أعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
خلاصه نظر مرحوم محقق در شرايع اين بود که در «لحوق ولد» به شوهر، سه اصل لازم است: يکي احراز آميزش، يکي کمتر از اقل حمل نباشد، سوم اين که بيشتر از اکثر حمل نباشد.[1] احکامي که در شريعت است گاهي صبغه رياضي دارد گاهي مبني بر غالب است. آنجا که صبغه رياضي دارد نظير اين که سنّ را مشخص کردند که سنّ بلوغ در دخترها چقدر است، در پسرها چقدر است، ماه قمري است و اين صبغه رياضي دارد. اما اصل حکم مبني بر غالب است چون غالباً فرزندها در اين سنّ به حد رشد تکليفي ميرسند، گاهي ممکن است بعضي از افراد زودتر به اين رشد برسند و گاهي هم ممکن است بعضي افراد ديرتر به اين رشد برسند.
«فهاهنا أمران»: يکي اين که اصل آن حدي که معين کردند رياضي است، دوم اين که اين تعيين حد گرچه رياضي است ولي به لحاظ غلبه است مثل اين که ايام عادت اقل آن سه روز است اکثر آن ده روز است، اين رياضي است، سه مشخص است ده مشخص است؛ اما در جريان استحاضه «قليله، متوسطه و کثيره» اگر آن کرسوف[2] طوري بود که خون ظاهر آن را گرفت نه وسط آن را، يا وسط آن را گرفت نه از آن طرف در رفت، اين «دماء» گاهي غليظاند گاهي رقيقاند، آن پارچه گاهي غليظ است گاهي رقيق است، پنبهها يکسان نيستند، پارچهها يکسان نيستند، اين تشخيص «قلت و توسط و کثرت» اين يک حکم غالبي است اما سه روز و ده روز يک حکم رياضي است مشخص است. در جريان اقل و اکثر در حمل، اين هم همين طور است؛ خود اين شش ماه و نُه ماه و امثال آن رياضي است اما حالا همه ميلادها اقلشان اين است و اکثرشان اين، اين يک حکم غلبه است لذا اگر در مواردي بر خلاف ثابت شد نبايد اين را رَجم کرد. اين يک مطلب.
مطلب ديگر اين است که علم واقعي به کيفيتِ بستن اين نطفه و تولد اين مولود، اين در اختيار ذات أقدس الهي است که در سوره «رعد» آن آيه نوراني عبارت از اين است که آيه هشت سوره مبارکه «رعد» است فرمود: ﴿اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثی وَ ما تَغيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدار﴾ اين گونه از علوم مخصوص ذات أقدس الهي است که ﴿اللَّهُ يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثی﴾، يک؛ ﴿وَ ما تَغيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْداد﴾ چه درباره دَم چه درباره نطفه و مانند آن، دو؛ ﴿وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدار﴾ مشخص است اما اين گونه از علوم معيار حکم «فقه» نيست لذا فرع بعدي را محقق و ساير فقها طرح کردند که آيا در شرط اول که گفتند آميزش است، علمِ به آميزش شرط است يا علمِ به عدم آميزش مانع است؟
بيان آن اين است که قاعده «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» يک امارهاي است که شارع جعل کرد و اماره براي آن است که در مورد شک به اطلاق يا عموم آن تمسک شود، خاصيت اماره اين است. فرمود: «الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَر»[3] حالا قواعد فقهي چند قسم است يک قسم خود متن روايت قاعدهاي است که مشهور ميشود مثل «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ»[4] که روايت است يا «الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَر» که متن روايت است، يا نه قاعده مصطاد از روايت است نظير «ما يضمن بصحيحه يضمن بفاسده»[5] و «ما لا يضمن بصحيحه لا يضمن بفاسده» عين اين تعبيرات بدون کم و زياد در نصوص نيست البته بخشهايي از اين گونه تعبيرات در نصوص هست. غرض اين است که قاعده اماره است، يک؛ و گاهي متن قاعده در روايت است مثل «فِي كُلِّ أَمْرٍ مُشْكِلٍ الْقُرْعَة»[6] حالا چه اماره چه غير اماره اين در متن روايت است يا «الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَر» يا «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّي تُؤَدِّيَ» متن اين گونه از قواعد در نصوص هست. بعضي از قواعد است که استنباطي است يعني فقها استنباط کردند. در همين بحث «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» خدا غريق رحمت کند مرحوم صاحب جواهر را! ايشان ميگويد ما يک قاعده ديگري استنباط کرديم که «الولد للوطء»[7] اگر آميزش شد فرزند مال صاحب آميزش است، ايشان ميفرمايد اين يک قاعده است ولو اين که اخص از قاعده «الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَ لِلْعَاهِرِ الْحَجَر» باشد ولي قاعده است که اگر آميزشي شد فرزند به او ملحق ميشود. در موارد شک چه بايد کرد؟ چون در فروعات آينده هست که اگر اختلاف داشتند چه بايد بکنند؟ چون حکم فقهي را فقيه بايد معين کند، قاضي برابر آنچه در «فقه» تعيين شده داوري کند، در محکمه اگر شک کردند چه بايد کرد؟ «فقه» بايد مشخص کند که اگر کودکي به دنيا آمد در اين خانه، شوهر علم به آميزش ندارد ولي علم به عدم آميزش هم ندارد، ميشود مشکوک، در مورد شک چون گاهي مسافرت است گاهي مسافرت نيست و مدتها است که در اثر سفرهاي پيش آمده در داخله منزل کمتر به سر ميبرد او شک دارد که در اين مدت آميزش شده يا نشده! شک در آميزش دارد آيا اولين شرط که گفتند «الدخول» يعني شوهر علم به آميزش داشته باشد اين شرط است يا علم به عدم آميزش مانع است؟ اگر گفتيم علم به آميزش شرط است «عند الشک» نميشود به قاعده تمسک کرد براي اينکه اين قاعده در حريم اين اصل وارد شده است يعني به شرط علم به آميزش گفته شد «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» وقتي شک داريم ميشود تمسک به عام در شبهه مصداقيه خود آن عام. اگر متن اين قاعده مشروط به علم به آميزش است «عند الشک» در آميزش، شک در مصداق اين قاعده است نميشود به آن تمسک کرد اگر گفتيم علم به آميزش شرط نيست علم به عدم آميزش مانع است، بله اينجا ميشود به قاعده تمسک کرد براي اينکه او علم به عدم آميزش ندارد در مسافرتهايي که ميکرد و رفت و آمد ميکرد نميداند در اين مدت آميزش کرد يا نه! يادش نيست آيا ميتوان به اين قاعده تمسک کرد يا نه؟ گفتند بله براي اينکه خود اين قاعده اماره است و اماره هم براي اينکه «عند الشک» مشکل را حل کند، اطلاق يا عموم آن شامل حالت شک ميشود. پس علمِ به عدم آميزش مانع است نه علمِ به آميزش شرط باشد، اين حکم فقهي است.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اگر کسي يقين دارد به حکم خود عمل ميکند آن به لعان بر ميگردد اما اگر يقين ندارد حکم مشترک همين است که «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش». اين آقايان هم نتوانستند ثابت کنند که علم به آميزش شرط است حتي آميزش گاهي ممکن است به علم به انعقاد نطفه نرسد علم دارد که آميزش شد اما نميداند که نطفه گرفت يا نگرفت! با اين که شک است آنجا را گفتند حريم خانواده را به هَم نزنيد علم به آميزش که داريد ولو علم به انعقاد نطفه نباشد «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» آنجا هم شک است هر کدام از دو طرف يقين داشتند محکمه با لعان حکمش باز است اگر شک نداشتند قاعده «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» محکَّم است.
غرض اين است که آنچه که غالب اين فقها نظر ميدهند براي حفظ حريم خانواده، يک؛ و تمسک به مواردي که خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و ائمه(عليهم السلام) حکم کردند که خانواده را آلوده نکنيد گفتند «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» و اين که گفتند آميزش شرط است آميزش «بما أنّه» آميزش که علت تامّه انعقاد ولد نيست خيلي از موارد است که اول آميزش است نميگيرد. بنابراين همينکه علم به عدم آميزش نداشته باشند به اين قاعده «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» ميشود تمسک کرد.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اينقدر رَحِم جاذب است! اين در مواردي که گفتند اگر از خَلف شد چگونه انعقاد ولد ميشود ميگويند در جذب رحم شما ترديد نداشته باشيد که آن خيلي جذاب است، بعضيها شيّقاند جذّابيت رحم آنها بيش از جذّابيت رحمهاي ديگر است.
پرسش: اين با «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» نميسازد!
پاسخ: چرا براي اينکه «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» اماره است آن دستمان خالي است آن صِرف احتمال است چون صِرف احتمال است که نميتواند در برابر يک اماره مسلّم مقاومت کند.
پس علم به آميزش شرط نيست، علم به عدم آميزش مانع است و اين احکام هم مبني بر غلبه است؛ اقلي بودن متوسط بودن، اکثري بودن مبني بر غلبه است، حکم، حکم رياضي نيست «فهاهنا أمران»: آن مدتي که تعيين ميشود رياضي است اما تعيين مدت رياضي بر اساس غلبه است نه اين که همه موارد عادت اقل آن سه روز اکثر آن ده روز، يا همه موارد «قليله و کثيره و متوسطه» معيار کرسوف مشخص باشد که اگر اين بخش از کرسوف و پارچه و پنبه را خون گرفت حکم آن اين است يا آن بخش را گرفت اين است، اين نظير مسايل رياضي است اين مبني بر غالب است چون هم پارچهها فرق ميکند هم «دماء» فرق ميکند هم فصول فرق ميکند هم مزاجها فرق ميکند. بنابراين اينها مبني بر غلبه است.
اما اين که مرحوم محقق(رضوان الله تعالي عليه) فرمودند «قيل» «أقصي الحمل» دَه ماه است «و هو حسن»[8] اين فرمايش را در المختصر النافع هم دارند.[9] مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله تعالي عليه) غير از اين که صبغه تتبّعي او نسبت به ساير فقها و کتابها تام است، نسبت به شرح کلمات محقق أتمّ است. ايشان شرحهايي که مربوط به شرايع است را حتماً کاملاً ميديد مخصوصاً مسالک را، شرحهايي که بر المختصر النافع نوشته شده را ميديد مخصوصاً رياض را، خيلي از جاها وامدار رياض است که سيد رياض تعبيري که شيخ انصاري(رضوان الله عليه) و ساير فقها دارند براي اين که صاحب رياض حريم فقهي او خيلي قوي است. مرحوم صاحب رياض رد کرد اين فرمايش را، [10]ديگران رد کردند، صاحب جواهر هم رد ميکند که اين درست است در بعضي از نصوص اشاره دارد درست است که بعضي از فقها گفتند اما اين درباره سيل رواياتي که در باب هفده[11] بود که بخش وسيعي از آنها قابل طرح است که يک مقدار آن خوانده شد و يک مقدار آن هم اگر فرصت باشد ميخوانيم و سيل فتواهاي فقهاي نامآور از صدر اسلام تاکنون همه به همين است که «أقصي الحمل» نُه ماه است لذا با اين که مرحوم صاحب جواهر نسبت به محقق خيلي اظهار ارادت علمي دارد اينجا که محقق ميفرمايد «أقصي الحمل» دَه ماه است چه در المختصر النافع چه در شرايع فرمود «و هو حسنٌ»، ايشان ميگويند که حُسن آن براي ما روشن نيست. [12]
پرسش: ...
پاسخ: آنجا هم که گفتند نُه ماه است گفتند گاهي هفت روز گاهي هشت روز کمتر و بيشتر آن را خودشان تعرّض کردهاند اما معيار را دَه ماهه قرار بدهيم که بگوييم «أقصي الحمل» اين است اين اثبات ميخواهد.
پرسش: ...
پاسخ: يک وقت است که ما در يک مورد خاصي علم داريم که دَه ماه شد اين را که همه قبول دارند. اگر در مورد خاصي شواهد کاملاً دلالت ميکند بر اين که اين فرزند، فرزند اوست اينجا که همه قبول دارند اما ما بگوييم «أقصي الحمل» دَه ماه است در حالي که شوهر احتمال ميدهد که آميزش او نگرفت و بعد از يک ماه با ديگري ـ معاذالله ـ آميزش کرد آن گرفت، چنين احتمالي هم بساط خانواده را به هَم ميزند، اين است که معيار بايد مشخص باشد «إلا ما خرج بالبرهان»، بله آن قسمتي را که مرحوم محقق دارد که ما يافتيم آن قسمت را کسي انکار نميکند. اگر يک شواهدي و ادلهاي ثابت کرد که اين «إلا و لابد» مال آن است براي اينکه هم طمأنينه قطعي است که اين زن با هيچ کسي رابطه نداشت و اين هم تاريخ آن مشخص است آن وقتي که همسر او افتراش کرد تا روزي که اين کودک به دنيا آمد دَه ماه بود اينجا همه ميپذيرند اگر مورد علم باشد يا طمأنينه عقلا باشد ميپذيرند اما انسان يک فتواي کلي بدهد که موارد مشکوک را هم شامل شود، اين مشکل است!
پرسش: ...
پاسخ: «عند التنازع الزوجين» ـ به خواست خدا خواهد آمد ـ که يکي مدعي باشد ديگري منکر اگر علم حاصل شد، شد، نشد وگرنه يمين است و بيّنه که آن را بعد تعرّض ميکنند که «لو اختلفا أو تنازعا» حکم چيست؟
مطلب بعدي آن است که در جريان «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش» خود فراش به معناي بستر است که ذات أقدس الهي فرمود: ﴿جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً﴾[13] يعني روي آن پا ميگذاريد، منظور از فراش در اينجا آن بستري است که «يُنام عليها»، «ينومان فيه» اين منظور است، رختخواب، نه منظور فِراشي که از سنخ ﴿جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً﴾ است نظير همين فرشي که فراش است، فرّاش را که فرّاش گفتند براي اينکه فَرش و فِراش پهن ميکند، از آن قبيل نيست. فِراش آن بستري است که پهن ميکنند «لينام عليه» اين است، اگر اين شد ديگر معناي کنايهاي آن خيلي روشن است و نيازي به تقدير نيست. بعضي گفتند ما بايد تقدير بگيريم «الولد لذي الفراش»! البته اين رختخواب مال اين زن و شوهر است نيازي به تقدير نيست. يا «فراش» را به معني «افتراش» ميگيريد يعني رختخواب، يا «فراش» را اگر به معناي مطلق باشد «ذي» تقدير ميگيريد بگوييد «الولد لذي الفراش»؛ به هر حال تقديري ميخواهد و اينجا هم به قرينه مقام، منظور از «فراش» همان «افتراش» است.
در اين بخشها اگر ثابت شد که فرزند مال ديگري نيست مورد شک است نظير اين که کسي داد و ستدهاي فراواني دارد در تخيله اموال گاهي در کاميون يا غير کاميون اموال ديگري ممکن است مخلوط مال او شود الآن يک کالايي در مغازه خود ميبيند نمیداند اين جزء اموال اوست که خريد يا جزء اموال ديگري است که همراه در تخليه کالا اشتباهاً به اينجا آمد، او نميداند، «عَلَي الْيَد» ميگويد مال شماست زيرا در دستگاه شما است در مغازه شما است آثار ملکيت بر آن بار ميکنيد براي اينکه در جريان «عَلَي الْيَد» علم به مالکيت شرط نيست، علم به عدم مالکيت مانع است اگر کسي علم دارد که مال اوست که به قاعده «عَلَي الْيَد» تمسک نميکند کسي که يقين دارد که به اماره تمسک نميکند، اين «عَلَي الْيَد» را گذاشتند براي موارد شک، خود صاحب مغازه اگر شک کرد که آيا اين کالا اشتباهي به مغازه او آمد يا او خريد، قاعده «عَلَي الْيَد» ميگويد مال شماست، همان طوري که ديگري اگر شک کرد به قاعده «يد» تمسک ميکند نه «عَلَي الْيَد» که «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ» باشد، به قاعده «يد» تمسک ميکند اين هم همين طور است.
پرسش: ...
پاسخ: چرا! «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ» که مال «ضمان» است، «يد» که اماره ملکيت است که شارع مقدس جعل کرده است، اماره يعني اماره! اماره براي آن است که هر شکي را طرد کند چه خود «ذو اليد» شک کند چه ديگري، ديگري آمد از اين آقا چيزي بخرد يک کالايي را در مغازه او ميبيند نميداند مال اوست يا نه! به «يد» تمسک ميکند، خود اين آقا هم نميداند که اين کالا جزء اموالي است که در موقع تخليه بار اشتباهاً در مغازه او آمد يا جزء اموال اوست! ولي به هر حال در بين اموال اوست، تحت يد اوست. ميگويند علم به ملکيت شرط نيست اگر علم باشد به قاعده «يد» تمسک نميکنند، علم به عدم مالکيت مانع است نه علم به مالکيت شرط باشد. پس اگر کسي نميداند که اين کالايي که الآن در مغازه اوست اشتباهاً از کاميون ديگري تخليه کردند يا در اموال او بود! تحت يد او بود، آثار ملکيت او بود، در قفسهها گذاشتند، جابجا کردند، پس اين ملک اوست.
«فهاهنا أمور ثلاثة»: يک وقت علم دارد که اشتباهي آمد، اين جاي قاعده «يد» نيست؛ يک وقت علم دارد که اشتباهي نيامد خودش پول داد خريد، اينجا هم جاي «قاعده يد» نيست وقتي که ما يقين داريم که ملک اوست جاي براي «يد» نيست اماره نيست؛ يک وقت شک داريم «عند الشک» اصلاً قاعده «يد» که اماره است را براي شک گذاشتند، اين شک خواه خود صاحب مغازه باشد خواه ديگري.
پرسش: ...
پاسخ: نه، خود شخص اگر در خانه خود چيزي را نميداند پاک است يا آلوده است! پاک است. ديگري هميشه روي آن نماز ميخواند حالا غير از «كُلُّ شَيْءٍ لَكَ حَلَالٌ»[14] اين شخص آثار طهارت بار ميکرد مرتّب روي آن نماز ميخواند الآن شک کرد، همين اماره است بر اين که سابقه حلّيت و طهارت داشت. غرض اين است که اين «يد» که اماره است چه مال «ذو اليد» باشد چه مال غير «ذو اليد»، آنچه که مانع است علم به عدم مالکيت است نه اين که علم به مالکيت شرط باشد اگر علم به مالکيت شرط بود جا براي قاعده «يد» نبود. فراش هم همين طور است در بين امور سهگانه يک وقت علم دارد که فرزند اوست، يک وقت علم داد که فرزند او نيست، يک وقت شک دارد نميداند که در اين مدت آميزش شد يا نشد، ياد او نيست! چون فراش است در اين خانه است اين قاعده ميگويد اين فرزند شماست مگر اينکه علم بر خلاف آن باشد.
اما يک سؤالي شد درباره اين که اگر جريان حکومت حضرت امير مثلاً خيلي عادلانه بود، چطور «زياد بن أبيه» را در بصره و امثال بصره حضرت سِمَت داد؟ مستحضريد که اگر حضرت افراد مدير و مدبّري ميداشت هرگز به اين افراد سِمَت نميداد لکن اساس کار اين است که مسئول استاندار «إبن عباس» بود، «إبن عباس» چارهاي نداشت به اين که بعضي از افراد را معاون خود قرار ميداد اين «زياد بن أبيه» معاون «إبن عباس» بود که خود «إبن عباس» انتخاب کرده است.
پرسش: «ابو موسي اشعري» هم در زمان حضرت حاکم بود.
پاسخ: بله اما همه اينها قبل از ظهور خلاف بود. حضرت گاهي ـ طبق آنچه که در نهجالبلاغه است ـ به بعضيها ميفرمود چون پدرت آدم خوبي بود و شما هم از خانواده خوبي تربيت شدي ما به تو سِمَت داديم وگرنه ما به تو سمَت نميداديم.[15] آن بيان نوراني مرحوم کاشف الغطاء(رضوان الله تعالي عليه) که علم غيب سند فقهي نيست در همه اين موارد است[16] وگرنه گِلهاي که وجود مبارک حضرت امير از «کميل» ميکند از همين باب است. يک منطقهاي است در عراق به نام «هيت» که اخيراً فرمانداري شد اين «هيت» با «هاء هبوض» اين در نهجالبلاغه در نامههاي حضرت امير آمده است.[17] وجود مبارک حضرت، «کميل» را مسئول بخش «هيت» کرد، معاويه(عليه من الرحمن ما يستحق) غارتگريهايي را آغاز کرده بود[18] اين کتاب شريف الغارات تقريباً يکصد سال قبل از نهج البلاغه نوشته شده است و سيد رضي(رضوان الله تعالي عليه) بخشي از خطبهها يا نامهها را از همان کتاب الغارات نقل ميکند اين کتاب الغارات خيلي کتاب شيرين و خواندني است! مؤلف الغارات نقل ميکند که تقريباً صد سال قبل از سيد رضي است ميگويد من کودک بودم و در مسجد امير المؤمنين(سلام الله عليه) شرکت کردم ـ از يکي از مشايخ خود نقل ميکند ـ و وجود مبارک حضرت امير مشغول خواندن خطبه نماز جمعه بود من براي اينکه حضرت را زيارت کنم و ببينم پدرم «أجلسني علي عُنقه» اين بچه را روي گردن خود نشاند، گفت من خواستم حضرت را زيارت کنم «أجلسني أبي علي عنقه» به اصطلاح روي قلمدوش نشاند که اين بچه حضرت را زيارت کند گفت من در دوران کودکي حضرت را زيارت کردم و ديدم حضرت موقع خطبه خواندن آستين خود را مدام تکان ميدهد به پدرم عرض کردم که هوا گرم است و حضرت عرق کرده است و براي اينکه خنک شود اين پيراهن را تکان ميدهد؟ گفت نه پسر! او امام مسلمين است پيراهن خود را شست يک پيراهن واشور ندارد، واشور يعني واشور! اين پيراهن را ميگذارند آن پيراهن را که در منزل هست آن را ميپوشند تا اين خشک شود اين را ميگويند پيراهن واشوردار او واشور ندارد همين يک پيراهن است اين را شسته و هنوز خشک نشده است اين را در بر کرده اين کار را ميکند تا خشک شود. مردم اين را ديدند البته عدهاي ايمان آوردند و عدهاي مثل «زياد بن أبيه» شدند. گفت اين خاطرهاي است که من در دوران کودکي دارم. اين قصه را صاحب کتاب الغارات نقل ميکند.[19] غرض اين است که ايشان نقل ميکند که معاويه در غارتگريهاي خود به اين «هيت» رسيد و از راه «هيت» اين را هم مسير و معبر قرار داد و هم مقصد، خيلي از اموال آن منطقه را غارت کرد و بُرد. اين کتاب الغارات در همين زمينه نوشته شده است: غارتهاي معاويه در قلمرو حکومت حضرت امير(سلام الله عليه). مسئول اين منطقه «هيت» هم که الآن در عراق فرمانداري شد مرحوم کميل(رضوان الله تعالي عليه) بود با آن مقاماتي که داشت. حضرت نامهاي نوشت گِله کرد که من تو را فرستادم آنجا تو بايد مواظب باشي ـ حالا اين تعبيرات در روايات نيست ـ مدام مشغول دعا و مناجات و مانند آن باشي، تو بايد مرزداري کني! تو چکار ميکردي؟! اينها آمدند غارت کردند زدند بردند. در قداست، در طهارت و در عظمت «کميل» که ترديدي نيست! وجود مبارک حضرت امير دست «کميل» را ميگيرد به بيرون ميبرد، خيليها وقت خصوصي ميخواهند حضرت فرصت ندارد اما درباره «کميل» دست او را گرفت از مسجد کوفه بيرون برد، اسراري از علوم را «يَا كُمَيْلُ بْنَ زِيَادٍ إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا»[20] اين معارف بلند را به «کميل» گفت اما مديريت او ضعيف بود تدبير او ضعيف بود او نتوانست به هر حال آن منطقه «هيت» را اداره کند و حضرت هم گله کرد گفت من اين منطقه را در اختيار تو قرار دادم تو چکار ميکردي؟!
بعضيها خوب بودند ولي ضعف مديريت داشتند، بعضي مديريتشان خوب بود ضعف ديانت داشتند اين حرفها بود ولي در بين اينها کساني که در صدد فضيلتيابي بودند دو گروه بودند: يک گروه کاملاً شناسايي کردند که چه چيزي رذيلت است چه چيزي فضيلت است. اين جنود عقل و جهل اختصاصي به زمان امام صادق(سلام الله عليه) ندارد از قبل هم بود همه را مشخص کردند مواظب بودند که جنود جهل در حريم اينها راه پيدا نکند جنود عقل را بشناسند و وارد کنند، عالم بشوند زاهد بشوند عابد بشوند اوصاف فراواني که براي مردان الهي هست و قرآن کريم ذکر کرده است و جزء جنود عقل است اينها را پيدا کنند. آنها که در صدد تهذيب نفْس بودند دو گروه بودند اکثري آنها در همين فضا بودند که فضايل پيدا کنند کمالات پيدا کنند از عيوب برهند از نقص برهند. يک عدهاي اينها را به عنوان «حوله» ميخواستند که ميخواستند از نقص برهند به کمال، از عيب برهند به صحت که قبلاً به عرضتان رسيد ما عيب داريم يعني عيب، نقص داريم يعني نقص، در قبال نقص کمال است، در قبال عيب صحت است، «هاهنا أمور أربعه» مبادا کسي خيال کند نقص عيب است و عيب نقص است! مرزهاي اينها جدا است در خيارات هم مشخص است. بعضيها تمام اينها را ميخواهند که اينها را مثل «حوله» ميدانند بعد از اين که از نقص رهيدند و کامل شدند از عيب منزه شدند و صحيح شدند اينها حوله ميخواهند براي اينکه صفحه نفْس را مرتّب دستمال بکشند تا اينکه اين شخص به اين خوشحال نباشد که من حالا عادلام، من حالا اهل نماز شب هستم، من حالا همه کمالات را دارم، کار آنها اين است که نگذارند چيزي در صحنه نفْس اينها پيش بيايد. اينها نميخواهند عادل باشند بهشت را ببينند بهشتي بشوند صابر باشند اين اوصافي که در قرآن کريم است اينها ميخواهند آينه باشند تا جمال الهي در اين آينه بتابد چيزي ديگر نميخواهند. مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) جريان «حارثة بن مالک» را اينجا نقل کرد[21] که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در بامدادي نماز جماعت صبح که در مسجد تمام شد ديد يک جواني است اما خيلي زردچهره و لاغر است حضرت فرمود حالت چطور است؟ منظور حضرت اين نبود که مزاجت چطور است يعني در چه موقعيتي از سير و سلوک هستي؟ او هم چون فهميد عرض کرد «يَا رَسُولَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ حَقّا» به مقام يقين رسيدم و مقام يقين را قرآن فرمود کساني ميرسند ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحيم﴾[22] اگر به «علم اليقين» برسيد به «عين اليقين» هم ميرسيد يعني همين جا که نشستيد بهشت را ميبينيد همين جا که نشستيد جهنم را ميبينيد. اين يک سؤال و جوابي بين استاد و شاگرد بود «كَيْفَ أَنْت» احوالپرسي معمولي نبود که دوستان با يکديگر انجام ميدهند، در چه حد هستي؟ عرض کرد: «مُؤْمِناً حَقّا» حضرت فرمود به هر حال هر کمالي يک علامت دارد علامت يقين تو چيست؟ عرض کرد: «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَي عَرْشِ رَبِّي» گويا سخن از بهشت و جهنم نيست از اينجا گذشت، سخن از ﴿لَتَرَوُنَّ الْجَحيم﴾ نيست، سخن از «لترون العرش» است، عرض کرد «كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَي عَرْشِ رَبِّي» و ميبينم که درهاي بهشت براي چه کسي باز است يا فلان و فلان، آنچه که از عرش خدا نازل ميشود چه کسی هست را من ميبينم البته در مقام «کأنّ» است. حضرت فرمود در همين مقام ثابت باش! دعا هم کرد که خدا ـ إنشاءالله ـ قلب تو را نوراني کند! او تلاش و کوشش نکرد که عالم بشود فقيه بشود حکيم بشود مفسر بشود همه اينها کمالات است اما همه اينها نقش آينه است آينهاي که شما يک گوشه آن را اين نقش ميکني يک گوشه آن را آن نقش ميکني نقش است آينه را زيبا ميکند ولي اين آينه ديگر آن آينه نيست جايي را نشان نميدهد اما اگر تفسير را، حکمت را، فضيلت را جهاد را مبارزه را، همه اينها را حوله قرار بدهيد روي صفحه نفْس بکشي که چيزي روي آينه دل ننشيند ولو علم و عدل، آن وقت اين ميشود آينه.
اين که خدا غريق رحمت کند شيخنا الاستاد مرحوم الهي قمشهاي را! گفت «آينه شو تا بردت سوي دوست کوي دوست»[23] اين است. خواص اوحدي از اولياي الهي تلاش و کوشش آنها اين بود که همه اين علوم را و همه اين اعمال را ﴿إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قيلاً﴾[24] نماز شب را اينها حوله قرار بدهند که در دل چيزي ننشيند دل را نقش و نگار نکنند، آن وقت اسرار الهي در اين دل ميتابد وگرنه اين طوري نيست که از آن طرف حجابي در کار باشد هيچ حجابي نيست. اين بيان نوراني را مرحوم صدوق(رضوان الله تعالي عليه) در کتاب شريف توحيد خود نقل کرد که «لَيْسَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ غَيْرُ خَلْقِهِ احْتَجَبَ بِغَيْرِ حِجَابٍ مَحْجُوبٍ وَ اسْتَتَرَ بِغَيْرِ سِتْرٍ مَسْتُور»[25] ميان خدا و خلق خود خلق حاجباند. حجاب سه ضلعي است إلا اين گونه از حجابها، اگر گفتند يک حجابي در کار است يعني يک «محجوب» است، يک «محجوب عنه» و يک «حاجب»؛ اما بين خدا و خلق حاجبي نيست مگر خود خلق، خود شخص وقتي خودش را ميبيند خدا را نميبيند. وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دو دسته از شاگردان را خصوصي ميپروراند: يکي آن اصحاب کمالات علمي، يکي هم اصحاب سرّ که «رزقنا الله و إيّاکم إنشاءالله»!
«و الحمد لله رب العالمين»
[1]. شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج2، ص284؛ «و هم يلحقون بالزوج بشروط ثلاثة الدخول و مضي ستة أشهر من حين الوطء و أن لا يتجاوز أقصي الوضع و هو تسعة أشهر علي الأشهر».
[2]. کرسوف [ک ُ] (ع اِ) پنبه (منتهی الارب)، کُرسُف (ترجمه ٔ ابن البيطار، ج1، ص107) مؤنث آن کرسوفه است ليقه ٔ دوات.
[3]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج5، ص491.
[4]. فقه القرآن، ج2، ص74؛ مستدرک الوسائل، ج14، ص8؛ «عَلَي الْيَدِ مَا أَخَذَتْ حَتَّي تُؤَدِّيَ»
[5]. جامع المقاصد في شرح القواعد؛ ج4، ص61.
[6]. عوالي اللئالي, ج2, ص285.
[7]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج31، ص238؛ ج34، ص29.
[8]. شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج2، ص285.
[9]. المختصر النافع في فقه الإمامية، ج1، ص192؛ «و قيل عشرة أشهر و هو حسن».
[10]. رياض المسائل(ط ـ القديمة)، ج2، ص154؛ «و منه يظهر ضعف ما قيل من أن الأقصي عشرة كما عن المبسوط و اختاره المصنف أيضا بقوله و هو حسن مع عدم الدليل من الأخبار عليه...».
[11]. وسائل الشيعة، ج21، ص380 ـ 384؛ «بَابُ أَقَلِّ الْحَمْلِ وَ أَكْثَرِهِ وَ أَنَّهُ لَا يُلْحَقُ الْوَلَدُ بِالْوَاطِئِ فِيمَا دُونَ الْأَقَلِّ وَ لَا فِيمَا زَادَ عَنِ الْأَكْثَر».
[12]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج31، ص226؛ «و قيل و القائل الشيخ في المحكي عن مبسوطة عشرة أشهر و هو حسن عند المصنف يعضده الوجدان في كثير و الفاضل في أكثر كتبه علي ما قيل إلا أنا لم نقف علي ما يدل عليه بالخصوص فيما وصل إلينا من النصوص...».
[13]. سوره بقره، آيه22.
[15]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), نامه71؛ «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ...».
[16]. كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء(ط ـ الحديثة)، ج3، ص113 و 114؛ «أنّ الأحكام الشرعيّة تدور مدار الحالة البشريّة، دون المِنَح الإلهيّة. فجهادهم و أمرهم بالمعروف و نهيهم عن المنكر إنّما مدارها علي قدرة البشر و لذلك حملوا السلاح و أمروا أصحابهم بحمله و كان منهم الجريح و القتيل، و كثير من الأنبياء و الأوصياء دخلوا في حزب الشهداء و لا يلزمهم دفع الأعداء بالقدرة الإلهيّة و لا بالدّعاء و لا يلزمهم البناء علي العلم الإلهي و إنّما تدور تكاليفهم مدار العلم البشري. فلا يجب عليهم حفظ النفس من التلف مع العلم بوقته من اللّه تعالى، فعلم سيّد الأوصياء بأنّ ابن مُلجَم قاتلُه و علم سيّد الشهداء عَلَيْهِ السَّلَام بأنّ الشمر لعنه اللّه قاتلُه مثلًا مع تعيين الوقت لا يوجب عليهما التحفّظ، و ترك الوصول إلى محلّ القتل».
[17]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), نامه61؛ «اَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ تَضْيِيعَ الْمَرْءِ مَا وُلِّيَ وَ تَكَلُّفَهُ مَا كُفِيَ لَعَجْزٌ حَاضِرٌ وَ رَأْيٌ مُتَبَّرٌ وَ إِنَّ تَعَاطِيَكَ الْغَارَةَ عَلَي أَهْلِ قِرْقِيسِيَا وَ تَعْطِيلَكَ مَسَالِحَكَ الَّتِي وَلَّيْنَاكَ لَيْسَ [لَهَا] بِهَا مَنْ يَمْنَعُهَا وَ لَا يَرُدُّ الْجَيْشَ عَنْهَا لَرَأْيٌ شَعَاعٌ فَقَدْ صِرْتَ جِسْراً لِمَنْ أَرَادَ الْغَارَةَ مِنْ أَعْدَائِكَ عَلَي أَوْلِيَائِكَ غَيْرَ شَدِيدِ الْمَنْكِبِ وَ لَا مَهِيبِ الْجَانِبِ وَ لَا سَادٍّ ثُغْرَةً وَ لَا كَاسِرٍ لِعَدُوٍّ شَوْكَةً وَ لَا مُغْنٍ عَنْ أَهْلِ مِصْرِهِ وَ لَا مُجْزٍ عَنْ أَمِيرِه».
[18]. الغارات(ط ـ القديمة)، ج2، ص320 و 321؛ « ...وَ جَلَادَةٍ فَالْزَمْ لِي جَانِبَ الْفُرَاتِ حَتَّي تَمُرَّ بِهِيتَ فَتَقْطَعَهَا فَإِنْ وَجَدْتَ بِهَا جُنْداً فَأَغِرْ عَلَيْهِمْ وَ إِلَّا فَامْضِ حَتَّي تُغِيرَ عَلَي الْأَنْبَارِ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ بِهَا جُنْدا...».
[19]. الغارات(ط ـ القديمة)، ج1، ص62؛ «كُنْتُ عَلَي عُنُقِ أَبِي يَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع يَخْطُبُ وَ هُوَ يَتَرَوَّحُ بِكُمِّهِ فَقُلْتُ يَا أَبَهْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يَجِدُ الْحَرَّ فَقَالَ لِي لَا يَجِدُ حَرّاً وَ لَا بَرْداً وَ لَكِنَّهُ غَسَلَ قَمِيصَهُ وَ هُوَ رَطْبٌ وَ لَا لَهُ غَيْرُهُ فَهُوَ يَتَرَوَّحُ بِه».
[20]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت147.
[21]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص54.
[22]. سوره تکاثر، آيات5 و6.
[23]. ديوان حکيم الهی قمشه ای، غزل ۸۰ (غزل مشتاق کوی دوست)، ص۵۲۵.
[24]. سوره مزمل، آيه6.
[25]. التوحيد(للصدوق)، ص179.