14 10 2026 29067267 شناسه:

جلسه درس اخلاق (1405/07/22)

دانلود فایل صوتی

 

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

بارها به عرضتان رسانديم اين روضه يک کتاب درس عميق علمي، درس خارج است. همين ملاقات زينب کبري با عبيدالله؛ حالا روضه البته ثواب خاص خودش را دارد گريه ثواب خاص خودش را دارد اما آن گفتمان گفتمان روضه‎اي نيست، جاي گريه نيست.

حالا اين را در پرانتز، درست دقت کنيد تقريباً پنجاه سال معاويه در شام حکومت کرد و چون تمام حرف حکام و مسئولين، همه اينها هم در مدار اسلام بود که خدا چه گفت قرآن چه گفت. آن روز اموي و مرواني و همه اين سياست‎مداران که عمري در جزيرة العرب حکومت کردند مردم کشتند و قرباني گرفتند، ديدند که اگر ما اين خوبي‎ها و روزي‎ها و فراواني‎ها را به خدا نسبت بدهيم بگوييم خدا اين کارها را کرده پس ما که مسئولان کشور هستيم، ما چکاره هستيم؟ مسئله جبر و تفويض سابقه زيادي نداشت، قبلاً بود اما نه به اين شدت. در اسلام مسئله جبر و تفويض مطرح شد که ائمه به داد اين مسئله علمي رسيدند که «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن‏»[1] کار ائمه(عليهم السلام) تنها اين نبود که حالا چهار تا سينه‎زني براي ما بگذارند؛ کار ائمه(عليهم السلام) اين بود که در اوج معرفت اينها مطالب علمي و عقلي دقيق را بيان کنند.

خدا مرحوم آقاي حاج رضاي همداني را غريق رحمت کند! من يک وقتي هم به عرضتان رساندم اين را حتماً ببينيد. مرحوم کاشف الغطاء خيلي شخصيت عظيمي است. کاشف الغطاء مسئله جبر و تفويض را يک امر واضح مي‎داند. مرحوم حاج آقا رضاي همداني را هم خدا غريق رحمت کند.

اين هم در پرانتز يک وقتي به عرضتان رساندم که بعضي از علماي آمل که ما خدمتشان درس مي‎خوانديم به ما مي‎فرمودند به اينکه وقتي شرح لمعه تمام شد فوراً وارد مکاسب نشويد. براي اينکه مرحوم شيخ در مکاسب در خيلي از جاها مي‎گويد سيد رياض اين را گفته سيد رياض اين را گفته، شما اگر با رياض آشنا نباشيد حرف مرحوم شيخ خوب براي شما روشن نمي‎شود. اين شد که ما بعد از شرح لمعه يک مقدار رياض خوانديم که با رياض آشنا بشويم تا آنجا که مرحوم شيخ فرمود صاحب رياض اين‎طور گفته آشنا باشيم. همان خلق و خوي و همان عادت باعث شد که ما بعد از رسائل و مکاسب و اينها که می­خواستيم وارد خارج ‎شويم چون قبل از ورود به خارج، کم و بيش ما با جواهر آشنا بوديم ديديم جواهر در سطح کتاب مرحوم شيخ انصاري نيست با رسائل قابل قياس نيست با مکاسب قابل قياس نيست عبارت‎هايش خيلي سنگين است. ما براي اينکه يک مقداري با جواهر آشنا باشيم بعد از مکاسب مرحوم شيخ و قبل از ورود به درس خارج يک مقدار مصباح مرحوم حاج آقا رضاي همداني را پيش استاد خوانديم. هم آشنا شديم که حاج آقا رضاي همداني چه مي‎خواهد بگويد هم با طرز تقرير ايشان هم اينکه اين کتاب يک حد وسطي است بين مکاسب و بين جواهر، نه آن مقدار مثل مکاسب ساده و روان است نه مثل جواهر پيچيده است.

مرحوم حاج آقا رضاي همداني در همين بحث طهارتي که دارد، دارد که معاويه در حدود اين پنجاه سال فکر کرد که چکار کند که حکومت را بگيرد، يک؛ چکار کند که اين حکومت را دائم داشته باشد، دو؛ چکار کند که تمام نيکبختي‎ها را به حکومت اموي استناد بدهد، سه؛ تمام اين توطئه‎ها را در طي اين پنجاه سال معاويه ملعون در شام ريخت. ديد که در اسلام سه تا مکتب است يکي جبر است و يکي تفويض و يکي امر بين الأمرين. او ديد که کار را اين‎چنين بکند بهتر است هر چه خير و برکت و وسعت رزق و ارزاني و آسايش است اين به وسيله کارگزاران دولت است و هر چه فقر و فلاکت و بيماري است کار خدا است! کار خدا است! کار خدا است! جبر را تشويق کرد ترغيب کرد در اين زمينه کتاب نوشت علماي زيادي را جبري کرد مخالفين جبري را در هم کوبيد و همان ميراث نحس به بني‎العباس رسيد. شما مي‎بينيد در دوران بني‎العباس اين معتزله که سني‎هاي آزادانديش بودند همه اينها را قلع و قمع کردند. چقدر اين معتزلي‎ها را که تفويضي بودند بني‎العباس کشتند. الآن جل لولا الکل اين برادران اهل سنت اشعري و جبري هستند، از نظر کلام جبري‎ هستند. هر مشکلي که پيش مي‎آمد مي‎گفتند خدا اين کار را کرد. هر بيماري پيش مي‎آمد خدا کرد! هر گراني و قطحي و کمي بود خدا کرد! تمام اين مشکلات را به جبر نسبت مي‎دادند. اينکه شد، وقتي وجود مبارک زينب کبري در کوفه وارد بر عبيد الله ملعون شد اينجا جاي اين بود که بگويد ديدي ما بني‎اميه پيروز شديم؟ ديدي شما بني‎هاشم شکست خورديد؟ جاي اين صحبت‎ها بود؛ اما جاي اين صحبت نيست که بگويد: ديدي خدا با برادرت چه کرد؟ يعني چه؟ اصلاً با آن مجلس مناسب نيست؛ يعني اين کار جبر است و کار او بود.

اين جريان جبر آن قدر در سياست‎بازان و سياست‎مداران اموي رسوخ کرد و رسوخ کرد که تمام بدي‎ها را به قضا و قدر نسبت مي‎دادند. تمام آن رفاه و اختلاس‎هايي که داشتند برای خودشان بود، تمام نقص و عيب و بدي و شر را به قضا و قدر نسبت می­دادند. قضا و قدر الهي بود. ديدي خدا با برادرت چه کرد؟ حضرت فرمود: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلا»[2] آنکه او کرد خيلي خوب بود. بعد نوبت به آن آقازاده رسيد سؤال کرد آن پسر کيست؟ فرمود اين علي بن الحسين است. گفت علي بن الحسين را که خدا در کربلا کشت. اين يعني چه؟ مجلس روضه نيست. مجلس گريه نسيت. مجلس درک است. آن قدر جريان جبر در قدرت اموي رواج پيدا کرد که کل جريان کربلا را به قضا و قدر نسبت دادند. ديدي خدا با برادرت چه کرد؟ ديدي خدا برادرت را کشت. اين مسئله جبر و تفويض بود.

زينب کبري و امثال زينب کبري اينها جزء مردم عادي عالم نيستند اينها جزء رديف علما و حکما و اينها نيستند، کسي که از فيض و فوز الهي برخوردار باشد از هر رجلي برتر و والاتر است، ثمن اينها غير از بهشت چيز ديگري نيست و خيلي از فرمايشات اين ذوات قدسي در همين روضه‎خواني و اينها حل مي‎شود اينها نمي‎توانستند سخنراني رسمي بکنند دعا مي‎خواندند با دعا مسئله را حل مي‎کردند با گفتمان مسئله را حل مي‎کردند. فرمود خدا نکشت شما کشتيد. البته اول اين را فرمود هر کس مي‎ميرد جانش را خدا مي‎گيرد ولي شما کشتيد. اينکه حضرت فرمود شما کشتيد و خدا نکشت، يعني مسئله جبر در کار نيست.

خدا حاج آقا رضاي همداني را غريق رحمت کند، گفت اينکه اکثر علماي سني الآن جبري هستند روي توطئه‎اي است که چندين سال معاويه ملعون در شام نشست و حکومت تشکيل داد و دين ساخت و تحليل کرد، بني‎العباس آمدند همان‎ها را پياده کردند؛ بني‎العباس هم همين جبري‎ها را حفظ کردند و همه مفوضه را و معتزله را که غالباً اهل تفويض بودند آنها را شهيد کردند و کشتند. اميدوار هستيم به برکت اهل بيت‎ عموماً و زينب کبري(سلام الله عليها و عليهم اجميعن) اين نظام در سايه لطف آنها به صاحب اصلي اين نظام برسد إن‎شاءالله.

در روزهاي چهارشنبه بحث‎هاي اخلاقي داشتيم. يک بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در همان اواخر نهج البلاغه دارد که بالاخره انسان چقدر مي‎ارزد؟ انساني که مي‎خواهد ارزش خوب داشته باشد. حالا انسانی که براي خودش ارزش قائل نيست اين هيچ. افراد اوساط هم که هيچ. آن بزرگان جامعه خودشان را مي‎خواهند قيمت کنند به چه چيزي مي‎خواهند خودشان را بفروشند؟ دانشمندان حوزه و دانشگاه عقلاي قوم براي خودشان بخواهند ارزش قائل بشوند به چه مي‎خواهند قائل بشوند؟ وجود مبارک حضرت امير بيان کرد فرمود: «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟ إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ اَلْجَنَّةُ»[3] اينکه ما در و ديوار اين حرم را مي‎بوسيم براي اين حرف‎های آسمانی است.

حضرت به صورت رسمي گفت که آيا کسي هست که آزاد بشود؟ آزادمرد کيست؟ آزادي چيست؟ آزادي‎خواه کيست؟ بايد آزاد بشو، از چه آزاد بشود؟ مي‎فرمايد آنچه که شما مي‎بينيد از مقام‎ها منسب‎ها سمت‎ها پست‎ها از يک طرف، اموال کالاها کاخ‎ها از طرف ديگر، همه اينها لماظه است لماظه با طاء و ظاء آن مانده لاي دندان است[4] کسي که غذايي را خورد چيزي در دندانش ماند آن را بيرون تف مي‎کند آن را مي‎گويند لماظه. فرمود آنچه را که در دنيا است اينها همه لماظه است دست دوم است قبل از شما کساني بودن از اينها استفاده کردند بهره بردند، اين لماظه است از لاي دندان نسل قبل مانده مي‎خواهد به شما برسد. به کدام مقام مي‎خواهي برسي؟ به هر مقامي بخواهي برسي قبل از شما بزرگان به اين مقام رسيدند، اين را رها کردن و رفتند «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ»، من يک مرد آزاد مي‎خواهم که از اين مانده‎هاي لاي دندان نسل قبلي بگذرد. شما به هر جايي به هر مقامي به هر سمتي بخواهيد برسيد برتر از اين بهتر از اين بالاتر از اين را عده‎اي داشتند و استفاده کردند و گذاشتند.

فرمود شما لماظه دستتان است، يک مرد آزاد مي‎خواهم که لماظه‎ها را راه کند. حالا لماظه‎ها را رها کرد و آزاد شد خودش را به چه بفروشد؟ فرمود اين فصل اول. فصل اول که تمام شد آزاد شديد از مانده لاي دندان نسل قبل آزاد شديد، حالا من براي شما قيمت ذکر بکنم شما به اندازه بهشت مي‎ارزيد. «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟ إإِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ اَلْجَنَّةُ» شما به کمتر از بهشت اگر خودتان را فروختيد مغبون شديد. اين علي است. زير اين آسمان اين حرف‎ها کجا پيدا مي‎شود؟ اولاً بايد آزاد بشويد   بعد بياييد در بازار خريد و فروش، دنبال دست دوم که هستيد، که هستيد! اينها را رها کنيد، بخواهيد به آن مقام مرجعيت برسيد برتر از شما بالاتر از شما رسيدند و گذاشتند و رفتند. بخواهيد به مقام‎هاي ديگر برسيد که رفتند. به استادي برسيد که رفتند. به مالک شدن برسيد که رفتند. همه اينها مصرف‎شده است و شما دست دوم هستيد. اين دست دوم را آنها تف کردند و گذاشتند و رفتند دست اول که نيست. پس اينها را رها کنيد.

وقتي آزاد شديد از اينها اگر بخواهيد خودتان را بفروشيد يا قيمت کنيد شما به کمتر از بهشت اگر فروختيد مغبون هستيد. «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ»، اين جمله اول. «فَلاَ تَبِيعُوهَا إِلاَّ بِهَا» جانتان را به کمتر از بهشت نفروشيد. اين مي‎شود نظم اسلامي. اين مي‎شود بهشت حاضر. يک بهشت نقدي انسان دارد يک بهشتي که بعدها پيدا مي‎شکند. اگر انسان از لماظه بگذرد و اگر خودش را با بهشت بسنجد آن وقت بهشتي فکر مي‎کند. هم خير خودش را مي‎خواهد هم خير ديگران را مي‎‎خواهد نه به ديگري آسيب مي‎رساند نه خودش از خير محروم مي‎شود اينکه فرمود «أَلَا حُرٌّ يَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؟  إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلاَّ اَلْجَنَّةُ فَلاَ تَبِيعُوهَا إِلاَّ بِهَا» خودتان را به کمتر از  بهشت نفروشيد آن‎گاه فرمود: «الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ»[5] شما مي‎خواهيد مطالعه کنيد مطالعه کردن چيز خوبي است کتاب چيز خوبي است چشم چيز خوبي است اما روي کتاب دل مطالعه کنيد که اين دل شب و روز در خواب و بيداري از شما چه مي‎خواهد؟ بعضي از سرايندگان ادب ما خيلي شعرهاي بلندي دارند «اگر دل ز ياد تو غافل نشيند / خدنگ بلا بر دل دل نشيند». تف بر آن دلي که به نام تو نيست. اين را همين بزرگان ما گفتند «اگر دل ز ياد تو غافل نشيند / خدنگ بلا بر دل دل نشيند». فرمود مصحف کتابي که مي‎خواهي مطالعه کنيد اين کتاب دل است اين بيان نوراني حضرت است در آن جمله که فرمود: «الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَرِ»اين بيان نوراني در آخرهاي نهج البلاغه است. يعني صحيفه چشم دل است. اين دلت را نگاه کن. آنکه مي‎گويد «اگر دل ز ياد تو غافل نشيند / خدنگ بلا بر دل دل نشيند» مي‎گويد ديگر اين دل نيست. اين فرصت هست. بهترين جا براي اينکه انسان به اين جايگاه بلند برسد در کنار حرم اهل بيت(عليهم السلام) است. در همه جا جا هست در همه اقطاب عالم هست در هر ارض و سمائي هست ولي جاهای مناسب‎تر از اينها نيست. در کنار اين حرم‎ها و در کنار قبور آن بزرگان، انسان يک صحيفه‎اي دارد اين صحيفه دل است و بايد خودش را بداند که به کمتر از بهشت نمي‎فروشد.

«هاهنا أمور ثلاثه»، يک: آنچه هست چه مقامات حوزوي چه مقامات دانشگاهي چه مقامات سياسي اجتماعي لماظه است. لماظه يعني تف کرده دهن بعد از خوردن غذا. انسان که غذا مي‎خورد چيزي در لاي دندان مي‎ماند آنچه را که در لاي دندان ماند تف مي‎کند و مي‎اندازد مي‎رود، اين را مي‎گويند لماظه. فرمود يک آزادمرد مي‎خواهم که به دنبال لماظه نباشد. اين کار منفي را نکند. حالا کار مثبت مي‎خواهد بکند، مي‎خواهد مطالعه کند بررسي کند چه چيزي را مطالعه کند؟ دلش را مطالعه کند. اين دل آن قدر قدرت دارد که با خداي خودش مناجات کند. کم حرفي نيست يا الله يا الله چه‎طور مي‎شود به انسان اجازه مناجات مي‎دهند؟ پس مي‎شود، همه فاصله‎ها به وسيله ترک کردن همان لماظه‎ها برطرف مي‎شود. مدام يا الله يا الله، يا الله يا الله.

در جايي که اين مناجات‎ها زياد شد ديگر گفتند کلمه «يا» را کنار بگذاريد. «يا» برای مناداي دور است. حالا که احساس قرب کرديد بگو الله، الله، الله، الله. اين يا، يا، يا روي ادبيات عرب برای مناداي دور است اگر کسي از منادي دور باشد فاصله داشته باشد مي‎گويد يا زيد! اما وقتي که در کنار زيد است باهم هستند نمي‎گويد يا زيد، مي‎گويد زيد. شما وقتي چند بار گفتيد يا الله يا الله، به تقرب بار يافتيد. اين قرب نوافل يک حساب دارد قرب فرائض يک حساب دارد.

در مورد جريان زن و مرد آن جلسه هم صحبت شد در اسلام زن و مرد برای اين بدن است، روح نه مذکر است و نه مؤنث. اگر روح نه مذکر است نه مؤنث اين آيات فراواني که در سوره مبارکه «احزاب» است چندين وصف است[6] مي‎فرمايد چه زن چه مرد، روح ولو جسمانية الحدوث و روحانية البقاست روي تحقيق نهايي، بدن پله پرواز روح است نه اينکه جسمانيت در روح دخيل باشد. اگر گفته شد روح جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است که حرف تحقيقي است اين بدن پله پرواز روح است روح از اين پله پرواز مي‎کند آن وقت زن و مرد ندارد. روح که مجرد است نه زينب کبري زن است و نه ساير شهدا مرد، که از هم جدا باشند. همه انسان هستند و انسان ملکوتي بارگاهش اين است.

اميدوار هستيم فرد فرد شما آقايان و علماي بزرگ و بزرگوار و کساني که در راه تحقيق‎ هستند چه دانشگاهی­ها و چه حوزوي‎ها و چه مسئولين نظام مشمول دعاي زينب کبري(صوات الله و سلامه عليها) باشد و به برکت اهل بيت، اين نظام تا رسيدن به دست صاحب اصلي‎اش و ظهور صاحب اصلي‎اش از هر خطر محفوظ بماند، خطر اين ديوانه‎هاي کفرانديش آمريکا و اسرائيل را به خود آنها برگردد و اين نظام به دست شما به پيشگاه ولي عصر تقديم بشود.

«و السلام عليکم و رحمت الله و برکاته»

 

[1] . بحار الأنوار، ج‏108، ص60.

[2]. اللهوف علي قتلي الطفوف، ج1، ص160؛ مثير الأحزان، ص90.

[3]. نهج البلاغه، حکمت 456.

[4]. کتاب العين، ج8، ص164؛ «اللَّمْظُ: ما تَلَمَّظُ به بلسانك علي أثر الأكل، و هو الأخذ باللسان مما يبقي في الفم و الأسنان، و اسم ذلك الشي‏ء لُمَاظَةٌ».

[5] . نهج البلاغه، حکمت409.

[6] . سوره احزاب، آيه35.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق