اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿قَالُوا يَا هُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِي آلِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ(۵۳) إِن نَقُولُ إِلَّا اعْتَرَاكَ بَعْضُ آلِهَتِنَا بِسُوءٍ قَالَ إِنِّي أُشْهِدُ اللَّهَ وَاشْهَدُوا أَنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ(۵٤) مِن دُونِهِ فَكِيدُونِي جَميعاً ثُمَّ لاَ تُنْظِرُونِ(۵۵) إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَي اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُم مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِيَتِهَا إِنَّ رَبِّي عَلَي صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ(۵۶)﴾
بعد از اينكه وجود مبارك هود(سلام الله عليه) قوم عاد را به توحيد عبادي دعوت كرده است و رسالت خود را هم به آنها اعلام كرده است كه فرمود من رسول خداي تعالي هستم آنها هم توحيد عبادي را انكار كردند هم نبوّت او را و گفتند تو نه بر توحيد دليل آوردي نه براي نبوّت حجّت اقامه كردي در حاليكه خداي سبحان هم برهان عقلي را به وسيلهٴ هود(سلام الله عليه) به آنها منتقل كرد هم معجزات را لذا فرمود ﴿و تلك عادٌ جحدوا بآيات ربهم﴾[1] آنها گفتند كه ما در اثر قول تو دست از بتهاي خود برنميداريم اين كلمهٴ ﴿عن قولك﴾ متعلّق به ﴿تارك﴾ است يعني ما ترك نميكنيم صادراً ﴿عن قولك﴾ كه اين ترك ما از قول تو صادر شده باشد تركاً صادراً عن قولك كه اين ﴿عن قولك﴾ متعلق به ﴿تارك﴾ است و معناي صدور را ميدهد و ما چون معجزهاي اقامه نكردي به تو ايمان نميآوريم و چون دعوت تو و ادّعاي تو بر خلاف دليل است تو يك انسان ـ معاذالله ـ سفيه يا مجنوني گاهي تعبير به سفاهت دارند ﴿انّا لنراك في سفاهةٍ﴾[2] كه در آيات ديگر است گاهي از جنّ زدگي او خبر ميدهند كه ﴿ان نقول الاّ اعتراك بعض آلهتنا بسوءٍ﴾ كه مثلاً مجنون شدي چرا؟ سفاهت و جنون تو دربارهٴ دعوت اين است كه دست از بتها برداريم درحاليكه نياكان ما اينها را ميپرستيدند و مانند آن و اينها شفيع مايند مقرّب مايند و پيش ما محترماند دعواي تو دربارهٴ نبوت است اين هم سفاهت و جنون است براي اينكه انسان كه پيغمبر نميشود اگر از طرف خدا موجودي به عنوان پيام آور بيايد بايد حتماً فرشته باشد انسان اين سمت را پيدا نميكند ﴿أبشر يهدوننا﴾ مشكل بسياري از اين وثنيين بود كه بشريّت با نبوّت سازگار نيست اگر كسي از طرف خداي سبحان پيام ميآورد حتماً بايد فرشته باشد اين تعبيرات كه بخشي مربوط به دعوت است بخشي مربوط به دعوا در سخنان قوم هود هست گاهي به اين صورت بيان ميكنند كه ﴿انا لنراك في سفاهةٍ﴾[3] ما تو را در سفاهت ميبينيم و انسان سفيه حرفش مقبول نيست اين حرف را كه ﴿انا لنراك في سفاهةٍ﴾[4] دربارهٴ بسياري از انبيا ميزدند مخصوصاً دربارهٴ حضرت هود و حضرت نوح دربارهٴ حضرت نوح آيهٴ 60 سورهٴ اعراف اين بود كه ﴿انا لنراك في ضلال مبين﴾[5] بعد از او جريان حضرت هود پيش آمد كه در سورهٴ اعراف آيهٴ 66 به اين صورت است ﴿قال الملأ الذين كفروا من قومه إنّا لنراك في سفاهةٍ﴾[6] بعد از اينكه فرمود ﴿و الي عاد أخاهم هوداً قال يا قوم اعبدوا لله ما لكم من اله غيره أفلا تتقون ٭ قال الملأ الذين كفروا من قومه إنا لنراك في سفاهةٍ و إنّا لنظنُّك من الكاذبين﴾[7] آنگاه هود(سلام الله عليه) فرمود ﴿يا قوم ليس بي سفاهةٌ ولكني رسول من رب العالمين﴾[8] منشاء سفيه عاد نسبت به حضرت هود هم دربارهٴ دعوت است و هم دربارهٴ دعوا كه اصلاً نه ميشود دست از آلههاي كه نياكان ما ميپرستيدند برداريم و نه يك انساني ميتواند پيغمبر بشود پيغمبر الاّ و لابد بايد فرشته باشد در سورهٴ مباركهٴ احقاف آيهٴ 21 و 22 به اين صورت بيان شده است ﴿و اذْكر أخا عاد إذ أنذر قومه بالأحقاف وقد خلت النّار من بين يديه و من خلفه ألاّ تعبدوا إلا الله إني أخاف عليكم عذاب يومٍ عظيم﴾[9] ﴿قالوا أجئتنا﴾[10] آيهٴ 22 سورهٴ احقاف ﴿أجئتنا لتأفكنا عن آلهتنا﴾[11] تو ميخواهي ما را از آلههٴمان منصرف بكني اين براي ما خيلي محترم و مقدّس هستند اينها ﴿فأتنا بما تعدُنا إن كنت من الصّادقين﴾[12] در بخشهاي ديگر هم از جريان سفاهت آن حضرت ـ معاذالله ـ دربارهٴ اينكه انسان نميتواند پيامبر بشود بازگو ميكند كه مگر انسان پيغمبر شدني است؟ سورهٴ مباركهٴ فصلت آيهٴ 13 به بعد اين است فرمود ﴿فان أعرضوا فَقُل أنذرتكم صاعقةً مثل صاعقة عادٍ و ثمود﴾[13] خوب قوم عاد و ثمود چه ميگفتند ﴿اذ جائتهم الرسل من بين أيديهم و من خلفهم ألا تعبدوا إلا الله قالوا لو شاءَ ربنا لأزل ملائكةً فانا بما أرسلتم به كافرون﴾[14] خوب اگر خدا ميخواست بشر را هدايت كند پيامبرش بايد فرشته باشد يك فرشته اي را بايد ميفرستاد نه شما را كه بشريد ﴿فأما عاد فاستكبروا في الأرض بغير الحق و قالوا من اشد منّا قوة أوَ لم يروا ان الله الذي خلقهم هو أشد منهم قوة﴾[15] بنابراين اينها هم دربارهٴ آلهه كه مورد پذيرش نياكانشان بود خيلي لجاجت داشتند و اصرار ميورزيدند هم دربارهٴ اينكه بشر نميتواند پيغمبر بشود روي اين دو نظر هم دعوت و هم دعوا را سفاهت و جنون ميپنداشتند ميگفتند ﴿انا لنراك في سفاهة﴾[16] يك ﴿ان نقول الا اعتراك بعض آلهتنا بسوءٍ﴾ اين دو انبيا مخصوصاً وجود مبارك پيغمبر خاتم(عليهم الصلاة و عليهم السلام) به انسان عظمت دادند كه انسان خليفة الله است از كرامت برخوردار است داراي نفس قدسي است ميتواند وحي دريافت كند آنطوري كه انبيا مخصوصاً وجود مبارك پيغمبر خاتم(عليهم الصلاة و عليهم السلام) انسان را تكريم كردند تجليل كردند به بالاترين مقام رساندند كه انسان ميتواند كار فرشتهها را بكند فرشته منش باشد وحي بگيرد وحي را به مردم ابلاغ كند و رسول از طرف خداي سبحان باشد اين بالاترين مقام است در كتابهاي حكمت و فلسفه هم از هر دو مبنا و از هر دو منظر اين مشكل را حل كردند در بخش الهيات برهاني اقامه ميكنند براي ضرورت وحي و نبوت كه حدّ وسط آن برهان حكمت خدا هدايت خدا ربوبيّت خدا است خداي حكيم مردم را رها نميكند خداي هادي مردم را بدون سرپرست رها نميكند خدايي كه رب است ربوبيّت انسان را در تعليم و تربيت ميداند براهيني از همين حدود وسطا كه اسماي الهي هستند تشكيل ميدهند هر كدام از اين حد وسط عهده دار يك برهان خاص است از هر برهاني هم نتيجه ميگيرند كه وحي و نبوت به لحاظ مبدأ فاعلي ضروري است امّا كي ميتواند پيغمبر باشد آن را در علم النفس فلسفه ثابت ميكنند كه نفس درجاتي دارد قلهٴ درجات نفس قوّهٴ قدّسي است انسان ميتواند داراي قوهٴ قدّسي باشد و در سايهٴ قوهٴ قدّسي وحي الهي را دريافت كند كلام خدا را بشنود معصوم بشود و مانند آن مبدأ قابلي وحي يابي را در علم النفس ثابت ميكنند مبدأ فاعلي اعطاي وحي را در الهيات فلسفه ثابت ميكنند بعدها در كتابهاي كلامي هم كم و بيش اين مطالب ظهور خاص خودش را نشان داده و همهٴ اينها به بركت وحي و نبوت الهي مخصوصاً قرآن كريم است كه انسان را به آن درجه رساند كه ميتواند وحي خدا را دريافت كند مشكل اصلي وثنيين در انكار وحي و نبوت اين بود كه بشر نميتواند پيغمبر بشود اين كه ميگفتند ﴿ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشيٰ في الأسواق﴾[17] اينكه ميگفتند ﴿أبشر يهدوننا﴾[18] همين است اين از دير زمان بود تنها مخصوص مشركين حجاز نبود حرفهاي قوم نوح اين بود قوم هود اين بود قوم هود اين بود مثل اينكه عاد و ثمود هر دو همين حرف را ميزدند ميگفتند به اينكه ﴿لو شاء ربنا لأنزل ملائكةً﴾[19] خوب خدا اگر ميخواهد ما را هدايت كند فرشته ميفرستاد پيامش را او بايد بياورد نه بشر وجود مبارك نوح مانند ساير انبياي بعدي و وجود مبارك هود مانند ساير انبياي قبلي و بعدي هم برهان بر توحيد ربوبي اقامه ميكردند است هم برهان براي اينكه بشر ميتواند پيامبر بشود هم دعوت را هم دعوا را با اين جمله اينها شروع كردند به تثبيت دعوت و دعوا فرمود به اينكه ﴿اني اشهد الله﴾ شما گفتيد به اينكه من در اثر اينكه توحيد ربوبي را آوردم و شرك شما را باطل ميكنم مورد اصابت بعضي از آلههٴ شما هستم من الان يك قطعنامه صادر ميكنم اين قطعنامه، قطعنامه همان اعلام تبرّي است و انشا است نه اخبار يك و تبرّي است و قطع پيوند است در قبال تولّي اين دو هم تولّي انشا است نه اخبار و هم تبرّي اينكه اعلان برائت ميكنند يعني بدانيد ما هم اكنون داريم رابطه را قطع ميكنيم اين منافات ندارد به اينكه قبلاً هم قطع كرده باشد اين خبر نيست اين انشا است و اثرش هم در همين انشا بودن است وجود مبارك هود يك قطعنامهاي صادر كرده كه در اين قطعنامه هم برهان توحيد در آن هست هم برهان نبوّت در آن هست و هم در مسائل سياسي و اجتماعي پايگاه اينها را تضعيف كرده آنها از يك سو ميگفتند كه آلههٴ ما قداستي دارند تو آمدي ﴿لتأفكنا عن آلهتنا﴾[20] از سوي ديگر هم ميگفتند ﴿لو شاء ربنا لانزل ملائكة﴾[21] مگر بشر پيامبر ميشود از سويي هم ميگفتند ﴿من اشدّ منّا قوة﴾[22] وجود مبارك هود(سلام الله عليه) با همين يك جملهٴ يك خطي هر سه را ابطال كرده است ﴿قال اني أشهد الله﴾ آن خدايي كه واحد است لا شريك له او را شاهد ميگيرم و شما همه هم شاهد باشيد كه من از اين بتها بيزارم ميبينيد اينها چه ميكنند و شما از دستتان چه برميآيد من حرفم اين است كه اينها چوب خشكند كاري از اينها ساخته نيست دليلش هم اين است كه هيچكارهاند اينها شما ميگوييد ﴿ان نقول الا اعتراك بعض آلهتنا﴾ من كه الان صريحاً رو در رو با اينها در چالش هستم درگير هستم آن وقتي كه ميگفتم خدا واحد است ﴿لا شريك له﴾[23] يك حرف علمي محض داشتم امّا الان اعلام انزجار ميكنم از اينها ميبينم چه كار ميكنند اينها اين چوبها چكار ميكنند من از اينها بريء هستم اعلام انزجار ميكنم و شما هم شاهد باشيد شما هم كه ... ﴿من اشد منّا قوة﴾[24] شاهد باشيد پس اينها خدا نيستند چون چوب محضاند من پيغمبرم براي اينكه از اين موضع قدرت سخن ميگويم خوب من يك نفر هستم شما هم كه بله به حسب ظاهر ﴿من أشد منا قوه﴾[25] حرفتان از نظر قدرت مالي درست است ﴿إرم ذات العماد﴾[26] درست است ﴿التي لم يخلق مثلها في البلاد﴾[27] درست است شما الان كارهايي داريد بناهايي داريد قدرتّهايي داريد كه در روي زمين نظير نداريد همهاش درست است و من هم تنها هستم و از همهٴ شما هم اعلام انزجار ميكنم ببينم شما چه كار ميكنيد ﴿فكيدوني جميعا﴾ خوب اگر من به جايي تكيه نداشته باشم كه اين حرف را نميزنم كه شما همهٴتان تصميم بگيريد ببينيم چه كار ميكنيد اين تعجيز است امر تعجيزي است از شما هيچ كاري ساخته نيست مشابه اين امر تعجيزي در قيامت ذات اقدس إله به كفار خطاب ميكند سورهٴ مباركهٴ مرسلات آيهٴ 38 و 39 اين است ﴿هذا يوم الفصل جمعناكم و الأولين ٭ فان كان لكم كيدٌ فكيدون ٭ ويلٌ يومئذٍ للمكذّبين﴾[28] آخر تو قيامت كه كاري از آنها ساخته نيست اين امر ﴿فكيدون﴾[29] امر تعجيز است ديگر آن روز كه كار از اينها ساخته نيست اين امر را ميگويند امر تعجيز يعني اظهار عجر كردن يعني عجز شما را ما داريم ظاهر ميكنيم شمايي كه ميگوييد ﴿من اشد منا قوة﴾[30] درست است ما هم امضا كرديم ﴿لم يخلق مثلها في البلاد﴾[31] اين هم درست است امّا نسبت به يكديگر مقتدريد نسبت به وحي الهي قدرت الهي لاشيئ هستيد و ا ين حرف را پيامبر ميگويد نه فرد عادي شما ميخواهيد ببينيد من پيامبر هستم يا نه خوب همين معجزه است ديگر وقتي من يك نفر هستم و بي سلاح و شما هم ميگوييد ﴿من أشد منّا قوة﴾[32] و درست ميگوييد و خداي سبحان هم امضا كرده است ﴿ارم ذات العماد ٭ التي لم يخلق مثلها في البلاد﴾[33] ببينم چه ميكنيد اين هم بتهاي شما اين هم شما آنها هيچ كارهاند چون من صريحاً به اينها بد ميگويم از اينها منزجرم آن وقتي كه ميگفتم ﴿لااله الا لله﴾[34] شما گفتيد بعضي آله اثر گذاشته الان كه با خو د اينها درگيرم از اينها منزجرم اين هم برهان بر توحيد است هم برهان بر نبوّت است و هم نفي ربوبيّت و الوهيّت اين چوبها است خوب من اين حرفها را از كجا ميگويم من رسول هستم وقتي رسول هستم از طرف مرسلم دارم اين حرف ميزنم ديگر پس آن مرسل من واحد ﴿لا شريك له﴾[35] پس دعوت من حقّ است دعواي من هم حقّ است ميگوييد نه بيازماييد بعد هم ﴿سخَّرها عليهم سبع ليالٍ و ثمانية أيّام﴾[36] كه بساط قوم عاد برچيده شد بنابراين اين جملهٴ نوراني حضرت هود كه فرمود ﴿اني اشهد الله و اشهدوا اني بريء مما تشركون من دونه﴾ اين ﴿من دونه﴾ مفعول بواسطه است براي ﴿تشركون﴾ و به معناي ما سوا است يعني غير از خدا شريك ديگر قائل هستيد در نوبتهاي قبل هم به عرضتان رسيد كه معناي شريك اين نيست كه يك قدري خدا يك قدري بتها معناي شريك اين است كه اين سمت ربوبيّت كه مال خدا است و لا غير شما به بتها ميدهيد و لا غير عبادت كه مال خدا است و لا غير شما به بتها ميدهيد و لا غير اينچنين نيست كه اينها يك قدري خدا را عبادت كنند يك قدري بت را كه اينها فقط بت پرستند براي خدا شريك گرفتن معنايش اين است كه اين سمتي كه مال خدا است اين سمت را به بيگانه ميدهيد براي او شريك قرار داديد نه اينكه يك قدري خدا را عبادت ميكنيد يك قدري غير خدا را عبادت ميكنيد كه اين بشود ريا آن كار مرائي است نه كار بت پرست بت پرست كه اصلاً خدا پرست نيست كلاً غير خدا را ميپرستد معناي شرك اين است كه اين صفتي كه مال خداست اين سمتي كه مال خداست دربست به بيگانه ميدهيد پس ديگري را به جاي خدا نشانديد براي او شريك قائل شديد خوب پس اين سخن نوراني حضرت هود كه فرمود ﴿اني أشهد الله و اشْهدوا أنّي بريءٌ مما تشركون من دونه فكيدوني جميعاً ثم لا تنظرون﴾ اين هم معجزه است هم برهان هم برهان است بر نفي الوهيّت اين چوبهاي سرد بي خاصيّت هم معجزه است بر رسالت تو و هم برهان است بر توحيد مرسل خوب اگر من رسولم رسول از طرف خدا هستم ديگر پس الوهيّت خدا ثابت است رسالت من ثابت است و چوب خشك بودن اين بتها هم ثابت است ميگوييد نه بيازماييد و آزمودند خوب اين را با ضرس قاطع كي ميگويد كسي كه ﴿اني توكلت علي الله﴾ دارد اين ﴿اني توكلت﴾ برهان همين مسئله است خوب فان قيل اگر به حضرت هود(سلام الله عليه) گفته بشود شما اين سه تا حرفي كه زديد نفي الوهيّت اين اصنام اثبات رسالت خود و بيان توحيد الهي كه در ضمن همهٴ بتها و بت پرستها را ريخت دور به كدام قدرت ميگوييد ﴿اني﴾ اين برهان مسئله است يعني لأنّي چون من به يك جايگاه قوي تكيه كردم ﴿اني توكلت علي الله ربي و ربكم﴾ كه روي عدل كار ميكند اين برهان مسئله است البته خود ﴿الله﴾ حدَ وسط است براي برهان اوّل ربوبيّت خداي سبحان حدّ وسط است براي برهان دوّم در سورهٴ مباركهٴ حمد ملاحظه فرموديد آنجا كه دارد ﴿الحمد﴾[37] چندتا برهان است كه همه مال خداست اوّلين دليل است كه او الله است يك وقتي ميگويي احمده كه هويّت را كسي بخواهد حمد بكند اين دليل ميخواهد چرا او را حمد ميكنيد امّا وقتي گفتيد ﴿الحمد لله﴾[38] مثل اينكه بگوييد الحمد للكريم الحمد للسخي الحمد للمعلم اين تعليق حكم بر وصف است و مشعر به عليّت است كه او جامع همهٴ كمالات است حمد مال او است خوب آن همهٴ كمالات چيست ﴿رب العالمين﴾[39] بودن او است ﴿مالك يوم الدين﴾[40] بودن او است همهٴ اينها حدّ وسط است خدا ﴿مالك يوم الدّين﴾[41] است هر مالكي هم محمود و ممدوح است پس خدا محمود است خدا ﴿رب العالمين﴾[42] است هر ربي محمود و ممدوح است پس خدا محمود و ممدوح است اينها هر كدام حد وسط است براي آن برهان استحقاق حمد براي خدا اينجا هم سه دليل است الوهيّت خدا ربوبيّت خدا آنها جايگاه خاص خودشان را دارند عمده رهبري عمومي خدا است من به كسي تكيه كردم كه زمامدار همه هم هست يك و همه را هم روي عدل ميبرد دو خوب ما هم در نظام عدل داريم حركت ميكنيم با هم در اين راه عدل ميرويم ببينيم كي پيروز ميشود آنيكه كج راهه ميرود پيروز ميشود يا آنيكه معتدل است و مواظب عدل است پيروز ميشود زمام همه هم كه به دست او است او هم كه راه راست ميبرد خوب شما كه ميخواهيد برگرديد شما در حقيقت مرتجع هستيد نه ما شما كج راهه ميرويد نه ما او همه را به سمت كمال ميبرد و عادلانه ميبرد كسي بخواهد برگردد در جهت خلاف شنا ميكند يك كمي مقاومت ميكند بعد خسته ميشود و ميماند كسي بخواهد كج راهه برود يك كمي مقاومت ميكند بعد ميماند ﴿ان ربي علي صراط مستقيم﴾ خوب اين ﴿ان ربي علي صراط مستقيم﴾ يعني چي؟ نه يعني ـ معاذالله ـ خودش در راه راست راه ميرود روي راه راست رهبري ميكند اين صفت عين ذات كه نيست يك چون ذات منطقهٴ ممنوعه است صفات ذات هم كه عين ذات است تقريباً منطقهٴ ممنوعه است الان ما در صفات فعل خداي سبحان كار ميكنيم خداي سبحان هم روي راه راست نظام را اداره ميكند يعني روي نظام عدل اداره ميكند آنيكه تفكر اشعري دارد بر اساس برداشت باطلي كه از ﴿لا يُسئل عمّا يفعل و هم يُسئلون﴾[43] دارد حسن و قبح عقلي را منكر است ميگويد هر كاري را خدا بكند حقّ است امّا آن كاري كه آنجا كه حسن و قبح عقلي را قائل است مثل اماميّه مثل معتزله ميگويد عقل را خداي سبحان آفريد عقل خيلي چيزها را ميفهمد خوبي عدل را ميفهمد بدي ظلم را ميفهمد معناي حسن عدل و قبح ظلم در آن جامعهٴ انساني به صورت بايد و نبايد است ولي دربارهٴ ذات اقدس إله به صورت بود و نبود است او ظلم نميكند نه نبايد بكند كه يك رسالهٴ عملي براي او باشد او عدل ميكند نه عدل بايد بكند تا يك حكم تكليفي برايش باشد عدل كمال است و او همهٴ كمالات را دارا است ظلم نقص است او از همهٴ نقايص منزه است سبّوح است قدّوس است ﴿و لا يظلم ربك أحداً﴾[44] از اينجا اختلاف داخلي اماميه با معتزله پديد ميآيد كه همهٴ اينها حسن و قبح عقلي را قائلند معتزله هم مثل ما حسن و قبح عقلي را قائل است منتها مشكلشان اين است كه اينها ميگويند خدا بايد عادل باشد ما ميگوييم خدا يقيناً عادل هست فرقشان اين است كه اينها اين را بردند در مسئلهٴ حكمت عملي در بايد نبايد اعتباري ما در حكمت نظري و حكمت جهان بيني و هستي شناسي بود و نبود بحث ميكنيم اين يك فرق اساسي فرق ديگر اين است كه اين وجوبي كه آنها ميگويند يك وجوب اخلاقي حقوقي فقهي است اين وجوبي كه ما ميگوييم يك وجوب منطقي و فلسفي و كلامي است به معني ضرورت است ما ميگوييم يجب عن الله يعني يصدر عنه بالضروره آنها ميگويند يجب علي الله بين يجب علي الله كه چيزي بر خدا حاكم است ـ معاذالله ـ با يجب عن الله كه چيزي بر خدا حاكم نيست ولي ما يقين داريم خدا عدل ميكند و غير از عدل محال است خدا صادر بشود براي اينكه منشأ عدل علم است و قدرت است كه دارد منشأ ظلم جهل است و عجز است كه منزه است او يقيناً عدل دارد و عادلانه كار ميكند سنّت او اين است تبديل پذير نيست سيرت او اين است روش ذات اقدس إله اين است كه هر چيزي را بر منهج عقل و عدل اداره ميكند ﴿ان ربي﴾ يعني سنّت رب من برنامهٴ رب من كار رب من ﴿علي صراط مستقيم﴾ است ﴿صراط مستقيم﴾ هم آن است كه نه اختلاف در آن هست نه تخلّف اختلاف و تخلّف فرقش اين است در اختلاف گاهي مثلاً الف هست و گاهي با جاي الف را ميگيرد الف رخت برميبندد خلفهٴ الف خليفهٴ الف در خلف الف با به جاي الف مينشيند و گاهي هم به عكس اين كار را ميگويند اختلاف اين رفت و آمد را ميگويند اختلاف «اختلاف أمتي رحمة»[45] هم همين رفت و آمدها است وقتي به اهل بيت(عليهم السلام) سلام عرض ميكنيم عرض ميكنيم «السلام عليكم يا ... مختلف الملائكة»[46] يعني فرشتگان رفت و آمد دارند اين را ميگويند اختلاف كه گاهي الف هست گاهي با تخلّف آن است كه الف سرجاي خود بود رخت بر بندد بدون اينكه خلفهاي خلفي خليفهاي جاي او را پر كند كه ميشود فوت تخلّف آن است كه عضوي از اين حلقات رخت بربندد بدون جانشين اختلاف آن است كه اين حلقات جانشين هم بشوند در ﴿صراط مستقيم﴾ نه اختلاف هست نه تخلف همه چيز سرجاي خودشان هستند و ذات اقدس إله كار او هم ﴿علي صراط مستقيم﴾ است در آيهٴ 6 همين سورهٴ مباركهٴ هود هم فرمود به اينكه تأمين روزي هر جنبندهاي به دست ذات اقدس إله است در همين سورهٴ هود آيهٴ 6 به اين صورت آمده است ﴿و ما من دابّة في الأرض إلاّ علي الله رزقها و يعلم مستقرّها و مستودعها كلّ في كتاب مبين﴾[47] تأمين روزي هر جنبندهاي به عهده خدا است و مستقر و مستودع هر جنبندهاي را او ميداند چرا؟ براي اينكه زمامدار هر جنبنده او است ﴿ما من دابة الاّ هو آخذ بناصيتها﴾ آنهايي كه اهل ظريف انديشي و ظرافتهاي قرآني دارند ميگويند از اين جملهٴ ﴿ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها﴾ هيچ دابّهاي نيست مگر خدا ﴿هو﴾ خدا آخذ به ناصيهٴ دابه است رسالت و مأموريت حضرت هود هم مشخص ميشود زيرا ﴿هو﴾ اگر ناصيه دابه را بگيرد ميشود هود اگر ﴿هو﴾ اوّل دابه را كه ناصيهٴ دابه است آن دال است بگيرد ميشود هود وظيفهٴ هود هم از اينجا مشخص ميشود كه اين كار رهبري را ﴿علي صراط مستقيم﴾ را بعهده بگيرد حالا اين گونه از ظرافت انديشيها از باب تفسير عادي و مصطلح بيرون هست و ما هم كه متأسفانه اهل اين رشته نيستيم آنها بالاخره اين لطايف را هم دارند و چون صفت فعل خدا است مظهر ميطلبد وجود مبارك هود هم اين كاره است اگر دربارهٴ وجود مبارك ولي عصر گفته شد كه «بيمنه رزق الوري» چون بالأخر اين فعل است فعل مظهر ميطلبد نه ذات است نه صفت ذات چون ﴿ما من دابة في الأرض الا علي الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها﴾[48] به استناد ﴿ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها﴾ است بنابراين هيچ موجودي از روزيش محروم نخواهد شد همه بر صراط مستقيم حركت ميكنند و عادلانه روزي آنها ميرسند هيچ مار و عقربي بي روزي نميماند هيچ آهو و طيهو هم چون حالا لذيذاند بيشتر از سهم خود نميبرند همه در نظام هستي ﴿علي صراط مستقيم﴾ روزي اينها تأمين شده است من به يك هم چنين خدايي تكيه كردهام ﴿اني توكلت علي الله﴾ يك ﴿ربي و ربكم﴾ دوتا حد وسط ميشود دو برهان سه ﴿ما من دابة الا هو آخذ بناصيتها ان ربي علي صراط مستقيم﴾ من به عدل محض حكم كردم قهراً نظام را در مسئلهٴ حكمت نظري توحيد اداره ميكند در مسئلهٴ حكمت عملي عدل اداره ميكند در اينجا هم سخن از توحيد خدا است هم از عدل خدا و اگر واقعاً مسئلهٴ توحيد و عدل به خوبي روشن بشود معاد هم روشن خواهد شد در جريان معاد كه در فطرت همهٴ انسانها نهادينه شده است آنهايي كه معاد را انكار كردهاند در حقيقت معاد را فراموش كردهاند چون اشتياق به معاد علاقهٴ به رجوع و بازگشت به خداي حكيم در درون همه نهادينه شده است لذا در سورهٴ صاد فرمود ﴿ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذابٌ شديد بما نسوا يوم الحساب﴾[49] اين يك دليل كه نسيان است حتّي منكران و ملحدان معاد را فراموش كردهاند دليل دوّم به اطلاق نسيان هم اين است كه انبيا آمدند اينها را يادآوري كردند متذكّر كردند تبيينشان دادند بعد از اينكه انبيا آمدند ساليان متمادي مسئلهٴ معاد را گفتند، گفتند هيچ كاري بي جزا نيست هيچ گناهي بي كيفر نيست هيچ اطاعتي بي پاداش نيست اينها را پشت گوش گذاشتند عمداً فراموش كردند در حقيقت تناسي است اينها فراموشاندند عمداً فراموش كردند در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) هست كه اينها «و ما نسوا بل تناسوا» اينها فراموش نكردند بلكه عمداً فراموش كردند تناسي است نه نسيان نظير اينكه ميگوييم فلان كس تجاهل كرده است نه جهل نه اينكه نميداند خود را به جهل ميزند در بخشهاي ديگر فرمايشات حضرت امير(سلام الله عليه) هست كه فرمود «ذهب المتذكّرون و بقي النّاسون او المتناسون»[50] آنهايي كه اهل ياد بودند اهل تذكره بودند مبدأ و معاد يادشان بود يادآور مبدأ و معاد بودند آنها رحلت كردند يا شهيد شدند يا مردند اينهايي كه ناسي يا متناسي هستند ماندند «ذهب المتذكّرون و بقي النّاسون أو المتناسون»[51] بنابراين ملحدان هم در حقيقت متناسي هستند
«و الحمد لله رب العالمين»
[1] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 59.
[2] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 66.
[3] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 66.
[4] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 66.
[5] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 60.
[6] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 66.
[7] ـ سورهٴ اعراف، آيات 65 ـ 66.
[8] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 67.
[9] ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 21.
[10] ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 22.
[11] ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 22.
[12] ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 22.
[13] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 12.
[14] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 14.
[15] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 15.
[16] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 66.
[17] ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 7.
[18] ـ سورهٴ تغابن، آيهٴ 6.
[19] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 14.
[20] ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 22.
[21] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 14.
[22] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 15.
[23] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 163.
[24] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 15.
[25] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 15.
[26] ـ سورهٴ فجر، آيهٴ 7.
[27] ـ سورهٴ فجر، آيهٴ 8.
[28] ـ سورهٴ مرسلات، آيات 38 ـ 40.
[29] ـ سورهٴ مرسلات، آيهٴ 39.
[30] ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 15.
[31] ـ سورهٴ فجر، آيهٴ 8.
[32] ـ فصلت، آيهٴ 15.
[33] ـ سورهٴ فجر، آيات 7 ـ 8.
[34] ـ سورهٴ صافات، آيهٴ 35.
[35] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 163.
[36] ـ سورهٴ حاقه، آيهٴ 7.
[37] ـ سورهٴ فاتحة، آيهٴ 2.
[38] ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 2.
[39] ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 2.
[40] ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 4.
[41] ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 4.
[42] ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 4.
[43] ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 23.
[44] ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 49.
[45] ـ وسائل الشيعة، ج 27، ص 140.
[46] ـ الفقيه، ج 2، ص 69.
[47] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 6.
[48] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 6.
[49] ـ سورهٴ ص، آيهٴ 26.
[50] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 176.
[51] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 176.
مرکز الإسراء للنشر هو الناشر الاختصاصيّ لتألیفات سماحة آیة الله الشیخ عبدالله الجواديّ الآمليّ (دام ظلّه) فبدأ المرکز هذا عمله في سنة 1372 الشمسیة؛ فمن أعمال هذا المرکز القیام بإنتاج التألیفات مکتوباً بکیفیة مطلوبة وأساسیّة، مع عرض سریع، وفي الوقت المحدّد، وبسعر مناسب، ودعم للإصدارات، وتهیئة إمکان الوصول السریع وبأسعار قلیلة للمخاطبین في داخل البلد وخارجه بالنسبة إلی الإصدارات، وأیضاً المشارکة في المعارض الدولیة الخارجیة والداخلیة.