أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
برکت اين ايام تنها به اين نيست که بزرگاني به دنيا آمدند و تاريخي گذاشتند. از سنخ ما نيستند يعني يک فرشتههايي هستند که در زمين زندگي ميکنند. شما ميبينيد در جنگهاي جهاني اول و دوم ميليونها نفر کشته شدند. در همين ايران ما در جريان مغول خيلي وحشيانه گذشتگان ما را به کشتن دادند؛ اين مغولها بعضي از سران و افسران ايراني را چهار قطعه کردند؛ اين تاريخ جهانگشاي جويني را بخوانيد او خودش معاصر مغول بود، بعضي از سران ايراني را چهار قطعه کردند در چهار کلانشهر گذاشتند مسخره کردند گفتند: «في الجمله به يک هفته جهانگير شدي»! دو تا دست و دو تا پا را در چهار شهر بزرگ ايران بالاي دروازه نصب کردند. نامي از اينها نيست. اما اين چند نفر کربلا را براي هميشه نگه داشتند و وجود مبارک زينب کبري(سلام الله عليها) هم قسم خورد فرمود قسم به خدا ما (تا ابد) زندهايم. رازش اين است که ما يک سلسله علوم فراواني در حوزه داريم در دانشگاه داريم، علم يعني علم! علم موضوع دارد محمول دارد مبادي دارد مسائل دارد، آنچه که اينها میدانند از اين سنخ نيست. معجزه علم نيست. علم نيست يعني راه فکري ندارد کسي هزارها سال درس بخواند بخواهد معجزه بياورد!. علم آن است که موضوع دارد محمول دارد نسبت دارد مبادي دارد، معجزه از اين سنخ نيست، راه فکري ندارد. انسان هزارها سال درس بخواند بخواهد يک معجزه بياورد، چه ميخواهد بخواند؟
ببينيد قرآن کريم وقتي که يک راه علمي را به داود نشان ميدهد تعبير تعليم ميکند، يک راه اعجازي را به او نشان ميدهد ميگويد ما کرديم. دو تا کار يعني دو تا کار است؛ داود(سلام الله عليه) ياد گرفت کسي که به او نگفت، خدا فرمود ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾[1] ما زرهبافي را يادش داديم. اين علم است چهار نفر ميتوانند درس بخوانند زرهباف بشوند، اما اين آهن را در دستش بگذارد مثل موم مثل خمير نرم بکند اين علم نيست. نگفت يعني نگفت! نفرمود «و علمناه الانة الحديد» فرمود ما در دستش نرم کرديم: ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾،[2] ما آهن را نرم کرديم مثل موم کرديم. آنجا فرمود: ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾، اين علم است، بله، اين جزء معجزات نيست، اما وقتي که اين آهن را در دستش گذاشت مثل خمير و مشتي آرد نرم کرد، نفرمود «و علمناه الانة الحديد» فرمود: ﴿وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ﴾، ما در دستش نرم کرديم، اين راه علمي ندارد؛ لذا اگر ميليونها نفر ميليونها سال درس بخوانند بخواهند معجزه بياورند شدني نيست. از اين سنخ نيست. علم نيست يعني علم نيست؛ موضوع ندارد محمول ندارد. اراده قوي ميطلبد. اين اراده بايد به ارادة الله متصل باشد که «کن فيکون» است.
مگر خدا درس خوانده؟ وجود مبارک پيغمبر درس خوانده؟ درسهاي اينها سحرهاي شبانه بود. خدا مرحوم کليني را غريق رحمت کند، پيغمبر حوزه علميهاش کجا بود؟ البته اگر مطلبي سؤال ميکردند جواب ميداد، گاهي هم سؤالات علمي مطرح ميشد اما با شاگردانشان بنشيند و درس بدهد و موضوع و محمول، از اين قبيل نبود. مرحوم کليني نقل ميکند که اصحاب که فردا در مسجد جمع ميشدند ميفرمود: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟[3] درس ديشب شما چه بود؟ اين موظف بود آنچه در سحرها در عالم رؤيا در مکاشفات شبانه ديده است را به عرض حضرت برساند. حضرت ميفرمود: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟ «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟تو چه ديدي؟ تو چه ديدي؟ نه اينکه دعا بخواند، منظور آن رؤيايي که در سحرها در عالم رؤياها ديد، بود. حضرت فرمود: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟ ديشب چه ديديد؟ يعني در خواب. خواب يعني اين. رؤياي صادقه که گوشهاي از آن رؤياي صادقه جريان يوسف(سلام الله عليه) بود، اين است. شاگردان حضرت شاگردان عالم خواب بودند. اين خوابيدهها يکديگر را تربيت ميکردند. «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟ «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟.
بخوانيد يعني بخوانيد! البته آنطوري هم داشت که قرآن ميخواند تفسير ميکرد ولی اين راه عمومي بود اما از آن ديگر اويس قرن تريبت نميشود. ميفرمايد: «هَل مِنْ مُبَشِّرَات»؟ در سحر در عالم رؤيا که خوابيده بودد چه شنيديد؟ اينها ميگفتند اين را شنيديم اين را شنيديم. آن شاگردي که گفت: «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى عَرْشِ رَبِّي» نمونه همين است. به حضرت عرض کرد که من عرش خدا را ديدم کأني کذا و کذا همين است. شاگردان را عرشپرور تربيت کرد. اين ميماند. اين شرق عالم و غرب عالم نمونهاي ندارد. حسين(سلام الله و صلواته عليه) هم همين است؛ منتها بين پيغمبر و اينها فرق هم هست ولي سنخش همين سنخ است. اينطور فشار بيايد به هيچ وجه حاضر نباشد کنار بيايد، در آن بحبوحه ميايستد نماز ميخواند، کسي که جلوي حضرت ايستاد سعيدبن عبدالله بود. خيليها حاضر بودند جلو بايستند تير را بگيرند. عرض کرد يابن رسول الله من اين جايزه را بايد داشته باشم. براي اينکه يک مأموريتي به من داديد من خوب انجام دادم. چهار بار اين راه پرخطر را من طي کردم. يک بار نامه مسلم را از کوفه برای شما به مکه با آن خطرها آوردم، چون تمام راههاي ورودي کوفه بسته بود، اينها بيراهه ميرفتند. بيراهه رفتن هم بالاخره چشمه نبود آب نبود خستگي بود تشنگي داشت. اين سعيد بن عبدالله از طرف وجود مبارک امام نامه را سرّي، نامه سياسي سرّي را از بيراهه نه از راه رسمي، از بيراهه از مکه به کوفه برد.
بار دوم، مگر فاصله کم بود؟ مگر راه امن بود؟ هم فاصله زياد بود هم راه زياد بود. بار دوم يعني بار دوم، وجود مبارک امام جواب مسلم را داد، همين سعيد بن عبدالله از مکه و از بيراهه خطرها را تحمل کرد آمد کوفه جواب را آورد. بار سوم از کوفه از بيراهه آمد در مکه تا خودش را به حضور برساند. بار چهارم يعني بار چهارم، بار چهارم همين سعيد در پاي رکاب حسين بن علي از مکه تا کربلا آمد. همه خطرها را تحمل کرد. سر تا پا اين راه سنگين پرخطر را طي کرد. حالا موقع نماز روز عاشورا است به حضرت عرض کرد که من کاري نکردم، فقط همين چهار تا کار بود حالا کارهاي ديگر هم کردم، اجازه بدهيد که من جلو بايستم اين تيرها را بگيرم. اينها ميماند. اينها نمونه ندارد. آن راه پرخطري که سر تا پا خطر مرگ بود را چهار بار طي کرده است حالا عرض ميکند که خيليها حاضر هستند که خدمت شما باشند ولي اجازه بدهيد که من جلو بايستم و اين تيرها را بگيرم فرمود باشد. اين سعيد بن عبدالله تقريباً يازده تير يا بيشتر خورد. تير از طرف راست ميآمد ميگرفت از طرف چپ ميآمد ميگرفت، ديد يک تير خيلي به سرعت پر کشيده اگر اين را نگيرد ممکن است خداي ناکرده به حضرت بخورد، صورتش را آورد جلو و تير را گرفت. کربلا را اينها آوردند. با صورت تير را گرفت! اينها شهداي کربلا هستند. اين شهدا اينها کربلا را ساختند.
در اين جنگ جهاني اول و جنگ جهاني دوم و آن فتنه مغول ميليونها نفر کشته شدند ولي حسين زنده است. نه علمشان علم حوزه و دانشگاه است که انسان هزارها سال درس بخواند مثلاً بشود امام. از آن سنخ نيست. آنجا که آهن را نرم ميکند فرمود ما کرديم اين کار ما است. شما که نميتوانيد ياد بگيريد. اگر زرهبافي است بله ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ﴾، علم است، اما اگر اين آهن مثل يک موم بخواهد نرم بشود اين ارادة الله ميخواهد اينکه علم نيست. معجزه از سنخ علوم نيست عصمت از سنخ علوم نيست تا کسي سي سال چهل سال درس بخواند بشود معصوم. سي چهل سال درس بخواند معجزه بياورد اين است که ميماند. حالا که ميماند ما چنين سرمايههايي داريم البته تبريک گفتن و اينها سرجايش محفوظ است روزهاي عزا گريه کردن سرجايش محفوظ است اما بالاخره اينها چيز ديگري هستند. اين راه باز است منتها حالا راهی برای اينکه انسان به آنجا برسد نيست اما آدم ميتواند تا جلوی درب برود.
با داشتن اينها هيچ گاه ايران نااميد نيست هيچ گاه شيعه نااميد نيست هيچگاه ما نااميد نيستيم. چنين کساني هستند که جهان را اداره ميکنند. اميدواريم نظام امامت و امت به برکت اهل بيت و به برکت وجود مبارک ولي عصر(ارواحنا فداه) تا ظهور آن حضرت از هر گزندي محفوظ باشد و به دست شما بزرگان و بزرگواران حوزه اين امانت به دست خود آن حضرت برسد إنشاءالله.
مطلبي که اخيراً بحث شد اين بود که شهادت زور حرام است. اين حکم تکليفياش که روشن شده بود و روايات هم دلالت داشت. عمده آن بحث حکم وضعياش است که ضامن است؛ تا چه اندازه ضامن است؟ اگر شهادت زور داد به استناد آن حکم نشد اين فقط يک معصيتي است و اگر به استناد آن حکم بشود مالي جابجا بشود اين گذشته از حکم تکليفي حکم وضعي را هم به همراه دارد، اين شخص ضامن است که اقسامش گفته ميشود.
اما زور نه يعني فشار؛ زور يعني تزوير. مبادا خداي ناکرده خيال بکنيد که اينکه زور زور زور ميگويد در روايات، يعني فشار! زور به معناي فشار معناي تحميلي اين کلمه است، زور يعني تزوير يعني نيرنگ. مبادا يک وقتي عرفيات خودمان را با روايات خلط بکنيم. اگر گفتيم اين زوري است يعني فشار است، اما وقتي روايت ميگويد زور نباشد يعني تزوير نکن. يعني پروندهسازي نکن. شهادت تزويري حرام است. زور را به باب تفعيل ببريم ميشود تزوير، نه زور يعني فشار. آن يک معناي ديگر است. شهادت زور شهادت زور يعني شهادت نيرنگ و پروندهسازي. اين کار کار حرامي است. اين کار حرام که حرمت تکليفياش مسلّم است حکم وضعياش هم ضمان است؛ منتها ضمان دو قسم است: يک ضمان يد است يک ضمان معامله که قبلاً مکرر هم بحث شد. ضمان معامله در بيع با ثمن و مثمن است در اجاره به مال الإجاره است در عاريه به انتفاعات است و مانند آن که انسان آنها را ضامن است که به اين ميگويند ضمان معاوضه، اما اين ضمان يد است. در ضمان معاوضه تعهد و تعمد شرط است يعني بيع بايد عمدي باشد با قصد باشد؛ در ضمان معامله عمد شرط است قصد شرط است اما در ضمان يد قصد شرط نيست. اگر عمداً مال کسي را تلف کرد هم گناه کرد هم ضامن است، اگر سهواً، خطأً، نسياناً و مانند آن، مال مردم را تلف کرد گناه نکرد چون «رُفِعَ عَن أُمّتي»[4] ولي ضامن است. ضمان سرجايش محفوظ است. آنچه که بين ضمان يد و ضمان معاوضه مشترک است اصل مال و حکم وضعي است، اما معصيت و غير معصيت فقط در ضمان معاوضات است براي اينکه آنجا قصد شرط است اما در ضمان يد که قصد شرط نيست اگر قصد باشد معصيت هم هست کسي عالماً عامداً مال مردم را تلف بکند هم معصيت کرده هم مال را ضامن است.
پرسش: ... حق به حقدار برسد ضامن چيست؟
پاسخ: اين بيان نوراني سيد الشهداء است که آيا آن هدف خوب، راه را توجيه ميکند يا نه، در صورت انحصار بايد باشد؟ اگر کسي بتواند از راه صحيح به مقصد برسد مال را به صاحبش بدهد حرام است که از راه باطل برود. حالا اگر راه صحيح مقدورش نيست آيا همينطور ميتواند از راه باطل به مقصد برسد يا مسئله اهم و مهم مطرح است؛ ببيند آيا اين اهم از آن است يا نه؟ غرض اين است که از راه گناه و باطل نميشود به مقصد رسيد مگر در صورتي که آن مطلب خيلي مهم باشد و اين گناه به آن اندازه نباشد که ما يک مهمي را فداي اهم بکنيم. به هر تقدير از راه باطل نميشود به مقصد رسيد اين از بيانات بلند و قانون اساسي است که سيدالشهداء فرمود «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ»[5] اين قانون اساسي است اين نظير فلان ماده و فلان ماده نيست. اين اصل کلي است نظير اصلي که جدّش فرمود «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق»[6] اينها به منزله قانون اساسي است يعني اگر کسي بخواهد قانون اساسي اسلامي تنظيم بکند از اينگونه از اصول بايد کمک بگيرد «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِق». اين بيان نوراني پيغمبر است، «مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ»، يعني هيچ هدفي وسيله را توجيه نميکند که بعضي از فلاسفه غرب و مانند آن گفتند.
پرسش: ... حالا اينکار را انجام داد
پاسخ: مال است «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ»[7] إن کانت مثلي مثلي، قيمي قيمي.
پرسش: با شهادت زور حق به حقدار رسيده است ...
پاسخ: اگر حق به حقدار رسيده که ضمان ندارد. دو تا حرف است.
پرسش: شهادت زور ...
پاسخ: بله شهادت زور است. اگر راه دارد که شهادت زور نميخواهد. آن تزوير نيست. اگر واقعاً مال براي او است تزوير نيست. شما حالا به زبان ديگري گفتيد اما بالاخره اين راه درست بود مقصد درست بود.
پرسش: شاهد خبر نداشت شاهد زور است
پاسخ: اين اطلاع صحيح است نميدانست گفتند ولي مال براي او است مال براي زيد است.
پرسش: شاهد زور است، شهادت که داده خبر نداشته ...
پاسخ: شاهد زور نيست، اينکه دروغ نيست راست گفته است. اگر مال براي زيد است کجايش دروغ است؟ حالا معلوم شد صدق و کذب هم روشن نيست.
پرسش: گفته من در صحنه بودم اينکار شد با اينکه اصلا در صحنه نبوده ...
پاسخ: اين شهادت با کذب درست نشد. کذب خارج است منتها قرينه هم هستند نزديک هم هستند يعني در يک مطلبي دروغ گفت، يک؛ کاري به شهادت ندارد، دو؛ شهادتش درست است، اين مال براي او است. اگر شهادت داد مال براي او است پس مال وقع في محلّه؛ منتها اين راه باطل بود راه ديگر صحيح بود. البته معصيت کرده است اما شهادت دروغ نيست اين راهي را که او رفته دروغ است. اين راه دروغ است نه شهادت. مشهودبه درست است. اگر مشهودبه، اين مال براي زيد است اين شهادت درست است. اما «من بودم» آن دروغ است نه اينکه «اين مال براي او است» دروغ باشد. چه چيزي دروغ است «من بودم» دروغ است نه اين مال براي او است. من ديدم که مال براي او است.
فهاهنا امران: من بودم او دروغ است اما مال براي او است که درست است. مال برای او است شهادت درست است، من بودم او دروغ است. اين دو تا قضيه است من بودمش دروغ است اما مال برای زيد است که دروغ نيست.
روشن شد که شهادت دروغ نيست، يک دروغ خارجي است نظير اينکه انسان در نماز نگاه به نامحرم کرده است. يک وقت است که انسان در جاي غصبي نماز ميخواند اينجا نماز باطل است، براي اينکه مکانش مشکل دارد. با لباس غصبي نماز خوانده است. يک وقتي در نماز نامحرم را نگاه ميکند اين حرامٌ في حلال، نه حلال را حرام انجام بدهد.
هاهنا امران: يک وقتي در نماز معصيت ميکند مثل اينکه نماز ميخواند نگاه به نامحرم ميکند، يک گناهي کرده ولي نمازش صحيح است. نمازش صحيح است يعني نمازش صحيح است، اما يک وقتي با جامه(لباس) غصبي نماز ميخواند اينجا نمازش باطل است. پس دو تا امر جدا يعني جداي از هم است: يک وقت است که شهادتش دروغ است مال برای او نيست ميگويد مال برای او است. اگر گفتند شهادت کذب و شهادت زور، يعني آن، چه کاري به اين دارد؟! حالا بالاخره ميداند که اين راه راه خطا است بسيار خوب، اما شهادتش که درست است.
«و الحمد لله رب العالمين»
[1] . سوره انبياء، آيه80.
[2]. سوره سبأ، آيه10.
[3] . الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج8، ص90.
[4] . التوحيد(للصدوق)، ص353.
[5]. الکافي، ج2، ص373.
[6]. من لا ضحره الفقيه، ج4، ص381؛ دعائم الإسلام، ج1، ص350.
[7]. عوالي اللئالي، ج1، ص389.
مرکز نشر اسراء ، ناشر اختصاصی آثار آیت الله جوادی آملی، در سال 1372 شمسی آغاز به کار نمود؛ تولید آثار مکتوب با کیفیت مطلوب و استاندارد، عرضه سریع، به موقع، با قیمت مناسب و پیشتیانی محصولات ، بستر سازی دسترسی آسان، سریع و کم هزینه مخاطبان داخل و خارج کشور به محصولات، حضور در نمایشگاه های بین المللی داخلی و خارجی از وظایف و ماموریت این مرکز می باشد.