اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
مسئله پنجم از مسائل ششگانه مقصد دومي که مرحوم محقق(رضوان الله عليه) مطرح کردند اين بود که «إذا عقد المحرم على امرأة عالماً بالتحريم حرمت عليه أبداً و لو كان جاهلاً فسد عقده و لم تحرم»؛[1] اين مقصد دوم درباره حرمت عيني است و حرمت عيني غير از حرمت ابدي است، در برابر حرمت جمعي است. حرمت عيني يعني با اين زن نميتواند عقد همسري منعقد کند، اگر شرائط عوض شد ميتواند؛ ولي اگر شرائط محفوظ است نميتواند. حرمت جمعي آن است که جمع بين اين زن و زن ديگر ممکن نيست. در مسئله پنجم فرمود که اگر چنانچه مُحرِمي عقدي کند به عنوان عقد ازدواج؛ اگر عالم به حرمت بود اين زن بر او حرام ابدي ميشود و اگر عالم به حرمت نبود و جاهل بود اين عقد باطل است؛ چون عقد باطل است، حرمت آن مربوط به همين بيگانه بودن است. بعد از انحلال عقد و فاصله گرفتن، دوباره ميتواند عقد بکند.
اين دو فتوا؛ يعني حرمت ابدي در صورت علم و حرمت محدود در صورت جهل، محصول جمع بين سه طايفه از نصوص است. در مسئله تزويج «ذات البعل» يا در «عدّه» ملاحظه فرموديد که دو تفصيل بود: يک تفصيل بين علم و جهل بود، يک تفصيل بين آميزش و عدم آميزش بود. اگر عالم بود حرمت ابدي ميآورد، جاهل بود حرمت محدود و اگر آميزش کرد حرمت ابدي ميآورد، آميزش نکرد حرمت محدود. در خصوص اين مسئله فرقي بين آميزش و عدم آميزش نيست. برخيها خواستند حکم نکاح حال إحرام را همانند حکم نکاح به «ذات البعل» يا «في العدّة» قرار بدهند که دو تفصيل مطرح است: يک تفصيل بين علم و جهل، يک تفصيل بين آميزش و عدم آميزش؛ لکن اين امر چون تعبدي است، يک؛ و تفصيل بين آميزش و عدم آميزش در مسئله ذات البعل و عقد در حال عدّه است و در اينجا نيست، دو؛ لذا فرقي بين آميزش و عدم آميزش نخواهد بود. تنها تفصيلي که در مسئله است تفصيل بين علم و جهل است.
اين سه طايفه از روايات را که از ديرباز ذکر کردند، مرحوم آقاي خوانساري(رضوان الله عليه) يک قدري بازتر بيان کرده و يک توضيحي هم دادند به اينکه اين «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا» چيست؟
پرسش: ...
پاسخ: بله، ولي منظور اين است که حرمت ابدي نميآورد. آن آميزش چون وقتي نکاح باطل است ميشود زنا. آميزش با همسر خود زنا نيست، حدّ ندارد؛ مثل اينکه آميزش در حال عادت حرام است، اما حدّ ندارد، زنا نيست. اين حرمت با حرمت زنا فرق دارد از جهت محدود بودن. غرض اين است که خود آميزش حرام است؛ اما اگر عقد بکنند و آميزش نکنند در صورتي که علم داشته باشد حرمت ابدي ميآورد و اگر عقد بکند آميزش بکند و جهل داشته باشد حرمت ابدي نميآورد. اين تفصيل، تفصيل بين علم و جهل هم در مسئله نکاح در حال إحرام است، هم نکاح درباره ذات البعل و زمان عدّه است؛ ولي تفصيل بين آميزش و عدم آميزش «تبعاً للنص»، فقط در مسئله ذات البعل و در عدّه است، در مسئله إحرام چنين تفصيلي نيست.
روايات باب «تروک إحرام» قسمت مهم آن مربوط به مسئله حرمت اين کار در حال إحرام است. حرمت ابدي ميآورد يا نميآورد را مطرح نميکنند، فقط از اين جهت محور بحث قرار گرفت که اين کار حرام است. يکي از چيزهايي که به عنوان قاعده فقهي بايد به هر حال مطرح بشود؛ چون در طرح اصل بحث ملاحظه فرموديد که اين حکم، حکم إحرام است؛ چه إحرام حج و چه إحرام عمره؛ عمره هم چه عمره مفرده و چه عمره تمتّع؛ چه واجب و چه مستحب؛ چه بالأصالة و چه بالنيابة؛ نيابت هم چه بالتبرّع و چه بالإجارة، همه اين موارد را ميگيرد، چرا؟ براي اينکه اين نه تنها در مسئله «حج»، در مسئله «صلات» هم هست، اين بايد جزء قواعد فقهيه ما باشد.
قاعده اين است که احکامي که در اسلام ذکر شده، گاهي مربوط به خود عمل است، گاهي مربوط به عامل؛ آن حکمي که مربوط به عمل است، در تمام اين صور بايد ملاحظه بشود؛ يعني چه واجب و چه مستحب، چه بالأصالة و چه بالنيابة، چه بالتبرّع و چه بالإجاره بايد ملاحظه بشود. اگر گفتند «لَا صَلَاةَ إِلَّا بِطَهُورٍ»،[2] يا صلات بايد به طرف قبله باشد، صلات بايد در حال طهارت باشد، اين حکم «صلات» است نه «مصلِّي»؛ در جميع موارد همين است. اگر حکم براي إحرام بود، اين براي إحرام است نه براي مُحرِم. بنابراين مُحرِم هر کسي ميخواهد باشد، اين حکم، حکم إحرام است و بايد محفوظ باشد. و اما اگر احکامي داشتيم براي آن عامل بود نه براي عمل، هر عاملي حکم خاص خودش را انجام ميدهد؛ مثلاً جهر و اخفات، حالا اگر يک مردي نيابةً ميخواهد نماز قضاي يک زن را انجام بدهد، حتماً يعني حتماً اين نماز مغربين را بايد آشکارا جهر بخواند، نبايد بگويد که چون منوب عنه من زن است و نماز او اخفاتي است من آهسته بخوانم؛ چون جهر و اخفات که مربوط به نماز نيست، پوشاندن بدن که مربوط به نماز نيست، پوشاندن سر يا نپوشاندن در حال إحرام که مربوط به إحرام نيست، اين مربوط به مُحرِم است. اگر مردي بالنيابة از طرف زن دارد حج انجام ميدهد، او حتماً بايد سر را برهنه کند، نبايد بگويد چون منوب عنه من زن است، زن ميتواند سرش را بپوشاند، چون حج مربوط به إحرام نيست، بلکه مربوط به مُحرِم است؛ مُحرِم «کائناً ما کان». بنابراين يک قاعده فقهي بايد مبسوطاً جمعآوري بشود، شواهد آن، ادله آن، آثار آن ذکر بشود که اين آقا چنانچه دارد قضاي نماز زن را ميخواند، او که نبايد بدنش را بپوشاند! او که نبايد نماز را آهسته بخواند! چون پوشاندنِ تمام بدن به استثناي وجه و کفين و مانند آن برای مصلِّي است، نه براي صلات. مصلِّي اگر زن بود آنطور است و اگر مرد بود طور ديگري است. جهر و اخفات حکم مصلِّي است، نه براي صلات. اين مرد دارد نماز اجارهاي زن را ميخواند حتماً بايد بلند بخواند مغربين را، براي اينکه جهر و اخفات وظيفه نمازگزار است، نه حکم نماز؛ جريان إحرام هم همينطور است. در جريان إحرام گفتند اگر مرد بود حتماً بايد سر را برهنه کند و نپوشاند، حتماً زن بايد مثلاً صورت را نپوشاند؛ اين فرق بين زن و مرد و فرق بين مُحرِمهاست، نه حکم إحرام.
بنابراين اين قاعده حالا يا هست و ما خبر نداريم يا جاي آن خالي است که در مسئله «نيابت»؛ چه در مسئله «حج»، چه در مسئله «نماز» و چه در مسائل ديگر که محل ابتلاء هست و فراوان هم هست مثل قضاي نماز ميت و مانند آن، آنجا که حکم براي عمل است مشترک است و آنجا که حکم براي عامل است هر عاملي حکم خاص خود را دارد؛ چه بالأصالة و چه بالنيابة.
جريان حرمت عقد، حکم إحرام است، نه مُحرِم. إحرام چون اينچنين است اين شخص مُحرِم ميخواهد بالأصالة باشد، ميخواهد بالنيابة باشد، نيابت هم از مرد باشد يا نيابت از زن باشد، فرقي نميکند؛ اين توسعه در طرح اوّلي بحث براي آن است که اين حکم إحرام است، نه حکم مُحرِم. حرمت إحرام اقتضا ميکند که اين مسائل را به همراه داشته باشد.
روايت باب دوازدهم را يک مروري بکنيم تا اين بحث به پايان برسد. اين سه طايفه از کجا پيدا شده؟ و چرا در باب إحرام اين تفصيل نکاح وارد نشده؟ براي اين است که رواياتي که در کتاب حج و عمره در باب إحرام ذکر شده، محور اصلي سؤال و جواب به إحرام برميگردد که چه چيزي إحرام را فاسد ميکند و چه چيزي إحرام را فاسد نميکند و مانند آن؛ خيلي درباره حرمت ابدي و امثال ابدي بحث نيست؛ آيا کفاره دارد يا ندارد؟ بدنه دارد يا ندارد؟ بحث است. اما روايتهايي که در باب نکاح وارد شده محور اصلي آن اين است که حرمت محدود ميآورد يا حرمت دائم ميآورد، ديگر صحبت از اين نيست که آيا کفاره بدنه دارد يا کفاره بدنه ندارد؟ از اين بحث نيست. محور اصلي سؤال و جواب نکاح در حال إحرام حرمت ابدي و غير ابدي است. محور اصلي بحث در عقد در حال إحرام در کتاب حج و عمره، اين است که کجا إحرام باطل است، کجا کفاره دارد و کجا کفاره ندارد و مانند آن است.
روايتهاي باب دوازده از اين جهت مشکل را حل نميکند که حرمت ابدي دارد يا حرمت ابدي ندارد. دوباره يک مرور گذرا داشته باشيم. وسائل جلد دوازده صفحه 436 باب چهارده از ابواب «ما يحرم علي المحرِم» اين است: روايت اوّل دارد که «لَيْسَ لِلْمُحْرِمِ أَنْ يَتَزَوَّجَ» و اگر تزويج کرد باطل است؛ اما حالا حرمت ابدي ميآورد يا نميآورد، اين محور سؤال و جواب نيست؛ محور اين است اين عقد در حال إحرام باطل است.
تتمه آن روايت دوم که مرحوم صدوق نقل کرد اين است که اگر مردي از انصار در حال إحرام عقد کرد حضرت وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نکاح او را باطل کرد.
روايت سوم اين است که اگر کسي در حال إحرام عقد ازدواج را انشاء کند نکاح او باطل است.
روايت چهارم اين است که مردي از انصار عقد کرد در حال إحرام، حضرت نکاح او را باطل کرد.
روايت پنجم اين است که مُحرِم همانطوري که نميتواند عقد بکند، شاهد عقد هم نميتواند باشد.
روايت ششم آن اين است که «لَيْسَ يَنْبَغِي لِلْمُحْرِمِ» که تزويج کند ولو براي مُحِلّ.
روايت هفتم اين است که مُحرِم نه خودش عقد کند و نه براي ديگري و نه شاهد عقد باشد، وگرنه نکاح او باطل است.
روايت هشتم که آن دو توجيه را داشت و گذشت.
روايت نهم اين است که «الْمُحْرِمُ لَا يَتَزَوَّج» اگر آن کار را بکند نکاح او باطل است.
روايت دهم هم مسئله بدنه و کفاره شتر را مطرح ميکند.[3]
هيچ يعني هيچ! اصلاً درباره حرمت ابدي اين دَه روايت بحث نکرده است. محور سؤال و جواب روايات باب إحرام اين است که اين نکاح باطل است و کفاره دارد. از ابديت إحرام سخني به ميان نيامده است؛ اما حالا بعد از اين قسمت، روايتهاي باب پانزده را جداگانه ذکر کردند.
روايات باب پانزده؛ يعني وسائل جلد دوازدهم صفحه 439 به اين صورت است: مُحرِم اگر اين کار را بکند «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا». يک بيان لطيفي مرحوم آيت الله خوانساري دارد که اين «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا» يعني چه؟ اينکه گفتيد نکاح باطل است، آيا منظور آن است که حکومت بايد دخالت کند مواظب باشد اينها کنار هم زندگي نکنند؟ چون شما که گفتيد نکاح باطل است، اين عقد باطل است؛ عقد باطل است يعني اينها نامحرَم هستند. اين «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا» يعني چه؟ يعني همان «نِکَاحُهُ باطلٌ» را ميخواهد بگويد؟ يا نه، حکومت مواظب باشد که اينها با هم زندگي نکنند؟ «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا ثُمَّ لَا يَتَعَاوَدَانِ أَبَداً» اينجا هم سهتا مسئله است: بطلان نکاح از يک سو؛ مسئوليت اينکه با هم زندگي نکنند زير يک سقف، از سوي ديگر؛ حرمت ابدي حکم سوم است.
روايت دوم اين باب هم همين سه حکم را دارد؛ مُحرِمي است که ازدواج کرده فرمود: «فُرِّقَ بَيْنَهُمَا»، يک؛ «وَ لَا يَتَعَاوَدَانِ أَبَداً»، دو. آن بطلان هم که از اينجا معلوم ميشود، سه. «وَ الَّذِي يَتَزَوَّجُ الْمَرْأَةَ وَ لَهَا زَوْجٌ يُفَرَّقُ بَيْنَهُمَا وَ لَا يَتَعَاوَدَانِ أَبَداً». اين حرمت ابدي از اين طايفه استفاده ميشود.
پس بنابراين در اينکه حرمت ابدي ميآورد؛ هم از روايات باب نکاح بر ميآيد که باز دوباره آنجا را مرور ميکنيم، هم از روايات باب إحرام، منتها در باب ديگر؛ يعني باب پانزده.
طايفه ديگر روايتي است که ميگويد که نکاح، نکاح باطلي است، ولي حرمت ابدي نميآورد.
روايت سوم باب پانزده از ابواب «تروک إحرام» که روايت آن قبلاً خوانده شد، از وجود مبارک امام باقر(سلام الله عليه) است که «قَضَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيه السَّلام فِي رَجُلٍ مَلَكَ بُضْعَ امْرَأَةٍ»؛ به وسيله عقد مالک شد؛ يعني به زعم خود بر او مشروع شد، «وَ هُوَ مُحْرِمٌ قَبْلَ أَنْ يَحِلَّ»؛ قبل از اينکه از إحرام بيرون بيايد اين کار را کرد. «فَقَضَى» وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) «أَنْ يُخَلِّيَ سَبِيلَهَا» ـ ببينيد اين دخالت حکومت است، اين است که مرحوم آقاي خوانساري(رضوان الله عليه) ميفرمايد: «فُرِّقَ بَينَهُما» از اين سنخ است، از اين شاهد ميخواهند کمک بگيرند ـ حضرت امير(سلام الله عليه) دستور داد که اينها در زير يک سقف با هم زندگي نکنند، جدا بشوند از هم، وگرنه اينکه فرمودند: «نِکَاحُهُ باطِلٌ»، ديگر «فُرِّقَ بَينَهُمَا» نميخواهد. وقتي امام ميگويد اين نکاح باطل است، بعد دستور بدهد که اينها را از هم جدا کنيد؟! اين معلوم ميشود که قسمت اجرائيات است، قسمت حکومت است، نه صِرف حکم شرعي.
حضرت «فَقَضَى أَنْ يُخَلِّيَ سَبِيلَهَا»؛ حکم کرد که اينها زير يک سقف زندگي نکنند، «وَ لَمْ يَجْعَلْ نِكَاحَهُ شَيْئاً»؛ اين نکاح چيزي نيست و يک کار لغوي بود، «حَتَّى يَحِلَّ»؛ تا از إحرام به در آيد؛ مثل ﴿لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُم﴾؛[4] قتل صيد بَرّي در حال إحرام حرام است،﴿وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا﴾ که اين امر در مقام توهّم حذر است. مبادا در حال إحرام صيد بَرّي داشته باشيد! ﴿لا تَقْتُلُوا الصَّيْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُم﴾؛ يعني صيد برّي، ﴿وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا﴾. اينجا هم فرمود که «فَقَضَى أَنْ يُخَلِّيَ سَبِيلَهَا وَ لَمْ يَجْعَلْ نِكَاحَهُ شَيْئاً حَتَّى يَحِلَّ»، «فَإِذَا أَحَلَّ»؛ از إحرام به در آمده، «خَطَبَهَا»؛ خِطبه کند، خواستگاري کند اگر خواست. «وَ إِنْ شَاءَ زَوَّجُوهُ» رها کند اگر خواست ازدواج کند با او «وَ إِنْ شَاءُوا لَمْ يُزَوِّجُوهُ»؛[5] اهلش اگر خواستند به او همسر ميدهند، نخواستند نميدهند.
اين روايت سوم که معتبر هم هست دلالت دارد بر اينکه نکاح در حال إحرام حرام است؛ اما حرمت ابدي نميآورد. روايت اُوليٰ که چندين قسم بود و خوانده شد اين بود که نکاح در إحرام حرام است. روايت باب چهارده که گفت باطل است روايت باب پانزده که حرمت ابدي ميآورد.
چه آنهايي که تعرّضي از ابديت و عدم ابديت ندارند، يک؛ چه آنهايي که گفتند حرمت ابدي است، دو؛ چه آنهايي که ميگويند حرمت محدود است، سه؛ هر سه طايفه مشترک هستند که اين نکاح باطل است. در بطلان اين نکاح و در حرمت محدود آن ترديدي نيست؛ عمده آن است که روايتهايي که راجع به ابديت سخن گفتند اينها معارض دارند. اين روايت ميگويد به اينکه اگر مُحرِمي در حال إحرام عقد کرد حرمت ابدي ميآورد؛ اين روايت سه باب پانزده که از وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) است فرمود نه، حرمت ابدي نميآورد. اينها متباينان هستند. اين راه حلّي که همه اين بزرگان اين راه را تقريباً طي کردند و مرحوم آقاي خوانساري يک مقدار بازتر ذکر کرد، همين است که آن طايفه ثالثهاي که در پيش داريم اين شاهد جمع باشد. آن طايفه آن است که بين علم و جهل فرق گذاشته؛ حالا برسيم به آن طايفه ثالثه.
پس روايتهايي که در باب پانزده است، روايت اول آن که حرمت ابدي است، روايت دوم آن که حرمت ابدي است، روايت سوم آن ميگويد حرمت ابدي نيست. روايت چهارم که مرحوم صدوق نقل کرد اين است که «مَنْ تَزَوَّجَ امْرَأَةً فِي إِحْرَامِهِ فُرِّقَ بَيْنَهُمَا وَ لَمْ تَحِلَّ لَهُ»؛[6] اين «وَ لَمْ تَحِلَّ لَهُ» شايد حرمت ابدي را برساند. حرمت ابدي قسمت مهم آن در باب «نکاح» است. در باب «إحرام» روايت يک و روايت دو که معتبر است حرمت ابدي را ميرساند. روايت سوّم معارض اوست بالتباين ميگويد حرمت ابدي ندارد.
حالا روايتهاي باب 31 از ابواب «مصاهره»؛ يعني وسائل جلد بيستم صفحه 491 باب 31 از ابواب «مصاهره» روايت اين است: مرحوم کليني[7] «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ» اين يک طريق که ميگويند طريق «سَهْلِ بْنِ زِيَاد» اگر مشکل داشته باشد طريق ديگري هست «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنِ الْمُثَنَّى عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ وَ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيه السَّلام وَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ أُدَيْمٍ بَيَّاعِ الْهَرَوِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيه السَّلام فِي الْمُلَاعَنَةِ إِذَا لَاعَنَهَا زَوْجُهَا لَمْ تَحِلَّ لَهُ أَبَداً»، اين يک؛ «إِلَى أَنْ قَالَ وَ الْمُحْرِمُ إِذَا تَزَوَّجَ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ حَرَامٌ عَلَيْهِ لَمْ تَحِلَّ لَهُ أَبَداً»؛[8] اين قيد چون در کلام خود امام(سلام الله عليه) است و مقيد کرده است، اين ميتواند شاهد جمع آن دو طايفه باشد. اين روايت از نظر سند مشکلي ندارد، مگر اينکه درباره «مثنّي» که ميگويند تقريباً در هشت ـ نُه نفر مشترک است، هشت ـ نُه نفر به عنوان «مثنّي» معروف هستند؛ بعضيها موثق هستند و بعضيها مجهول هستند. سهتا راه دارد براي حلّ اين اشکال: يک راه را مرحوم صاحب رياض رفته که قبل از «مثنّي»، «محمد بن أبي نصر بزنطي» است که او از اصحاب اجماع است و آنچه را که اين شخص که از اصحاب اجماع است نقل بکند مورد اعتبار است. مستحضريد که اينکه فلان شخص از اصحاب اجماع است «أجمعة الإصابة علي تصحيح ما يصح عنه»، اين خيلي مورد قبول اصحاب نيست؛ بعضيها پذيرفتند، بعضيها نپذيرفتند؛ ولي مرحوم صاحب رياض(رضوان الله عليه) از راه وقوع بعضي از اصحاب اجماع قبل از «مثنّي» اين را تقويت کردند. برخيها از نظر عمل اصحاب اين را تقويت کردند؛ اين هم تام نيست، براي اينکه معلوم نيست اصحاب به اين روايت عمل کرده باشند، چون روايتهايي که حرمت ابدي ميآورد متعدّد است. برخيها از راه تشخيص است که راه فنّي هم همين است؛ تشخيص بين راوي.
خدا مرحوم استاد علامه شعراني را غريق رحمت کند! او در بسياري از اين رشتهها متخصص بود، در رشته رجال هم همينطور بود، آدم با سنّ کم اينقدر ملّا که همه چيز بلد باشد! شما نميدانم با تعليقه ايشان بر وافي مرحوم فيض آشنا هستيد يا نه؟ بسيار تعليقه قوي دارد! اصول کافي هشت جلد است؛ مرحوم ملا صالح مازندراني که داماد مرحوم مجلسي(رضوان الله عليهما) است، جلد اوّل و دوم و هشتم را شرح کرده است در دوازده جلد. مرحوم علامه شعراني اين را تعليقه دارد که بخشي از اين تعليقهها قويتر از خود شرح مرحوم ملا صالح است. وافي را با آن عظمت تعليقه زده است و شرح اصول کافي مرحوم ملا صالح که دوازده جلد تعليقه زده که گاهي از خود متن قويتر است. سنّ هم خيلي نبود آدم اينقدر ملّا! ﴿ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ﴾.[9] بعضي از علوم است که با بناي عقلا و فهم عرف و اينها جور در ميآيد؛ مثل فقه و اصول و مثل اين چيزها؛ اما رياضيات يک جان کَندني ميخواهد. خدا مرحوم علامه طباطبايي را غريق رحمت کند! ايشان ميفرمودند که اين مقاله دَه اصول تحرير اقليدس مثل اين است که آدم عَزرائيل را با همان زبان آذري، عَزرائيل را روبرو ميبيند، چون هندسه، هندسه فضايي است. امروز حالا يک مقداري ترسيم سه بُعدي آسان است؛ اما آن وقتها استاد براي ما از مکعب سخن ميگفت، ما مربع تحويل ميگرفتيم؛ او از کره درس ميگفت، ما دايره تحويل ميگفتند؛ براي اينکه نقشه روي کاغذ دو سطحي است، سه سطحي که نيست، اين را انسان بايد آن سطح سوم که عمق است يا ارتفاع است از خود مايه بگذارد. غرض اين است که آدم به اين سنّ کمي، آنطور علمي که با بناي عقلا و فهم عرف و ظاهر اين است، به هر حال اين يک جان کَندن ميخواهد؛ اگر کسي تجربه بکند معلوم ميشود که با يکي دو مسئله سرش درد ميآيد. خدا ايشان را غريق رحمت کند! در همين رجال ايشان ميفرمود به اينکه ما مشترکات را از اين راه تشخيص ميدهيم: راوي و مروي عنه. به هر حال در يک زمان و زميني زندگي ميکرد، اين نُه نفر به نام «مثنّي» همهشان که در يک خانه زندگي نميکردند. اينها در زمان متعدّد و در زمين متعدّد زندگي ميکردند. هر کدام راويان خاص دارند، يک؛ هر کدام مروي عنه مخصوص دارند، دو؛ ما از امتياز بين راوي اينها و مروي اينها ميفهميم که کدام يک از اين نُه نفر هستند. اين راه بهترين راه است براي تشخيص اينکه «مثنّي» کدام «مثنّي» است. آن راه که اصحاب اجماع است که صاحب رياض طي کرده، اين ارزش بالغير است؛ اينکه برخي از فقهاي ديگر هم گفتند چون اين روايت مورد عمل اصحاب است، اين هم ارزش بالغير است بر فرض تماميت آن؛ چون ما روايات معتبر ديگري هم داريم. اما اينکه آدم از راه فنّي تشخيص بدهد به قرينه اينکه فلان شخص نقل کرده، اين فلان شخص از آن «مثنّي»ي موثق نقل ميکند، نه از «مثنّي»ي مجهول. اين اثبات وثاقت خود «مثنّي» است، وصف به حال خود موصوف است از آن قبيل نيست. اين راه سوم را هم طي کردند. به هر تقدير اين روايت ميشود معتبر.
در اين روايت معتبر آمده است که مُحرِم «إِذَا تَزَوَّجَ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُ حَرَامٌ عَلَيْهِ لَمْ تَحِلَّ لَهُ أَبَداً».
پس «فهاهنا طوائف ثلاث»؛ يک: آنچه که در باب پانزده از ابواب «تروک إحرام» آمده، حرمت ابدي را ميرساند. بخشي از روايات مثل دو و سه در باب پانزده، حرمت ابدي را ميرساند. روايت سه باب پانزده حرمت محدود را ميرساند، حرمت ابدي ندارد. اين روايت يک باب 31 کتاب نکاح از ابواب «ما يحرم بالمصاهره»، فرق گذاشته بين عالم و غير عالم؛ اگر کسي عالم به حکم بود حرمت ابدي ميآورد و اگر عالم به حکم نبود حرمت ابدي نميآورد؛ بين آميزش و عدم آميزش هم فرق نگذاشته و نميشود اين مسئله را با مسئله عقد ذات البعل قياس کرد؛ لذا مرحوم محقق در متن شرائع آمده برابر همين فتوا داده است.
روايت دوم باب 31 که آن را مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) نقل کرد اين است که «سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيه السَّلام عَنِ الْمُحْرِمِ يَتَزَوَّجُ قَالَ لَا وَ لَا يُزَوِّجُ الْمُحْرِمُ الْمُحِلَّ»؛[10] اين ديگر حرمت ابدي را نميرساند. «إِنْ زَوَّجَ أَوْ زُوِّجَ فَنِكَاحُهُ بَاطِلٌ».[11] روايت سه و دو باب 31 اينها حرمت ابدي را نميرساند.
روايت يک تفصيل دارد بين حالت علم که حرمت ابدي ميآورد و حالت جهل که حرمت ابدي نميآورد و اين روايت يک باب 31 شاهد جمع است بين آن دو طايفهاي که در باب پانزده از ابواب «تروک إحرام» آمده است.
حالا اين ايام فاطميه که در پيش است اين خطبه نوراني فدک را يک مقدار مباحثه کنيد و يک مقدار هم تدريس کنيد؛ ولي حواستان جمع باشد! آن سه ـ چهار جمله اول بدون استاد حل نميشود. يک خطبهاي مرحوم کليني(رضوان الله عليه) ـ چون با کافي مرحوم کليني(رضوان الله عليه) آشنا هستيد، ايشان اين هشت جلد را که نوشته، شايد يک هفت هشت جايي حرف زده باشد، ايشان فرمايشي ندارند، فقط نقل ميکنند. يکي فرق بين صفت ذات و صفت فعل است که يک ضابطه خوبي ايشان دارند؛ چون خود ايشان عقلمحور است ـ اين خطبهاي که ايشان دارند؛ يعني خطبه خود مرحوم کليني، اين هفت هشت صفحه است در اوّل جلد اوّل. از بس اين خطبه بلند و عميق است که مرحوم ميرداماد اين خطبه را در الرواشح السماويه[12] جداگانه شرح کرده است. آخرين خط خطبه خود مرحوم کليني عقلمحوري ايشان را مشخص کرده است. سطر آخر آن اين است که «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ وَ اللّٰهُ المُوَفِّقُ»،[13] قطب فرهنگي ما شيعهها عقل است، «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَابُ»، خيلي شيفته عقل است؛ لذا هر جا خطبههاي خيلي بلند ببيند، چند جمله اگر مقدور شد و فرصت داشت حرف ميزند: يکي فرق بين صفت ذات و صفت فعل است، يکي در باب «جوامع التوحيد»، همين اوّلين حديثي که هست آنجا نقل ميکند. خطبههاي نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) همه آنها يکسان نيستند.
مرحوم حاجآقا رحيم ارباب که ما خدمت ايشان مشرّف شديم، او از شاگردان سابقهدار مرحوم جهانگيرخان قشقايي بود. ايشان ميگفتند اوّلين روزي که من رفتم به درس مرحوم جهانگيرخان قشقايي، ايشان داشتند نهج البلاغه تدريس ميکردند و بحث در علم واجب تعالي به جزئيات بود که جزئيات متغير هستند؛ گاهي هستند و گاهي نيستند. ما به جزئيات علم داريم و علم ما مثل معلوم است؛ وقتي اين جزئي هست علم داريم و وقتي نيست عمل نداريم. ذات أقدس الهي به جزئيات چگونه علم دارد؟ ـ معاذالله ـ مثل ما علم دارد که اگر جزئي باشد علم دارد، نباشد يعني معدوم باشد علم ندارد، از اين قبيل است؟! اين است که يکي از عويصههاي بحث فلسفي، علم واجب تعالي به جزئيات است «علي وجه لا يتغير العلم بتغير المعلوم». علم بايد مطابق معلوم باشد، معلوم نيست؛ ولي علم بايد باشد. معلوم روان است، ولي علم بايد ثابت باشد. اين جزء عويصات بحث فلسفي است. مرحوم حاجآقا رحيم ارباب ميگفتند که آن روزي که من رفتم درس نهج البلاغه مرحوم جهانگيرخان قشقايي، ايشان داشتند اين خطبه حضرت امير(سلام الله عليه) را شرح ميکردند که «يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي الْفَلَوَاتِ وَ مَعَاصِيَ الْعِبَادِ فِي الْخَلَوَاتِ وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»،[14] خداي سبحان ناله تمام حيوانات در بيابانها و در دامنه کوه و دل کوه و زير سنگ و غار ميشنود، «وَ اخْتِلَافَ النِّينَانِ فِي الْبِحَارِ الْغَامِرَاتِ»؛ «نينان» جمع «نون» است و «نون» يعني ماهي. اين ماهيها که در درياها ميآيند، رفت و آمد ميکنند، در جادهها ممکن است کسي با وسائل فنّي بفهمد که اين اتومبيلي که آمده از چه سنخي بوده و با چه سرعتي رفته، چون خاک است و نشان ميدهد؛ اما در آب، اين ماهي که رفته، ماهي مذکر بوده يا مؤنث بوده، کوچک بوده يا بزرگ بوده، از کدام طرف آمده و به کدام طرف رفته، با چه سرعتي آمده، همه را خدا ميداند. رفت و آمد ماهيها را در دريا، در آبها که چگونه رفته، از کجا آمده و با چه سرعتي رفته، او ميداند. مرحوم حاجآقا رحيم ميفرمود اوّلين روزي که من رفتم درس مرحوم جهانگيرخان قشقايي، ايشان داشتند اين قسمت را ذکر ميکردند.
مرحوم کليني(رضوان الله عليه) در همان «جوامع التوحيد» جلد اوّل کافي دارد که اين خطبهاي که در نهج البلاغه است، بار دومي که وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) اين نيروهايش را داشت تهييج ميکرد، بسيج ميکرد به طرف صفّين حرکت کنند، يک خطبهاي خواند که خيلي آن خطبه بلند است؛ آن خطبه را مرحوم کليني ميخواهد نقل کند ـ اين را عرض ميکنم تا معلوم بشود که حضرت زهرا که بود؟! تنها در زدن و پهلو زدن و غضب فدک، اينها مظلوميت آنها نيست! ـ دارد که حضرت همه را جمع کرد، نيروها را جمع کرد تا اينکه به طرف صفّين بروند. يک خطبهاي ايراد کرد که «بِأَبِي وَ أُمِّي»؛[15] پدر و مادرم فداي علي! اين را مرحوم کليني در همين جلد اوّل کافي در باب «جوامع التوحيد» نقل ميکند که اگر تمام جن و انس جمع بشوند و در بين اينها پيغمبر نباشد، هرگز نميتوانند اينگونه سخن بگويند که مرحوم صدر المتألهين دارد که يک قيدي هم اضافه کنيد در شرح اصول کافي که اينگونه حرف زدن از هر پيغمبري هم ساخته نيست، آن پيغمبرهاي بزرگ در آن نباشند، وگرنه پيغمبرهاي معمولي هم بعيد است بتوانند مثل علي(سلام الله عليه) حرف بزنند! حالا راز اين چيست که مرحوم کليني اين همه دارد سفارش ميکند که اين خطبه با عظمت است؟! آن نقطههاي حسّاسي که مرحوم کليني درباره خطبه حضرت امير(سلام الله عليه) ذکر ميکند، آن چند جملهاي که باعث اعجاب مرحوم کليني است و آن خطبه را به آن عظمت ميستايد، 25 سال قبل از علي بن ابيطالب(سلام الله عليه)، فاطمه زهرا(سلام الله عليها) همين خطبه را خوانده است. حالا معلوم ميشود که زهرا کيست! آن شبهه، شبهه فلسفي است، امروز هم همين شبهه هست. شما اين شبهه را با خيلي از آقاياني که چند دور درس خارج اصول گفتند مطرح کنيد، ببينيد اگر توانستند حل بکنند؟
آن شبهه مادّيين اين است که خدا عالم را از چه خلق کرد؟ ما ميگوييم اين مسجد را، اين بِنا را، اين زمين به هر حال کسي که خلق کرد از يک چيزي خلق کرد. شبهه مادّيين که منکر خدا هستند ميگويند خدا عالَم را از چه چيزي خلق کرد؟ خدا عالَم را يا «من شئ» خلق کرد يا «من لا شئ»؟ از دو طرف نقيض که بيرون نيست. اگر خدا عالم را «من شئ» خلق کرده باشد؛ پس قبلاً اشيائي بوده، موادي بوده، ذرّاتي بوده که خدا نداشت؛ اين را نميشود قبول کرد که قبلاً يک سلسله بودند که خدا نداشتند! اگر خدا اين عالم را «من شئ» خلق کرده باشد، پس معلوم ميشود ذرّاتي بود و خدا نداشت. اگر «من لا شئ» خلق کرده باشد، «لا شئ» که عدم است و عدم که نميتواند ماده قرار بگيرد، خدا از عدم چيزي بسازد! و شئ هم که خارج از دو طرف نقيض نيست، هر دو طرف آن هم که مشکل است. چهار يعني چهار مطلب! شئ از دو طرف نقيض خارج نيست، يکي «من شئ» است و يکي «من لا شئ»، هم «من شئ» محال است و هم «من لا شئ» محال. اين شبهه مادّيين است که خدايي ـ معاذالله ـ در کار نيست. مرحوم کليني ميگويد به اينکه اينها يک مغالطه کردند؛ اينها نميدانند که ما هم نميدانستيم وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) در اين خطبه به ما فهماند که نقيض «من شئ»، «من لا شئ» نيست، «من لا شئ» هم که موجبه است. نقيض «من شئ»، «لا من شئ» است. شما از ما سؤال کنيد عالَم را از چه خلق کرد؟ آيا «من شئ» خلق کرد؟ ميگوييم نه، «من لا شئ» خلق کرد؟ ميگوييم سؤالتان غلط است چون «من لا شئ» موجبه است. اين «من لا شئ» نقيض «من شئ» نيست؛ نقيض «من شئ»، «لا من شئ» است، نه «من لا شئ»؛ چون «نقيض کل رفع أو مرفوع». ما ميگوييم اين دومي حق است. خداي سبحان بديع است، نوآور است، «لا من شئ» خلق کرد. مرحوم کليني ميگويد: علي بن ابيطالب(سلام الله عليه) اين شبهه فلاسفه مادي را پاسخ داد که خداي سبحان «خلق العالم لا من شئ». اين اعجاب مرحوم کليني است در همان جلد اول کافي باب «جوامع التوحيد». بعد خطبه نوراني فدک را که ببينيد، ميبينيد 25 سال قبل از اينکه علي بن ابيطالب(سلام الله عليه) اين خطبه را بخواند، وجود مبارک زهرا(سلام الله عليها) همين خطبه را خواند: «الحمد لله الذي خلق الاشياء لا من شئ»، اين ميشود زهرا(سلام الله عليها)! اگر مرحوم کليني در باب فضائل حضرت زهرا(سلام الله عليها) در مولد و تاريخ ولادت حضرت دارد که «وَ كَانَ يَأْتِيهَا جَبْرَئِيلُ»،[16] «کان» که فعل ماضي مستمر است. بعد از رحلت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مرتّب در طي اين 75 يا 95 روز جبرئيل ميآمد «كَانَ يَأْتِيهَا» که مفيد استمرار است و اسرار عالَم را و آنچه که براي ذرّيه آن حضرت «إلي يوم القيامة» اتفاق ميافتد، براي حضرت زهرا(سلام الله عليها) ميگفت، بعد حضرت زهرا(سلام الله عليها) اينها را تلقّي ميکرد و بعد املاء ميکرد به علي بن ابيطالب(سلام الله عليه) که کاتب اين وحي بود، از همين قبيل است. حالا معلوم ميشود که شهادت حضرت زهرا(سلام الله عليها) چيست و چرا حالا آدم اينقدر ناله ميکند! و اين خطبه فدکيه را اگر توانستيد؛ البته براي دوستانتان تدريس کنيد يا خودتان مباحثه کنيد و اما اين سه چهار جمله بيشتر نيست اين خطبه حضرت؛ غالباً خطبهها اينطور است، خطبهها درسي است. خطابهها را ميشود مطالعه کرد؛ اما خطبه را بعيد است که آدم بدون درس و استاد بفهمد. حتماً يعني حتماً! اين خطبهها يعني آن سه چهار جمله اول، درسي است. در يکي از خطبهها وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليها) دارد که هر چيزي که بتوانيد بشناسي مخلوق است، خالق آن است که قابل شناخت نيست «كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوع»[17] اين مثل «لَا تَنْقُضِ الْيَقِينَ أَبَداً بِالشَّكِّ»[18] نيست که هشت دَه سال درس خواندن، اين گوي و اين ميدان! شما برويد مطالعه کنيد مباحثه کنيد اين «كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوع» را بدون استاد حل کنيد! اين مثل «لَا تَنْقُض» نيست که بعد از هشت دَه سال درس خواندن حل بشود، اين يک جان کَندن ميخواهد، يک علمي ميخواهد به نام علم عقلي که چرا خدا قابل شناخت نيست؟ پس ما چه کسي را ميپرستيم؟ چه کسي را ميشناسيم؟ آيا ما مکلف به برهان هستيم يا مکلف به عرفان هستيم؟ آيا هر دو محال است يا عرفانش محال است و برهانش ميسور است؟ فرمود هر چه قابل شناخت است و شناختني است، او خدا نيست «كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنُوع» آن ديگر صانع نيست. پس ما بايد چه کسي را بشناسيم؟ و اگر او را نشناسيم چه کسي را عبادت بکنيم؟ ما به کدام اسمي از اسماي او آشنا هستيم؟ اين گفتههاي ائمه(عليهم السلام) همينطور خاک ميخورد.
حالا ايام فاطميه است اين خطبه را زيارت يعني زيارت! زيارت بکنيد. اين سه چهار جمله اوّل آن را به خاطر بسپاريد که چرا صديقه کبري(سلام الله عليها) فرمود عالم را «لا من شئ» خلق کرد، نه «من لا شئ». «من لا شئ» محال است، يک؛ «من شئ» هم محال است، دو؛ نقيض «من شئ»، «لا من شئ» است، نه «من لا شئ»، چون «نقيض کل رفع أو مرفوع»؛ نقيض هر چيزي عدم اوست. «من شئ» که موجبه است، «من لا شئ» هم موجبه است، «لا من شئ» سالبه است. حشر همه شيعيان علي با خاندان علي(سلام الله عليهما) باشد.
«و الحمد لله رب العالمين»
[1]. شرائع الإسلام في مسائل الحلال و الحرام، ج2، ص236.
[2]. من لا يحضره الفقيه، ج1، ص33.
[3]. وسائل الشيعة، ج12، ص436 ـ 439.
[4]. سوره مائده، آيه95.
[5]. وسائل الشيعة، ج12، ص440.
[6]. وسائل الشيعة، ج12، ص440.
[7]. الکافي(ط ـ الاسلاميه)، ج5، ص426.
[8]. وسائل الشيعة، ج20، ص491.
[9]. سوره مائده، آيه54؛ سوره حديد، آيه21؛ سوره جمعة، آيه4.
[10]. وسائل الشيعة، ج20، ص491.
[11]. وسائل الشيعة، ج20، ص491.
[12]. الرواشح السماوية فی شرح الأحاديث الإمامية(مير داماد)، ص39.
[13]. الکافي(ط ـ الاسلامية)، ج1، ص9.
[14]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه198.
[15]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص136؛ «فَلَوِ اجْتَمَعَ أَلْسِنَةُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَيْسَ فِيهَا لِسَانُ نَبِيٍّ عَلَي أَنْ يُبَيِّنُوا التَّوْحِيدَ بِمِثْلِ مَا أَتَى بِهِ بِأَبِي وَ أُمِّي...».
[16]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص458.
[17]. التوحيد(للصدوق)، ص35.
[18]. وسائل الشيعه، ج2، ص356.