أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
جريان حدود در قبال قصاص و ديه است. اين کتابي که مربوط به حدود است به سه بخش تقسيم ميشود، در حقيقت سه کتاب است: يکي حدود تعزيرات است، يکي هم قصاص است يکي هم ديات و احکام هر کدام از اينها هم کاملاً از هم جدا است. اما عمده آن است که ثبوت و سقوط اين حدود به دست کيست؟ اين آيه مبارکه سوره «نساء» که فرمود اگر پيامبر نازل نميشد مردم عليه خدا احتجاج ميکردند، ﴿لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾،[1] آيهاي به اين جلال و عظمت در سراسر قرآن نيست که عقل آن قدر مقتدر است که عليه خدا برهان اقامه کند و با خدا محاجّه کند و عليه او احتجاج کند که چرا رهبر نفرستادي؟ رازش اين است که آن عاقل که خود را بشناسد میبيند که خودش يک دريايي است، بايد چند سالی در دنيا زندگي کند و بايد تمام نيازهاي ابدياش را همين چند سال فراهم بکند زيرا انسان عاقل متفکر جهانبين مسلمان، خودش را که شناخت جهان را شناخت مبدأ و معاد را شناخت، ميفهمد که او با مردن از بين نميرود، يک؛ و براي ابد زنده است، دو؛ و در دنيا جا براي تلاش و کوشش هست، سه؛ و بعد از مرگ جايي براي کار و کسب نيست، چهار؛ و آن ابديت را بايد با همين چند سال تأمين کند، پنج. از اين مهمتر چيزي فرض دارد؟! انسان حداکثر صد سال زندگي کند، يک؛ بعد ميميرد در برزخ ميرود ساهره قيامت را طي ميکند _ إنشاءالله بايد در عالم ديگر به نعمتها برسد _ آنجا هيچ کاري براي تهيه رزق نيست؛ در طي اين ابديت بايد کنار سفره همين هفتاد سال خود بنشيند. چيزي از اين مهمتر فرض دارد؟!
اگر بعد از مرگ هم مثل دنيا کسب و کاري بود، آن قدر مهم نبود، اما بعد از مرگ هيچ خبري از کسب و کار نيست، يک؛ و تمام نيازها هم هست، دو؛ و رفع تمام نيازها به وسيله همين کار هفتاد ساله است، سه. اينطور زندگي اصلاً به ذهن کسي نميآيد، که انسان صد سال زندگي کند با تلاش و کوشش، براي ابد ذخيره تهيه کند. از اين مهمتر فرض ندارد؛ لذا بايد يک چيزي تهيه کند که بماند. يک چيزي تهيه کند که ابدي باشد، آن چيز عبادت ميخواهد، قرب الي الله ميخواهد، قصد قربت ميطلبد. آنچه ميماند آن است. چيزي که ميتواند تا ابد او را تأمين کند، همين قرب الي الله و بندگي است. اين را از کجا ياد بگيرد؟ چه کسي به او بگويد؟ چهطور انجام بدهد؟ کاري به عظمت کار انسان نيست؛ لذا اين انسان عاقل که اينها را ميفهمد اگر _ معاذالله _ پيامبر نميآمد همين انسان عليه خدا احتجاج ميکرد ﴿لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾، در اين باره چهار امر ذکر شد که «بعد» ظرف است ظرف مفهوم ندارد مگر در مقام تحديد باشد و اينجا هم مقام تحديد است.
﴿لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾، به ذهن کسي ميآيد که انسان در برابر خدا بايستد با او محاجّه کند؟ به ذهن کسی نميآيد، و اگر قرآن نگفته بود که اصلاً انسان جرأت پيدا نميکرد؛ انسانی که عبد محض است در برابر خداي قادر مطلق، با او گفتگو کند احتجاج کند عليه او برهان اقامه کند؟! رازش اهميت مطلب است؛ انسان موجودي است که حداکثر يک قرن بماند، يک، تمام تلاش و کوشش در همين مدت است، دو، بعد از مرگ هم برای ابد میماند، اين سه، آنجا هم نيازهايي هست نميتواند برهنه باشد پوشاک ميخواهد نميتواند بيغذا باشد خوراک ميخواهد، برهنگي او را چه کسي تأمين ميکند؟ نياز او را چه کسي تأمين ميکند؟ همه نيازها هست، چهار، و تمام نيازهاي پوشاک و خوراک او را بايد همين هفتاد هشتاد سال تهيه کند. چکاری انجام بدهد که ابدی باشد و بماند؟
پرسش: ... اگر خدا نمیفرمود ...
پاسخ: خدا اول به انسان عقل داد، يک؛ بعد بيانات انبيا و اوليا آمدند «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[2] کار انبيا اين نيست که صفحه خالي را پر از علم بکنند. کار انبيا از اول اين است که ميآيند اثاره کنند. ثوره يعني انقلاب. در بيانات نوراني حضرت امير در نهج البلاغه است که ما ميدان انقلاب هستيم. نحن «مُسْتَثَارِ الْعِلْم»[3] اين مستثار اسم مکان باب استفعال است. يعني ميدان. ميدان ثوره، انقلاب فرهنگي، علي و اولاد علي است. نحن «مُسْتَثَارِ الْعِلْم»، يعني ما ميدان انقلاب هستيم. سرمايه اوليه را خدا به بشر ميدهد، يک؛ بعد اين سرمايه را پر ميکند، تو يک موجود نميري هستي که هستي که هستي، دو؛ او کاملاً ميفهمد که مثل فرشتهها حيات ابدي دارد. اين انساني که انبيا «يُثِيرُوا» يعني «يُثِيرُوا» آمدند تلاش کردند کوشش کردند اثاره کردند ثوره کردند انقلاب کردند فهماندند فهماندند که تو نمير هستي. تو يک موجودي نيستي که از بين بروي؛ حالا اين انساني که با رهبري انبياي الهي فهميد که براي ابد زنده است، ميگويد اگر اين است، پس يک راهنما بفرست.
اينطور نيست که يک انسان ابتدايي نفهم، که معاد را نشناخته باشد ثوره را نشناخته باشد، رهبران ميدان انقلاب را نشناخته باشد، در درون او چه انقلابي پيش آمد را نشناسد و عقل را نداند آن وقت بتواند در برابر خدا احتجاج کند؟ اين اصلاً فرض ندارد. فرض آنجايي است که انبيا آمدند. کار اصلي انبياء «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»، يعني ما آمديم اثاره کنيم بشورانيم، آنچه در نهان و نهاد شما است را زير و رو کنيم، چون شما با فطرت توحيد خلق شديد اما از درون خودتان خبر نداريد. ما آمديم کَند و کاو بکنيم ثوره بکنيم انقلاب کنيم ميدان انقلاب تشکيل بدهيم شما را در ميدان انقلاب مثل حوزه علميه دعوت کنيم بياييد درون شما را بشکافيم به شما نشان بدهيم بگوييم شما اين هستيد. شما ابدي هستيد. اين شمايي که ابدي هستيد آنجا هيچ خبري از کار نيست امروز جاي کار است و جاي اجر و ثواب و محاسبه و اينها اينجا نيست. فردا يوم حساب است ولي جاي کار نيست که در قيامت و بعد از مرگ بگويد من نماز بخوانم روزه بگيرم کار خير انجام بدهم، آنجا جاي اينها نيست. [4] يک چنين چيزي است. آن وقت چنين چيزي را بعد از اينکه بشر فهميد در برابر خدا ميگويد پس راهنما بفرستيد. اينطور نيست که اين بشر ابتدايي آن قدر عقل داشته باشد که بتواند در برابر الله احتجاج کند؟ بعد از اينکه دستورات آمدند و ميدان انقلاب تشکيل دادند و فرمودند اينجا ميدان انقلاب است به پيغمبر هم فرود وقتي که وارد مسجد شدي شاگردان و اصحاب تو پاي درس تو ميآيند به شاگردانت سلام بکن _ حضرت روزانه کارش همين بود _ فرمود: ﴿وَ إِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾[5] اين شاگردان شما که آمدند و در مسجد نشستند، منتظر هستند آيات الهي را براي اينها بخواني اول به اينها سلام بکن. اين خدا است. اين تعليم است اين عظمت علم است که صريحاً خدا به پيغمبر ميگويد به شاگردانت سلام بکن.
پرسش: ... مخلوق چگونه به خالق اعتراض کند؟
پاسخ: همين است چون قدرت را خود خالق داد. اگر اين قدرت را مخلوق از خودش داشته باشد، بله جا براي سؤال هست، اما اين قرآن کريم است که ميفرمايد ما چنين قدرتي به انسان داديم که اگر انبياء نميفرستاديم در برابر خدا احتجاج ميکرد ﴿لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾، رازش اين است که کاري از اين مهمتر فرض ندارد که انسان صد سال زندگي کند در اين صد سال چيزهايي تهيه کند که ابدي باشد. چرا ميگويند فلان کار تا قصد قربت نباشد باطل است؟ براي اينکه اگر قصد قربت نباشد ابدي نيست. انسان براي ابديت کار ميکند؛ اين کار خير را انجام ميدهم لله. نماز ميخوانم لله. روزه ميگيرم لله. درس و بحث دارم لله. در انقلاب شرکت ميکنم لله. شبها به ميدان ميروم لله. اين لله لله ها ميشود ابدي. اگر چيزي براي الله بود و مقبول شد ميشود ابدي. آن وقت با آن ابديت انسان زندگي ميکند، مهمان آن ابديت است. پس دنيا آن قدر مهم است که گذشته از اينکه بايد نيازهاي خودش را تأمين کند، بايد ابديت خود را هم تأمين کند. اين ﴿خالِدينَ فيها أَبَداً﴾[6] را تأمين کند.
آسمان داشته باشد به اندازه آسمان خير کند ابدي نيست. در چند جاي قرآن آمده است که وقتي خطر و عذاب قيامت را ميبينند اگر تمام کره زمين پر از طلا بشود و بدهند اثر ندارد[7]، چون که ابدي نيست. طلا و نقره که ابدي نيست؛ يک وقت کسي در پاي سخنراني امام باقر(سلام الله عليه) نشسته بود حضرت موعظههايي فرمود اين شخص عرض کرد عجب جواهري از شما شنيديم؟ حضرت فرمود همين! حيفت نيامد که اين حرفها را به طلا تشبيه کردي؟ طلا يک سنگ زرد است غير از سنگ بودن که چيز ديگري نيست. روحي ندارد عبادتي ندارد. طلا فقط يک سنگ زردي است. نقره يک سنگ سفيدي است در معدن مانده يکي سفيد شده يکي زرد شده همين.[8]
اينها ميآيند راه ابديت را به انسان نشان بدهند ديگر زمان و زمين ندارد. از اين کار مهمتر فرض ندارد که ما صد سال زندهايم در اين صد سال بايد کاري بکنيم که آن کار ابدي باشد. کار براي زمان و زمين ابدي نيست. کار فقط براي خدايي که «هو الأبد»ي است ابدي است؛ لذا مرتّب قصد قربت قصد قربت قصد قربت براي همين است. اين همه عباداتي که گفتند اگر بيقصد قربت باشد باطل است نماز بيقصد قربت باطل است، روزه بيقصد قربت باطل است، حج بيقصد قربت باطل است، تمام اينها براي اين است که آن ابديت را تأمين ميکند، ما در آن عالم به همه امور احتياج داريم به لباس احتياج داريم که آبرويمان نرود به غذا احتياج داريم اما نه تهيه غذا مقدور است نه تهيه لباس ميسور، همه را با اين قربة الي الله بايد تأمين بکنيم. اين قدر مهم است؛ لذا اگر انبيا نيامده باشند بشر احتجاج ميکند و خدا هم بالصراحه فرمود اگر من انبيا نميفرستادم ﴿لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾.
غالب فقهاي ما(رضوان الله تعالي عليه) قائل به ولايت فقيهاند اما مسئله نظام حکومتي تشکيل دادن، يک مقداري در سعه و ضيق فرق است. ما فقيهي نداريم که قائل به ولايت فقيه نباشد. آن فرمايش مرحوم صاحب جواهر[9] نسبت به اين قوس اعظم بود؛ يعني بالاخره اين دين يک صاحبي ميخواهد. چه کسي بايد قرآن را پياده کند؟ غير از وجود مبارک پيغمبر و اهل بيت(عليه السلام) چه کسي ميتواند چه کسي مسئول اين است؟ چه کسي ميتواند حدود الهي را پياده کند؟ چه کسي ميتواند به اذن خدا از حد الهي عفو کند کسي را مورد عفو قرار بدهد چه کسي ميتواند؟ غير از پيغمبر در درجه اول و اهل بيت در درجه دوم و منصوبان خاص اين ذوات مقدس در درجه سوم، کار بايد به عهده اينها باشد. اين است که مرحوم صاحب جواهر آن فرمايش را فرمود. شما الآن سؤال بکنيد يک کسي مرده است ما نميدانيم چکار بکنيم؟ ميگويند به يک فقيهي مراجعه بکنيد به اذن فقيه دفنش کنيد. از سادهترين تا دشوارترين کار همين است. ما فقيهي نداريم که قائل به ولايت فقيه نباشد. آن ولايت فقيهي که محور بحث است و مرحوم صاحب جواهر دارد آن ولايت فقيه حکمراني است که فقيه حکمران باشد که به اذن امام حدود الهي را اجرا کند به اذن امام حدود الهي را عفو کند الآن چند تا روايت است که ميخوانيم اجراي حدود الهي به فتواي يک مرجع تقليد است که از طرف امام نصب شده است.
غرض اين است که ما هستيم و ابديت ما. اين ابديت تغذيه ميخواهد و اين تغذيه با قربة الي الله حاصل ميشود و اين در عبادت است و لاغير. در هر کاري که انسان انجام ميدهد ما موظف هستيم، آن کارهاي واجب که واجب است، در کارهاي مستحب هم بگوييم لله و في سبيل الله و علي ملة رسول الله، که اين بماند و اگر قصد قربت نکنيم نميماند. ما هستيم و تقرب، زيرا ما هستيم و ابديت، و آن ابد را اين تقرب بايد تأمين کند نه چيز ديگر. انسان هر کار خيري بخواهد انجام بدهد و قصد قربت نکند اساساسي ندارد.
شما حالا اين روايات را ببينيد. عفو کردن کار آساني نيست عفو است يک کسي حالا يا سرقتي کرده، در حق الناس که انسان اگر خواست میبخشد، يا معاذالله يک کار آلودگي کرده که حدّش قتل است، اين را يک مرجع تقليدي که مرجعيتش مسلّم است عدالتش مسلّم است منصوب از طرف امام است حالا يا به نصب عام يا به نصب خاص، عفو ميکند، اين کار کوچکي نيست. اسقاط حد به دست امام است، اثبات حد به دست امام است. اين روايات را ملاحظه بفرماييد که اين اينها را هيچ کسي اجرا نميکند مگر اينکه امام باشد.
در وسائل جلد صفحه 47 اين چند تا روايت هست که ملاحظه ميفرماييد. باب بيست و پنجم: «عدم جواز تأخير إقامة الحد» در آنجا « عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ: لَيْسَ فِي الْحُدُودِ نَظَرُ سَاعَةٍ»[10] يک ساعت معطل بکنيد نميتواني حد الهي را تأخير بياندازي. در اجراي حدود الهي جا براي لعل نيست. اين قدر اين کار مهم است.
در حديث ديگر اين است که «إِذَا كَانَ فِي الْحَدِّ لَعَلَّ أَوْ عَسَى فَالْحَدُّ مُعَطَّلٌ»[11] اين روايت دوم باب بيست و پنجم است. اين را مرحوم صدوق(رضوان الله تعالي عليه) از حضرت امير(سلام الله عليه) نقل ميکند که فرمود جا براي لعل نيست، حدود الهي را وقتي ديدي اين شخص ترک کرده است حد الهي را جاري کنيد. اگر ليت و لعل کنيد که حد اجرا نميشود. با اين صلابت ميگويد وقتي ثابت شد که فلان کس خلاف کرده، عامداً وارد حريم کسي شده، حرمت آن حريم را شکسته و اين کار را کرده، جا براي حد است. اگر لعل و ليت آمد، ديگر «فَالْحَدُّ مُعَطَّلٌ»، «إِذَا كَانَ فِي الْحَدِّ لَعَلَّ أَوْ عَسَى فَالْحَدُّ مُعَطَّلٌ».
غرض اين است که ابديت را هيچ چيزي تأمين نميکند. انسان صدها کار خير انجام بدهد که نامش در روزنامهها بماند آن مطلب ديگري است. قبل از فراموش شدن او، او خودش فراموش ميشود، اما کاري که مقبول حق باشد و قربي باشد اين متقرب الي الله است وقتي متقرب الي الله شد هر نعمتی از آنجا ميجوشد. اين خيلي مهم است که انسان صد سال زندگي کند صد سال کار کند، و براي ابد در کنار سفره خودش بنشيند. ميگويند اين همان کاري است که شما انجام دادي. اين به ذهن کسي نميآيد به اين جلال و شکوه که آدم يک کاري بکند اين کار بماند، و مدتش هم ابد باشد! اين همان کار قربي است. قربة الي الله، قربة الي الله فراموشمان نشود. اين را در کارهاي واجب که انجام ميدهيم، در کارهاي مستحب، در قيام و قعود هم انجام دهيم، آدم وارد يک جلسه بحث ميشود در ذهنش باشد لله نيت کند. از درس خارج ميشود براي تدريسي ديگر، اين به ياد خدا بودن ﴿اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا﴾،[12] اين ذکر کثير براي آن است که ما يک نياز ابدي داريم آن نياز ابدي را اين قصد قربت تأمين ميکند.
بنابراين هم ثبوت هم سقوط. هم ثبوت حدود کان للإمام. هم سقوط حد کان بإذن الإمام. منتها در اثبات حق چه حق الناس باشد چه حق الله باشد آن حد به وسيله امام ثابت ميشود، اما در اسقاط حق و عفو آنجا که حق الناس باشد تا ناس رضايت ندهند امام اين کار را نميکند و اسقاط حق به اذن امام فقط در حدود الهي است در حق الله است نه در حق الناس.
پرسش: «ادْرَءُوا الْحُدُودَ بِالشُّبُهَاتِ» هم داريم
پاسخ: بله آن در باب قضا است. در باب قضا آيا ثابت ميشود يا ثابت نميشود. هيچ يعني هيچ! هيچ ارتباطي اين با بحث فعلي ما ندارد. ما در کتاب الحدود و التعزيرات هستيم که کتاب قضا را قبلاً پشت سر گذاشتيم اين «ادْرَءُوا الْحُدُودَ بِالشُّبُهَاتِ»،[13] در باب قضا است. در باب قضا اگر بخواهد ثابت بشود چه شبهه است و چه شبهه نيست، چه قضا است و چه قضا نيست، اگر بينه بود که بود، اگر سوگند بود که بود، اگر اقرار بود که بود، اگر هيچ کدام از اين سه تا نبود، فقط شبهه بود «ادْرَءُوا الْحُدُودَ بِالشُّبُهَاتِ».
در مسئله الحدود و التعزيرات بعد از يعني بعد از! بعد از اثبات جُرم. حالا در کتاب قضا که خوانديم جُرم ثابت شد که چه کسي مجرم است و چه کسي مجرم نيست. حق الله کدام بود و حق الناس کدام بود. بعد از آن، الآن ميخواهيم کيفر بدهيم، در اين کيفر دگر جاي «ادْرَءُوا الْحُدُودَ بِالشُّبُهَاتِ» نيست چون شبهه در اصل بحث و اينها است؛ در کتاب قضا آنجا جاي شبهه است بايد شبهه رفع بشود. بايد ثابت بشود به احد امور، وقتي ثابت شد وارد اين جايي ميشويم که الآن وارد شديم. حالا معلوم ميشود که اشکال يک حسابي دارد حرفزني يک حسابي دارد نقد يک حسابي دارد. ما الآن در کتاب الحدود و التعزيرات هستيم يعني بعد از اينکه در کتاب قضا که بحثش قبلاً گذشت ثابت شد که چه چيزی جرم است و چه کسي مجرم است و حکمش چيست، الآن داريم در اجراي حکم بحث ميکنيم. حالا که در اجراي حکم بحث ميکنيم چه کسي بيايد اجرا کند؟ دست کيست؟ دست امام است. چه کسي ميتواند عفو کند؟ امام. کجا ميتواند عفو کند؟ حق الله نه حق الناس. اينها فرمايشاتي است که در اين روايات است.
پرسش: ... سند روايت ...
پاسخ: اين معتبر است. اگر ضعفي بود حتماً متعرض ميشديم. آنهايي که نخوانديم معلوم ميشود که سندش معتبر است، معمولبه است و به آن استدلال ميکنيم. اين روايت اول باب هجدهم است: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ»، اين يکي؛ «وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ»، دو؛ «عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ ضُرَيْسٍ الْكُنَاسِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَا يُعْفَى عَنِ الْحُدُودِ الَّتِي لِلَّهِ دُونَ الْإِمَامِ»، اگر حد حد الهي باشد فقط امام ميتواند عفو بکند کسي ببخشد اينچنين نيست. «فَأَمَّا مَا كَانَ مِنْ حَقِّ النَّاسِ فِي حَدٍّ- فَلَا بَأْسَ بِأَنْ يُعْفَى عَنْهُ دُونَ الْإِمَامِ»[14] اگر حق الناس بود که خود صاحب حق ميتواند ببخشد، اما اگر حکم الهي بود درباره نماز بود روزه بود، عمداً ماه مبارک رمضان حرمت ماه مبارک رمضان را شکست، از اين قبيل کارها که مربوط به حق الله است آنجا ثبوت و سقوطش به وسيله امام(سلام الله عليه) است.
پرسش: در حق مشترک چطور است؟
پاسخ: اگر حق الناس با حق الله مشترک بود، اين جايي جز اشتراک نيست اگر رضايت مشترک بود مشترک است، اگر رضايت مشترک نبود، فقط امام حاضر بود، آن شخص حاضر نبود، باز حد نسبت به او جاري ميشود. در حق مشترک رضاي مشترک لازم است در حق مختص رضا مختص لازم است.
«و الحمدلله رب العالمين»
[1]. سوره نساء، آيه165.
[2]. نهج البلاغه, خطبه1.
[3] . نهج البلاغه, خطبه105.
[4]. نهج البلاغة، خطبه42. «إِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل»
[5]. سوره انعام، آيه54.
[6]. سوره نساء، آيه169؛ سوره جن، آيه23.
[7]. برای نمونه: سوره آل عمران، آيه91.
[8]. المناقب(ابن شهر آشوب), ج4, ص248. «هَلِ الْجَوْهَرُ إِلَّا حَجَر»
[9] . جواهر الکلام، ج21، ص397.
[10] . وسائل الشيعه، ج28، ص47.
[11] . همان.
[12]. سوره احزاب، آيه41.
[13]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص74.
[14] . وسائل الشيعه، ج28، ص40.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.