نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

نظر ابن سينا درباره نبوت

بسم الله الرحمن الرحيم و إياه نستعين

 

﴿الحمد لله الّذي هدانا لهذا وما كنّا لنهتدي لولا أن هدانا الله﴾.[1] بعد از حمد و سپاس پروردگار  تعالي  و درود و سلام بر پيمبر والا، چنين گويد مشتاق و محتاج به رحمت پروردگار دانا، عبدالله جوادي طبري آملي كه اين وجيزه را پيرامون «نظر ابن سينا درباره نبوت» به مناسبت يادبود هزارمين سال اين حكيم متألّه نادر و لبيب[2] اروع بارع، به تحرير آورد.

بدان كه بحث و تحقيق از معناي نبوت و انقسام آن به دو قسم و بيان مراد از نبوت در اينجا و اثبات آن و نيز بحث از خصائص و لوازم آن از وحي و اعجاز و عصمت و انذار و تبشير به غيب و مطالب ديگر از مسائل مخصوص، در فصول آينده ذكر مي‌شود.

 

فصل اوّل. در معناي پيامبري و اقسام آن و بيان مقصود از پيامبري در اين مورد

پيامبري، موهبتي[3] است الهي كه به خواست حق  جلّ و علا  انسان كامل در دو عقل نظري و عملي بدان نائل مي‌شود تا مردمان را از تاريكيهاي ناداني به سوي نور دانايي بيرون آورد و در اين جهان به نظام عدل و داد و در آن جهان به نعيم ابدي هدايت كند.

نبوت بر دو قسم است؛ نخست «نبوّت خاص» كه شخصي معين در خارج بدان متصف مي‌گردد؛ چون نبوت خاتم الانبياء محمّد بن عبدالله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)و ديگر «نبوت عام» كه به شخصي معين مخصوص نمي‌شود و در بحث حاضر، قِسم اخير از نبوت مقصود ماست؛ زيرا كه نبوت خاص، چون در خارج امري شخصي است لذا بحث فلسفي پيرامونش امكان ندارد و از نظر نفي و اثبات مجالي براي اقامه برهان بر آن نيست؛ زيرا در مقدّمات برهان، معتبر آن است كه كلي[4] باشد و دائمي، همان‌گونه كه اولي باشد و ذاتي و از همين رو حكم مي‌شود كه شخص خارجي چون تغيير پذير است و زائل، برهان بر او اقامه نشود؛ پس معلوم گشت كه نبوت چيست و آنچه در اينجا بحث مي‌شود، چه خواهد بود.

 

فصل دوم. در اثبات نبوت عام و ضرورت آن

همانا كه تحقيق پيرامون نبوّت و ضرورت آن با در نظر گرفتن نظام كلّ، مسئله‌اي فلسفي است؛ زيرا وجود چيزي را مورد تحقيق و بررسي قرار مي‌دهد كه نه به اختصاصي طبيعي مخصوص گشته است؛ نه رياضي؛ همان‌گونه كه در جاي[5] خود واقع است و در اينجا به طور محض سخن درباره نبوت است و اما شريعتي كه از آثار و فروع مترتّب بر نبوّت است، در اينجا مورد بحث و بررسي نيست و از همين رو ايراد بعضي اصول و قواعدي كه شيخ‌الرئيس در شفاء[6] و اشارات و كتب ديگر، جهت اثبات شريعت و بيان آنچه كه پيغمبر سنّت نهاده است و شارع تشريع كرده و آورده است، از محتواي اين گفتار بيرون است.

از آنجا كه قياس تنها از دو مقدّمه تأليف مي‌شود، اگر در يك قياس بيش از دو مقدّمه موجود باشد، پس آن قياس مركب از قياسهايي است كه بعضي در پي بعضي ديگر قرار دارند يا به بيان مقصود و مطلوب ديگري مربوط است كه به مدار سخن ربطي ندارد.[7]

سپس بايد دانست آنچه بوعلي سينا براي ضرورت نبوت بدان استدلال مي‌كند، آن است كه انسان طبيعتاً مدني است و هر چه طبعاً مدني است، نيازمند به قانون است؛ پس انسان به قانون نياز دارد و هر قانوني به قانونگذار محتاج است و نيازمند به چيزي كه آن چيزْ خود به چيزي ديگر نيازمند است، در حكم نيازمند و محتاج به آن چيز ديگر است؛ پس انسان به قانونگذار نياز دارد و توضيح و بيان اين قانونگذار به زودي خواهد آمد.

 

نياز انسان مدني الطبع به قانون

امّا اينكه انسان طبيعتاً مدني است، يعني طبع او بر اجتماع[8] و تعاون سرشته گرديده است؛ از اين رو، در غذا و لباس و مسكن و ساير شئون ضروري خود تا برسد به كشاورزي و صنعت و كارهاي ديگر، به خلاف حيوانات ديگر است؛ زيرا سطح طبيعت سفره‌هايي است گسترده از براي حيوانات و كوهها و غارها و دره‌ها، مأواي آنهاست؛ همان‌گونه كه پوستها و موها و پشمها و كركها و پرها از برايشان لباسهايي است؛ از اين‌رو، هر يك از آنها را امكان قطع رابطه و جدايي از ديگري و تنهايي ممكن است؛ تا بچرد و بازي كند.

امّا انسان اگر بخواهد كه انساني زندگي كند، پيشرفت و ترقي و ابداع و نوآوري با او همراه و مصاحب است و چون بخواهد كه از حيوانيت و درنده‌خويي رهايي يابد، چاره‌اي جز آن ندارد كه با ديگري فراهم آيد تا هر يك از ايشان صنعتي مخصوص را متصدّي شود، و گرنه تنها ماند؛ به گونه‌اي كه «لا ظهراً أبقي ولا أرضاً قَطَع» و اين همان اصلي است كه از «مدني بودن انسان بالطبع» مورد نظر است.

اپس در اينجا مقصود از تمدن، آن‌گونه اجتماع خاص است[9]؛ نه تمدّن مخصوص معهود، يعني تعاون و ياري يك‌ديگر به نيكويي و تقوا؛ زيرا طبع انسان بر مدنيّت بدين معناي متعالي سرشته نگشته است.

اما اينكه هر كس بالطبع مدني است و به قانون نيازمند است، از اين روست كه در آن اجتماع مذكور چاره‌اي جز داد و ستد و معاوضه در كارها نيست تا اينكه كار هر يك از ايشان در برابر آن چيزي باشد كه از ديگري دريافت مي‌كند و در مقابل آنچه از ديگري دريافت مي‌كند، چيزي بذل نمايد؛ زيرا اگر معاوضه نبود هيچ‌گاه كسي براي ديگري كاري نمي‌كرد و اَحَدي به اعطاي مال خود به غير راضي نمي‌شد و معلوم است كه داد و ستد به ضابطي خاص محتاج است كه آن قانون است. قانوني كه ضامن قسط و مساوات و عدل است و از حيف و ظلم افراط و جور تفريط مصون، و مانع از استيفاء هنگام اخذ و كم دهي و خشك فروشي به هنگام اعطاء باشد.

امّا احتياج قانون به قانونگذار و نيز احتياج و نياز جامعه انساني بدان قانونگذار، واضح است؛ زيرا قانون عبارت از احكامي چند است كه مرتب و منظم گشته، سعادت زندگي انسان را كفيل است و امري علمي و وضعي و مخصوص كه بنفسه در خارج يافت نمي‌شود؛ بلكه بايد عالم و واضعي از براي آن موجود باشد تا اينكه قانون در روح و روان آن عالم و واضع انضباط و تقرّر يابد و بعد از آن جامعه انساني از نظر علمي و عملي بدان رسد كه: ﴿ليُهلك من هلك عن بيّنةٍ ويُحيي من حي عن بيّنة﴾.[10]

پس معلوم گشت كه انسان چون طبعاً مدني است، به كسي نيازمند است كه از برايش قانوني را بسازد تا در پرتو آن زيست كند و ناگزير آن قانونگذار بايد انساني باشد كه با مردمان به گفت‌وگو[11] پردازد و سئوالهايشان را پاسخ گويد و سخنانشان را بشنود و به حل مشكل ايشان پردازد و آنان را اسوه و پيشوا باشد؛ زيرا اگر وضع چنين نباشد  يعني مثلاً قانونگذار فرشته‌اي آسماني باشد  رشته ارتباط بگسلد و باب لقاء و ديدار و حجت‌آوري و استدلال و پيشوايي بسته شود؛ همان‌گونه كه آن واضع نمي‌تواند از مردم عادي و اوساط الناس باشد و در عقل و فكر و ملكات با ايشان همسر و همطراز.

اگر چنين باشد مردمان در برابرش سر تسليم فرود نياورند و جامعه انسانيت او را به رهبري نخواهد پذيرفت، بعد از اينكه حكم امثال و نظاير در برابر مطالب جايز و غير جايز يك‌سان باشد؛ بلكه ناگزير بايد آن واضع انساني باشد خداشناس[12] و يكتاپرست و يگانه‌جو كه نصيب و بهره او از عقل و ملكه و سرشت و خصلت اخلاقي به پايه‌اي باشد كه ديگري را نباشد؛ همان‌طور كه در فصل آينده خواهد آمد؛ زيرا مردم عادي از كبر و خودپسندي و هوا و هوس منزّه و بريء نيستند و آنچه را به سود ايشان است، حق مي‌نگرند؛ گرچه باطل باشد و آنچه را به زيانشان است، باطل مي‌دانند؛ گرچه حق باشد.

زيرا اينان بر محور نفسهاي خود مي‌گردند يا نسبت به نفسهاي خود ظالم‌اند يا مقتصد[13] و ميانه‌رو و محافظه كار و مصلحت انديش؛ به خلاف آن انسان يكتاپرست و يكتاشناسي كه گرداگرد پروردگار خود مي‌گردد؛ زيرا به خواست و اذن[14] خدايش در خيرات و نيكيها گوي سبق از همگنان مي‌ربايد و ديگران را ياراي آن نيست كه قانوني منزّه از شائبه ظلم و جور وضع كنند؛ چه نزاع و مناقشه در طبعها و سرشتهايشان راسخ گشته است و اين خود معلوم و روشن است كه موجب مناقشه و نزاع و گفت‌وگوي ناپسند خصلت و سرشتي است كه طبع اكثر مردمان بر آن سرشته گرديده، آن طبع نيز مي‌تواند كه نزاع ميان مردمان را برطرف كند و براي انسجام و وحدت عاملي باشد. از اين روست كه اصلاً براي تصدي مردم عادي بر اين امر مهم، مجالي موجود نيست.

پس حاصل آمد كه اجتماعي بشري را نياز به انساني است يكتاجو و خداپرست كه براي قانونگذاري صلاحيت دارد. سپس آنكه وجود يك چنين انساني با مقايسه به نظام كلي و نظم و ترتيب جهاني خير است و صلاح و هيچ اشكالي در آن نيست كه وجود او ذاتاً و وقوعاً ممكن باشد؛ همان‌گونه كه در اين موضوع شكي نيست كه هر چه براي نظام خير و نيكوست و در عين حال ممكن، براي مبادي نخستين به خصوص ايجاد كننده آن مبادي كه خداي متعالي و پروردگار جهانيان است، معلوم مي‌باشد و هر چيز كه براي خداي متعالي معلوم است، با عنايت او تحقق[15] آن واجب است و عدم صدور آن ممتنع؛ زيرا در نظام كل، وجود اصلح واجب است؛ گرچه در قياس به فرد يا افراد[16] مخصوص، شخص اصلح موجود نباشد.

در اينجا مقصود از وجوب تحقّق آن است كه صدور آن از جانب خداي متعالي واجب است؛ نه اينكه بر خداوند متعالي واجب است؛ زيرا هيچ چيز بر خدا واجب نيست و چيزي بر او حكم نمي‌راند و خداوند از آنچه مي‌كند، بازخواست نمي‌گردد و حال آنكه مردمان از كرده خود مورد مؤاخذه قرارمي‌گيرند و از آنجا كه با مقايسه نسبت به نظام كل، آن شخص مذكور خير يا اصلح باشد، اين خود مطابق حكمت پروردگار است و در عنايت نخستين مقدّر و در جميع اعصار و دورانها موجود و اين همان نبوت عام است كه به عصر و دوره‌اي و شخصي و فردي منحصر نيست؛ بلكه تا دنيا دنياست، باقي و پابرجاست.

ممكن است بگوييم كه معناي بقاي نبوت، يعني بقاي آنچه نبوت براي جامعه بشري آورده است و آن دين كامل و تام است كه برترين شارعان از حيث دوام، اصل نبوت آن را بر جهانيان عرضه داشته است و قبلاً از آن سخن رفت كه نبوت را شريعتي[17] است مترتب بر آن و اين شريعت همان عبادات و احكام و نويد و بيم دادن و مانند آنهاست كه از اين بحث خارج است.

تنبيه

برهان پيشين فقط بر ضرورت پيامبري و نبوت براي جامعه انسانيت دلالت دارد؛ آن جامعه‌اي كه داراي زندگي و حيات انساني است؛ زيرا انسان موجودي دائمي است كه اصلاً منعدم نمي‌گردد و فقط از خانه‌اي به خانه ديگر انتقال مي‌يابد؛ جايي كه انسان را در آن معاد است و بدان بازگشت و او را هدف نهايي است كه بدان منتهي شود؛ زيرا هدف بدون راه ممتنع است و بي‌شك وجود راه نيز به سوي آن ضروري.

ديگر اينكه اين راه ناچار است هادي و راهنمايي داشته باشد كه خود در آن حركت كند و مردم را با بصيرت و بينايي كامل به سوي آن هدف فرا خواند؛ پس بي‌شك وجود انساني يكتاپرست و خداشناس و راهنماينده به سوي هدف حق نيز ضروري است.

 

استدلال شيخ الرئيس بر ضرورت نبوت

لذا شيخ الرئيس در اشارات بر ضرورت نبوت استدلال نموده، بعد از اينكه درباره مقامات[18] و درجاتي چند براي انسان سالك به سوي خدا بحث كرده است؛ همان‌طور كه محقق طوسي(قدس سرّه) افاده كرده است؛ در آنجا كه فرمود[19]: «آنجا كه ابن سينا گفته است زهد و عبادت از غير عارف تنها به منظور كسب اجر و ثواب در آخرت سر مي‌زند، خواسته است به اثبات اجر و ثواب مذكور اشاره كند؛ پس به اثبات نبوت و شريعت و آنچه به نبوت و شريعت تعلق دارد، پرداخته است؛ آن‌هم بر طريقه و روش حكماء؛ زيرا اجر و ثواب، فرع و نتيجه قبول نبوت و شريعت است».

پس محقق گشت كه مدار استدلال بر تأمين حيات حقيقي براي جامعه انسانيت است؛ نه بر زندگاني اجتماعي به هر صورت كه باشد؛ وگرنه ممكن بود كه نوعي از سياست غير ديني براي انسان كافي باشد؛ همان‌گونه كه شارح محقق در ذيل فصل مورد بحث[20] بدان اشاره كرده است و گفته: «بدان هر آنچه از امور نبوت و شريعت كه شيخ ذكر كرده است از آن جمله اموري نيست كه انسان جز به وسيله آنها نتواند زيست و تنها آنها اموري هستند كه نظام منجر به صلاح حال عمومي در زندگي و معاد جز بدانها كامل و تمام نشود و انسان را كفايت مي‌كند كه به نوعي از سياست كه اجتماع را حفظمي‌كند، زندگي نمايد؛ و اگر چه آن نوع به غلبه و چيره‌گري و آنچه كه جاري مجراي آن است مربوط باشد و دليل بر آن زندگي كردن ساكنان اطراف آباديها و شهرها با سياست ضروري است».

امّا بيان مطلب آن است كه آنچه محقق طوسي افاده كرده است، شرح و بيان برهان است؛ نه نقد و تضعيف آن و از جمله مطالبي كه گفته ما را تأييدمي‌كند آن است كه ابن سينا خود در «علم النفس» [21] از كتاب شفاء، مدني بودن انسان را تقرير كرده است و اصول و مقدمات، جهت بيان لزوم نوعي از فرهنگ و ادب خاص و زبان و هنر و صنعت و غيره در جامعه انساني است؛ نه براي بيان ضروري بودن نبوت؛ زيرا مراد از آن مقدمات در اينجا همان بيان زندگي اجتماعي براي انسان است؛ نه زندگي حقيقي ابدي كه جز با اموري معنوي محقق نمي‌گردد (مراجعه كن) و باز آنچه ما را ره مي‌نمايد بدينكه نظر محقق طوسي نقد و تضعيف برهان مذكور نيست، بلكه بيان حوزه دلالت و عرصه حجيت آن برهان است، استدلال او به همانند آن در كتاب تجريد[22] درباره ضرورت نبوت است و شاگردان او چون علامه[23] و كاتبي[24] و ديگران نيز بر اين طريق‌اند.

پس معلوم شد كه نبوت به ضرورت موجود است؛ همان‌گونه كه در شفا[25] فرموده است: «فواجب إذن أن يوجد نبي و واجب أن يكون انساناً»؛ پس بنابراين واجب است كه پيامبري باشد و نيز واجب است كه آن پيامبر انسان باشد.

در اينجا براي بيان شبهه «براهمه» يا ديگران مجالي نيست؛ همان‌طور كه به گونه‌اي مستوفا در نقد كتاب محصل (ص358) در باره آن بحث و تحقيق كرده است.

 

فصل سوم. در بيان خصايص نبوت و لوازم آن

بعد از آنكه لزوم نبوت و ضرورت تحقّق آن با «هليت بسيطه» روشن گشت، بحث پيرامون خصائص و كمالات معتبر آن درباره كسي كه بدان موهبت الهي نائل مي‌شود، لازم آيد و اين همان بررسي نبوت است با ياري هليت مركبه و اصول آن خصائص، وحي و اعجاز و عصمت و تبشير و انذار به غيب است و دليل بر اثبات آن خصائص براي نبوت دو امر است؛ نخست آنكه نفس ناطقه تا زماني كه بدان اوصاف متّصف نگرديده است، از نظر تكوين به موهبت نبوت نائل نشود و از نظر خارج كرامت پيامبري را لمس نكند.

ديگر اينكه نفس ناطقه كه داعيه پيامبري از جانب خداوند را دارد، تا زماني كه بدان صفات مخصوص به خود كه در غير آن يافت نمي‌گردد متصف نگشته باشد، داعيه او پذيرفته نمي‌شود و در برابر او خضوع و تسليم حاصل نخواهد شد؛ زيرا كه در غير اين صورت، بين نفس ناطقه و نفوس ناطقه ديگر كه به مردم عادي متعلق است فرقي و وجه تمايزي نيست؛ زيرا آن خصايص، خود كمال قوه نظري و عملي اوست.

اما به لحاظ قوه نظري، يعني قوه‌اي كه به وسيله آن انسان از عالم بالا متأثر مي‌شود بدان‌گونه كه عقل او يعني عقل مدّعي نبوت به مرتبه عقل مستفاد از عقل فعال در نفوس برسد و آن را از قوه به فعل درآورد و در نيل و رسيدن به مطلوب علمي او را قوه حدسي حاصل شود كه: ﴿يكاد زيتها يضيء ولو لم تمسسه نار﴾ [26]؛ يعني نزديك است كه بدون معلم دانشها را فراگيرد و بدانها نائل شود.[27]

همان‌طور كه حدس را طرف نقصان و ضعف است و گاه به حدي ضعيف مي‌گردد كه گويي اصلاً وجود ندارد، همچنان در جانب كمال و قوت مي‌تواند به حدي پيش رود كه گويي به همه مطلوبات يا اكثر آن يك‌باره يا نزديك به يك‌بار بدون هيچ حركت فكري ظفر يابد.

پس بودن تدرج و ترتيب دانشهايي كه در عقل فعال است، در نفس كسي كه بدين حد نهايي رسيده مرتسم گردد و نقش بندد؛ ارتسامي بي‌تقليد؛ بلكه حدود مياني را نيز شامل است؛ زيرا تقليد در اموري كه تنها با اسباب آن امور شناخته مي‌شود، يقين عقلي نيست و اين همان‌گونه كه شيخ الرئيس در شفا بدان تصريح نموده است، نوعي از نبوت است؛ بلكه بالاترين قوه‌هاي نبوت است و اولي آن است كه اين قوه قدسيه ناميده شود و آن بالاترين قواي انساني[28] است.

پس اگر عقل نظري انسان بدان حد از تلقي و دريافت رسد، قوه متخيله و حس مشترك او از آن عقل پيروي و تقليد كند[29] و معارف الهي و محتواي عقلي را با عقل مستفاد دريابد و ملك امين و حامل وحي الهي را ببيند و سخن منظم و مرتبش را كه بر او فرود مي‌آورد، با قوه تخيل و حس مشترك خود بشنود.

اين خصيصه همان معجزه علمي است كه خواص در برابر آن مطيع‌ترند[30] تا معجزه فعلي كه عوام نسبت بدان فرمانبردارتر  زيرا پيمبر به حد و مقامي نائل گشته است كه ديگران از رسيدن بدان عاجز آمده‌اند و دل او چيزي را ديده است كه دلهاي ديگران نديده و ديده سَر و سرّ او آن را مشاهده كرده است كه ديده سر و سرّ آنان ياراي ديدن آن را ندارد و به دانشي نائل گشته است كه ديگري را قدرت و توان نيل بدان نيست و مردمان را به سوي كاري فرا مي‌خواند كه ديگري نمي‌خواند و در پي اين اعجاز معجزه‌اي ديگر مي‌آيد و آن انذار و اعذار به غيب است؛ به‌گونه‌اي كه درك مي‌كند و مي‌داند كه در آينده چه رخ مي‌دهد و اين همان گفتار اجمالي است پيرامون كمال قوه نظري در نبي و رسول.[31]

اما از لحاظ قوه عملي، يعني قوه‌اي كه به ياري آن انسان در مادون خود اثر مي‌نهد[32] و آن بدين‌صورت است كه عقل عملي او فاصله‌اي دوردست و وسيع را دريابد و عالم طبيعت خارجي به منزله جسم او باشد و او به منزله جان و روان و همان‌گونه كه جان تدبير بدن و اداره آن كند، قوه و نيروي عملي پيمبر نيز بر طبيعت چيره باشد و مسلط؛ همان‌طور كه جان بر تن چيره است و مسلط[33] و همه آنها به اذن و خواست خداي بلند مرتبه است؛ پس بدين‌وسيله به خواست خداوند كور را بينا كند و پيس را شفا دهد و مردگان را زندگي بخشد و عصا و چوب را به اذن پروردگار ماري گرداند و اين خصيصه، همان معجزه فعلي و عملي است كه در برابر آن عوام مطيع‌ترند؛ همان‌گونه كه خواص در برابر معجزات علمي فرمانبردارتر.

از جمله آن خصائص عصمت است و آن نيز تنها به هنگام كمال دو قوه نظري و عملي تحقّق مي‌يابد؛ زيرا عصمت بر دو قسمت است؛ يكي به علم باز مي‌گردد و ديگري به عمل.

امّا قسم نخست، يعني عصمتي كه به علم بر مي‌گردد، آن است كه نبي در همه شئون و امور علمي و ابعاد ادراكي خود معصوم باشد و به هنگام تشريح كمال قوه نظري او روشن گشت كه پيمبر وحي را به وسيله عقل مستفاد از پيشگاه حكيم عليم دريافت مي‌كند و آن معرفتها و آگاهيها و دانشهاي دريافت شده، در حس مشترك او مجسم و متمثّل مي‌گردد؛ به گونه‌اي كه وهم بر او مداخله نمي‌كند و ساير قواي مقهور با او به بازي نمي‌نشيند؛ پس جز حق نمي‌بيند و جز حق نمي‌انديشد؛ همان‌گونه كه جز حق از براي او مجسم و متمثّل نمي‌شود؛ زيرا او به مقامي رسيده است كه بر مدار حق مي‌گردد؛ پس نه قلب او آنچه را كه ديده است دروغ مي‌گويد، نه ديده او به هنگام ديدن حق مضطرب و پريشان مي‌شود و از نگاه مستقيم سرباز مي‌زند؛[34] چه معارف و دانشها را از نزد حكيم عليمي دريافت كرده است كه در آنجا خطا را مجالي نيست؛ زيرا ميان عارف و منشأ عرفان او واسطه‌اي نيست؛ لذا از اين علم به علم لدنّي تعبير مي‌شود؛ چون از خود او سرچشمه گرفته است، وگرنه علم لدنّي نيست.

مقصود از علم لدنّي علمي خاص نيست كه داراي موضوعي به خصوص و محمولي خاص باشد؛ بلكه اين‌گونه علم به لحاظ استفاده آن از پيشگاه معلم الهي لدنّي ناميده مي‌شود؛ همان‌گونه كه به لحاظ استفاده آن از جويبارهاي منشعب از علم الهي غير لدنّي است.

پس چون نصاب و حدّ عصمت علمي در اين مرحله  يعني مرحله تلقي و اخذ و دريافت  تمام گشت، نوبت به عصمت در مرحله دوم مي‌رسد و آن مرحله حفظ و ضبط است؛ به گونه‌اي كه نبي از سهو و خطا نيز محفوظ و مصون باشد و دليل بر آن اينكه قانون كامل براي سعادت انسان تنها وحي است و اگر وحي از پيشگاه معلم الهي كه عقل فعال است از زوال مصون نباشد و از سهو و خطا معصوم، هر آينه سودي ندارد.

به مطالب فوق اين را هم بيفزاييد كه عقل مستفاد به جهت دوام حضور و شدت و قوت شهودش در برابر عقل فعّال، هيچ مجالي براي فراموشي يا سهو و خطا ندارد؛ پس آنچه را عقل فعال به اذن پروردگار توانا او را خوانا كرد، فراموش نمي‌كند. در اينجا ابن سينا چنين مي‌گويد كه: «انبياء از هيچ رو دچار خطا يا سهو نمي‌گردند».[35]

نكره در سياق نفي افاده عموم مي‌كند در آنچه بدين دو مرحله بازمي‌گردد؛ يعني مرحله تلقي معارف الهي به گونه‌اي است كه اصلاً خطا و غلط بدانها راه نمي‌يابد و مرحله حفظ آن معارف از زوال به طوري است كه سهو و خطا اصلاً بدانها راه نيابد و حاصل آن صيانت و حفظ و عصمت وحي است از رهيافتن باطل؛ از نظر حدوث و بقاء.

و از اينجاست كه لزوم عصمت در مرحله سوم، يعني مرحله ابلاغ و بيان واضح و روشن مي‌شود؛ به گونه‌اي كه جز عين آنچه را بدو وحي گرديده‌ست، تبليغ نمي‌كند و از روي هوا و هوس املاء[36] نمي‌نمايد؛ پس نه خطا مي‌كند، نه فراموشي او را دست مي‌دهد؛ همان‌گونه كه در حفظ و ضبط خطا نمي‌كند و فراموش نمي‌نمايد. اين گفتاري بود پيرامون قسم اول يعني عصمت علمي.

امّا قسم دوم يعني عصمت عملي آن است كه نبي در جميع شئون و امور عملي و ابعاد فعليتش معصوم باشد؛ به گونه‌اي كه آنچه را سزاوار و شايسته انجام گشتن است، انجام مي‌دهد و آنچه را شايسته و سزاوار ترك است، رهامي‌كند تا اينكه جذب و دفع يعني حُبّ و بغض او در راه خداي متعالي و براي او باشد و تفصيل آن در جاي خود كه براي تحليل معني تولّي و تبرّي و بيان مراد از اين دو آماده گشته، ذكر شده است.

پس حاصل سخن آنكه نبوت را خصائصي است كه از تحقّق آن خصائص به همراه نبوّت، چاره و گريزي نيست و آنها عبارت‌اند از وحي و اعجاز و انذار و تبشير به غيب و عصمت؛ پس نبي انساني است يكتاجو و خداپرست كه بدو وحي مي‌شود و غيب را مي‌داند و بر انجام دادن آنچه ديگران عاجزند، قادر و تواناست. خطا و سهو را بدو راهي نيست و فراموش نمي‌كند و بر خدا عصيان نمي‌ورزد و به امر او عمل و رفتار مي‌نمايد و همه آنها با توفيق و اذن خداي متعالي است و حال آنكه خداوند بلند مرتبه داناتر است كه رسالت خود را در كجا و چه كس قرار دهد.

شيخ الرئيس در شفاء[37] فرموده است: «... و واجب است كه او (يعني نبي) خصوصيت خود را دارا باشد؛ آن خصوصيتي كه ساير مردمان را نيست تا اينكه مردم در او امري را بيابند كه خود ندارند و او نيز بدان امر از ايشان متمايز و مشخص گردد و او را معجزات باشد... ».

 

فصل چهارم. دربيان تأثيرنظروعقيده ابن سينادرباره نبوت درحكماي متأخر

همانا كسي كه در آثار با ارزش ابن سينا به تتبّع مي‌پردازد و كتب شفاء و اشارات و تنبيهات و نجات و بعضي رسائل معمول او در علم النفس را مورد تحقيق و بررسي قرار مي‌دهد، چون كتب حكماي بعد از او (شاگردان او يا غيره را) بررسي كند، در مي‌يابد كه بيشتر ايشان از افادات ابن سينا متأثر گشته‌اند؛ به خصوص در خصائص نبوت از وحي و اعجاز و مانند آن.

براي قبول گفته ما به مطالبي كه در تحصيل و حكمةالاشراق و تلويحات و مطارحات و شرح اشارات و المباحث المشرقيه و همچنين در كتب محقق داماد و صدرالمتألّهين و كتب ارزشمند ديگر حكماي متألّه در اين باره آمده است مراجعه كنيد؛ هر چند كه اين حكماء در مباني و اساسهاي استدلالي با هم اختلاف دارند.

حكيم سبزواري در منظومه بدان خصايص اشارت نموده و بر محاذات مبدأ و معاد صدرالمتألّهين فرموده:

أُصول الإعجاز او الكرامه ٭٭٭٭ خصائص إن تقوي العلامه

كما خمود الحدس يبلغ انتها ٭٭٭٭ يصعد في شدته غايتها

فيها يكاد زيتها يضيئ وصل ٭٭٭٭ وفيه لا تهدي من أحببت نزل

أعيي إطباء النفوس ذا السقم ٭٭٭٭ ذاك بلا لوح قري أعلي القلم

تا آنجا كه گفته است:

و أول اصل الأُصول و لذا ٭٭٭٭ فالذكر أعلي المعجزات اخذا

اين خود به ازاء گفته شيخ الرئيس در اشارات است؛ آنجا كه به بيان قواي نفس پرداخته و گويد: اول آن قُوا، قوه استعدادي است و آن «مشكاة» است و در پي آن آمادگي براي اكتساب يا با فكر و انديشه كه همان «شجره زيتونه» است و يا با حدس كه «زيت» است و در اين صورت، عقل بالملكه ناميده مي‌شود و آن «زجاجه» است و به قوه «قدسيه» مي‌رسد كه ﴿يكاد زيتها يُضِي(عليهماالسلام)ءُ ولو لم تمسسه نارٌ﴾.[38]

محقّق طوسي(قدس سرّه) فرموده: «از آنجا كه اشاره مترتب در تمثيلي كه در تنزيل براي نور خداي متعالي آمده است و آن قول پروردگار  عزّ وجلّ  است كه: ﴿الله نور السّموات والأرض... ﴾ [39] مطابق با اين مراتب مي‌باشد، در خبر آمده است كه: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» [40] و شيخ آن اشارت را بدين مراتب تفسير كرده است.

خاتمه. در بيان آنچه كه ابن سينا از قرآن و سنت معصومين بهره برده‌ست و از اين دو ثقل در بيان لزوم وحي و ضرورت نبوت و خصايص آن متأثّر گشته است.

همانا عقل انساني بر حسب آنچه از قرآن كريم مستفاد مي‌گردد، گرچه نعمتي الهي است، ولي به تنهايي براي تأمين سعادت انساني غير كافي است؛ زيرا انسان موجودي است داراي عوالم و مراحل كه از عالم و مرحله‌اي به عالم و مرحله ديگر منتقل مي‌شود و عقل او كه از دريافت و ادراك ماوراء او قاصر و ناتوان است، نمي‌تواند كفيل براي هدايت به سعادت معاش و معاد او باشد؛ لذا قرآن كريم به ضرورت نبوت ندا در مي‌دهد و اينكه سنت الهي انسان را بيهوده رها نمي‌كند و از او جدا نمي‌گردد و انسان هم از آن سنت الهي كه «به هر چيز خلقت آن را مي‌بخشد و سپس هدايت مي‌كند» جدا نمي‌شود؛ همان‌طور كه خداوند عزيز و بلند مرتبه فرموده است: ﴿لم يكن الّذين كفروا من أهل الكتاب والمشركين منفكّين حتّي تأتيهم البيّنة﴾؛[41] يعني انفكاكي بين انسانيت و ميان بيّنه  يعني رسالت الهي  اصلاً وجود ندارد و اين عدم انفكاك از مقتضاي سنّت الهي است؛ همان‌گونه كه پروردگار مي‌فرمايد: ﴿رُسُلاً مبشّرين ومنذرين لئلاّ يكون للنّاس علي الله حجّةٌ بعد الرّسل وكان الله عزيزاً حكيماً﴾ [42]، دلالت بر اين دارد كه عقل انساني به تنهايي براي هدايت و تماميت حجت كافي نيست، و گرنه به رسول نيازي نبود و نصاب احتجاج با همان عقل تنها كه خداوند عطا كرده است، كامل و تمام مي‌گشت.

نيز بر اين دلالت دارد كه اگر رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)نبود هر آينه مردمان را بر خدا حجّتي بود؛ مانند گفته پروردگار متعالي: ﴿و لو أنّا أهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربّنا لولا أرسلت إلينا رسولاً فنتّبع اياتك من قبل أن نذلّ ونخزي﴾ [43]؛ زيرا اين موضوع بر اين دلالت دارد كه تعذيب دنيوي تنها از جانب حكيم متعالي بعد از ارسال رسول و بيان هدايت و اتمام حجّت، شايسته و نيكوست؛ همان‌گونه كه آيه قبل دلالت بر اين دارد كه حجّت به طور مطلق، خواه به لحاظ تعذيب دنيوي باشد يا اخروي، يك‌سان است و اين حجت بعد از رسالت كامل مي‌شود؛ نه قبل از آن؛ با اين وجود كه عقل انساني به هر حال موجود است.

پس حاصل آمد كه زبان قرآن ضرورت نبوت است و عدم كفايت عقل به تنهايي و مصداق نبوت يا تحقّق آن در شخصي خاص  يعني نبوت خاص همان‌گونه كه گذشت  از جمله آن چيزهايي است كه اقامه برهان فلسفي بر آن ممكن نيست و خداي متعالي فرموده: ﴿و إذا جائتهم آيةٌ قالوا لن نؤمن حتّي نؤتي مثل ما أوتي رسل الله الله أعلم حيث يجعل رسالته﴾ [44] و اين آيه بر آن دلالت دارد كه نبوت خاصّ، هبه و موهبتي مخصوص است براي كسي كه خداوند صلاحيت او را براي اين امر مهم  يعني نبوت  مي‌داند و تشخيص مي‌دهد.

سپس اينكه در مسئله ضرورت نبوت در زبان قرآن كريم امر مهم آن است كه معادي كه نيز ضروري است و در آن شكي نيست، با نبوت همراه و ملازم است و اصلاً از آن جدا نمي‌شود؛ زيرا معاد يعني هدف نهايي براي انسان، مستلزم وجود راه به آن هدف مي‌باشد؛ زيرا بدون راه مقصدي هم موجود نيست و چون راه به سوي هدف ضروري گشت، هادي و راهبر به سوي آن نيز ضروري مي‌شود؛ زيرا همان‌طور كه گفته شد عقل به تنهايي براي هدايت به سوي آن هدف كافي نيست.

اما كساني كه نبوت را انكار مي‌كنند، تنها بدين جهت منكر آن‌اند كه معاد يعني هدف نهايي را براي انسان انكار مي‌نمايند؛ به‌گونه‌اي كه مي‌گويند هيچ هدفي و هيچ راهي و هيچ هادي و راهنمايي به سوي آن هدف نيست و قرآن كريم گفته ناسره و مردود ايشان را از قول خداي متعالي نقل كرده است: ﴿و قالوا ما هي إلاّ حياتنا الدّنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا إلاّ الدّهر وما لهم بذلك من علم إن هم إلاّ يظنّون﴾ [45] و نيز در اين گفته خداي متعالي: ﴿... و إنّ الظّن لا يغني من الحقّ شيئاً ٭ فاعرض عن من تولّي عن ذكرنا ولم يرد الاّ الحيوة الدّنيا ٭ ذلك مبلغهم من العلم﴾ [46] و تحقيق كامل در تفسير اين آيه از موضوع رساله خارج است و اين قولي است اجمالي درباره آنچه قرآن كريم اشاره كرده است.

امّا بيان آنچه از عترت طاهره كه تالي قرآن كريم‌اند، درباره ضرورت نبوت عام ذكر شده است و آن را كليني در باب «الإضطرار إلي الحجّة» در كتاب كافي از هشام بن الحكم از ابي عبدالله(عليه‌السلام) نقل كرده است.

ايشان به زنديقي كه سئوال مي‌كند: انبياء و رسولان را از كجا شناختيد؟ مي‌فرمايد: «ما ابتدا شناختيم و دانستيم كه ما را خالقي است به وجود آورنده و سازنده و از ما و از همه آنچه خلق كرده است برتر و آن صانع، خود حكيمي متعالي است كه جايز نيست مخلوق و آفريده او با چشم سر او را ببيند و لمس كند؛ در حالي كه با مخلوقات خود همراه است و ايشان هم با او مباشر و همراه‌اند و او با ايشان محاجّه و دليل‌آوري كند و ايشان هم با او چنين كنند.

نيز ما را ثابت و معلوم گشت كه او را در ميان خلق خود سفيران و فرستادگاني است كه سخن او را براي خلق و بندگانش بيان مي‌كنند و ايشان را بر مصالح و منافعشان و آنچه مايه بقايشان است و ترك آن موجب فناي ايشان، راهنمايي مي‌نمايند؛ پس براي ما آمران و ناهيان از طرف خداي حكيم عليم، در ميان خلق او و سخن‌گويان و معبّران حق  جلّ و علا  شناخته و معلوم گشت و ايشان همان پيامبران و برگزيدگان اويند از ميان خلق او، و حكيماني مؤدّب به آداب و ادب حكمت و مبعوث‌اند به حكمت خدا؛ حال آنكه با وجود مشاركتشان در خلقت و در بعضي احوال با خلق، در خصوصيت (پيمبري) با مردم مشاركت ندارند و نزد حكيم عليم به حكمت مؤيّدند.

سپس با دلائل و براهيني كه از سوي پيمبران و فرستادگان خداوند در هر دوره‌اي آورده شده، اين امر ثابت گشته است كه هيچ‌گاه زمين خدا از حجّت خالي نيست؛ آن حجّتي كه با او نشانه راستي گفتارش و جواز عدالت و دادش همراه است».[47]

مطالب فوق را شارحان كافي شرح كرده‌اند كه از جمله ايشان صدرالحكماء المتألّهين است و او اين مطلب را با مقدّمات عقلي كه بعضي از آنها به محاذات كتب ابن سينا، گام به گام است بيان نموده است و دلالت اين حديث شريف بر ضرورت و دوام و خصائص نبوت واضح و آشكار است و مراد (عَلَم و نشانه) در اينجا همان معجزه علمي و عملي است؛ بدون اختصاص آن به علم به خداي متعالي و آياتش.

تمّ بحمده تعالي

جوادي آملي

 


[1]  ـ سوره اعراف، آيه 43.

[2]  ـ به قصيده عينيه اثر شيخ الرئيس ابوعلي سينا مراجعه شود؛ آنجا كه مي‌فرمايد:

ان كان اهبطه‌ الاله لحكمه

طويت علي الفطن اللبيب الاروع (الاوزعي)

[3]  ـ مبدأ و معاد، ص488.

[4]  ـ منطق شفاء، ج 3، ص 117  124.

[5]  ـ اسفار، ج 1، ص 24، فصل اول از مرحله اولي.

[6]  ـ الهيات شفاء، ص 487.

[7]  ـ همان.

[8]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 372.

[9]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 371  372.

[10]  ـ سوره انفال، آيه 42.

[11]  ـ كتاب نجات، ص 303.

[12]  ـ الهيات شفاء، ص 488.

[13]  ـ سوره فاطر، آيه 32.

[14]  ـ همان.

[15]  ـ الهيات شفاء، ص 488.

[16]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 374.

[17]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 372.

[18]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 370.

[19]  ـ همان، ص 371.

[20]  ـ همان.

[21]  ـ شفاء، كتاب النفس، ص 279.

[22]  ـ تجريد الاعتقاد، ص 346.

[23]  ـ همان، ص 347.

[24]  ـ شرح حكمة العين، ص 379.

[25]  ـ الهيات شفاء، ص 488.

[26]  ـ سوره نور، آيه 35.

[27]  ـ به قول سعدي:

يتيمي كه ناخوانده ابجد درست          كُتُب خانه هفت ملت بشست

(كليات سعدي، ص204).

[28]  ـ شفاء، كتاب النفس، ص 340.

[29]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 410.

[30]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 372.

[31]  ـ رسائل ابن سينا، ج 1، ص 222  225.

[32]  ـ شفاء، كتاب النفس، ص 284  285.

[33]  ـ شرح اشارات، ج 3، ص 414  416.

[34]  ـ سوره نجم، آيات 11 و 17.

[35]  ـ الهيات شفاء، ص 488  489.

[36]  ـ سوره نجم، آيات 3  4.

[37]  ـ الهيات شفاء، ص 487.

[38]  ـ سوره نور، آيه 35.

[39]  ـ سوره نور، آيه 35.

[40]  ـ بحار الانوار، ج 58، ص 99.

[41]  ـ سوره بيّنه، آيه 1.

[42]  ـ سوره نساء، آيه 165.

[43]  ـ سوره طه، آيه 134.

[44]  ـ سوره انعام، آيه 124.

[45]  ـ سوره جاثيه، آيه 24.

[46]  ـ سوره نجم، آيات 28  30.

[47]  ـ كافي، ج 1، ص 168.