27 09 2026 25802327 شناسه:

مباحث فقه ـ حدود و دیات ـ جلسه2 (1405/07/05)

دانلود فایل صوتی

 

 أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

محور بحث کتاب حدود بود. مستحضر هستيد که حدود سه کتاب است؛ حدود و تعزيرات کتاب اول است، قصاص کتاب دوم است، ديات کتاب سوم است، که اين مجموع را مي‎گويند حدود، و اينها را ذات اقدس الهی به وسيله انبيا بايد مشخص بکند. راز نياز انسان به فرستاده‎هاي خدا که از آيه سوره مبارکه «نساء» به خوبي‎ برمي‎آيد، اين است که انسان به حسب ظاهر يک موجود ابدي است؛ يعني يک موجودي نيست که از بين برود و رخت بربندد. چند روزي در دنيا است، بعد در برزخ است، بعد در قيامت که زمان و زمين ندارد. چنين موجودي راهنما مي‎خواهد. وجود اين راهنما به قدري ضروري است که عقل بشر به ضرورت او پي مي‎برد، يک؛ و اين کار فقط به دست خداست، دو؛ و اگر خدا نفرستد بشر عليه خدا احتجاج مي‎کند، سه.

شما صدر و ساق قرآن کريم را که مطالعه بفرماييد چنين جلال و شکوهي پيدا نمي‎کنيد که خدا مستقيماً بگويد من اگر اين کار را نکنم زير سؤال مي‎روم، بشر از من سؤال مي‎کند و مرا مورد استدلال قرار مي‎دهد و محکوم مي‎کند. شما اول تا آخر قرآن را مکرر ببينيد، آيا چنين آيه‎اي با اين جلال و شکوه و سلطنت در هيچ جاي قرآن هست يا نه؟ همين آيه‎اي که در ديروز به آن اشاره شده در بخش پاياني سوره مبارکه «نساء» است، دارد که ما انبيا را فرستاديم: ﴿إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِن بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الأَسْبَاطِ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا﴾،[1] سلسله انبيا را نام مي‎برد، بعد مي‎فرمايد که انبيا تنها اينها نيستند: ﴿وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ﴾، قبلاً هم نام بعضي از انبياء را برديم ﴿وَ رُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ﴾، در دو جاي قرآن فرمود که ما انبيايي فرستاديم که تاريخ اينها نام اينها زمان و زمين اينها را براي شما نگفتيم؛ شما در يک منطقه خاصي از خاورميانه زندگي مي‎کنيد نه از خاور دور باخبر هستيد و نه از باختر دور. من اگر بگويم در آن طرف دنيا پيغمبري فرستادم، شما نه راه قبول داريد نه راه نکول. اگر گفته باشم که اين طرف دنيا انبيايي فرستادم نه راه تصديق داريد نه راه تکذيب. ما قصص انبيايي را  نقل مي‎کنيم که بگوييم ﴿فَانْظُرُوا﴾،[2] ﴿فَانْظُرُوا﴾، ﴿فَانْظُرُوا﴾، برويد تحقيق کنيد ببينيد چه شد. در دو جاي قرآن تصريح مي‎کند که ما انبيايي فرستاديم که قصه‎شان را براي شما نگفتيم برای اينکه نه راه شناختي داريد و نه امکان وصولي داريد. ما انبياي خاورميانه را براي شما نقل مي‎کنيم که راه تحقيق داريد که بگوييم ﴿فَانْظُرُوا﴾، ﴿فَانْظُرُوا﴾، ﴿فَانْظُرُوا﴾.

﴿وَ رُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ﴾ در دو جاي قرآن صريحاً بيان فرمود که خيلي از انبيا بودند که ما قصه‎هايشان را براي شما نگفتيم اما هيچ ملتي بي‎پيغمبر نيست، اين اصل کلي است، اما قصص آنها را نگفتيم براي اينکه شما دسترسي نداريد ﴿وَ رُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَ رُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ﴾[3]، نه اينکه تاکنون نگفتيم بعد هم وعده نمي‎دهيم که براي شما بگوييم، براي اينکه شما نه از غرب دور باخبريد نه از شرق دور.

ما اين انبيا را فرستاديم اينها چکاره هستند؟ چرا از آسمان غيب مردان الهي را فرستاديم؟ ﴿رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَ مُنذِرِينَ﴾،[4] ما انبيا را فرستاديم، چرا؟ ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾، در بحث ديروز هم اشاره شد که صدر و ذيل قرآن را مکرر ببينيد يک چنين جايي پيدا مي‎کنيد که خدا بگويد من اگر اين کار را نمي‎کردم زير سؤال مي‎رفتم! اصل اين مطلب به ذهن کسي نمي‎آيد تا بگوييم کجا گفته کجا نگفته. اين فقط خدا است که خودش فرمود من اگر پيغمبر نمي‎فرستادم زير سؤال مي‎رفتم. آن قدر اين جلالت دارد که فرمود ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾ _ ديروز به عرضتان رسيد _ «بعد» ظرف است، يک؛ ظرف مفهوم ندارد، دو؛ مگر در مقام تحديد باشد، سه؛ اينجا در مقام تحديد است، چهار؛ مفهوم دارد؛ يعني من اگر پيغمبر نمي‎فرستادم زير سؤال مي‎رفتم. خدايي که ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ﴾[5] چقدر مهم است که اگر اين مطلب را خدا انجام نداده بود بشر عليه خدا احتجاج مي‎کرد رازش اين است که بشر يک موجود ابدي است، اگر بشر همين بود که «وَ هُوَ يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوَاق‏»[6] همين چند روزي است که زندگي مي‎کند مي‎ميرد که مهم نيست، اما بشر هست که هست که هست، تاريخ ندارد. دو کار اساسي است؛ يک: بشر هست نمي‎ميرد، دو: بايد غذاي ابديت را همين چند روز فراهم بکند. ديگر در برزخ دستوري نيست، در صحنه قيامت دستوري نيست، عباداتي نيست تکاليفي نيست وظايفي نيست، تمام آنچه را که در درازمدت بعد از مرگ ما نياز داريم و بهره‎مند هستيم همين چند روز بايد تهيه کنيم. کاري از اين مهم‎تر در عالم فرض دارد؟ يک موجود هفتاد هشتاد سال بايد زندگي بکند بعد هفتاد ميليارد سالش را تأمين کند، اين غذاي ابدي را چه کسي بايد تهيه کند؟ کاري در آنجا هست؟! تکليفي در آنجا هست؟!

آن قدر عمر مهم است آن قدر زندگي مهم است آن قدر دستورات ديني مهم است که نه تنها جامعه را متمدن مي‎کند _ اين کمترين اثر آن است _ ابديت را تأمين مي‎کند. اگر _ معاذالله _ انسان با مرگ از بين مي‎رفت يا بعد از مرگ خبري از تجارت بود کسب بود کار بود عبادت بود، آنجا هم عبادت مي‎کرد هزينه‎اش را تأمين مي‎کرد، اما اين دو نفی است: يکي اينکه زوال‎پذير نيست دوم اينکه آنجا خبري نيست که انسان تکليفي داشته باشد عبادتي داشته باشد، هر چه هست همين‎جاست؛ لذا آن قدر مسئله عبادت و احکام و شريعت مهم است که ابديت را تأمين مي‎کند. يک نمازي آدم مي‎خواند يک روزه‎اي مي‎گيرد اما نمي‎داند که اين کار، کاربردش تا چقدر است؛ يک طهارتي دارد نه بيراهه مي‎رود نه راه کسي را مي‎بندد، نه اهل دبش است نه اهل خلاف، نه خلاف مي‎کند نه راه خلاف را نشان مي‎دهد، نه بيراهه مي‎رود نه راه کسي را مي‎بندد؛. آن قدر اين عبادت مهم است که مي‎تواند ابديت آدم را تأمين کند. ما هستيم و ابديت ما، تأمين روزي ابديت ما هم به همين چند روز است.

بنابراين ما در يک وضع غير متعارفي به سر مي‎بريم. ما خيال مي‎کنيم انسان همين که به گورستان مي‎رود تمام مي‎شود. تازه اول زندگي آنجا است. اگر انسان يک موجود ابدي است که هست، و اگر موجود زنده غذا لازم دارد که دارد و اگر در آنجا هيچ خبري از کسب و کار نيست که نيست همه را بايد اينجا تهيه کند؛ لذا آن قدر مسئله عبادت و احکام و دين مهم است که خدا مي‎فرمايد من اگر رهبران الهي نمي‎فرستادم زير سؤال مي‎رفتم ﴿لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ﴾[7]  با آن قيود چهارگانه. اين خدا است. اين عظمت دين است. اگر بعضي از احکام را گفته باشد بعضي را نگفته باشد باز اشکال وارد است. همه احکام را گفته باشد، ولي گيرنده فراموش کرده باشد، باز اشکال وارد است؛ لذا فرمود من همه احکام را به کسي که حافظ همه احکام است فرستادم. عصمت از اين جهت شرط است عدالت از اين جهت شرط است علم مطلق از اين جهت شرط است. وجود مبارک امام باقر(سلام الله عليه) در اتاق نشسته يکي از اصحاب کاري داشت خواست وارد منزل بشود، در زد، کنيز دم در رفت، در را باز کرد، اين مرد يک نگاهي کرد، گفت: اجازه هست بياييم؟ از اندرون ندا آمد که «ادْخُلْ‏ لَا أُمَ‏ لَكَ»[8]، او دست‎پاچه شد به حضور حضرت آمد عرض کرد من اين کار را کردم که ببينم شما متوجه مي‎شويد يا نمي‎شويد؟ فرمود: «لَئِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ هَذِهِ الْجُدْرَانَ تَحْجُبُ أَبْصَارَنَا» تو خيال کردي ما پشت ديوار را نمي‎بينيم؟. چنين آدم‎هايي لازم است. معصوم مطلق و عالم مطلق نسبت به جميع شريعت تا حرف خدا را برسانند.

فتحصل أن هاهنا امرين: اگر نباشد، اين سؤال و اشکال هست؛ باشد، ولي عالم مطلق نباشد يا معصوم مطلق نباشد، باز اين اشکال هست. بايد گيرنده عالم مطلق و معصوم مطلق باشد، هيچ چيزي را فراموش نکند و هيچ چيزي را از احکام الهي نباشد که او نداند. چنين عظمت و جلالي براي دين است. اين است که براي دين اين همه تلاش و کوشش مي‎کنند اين همه شهيد شدند اين همه براي حفظ آن شهيد مي‎شوند، براي چنين چيزي است.

انسان يک موجود ابدي است، يک؛ و هرگز از بين نمي‎رود، دو؛ و در تمام اين ادوار نيازمند به پوشاک و خوراک است، سه؛ و هيچ جا براي تأمين اينها نيست، چهار؛ فقط همين دنيا بايد تأمين بکند، پنج؛ لذا عمر را بايد دريافت، شش. اين براي اهميتش است. اين همه جهاد اين همه ﴿وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾[9]، ﴿يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾،[10] چه فعل ماضي‎اش چه فعل مضارع، هر دوي آنها در قرآن آمده است، اين همه انبيا شهيد شدند براي همين است. اگر موضوع موضوع زمين و کشورداري و شهرداري و مانند آن بود که اين قدر مهم نبود؛ اين همه ﴿وَ قَتْلِهِمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾ نبود، ﴿يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ﴾ نبود، به دار رفتن مسيح نبود. براي اينکه از اين باعظمت‎تر در عالم، کاري نيست که يک موجودي ابدي باشد و ابديتش را بايد در همين چند روز تأمين کند؛ لذا اين مسئله هم درباره اصل نبوت، يک؛ هم درباره عصمت نبوت، دو؛ هم درباره علم نبوت، سه؛ يعني مرسلين هم بايد عليم تام باشند هم معصوم تام باشند. اينها هستند که بيانات ذات اقدس الهی را مي‎فهمند به جامعه منتقل مي‎کنند و اينها هستند که مجتهدين مطلق را نائب خود قرار دادند.

پرسش: ... چگونه قابل جمع است ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ﴾ ...

پاسخ: چرا ﴿لاَ يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ﴾؟ براي اينکه آنچه که لازم بود من گفتم، شما از چه مي‎خواهيد سؤال کنيد؟ راجع به خلقت آسمان و زمين مي‎خواهيد سؤال کنيد، به احسن نظام آفريدم. راجع به خلقت انسان مي‎خواهيد سؤال کنيد، نظمش را سؤال کنيد به احسن وجه من آفريدم. انسان را خلق عظيم کردم راه معين کردم راهنما فرستادم هدف معين کردم و باز هم راهنما فرستادم کمبودي ندارد. نه اينکه او قلدري مي‎کند قهاري مي‎کند مي‎گويد شما حق سؤال نداريد. مي‎گويد او اصلاً زير سؤال نمي‎رود، از چه چيزي مي‎خواهيد سؤال بکنيد؟ حکمت سؤال بکنيد، صد درصد. از علم و عصمت سؤال بکنيد همه را ما پيش‎بيني کرديم. نه اينکه شما حق نداريد حرف بزنيد. اينکه گفتند تحقيق کنيد تدبر کنيد، آيات تدبر براي همين است آيات تحقيق براي همين است، محاجه با انبيا همين است غالب انبيا درباره خدا احتجاجاتي داشتند. تا روز قيامت مسئله سؤال هست اما هر چه سؤال بکنيد جوابش نقد است. اين است که چون او همه چيز را گفته تحت سؤال نمي‎رود. ﴿لاَ يُسْئَلُ﴾ يعني تحت سؤال نمي‎رود، نه يعني حق سؤال نداريد. اگر کسي حکيم مطلق بود عالم مطلق بود همه حرف‎ها را زده، ﴿لاَ يُسْئَلُ﴾. نه اينکه ﴿لاَ يُسْئَلُ﴾ يعني شما حق سؤال نداريد. او زير سؤال نمي‎رود، براي اينکه هر آنچه را که بايد بگويد گفته است.

مطلب ديگر اين است که آنچه را که لازم بود ذات اقدس الهی بفرمايد که بيان فرمود و همه آنچه را که خدا فرمود پيامبر حفظ کرد، زيرا اگر در احدي از اين امور پيامبر علماً يا عملاً کمبود داشته باشد باز همين اشکال هست. بشر مي‎گويد ما چيزي را از دست داديم پيامبر شما چيزي را يادش رفته که با ابديت ما سازگار است. ما هستيم و ابديت ما، چون ما هستيم و ابديت ما، فکر ابدي بايد داشته باشيم. آسمان و زمين خراب بشود اين حرف‎ها هست، آن علمي که از اين ابديت سخن مي‎گويد از کل مجموعه جهان سخن مي‎گويد و جهان‎بيني درستی است همين علم دين است که مي‎گويد انسان اين‎چنين است؛ اگر فرشته است براي شما است و شما هستيد که هستيد که هستيد. انسان چنين موجودي است. چنين موجودي را چه کسي مي‎تواند اداره کند؟ لذا به احدي اجازه بيان حکم ندادند گفتند اين تشريع است. به غير از وحي و به غير از انبيايي که واجد اين دو رکن‎ هستند: علم تام و عصمت تامه، راهي براي تشريع نيست. آن وقت منصوبان از قِبل اينها هم بايد تاحدودي شبيه اينها و نزديک اينها باشند. همين احکامي که با اين جلال و شکوه ذکر مي‎شود همين حدودي که الآن با جلال و شکوه نام برده شده، کساني اين­ها را اجرا مي‎کنند که نائبان آنها باشند و عالمان آگاه باشند.

مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) همين حدود و احکام را که ذکر مي‎کند، مي‎گويد اقامه حدود با کسي است که مجتهد مطلق باشد يا منصوب از طرف او و عادل باشد. در احکام شخصي که حقوق شخصي است حق عفو نيست اما در حدود الهي احکام الهي _ کسي ماه مبارک رمضان روزه خورده و مانند آن، محکوم به حدي شده حد بخواهند جاري کنند _ حاکم شرع مي‎تواند عفو کند اين عظمت و اين حق به حاکم شرع يعني به مجتهد مطلق عادل داده شده است که اين از حق الله بگذرد و عفو کند. آن را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) ذکر کرده که هم اقامه حدود «الي من إليه الحکم» است آن را در وسائل جلد 28 صفحه 49 ذکر کرده و هم اينکه «لا يعفو عن الحدود التي لله الّا الامام»[11] غير از امام کسي حق عفو ندارد و اگر حق الناس باشد که خود بشر بايد عفو کند.

مطلب اساسي ديگر اين است که ما فقه‎مان به لطف الهي الآن خيلي پوياست. سرّش آن است که درباره اصول خيلي کار کردند و اصول پويا اين فقه را زنده نگه داشت، و اصول را منطق تأييد کرد و زنده کرد. بخشي از مسائل است که متأسفانه از منطق به اصول نيامده و از اصول به فقه نيامده و فقه همچنان گرفتار اين مشکل است و آن فرق بين قضيه خارجيه و قضيه حقيقيه است. در خيلي از موارد شما مي‎بينيد که الآن عصرها عوض شده دوره­‎ها عوض شده افکار عوض شده است خيلي از کارها عوض شده است. امام(رضوان الله عليه) _ ديگران هم فرمودند_  چند بار فرمود اگر زمان و مکان عوض بشود اجتهاد عوض مي‎شود. لابد شنيده‎ايد غير از امام، ديگران هم فرمودند. چطور اگر زمان و مکان عوض بشود اجتهاد عوض مي‎شود؟ سرّش آن است که اين فقه ما که به لطف الهي به برکت اصول، فقه خوبي است است، اصول نيازهايش را برطرف کرد. در اصول عام و خاص است مطلق و مقيد است حقيقت و مجاز است محکم و متشابه است اينها هست، همه اينها از منطق به اصول آمده است. آنجا کارگزاري و بارگزاري شده تحقيق شده از آنجا به اصول آمده، در اصول تحقيات بيشتري رويش کردند از آنجا به فقه آمده، آن وقت فقيه بين عام و مطلق فرق مي‎گذارد، بين خاص و مقيد فرق مي‎گذارد، بين تقديم و تأخير فرق مي‎گذارد، محکم و متشابه بابي دارد، مطلق و مقيد بابي دارد، حقيقت و مجاز بابي دارد و مانند آن؛ اما مسئله قضيه خارجيه و قضيه حقيقيه متأسفانه از منطق به اصول نيامده تا از آنجا به فقه راه پيدا کند. شما گاهي مي‎بينيد که فلان چيز را نسخ کردند، مسيح(سلام الله عليه) آمده گفته که ﴿وَ لِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ﴾[12] من آمدم بعضي از حرام‎ها را حلال کنم. اين چه حرامي بود که تا ديروز حرام است حالا از امروز حلال است ﴿وَ لِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ﴾ که مسيح گفته در جاهای ديگر هم به نام نسخ است؟.

چرا بعضي چيزها قبلاً حرام بود الآن حلال است أو بالعکس؟ چرا اين‎طور است؟ سرّش آن است که قضيه يا حقيقيه است يا خارجيه. اين اصلاً يعني اصلاً! اصلاً گويا در حوزه نيامده! در منطق غني قوي علمي، بحث شده، از آنجا بايد به اصول بيايد کندوکاوی بشود از اصول بايد به فقه وارد بشود تا معلوم بشود که قضيه حقيقيه چيست؟ قضيه خارجيه چيست؟ اين روايت راجع به قضيه خارجيه است که عصرش گذشته يا قضيه حقيقيه است که بگوييم «فَحَلَالُهُ حَلَالٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَة»[13]. يک روزي شما مي‎دانيد فتوا اين بود الآن هم فتواي خيلي‎ها هم همين است که تشريح بدن مرده مثل زنده حرام است مگر اينکه ضرورتي باشد براي درمان و اينها بخواهند، اما الآن اين يک افتخاري است که کسي بگويد بدن مرا براي تحقيقات علمي تشريح کنيد. آن فتوا کجا اين فتوا کجا؟! يک شخص الآن وصيت مي‎کند که اعضاي بدن مرا به ديگران بدهيد، اين قلب مرا وقتي که مُردم به کسي بدهيد، اين نه حرمتي دارد و نه قبحي دارد. يک روز فتوا بود الآن هم فتواها همين است که تشريح بدن ميت مؤمن حرام است مگر اينکه ضرورتي باشد و بخواهيم کسي را نجات بدهيم. الآن خودشان افتخار مي‎کنند مي‎گويند نه. اينجا چه چيزي عوض شد؟ معلوم مي‎شود که اين قضيه قيضه خارجيه است نه قضيه حقيقيه.

در خيلي از موارد موضوعات تغيير مي‎کند که حرف علمي نيست. قبلاً اصل کلي اين بود که ربا در مکيل و موزون حرام است، در معدود حرام نيست فقط در مکيل و موزون حرام است. اين حکم ربا بود و علي الدوام است؛ لذا در گردو و تخم‎مرغ و مانند آن که عددي معامله مي‎شد ربا نبود، اما الآن گردو به  ميزان و ترازو رفت، تخم‎مرغ به ميزان و ترازو رفت و جزء مکيل و موزون شد، اين حکم خدا عوض نشد موضوع عوض شد. قبلاً آن مکيل و موزون نبود و ربا نبود، الآن مکيل و موزون است و ربا است. آنجا که موضوع عوض مي‎شود حکم هم عوض مي‎شود خيلي ساده است و علمي نيست، اما آن جاهايي نظير اين بيان که يک شخص الآن افتخار مي‎کند مي‎گويد بدن مرا تکه تکه کنيد تشريح کنيد تا علم پيشرفت کند. نمي‎شود گفت که بدن ميت محترم است مثل اينکه همان‎طوري که قطع بدن در حال حيات حرام است در حال موات هم حرام است. قبلاً اهانت بود الآن فخر شد. اگر کسي دست و پاي مرده را قطع مي‎کرد اهانت بود، الآن فخر شده است خودش وصيت مي‎کند که من وقتي مُردم، اين اعضا را تکه پاره کنيد و به هر کسي که خواست بدهيد. اين مي‎شود قضيه خارجيه.

فرق بين قضيه خارجيه و قضيه حقيقيه يک امر عادي نيست در هر کتاب منطقي هم نيست. آن کسي که منطقش در حد حاشيه ملاعبدالله است يا شمسيه آن بزرگوار است سوادش معلوم است. منطق هم مثل اصول است يک معالم داريم و يک کفايه، معالم مشکل کفايه را حل نمي‎کند، حاشيه ملاعبدالله و شمسيه آن بزرگوار اينها منطق نيست که منطق حوزه را تأمين کند. منطق يعني منطق، حداقل در حد کفايه است. کتاب‎هاي عميق و عريق منطقي لازم است. ابن سينا کسي است که در برابر او تا به حال مثل او نيامده است. کسي که نه استاد داشته باشد نه شاگرد. فقط استادش مشخص است که کيست. نه استاد داشت نه شاگرد. خودش مي‎گويد من اين بحث‎هاي علمي و اينها را پيش اساتيدم مطالعه کردم، فلان کتاب را خواندم، فلان کتاب را خواندم، مراحل بالاتر رفتم ديدم از اينها مقدور نيست خودم نشستم و نشستم نشستم نشستم حل کردم. استادي نداشت. شاگرد هم نداشت اين همه سال او تدريس کرد يک نفر نزديک او هم نشد. بهمنيار و امثال بهمنيار که فاصله‎شان آن قدر زياد است که قابل قياس نيست. او تک‎مردي است که نه استاد دارد نه شاگرد. فقط مي‎گويد هر وقت من مشکلي علمي داشتم وضو مي‎گرفتم به جامع شهر مي‎رفتم دو رکعت نماز مي‎خواندم و مسئله براي من حل مي‎شد. همين. اينها شاگردان نماز هستند که اگر مشکلي داشتم چون نه استاد داشت نه هم‎بحث، وضو مي‎گرفتم به جامع شهر يعني مسجد جامع، به جامع شهر مي‎رفتم دو رکعت نماز مي‎خواندم. اين ابن سينا است.

ما هستيم و بندگي درباره خدا، يک؛ ما هستيم و ابديت ما، دو.

مسئله ديگري درباره همين قضيه حقيقه و قضيه خارجيه است که مسئله روز ما و محل ابتلاي ما است را خواستيم امروز بگوييم ولی خسته شديم حالا إن‎شاءالله فردا می­گوييم.

«و الحمد لله رب العالمي

 

[1]. سوره نساء، آيه163.

[2]. سوره آل عمران، آيه137؛ سوره نحل، آيه36.

[3]. سوره نساء، آيه164.

[4]. سوره نساء، آيه165.

[5]. سوره انبياء، آيه23.

[6]. الإختصاص، ص94.

[7]. سوره نساء، آيه165.

[8]. الخرائج و الجرائح، ج‏1، ص272.

[9]. سوره آلعمران، آيه181؛ سوره نساء، آيه155.

[10]. سوره آلعمران، آيه21.

[11]. وسائل الشيعه، ج28، ص40.

[12]. سوره آل عمران، آيه50.

[13]. المحاسن، ج1، ص270.

​​​​​​​


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق