پنجاه سال درس خواندم عالِم شدم خدا به او مي­گويد اين نعمت را من به شما دادم؛ اگر کسي بگويد من چند تا کار مثبت کردم چند تا مدرسه ساختم چند تا مسجد و حسينيه ساختم جواب‌ آن اين است که اين مال را خدا به تو داد، اين قدرت را هم خدا به تو داد، آن نورانيت را هم که خدا به تو داد، تو خودت چه چيزي داري.

اين است که حکيم سنايي مي­گويد اگر نزد خدا مي­خواهي بروي «آبروي خود بري گر آبروي خود بري»؛[10] اگر نزد خدا بروي بگويي خدايا من آبرومند بودم علمي آموختم خدمتي کردم، اگر آبروي خود را نزد خدا ببري آنجا آبروي تو را مي­برند؛ «آبروي خود بري گر آبروي خود بري». نزد خدا مي­خواهي بروي «روي گردآلود بر, زي او که در درگاه او» يعني مي­خواهي بروي، خاکسار و پژمرده و سرافکنده برو؛ «روي گردآلود بر زي او»; «زي او» يعني به طرف او «که در درگاه او»، «آبروي خود بري گر آبروي خود بري»؛ اگر بگويي خدايا من اين کارها را کردم همان جا فوراً آبروي آدم را مي­ريزند، مي­گويند اينها که از آنِ ماست تو چه آوردي، پس «أَقْطَعُ مُغْتَرٍّ مَعْذِرَةً لَقَدْ أَبْرَحَ جَهَالَةً بِنَفْسِهِ».

بعد فرمود: «يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ مَا جَرَّأَكَ عَلَي ذَنْبِكَ»؛ اي انسان، چقدر به گناه جري شدي، به چه جرأت گناه مي­کني. اگر انسان ـ معاذ الله­ـ با مردن مي­پوسيد, حساب و کتابي نبود، مي­توانست بگويد من هر کاري مي­خواهم بکنم مي‌کنم چون فرق نمي­کند; اما وقتي مرگ پوسيدن نيست، از پوست به در آمدن است, حساب و کتابي هست. فرمود با چه جرأت داري در مقابل خدا نافرماني مي­کني: «مَا جَرَّأَكَ عَلَي ذَنْبِكَ»!

«وَ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ»؛ چه چيزي تو را مغرور کرد؛ اين همه نعمت داد. «وَ مَا آنَسَك»[11] ـ در برخي از نسخ دارد: «و ما أنّسَکَ». «وَ مَا آنَسَك بِهَلَكَةِ نَفْسِكَ»؛ چرا اين قدر به هلاکت خودت مأنوس شدي، آخر خودت بهترين شخص و عزيزترين شخص, هستي چرا شب و روز داري او را از بين مي­بري. «أَ مَا مِنْ دَائِكَ بُلُولٌ أَمْ لَيْسَ مِنْ نَوْمَتِكَ يَقَظَةٌ»؛ يک وقت نبايد که اين بيماري را درمان کني و اين خواب‌ خود را به بيداري تبديل کني؟! «يَقظ» نه «يَقَظَةٌ، يَقَظَةٌ»; يعنی بيداری. فرمود چه وقت بايد بيدار بشوي؟! «النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا».[12]

فرمود: «أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ»؛ شما اگر ديگري را ببيني که در زحمت است به حال او رحم مي‌کني؛ اگر کسي را در روز گرم، تابستان, آفتاب سوزان ببيني او سايه­بان ندارد به حال او رحم مي‌کني سايه­باني براي او فراهم مي­کني يا کسي را ببيني غذايي ندارد به او رحم مي­کني يا کسي بيماري دارد به حال او گريه مي­کني، اين گريه را به حال خودت بکن: «أَمَا تَرْحَمُ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَرْحَمُ مِنْ غَيْرِكَ فَلَرُبَّما تَرَي الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ» ـ«ضاحي»; يعني اين کسی ­که وسط آفتاب است؛ «ضحي» آن ساعت ده به بعد است که هوا خيلي روشن است. «ضاحي» به انساني مي­گويند که در آفتاب مانده­. فرمود گاهي انساني که آفتاب­زده است در گرماست عرق مي­ريزد، به حال او رحم مي­کني، به حال خودت رحم بکن. «فَلَرُبَّما تَرَي الضَّاحِيَ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ فَتُظِلُّهُ»؛ به او ظلّ و سايه مي­دهي «أَوْ تَرَي الْمُبْتَلَي بِأَلَمٍ يُمِضُّ جَسَدَهُ فَتَبْكِي رَحْمَةً لَهُ»؛ اگر به بيمارستان بروي بيماري را ببيني که درد مي­کشد، گاهي به حال او گريه مي­کني که اين بيچاره در زحمت است، همين گريه را در سحر به حال خودت بکن، چون چنين روزي را در پيش داري. «فَمَا صَبَّرَكَ عَلَي دَائِكَ»؛ چه چيزي تو را صابر کرده، درد که هست، چرا نمي‌نالي؟ سرّش اين است که آدم غافل, آدم مست و آدم بي­هوش, درد را احساس نمي­کند، اين اصل اول؛ اينهايي را که مي‌برند در اتاق عمل قلبشان را مي­شکافند، دستشان را مي­شکافند، دردشان نمي­آيد، چرا؟ چون حس ندارند. گاهي انسان چون بي­هوش مي­شود يا در حال اغماست حس ندارد يا حواس او در جاي ديگر است احساس او کم است؛ الآن در جريان پذيرايي اگر کسي در عروسي فرزندش از صبح تا غروب مهمان‌ها را استقبال کند بدرقه کند حرکت کند، اگر ميخي در کفش‌ او باشد جوراب را پاره کند پا را خونين بکند احساس نمي­کند، وقتي مهمان‌ها رفتند مي­بيند پاي او مي­سوزد نگاه مي­کند مي­بيند خون جوراب و کفش را گرفته، اين از صبح خون آمده, از صبح اين ميخ پا را سوراخ کرده; ولي چون حواس او جاي ديگر بود, سرگرم يک لذت بود, اين درد را احساس نمي­کرد. فرمود الآن تو درد داري, احساس نمي­کني؛ چرا صابر هستی؟ قدري به خودت برس.

«فَمَا صَبَّرَكَ عَلَي دَائِكَ»; «داء» يعني درد. «وَ جَلَّدَكَ عَلَي مُصَابِكَ»؛ تو مصيبت­زده­اي و قدرتمندانه اين مصيبت را تحمل مي­کني. «وَ عَزَّاكَ عَنِ الْبُكَاءِ عَلَي نَفْسِكَ»؛ چه کسي به تو تعزيت داد, تسليت گفت که گريه نمي­کني. تسليت يعني دلداري؛ آدم که ـ خداي نکرده ­ـ مصيبتي بر او وارد شد عده­اي بيايند تسليت بگويند ديگر گريه­ او کم مي­شود؛ تو که مصيبت­زده­اي چه کسي به تو تسليت گفته که ديگر به حال خودت گريه نمي­کني؟ «وَ هِيَ أَعَزُّ الْأَنْفُسِ عَلَيْكَ»؛ عزيز‌ترين افراد نسبت به ما خود ما هستيم. «وَ كَيْفَ لاَ يُوقِظُكَ خَوْفُ بَيَاتِ نِقْمَةٍ»؛ نمي­ترسي که يک وقت شبيخوني, شبی, مشکلي براي تو پيش بيايد؟ «بيات» همان شبيخون زدن است­. اين آيا بيدار نمي­کند شما را «موقظِ» شما نيست «يقظه» و بيداري ايجاد نمي­کند.

«وَ قَدْ تَوَرَّطْتَ بِمَعَاصِيهِ مَدَارِجَ سَطَوَاتِهِ»؛ شما که پشت‌سر هم نگاه حرام که کردي آهنگ حرام بود که گوش دادي غيبت بود که کردي مال مردم بود که احياناً اشتباه کردي, با کدام قدرت, با کدام سرمايه مي­خواهي به ملاقات پروردگار بروي، لذا فرمود: «فَتَدَاوَ مِنْ دَاءِ الْفَتْرَةِ فِي قَلْبِكَ بِعَزِيمَةٍ»؛ عزمي، اراده­اي بايد داشته باشي. «عزم», مربوط به عقل عملي است, «جزم», مربوط به عقل نظري است؛ ما با يک انديشه زندگي مي­کنيم که آن را عقل نظري به عهده دارد, با يک انگيزه زندگي مي­کنيم که آن را عقل عملي به عهده دارد. فرمود يک تصميم مي­خواهد با تصميم اين دردها را درمان کن!

«وَ مِنْ كَرَي الْغَفْلَةِ فِي نَاظِرِكَ بِيَقَظَةٍ»؛ «کري» به معني خواب نيست به معني همين پينِکي و نُعاس است، آدم قبل از اينکه بخوابد اول چرتي مي­زند؛ نُعاس را «کري» مي­گويند. اين زمينه آن خواب طولاني است؛ همين را معالجه بکن. وقتي انسان از خواب غفلت بيدار شد و يقظه پيدا کرد, آن وقت «وَ كُنْ لِلَّهِ مُطِيعاً لله وَ بِذِكْرِهِ آنِساً»؛ مطيع پروردگار باش [و] به ياد خدا باش. ياد خدا آدم را خوشحال مي­کند، آدم کم نمي­آورد؛ اين قدر راه حلال فراوان است که آدم نياز نيست دست به کار حرام بزند. فرمود ذات أقدس الهي هيچ دري را به روي بنده مؤمن نمي­بندد, بلکه تمام درها را به روي او باز مي­کند که مشکلات او حل بشود، فرمود: ﴿مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً.[13] اميدواريم خداي سبحان بين ما و قرآن و عترت, جدايي نيندازد و همه ما را مطيع خدا و متذکر به ذکر الهي بکند!

پروردگارا نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، دولت و ملت و مملکت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!

امنيت مناطق مسلمان­نشين, مخصوصاً ايران، عراق، افغانستان، پاکستان، فلسطين، لبنان، سوريه، غزه، يمن, ساير کشورهاي اسلامي را در سايه امام زمان حفظ بفرما!

ارواح مؤمنان عالَم، معلمان ما، هر کس کتاب علمي نوشته و ما از آن استفاده کرديم، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ همه را در سايه رحمت‌ خود با انبيا محشور بفرما!

بين ما و قرآن و عترت جدايي نينداز!

فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت قرار بده!

زائران حرم اهل بيت مخصوصاً اين عزيزان را «مقضي­المرام» به اوطانشان برگردان!

خير دنيا و آخرت به همه جوان‌ها مرحمت بفرما!

«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمةالله و بركاته»

 

[1]. سوره شمس، آيات1 و 2.

[2]. معاني الاخبار، متن، ص52.

[3]. ر.ک: شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار عليهم السلام، ج‏3، ص: 232; «و أما العباس بن عبد المطّلب عمّ الرسول، فإنه كان أسن بثلاث سنين من رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله‏»; مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص400; «مُدْرِكِ بْنِ أَبِي زِيَادٍ قُلْتُ لِابْنِ عَبَّاسٍ وَ قَدْ أَمْسَكَ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ بِالرِّكَابِ وَ سَوَّی عَلَيْهِمَا أَنْتَ أَسَنُّ مِنْهُمَا تُمْسِكُ لَهُمَا بِالرِّكَابِ فَقَالَ يَا لُكَعُ وَ مَا تَدْرِي مَنْ هَذَانِ هَذَانِ ابْنَا رَسُولِ اللَّهِ أَ وَ لَيْسَ مِمَّا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيَّ أَنْ أَمْسِكَ لَهُمَا وَ أُسَوِّي عَلَيْهِمَا».

[4]. سوره تکاثر، آيات1 و 2.

[5]. سوره نور، آيات36 و 37.

[6]. سوره انفطار، آيه 6.

[7]. سوره قيامت، آيه 37.

[8]. سوره مؤمنون، آيه 14.

[9]­. سوره شوری، آيه 16.

[10]. ديوان اشعار سنايي، قصيده185؛ «روی گرد آلود برزی او که بر درگاه او ٭٭٭ آبروی خود بری گر آب روی خود بری».

[11]. منهاج البراعة (راوندي)، ج 2، ص 378؛ اختيار مصباح السالکين، ص 415.

[12]. مجموعه ورّام، ج 1، ص 150; عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏4، ص73؛ بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏4، ص43.

[13]. سوره طلاق، آيه 2.

​​​​​​​


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق