اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَيَعْلَمُونَ الكِتَابَ إِلاَّ أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ (۷۸) فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ (۷۹) وَقَالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْدَاً فَلَنْ يُخْلِفَ اللّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَي اللّهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ (۸۰) بَلَي مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (۸۱) وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ أَصْحَابُ الجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (۸۲)﴾
اصناف محروم از ايمان
براي پرهيز از طمع مسلمين به بيگانگان، خداي سبحان خطوط فكري أهل كتاب را بيان ميكند، ميفرمايد: شما اهل كتاب را دعوت كنيد، اما طمع نداشته باشيد. خاصيت طمع اين است كه انسان طامع را گرايش ميدهد، فرمود: شما طمع نكنيد كه مبادا در اثر طمع به آنها گرايش پيدا كنيد به جاي اينكه چيزي به آنها بدهيد أدبي از سنتهاي آنها را دريافت كنيد دعوت كنيد. هدايت كنيد، ولي طمع نكنيد كه اين طمع باعث گرايش باشد. زيرا اين اهل كتاب هم عوامهاي آنها يك خصلتي دارند هم علماي سوء آنها گرفتار يك خصلتي هستند. اگر عوامشان و علماي سوءشان أهل هدايت نيستند شما به عنوان اتمام حجّت و معذرة إلي الله، دعوت و هدايت بكنيد ولي طمع نداشته باشيد. و در آيهٴ ٧٥ فرمود: ﴿أفتطمعون أن يؤمنوا لكم﴾؛ شما طمع نكنيد كه اگر يك وقتي دعوت شما اثر نكرد يأسي دامنگيرتان بشود و احياناً در حقانيت دينتان شك كنيد و مانند آن. شما بدانيد خطوط فكري آنها اين است، اينها دو قسماند: يك قسم عوامند، يك قسمت علماي سوء.
ـ پندارگرايي بنياسرائيل
عوامشان در تقليد كوراند يعني مقلّد كورياند ﴿ومنهم أُميّون لايعلمون الكتاب إلاّ أمانّي﴾ آنچه به عنوان أحاديث مختلق و تفسير به رأي از علماي سوء دريافت كردند به همان مطمئن هستند، ﴿و إن هم إلاّ يظنّون﴾ اينها بايد در مسائل اعتقادي، پاي ايمان را به يقين منتهي كنند، نميكنند، فقط با مظنّه كار ميكنند، مظنّه هم ﴿لا يغني من الحقّ شيئاً﴾[1] پس اينها از حق طرفي نميبندند، كه صغرى و كبرى در بحث قبل مشخص شد. در يك آيهٴ، همين آيهٴ محل بحث فرمود: اينها جز مظنّه چيزي ندارند. در آيهٴ ديگر فرمود: مظنّه مشكلي را حل نميكند ﴿إنّ الظنّ لا يغني من الحق شيئاً﴾[2] پس در نتيجه اينها چيزي از حق بهرهاي ندارند.
ـ سنگيني گناه تحريف و افترا به دين
اما راجع به علماي سوء در كمتر آيهاي اينطور خداي سبحان تهديد ميكند. گاهي معصيت كبيره را كه خداي سبحان ذكر ميكند پايانش وعيد به جهنّم و أمثال ذلك ميدهد. گاهي وقتي معصيت خيلي مهم است همان اوّل آيه كه شروع ميشود با عذاب شروع ميشود. گاهي خداي سبحان ميفرمايد: اگر كسي اين گناه را كرد كيفر او جهنّم است، گاهي همان اوّل كه آيه را شروع ميكند، ميخواهد شروع به سخن كند با عذاب شروع ميكند ميفرمايد: ﴿فويلٌ للّذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمناً قليلاً فويلٌ لهم ممّا كتبت أيديهم و ويلٌ لهم ممّا يكسبون﴾؛ سه بار كلمهٴ ﴿ويل﴾ را در همين آيه تكرار ميكند و اين با توجه به آن نكته كه از اوّل با تهديد شروع ميكند، وقتي از اوّل با تهديد شروع ميكند معلوم ميشود مسئله خيلي مهم است. فرمود: علماي سوءشان اين هستند ﴿فويلٌ للّذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثمّ يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمناً قليلاً فويل لهم ممّا كتبت أيديهم و ويل لهم ممُا يكسبون﴾ اين، نه تنها سه بار كلمه ﴿ويل﴾ تكرار شد بلكه از همان اوّل با عذاب سخن ميگويد. وقتي خداي سبحان از همان اوّل ميخواهد با عذاب سخن بگويد، معلوم ميشود مسئله خيلي مهم است. افترا در دين را خداي سبحان هرگز نميبخشد ميفرمايد: افتراء در دين، آدم را مستأصل ميكند، گاهي در بعضي از آيات نظير سورهٴ طه، خطر افترا را مشخص ميكند ميفرمايد به اينكه ـ آيهٴ ٦١ سورهٴ طه اين است ـ كه ﴿قَالَ لَهُمْ مُّوسَى وَيْلَكُمْ لاَ تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُم بِعَذَابٍ وَقَدْ خَابَ مَنِ افْتَرَى﴾[3]؛ فرمود: شما بر خدا إفترا نبنديد خدا به وسيله إفترا شما را مستأصل ميكند. اين درخت با پوستش محفوظ است كه پوست، حافظ درخت است اگر اين قشر رويي را بكنند اين را برهنهاش كنند اين از ريشه ميپوسد. اين كار را ميگويند إسحات، اسحات يعني پوست كندن، فرمود: خدا پوست شما را ميكند، مستأصل ميشويد. وقتي كه قشر و پوست كه حافظ آن نهال است و آن پوست حافظ نهال را كه سحت ميگويند خدا إسحات كرد يعني زائل كرد، مستأصل ميشويد كه اين باب افعال براي إزاله است. ﴿فيسحتكم﴾ يعني «فيزيل سحتكم»، سحت آن قشر حافظ است. فرمود: پوست شما را ميكند، خب اگر پوست يك نهال كنده شد ديگر نهال، قدرت سبز شدن ندارد، فرمود: مستأصلتان ميكند، مستأصل ميكند يعني أصلتان را ويران ميكند، خاصيت تلخ افترا اين است. بعضي از گناهان است كه خداي سبحان در اثر آن گناه ريشه كن ميكند.
اينكه در دعاي شريف كميل انواع گناهان را تا حدودي حضرت ميشمارد و ما به خداي سبحان عرض ميكنيم «اللهمّ اغفرلي الذنوب التي تقطع الرّجاء ... تحبس الدعاء تنزل النقم ... تغير النعم»[4] براي اين كه هر گناهي يك اثر دارد، گرچه همه يك اثر مشتركي هم دارند اما بعضي از گناهان آثار مخصوص به خود دارد. مسئله افترا، باعث اسحات است، اسحات يعني إزاله سحت، سحت يعني آن قشر حافظ يعني افترا باعث ميشود خدا پوست آدم را ميكند. در اينجا فرمود به اينكه ﴿قال لهم موسي ويلكم لاتفتروا علي الله كذباً فيسحتكم بعذاب وقد خاب من افتري﴾[5] احياناً مال حرام و مال رشوه را هم كه سحت ميگويند[6] براي اين كه آن هم پوست رشوه خوار را ميكند ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾[7] آن هم همين است.
در اين كريمه فرمود به اين كه علماي ايشان، علماء سوأند براي متاع قليل كه دنيا باشد دين را تحريف ميكنند، ﴿فويل للذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثمّ يقولون هذا من عندالله﴾ نه اينكه يك وقت كسي تنبّي كند و إدعاي نبوت كند يك كتابي را پيش خود بنويسد بگويد اين «من عند الله» است نه، همان كتاب معهود ديني را كه با الف و لام عهد ذكر شده است، همان كتاب معهود ديني را، آن را تحريف ميكند و ميگويد اين همان تورات است اين همان انجيل است. ﴿فويلٌ للذين يكتبون الكتاب﴾ همين أهل كتابِ معهود كه كتاب الله است، اين را تحريف ميكند و ميگويد به اين كه گفتهٴ خدا همين است. آنگاه خداي سبحان به أحدي از اينها رحم نخواهد كرد.
نژادپرستي بنياسرائيل
بعد فرمود به اين كه طرز تفكر بنياسرائيل اين است كه اينها نژاد پرستند، خود را برتر ميدانند، حالا يا به خاطر اينكه فرزند اسحاقاند و اسحاق از آن عيال اوّلي ابراهيم خليل(سلام الله عليه) متولد شده است و اسماعيل(سلام الله عليه) فرزند هاجر است و مثلاً كنيز زاده است، با اين خيال باطل خود را برتر ميدانند يا طبق علل و عواملي ديگر، نژاد خود را نژاد برتر ميدانند، ميگويند: بنياسرائيل هر كاري نسبت به ديگران بكنند مجازند ﴿ليس علينا في الأُميين سبيل﴾[8] خود را مقرب عندالله ميدانند و ميگويند ﴿لن تمسّنا النار إلاّ أيّاماً معدودة﴾ ما همان چند روزي كه گوساله پرستي كرديم همان چند روز معذبيم، اوّلاً ديگران معذب نيستند همان گروه كم معذب هستند، آن هم كه بيش از چند روز نيست حالا يا چهل روز يا يك هفته علي الاختلاف نظري كه بين خود آنهاست. ما فقط در حدّ چهل روز يا يك هفته معذب ميشويم بعد جنت خلد مال ماست. اوّلاً جنت مال ماست ديگران راه ندارند، ثانياً ما اگر معذب شويم زود از عذاب نجات پيدا ميكنيم براي اينكه ما فرزندان خدائيم ما دوستان خدائيم، يك بنوّت تشريعي براي خود قائلند. اينكه خداي سبحان فرمود: ﴿و قالوا لن تمسّنا النار إلّا أياماً معدودة﴾ براي همان نژاد پرستي اينهاست، دربارهٴ نژادپرستي اينها در همين سورهٴ مباركهٴ بقره آيهٴ ١١١ ميفرمايد به اينكه اينها اصلاً خود را اهل سعادت ميدانند و ميگويند بهشت وقف ماست ﴿وقالوا لن يدخل الجنة إلا من كان هوداً أو نصاري﴾[9] انسان يا بايد يهودي باشد يا مسيحي، يعني بنياسرائيل باشد بالاخره، اگر نه يهود نه بنياسرائيل أبدا وارد بهشت نميشود، اين اعتقاد ديني آنهاست. ﴿قالوا لن يدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصارى﴾[10] اينها منقرض نشده بودند اينها در صدر اسلام بودند و رسول خدا(صلي الله عليه و آله وسلّم) با يك چنين گروهي مواجه بود مسلمين با چنين افرادي مواجه بودند كه ميگفتند: فقط ماها أهل بهشتيم ﴿وقالوا لن يدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصاري تلك أمانيّهم﴾ اين أمنيّه است، اين آرزو است. ﴿قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين﴾[11]؛ دليلتان را ارائه بدهيد. بالاخره حرف يا بايد به برهان عقلي تكيه كند يا به وحي آسماني. شما يا يك كتاب آسماني بياوريد كه اين مطلب در آن نوشته باشد يا يك برهان عقلي ارائه بدهيد ﴿قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين﴾[12]
حسن فعلي و فاعلي، معيار سعادت
آنگاه همانطور كه در همين آيهٴ محل بحث، حرف يهوديها را ردّ كرد، أهل كتاب را رد كرد فرمود: مسئلهٴ نژاد و امثال ذلك دخيل نيست، هر كس مؤمن بود و با عمل صالح، نجات پيدا ميكند.
همين اصل كلي را در آيهٴ ١١٢ سورهٴ بقره بيان كرد. فرمود به اينكه: ﴿قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين ٭ بلي﴾ يعني آن حرف شما حرف باطلي است ﴿بلي من أسلم وجهه لله وهو محسن فله أجره عند ربّه و لاخوف عليهم ولا هم يحزنون﴾[13] ﴿بلي﴾ يعني آن حرف، حرفي است باطل، اين حرفي كه بعد از حرف إضراب است اين حرف، حق است، آن اين است كه اگر كسي حسن فاعلي داشت، با حسن فعلي، او أهل بهشت است ﴿من أسلم وجهه لله وهو محسنٌ﴾[14]؛ يعني درحالي كه معتقد است كار را براي خدا انجام بدهد اين به مقصد ميرسد هر گروهي ميخواهد باشد.
ادعاي بيدليل بنياسرائيل
اينكه گفتيد بهشت فقط يهوديها و مسيحيها را ميپذيرد اين حرف ناتمام است، لذا خداي سبحان فرمود: اگر چيزي به برهان متكي نشد ميشود افترا. در همين آيهٴ محل بحث فرمود به اينكه اينها ميگويند: ﴿لن تمسّنا النّار إلا أيّاماً معدودة قل أتّخذتم عندالله عهداً فلن يخلف الله عهده أم تقولون علي الله ما لاتعلمون﴾؛ حرف از اين دو بيرون نيست يا با سند سخن ميگوئيد، يا افترا ميبنديد. اين يك منفصلهٴ حقيقيه است، يا حق است يا باطل. وقتي چيزي را به خدا نسبت ميدهيد اين حرفتان يا مسند است يا افترا است ﴿أتخذتم عند الله عهداً﴾ اين يك ضلع منفصله ﴿أم تقولون علي الله ما لا تعلمون﴾ ضلع ديگر، يعني حرف يا مسند است يا افترا، مسند نيست به همان آيهٴ 111 سورهٴ بقره فرمود: ﴿قل هاتوا برهانكم﴾[15]؛ دليلتان را بياوريد، پس مسند نيست اگر مسند نشد، ميشود افترا و بدعت، ﴿أم تقولون علي الله ما تعلمون﴾ لذا اين ﴿أم﴾ ميتواند منقطعه باشد يعني وقتي شما پيماني از خدا نگرفتيد حرفتان ميشود تشريع و افترا.
سؤال ...
جواب: نه همان آن مقداري كه خودشان گفتند چهل روز، عدّهاي گوسالهپرستي كردند، يا چون به حساب اينها هفت روز عالم طول كشيد تا ساخته بشود و روز هفتم روز سبت است و روز تعطيلي است به زعم اينها به همان اندازه، چون اصلش ريشه ندارد حدودش هم بيريشه است.
سؤال ...
جواب: ما نه به خاطر اينكه ايراني هستيم يا از نژاد آريا هستيم، ما ميگوئيم خداي سبحان فرمود: ﴿من آمن بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً فلا خوف عليهم ولا يحزنون﴾[16] نه، اصولاً ميگويند به اينكه اين نژاد، نژاد برتر است و حرف اين است و هيچ كسي را قبول نداشتند گفتند ﴿ليس علينا في الأمّيين سبيل﴾[17] امروز هم ما ميگوئيم هر كسي خواه در شرق عالم، خواه در غرب عالم به خدا معتقد باشد به قيامت معتقد باشد و عمل صالح انجام بدهد، كه عمل صالح آن است برابر با حجت عصر كار انجام بدهد اين أهل نجات است ما هيچ مزيّتي، براي نژاد ايراني و آريا و أمثال ذلك قائل نيستيم، اين حرف ماست كه عليه مليّت قيام كرده است. نه اصولاً صهيونيزم خاصيتش اين است كه ميگويد: ما از فرزندان سارهايم و ديگران فرزندان هاجرند، ما فرزند خانميم و ديگران فرزندان كنيزند و مانند آن، اين خيال بافيها را داشتهاند و هم اكنون هم دارند.
سؤال ...
جواب: «إلاّ من كان هوداً أو نصارىٰ»[18] چرا اين چنين بگوئيم، بگوييم «الاّ من اٰمنّا بالله و اليوم الآخر و عمل صالحاً»
سؤال ....
جواب: خب اگر همين است آن تورات را بياورند و تلاوت كنند ﴿قل فأتوا بالتوراة فاتلوها إن كنتم صادقين﴾[19] رسول خدا(ص) فرمود: ما هم حرفي نداريم شما توراتتان را بياوريد ببينيم چه ميگويد، ببينيم حرفي غير از حرف ما دارد. فرمود: چرا تورات را در منزل پنهان كرديد اين نوشتههاي خودتان را ميآوريد به ما نشان ميدهيد ﴿قل فأتوا بالتوراة فاتلوها إن كنتم صادقين﴾[20] اگر راست ميگوييد آن تورات را بياوريد، تورات همين حرفي را كه ما گفتيم دارد.
سؤال ...
جواب: آنها هم همين طورند، مسيحيها هم بنياسرائيلند. يعني آن مسيحيهاي اصيل بنياسرائيلند.
ـ جواب قرآن از توهم باطل بنياسرائيل
در همين سورهٴ مباركهٴ بقره آيهٴ 120 ميفرمايد: به اين كه شما به عنوان اتمام حجت دعوت بكنيد ولي طمع نكنيد، آنها از شما راضي نخواهند شد. ﴿ولن ترضى عنك اليهود ولا النصارى حتى تتّبع ملتهم﴾[21] شما اين چنين نيست كه بخواهيد رضايت آنها را جلب كنيد أحياناً مداهنه كنيد يا سازش كنيد يا مقداري كوتاه بياييد اين چنين نيست. آنها خود را برتر ميدانند وقتي از شما راضي ميشوند كه تابع دين آنها باشيد و اگر تابع دين آنها نشويد از شما راضي نيستند، پس شما طمع نكنيد. البته اتمام حجت كنيد معذرةً إلى الله
در اين كريمه كه فرمود: ﴿أتخذتم عند الله عهداً﴾، ﴿أم تقولون على الله ما لا تعلمون﴾ يك منفصله حقيقهاي است در همين محدودهٴ خاص، چه اينكه مشابه اين در موارد ديگري كه خداي سبحان ميفرمايد كه آيا شما إذن گرفتهايد خدا اذن داد يا داريد افترا ميبنديد؟ ﴿ءَالله أذن لكم أم على الله تفترون﴾[22] اين در سورهٴ مباركهٴ يونس هست آيهٴ 59 اين است كه ﴿قل ءَالله أذن لكم أم على الله تفترون﴾[23]؛ يعني چيزي كه به خدا استناد دارد يا بايد به وحي مربوط باشد يا افترا است، از اين دو حال بيرون نيست. خدا كه إذن نداد شما چيزي را حلال و چيزي را حرام كنيد ﴿فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَرَاماً وَحَلاَلاً﴾[24]
در همين آيهٴ سورهٴ يونس فرمود: ﴿قل أرأيتم ما أنزل الله لكم من رزق فجعلتم منه حراماً و حلالاً﴾[25]؛ اين تحريم و تحليلتان يعني داريد به خدا استناد ميدهيد، اين استناد يا بايد با اذن باشد يا بي اذن، اگر بي اذن شد ميشود افترا و تشريع و با اذن شد سند ميخواهد سندتان را ارائه بدهيد. ﴿قل ءالله أذن لكم أم على الله تفترون﴾[26] اين بيش از دو حال ندارد در اينجا ميشود منفصلهٴ حقيقيه يعني در اين محدوده بيش از يك مقدم و يك تالي ندارد، در اينجا هم فرمود: ﴿أتخذتم عند الله عهداً﴾ ﴿أم تقلون على الله ما لا تعلمون﴾ يعني يا بايد دليل ارائه بدهيد يا اينكه افترا است و خداي سبحان هم از افترا نميگذرد.
و اينكه اينها خودشان را نژاد برتر ميدانستند حرفشان اين بود كه ما إحبّاء و فرزندان خدا هستيم. آيهٴ ١٨ سورهٴ مائده اين است ﴿وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ﴾[27] البته بنوت تشريفي قائل بودند ما فرزندان خدائيم، ما دوستان خدائيم و مانند آن. آنگاه خداي سبحان احتجاج ميكند اگر شما دوست خدائيد و رابطهٴ تنگاتنگ با خداي سبحان داريد چرا در برابر معصيت معذّب ميشويد؟ شما با ديگران فرقي نداريد. اين مسئلهٴ نژاد و مسئلهٴ سرزمين و خصوصيت عصر و زمان، براي شناسائي است، گاهي خداي سبحان به آن جهات سلبيِ قضيه اشاره ميكند، ميفرمايد: ﴿وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا﴾[28] يعني اين مسئله نژاد، مليّت، قبيله سرزمين، تاريخ اينها براي شناسائي است، اينها يك شناسنامه طبيعي است يك شناسنامههاي اعتباري و قراردادي است كه هر كسي در هر محيطي كه باشد با چند صفحهٴ يك دفتر هويّتش را مشخص ميكند. اين شناسنامههاي قراردادي است كه هر كسي در هر محيطي كه باشد براي رفع حاجت اين را تنظيم ميكند، يك شناسنامهٴ تكويني است كه مردم بتوانند يكديگر را بشناسند، فرمود: من يك شناسنامه تكويني قرار دادم و آن قبيله است و نژاد است و شعبه است و امثال ذلك. اينها فقط براي اين است كه همديگر را بشناسيد اين يك آمار است يعني اين اختلاف مليّت و نژاد و قبيله يك آمار تكويني است، اين اداره آماري است وگرنه فضيلتي در اين نيست. ﴿وإنّا جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا﴾[29] اين كريمه ناظر به آن است كه قوميّت مايهٴ فخر نيست، هيچ قومي بر قوم ديگر فضيلت ندارد.
تساوي افراد و اقوام در بيان ثقلين
آن حديث معروف كه از رسول خدا(صلي الله عليه واله وسلّم) رسيده است كه «الناس كأسنان المشط سواءٌ»[30] يا «الناس إلى آدم شرح سواء»[31] و امثال ذكر ناظر به تساوي افراد است، يك بحث در اين است كه هيچ فردي بر فرد ديگر فضيلت ندارد، يك بحث در اين است كه هيچ قومي بر قوم ديگر فضيلت ندارد، اين قانون اساسي را اگر ملاحظه فرموده باشيد اين دو بحث جداي از هم ذكر شده است، يك بحث اين است كه افراد با هم متساوي هستند، يك بحث اين است كه أقوام با هم متساوياند افراد با هم مساويند براي اينكه رسول خدا فرمود: «لافضل لعربي على عجمي»[32] گرچه آن ناظر به نژاد است فرمود: «الناس كأسنان المشط سواء»[33]؛ مانند دندانههاي شانه هستند و كنار هم صف ميبندند هيچ فردي بر فرد ديگر فضيلت ندارد، خواه دو فرد از يك قبيله خواه دو فرد از دو قبيله. يك بحث ديگر هم هست كه هيچ قومي بر قوم ديگر فضيلت ندارد اين را همان آيهٴ معروف بيان ميكند كه ﴿و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عند الله أتقيكم﴾[34] از اين كريمه نميتوان مسئله تساوي افراد را استفاده كرد گرچه از ذيلش ميشود استفاده كرد ولي آيه در صدد تساوي اقوام و ملل است فرمود: اين اقوام يك اداره آماري است كه ما انجام دادهايم كه يكديگر را بشناسيد حالا اگر يك كسي در اداره آمار شناسنامهاش شماره شناسنامهاش بود ٥ و ديگري بود ١٠٠ اين ارقام كه باعث فضل نيست.
درباره يهود ميفرمايد به اينكه يك گروه بنياسرائيلاند، يك گروه آلقبطاند يك گروه ديگر آل كذا هستند يك گروه آل كذا هستند، اينها فقط براي شناسائي است. اين بُعد سلبي قضيه است بُعد اثباتي قضيه همان آيهاي بود كه قبلاً بحث شد كه ﴿من ٰامن بالله واليوم اخر وعمل صالحاً فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون﴾[35] و مانند آن يعني هر كس اين سه اصل را داشت اهل بهشت است، اعتقاد به خدا، اعتقاد به قيامت و عمل صالح، عمل صالح را هم ملاحظه فرموديد عملي را قرآن صالح ميداند كه برابر با حجّت آن عصر باشد. حجّت امروز، قرآن است ولاغير. حجت هر عصري، معيار تشخيص عمل صالح است. پس هم به بُعد سلبي قضيه اشاره كرد هم به بُعد اثباتي قضيه اشاره كرد در اين جا استدلال كرد فرمود: خب اگر شما به خدا نزديكيد پس چرا در برابر گناه معذبيد؟ ﴿قل فلم يعذّبكم بذنوبكم بل أنتم بشر ممّن خلق﴾[36]؛ شما هم يكي از اين امتهايي هستيد كه خدا خلق كرد با ديگران تفاوتي نداريد، حالا يكي فرزند ساره است و ديگري فرزند هاجر(عليها السلام) اينها كه مزيّت نيست اينها براي شناسائي است ولاغير ﴿بل أنتم بشر ممّن خلق﴾[37]؛ اصرار قرآن كريم اين است كه جلوي اين امنيه صهاينه را بگيرد كه شما خود را نژاد برتر ندانيد با ديگران يكسانيد، چرا احباء الله و ابناء الله بود پيشينيان بالاخره يك آثار عبادي داشتند با اين فكر صهيونيستيشان، امّا اين صهاينه فعلي آن آثار عبادي را ندارند فقط اين اثر سوء برايشان مانده است اين نژاد برتر برايشان مانده، فرمود: ﴿بل أنتم بشرٌ ممّن خلق﴾[38]، يكي از مخلوقات شمائيد بشر هم هستيد، نه فرشتهايد نه با ديگر بشرها تفاوتي داريد. آنگاه ﴿يغفر لمن يشاء ويعذّب من يشاء ولله ملك السموات والأرض وما بينهما و إليه المصير﴾[39] هر كه را بخواهد عذاب ميكند هر كه را بخواهد ميبخشد چون نظام در اختيار اوست و بازگشت همه هم به سوي اوست ﴿لله ملك السموات والأرض وما بينهما﴾[40] پس مبدأ همه خداست و ﴿إليه المصير﴾[41]؛ صيرورت همه به طرف خداست پس ﴿هو الأوّل والاخر﴾[42] ميزي براي شما نيست. اين را قرآن در بسياري از موارد ذكر ميكند گاهي ميگويد: دليلتان را بياوريد، گاه ميگويد شما در برابر گناه معذبيد، گاهي ميگويد شما بشريد گاهي ميگويد مثل ديگرانيد. آنگاه فرمود: اگر اينها برهاني اقامه نكردند حتماً افترا دارند، پس بنابراين ﴿قل أتّخذتم عندالله عهداً فلن يخلف الله عهده أم تقولون علي الله مالاتعلمون﴾ پس حرف اينها رد شد وقتي حرف اينها رد شد همانطوري كه بحثهاي ديگر ملاحظه فرموديد خداي سبحان حرف آنها را ردّ ميكند بعد دليل خود را ارائه ميدهد.
معيار خلود در بهشت و دوزخ
الف. خلود در دوزخ
آنگاه به عنوان اصل كلي، معيار بهشت و جهنّمي شدن را ذكر كرد با دو آيهٴ، يك آيهٴ معيار جهنّمي شدن، آيه ديگر معيار بهشتي شدن. اما آيهٴ قبل اين است ﴿بلي من كسب سيئة و أحاطت به خطيئتة فأُولئك أصحاب النار هم فيها خالدون﴾ اين معيار جهنّمي شدن است خواه يهودي، خواه مسيحي، خواه مسلمان. اگر كسي تسماً مسلمان بود و دست از هيچ گناهي بر نداشت طوري كه فقط اسلام، اسمش مانده، تمامِ هستي او را خطيئات پر كرده است خب اين مخلّد در نار است. ظاهراً مسلمان است امّا گناه او را احاطه كرده است. گناه او را احاطه كرده است يعني چه؟ يعني جايي از جاهاي هستي او نمانده كه گناه نرفته باشد پس اين توحيد را نگه نداشت، او موحّد نبود او فقط شناسنامهاي، مسلمان بود. اگر كسي معصيت به او احاطه كند او محاط به معصيت باشد يقيناً مخلّد در نار است مسلمان اگر گناه كبيره داشته باشد ولي گناهان به او محيط نباشند براي اين كه توحيدش محفوظ است، عقيدهاش محفوظ است اقرارش محفوظ است نسبت به وحي و رسالت و قيامت و ولايت و خدا محفوظ است منتها مبتلا به معاصي جوارح و مانند آن است اين البته مخلّد در نار نيست. چون خطيئات به او احاطه نكرده است ولي هر كس، يك اصل كلي، هر كس خطيئات به او احاطه كرده باشد يعني چه؟ هيچ جايي از شؤون هستي او نيست مگر اين كه گناه رفته است آنجا، از درونش، بيرونش گناه به او محيط شد، خب يك چنين آدمي البته مخلد در نار است ﴿بلى من كسب سيئة و أحاطت به خطيئته فأولئك أصحاب النار هم فيها خالدون﴾ اين نظير معاصي ديگر نيست كه با خلود همراه نباشد.
سؤال ...
جواب: بله ديگر براي اينكه خود انسان وقتي نفسش را پليد كرد و اين نفس هم مجرد است و عقائد سوء هم مجرد است و زوال ناپذير البته مخلد خواهد بود.
سؤال ...
جواب: نه اينها هم كافرند ديگر، يعني يك كسي كه روي شناسنامه يهودي است، روي شناسنامه مسيحي است روي شناسنامه مسلمان است با كافر چه فرقي دارد؟ اگر يك وقتي واقعاً مسلمان است يعني اعتقاد دارد عقيده دارد منتهي مبتلا به فسق جوارح است اين به اندازه معصيت معذب ميشود بعد نجات پيدا ميكند جزو عتقاء الله من النار خواهد بود.
اين كسي نيست كه ﴿أحاطت به خطيئة﴾ اما اگر كسي خطيئات به او احاطه كرده، جايي براي اطاعت نگذاشت درونش را معصيت گرفته، بيرونش را معصيت گرفته يك چنين كسي مخلد در نار است البته.
سؤال ...
جواب: چرا ما شخص را مسلمان ميدانيم خيلي از شؤون وجودي او را حسنات احاطه كرده است ما آن جا اسلام در نظر ميگيريم امّا نه اسلام شناسنامهاي، نسبت به اسلام شناسنامهاي ما چه شهادتي ميدهيم يك كسي كه اسماً مسلمان است و ما ميدانيم كه او مرتد است اصلاً به مبناي اسلام معتقد نيست در شناسنامهاش نوشته مسلمان، بنابراين، او كسي است كه ﴿أحاطت به خطيئته﴾ اگر كسي ﴿أحاطت به خطيئته﴾ راه براي نجات او نيست اين گونه از افراد را خداي سبحان فرمود: چون در دنيا جايي را براي اطاعت و نورانيت الهي نگذاشتند، با جوارحشان كه معصيت كردند با قلبشان هم كه كفر ورزيدند جايي خالي نمانده، لذا *«يأتيه الموت من كلّ مكان و ما هو بميّت﴾[43] در بعضي از آيات قرآن كريم دارد كه در قيامت اينها از هر طرف، عذاب كشنده به اينها متوجه ميشود ولي خب نميميرند اگر بميرند كه راحتند اينها از خازن جهنّم مسئلت ميكنند كه ﴿ليقض علينا ربك﴾[44] كه ما بميريم، امّا جواب ميشنوند كه ﴿لا يموت فيها ولا يحيى﴾[45] ايها تقاضاي مرگ ميكنند امّا هرگز نميميرند چون اگر بميرند كه راحتند خداي سبحان فرمود: ﴿يأتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت﴾[46] چون از هر راهي معصيت كرد خب از راهي را هم دارد دردهاي كشنده را تحمل ميكند ولي نميميرد يا در بخش ديگر فرمود: ﴿إنا أعتدنا للظالمين ناراً أحاط بهم سرادقها﴾[47]؛ ما آتش درست كرديم كه خيمهاش نسوز است تار و پودش نسوز است سراپردهاش نسوز است و هميشه مشتعل است و سراپردهٴ اين آتش او را در برگرفته است، محيط به اوست اين كه فرمود: ﴿إنّ جهنّم لميحطة بالكافرين﴾[48] براي همين است. جاي خالي نگذاشت كه نسوزد كه اين با درونش كافر بود با بيرونش معصيت كرد جايي نگذاشت كه نسوزد كه ﴿بلي من كسب سيئة و أحاطت به خطيئته فأولئك أصحاب النار هم فيها خالدون﴾ اينكه فرمود: ﴿إنّا أعتدنا للظالمين ناراً أحاط بهم سرادقها﴾[49] آن ظالميني را خدا احاطه ميكند كه جايي براي عدل نگذاشته باشند. گاهي ميفرمايد: جهنّم محيط است. گاهي ميفرمايد به اين كه پوستها از يك طرف ميسوزند، قلب از يك طرف مشتعل ميشود ﴿نار الله الموقدة ٭ التي تطلع على الأفئدة﴾[50] اين مال كسي است كه جايي براي توحيد نگذاشته باشد. امّا اگر جايي براي توحيد گذاشته باشد البته به مقدار معصيت معذب ميشود بعد يقيناً نجات پيدا خواهد كرد.
سؤال ...
جواب: اين در بحث ديروز گذشت چيزي كه به حال انسان خوشايند نيست سيئه است و به لحاظ هدف خطيئه ميگويند كاري كه انسان انجام ميدهد يا مطابق با هدف است به هدف ميرسد ميشود ثواب يا مطابق با هدف نيست ميشود خطا. خطا در برابر ثواب است سيئه در برابر حسنه است ﴿و أحاطت به خطئيته﴾ اين جنس مراد است از مواردي كه نكره در سياق اثبات به قرينه مقام، مفيد عموم است يكي اينجا است، نظير ﴿علمت نفس ما أحضرت﴾[51]، ﴿علمت نفس﴾ گرچه نكره در سياق مثبت است نه در سياق نفي امّا به قرينه سياق مفيد عموم است. ﴿و علمت نفس ما أحضرت﴾[52] يعني «علمت كل نفس ما أحضرت». اينجا هم ﴿بلي من كسب سيئة﴾ يعني جميع السيئات به شهادت ﴿و أحاطت به خطيئته فأولئك اصحاب النار هم فيها خالدون﴾ و گرنه كسي كه همه جوانب او تيره نباشد بعضي از قسمتهاي او نوراني باشد اين سرانجام نجات پيدا ميكند.
ب . خلود در بهشت
امّا آيهٴ بعد اين است كه راه بهشتي شدن را طرح كند فرمود: ﴿و الّذين آمنوا و عملوا الصالحات اُولئك أصحاب الجنة هم فيها خالدون﴾ كسي كه مؤمن باشد و همهٴ كارهاي خير را هم انجام دهد كه اين صالحات جمع محلي به الف و لام است. اگر كسي مؤمن باشد و همهٴ كارهاي خير را هم انجام بدهد او هم مخلّد در بهشت است.
پس قرآن كريم حرف يهوديها را نفي كرد كه فرمود: ﴿أتخذتم عند الله عهداً﴾ اين كه ميگوييد: ﴿لن تمسّنا النّار إلاّ أيّاماً معدودة﴾ اين برهان ندارد، هر كسي معصيت كرد و معصيت به او محيط بود اين مخلد در نار است هر كسي اطاعت كرد و به همه دستورات امتثال كرد اعتنا كرد اين مخلد در بهشت است. فرق نميكند، خواه يهوديهايي كه حجّت عصرشان همان تورات بود، خواه كساني كه الآن برگردند و به قرآن عمل بكنند. ﴿والّذين آمنوا و عملوا الصالحات اُولئك أصحاب الجنة هم فيها خالدون﴾ در بحثهاي قبل ملاحظه فرموديد كه خداي سبحان، دربارهٴ بهشت هم مسئله ايمان را مطرح ميكند هم عمل صالح را، هم حسن فعلي هم حسن فاعلي را. و اين چون مركب است و مركب باعث خلود در جنّت است و مركب هم «ينتفي بانتفاء أحد الأجزاء» اگر كسي ايمان نياورد يا ايمان بياورد ولي از ايمانش استفاده نكند او نميتواند وارد بهشت بشود اين را در سورهٴ مباركهٴ انعام به اين دو مطلب اشاره كرد كه فرمود: مركب ينتفي بانتفاء احد الاجزاء، اين را در آنجا اشاره كرد در آيهٴ 185 سورهٴ انعام اين چنين است كه: ﴿يوم يأتي بعض ٰايات ربّك لاينفع نفساً ايمانها لم تكن امنت من قبل أو كسبت في إيمانها خيراً﴾[53]؛ فرمود: قيامت خاصّيتش اين است اگر كسي در دنيا ايمان نياورد يا ايمان آورد ولي از ايمانش، خيري نبرد و برابر ايمانش، عمل نكرد آن روز نفعي نميبرد. ﴿يوم يأتي بعض آيات ربّك لا ينفع نفساً أيمانها﴾[54] كه ﴿لم تكن آمنت من قبل﴾[55] اين ناظر به انتفاء جزء اوّل است، ﴿أو كسبت﴾ اين ﴿كسبت﴾ عطف بر ﴿امنت﴾ است يعني «لم تكن كسبت»، ﴿أو كسبت﴾ يعني «لم تكن كسبت» يعني «لم تكن كسبت في ايمانها خيراً» اين ناظر به انتفاء جزء دوم است پس پس بهشت رفتن دو جزء ميخواهد ايمان و عمل صالح، اين مركب، باعث بهشت رفتن است چون مركب «ينتفي بانتفاء أحد الأجزاء» اگر ايمان منتفي شد، كسي بهشت نميرود، يا ايمان منتفي نشد ولي آن جزء دوم كه استفاده از ايمان است آن منتفي شد آن هم وارد بهشت نميشود. پس آنچه كه باعث بهشت رفتن است ايمان و عمل صالح است و اين مجموعه «ينتفي بانتفاء أحد الأجزاء».
«والحمد لله رب العالمين»
[1] ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 36.
[2] ـ همان.
[3] ـ سورهٴ طه، آيهٴ 61.
[4] ـ ر . ك: مفاتيح الجنان، دعاي كميل.
[5] ـ سورهٴ طه، آيهٴ 61.
[6] ـ كافي، ج 5، ص 126.
[7] ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 42.
[8] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 75.
[9] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 111.
[10] ـ همان.
[11] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 111.
[12] ـ همان.
[13] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 112.
[14] ـ همان.
[15] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 111.
[16] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 62.
[17] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 75.
[18] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 111.
[19] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 93.
[20] ـ همان.
[21] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 120.
[22] ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 59.
[23] ـ همان.
[24] ـ همان.
[25] ـ همان.
[26] ـ همان.
[27] ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 18.
[28] ـ سورهٴ حجرات، آيهٴ 13.
[29] ـ سورهٴ حجرات، آيهٴ 13.
[30] ـ من لا يحضر، ج 4، ص 379.
[31] ـ أمالي شيخ صدوق، مجلس 42، ص 240، ح 9.
[32] ـ معدن الجواهر، ص 21.
[33] ـ من لا يحضر، ج 4، ص 379.
[34] ـ سورهٴ حجرات، آيهٴ 13.
[35] ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 69.
[36] ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 18.
[37] ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 18.
[38] ـ همان.
[39] ـ همان.
[40] ـ همان.
[41] ـ همان.
[42] ـ سورهٴ حديد، آيهٴ 3.
[43] ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 17.
[44] ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 77.
[45] ـ سورهٴ اعلي، آيهٴ 13.
[46] ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 17.
[47] ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 29.
[48] ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 49.
[49] ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 29.
[50] ـ سورهٴ همزه، آيات 6 ـ 7.
[51] ـ سورهٴ تكوير، آيهٴ 14.
[52] ـ همان.
[53] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 185.
[54] ـ همان.
[55] ـ همان.