20 04 2000 12786899 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1379/02/01)

دانلود فایل صوتی

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهٰذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاَ أَنْ هَدَانَا اللَّهُ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی‏ جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِين سَيَّمَا خَاتَمِهِم وَ أَفَضَلِهِم مُحَمَّد صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأطْيَبِينَ الأَنْجَبين سَيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّه فِي الْعالَمِين بِهِمْ نَتَوَلَّیٰ وَ مِنْ أَعْدَائِهِم‏ نَتَبَرَّأ إِلَی اللَّه».

ضمن گراميداشت مقدم شما بزرگواران، دانشجويان، برادران و خواهران گرانقدر مبحثي که در جمع شما عزيزان مطرح هست اين است که ابتکار وحي در چيست؟ انبيا عموماً و وجود مبارک پيغمبر اسلام(عليهم الصلاة و عليهم السلام) خصوصاً چه چيزي آوردند که در جامعه نبود و چرا عليه او شوريدند و نپذيرفتند؟ سبب نپذيرفتن چه چيزي بود و نوآوري انبيا هم چه چيزي بود؟

گاهي ممکن است کسي بگويد انبيا از نظر عقلانيّت ره‌آورد تازه‌اي ندارند؛ يعني علم جديدي نياوردند، لکن ره‌آورد انبيا بحران هويّت مردم بود، چون شخصيّت اينها را عوض کرد، اينها نپذيرفتند و عليه وحي شوريدند، وگرنه مطلب جديد علمي نياورد، مطلب عقلي نياورد، عقلانيّت جديدي ارائه نکرد، بلکه بحران هويّت ايجاد کرد، چون بحران هويّت ايجاد کرد مخاطبين او نپذيرفتند و عليه‌ او شوريدند و نشانه‌اش آن است که مردم حجاز و مشرکين، اينها خدا را مي‌پذيرفتند، قبول داشتند، وحي را قبول داشتند و مي‌گفتند وحي حق است، خدا هست؛ منتها پيغمبر را دروغگو،[1] ساحر، کاهن و مانند آن[2] مي‌پنداشتند و حرف او را نمي‌پذيرفتند همه اين مفاهيمي را که انبيا مخصوصاً پيغمبر اسلام(عليهم الصلاة و عليهم السلام) آوردند در بين مردم حجاز سابقه داشت؛ منتها انبيا آمدند اين مفاهيم را جمع‌بندي کردند و به استناد اين جمع‌بندي‌ها هويّت مردم را عوض کردند، گفتند شما اگر موحد نباشيد انسان نيستيد: ﴿کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلّ[3] هستيد، «قرده خاسئين»[4] هستيد و مانند آن اين‌گونه از تحقيرها و وعيد به عذاب مَهين[5] دادن‌ها و آنها را به صورت انعام و دام معرفي کردن‌ها باعث شورش مردم شد و نپذيرفتند، پس انبيا عقلانيّت جديدي ارائه نکردند فقط بحران هويّت ايجاد کردند و اين بحران هويّت براي مخاطبين قابل تحمل نبود، آنها شوريدند.

و در همين راستا ممکن است کسي بگويد به اينکه پيام قرآن و محتواي قرآن سه دسته است: يک سلسله آيات کارواني است، يک سلسله آيات بازرگاني است، يک سلسله آيات سلطاني است. آيات کارواني آياتي است که از آن به ‌عنوان سبيل، صراط، هدايت، استقامت، إعوجاج, هادي و مقصد و راه و امثال آن مطرح هست که همه اين کلمات در حجاز در بين اعراب سابقه داشت، براي آنها معقول بود و براي آنها مقبول بود؛ منتها اسلام آمد معناي مسافرت را، معناي صراط را، معناي کاروان ‌بودن را، معناي استقامت و انحنا و اعوجاج را بازگو کرد و فرمود پايان آن بهشت است يا دوزخ يا مانند آن، وگرنه همه اين آياتي که از سنخ آيات کارواني است براي مردم حجاز مهعود بود، سابقه داشت، آنها مي‌فهميدند. يک سلسله آيات، آيات بازرگاني است مثل اينکه در قرآن دارد شما قرض الحسنه بدهيد خدا به شما پاداش فراوان مي‌دهد يا با خدا تجارت کنيد: ﴿هَلْ أَدُلُّکمْ عَلَي تِجَارَةٍ تُنجِيکم مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ[6] يک عدّه تجارتشان سودآور نيست: ﴿فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ[7] يک عدّه اميد تجارت سودآور دارند ﴿يَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُور[8] اين آيات بازرگاني همه مفاهيم آن در حجاز معقول بود، سابقه داشت و اسلام آمد از همين مفاهيم يک سلسله مطالب جديد را ابتکاراً ساخت و عرضه کرد. قسم سوم، دسته سوم آيات سلطنتي است که خدا عزيز است، مَلِک است و انتقام مي‌گيرد، حکومتي دارد، حُکم براي خداست، شما زير حکومت الهي هستيد، شما عبد هستيد، خدا مولاست، شما مقهور هستيد، خدا قاهر است، شما مغلوب هستيد، خدا غالب است: ﴿کتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا[9] يا ﴿وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِه،[10] ﴿وَ اللَّهُ غالِبٌ[11] «کذا», اين‌گونه از آيات سلطنتي که آيات حکومت و سلطنت و عزّت و قدرت را دارد کم نيست. پس آيات قرآني سه دسته است: يک دسته بازرگاني، يک دسته کارواني، يک دسته سلطنتي و حکومتي، اين يک و همه اين مفاهيم در بين مردم حجاز سابقه داشت، اين دو؛ و اسلام چيز جديدي در عقلانيّت نياورد، فقط از همين مفاهيم يک سلسله مطالبی را ساخت و غرض اسلام بحران هويّت اينها بود که اگر شما موحد نباشيد و نپذيريد: ﴿کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلّ هستيد؛ لذا آنها شوريدند، اين يک برداشت.

لکن وقتي انسان با تاٴملی با تدبّر صحيحي که خود قرآن ما را به آن دعوت کرد، فرمود در قرآت تدبّر کنيد و اگر کسي اهل تدبّر نيست معلوم است که درِ قلب او قفل است: ﴿أَ فَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَي قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا[12] گناه، خودخواهي و مانند آن قُفل قلب است، نمي‌گذارد درِ دل باز بشود، اين درِ کعبه باز بشود، وقتي درِ دل باز نشد مطلب از پُشت دل مي‌گذرد؛ مثل اينکه شما کاسه‌اي را درِ آن را ببنديد هر چه باران بيايد به هر حال کاسه در بسته چيزي را در درون خود نمي‌پذيرد، جا نمي‌دهد، دلي که درِ آن بسته است آيات الهي در آن نفوذ نمي‌کند و گناه قفل دل است، درِ دل را واقعاً مي‌بندد، اين تعارف و مجاز نيست: ﴿أَ فَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَي قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا. وقتي انسان تدبّر عاقلانه دارد و عادلانه دارد، طاهرانه تدبر مي‌کند، مي‌بيند حرف از اين سنخ‌ها نيست.

اوّلاً آيات قرآن کريم سه دسته نيست، دسته‌هاي فراواني است، روايات بهداشتي و درماني فراواني هم دارد، اين‌چنين نيست که آيات قرآن فقط در محور کارواني و بازرگاني و سلطنت و حکومت باشد، آيات طبّ و درمان و امثال آن هم فراوان هست، بسياري از آيات قرآن درباره اين است که چه قلبي سالم است، چه قلبي سالم نيست، چه قلبي مريض است، چه قلبي مريض نيست، مرض دل چيست؟ راه درمان آن چيست؟ طبيب دل‌ها چه کسی است؟ داروي درمان دل‌ها چيست؟ اينها را مشخص کرده، اين است. ﴿فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ[13] هست، ﴿إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ[14] هست، ﴿نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ[15] هست، بخش‌هاي پزشکي و بهداشت و درمان در قرآن کريم فراوان هست، اين يک بخش، پس آيات قرآن کريم آن سه دسته نيست.

مطلب ديگر آن است که قرآن کريم هم عقلانيّت آورد هم بحران هويّت، هم مطالب جديدي آورد که بشر نمي‌فهميد حالا مي‌خواهد بفهمانند هم هويّت آنها را عوض کرد؛ لذا تعبير قرآن اين است که ما هم تعليم داريم هم تزکيه، تعليم ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْکتَابَ وَ الْحِکمَة[16] اين راجع به عقلانيّت است يعني چيزهايي را ياد مي‌دهيم شما قبلاً نمي‌دانستيد: ﴿وَ يُعَلِّمُکمْ مَا لَمْ تَکونُوا تَعْلَمُون[17] نه تنها چيزي را ياد مي‌دهيم که شما ياد مي‌گيريد ممکن است کسي بگويد خدايا اگر شما نبوديد ما هم به هر حال زحمت مي‌کشيديم ياد مي‌گرفتيم. مي‌فرمايد نه، ما چيزهايي را ياد مي‌دهيم که شما ياد مي‌گيريد، يک؛ چيزهايي هم ياد مي‌دهيم که اصلاً بشريّت بدون او نمي‌تواند ياد بگيرد؛ لذا فرمود: ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْکتَابَ وَ الْحِکمَة، يک؛ ﴿وَ يُعَلِّمُکمْ مَا لَمْ تَکونُوا تَعْلَمُون، دو؛ اين را کنار هم ذکر مي‌کند: ﴿مَا لَمْ تَکونُوا تَعْلَمُون غير از «وَ يُعَلِّمُکمْ مَا لَا تَعْلَمُون» است. «وَ يُعَلِّمُکمْ مَا لَا تَعْلَمُون» يعني چيزي که نمي‌دانيد به شما ياد مي‌دهيم، ممکن است کسي بگويد حالا شما نشد جاي ديگر، اين استاد نشد استاد ديگر، شما چيزي را به ما ياد داديد که ما نمي‌دانستيم و حالا اگر شما نبوديد ممکن است ما از جاي ديگر ياد بگيريم. در قرآن مي‌فرمايد نه اين‌چنين نيست، چيزهايي را پيغمبر يادتان مي‌دهد, يک; چيزهايي را يادتان مي‌دهد که اصلاً براي بشريّت مقدور نيست ياد‌گيری آنها و جايي نوشته نيست با آزمايش که نمي‌شود حل کرد: ﴿وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکتابَ وَ الْحِکمَةَ بعد ﴿وَ يُعَلِّمُکمْ مَا لَمْ تَکونُوا تَعْلَمُون نه «ما لا تعلمون» چيزهاي جديدي يادتان مي‌دهد ﴿مَا لَمْ تَکونُوا غير از «ما لا تعلمون» است نه اصلاً براي بشر مقدور نيست ياد بگيرد، پس يک عقلانيّت جديدي دارد.

مطلب بعدي آن است که اين سه دسته که ديگران گفتند يا اين چهار دسته‌اي که اينجا بيان شد و به دسته‌هاي ديگري هم ممکن است بيان بشود همه اينها روبَناست، يعني آيات کارواني، آيات بازرگاني، آيات سلطنت و حکومت، آيات بهداشت و درمان همه اينها روبَناست. يک سلسله آيات زيربنايي تدوين کرده وقتي آن آيات زيربنايي باشد آن ‌وقت اين آيات روبنايي حق است.

آن آيات زيربنايي اين است که به انسان فهماند به اينکه شما حياتي داريد حيات گياهي که بالنده‌ايد، غذا مي‌خوريد، رشد مي‌کنيد، جامه در بَر مي‌کنيد که کار نوجوان و جوان همين است، دوران بالندگي اوست، رشد اوست، فزايندگي بدن اوست، خوب غذا مي‌خورد، خوب فربه مي‌شود، خوب مي‌خُرامد، خوب جامه در بر مي‌کند، خوب خود را مي‌آرايد، مثل يک نهال، اين حيات، حيات گياهي است. از اين بالاتر مسئله عواطف هست، احساسات هست، اين حيات، حيات حيواني است که در حيوانات هم اين ادراک‌ها و اين اوصاف است. يک حيات سومي هست حيات معقول، حيات انساني و حيات فرشتگي که قرآن آن را آورده، اين همان است که فرمود: ﴿اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکمْ لِمَا يُحْيِيکمْ[18] اين حيات، حيات فرشتگي است؛ يعني مي‌خواهد مثل فرشته زندگي کنيد من به شما راه نشان بدهم اين چيز تازه است، اين عقلانيّت جديد هست که هم انديشه تازه را همراه دارد هم انگيزه تازه را به همراه دارد هم به آدم چيز جديد مي‌فهماند هم انگيزه فراهم کردن اين شيء جديد را در نهان و نهاد انسان نهادينه مي‌کند که ما يک زندگي ديگر هم داريم، گفت:

تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک ٭٭٭ برگ توت است به تدرج کنندش اطلس[19]

به ما گفتند اين ابريشم، اين حرير پرنيان روي زمين، گران‌ترين فرش، فرش ابريشم است و زيباترين پارچه و گران‌ترين پارچه‌ها همان پارچه پرنيان و حرير است، از حرير و پرنيان و ابريشم که همه اسم ابريشم است، سه نگردد بريشم ار او را ٭٭٭ پرنيان خواني و حرير پرند[20]

پرنيان چه بگويی حرير چه بگويی پرنيان چه بگويی پَرند اسم ابريشم است; ديگر ما از فرش ابريشمي زيباتر و گران‌تر که روي زمين نيست، از پارچه ابريشمي همين‌طور; اين محصول کرم است مگر غير از اين است، اين برگ توت را کرم ابريشم حرير مي‌کند غير از اين که نيست؛

تو فرشته شوي ار جهد کني از پي آنک ٭٭٭ برگ توت است به تدريج کنندش اطلس

دين به ما آمده گفته که حيات گياهي را که مي‌بينيد اين درخت‌ها هست، حيات حيواني را هم که مي‌بينيد، شما غير از اين چيزهايي که مي‌بينيد حيات ديگري هم داريد مثل فرشته مي‌شويد؛ يعني مي‌تواني به ذکر زنده باشي، به ذکر دل ببندي، به محبوبتان دل ببندي، از او لذّت ببري، «وَ أَذِقْنِي‏ فِيهِ حَلَاوَةَ ذِکرِک‏»[21] «مَنْ ذَا الَّذي‏ ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِک فَرامَ مِنْک بَدَلاً»[22] لذّت مناجات خدا را بچشي. اين حيات، حيات فرشتگي است، اين يک عقلانيّت جديد است، يک انديشه نو مي‌طلبد و انگيزه جديد مي‌خواهد. اول اين را گفت، اولين چيز و آخرين چيزي که انبيا آوردند اين است، آنگاه وقتي اين حل شد يعني ما غير از حيات گياهي که يک نهال او را دارد، يک نونهال اين را دارد، يک نوجوان اين را دارد و غير از حيات حيواني که در خيلي‌ها هست هر مادري به فرزند خود علاقه‌مند است او را شير مي‌دهد، تغذيه مي‌کند، کدام حيوان است که اين کار را نمي‌کند؟! هر پدري سعي مي‌کند فرزندان و زيرمجموعه و عائله خود را تاٴمين کند، کدام حيواني است که اين کار را نمي‌کند؟! اينها در اين حد يک حيات حيواني است، اين است که قرآن مي‌فرمايد اگر کسي اصول خانوادگي را رعايت نکرده به بچه‌هاي خود نرسيده، به همسر خود نرسيده، از حيوان پَست‌تر است، براي اينکه حيوان هم اين کار را مي‌کند، اين است که مي‌فرمايد اگر کسي خيانت کرده، يک کارگزار، يک کارمند، يک کارگر، يک کاسب در امانت خيانت کرد از حيوان پَست‌تر است، براي اينکه حيوان تربيت شده هرگز در امانت خيانت نمي‌کند. اين همه سگ‌هاي شکاري شما ببينيد سگ شکاري گرسنه هست، خسته و تشنه هست، اما همين که يک کبک دري را صياد صيد کرد، اين دوان دوان تمام اين سنگلاخ‌ها را طي مي‌کند با خستگي و کوفتگي اين صيد را اين کبک را دندان مي‌گيرد با اينکه گرسنه است نزد شکارچي مي‌آورد و دُم مي‌جنباند و لذّت مي‌برد که من خيانت نکردم. حيوان تربيت‌شده اين است. کم نيستند از اين حيوانات، تمام حيوانات شکاري همين‌طور هستند، اينکه در سوره مبارکه «مائده» مي‌فرمايد: ﴿مُکلِّبِينَ[23] «مکلبين» يعني همان آن حيوانات شکاري يا باز شکاري است، کلب را هم که کلب مي‌گويند براي اينکه درنده است، اگر کسي در امانت خيانت بکند از اينها بدتر است.

اين مرغ خانگي که به هر حال تخم‌ها را زير پَر او گذاشتند مادر شده است، مگر کسي مي‌تواند جلوي جوجه‌هاي او برود او تا مي‌تواند نوک مي‌زند از بچّه‌‌هاي خود حمايت مي‌کند. اگر کسي از حوزه استحفاظي خود غفلت بکند از اين حيوان کمتر است. مگر مي‌شود يک مرغ خانگي مادر بشود، تخم‌ها را زير پَر او بگذارند جوجه بشود اين از جوجه‌ها حمايت نکند؟! اين در کمال شهامت از جوجه‌ها حمايت مي‌کند، اگر کسي از حوزه استحفاظي خود حمايت نکند از حيوان پَست‌تر است، پس اين انسانيّت نيست، انسانيّت چيز ديگر است. آن ‌که دين آورده گفت يک حيات بَرين است، حيات والايي است به نام حيات فرشته‌ها، ما مي‌خواهيم شما را با فرشته‌ها نزديک کنيم، در کتاب‌هاي فقهي ما از ديرزمان گفتند تا نوبت رسيده به جواهر بعد نوبت رسيده به عروه، در کتاب شريف عروه در بحث صوم همين آمده که در فضيلت ويژه همين بَس که انسان شبيه فرشته هست[24] ـ ان‌شاء‌الله ـ حرف صاحب عروه نيست، در جواهر است، يک قدر جلوتر برويد، قدري جلوتر برويد، مي‌بينيد بساط دين بر اين است که آدم را مَلَک بکند، آدم را فرشته بکند، اين يک عقلانيّت است از يک سو، يک بحران هويّتي است از سوي ديگر.

و آنچه را که در حجاز سابقه داشت در قاموس و ادبيات عرب سابقه داشت، مُفرَدات بود، مفاهيم تصوري بود، اين مفاهيم تصوري را وحي آمده از اينها تصديق‌هاي نو ساخت، لفظ لغت جمع نکرد؛ اما مُفردات را به صورت قضاياي نو درآورد، به صورت تصديقات تازه در آورد، اين تصديقات تازه و قضاياي تازه مي‌شود عقلانيّت; يک علم جديد است. همان‌طوري خود قرآن يک کلمه يا حرف بيگانه نياورد همين بيست و هشت حرف است ديگر اين بيست و هشت حرف را طرزي ساخت که شده معجزه، در مسايل علمي هم آن مفاهيم دارج و رايج را طرزي قضيه‌بندي کرده، تصديق‌سازي کرده که شده معجزه. عمده ربط بين مفاهيم است، وگرنه اين مُفردات بله، در عرب بود، چون اين مُفردات تصوري بود نمي‌شود گفت که عقلانيّت جديدي از وحي نصيب مردم نشد، همان‌طوري که قرآن با اين بيست و هشت حرف کتاب مُعجِز ساخت، وحي الهي، حقيقت قرآن با همين مُفردات و مفاهيم تصوري تصديقات و قضاياي اعجازي ساخت؛ لذا عقلانيّت جديد ارائه کرد، آن عقلانيّت انگيزه و انديشه را کنار هم آورده، فرمود شما مي‌توانيد فرشته بشويد. بعد اين را نزديک‌تر آورد، فرمود بال و پَر فرشته‌شدن هم در نهان شما هست، اينها گَرد گرفته، خاک گرفته، ما آمديم اين گَرد و خاک را از اين بال برداريم، فعلاً شما اين بال‌ها را بستيد، اين کبوتر بال‌بسته که قدرت پرواز ندارد، ما آمديم گردگيري کنيم، غبارروبي کنيم، اين بَندها را باز کنيم، او خود پرواز مي‌کند، اين «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[25] اين است. فرمود ما يک «مرغ باغ مَلکوت»[26] را از جاي ديگر نياورديم، يک ‌وقت است کسي قناري يا قُمري يا طوطي يا کبوتر را از جاي ديگر مي‌آورد در قفس مي‌گذارد؛ اما ما بَنايمان اين نبود که کبوتر مَلکوتي را بياوريم در دلتان نه, جان شما کبوتر ملکوتي است، تَن شما يک قفس است، علاقه‌هاي تَن باعث شد که بال و پَر اين کبوتر بسته شد و روي آن گَرد گرفته و خاک گرفته, ما آمديم اين را گردگيري کنيم، غبارروبي کنيم، اين بَندها را باز کنيم، خود پرواز مي‌کنند; فطرت همين است، حرف‌هاي انبيا در درون ما هست، اين است که وجود مبارک حضرت امير که امسال سال علي ‌بن ‌ابي‌طالب است و بايد معارف علوی بيش از سال‌هاي ديگر مطرح بشود، وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود انبيا آمدند «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول» يعني اين عقول دفينه، مدفونه، گنجينه‌هاي دروني علمي و عملي را بشورانند، ثوره کنند، شکوفا کنند، إثاره کنند. به ما فرمودند که شما يک حيات مَلکوتي داريد در درون شماست، اين «مرغ باغ مَلکوت» را ذبح نکنيد، خفه‌اش نکنيد، چيزهاي ديگر را ذبح کنيد، بر چيزهاي ديگر مسلّط بشويد، اين دانش‌هاي عادي را به پاي آن نشئه ملکوت ذبح کنيد، قرباني کنيد، اين‌گونه از علما را مي‌گويند «نحرير، نحرير». نحرير به آن عالم و دانشمندي مي‌گويند که اهل نَحر باشد، اين شترها را که ذبح مي‌کنند مي‌گويند نَحر کردن، ﴿فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَر[27] نَحر در مقابل ذبح براي شتر است، اينکه سَر مي‌بُرَد او را مي‌گويند ناحِر. چنين دانشمندي را که علم را به پاي آن عقل و قلب ذبح مي‌کند مي‌گويند عالم نِحرير; آن ‌که مسلّط بر علم است همه علم‌ها را مي‌تواند زير پنجه خود نرم کند، او را مي‌گويند عالم نِحرير. گفتند اين علم‌ها را به پاي او نَحر کنيد، قرباني کنيد، اين در نهان ما هست.

پس انبيا (عليهم السلام) اوّلاً آمدند چيز جديدي آوردند که ما نه مي‌دانستيم نه مي‌توانستيم ياد بگيريم و آن اين است که «تو فرشته شوي ار جهد کني»، فرشته‌اي در عالم هست و در درون شما هست و شما مي‌توانيد فرشته بشويد، نمونه‌ آن هم همين است، چند نفر نمونه هم نشان دادند که اينها هم مثل شما بودند الآن پرواز مي‌کنند، اين را انبيا آوردند, راه آن را هم به ما نشان دادند. حالا وقتي انسان معلوم شد که در درونش يک فرشته‌خويي هست، ﴿اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَل ِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکمْ لِمَا يُحْيِيکمْ مؤمن را قرآن زنده مي‌داند، انبيا را زنده مي‌داند، اينها را محيي مي‌داند به اِذن خدا، حالا که حيات هست اين حيات تمدني مي‌طلبد، مسافرت‌ها هست، تجارت‌ها هست، سلطنت‌ها و حکومت‌ها هست، بهداشت و درمان هست، در حيات همين است. در حيات دامي همه اين چيزها هست، در حيات عادي همه اين چيزها هست، در حيات ملکوتي همه چيز هست.

بعد به ما فرمود که شما مسافر هستيد، اين يک; دنيا مسافرخانه است، دو؛ بعد فرمود اين‌چنين نيست که دنيا مسافرخانه باشد و هميشه باشد، خود اين مسافرخانه هم مسافر است. انسان مسافر در مسافرخانه مي‌رود يک شب مي‌خوابد و بعد فردا مي‌رود؛ اما مسافرخانه که ديگر مسافر نيست، ولي فرمود اين‌چنين نيست، دنيا يک مسافرخانه است که خود اين مسافرخانه هم مسافر هست، مگر دنيا مي‌ماند؟ يا دنيا تبديل مي‌شود به آخرت، مگر زمين مي‌ماند يا در حشر اکبر زمين تبديل مي‌شود به أرضي که «لم يعص عليها»[28] اين چيزهايي است که اصلاً بشر نه مي‌دانست، نه مي‌توانست بفهمد که ما مسافر هستيم، دنيا مسافرخانه است، يک سو و خود دنيا هم مسافر هست، سوي ديگر; خود دنيا تبديل به آخرت مي‌شود، زمين تبديل مي‌شود به زميني که «لم يعص عليها» اين حرف‌ها نويي است. اين نه جايي نوشته است نه کسي بَلَد است و نه خود مي‌تواند از خود ياد بگيرد، آنگاه انبيا آمدند همه اينها را با مهر و محبت به ما ياد دادند، اول گفتند که ما معرفت و کرامت آورديم، سوره مبارکه «علق» که اولين سوره قرآن است، بعد از «بسم الله»، ﴿اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذِي خَلَقَ ٭ خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ ٭ اقْرَأْ وَ رَبُّک الْأَکرَمُ ٭ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ[29] اول سخن از کرامت هست، اول سخن از نويسندگي است، اول سخن از معرفت است، همه اين کرامت‌ها و معرفت‌ها را گفتند و گفتند و گفتند و گفتند بعد فرمودند حالا پس نشد ﴿کالْأَنْعَامِ اين‌چنين نبود که اول بيايند بگويند اينها ﴿کالْأَنْعَامِ هستند تا ما بگوييم که چون انبيا آمدند مردم را ﴿کالْأَنْعَامِ گفتند اينها شوريدند، اين آخر وقتي به ستوه آمدند گفتند در درون شما که اين حرف‌ها هست، ما آمديم کَند و کاو کرديم به شما نشان داديم که دلتان اين است، شما هم قبول کرديد: ﴿فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْک رُؤُسَهُمْ[30] فرمود جريان معاد و مبدأ و اينهايي در نظر مي‌گذاريد، اينها سرشان را خم مي‌کنند، جوابي ندارند بدهند؛ اما با وجود اين ﴿أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ[31] فرمود از اين به بعد ﴿کالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ از آن به بعد تحقير کردند، اوايل که تکريم کردند، اوايل که تعريف کردند.

اميدورايم ذات أقدس الهي به همه دانشجويان، مخصوصاً به شما برادران و خواهران بزرگوار خير و سعادت و سيادت دنيا و آخرت مرحمت کند، به همه ما هم آن توفيق را بدهد که آن حيات ملکوتي را هم با انديشه هم با انگيزه بفهميم و فراهم بکنيم!

پروردگارا امر فرج وليّ‌ خود را تسريع بفرما!

نظام اسلامي، مقام معظم رهبري در سايه وليّ‌ خود حفظ و حمايت بفرما!

حوزه‌هاي علمي، مراجع فقهي، فرهنگي، دانشگاهي همه را در سايه وليّ‌ خود حفظ بفرما!

دولت ما، ملّت ما، مملکت ما، تماميّت ارضي ما، همه را در سايه وليّ‌ خود حفظ بفرما!

ارواح مؤمنين، احيا و امواتشان، امام راحل، شهداي انقلاب و جنگ، ذوي‌حقوق ما، پدران و مادران ما، معلمين ما، کساني که کتاب‌هاي علمي نوشتند ما از آنها استفاده کرديم و استفاده مي‌بريم، همه را با انبيا محشور بفرما!

پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. سوره ص، آيه4؛ ﴿هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ﴾.

[2]. سوره طور، آيه29 و 30؛ ﴿فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَ لا مَجْنُون‏ ٭ أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُون‏﴾.

[3]. سوره اعراف، آيه179؛ سوره فرقان، آيه44.

[4]. سوره بقره، آيه65؛ ﴿كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ﴾.

[5]. سوره بقره، آيه90؛ ﴿وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ مُهين‏﴾.

[6]. سوره صف, آيه10.

[7]. سوره بقره، آيه16.

[8]. سوره فاطر، آيه29.

[9]. سوره مجادله، آيه21.

[10]. سوره انعام، آيه18 و 61.

[11]. سوره يوسف, آيه21.

[12]. سوره محمد، آيه24.

[13]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره انفال، آيه49...

[14]. سوره صافات، آيه84.

[15]. سوره اسراء، آيه82.

[16]. سوره بقره، آيه129؛ سوره آل‌عمران، آيه164؛ سوره جمعه، آيه2.

[17]. سوره بقره، آيه151.

[18]. سوره انفال, آيه24.

[19]. سنايي، قصايد، قصيده90.

[20]. ترجيع‌بند هاتف اصفهانی.

[21]. إقبال الأعمال (ط ـ القديمة)، ج‏1، ص125.

[22]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج‏91، ص148.

[23]. سوره مائده, آيه4.

[24]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌16، ص181؛ العروة الوثقي (للسيد اليزدي)، ج‌2، ص241.

[25]. نهج البلاغه, خطبه1.

[26]. منسوب به مولوي; «مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک ٭٭٭ چند روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم».

[27]. سوره کوثر, آيه2.

[28]. ر. ك: الجامع لاحكام القرآن، ج16، ص300؛ «يحشر الناس علي ارض بيضاء مثل الفضة لم يعص الله عليها».

[29]. سوره علق, آيه1 ـ 4.

[30]. سوره إسراء, آيه51

[31]. سوره بقره, آيه43


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق