اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِيَم بِالبُشْرَي قَالُوا سَلاَماً قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ (۶۹) فَلَمَّا رَأي أَيْدِيَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَي قَوْمِ لُوطٍ (۷۰) وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِن وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ (۷۱) قَالَتْ يَا وَيْلَتَي ءَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهذَا بَعْلِي شَيْخاً إِنَّ هذَا لَشَيءٌ عَجِيبٌ (۷۲) قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ (۷۳) فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ البُشْرَي يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ (۷٤) إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ (۷۵) يَاإِبْرَاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذَا إِنَّهُ قَدْ جَاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيِهمْ عَذَابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ (۷۶)﴾
جريان ضيف ابراهيم(عليه السلام) چهارمين قصهاي است كه قرآن كريم طرح ميكند اول داستان حضرت نوح(سلام الله عليه) بود بعد حضرت هود(سلام الله عليه) بعد حضرت صالح(سلام الله عليه) بعد جريان ضيف ابراهيم(عليه السلام) داستان خود حضرت ابراهيم مشروحاً در جاي ديگر مطرح است فعلاً در اين مقطع داستان ضيف ابراهيم و برخورد مهمان با ميزبان و امثال اينهاست چه اينكه قصه لوط كه دنباله اين قصه است پنجمين داستان اين سورهٴ مباركهٴ هود مطرح است اين سؤالهاي فراواني كه مطرح شده در اين نوشتهها براي آن است كه خود اين مطلب مسئله انگيز است كه چگونه فرشتهها آمدند و به صورت مهمان وارد شدند اگر فرشتهاند كه غذا نميخورند چطور ابراهيم(سلام الله عليه) اينها را نشناخت و چطور همين گروه وارد منطقه قوم لوط شدند و چطور تبهكاران قوم لوط آنها را ديدند مگر ميشود يك انسان فاسق فرشته را ببيند اينها قسمت مهمش در جريان قوم لوط حل ميشود كه چگونه آنها ديدند و آيا اين فرشتهها به همان صورتي كه وارد بر حضرت ابراهيم شدند به همان صورت وارد منطقه قوم لوط شدند يا آنجا به يك صورت ديگري در آمدند به صورت زيباتري درآمدند و به صورت مرد در آمدند اينها كم كم بايد روشن بشود آنچه كه از اين مقطع به دست ميآيد اين است كه اينها به صورت ميهمان در آمدند نه به صورت فرشتهاي كه وحي ميآورد فرشتههايي هم كه از طرف خداي سبحان مأموريت پيدا ميكنند انواع فراواني دارند ﴿و ما يعلم جنود ربك الا هو﴾[1] همه اينها كه مسئول وحي نيستند همه اينها كه مسئول اخبارات غيبي نيستند در نوبت ديروز اشاره شد كه چهار فرشته رسمي و بزرگ الاهي حضرت جبرئيل(سلام الله عليه) عزرائيل(سلام الله عليه) ميكائيل(سلام الله عليه) اسرافيل(سلام الله عليهم اجمعين) اينها هر كدام زير مجموعه فراواني دارند و برنامههاي خاصي هم دارند اما اينها ملائكه شناخته شدهاند و زير مجموعه اينها هم شناخته شده است اما ملائكه همينها هستند يا ارقام و اصناف و سنخهاي اينها فراوان است و قابل احصا نيست مطلب ديگري است آيا همه ملائكه همتاي مثلاً فرشتگان وحي آور اينچنيناند يا نه بعضي از ملائكه داراي بدناند آنها هم بالاخره قابل نفي نيست غرض اين نيست كه تمام ملائكه يك سنخ باشند اما آنچه كه در اين جريان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) است با خطوط همان كلي ملائكه در ذهن همه ماست منافاتي ندارد حالا يكي پس از ديگري اين قصه كه بازگو بشود معلوم ميشود تنافي در كار نيست اينها اولاً به صورت يك مهمان در آمدند نه به صورت پيك رسمي كه خبرهاي غيبي ميآورند و وجود مبارك حضرت ابراهيم هم از كساني بود كه به شدت به مهمان علاقهمند بود آنطوري كه فخر رازي و برخي ديگر نقل ميكنند مدتي براي حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) مهمان نرسيد اين بي صبرانه منتظر ورود مهمان بود هم مهمان دوست بود هم چند روز براي آن حضرت مهمان نرسيد و هم اين فرستادههاي الاهي به صورت ضيف در آمدند در چند بخش قرآن كريم دارد كه آيا ضيف ابراهيم، داستان ضيف ابراهيم را شنيدهايد يا نه داستان ضيف ابراهيم اينطور بود يعني اين فرشتهها به صورت مهمان در آمدند خب تا خداي سبحان به يك پيامبري نفرمايد كه وضع چيست اين پيامبر كه مثل خداي سبحان عالم بالذات نيست اينها لحظه به لحظه علمشان را از خداي سبحان دريافت ميكنند اينچنين نيست كه حالا اگر كسي پيامبر شد ذاتا عالم باشد ولو ـ معاذ الله ـ خدا به او القا نكند اگر خداي سبحان بنايش بر اين باشد كه به عنوان مهمان كسي را بفرستد بعدها معلوم بشود او هم اينچنين خواهد بود اول به عنوان ضيف تلقي ميكند بعد معلوم ميشود فرشته است ما نبايد توقع داشته باشيم كه كسي كه پيغمبر شد همه چيز را ذاتا ـ معاذ الله ـ ميداند آنكه ذاتاً ميداند خداي سبحان است اگر مصلحت در اين باشد كه خداي سبحان اول فرستادههاي خود را ملائكه را به عنوان مهمان بفرستد تا چهار گزارش محقق بشود بعد به آن پيامبر بفرمايد كه ما فرستاده خداييم و مأموريتي داريم اين چه محذوري دارد خب اين يك مطلب
مطلب دوم اينكه در اين تبشير يك قسمتْ بشارتْ ناظر به اين است كه چون وجود مبارك حضرت ابراهيم از اينكه ديد اينها دستشان به طرف غذا دراز نميشود خب يك مهماناني، اينها معمولاً در باديه و اينها زندگي ميكردند در جايي ناشناسي يك عده ناشناسي وارد بشوند بعد دستشان به غذا دراز نشود در آن روزگار يا براي مردم آن منطقه يك عداوت و خصومتي تلقي ميشد اينها خيال كردند كه براي اِعمال عداوت آمدند يا نه متوجه شدند كه اينها فرشتهاند غذا نميخورند لكن آن روعشان براي اين بود كه مبادا اينها براي خشم نسبت به اين منطقه آمده باشند وجود مبارك حضرت ابراهيم هم افراد فراواني را ديد كه آنها حاضر شدند بر اساس ﴿حرّقوه و أنصروا آلهتكم﴾[2] آن مراسم آتش سوزي را هم راه اندازي كنند مبادا خداي ناكرده مشيت الاه تعلق گرفته باشد كه اين قوم را عذاب بكند بنابراين يك روع و هراسي پيش آمد و اين روع و هراس را هم قرآن كريم با عظمت و نيكي ياد كرده است نه با مثلاً نقص و كمبود و اينها
مطلب ديگر آن است كه چندتا بشارت در اينجا هست يكي بشارت به اينكه ما در اينجا به عنوان منطقه امن آمديم كاري با اين منطقه نداريم اين روع برطرف شد يك قسمت بشارت نسبت به هلاكت تبهكاران قوم لوط است كه باعث مسرت بعضي از اعضاي خانواده حضرت ابراهيم شد خود حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) هم خوشحال شد يك قسمت بشارت مربوط به ميلاد حضرت اسحاق و نوه حضرت ابراهيم به نام يعقوب(سلام الله عليهم اجمعين) است يك بخشي از بشارتها مربوط به وجود مبارك حضرت اسماعيل است كه اين بشارتها در قرآن كريم متفرق است پس يك بشارت نسبت به اينكه در اين منطقه ما مأموريت تعذيب نداريم يك بخش مربوط به هلاكت قوم تبهكار لوط است يك بخش مربوط به اسحاق و يعقوب است يك بخشي هم مربوط به حضرت اسماعيل اينها آياتي است كه بايد بعد از جمعبندي روشن بشود برخيها خواستند بگويند از اينكه كلمه تبشير بعد از كلمه ضحك است ﴿فَضحكت فبشرناها﴾ اين از باب تقديم و تأخير است يعني همانطوري كه گاهي مبتدا مقدم ميشود خبر مؤخر گاهي هم فعل مقدم ميشود فعل اول كه جايش دوم است اول قرار ميگيرد فعل دوم كه جايش اول است دوم قرار ميگيرد از اين باب است يعني بشرناها فضحكت برخيها خواستند بگويند نه ظاهرش همين اين تقديم ما حقه التقديم است نه تقديم ما حقه التاخير اول ضحك است بعد بشارت منظور از اين ضحك هم همان نشاطي است كه محصول بشارت اول است يعني بعد از اينكه بشارت دادند كه ما در اين منطقه خطري نيست و ما مأموريت تعذيب نداريم اين خوشحال شد كه ﴿فلمّا ذهب عن ابراهيم الرّوع﴾ آن ذهاب روع باعث شده است آن زوال ترس و خوف باعث شده است كه اين بانو هم خنديد و آن ﴿ضحكت﴾ به اين معناست و بشارت به فرزند هم بعد از اين ضحك است اين ضحك مربوط به آن بشارت فرزند نيست برخيها خواستند بگويند اين ﴿ضحكت﴾ به معني حاضت است نه ﴿ضحكت﴾ يعني خنديد در آن زمان اين عادت شد بعد همراه با اين عادت بشارت دادند و او هم قبول كرد براي اينكه علامت مادر شدن را يافت لكن همانطوري كه از راغب در بحث ديروز نقل شد ﴿ضحكت﴾ به معني حاضت نيست ﴿ضحكت﴾ همان معناي خاص خودش را دارد ولي از نظر بحثهاي تاريخي همزمان با آن بشارت اين عادت ماهانهاش شروع شد فهميد كه اين معجزه واقع شدني است و اين گزارش عملي است پس تقديم و تأخير بشارت بر ضحك روي اين دو سه نكته است ﴿وامرأته قائمةٌ فضحكت فبشَّرناها بإسحاق و من وراء اسحاق يعقوب﴾ آن ﴿ضحكت﴾ اگر به معناي يعني همزمان آن اين حالت پيش آمده باشد اين بشارت به فرزند باعث پذيرش اين گزارش است براي اينكه نشانه را اين بانو در خود يافت.
حالا ميماند اين چند نكته يكي اينكه جريان مجادله حضرت ابراهيم چگونه مورد قبول خدا شد و جريان شفاعت حضرت نوح مورد قبول نشد آنجا با سختي جواب داده شد حضرت نوح براي نجات فرزندش از خداي سبحان درخواستي كرد و با او سخني گفت و خداوند در كمال صراحت اين خواسته را رد كرد بعد به نوح(سلام الله عليه) فرمود ﴿انّي أعظك ان تكون من الجاهلين﴾[3] در اين باره با من سخن نگو و مانند آن خب حضرت ابراهيم هم درباره نجات يك عدهاي با خدا و فرشتگان خدا سخن ميگويد چرا مثلاً اين تعبير نيامده؟ از صدر و ساقه اين مجادله برميآيد كه او به قصد نجات يك گروه كافر سخن نگفت براي اينكه در بعد از اين جريان ﴿يجادلنا في قوم لوط﴾ سه وصف از اوصاف كمالي حضرت ابراهيم را ذكر فرمود فرمود ﴿ان ابراهيم لحليم أوّاه منيب﴾ اين مجادلهاي كه محفوف به اوصاف كمالي مجادله است معلوم ميشود يك جدال احسن است اجمال قضيه اين است اما چه بود و چه گفت در چه زمينه گفت هنوز بايد روشن بشود ولي اجمالاً بايد معلوم ميشود اين جدال جدال احسن است كه ﴿يجادلنا في قوم لوط﴾ اين يجادلنا بجدال احسن چرا؟ براي اينكه طرف مجادله ما يك پيامبريست حليم، اواه، منيب اين اوصاف نشان ميدهد كه جدال در محدوده حلم است و تَأوّه است و انابه زيرا اوصاف مجادل را ذكر كردن در حقيقت صبغه جدال را بيان كردن است اگر بگويند زيد دارد مجادله ميكند زيد حكيم خردورز عاقل عادل است يعني اين جدال جدال احسن است اوصاف مجادل را ذكر كردن به جدال صبغه و جهت دادن است ﴿يجادلنا في قوم لوط ٭ ان ابراهيم لحليم أوّاه منيب﴾ از شواهد ديگر برميآيد وجود مبارك حضرت ابراهيم يا در صدد تأخير بود چون حليم وقتي كه حرف بزند دعوت به حلم ميكند مثلاً اگر بگويند فلان مهندس دارد مجادله ميكند يعني در فن هندسه و بحثهاي رياضي اظهار نظر ميكند فلان فقيه دارد مجادله ميكند يعني درباره مسائل فقهي دارد جدال ميكند فلان اديب دارد مجادله ميكند يعني در ادبيات دارد جدال ميكند از نظر مسائل اخلاقي و حقوقي هم بشرح ايضاً [همچنين] اگر گفتند يك حليم دارد مجادله ميكند يعني درباره حلم و بردباري و صبر و تأخير عذاب و اينها دارد مجادله ميكند اوصاف مجادل را ذكر كردن در حقيقت محدوده جدال را بيان كردن است يعني شما صبر بكنيد بلكه آنها توبه كنند بلكه انابه كنند و مانند آن در همين زمينه بخشهاي ديگري كه از همين مجادله ذكر شده است كاملاً مشخص كرده است كه وجود مبارك حضرت ابراهيم به حمايت از تبهكارها برنخواست آن طوري كه برخي از مفسران شيعه و برخي از مفسران اهل سنت نقل كردهاند گرچه اين به روايت معتبر نقل نشده صبغه تاريخياش بيش از صبغه روايي آن است نميشود يك مفسر به اينها اعتماد تفسيري داشته باشد اما زمينه احتمال هست كه وجود مبارك حضرت ابراهيم به فرستادگان الاهي گفت حالا شما كه قصد تخريب اين منطقه را داريد خب اگر اين مقدار موحّد در آن منطقه باشد چه؟ آنها گفتند نه اين مقدار موحد نيست مثلاً پنجاه خانوار بعد فرمود اگر چهل خانوار موحّد در آنجا باشند چه؟ گفتند نه اين مقدار هم نيست تا رسيد به جريان حضرت لوط كه لوط و خاندانش كه مؤمناند ﴿ان فيها لوطا﴾[4] آنها گفتند بله ﴿نحن أعلم بمن فيها لننجّينّه﴾[5] بله ما ميدانيم كه اين خانوار مسلماناند حضرت لوط هم آنجا تشريف دارند ما كاملاً امنيتشان را تأمين ميكنيم بعد از تأمين امنيت لوط و مؤمنان لوط كه بيتٍ من المسلمين بيش از اين نيستند بعداً ما بقيه را به عذاب ميسپريم خب اين مجادله كه مجادله حكميانه و عاقلانه و عادلانه است اين با جريان حضرت نوح خيلي فرق ميكند نوح خواست از كسي كه كافر بود منتها معلوم الكفر نبود درباره شخص معيني آن هم اينگونه گفتگو كند يك صغرايي يك كبرايي خدايا ﴿ان ابني من أهلي﴾[6] اين صغرا و شما هم كه فرموديد كساني كه اهل تواند در سفينه نجات راه دارند و در اماناند خب اين اهل من است اهل من هم طبق وعده شما بايد نجات پيدا كند اين كبرا پس پسرم بايد نجات پيدا كند اين نتيجه ﴿و إنَّ وعدك الحقّ﴾[7] تو كه خلف وعده نداري تو وعده دادي وعده تو حق است پس اين وعده حق است اين محصول دوتا قياس است و دوتا شكل اوّل پسر من اهل من است و اهل من هم بايد نجات پيدا كند براي اينكه شما گفتي اهلت پس پسرم بايد نجات پيدا كند يك، تو وعده دادي اهل من محفوظ باشند وعده تو حق است پس نجات بچههاي من حق است اين دو بر اساس همه اين معيارها دارد با خداي يك چنين گفتگويي در ميان ميگذارد بعد البته كمال عصمت و ادب را هم رعايت كرده است فرمود ﴿و أنت أحكم الحاكمين﴾[8] حكم تو حق محض است همانطوري كه وعده تو حق است مشكل ما مشكل اين است كه بايد بفهميم سرّش چيست؟ اما وجود مبارك حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) طبق اين گفتگوهايي كه برخي از مفسران سني برخي از مفسران شيعه بازگو كردند درباره نجات كافر نيست يا تأخير است كه اينها توبه كنند يا درباره مؤمنان است كه مؤمناني كه در اين منطقه هستند تكليفشان چه ميشود آنها گفتند ما ميدانيم كه اين مقدار مؤمني كه تو پيشنهاد ميدهي نيستند سرانجام به حضرت لوط رسيد كه ﴿ان فيها لوطاً﴾[9] خب لوط را كه قبول داريد بعد گفت ﴿نحن أعلم بمن فيها لننجينّه﴾[10] بله ما اين گروه كم را به ايمان ميشناسيم و امنيتش را هم تأمين ميكنيم بنابراين اين جدال با آن جدال خيلي فرق دارد اينجا هم گفتند ﴿يا ابراهيم اعرض عن هذا﴾ دست بردار منتها آنجا يك مقداري لحنش تند تر است براي اينكه به حضرت نوح آنجا گفتند كه ﴿قال يا نوح انه ليس من أهلك انه عملٌ غيرُ صالح فلا تسئلن ما ليس لك به علم إني أعظك أن تكون من الجاهلين﴾[11] اين هم فوراً ترميم كرد ﴿قال رب اني أعوذ بك أن اسئلك ما ليس لي به علم﴾[12] پس بنابراين فضاي اين سؤالها كاملاً فرق ميكند ﴿قالوا أتعجبين من امر الله﴾ خداي سبحان يك اصل كلي دارد كه اين اصل كلي چه درباره تشريع چه درباره تكوين قابل اجراست درباره تشريع فرمود ﴿ان الله يأمر بالعدل و الإحسان﴾[13] به اين چيزها امر ميكند يا اين درباره تكوين هم ميفرمايد اينها امر خداست چه اينكه فرمود ﴿قل الرّوح من أمر ربي﴾[14] هم آنها از مسائل تكويني است هم اين از مسائل ﴿ان الله يأمر بالعدل و الاحسان﴾[15] است و تشريعي است يك اصل كلي دارد كه ﴿والله غالبٌ علي أمره﴾[16] اين ﴿والله غالبٌ علي أمره﴾[17] در مسائل روح شناسي تعيين كننده است هيچ كس نميتواند بگويد بالاخره من اينچنين ميانديشم و خود را مستقل ببيند و به طور تفويضي ـ معاذ الله ـ فكر بكند اين طور نيست براي اينكه اين روح مِن امر الله است اين صغرا و خداي سبحان بر تمام امرهاي خود غالب و قاهر است اين كبرا غير از اين كه ﴿تبارك الذي بيده الملك﴾[18] است ﴿فَسبحان الذي بيده ملكوت كل شيءٍ﴾[19] است هر چيزي از ملك و ملكوت تحت قهر خداي سبحان است او قادر بر كل شيء است غير از آن اطلاقات و عمومات در جريان امر الله اين طور است كه اگر چيزي امر خدا بود مستقيماً تحت قيوم بودن خداي سبحان است مغلوب خداي سبحان است ﴿والله غالبٌ علي امره﴾[20] بنابراين چه بهتر كه انسان روح خودش را به او بسپارد اين روح آنچنان نيست اين نفس آنچنان نيست كه در اختيار ما باشد يا در اختيار، ما اگر او را به يك صاحب اختياري نسپرديم يا خودمان ادارهاش ميكنيم كه به مصالحمان آگاه نيستيم يا ديگري قيم ما ميشود به نام شيطان و مانند آن چون او ﴿والله غالب علي امره﴾[21] و اين قل الروح هم من امر ربه است چه بهتر اينكه اين را به او بسپاريم در اين جريان ﴿أتعجبين من امر الله﴾ هم همچنين است به امر خدا هم مغلوب خداست وقتي او بخواهد يك بانوي سالخورده فرتوتي مادر بشود ميتواند اينها جزء امور عادي است امور عقلي كه نيست كه محال عقلي باشد آنجا هم ملاحظه فرموديد چندين برهان آورد فرمود ﴿رحمت الله و بركاته عليكم أهل البيت﴾ همانطور كه در جريان جدال اين سه وصفي را كه براي حضرت ابراهيم ذكر كرد اوصافي كه براي مجادِل ذكر ميشود جهت جدال را مشخص ميكند اوصافي هم كه براي دودمان حضرت ابراهيم(سلام الله عليه) ذكر كرد جهت آن امر را هم مشخص ميكند ميفرمايد اين امر بله امر قريب است اما مگر رحمت خدا براي شما قريب نبود بركات خدا براي شما عجيب نبود اين همه بركات اين همه رحمتهايي كه خدا به شما داده است مگر از راه معجزه نبود مگر آن ﴿حرقوه و انْصروا آلهتكم﴾[22] را شما پشت سر نگذاشتيد مگر آن ﴿فجعلهم جذاذاً الا كبيراً لهم﴾[23] را شما پشت سر نگذاشتيد مگر جريان ﴿ربي الذي يحيي و يميت﴾[24] را شما پشت سر نگذاشتيد مگر ﴿ربنا إنّي أسكنت من ذريتي بوادٍ غير ذي زرعٍ﴾[25] را بعدها پشت سر نميگذاريد همه اينها بركات است ديگر بنابراين شما درباره كار غير عادي چه تعجبي داريد تعجب كردن نسبت به افراد عادي بله درست است اما شما كه در كنار اينگونه از نعم نشستهايد جا براي تعجب نيست ﴿قالوا أتعجبين من امر الله﴾ خب اينها جزء اموري است كه مغلوب اراده ازلي خداي سبحان است و امور ممكنالوجود هم هست ما بخشي از اين اسباب و علل را ميبينيم بله با اينها هم كار داريم هيچ مسبَّبي بي سبب يافت نميشود اما غالب اينها يا علل معدّهاند يا بر فرض هم سبب تام باشند سبب منحصر نيستند يعني اگر اين داروها سبب درمان باشد يا به نحو عادت است نه عليت علت چيز ديگر است يا اگر هم به نحو عليت باشد چه كسي گفت اينها علت منحصرهاند شما در اصول در بحث مفهوم شك ملاحظه فرموديد وقتي اين شرط مفهوم دارد كه ما عليت بفهميم يك تمام العليه بفهميم دو عليت منحصره بفهميم سه يعني اگر «ان خفي الجدران فقصر» آمده است در صورتي كه خفاء جدران سبب نماز قصر بشود سببيتش تام باشد و تنها سبب باشد آنگاه اگر يك روايت ديگري آمده «اذا خفي عليه الأذان قصِّر»[26] اينها با هم درگيرند چون دوتا منحصر كه نميشود كه اما اگر اين سبب تام بود آن هم سبب تام بود هر دو ميتوانند سبب باشند تعارضي هم بين اينها نيست هم «إذا خفي عليه الاذان قصر»[27] هم «اذا خفي الجدران فقصر» آن هم سببيت دارد يك سبب تام است دو اين هم سببيت دارد يك سبب تام است دو مفهوم هيچ كدام با منطوق ديگري درگير نيست وقتي تعارض مفهوم و منطوق است كه سببيت باشد مستقل باشد و منحصر اگر منحصر شد معنايش اين است كه «اذا خفي عليه الاذان قصّر»[28] و اگر اذان مخفي نشد چه جدران مخفي بشود چه نشود قصر نيست آن وقت تعارض شروع ميشود در اينگونه از موارد
سؤال ...
جواب: بله نه آخر نه اينكه نسبت به قدرت خداي سبحان كار بكنند نسبت به علل قابلي اشكال دارند چون همه اينها در تمام اين موارد به علل قابلي اسناد ميدادند يكي ميگفت كه ﴿و أنا عجوزٌ و هذا بعلي شيخا﴾ ديگر نميگفتند ـ معاذ الله ـ تو قدرتت كفايت نميكند ميفرمايند تو قدرتت كافي است ولي ما آخر آن صلاحيت را نداريم جواب ميدهند كه شما را هم ما صالح ميكنيم اين جريان ﴿و أصلحنا له زوجه﴾[29] هم از همين قبيل است تنها صلاحيتهاي متافيزيكي نيست صلاحيتهاي فيزيكي هم هست خب او گفت ﴿رب إني وهنَ الْعظم منّي واشْتعل الرّاس شيبا﴾ ﴿وَ لَمْ أكن بدعائك رب شقيا﴾[30] اينها مبادي قابلي و فاعلي را كاملاً تفكيك ميكنند ميگويند از طرف تو هيچ مشكلي نيست اما مشكل از طرف ماست در دعاي نوراني حضرت زكريا اين دو نكته از هم جدا شد عرض كرد ﴿ربّ اني وهن العظم منّي وَ اشْتعل الرّأس شيباً﴾[31] اما ﴿و لم أكن بدعائك رب شقيا﴾[32] خب تو هر چه بخواهي توان آن را داري يعني اگر مشكلي هست در طرف قابل است نه در طرف فاعل اينجا هم ﴿وامرأتُهُ قائمةً﴾ او هم همين حرف را ميزند ميگويند ﴿أالد و أنا عجوز و هذا بعلي شيخاً﴾ آنگاه ذات اقدس إلاه پاسخي ميدهند ميگويند كه شما كه در طرف مبدأ فاعلي مشكلي نميبينيد كه در طرف قابل نقص ميبينيد بله قابل نقص دارد اما نقص قابل هم قابل برطرف است يعني نقص اين قابل هم برطرف شدني است به دليل شروع عادت ماهيانه همين الان، درست است كه بالاخره كار روي نظم است اما اينچنين نيست كه خداي سبحان مقهور نظم از پيش تعيين شده باشد كه خدا را كه نبايد در حد يك پيغمبر و امام تلقي كرد ـ معاذ الله ـ كه اينها برابر نظم عالم كار ميكنند بله اما نظم عالم در اختيار ﴿و الله غالب علي امره﴾[33] است فرمود شما دوتا مسئله است نسبت به مبدأ فاعلي كه مشكل نداريد ميماند مبدأ قابلي بله ما هم قبول داريم الان در سن فرتوتي كسي پدر و مادر نميشود ولي ما اين را برميگردانيم نشانهاش همين عادت ماهانه است كه شروع شده آنجا هم درباره حضرت زكريا ذات اقدس إلاه فرمود ﴿و أصلحنا له زوجه﴾[34] ما فوراً وضع همسرش را برگردانديم ﴿و كانت امرأتي عاقرا﴾[35] الان ديگر ولود است خب چه كسي عاقر را ولود ميكند چه كسي ولود را عاقر ميكند ﴿و يهب لمن يشاء الذّكور﴾[36] ﴿و يهب لمن يشاء الذّكور ٭ او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيماً﴾[37] اين چهار كار به دست اوست فرمودند شما كه در امر خدا تعجب نبايد بكنيد كه مشكل شما مشكل قابلي است اين را هم ما برميگردانيم فوراً نشانهاش همين عادت ماهانه است ﴿أتعجبين من أمر الله﴾ چون او ﴿غالب علي امره﴾[38] يك وقت است يك كسي مثل پيغمبر است امام است برابر امر خدا قضاي خدا قدر خدا مقدرات الاهي كار ميكند بله اين يك نفس الامري دارد يك واقعيتي دارد يك قضا و قدري دارد گاهي شهيد ميشوند گاهي رحلت عادي ميكنند گاهي مسموم ميشوند گاهي دعايشان مستجاب ميشود گاهي مصلحت نيست مستجاب نميشود اينها تابع قضا و قدر الاهي است اين درست است اما ذات اقدس إلاه ﴿والله غالب علي امره﴾[39] او «باسط اليدين»[40] است نميشود كه گفت خداي سبحان مقهور نظم است نه خير ﴿والله غالب علي امره﴾[41] چون خودش مقرر كرد امر او كار اوست خب كار خدا كه حاكم بر خدا نيست فرمود ﴿أتعجبين من امر الله﴾ شما كه ﴿رحمت الله و بركاته عليكم أهل البيت﴾ را هم ديديد از طرفي هم كه خدا حميدِ مجيد است پس فاعل حميدِ مجيد است همواره محمود است همواره مشكور است خب اگر همواره نعمتي نداشته باشد كه محمود نيست نه ممدوح نيست محمود نيست شما چه چيزي را ميخواهيد حمد بكنيد اگر همواره حمد ميكنيد پس معلوم ميشود او همواره دارد نعمت ميدهد پس او «دائم الفضل علي البريّه»[42] است ميشود همواره حميد اينچنين نيست كه يك وقتي بدهد يك وقتي ندهد كه اگر او «دائم الفضل»[43] است دائم الفيض است پس دائم الحمد است و مجد و عظمت و بزرگواري هم ميدهد پس مجيد است پس جا براي تعجب نيست ﴿يا ابراهيم أعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم آتيهم عذاب غير مردودٍ﴾ ميماند حالا ﴿و لما جاءت رسلنا لوطا سيء بهم و اق بهم ذرعاً و قال هذا يومٌ عصيبٌ﴾[44] در مقطع ورود اين مهمانها براي حضرت ابراهيم آن حادثه پيش آمد حالا اين قسمت البته بخشي از اين قسمتها ممكن است در اثناي بحث بازگو بشود در پايان مسافرت اين مهمانان وارد بر حضرت لوط ميشوند و ميخواهند آن مأموريت را پيدا كنند اينجا يك برخوردي حضرت لوط دارد يك برخوردي قوم لوط دارند كه اينها را جداگانه مطرح ميكنند.
«و الحمد لله رب العالمين»
[1] ـ سورهٴ مدثر، آيهٴ 31.
[2] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 68.
[3] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 46.
[4] ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 32.
[5] ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 32.
[6] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 45.
[7] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 45.
[8] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 45.
[9] ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 32.
[10] ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 32.
[11] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 46.
[12] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 47.
[13] ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 90.
[14] ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 85.
[15] ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 90.
[16] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[17] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[18] ـ سورهٴ ملك، آيهٴ 1.
[19] ـ سورهٴ يس، آيهٴ 83.
[20] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[21] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[22] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 68.
[23] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 58.
[24] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 258.
[25] ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 37.
[26] ـ الاستبصار، ج 1، ص 242.
[27] ـ الاستبصار، ج 1، ص 242.
[28] ـ الاستبصار، ج 1، ص242.
[29] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 90.
[30] ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 4.
[31] ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 4.
[32] ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 4.
[33] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[34] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 90.
[35] ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 5.
[36] ـ سورهٴ شوري، آيهٴ 49.
[37] ـ سورهٴ شوري، آيات 49 ـ 50.
[38] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[39] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[40] ـ مصباح الكفعمي، ص 647.
[41] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 21.
[42] ـ مصباح الكفعمي، ص 647.
[43] ـ مصباح الكفعمي، ص 647.
[44] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 77.
مرکز الإسراء للنشر هو الناشر الاختصاصيّ لتألیفات سماحة آیة الله الشیخ عبدالله الجواديّ الآمليّ (دام ظلّه) فبدأ المرکز هذا عمله في سنة 1372 الشمسیة؛ فمن أعمال هذا المرکز القیام بإنتاج التألیفات مکتوباً بکیفیة مطلوبة وأساسیّة، مع عرض سریع، وفي الوقت المحدّد، وبسعر مناسب، ودعم للإصدارات، وتهیئة إمکان الوصول السریع وبأسعار قلیلة للمخاطبین في داخل البلد وخارجه بالنسبة إلی الإصدارات، وأیضاً المشارکة في المعارض الدولیة الخارجیة والداخلیة.