14 03 2004 4874790 شناسه:

تفسیر سوره هود جلسه 76

دانلود فایل صوتی

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

﴿قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِن كُنتُ عَلَي بَيِّنَةٍ مِن رَبِّي وَآتَاني مِنْهُ رَحْمَةً فَمَن يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّهِ إِنْ عَصَيْتُهُ فَمَا تَزِيدُونَنِي غَيْرَ تَخْسِيرٍ (۶۳) وَيَا قَوْمِ هذِهِ نَاقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوهَا تَأْكُلْ فِي أَرْضِ اللَّهِ وَلاَ تَمَسُّوهَا بِسُوءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذَابٌ قَرِيبٌ (۶٤) فَعَقَرُوهَا فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ (۶۵) فَلَمَّا جَاءَ أَمْرُنَا نَجَّيْنَا صَالِحاً وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَمِنْ خِزْيِ يَوْمِئِذٍ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ القَوِيُّ العَزِيرُ (۶۶) وَأَخَذَ الَّذيِنَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيَارِهِمْ جَاثِمِينَ (۶۷) كَأَن لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا أَلاَ إِنَّ ثَمُودَ كَفَرُوا رَبَّهُمْ أَلاَ بُعْداً لِثَمُودَ (۶۸)﴾

سومين پيامبري كه نام شريفش در قرآن كريم آمده است حضرت صالح(سلام الله عليه) است قوم صالح هم نظير قوم هود از امكانات مادي فراواني برخوردار بودند اين امكانات مادي آنها را فريب داد و مغرور كرد و آثاري از گذشتگان به جا مانده بود كه همان بت‌پرستي بود آن بت‌پرستي كه آثار نياكانشان بود حفظ كردند و جريان وحي و نبوت را هم كه راساً منكر بودند مي‌گفتند بشر نمي‌تواند پيام خدا را به ديگران منتقل كند اگر رسولي هست بايد فرشته باشد و اگر كسي مدعي رسالت بود گذشته از آن اشكال اول بايد داراي بيّنه و معجزه باشد وجود مبارك صالح همه اين شبهات را برطرف كرد و خداي سبحان بوسيله حضرت صالح آنها را هدايت كرد لكن آنها كوري را بر هدايت ترجيح دادند اما فرمود ﴿فهديناهم فاستحبُّوا العميٰ علي الهدي﴾[1] اينها كوري را بر بينايي ترجيح دادند اينهايي كه ﴿يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف﴾[2] اينها همان‌هايي‌اند كه قبيح را بر حسن ترجيح مي‌دهند و اين را هم سعادت تلقّي مي‌كنند در سوره فصلت فرمود ﴿أمّا ثمود فهديناهم﴾[3] آيهٴ 17 سورهٴ مباركهٴ فصلت اين است ﴿و أمّا ثمود فهديناهم فاستحبوا الْعميٰ علي الهديٰ فأخذتهم صاعقة العذاب الهون بما كانوا يكسبون﴾[4] اين هدايت تشريعي است كه ما آنها را از نظر راهنمايي عقلي و نقلي هدايت كرديم اگر كسي كفر را بر ايمان ترجيح بدهد و راهنمايي الهي را بر خواسته‌هاي دروني خود مقدم بدارد چنين آدمي كوري را بر بينايي ترجيح داده است فرمود ﴿و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمي علي الهدي﴾[5] منشأ تحليلي اين اوصاف را قرآن كريم از اين راه مي‌داند كه انسان يك سرمايه‌اي دارد آن سرمايه از بين نمي‌رود ولي ممكن است كسي آن سرمايه را دفن كند يعني ممكن نيست انسان انسانيت خود را بتواند از بين ببرد ولي مي‌تواند آن را دفن كند مدسوس بكند ﴿و قد خاب من دسّاها﴾[6] انسان اگر انسانيّت خود را واقعاً بتواند از بين ببرد يا انسانيّت انسان به علل و عوامل بيروني از بين برود او ديگر عذابي ندارد اگر در قيامت هم به صورت حيوان محشور شد خوب حيوان حشري كه دارد نظير حيوانات ديگر از كار خودش لذّت مي‌برد و اگر مجبور باشد يك سلسله عوارضي داشته باشد آن عوارض ذاتي هر حيواني براي او گوارا است يعني اگر مرا نيش مي‌زند عقرب مي‌زند لذت مي‌برد همان‌طوري كه بلبل از خواندن لذّت مي‌برد اين‌طور نيست كه سم دادن يا نيش زدن براي مار عذاب باشد چگونه مي‌شود كه انسان اگر حيوان شد واقعاً معذّب است در ذيل آيه ﴿ فتاتون افواجا ٭ و فتحت السماء﴾[7] آنجا آمده است كه عدّهٴ زيادي بصورت حيوانات درمي‌آيند هم مرحوم امين الاسلام در مجمع نقل كرد هم جناب زمخشري خوب اينها كه بصورت حيوان درمي‌آيند واقعاً هم حيوانند نه اينكه به صورت حيوان دربيايند واقعاً حيوانند حيوان حقيقي‌اند اين ﴿أولئك كالأنعام بل هم أضلّ﴾[8] يعني اينها واقعاً حيوان شدند نه اينكه شكل‌شان شكل حيوان باشد نه واقعاً حيوانند اما مشكل اين است كه در عين حال كه واقعاً حيوانند واقعاً انسانند سرّش اين است كه آن حيوانيّتي كه در دنيا است در عرض انسان است مثلاً حيوان يا ناطق است يا ساهل يا ناطق است يا خائر يا ناطق است يا .. و مانند آن اما حيوانيتي كه در معاد هست در طول انسانيت است يعني هم بر او انسان صادق است هم بر او حيوان او انسان قرد انسان بقر انسان حية و عقرب و كذا و كذا سرش آن است كه او انسانيت خود را يعني همه هوش و علم خود را در راه مار و عقرب شدن يا شاخ زدن يا نيش زدن يا مانند آن به كار گرفته است بنابراين حيوانيتي كه در معاد ظهور مي‌كند يا در دنيا براي بعضي‌ها با چشم برزخي ظهور مي‌كند كه در دنيا واقعاً اينها حيوان مي‌شوند و در قيامت ظرف ظهور اين حيوانيت است نه حدوث حيوانيّت آن حيوانيتي است كه در طول انسانيّت است نه حيوانيتي كه در عرض انسانيت حيوانيتي كه در دنيا مطرح است در عرض انسانيت است بالأخره حيوان يا ناطق است يا ساهل يا ناطق است يا خائر اما حيوانيتي كه در معاد است يا در اينجا در اثر كفر و نفاق پديد مي‌آيد در طول انسانيت است يعني هذا حيوان ناطق قرد كه قهراً اين انسان مي‌شود جنس متوسط نه نوع اخير كه تحتش اصناف باشد بلكه جنس متوسط است تحت او انواع است بنابراين انسانيت هميشه محفوظ است منتها مغبور است مدسوس است به زنجير كشيده شده است و مانند آن اگر كسي آن فطرت را آن انسانيت را بتواند رأسا از بين ببرد و بشود حيوان خوب حالا در قيامت به صورت حيوان محشور شد چه عذابي دارد او كه درك نمي‌كند كه انسان بوده است و حيوان شده است مثل همه حيوانات ديگر بنابراين عمده آن است كه انسان يك سرمايه گرانبهايي دارد و اين را در اثر جهاد اوسط يا اكبر در درون خود اين سرمايه را به اسارت دشمن مي‌دهد دشمن هم اسير مي‌گيرد نه قتيل فرق جهاد اكبر و جهاد اصغر يا جهاد درون و جهاد بيرون اين است در جهاد بيرون دشمن تلاش مي‌كند كه بكشد سرزمين كسي را بگيرد اما شيطان نمي‌خواهد بكشد مي‌خواهد برده بگيرد تمام تلاش شيطان اين است كه اسير بگيرد نه قتيل قهراً اين فطرت در درون انسان آن عقل در درون انسان آن سرمايه‌هاي الهي در درون انسان موجود است و اسير و تمام رنجها را آن بيچاره درك مي‌كند درك مي‌كند كه الان حيوانيت دارد حكومت مي‌كند درك مي‌كند كه در تحت اسارت حيوان است و مانند آن قهراً جاي فرمانروايي خالي است وقتي جاي فرمانروايي خالي شد پس اين اصول را ملاحظه فرموديد آن انسانيتي كه آدم فكر مي‌كند نوع اخير است نوع اخير نيست نوع متوسط است تحتش انواع فراوان است يك و اگر كسي خداي ناكرده راه كفر و نفاق را طي كرد در او هم انسان صادق است حقيقتاً و هم قرد و مانند آن حقيقتاً چون در طول هم‌اند نه در عرض هم اين ثانياً و چون حرف آخر را آن فصل اخير مي‌زند آن فصل‌هاي قبلي مثل ناطق انسان و امثال ذلك اينها اسيرانه به سر مي‌برند ثالثاً وقتي جاي ناطقيت اين كرسي فرمانروايي را ناطق عاقل اداره نكرد قرد اداره كرد اين خلأ ده‌ها تالي فاسد را به همراه دارد هم از نظر معرفت شناسي اين گرفتار خلأ است هم از طرف هستي شناسي گرفتار خلأ است هم در مسائل اخلاق و ارزش‌يابي گرفتار خلأ است هم در مسائل سياسي و اجتماعي نمونه‌هايي را قرآن كريم بعد از تحليل عقلي ذكر مي‌كند مي‌فرمايد شما اولا درون اينها را وقتي بررسي مي‌كند مي‌بينيد ﴿و افئدتهم هواءٌ﴾[9] يعني دل اينها تهي است يعني آن كرسي كه بايد يك فتوا دهنده عقلي عاقل در آنجا مستقر باشد اين كرسي خالي است ﴿و افئدتهم هواء﴾[10] يعني فواد اينها تهي است اينها تهي دلند اينكه مي‌گويند تهي مغزند از همين قبيل است وقتي ﴿و افئدتهم هواءً﴾[11] شد قلبهاي اينها تهي شد اگر كسي بگويد اينها انسانند اين يك اسم بي مسمّا است براي اينكه كرسي انسانيت كرسي عقل و ناطقيت را ديگري اشغال كرده است اگر يك حوزه علمي باشد كرسي تدريس و فقه را غير فقيه بخواهد اداره كند يا دانشگاه باشد كرسي علوم تجربي را مثلاً يك اُمّي بخواهد اداره كند اين مي‌شود اسم دانشگاه بي مسمّا اسم حوزه بي مسمّا بنابراين اين شخص اسم بي مسما دارد لذا فرمود ﴿و تراهم ينظرون اليك و هم لا يُبصرون﴾[12] ﴿إنْ هم إلاّ كالأنعام بل هم اضلّ﴾[13] و مانند آن چون ﴿و افئدتهم هواءً﴾[14] پس اين اسم انسانيت را به يدك مي‌كشد باور انسان نيست چون اين‌چنين است از نظر جهان بيني به سراغ بت‌هايي مي‌رود كه اسم ربوبيت را يدك مي‌كشند ﴿ان هي إلاّ اسماءٌ سميتموها ... ما أنزل الله بها من سلطانٍ﴾[15] از صدر تا ساقه از ساقه تا صدر همه اسم بي مسمّا را يدك مي‌كشند اگر به دنبال يك سلسه آلهه‌اي مي‌رود كه اينها اسم خدا را دارند بي مسما ﴿ان هي إلا اسماءٌ سميتموها أنتم و آبائُكم ما أنزل الله بها من سلطانٍ﴾[16] به دنبال يك استعماري مي‌رود كه اسم استعمار را دارد مسمّا استعمار را ندارد كه در بحثهاي قبل داشتيم كه از بهترين و پربركت‌ترين واژه‌هاي قرآني اين كلمه مقدّس استعمار است چه بلايي به روزگار اين كلمه درآوردند كه جزء نحس‌ترين كلمات شد استعمار ﴿هو أنشأكم من الأرض واستعمركم فيها﴾[17] معناي استعمار اين است كه ذات اقدس إله زمين را در اختيار شما قرار داده آب در اختيار شما قرار داده هوا در اختيار شما قرار داده امكانات به شما داده همه راهنمايي‌ها را كرده كه براي خودتان كار كنيد و آقاي خودتان باشيد همين معناي استعمار اين است اين كلمه را آوردند گفتند كه همه امكانات مال شما رايگان براي ما كار كن اين مي‌شود برده آن وقت اين كلمه استعمار اسمي است بي مسما پس در مسائل جهان بيني و آلهه و ارباب و امثال ذلك ﴿ان هي الا أسماءٌ سميتموها ... ما انزل الله بها من سلطان﴾[18] در مسائل اجتماعي سياسي نظير استعمار نظير آزادي ﴿ان هي الا اسماء سميتموها ... ما انزل الله بها من سلطان﴾[19] يك اسم آزادي مانده است وگرنه رهايي بودن حيواني زندگي كردن كه آزادي نيست آن حريت از بهترين كلمات ديني است كه وجود مبارك حضرت امير آن‌طوري‌كه در نهج البلاغه به پسرش فرمود يا «و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرّاً»[20] خداي سبحان به تو حريت داد بر ده ديگري نباش خوب اين حريت كه از پربركت‌ترين واژه‌هاي ديني است به آن صورت نحس در آمده مي‌ماند مسئله تمدن اين هم ﴿ان هي الا أسماء سميتموها انتم و آبائُكم ما أنزل الله بها من سلطان﴾[21] اين يك كلمه‌اي است اسمي است بي مسما اين چه تمدّني است كه شما از يك طرفي مي‌بينيد جز خونريزي و حتّاكي و تجاوز چيزي در آن نيست دموكراسي اين‌طور است آزادي اين‌طور است حقوق بشر همين‌طور است مي‌بينيد صدر تا ساقه ساقه تا صدر همه‌اش در اين فضا است ﴿ان هي الا اسماء سميتوها أنتم و آبائُكم ما أنزل الله بها من سلطانٍ﴾[22] همه‌اش اسم بي مسما شد سرّش آن است وقتي انسان اسم بي مسما شد خداشناسي او خدا باوري او عدل او آزادي او استعمار او حقوق بشر او دموكراسي او همه ﴿ان هي الا اسماء سميتموها أنتم و آبائكم﴾[23] گاهي انسان مي‌گويد اي كاش اين آيه قرآن يك حلوايي بود انسان اين را مي‌مكيد يا انساني بود به دست و پايش مي‌افتاد مي‌بوسيد از بس اين كتاب شيرين است چگونه تحليل كرده مسئله را به دودوتا چهارتا رسانده كه بابا خودت را خالي كردي آن وقت دست به هر چيز بردي سرقت كردي و خالي كردي حيف آن الوهيت و ربوبيت است كه تو به اسم بي مسما دادي حيف آن استعمار است كه تو به اسم بي مسما دادي حيف آن حريت است كه تو به اسم بي‌مسما دادي حيف آن حقوق بشر است كه تو به اسم بي‌مسما دادي تو خودت را چون گم كردي ﴿و افئدتهم هواء﴾[24] يك انسان بي مسمايي آن وقت همه چيز را سرقت كردي اين مي‌شود تبيان كل شيء اين مي‌شود عالمانه حرف زدن اين مي‌شود ﴿يس ٭ و القرآن الحكيم﴾[25] قسم به اين كتابي كه حكيمانه حرف مي‌زند خوب خودت را درياب خودت را پر كن سيراب كن آنگاه الوهيت معنا پيدا مي‌كند ربوبيت را پيدا مي‌كند گفتند:

دلا خود را در آينه تو كج بيني هر آينه            تو كج باشي نه آيينه تو خود را راست كن اول

آنها از همينآيات گرفتند خوب آيينه چه تقصيري دارد اگر كسي خودش كج است بايد خودش را راست بكند آن وقت اگر انسان سنگين شد وزين شد بر اساس ﴿إنّا سنلقي عليك قولاً ثقيلاً﴾[26] وزين شد سنگين شد حكيم شد كل جهان براي او معنا پيدا مي‌كند به كسي مي‌گويد رب كه اسمش با مسما است به چيزي مي‌گويد عدل و حقوق بشر كه اسم با مسمّاست به چيزي مي‌گويد آزادي كه اسم با مسمّاست حالا نه چون امام واقعاً استاد ما بود يا از قم رفته يا ايراني بود اين واقعاً خوب قرآن را فهميده و تا آخر هم براي تفسير قرآن و تبيين قرآن و اجراي قرآن همه هزينه‌ها را تحمّل كرده اينكه انسان درباره او شيفته‌وار اشك مي‌ريزد سرّش اين است اين خوب اين حرفها را فهميد و تا آنجا كه ممكن بود ايستاد گفت اين چه حقوق بشري است اين چه آزادي است كه شما مي‌خواهيد به مردم بدهيد اين سيد اولاد پيغمبر خوابش نمي‌برد آن وقتي كه جريان كاپيتولاسيون مطرح بود گفت غيرت پس كجا رفته خوب حالا شما ايراني را به هر وضعي بخواهيد محكوم بكنيد هر وضعي بخواهيد به سرش در بياوريد كسي نتواند آمريكايي‌ها را محاكمه بكند اين غيور بودن يك چيزي ديگر است شجاع بودن يك چيز ديگر غيور بودن خيلي از مواقع سيّدنا الاستاد مي‌گفت ديشب خوابم نبرد مي‌گفت من خوابم نبرد وقتي اين لايحه به مجلس رفت اينكه مي‌بينيد چهارده خرداد پانزده خرداد مردم اين‌طور به سر و سينه مي‌زنند به همين جهت است خوب.

شما ببينيد وقتي خود انسان تهي مغز شد درونش خالي شد همه چيز را خالي مي‌كند آن ﴿ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان﴾[27] نشأت گرفته از اين است كه اينهايي كه خودشان را انسان مي‌دانند واقعاً انسان نيستند يعني انسانيت‌شان را معزول كردند در يك جايي دفن كردند زنده به گور كردند روي انسانيت‌شان يك قصري ساختند و دارند مي‌نشينند فرمود اينها كوري را بر ديدن ترجيح دادند اما ثمود هم همين‌طور بودند ديگر ﴿و اما ثمود فهديناهم فاستحبّوا العمي علي الهدي فأخذتهم صاعقة العذاب الهون﴾[28] در اين‌گونه از موارد ذات اقدس إله مي‌فرمايد اين عذاب آمده است ولي عذاب ﴿هون﴾ يا گاهي عذاب مهين چون هر عذابي مناسب با آن گناهي است كه آن گروه مرتكب شدند بالأخره يك عده ربا خوارند يك عده ظالمند يك عده فاسقند يك عده منافقند و يك عده گذشته از اين سيّئات مستكبرند وقتي قرآن كريم بخواهد عذاب مستكبران را تبيين مي‌كند مي‌گويد خواري و فرومايگي را ما براي اينها تثبيت كرديم چرا؟ براي اينكه مستكبر خود را بزرگ و برتر مي‌بيند و ديگران را كوچك اين يك بزرگ بيني او يك چيز باطل و غلطي است واقعاً بزرگ نيست اين دو اگر واقعاً بزرگ نيست واقعاً كوچك است و صغير و حقير و ذليل است اين سه چون نمي‌شود كه هر دو دروغ باشد كه هم تكبر آنها دروغ باشد هم تذلّل آنها اگر يكي دروغ بود آن مقابلش راست است ديگر در اين گونه از موارد ضدّان لا ثالث هم هستند چون بزرگي اينها دروغ است حقارت اينها راست است روز عذاب روز ظهور آن راست‌ها است لذا حقارت‌شان ظاهر مي‌شود فرمود عذاب هون آمده ﴿عذابٌ مهيّن﴾[29] مي‌آيد رسوايي مي‌آيد خوب يك وقتي كسي بالأخره زير يك خروارها خاك از بين مي‌رود مورد احترام ديگري است ترحم ديگري است و همواره براي آنها اشك مي‌ريزند و مانند آن يك وقت است نه كسي رسوا شده مي‌ميرد اين كه عذاب هون عذاب مهين و مانند آن ذكر مي‌شود با پسوند هون و مهين مي‌آيد براي كيفر استكبار اينها است اينها چون مستكبرانه زندگي مي‌كردند عذاب هون و فرومايگي دامن‌گيرشان شد در سورهٴ مباركهٴ فجر بعد از جريان عاد آيهٴ 9 جريان ثمود را ذكر مي‌كند ﴿و ثمود الذين جابوا الصَّخر بالْواد﴾[30] كه از امكانات فراواني برخوردار بودند در سورهٴ مباركهٴ قمر آنها هم بخشي از آن سوره هم جريان ثروت و قدرت اينها به اين صورت بازگو شده است آيهٴ 27 سورهٴ مباركهٴ قمر اين است ﴿إنّا مرسلوا النّاقة فتنةً لهم فارتقبهم واصطبر﴾[31] ﴿كذّبت ثمود بالنّذر ٭ فقالوا أبشراً منّا واحدا نتّبعه إنّا إذاً لفي ضلال و سعر ٭ أ أُلقِيَ الذكر عليه من بيننا بل هم كذّابٌ اشرٌ﴾[32] آنگاه خدا مي‌فرمايد  ﴿سيعلمون غداً من الكذّاب الأشر ٭ انا مرسلوا النّاقة فتنةً لهم فارتقبهم و اصطبر﴾[33] از آيه 24 به بعد سورهٴ مباركهٴ قمر ﴿و نبّئهم أن الماء قسمة بينهم كل شربٍ محتضرٌ ٭ فنادوا صاحبهم فتعاطيٰ نعقر﴾[34] يك نفر را به او جعاله بر اثر عقد جعاله يك چيزي به عنوان جعل به او دادند حق الزحمه او هم از نظر عقيده كافر بود و از نظر شرارت هم از ديگران كم نداشت بلكه بيش از ديگران بود قبول كرد كه اين ناقه را پي كند و عقر كند ديگران هم در تحريك و تهييج و تهيه او آماده بودن هم بعد تشويقش كردند لذا فعل را يك نفر انجام داد اسناد فعل به همه‌ است براي اينكه همه در كار او سهيم بودند يك باندي بودند يا مقدمات قبلي را فراهم كردند يا رضايت بعدي داشتند ﴿فنادوا صاحبهم فتعاطيٰ فعقر﴾[35] ولي در سورهٴ مباركهٴ شمس دارد ﴿فكذّبوه فعقرُوها﴾[36] ضمير ﴿عقر﴾ را به فعل ﴿عقر﴾ را به ضمير جمع اسناد دادند كه اين كار را كردند خوب اينها چون ﴿فاستحبوا العمي علي الهديٰ﴾[37] بود بقيه امور را هم بدنبال خودشان دارند.

در سورهٴ مباركهٴ نمل آيه 45 به بعد به اين صورت است ﴿و لقد أرسلنا إلي ثمودَ أخاهم صالحاً أن اعبدو الله فاذا هم فريقان يختصمون﴾[38] يك عده كه مستكبر بودند ملإشان آن مؤمنين را مسخره مي‌كردند آن مؤمنين‌شان هم كه پذيرفته بودند و جريان گفتگوي مستكبر و مستضعف را هم در بخشي از آيات ديگر آنجا به صورتهايي جداگانه بازگو كردند كه مستكبران مي‌گويند كه ﴿أتعلمون أن صالحا مرسل من ربه﴾[39] آنگاه مي‌گفتند بله ما صالح را به عنوان رسول قبول داريم و اينها آيهٴ 45 سورهٴ نمل اين است ﴿و لقد ارسلنا الي ثمود اخاهم صالحا ان اعبدو الله فاذا هم فريقان تختصمون﴾[40] كه آن ملإ مستكبر يك حرف دارند و مستضعف‌شان يك حرف ﴿قال يا قوم لم تستعجلون بالسيئّة قبل الحسنه لولا تستغفرون الله لعلكم ترحمون﴾[41] غفلت و دنيا زدگي همه اين اين خطرات را به دنبال دارد ﴿قَالُوا اطَّيَّرْنَا بِكَ وَبِمَن مَّعَكَ قَالَ طَائِرُكُمْ عِندَ اللَّهِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ﴾ ﴿وَكَانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لاَ يُصْلِحُونَ﴾ ﴿قَالُوا تَقَاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ مَا شَهِدْنَا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ﴾ ﴿وَمَكَرُوا مَكْراً وَمَكَرْنَا مَكْراً وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ﴾ ﴿فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْنَاهُمْ وَقَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ﴾ ﴿فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ﴾ ﴿وَأنجينا الّذينَ آمنوا و كانوا يَتّقون﴾[42] كه بعد به قصه نوح منتهي مي‌شود فرمود اينها توطئه‌شان تنها در باره شتر نبود قصدشان اين بود كه حضرت صالح را با همراهان‌شان شبيخون بزنند تبييت يعني شبيخون زدن نبيت تبييت مي‌كنيم اينها بيتوته كردند ما تبييت مي‌كنيم يعني شبيخون مي‌زنيم غافل‌گيرشان مي‌كنيم همه‌شان را مي‌كشيم بعد به بازماندگان‌شان مي‌گوييم ما خبر نداريم ﴿ثم لنقولن لوليه ما شهدنا مهلك أهلهِ﴾[43] اين كار را مي‌كنيم فرمود تمام اين نقشه‌ها را كشيدند امّا ﴿و مكروا مكرا و مكرنا مكرا و هم لا يشعرون﴾[44] سرانجام مكر اينها دامن‌گير اينها شد و ما در جريان آن عقد ناقه همه آنها را به دست عذاب سپرديم و حضرت صالح و همراهانش را حفظ كرديم و نجات داديم.

در بخشي از سورهٴ مباركهٴ شعرا وقتي جريان صالح را مطرح مي‌كنند اين دو گروه با هم يك گفتگويي دارند آيهٴ 142 سورهٴ مباركهٴ شعرا اين است ﴿كذبت ثمود المرسلين﴾[45] حالا سر اينكه ﴿المرسلين﴾[46] را جمع محلي به الف و لام آورد يا ناظر به اين است كه كسي حرف يك پيامبر را تكذيب بكند حرف همه انبيا را تكذيب مي‌كند چون ﴿لا نفرق بين أحد منهم﴾[47] يا نه مثلاً چند تا پيامبر داشتند اينها ﴿اذ قال لهم أخوهم صالحٌ ألاٰ تتقون ٭ اني لكم رسول أمين ٭ فاتقوا الله و أطيعون ٭ و ما اسئلكم عليه من اجرٍ انْ أجري إلاّ علي ربّ العالمين﴾[48] آن حرفي كه حضرت نوح گفته بود يك همان حرفي كه حضرت هود گفته بود دو كه ما نه غرضي داريم نه مرضي در تبليغ هدفي نداريم جز هدايت شما اين حرف را وجود مبارك صالح هم فرمود ﴿و ما أسئلكم عليه من أجرٍ ان اجري الا علي ربّ العالمين﴾[49] بعد فرمود همه اين نعمتهايي كه  داريد امانت است از دست ديگران به شما رسيده است شما به نسل بعدي منتقل مي‌كنيد اين‌طور نيست كه همين‌طور رها باشيد هر كاري كه خواستيد بكنيد آزاد باشيد ﴿أتتركون فيما هٰهُنا آمنين ٭ في جناتٍ و عيونٍ ٭ و زروعٍ و نخلٍ طلعها هضيتم ٭ و تنحتون من الجبال بيوتاً فارهين﴾[50] ييلاق‌هاي خوب داريد قشلاق‌هاي خوب داريد هم دامداري و كشاورزي‌تان تأمين است هم آن تفرج‌تان و اتراف‌تان و اسراف‌تان تأمين است ﴿فاتقوا الله و أطيعون ٭ و لا تطيعوا أمر المسرفين ٭ الذين يفسدون في الارض و لا يصلحون﴾[51] آنها گفتند ﴿إنما أنت من المسحَّرين﴾[52] تو مسحوري حالا يا مثلاً اين بت‌ها در تو اثر كردند يا ساحران در تو اثر گذاشتند ﴿ما انت إلاّ بشرٌ مثلنا﴾[53] اگر كسي از طرف خدا مي‌آيد بايد فرشته باشد بر فرض هم تو پيامبر باشي بايد معجزه بياوري ﴿فأتِ بآيةٍ إنْ كنت من الصّادقين﴾[54] وجود مبارك صالح فرمود ﴿هذه ناقةٌ لها شربّ و لكم شرب يومٍ معلومٍ ٭ و لا تمسُّوها بسوءٍ فيأخذكم عذاب يوم عظيم ٭ فعقروها﴾[55] در آن سوره قبل ضمير ﴿عقر﴾ به فعل ﴿عقر﴾ به ضمير مفرد اسناد داده شد ﴿فتعاطيٰ فعقر﴾[56] اينجا به جمع اسناد داده شد براي اينكه «انما يجمع النّاس الرضا و السخط»[57] ﴿فعقروها فأصبحوا نادمين ٭ فاخذهم العذاب ان في ذلك لايةً و ما كان أكثرهم مؤمنين﴾[58]

آنچه كه در سورهٴ مباركهٴ اسراء آمده است هم گوشه‌اي از همين صحنه است آيهٴ 59  ﴿وَمَا مَنَعَنَا أَن نُرْسِلَ بِالْآيَاتِ إِلَّا أَن كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً﴾[59] يك آيه روشني داديم ما﴿مبصرةً﴾[60]يعني آية مبصرة براي اينكه اينها پيشنهاد دادند گفتند اين  سخره بزرگي كه مورد تقديس ماست گاهي هم در برابرش قرباني مي‌كنند و گاهي هم احترامات ديني برايش قائلند از دل همين سخره صمّاء يك شتري در بيايد و همين‌طور هم شد فرمود شما در مبصره بودن يعني روشن بودن اين آيه حرفي نداريد چو آيات الهي بعضي روشن هستند بعضي خيلي روشن‌تر و شفافند فرمود ﴿و جعلنا اللّيل و النهار آيتين فمحونا آية اللّيل و جعلنا آيه النَّهار مبصرةً﴾[61] هم شب تاريك آيه خدا است هم روز روشن منتها روز روشن آيه شفاف‌تر است و شب تاريك به شفافي روز نيست ولي هر دو آيه الهي‌اند هر دو روي نظمند اينجا هم فرمود ﴿وَآتَيْنَا ثَمُودَ النَّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهَا وَمَا نُرْسِلُ بِالْآيَاتِ إلاّ تَخْوِيفاً﴾[62]  غرض آن است كه تحليل قرآني درباره انسان شناسي از گذشته و حال و آينده يكي است اگر آن كرسي انسانيت خالي شد در فضاي دل يك حاكم عادلي فتوا نداد ﴿وَ افئدتهم هواء﴾[63] شد در درجه اول خود اين شخص ان هو الا اسم كه لا مسما له اين انسان نيست چنين انساني جهان بيني ﴿ان هي الا أسماء سميتموها﴾[64] است در مسائل اخلاقي و ارزشي‌اش اين‌چنين است در مسائل حقوقي و سياسي‌اش اين‌چنين است در مسائل ديگر اين‌چنين است.

«و الحمد لله رب العالمين»

 

[1]  ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 17.

[2]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 67.

[3]  ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 17.

[4]  ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 17.

[5]  ـ سورهٴ فصلّت، آيهٴ 17.

[6]  ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 10.

[7]  ـ سورهٴ نبأ، آيات 18 ـ 19.

[8]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 179.

[9]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[10]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[11]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[12]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 198.

[13]  ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 44.

[14]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[15]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[16]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[17]  ـ سورهٴ هود، آيهٴ 61.

[18]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[19]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[20]  ـ نهج البلاغة، نامهٴ 31.

[21]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[22]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[23]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[24]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[25]  ـ سورهٴ يس، ايات 1 ـ 2.

[26]  ـ سورهٴ مزمل، آيهٴ 5.

[27]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.

[28]  ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 17.

[29]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 90.

[30]  ـ سورهٴ فجر، آيهٴ 9.

[31]  ـ سورهٴ قمر، آيهٴ 27.

[32]  ـ سورهٴ قمر، آيهٴ 23 ـ 25.

[33]  ـ سورهٴ قمر، آيات 26 ـ 27.

[34]  ـ سورهٴ قمر، آيهٴ 28 ـ 29.

[35]  ـ سورهٴ قمر، آيهٴ 29.

[36]  ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 14.

[37]  ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 17.

[38]  ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 45.

[39]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 75.

[40]  ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 45.

[41]  ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 46.

[42]  ـ سورهٴ نمل، آيات 47 ـ 53.

[43]  ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 49.

[44]  ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 50.

[45]  ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 141.

[46]  ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 141.

[47]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 136.

[48]  ـ سورهٴ شعراء، آيات 142 ـ 145.

[49]  ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 145.

[50]  ـ سورهٴ شعراء، آيات 146 ـ 149.

[51]  ـ سورهٴ شعراء، آيات 150 ـ 152.

[52]  ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 153.

[53]  ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 154.

[54]  ـ سورع شعراء، ايه 154.

[55]  ـ سورهٴ شعراء، آيات 155 ـ 157.

[56]  ـ سورهٴ قمر، آيهٴ 29.

[57]  ـ وسائل الشيعة، ج 16، ص 140.

[58]  ـ سورهٴ شعراء، آيات 157 ـ 158.

[59]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 59.

[60]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 59.

[61]  ـ سورهٴ إسرا، آيهٴ 12.

[62]  ـ سورهٴ إسراء، آيهٴ 59.

[63]  ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 43.

[64]  ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق