29 07 1999 12786729 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1378/05/07)

دانلود فایل صوتی

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی ‏جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُرْسَلِين‏ سَيَّمَا خَاتَمِهِم وَ أَفَضَلِهِم مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم وَ أَهْلِ بَيْتِهِ الأطْيَبِينَ الأَنْجَبين ‏سَيَّمَا بَقِيَّةَ اللَّه فِي الْعالَمِين بِهِمْ نَتَوَلَّی‏ وَ مِنْ أَعْدَائِهِم‏ نَتَبَرَّأ إِلَی اللَّه».

اگر استادي هستي خود را نشناخت و انسانيت خويش را نشناخت و راه شناخت خود را شناسايي نکرد او مدرس است، معلم نيست و همان‌طوري که دانش‌آموزان آنها جز نمره چيزي نمي‌گيرند اين هم جز اجرت چيزي نمي‌گيرد و اگر گفتند «تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن»[1] شامل ما اساتيد و مدرسين هم مي‌شود; اگر کسي تدريس مي‌کند براي مزد پايان ماه يا پايان سال او در حوزه فرهنگي، فکري يا مزدورانه کار مي‌کند يا بردگانه، يا مي‌ترسد که مورد توبيخ مسئولين بالاتر قرار بگيرد يا به اميد حقوق پايان ماه تلاش مي‌کند و اينکه وجود مبارک اميرالمؤمنين و ساير ائمه(عليهم السلام) فرمودند خدا را هرگز بر اساس بردگي عبادت نکنيد بر اساس سوداگري عبادت نکنيد، خدا را عارفانه و محبانه عبادت بکنيد؛[2] يعني وقتي دين اجازه نمي‌دهد براي خدا در حد بردگي يا سوداگري کار کرد براي ديگران به طريق اوليٰ اجازه نمي‌دهد. يک وقت انسان دون همت است، راه خاص خود را طي مي‌کند، او هميشه برده است، حالا يا از مسئولين دانشگاهي و حوزوي مي‌ترسد يا از جهنم مي‌ترسد، يا سوداگرانه کار مي‌کند و يا به اميد بهشت است يا به اميد پاداش و حقوق; ولي اصل پرورش ما اين است که نه بردگي باشد و نه سوداگري. وقتي به ما گفتند اگر براي خدا کار مي‌کنيد هيچ يک از اين دو صبغه را نداشته باشد عارفانه و محبانه و شاکرانه باشد «فَتِلکَ عِبادَةُ الأحرَارِ»[3] براي ديگران به طريق اوليٰ، در آينده نزديک و يا دور با يک کاغذ کوچکي حکم بازنشستگي همه ما صادر مي‌شود، بعضي‌ها قبل از زمان بازنشستگي رسمي بازنشستگي طبيعي دامنگير آنها مي‌شود، گاهي مرگ است فرا مي‌رسد، مرض است فرا مي‌رسد, مشکلات سياسي فرا مي‌رسد، مشکلات اجتماعي در راه است که اينها قبل از آن ‌که بازنشسته بشوند بازنشست مي‌شوند، بازخريد مي‌شوند، اينها خطرهايي است که در راه است، اگر هيچ خطري در راه نباشد ما به طور عادي بتوانيم خدمت بکنيم، مدت خدمت ما هم محدود است، همين چند سالي که هست نتيجه عمر را بايد به دست آورد، اين مطلب اول، پس مطلب اول اين شد که وقتي دين به ما مي‌گويد براي خدا کار مي‌کني بردگانه نباشد، سوداگرانه نباشد، بلکه عارفانه باشد، محبانه باشد، شاکرانه باشد، «فَتِلکَ عِبادَةُ الأحرَارِ» اين دستور روح بلند به ما مي‌دهد، مي‌گويد وقتي براي ديگران کار مي‌کني آن هم «بشرح ايضاً»، ما براي اينکه دانشجويان را عالم بکنيم به کلاس مي‌رويم نه درس بگوييم و او نمره بگيرد، تعليم يعني انتقال نور علم از جايي به جاي ديگر، آن غير از تدريس مصطلح است. ممکن است کسي حقوق پايان ماه را بگيرد و از توبيخ هم مصون بماند؛ اما کار او عارفانه و معلمانه باشد، اين مطلب اول.

مطلب دوم اين است که ما کجا به اين بارگاه منيع راه پيدا کنيم؟ اين کار آساني نيست کسي معلم باشد، تدريس آسان است اما تعليم آسان نيست; انسان‌شناسي درس گفتن خيلي سهل است به دليل اينکه خيلي‌ها همين کتاب را مي‌خوانند و درس مي‌دهند اما انسانيت را انسان بخواهد بشناسد و بشناساند کار سهلی نيست، چه کنيم که ما ديگران را انسان‌شناس بکنيم؟ لااقل اگر کل هستي را نمي‌شناسند هستي خويش را بشناسند و اگر کل معرفت را نمي‌شناسند، معرفت‌شناس خويش باشند. اين راه آن اين است که ما خود را کاملاً بيازماييم، خود را خوب بشناسيم که ما چه کسي هستيم؟ هستي ما چيست؟ شرف ما هم چيست؟ بهترين کتاب براي انسان‌شناسي قرآن کريم است، زيرا سخن انسان‌آفرين است، ذات أقدس الهي که انسان را آفريد انسان را هم معرفي کرد، هستي او را معرفي کرد، شناخت او را هم داد.

انسان در فرهنگ قرآن عبارت از حيوان ناطق نيست، جانوري که حرف بزند، همان‌طوري که در کتاب‌هاي رايج تعريف مي‌شود، انسان در فرهنگ قرآن حي متأله است «الانسان ما هو؟ حيٌ متألّه»، نه «حيوانٌ ناطق» انسان, زنده‌اي است که ذوب در الاهيت شده است، انسان حيّ است همانند فرشتگان، نه حيوان است در رديف ديگر جانوران; سخن از ناطق بودن او نيست، سخن از تأله اوست موجودي را آدم مي‌گويد متأله که در الاهيت و در شناخت خدا و در عبادت خدا ذوب شده باشد. تأله بالاتر از الهي بودن است «انسان حيٌ متأله» و اين تأله در حيات او نقش تعيين کننده دارد؛ يعني اگر تأله نبود آن حيات معهود هم بهره انسان نخواهد شد، «الانسان حيٌ متألّه» و اين تأله دو چهره دارد: يکي گزارش تألهي است، يکي گرايش تألهي. آنچه که مربوط به شناخت «بود و نبود» يا «بود و نمود» است به تأله گزارشي برمي‌گردد يا به گزارش متألهانه برمي‌گردد و آنچه مربوط به «بايد و نبايد» است که عقل عملي عمل مي‌کند مربوط به گرايش‌هاي متألهانه است که جز خدا نمي‌خواهد و جز براي خدا کاري انجام نمي‌دهد، نه خود را مي‌طلبد نه غير خود را، فقط خدا را مي‌طلبد، چون هم خود را از دست مي‌دهد هم غير خود از دست دادني است، آنگاه مي‌شود «صفر اليد»، تهيدست; کسي را نگه مي‌دارد و مي‌طلبد و مي‌جويد که ماندني است.

نظامي در آن خمسه‌اش در جريان ليلي و مجنون داستاني را نقل مي‌کند، مي‌گويد ليلي بيمار شد و در اثر بيماري و تب آن زيبايي خود را از دست داد، مادر او که به بالين او آمد به مادر خود اين پيام را داد، گفت اين وصيت و پيام را به مجنون برسان. به مجنون بگو اگر خواستي دوستي پيدا کني، دوستي انتخاب نکن که با يک تب از پا در بيايد، دوستي انتخاب بکن که نميرد! اصل اين قصه بيش از افسانه نيست، واقعيتي که نداشت، ولي يک حکيم با يک مثال مطلب عقلي عميق را مُمَثل مي‌کند؛ يک رياضيدان براي فهماندن يک مطلب رياضي به پاي تخته سياه مي‌رود، مثالي ذکر مي‌کند تا شاگرد مطلب رياضي را با آن مثال بفهمد، يک اديب و يک معلم اخلاق با يک مثال آن ممثل را تفهيم مي‌کند، اينکه از زبان ليلي نقل کرده‌اند که به مادر گفت پيام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستي دوستي انتخاب بکني محبوبي برگزين که نميرد و با بيماري از پا در نيايد؛ يعني آيه‌اي که در قرآن کريم دارد: ﴿يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ﴾[4] يا ﴿حَبَّبَ إِلَيْکمُ اْلإيمانَ﴾[5] يا ﴿إِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْکمُ اللّهُ﴾[6] اين آيات را مي‌خواهد تفسير و تبيين کند تا انسان در انتخاب محبوب راه صحيح را طي کند.

وقتي گزارش‌هاي علمي ما متألهانه بود و گرايش‌هاي عملي ما هم متألهانه، آنگاه به حيات انساني نيل مي‌يابيم مي‌شويم انسان. وقتي شديم انسان, خود را که مي‌شناسيم قيام و قعود ما، طرزی حرف زدن ما در خود کلاس دارد انسانيت را معرفي مي‌کند، آن دانشجو که در کلاس هست. او هم آينه شفافي به نام فطرت دارد، او بيش از آن مقداري که گوش مي‌دهد مي‌يابد، بيش از آن مقداري که چشم او مي‌بيند مي‌يابد، او آينه شفاف خود را به سمت استاد و معلم نگه داشت، آنچه را که در کلاس به عنوان درس مي‌شنود يا از گفتار گوينده مي‌گيرد، خيلي کمتر از آن است که از سنت و سيرت استاد در جان شفاف او منعکس مي‌شود; ورود او, خروج او، برخورد او، پاسخ او، سؤال او در همه شئون در همان آينه جان اين دانشجو اثر مي‌گذارد، يک استاد درس انسانيت مي‌دهد، وقتي که خود را شناخت و متأله شد.

مطلب ديگر آن است که هستي ما جز ربط به خدا چيز ديگر نيست; يعني اين موجود رابط بودن يک موجود نيازمند بودن ‌طوري است که مقوم هستي ماست، اين‌‌طور نيست که انسان فقير باشد، بلکه فقر است. همان‌طوري که خدا ذاتي نيست که داراي وصف غنا و بي‌نيازي باشد بلکه غنا عين ذات اوست، موجوداتي مثل انسان ذاتي نيستند که فقر وصف آنها باشد که «ذاتٌ ثبت له الفقر» بلکه «عين الفقر» هستند، فقير و فقر عين هم‌ هستند، مثل اينکه خدا غني و غنا عين هم هستند، ما ذاتي نيستيم که «ثبت له الجهل» بلکه خودمان جهل هستيم، «فَارْحَمْ عَبْدَک الْجَاهِل‏»؛[7] اينکه در دعاها به ما آموختند به خدا عرض کنيم خدايا بنده جاهل خود را مورد رحم قرار بده! دانم و نمي‌دانم چيز ديگري نيستيم، چه بهتر که به آن عليم محض ارتباط برقرار کنيم و به آن غنيّ صرف رابطه داشته باشيم، اگر در قرآن کريم آمد: ﴿يَا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللّهِ﴾[8] نه يعني ذاتي داريم که فقر وصف آن ذات است، وگرنه لازمه‌اش آن است که در مقام ذات مرتبط نباشيد و اگر چيزي در مقام ذات مرتبط نبود مي‌شود مستقل. فقر وصف ما نيست، لازمه ذات ما نيست، بلکه هويت ماست و همين فخر است. فخر در اين است که انسان ربط به غني باشد، ربط به غني فخرآور است و اين ربط بيرون محدوده هويت ما نيست، بلکه متن هويت ماست و در حقيقت اين فخر است. اين بيان نوراني اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) که به اين مضمون نقل شده است «کفَی لِي عِزّاً أَنْ أَکونَ لَک عَبْداً وَ کفَی بِي فَخْراً أَنْ تَکونَ لِي رَبّاً»، يا «أَنْتَ کمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِي کمَا تُحِبُّ»[9] ناظر به همين مطلب است.

مطلب ديگر آن است که فقير را چرا فقير گفتند به چه کسي مي‌گويند فقير. اينکه خداوند در قرآن ما را فقير ناميد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللّهِ﴾ فقير يعني چه؟ فقير يعني ندار؟ نداشتن را مي‌گويند فقدان نه فقر، آن ‌که مالي را ندارد مي‌گويند فاقد مال است نه فقير. فقير به کسي مي‌گويند که ستون فقرات او شکسته است و قدرت قيام ندارد و انسان در برابر ذات أقدس الهي ستون فقرات او شکسته است و قدرت قيام ندارد؛ لذا به ما آموختند که بگوييم «بِحَوْلِ اللَّهِ تَعَالَی وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد»،[10] کسي که فقير است يعني ستون فقرات او شکسته است با «حول» ديگري با «تحول» ديگري با تقويت ديگري برمي‌خيزد و حتي نشستن او هم به «حول و قوه» ديگري است، اين‌‌چنين نيست که ما به «حول» خدا و به «قوه» خدا برخيزيم ولي به «حول» خود و به «قوه» خود بنشينيم، نه «بِحَوْلِ اللَّهِ تَعَالَی وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُد» آنجا هم که بخواهيم بنشينيم در اختيار خود نيستيم کسي که ستون فقرات او شکسته است اگر هم بخواهد بخوابد کسي او را بايد بخواباند، آن وقت چنين حالي برای آدم فضيلت مي‌شود، ديگر هرگز نمي‌گويد «من» مي‌گويد «او»، مرحوم آقاي الهي قمشه‌اي، استاد ما (رضوان الله تعالي عليه) در آن شعر معروف که دارد:

من الهي هو الله گويم ٭٭٭ ذره‌ام يا که خورشيد از اويم[11]

ديگر مي‌گويد «او» نه «من» هر جا سخن از من شد، مي‌فهمد بوي شيطنت مي‌آيد: ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ﴾.[12]

مطلب ديگر اين است که ما براي تحکيم اين پيوند ارتباط خود با خدا هستي‌شناسي‌مان از اين جهت کامل مي‌شود که خود عين ربط هستيم و ذات أقدس الهي عين استقلال. حالا اين موجود رابط فقير چگونه خدا را بشناسد؟ اين به معرفت شناسي برمي‌گردد، چطور او را بشناسيم؟ اگر يک موجود فقير کمال او در ارتباط با غني است، تا آن غني را نشناسد نمي‌تواند به او سر بسپارد و در آستان او سر بسايد.

 خدا را از چه راه بشناسيم؟ راه‌هاي شناخت گاهي راه جدلي است، گاهي هم راه‌هاي برهان حصولي و مانند آن است، راه‌هاي جدلي گاهي به اين است که «تعرف الاشياء باضدادها»، از وجود مبارک اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) سؤال کردند که عدل يعني چه فرمود که آدم هر چيزي را در جاي خود قرار بدهد مي‌شود عدل.[13] بعد عرض کردند ظلم يعني چه؟ فرمود گفتم نه; گفتم نه يعني چه «يعرف الاشياء باضدادها»، ظلم ضد عدل است، اگر عدل معنا شد ظلم هم معنا مي‌شود. مشابه اين درباره عقل و جهل هم آمده است که عقل يعني چه؟ هر کاري را در جاي خود کردن، هر حرفي را به جاي خود زدن و مانند آن، جهل يعني چه؟ فرمود گفتم نه يعني از باب «تعرف الاشياء باضدادها» اگر کسي عقل را شناخت جهل را مي‌شناسد، اگر کسي عدل را شناخت ظلم را مي‌شناسد. چون ذات أقدس الهي ضد ندارد نمي‌شود او را از راه ضد شناخت، پس اين‌گونه از شناخت‌ها مقدور نيست، کسي بگويد من خدا را از راه ضد شناختم «تعرف الاشياء باضدادها» از اين راه نيست براي اينکه او «بِلَا ضِدٍّ وَ لَا شَكْلٍ وَ لَا مِثْلٍ وَ لَا نِد»[14] و مانند آن.

خدا را از راه برهان بشناسيم يعني علم حصولي يعني دليل اقامه کنيم با اين ادله خدا را بشناسيم، اين ادله اين صُوَر ذهني، اين صغرا و کبرا غالب اينها منشئات نفس هستند، ولو صحيح. ما مي‌توانيم جانور‌شناس خوبي باشيم، اختر‌شناس خوبي باشيم، معدن‌شناس خوبي باشيم، گياه‌شناس خوبي باشيم، دريا‌شناس و صحرا‌شناس خوبي باشيم همه اينها را مي‌شود از راه مفهومي که حاکي بر اينهاست بشناسيم، براي اينکه دو نحوه وجود دارند: يکي در ذهن ما يکي در خارج، اما ذات أقدس الهي اين نيست که به ذهن ما آمده، براي اينکه اين صُور ذهنيه منشئات نفس هستند، اين صغرا; وقتي منشئات نفس بودند مولود نفس هستند، نفس اينها را توليد کرده و خداوند هم برابر سوره مبارکه «توحيد» ﴿لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد﴾[15] است، مولود نيست، اين هم مقدمه ديگر; از اين دو مقدمه به اين صورت نتيجه مي‌گيريم که اين منشئات مولودند و خداوند مولود نيست، پس اين صور ذهني خدا نيست. پس بخواهيم بگوييم اين صور خداست، اين هم نيست; چه اينکه از راه «تعرف الاشياء باضدادها» هم نتوانستيم خدا را بشناسيم.

وجه سوم آن است که ما اگر از راه علم حصولي، از راه صغرا و کبرا، از راه برهان خواستيم خدا را بشناسيم، اين صُور ذهني گاهي موجودند گاهي معدوم، گاهي فراموشمان مي‌شود گاهي هستند، گاهي نيستند، تحول در اينها پديد مي‌آيد و خداوند ثابت است و سرمدي است «و لا يتغير» است و اين صُوَر سرمدي و ثابت «و لا يتغير» نيستند، اينها خدا نيستند برابر شکل ثاني. پس خدا اين صور نيست و ما هم فقير به طرف خدا هستيم، معلوم مي‌شود همان قسمت مهم شناخت همان شناخت فطري است، حضوري است و شهودي است که گرايش‌هاي قلبي است. قلب ما يک پيوند ناگسستني حضوري و شهودي نسبت به خالق‌مان دارد، آن را با علم حصولي مي‌شود تقويت کرد، شکوفا کرد، براي اينکه به ديگران منتقل بکنيم از راه علم حصولي کمک مي‌گيريم و مانند آن. تمام تلاش و کوشش ما بايد اين باشد که آن سرمايه آسيب نبيند، آن غبار نگيرد. گناه غباري است روي آينه دل; اگر ما ندانيم اين آينه را به کدام سمت نگه بداريم، آنگاه اسرار عالم در اين آينه شفاف نمي‌تابد، چيزهاي ديگر مي‌تابد. به هر چه ما علاقه‌منديم معلوم مي‌شود اين آينه را به آن سمت نگه داشتيم، در حالي که آينه را به ما گفتند که ﴿لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ﴾[16] از يک سو، ﴿أَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ الله﴾ از سوي ديگر بعد فرمودند: ﴿فَوَلُّوا وُجُوهَکمْ﴾[17] که مسجد الحرام, در نماز الگويي است براي آن راهي را که انسان سمت ذات أقدس الهي مي‌تواند حرکت کند.

اميدواريم که ذات أقدس الهي توفيق هستي‌شناسي را، انسان‌شناسي را، معرفت‌شناسي را به همه مخصوصاً به شما برادران و خواهران دانشگاهي عطا کند و همه ما را از آن توفيق خاص برخوردار کند که حي متأله باشيم، حي باشيم به احياي الهي و متأله باشيم به تأليه الهي!

پروردگارا تو را به مجد و عظمتت قسم امر فرج وليّ‌ خود را تسريع بفرما!

نظام اسلامي، مقام معظم رهبري، مراجع تقليد، حوزه‌هاي فقهي، فرهنگي، دانشگاهي را در سايه قرآن و عترت حفظ بفرما!

دولت ما، ملت ما، مملکت ما همه را در سايه قرآن و عترت حفظ بفرما!

استقلال مملکت، تماميت ارضي مملکت، اشتغال مملکت، تورم و اقتصاد مملکت، همه را در سايه امام زمان حل بفرما!

ارواح مؤمنين, معلمين ما, علامه طباطبايي، امام راحل، پدران و مادران ما، ذوي الحقوق ما، شهداي انقلاب و جنگ، شهداي اين جمع همه را با انبيا (عليهم السلام) محشور بفرما!

پايان امور همه را هم به خير و سعادت ختم بفرما!

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

 

[1]. غزليات حافظ, غزل۱۷۷؛ «تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن ٭٭٭ که دوست خود روش بنده پروری داند».

[2]. نهج البلاغه، (صبحي صالح)، حكمت 237؛ «إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَار».

[3]. نهج البلاغه, (صبحی صالح)حکمت237.

[4]. سوره مائده، آيه54.

[5]. سوره حجرات، آيه7.

[6]. سوره آلعمران، آيه31.

[7]. مصباح المتهجد و سلاح المتهجد، ج2، ص564.

[8]. سوره فاطر، آيه15.

[9]. الخصال، ج‏2، ص420.

[10]. المصباح للكفعمي (جنة الأمان الواقية)، ص18.

[11]. ديوان الهي قمشه‌اي, ج2, ص718.

[12]. سوره اعراف, آيه12؛ سوره ص, آيه76.

[13]. ر.ک: نهج البلاغه, حکمت437؛ «الْعَدْلُ يَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا».

[14]. التوحيد (شيخ صدوق)، ص90.

[15]. سوره اخلاص، آيه3.

[16]. سوره بقره، آيات115 و 142.

[17]. سوره بقره، آيه144.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق