اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هذَا فَاصْبِرْ إِنَّ العَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ (٤۹)﴾
جريان نوح(سلام الله عليه) مطالب فراواني را به همراه داشت بخشي از آن مطالب در تقريبا 25 صفحه از كتاب تفسير قيم الميزان بازگو شد كه بخشي مربوط به عالمَي بودن طوفان است بخشي مربوط به زمين شناسيست بخشي هم مربوط به جمع بندي آيات است در اين زمينه و نتيجه اين شد كه انسان جزم پيدا كند به اينكه طوفان عالمَي بود كار آساني نيست چه اينكه نفي مطلق هم بي دليل است امكانش هست و اينكه آب تا بخشي از دامنههاي كوه را گرفته يا كوههاي اطراف آن منطقه را گرفته كه كشتي روي كوه جودي فرود آمد اين دليل نيست كه كل خاورميانه را آب گرفته باشد زيرا بخش وسيعي از خاورميانه داراي سلسلهٴ جبال بلند است اين سلسلهٴ جبال البرز در شمال يا زاگرس در قسمتهاي جنوب يا الوند در دماوند يا سبلان در اردبيل اينها كوههاي مرتفع است اين كوههاي مرتفع را ميگويند جوانترين كوه است چون عمرش خيلي كوتاه است بعد در اثر فشار روزگار و طوفانها و بادها و سايشها ريزشهايي پديد ميآيد كم كم اينها كوچك ميشوند اينها مثل يك جوان قد كشيدهاياند كه در اثر عمر طولاني كم كم فرسوده خواهند شد بلندترين كوه جوانترين كوه است در حقيقت، خوب اين كوههاي مرتفعي كه در خاورميانه هشت شايد مانع آبگرفتگي كلّ اين منطقه باشد نميشود گفت كه چون كوه ﴿سَآوِي إليٰ جبلٍ يعصمني من المْاء﴾[1] آن قسمت از كوهها را آب گرفته پس كل خاورميانه را آب گرفته البته آن بخشهايي كه كوه نداشت آن قسمت را ممكن است آب گرفته باشد گذشته از اينكه دريا در دسترس آنها بود خوب آبها اگر فراوان باشد به طرف شيبي كه مايل است به دريا ميريزد
مطلب ديگر آن است كه اين طوفان طوفانِ معجزه است نه طبيعي طوفان طبيعي براي او همان سطوح مشخص مطرح است اما طوفان وقتي معجزه باشد ميداند كجا برود آب كجا برود كجا نرود نظير آنچه كه در ﴿سخرها عليهم سبع ليالٍ و ثمانية أيّامٍ﴾[2] آمده است آيهٴ شش و هفت سورهٴ مباركهٴ حاقه است كه ﴿وَ أمّا عادٌ فأهلكوا بريحٍ صرصرٍ عاتيةٍ ٭ سخَّرها عليهم سبع ليالٍ و ثمانيةَ أيّامٍ حسوماً فتري القومَ فيها صَرْعيٰ كأَنّهم أعجازُ نخلٍ خاويةٍ﴾[3] ميگويند در آن طوفان بادي وقتي به مؤمن ميرسيد كاري به او نداشت به كافر كه ميرسيد او را تدمير ميكرد بنابراين اثبات اينكه طوفان معجزهاي مثل طوفان طبيعيست يكسان بايد برود اين هم نيازمند به دليل است و استفادهٴ عموميتِ طوفان از ﴿ربّ لا تذر علي الأرض من الكافرين ديّاراً﴾[4] هم قبلاً گذشت اگر احتمال بدهيم كه اين كلمه ارض لامش لام عهده باشد نه لام جنس نظير ﴿و تكونَ لكما الكبرياء في الأرض﴾[5] كه فرعون به موسي و هارون(سلام الله عليهما) گفته است يعني همان منطقه و حوزه رسالتي شما و مردمي كه در آنجا زندگي ميكنند نه مطلق كره زمين اثبات اينكه اين ارض جنس است نه عهد هم كار آساني نيست البته جزمِ به خلاف هم هرگز ممكن نيست روايات هم دو طايفه است بعضي روايات عموميت را تأييد ميكند بعضي روايات عموميت را نفي ميكند سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) نظرش اين است كه از آيات ميتوان عموميت را استفاده كرد قهراً روايات دو طايفهاند آن طايفهاي كه دلالت بر عموميت طوفان ميكند مطابق با قرآن است آن طايفهاي كه دلالت ميكند بر عدم عموميت مطابق با قرآن نيست و مردود است حالا ممكن است در اثناي بحث شواهد ديگري هم باز پيدا بشود آن پنج فصلي كه مربوط به رسوبات و زمينشناسيست اينها هم هيچكدام دليل قاطع نيست بر اينكه طوفان عالمَي بود البته نشانه آن است كه كل زمين را به تدريج آب گرفته است اما يك جا گرفته باشد آن را ثابت نميكند آن هم طوفاني كه در ظرف چند روز باشد اينكه زمين را تبديل به صورت رملي و شن نميكند البته آن منطقهاي كه رملي است مسيل است يا بطايح ابطح است بطحاست رمل بالاخره شنزار است آنها نشانه سابقه آب گرفتگي دارند اما طوفان وقتي طوفان نوح مثلاً در اين مدت يك هفته يا يك ماه اينها هرگز زمين را تبديل به رمل نميكند تراب را به رمل تبديل نميكند شايد ﴿لعلَّ الله يُحدث بعد ذلك أمراً﴾[6] هنوز ما در اثناء جريان نوح(سلام الله عليه) هستيم مطلب مهم آن است كه سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) تقريباً 25 صفحه را اختصاص دادند به آ ن مسائل ارزيابي طوفان نوح و 27 صفحه هم در طي سيزده عنوان درباره جريان بت پرستي و پيدايش بت پرستي و كيفيت مبارزهٴ بتپرستي و كيفيت آيين بودا و هندو و كيفيت تناسخ در پيش تناسخيه و امثال اينهاست كه الميزانيِ الميزان اينجاها معلوم ميشود فرق الميزان با مجمع البيان و ساير كتابها در اينگونه از موارد است البته ساير مسائل هم آن فرق خاص خودش را دارد اما اين تحليل در اينگونه از مسائل اين ديگر مخصوص الميزان است اينها را حتماً ملاحظه ميفرماييد يعني اين 27 صفحه را دقيقاً همانطوري كه كفايه و مكاسب را مطالعه ميكنيد آنطور مطالعه كنيد يعني حدّاقلش اينطور فصل اولش اين است كه انسان با قانون علّي و معلولي سر و كار دارد مستحضريد كه قانون علي و معلولي يك امر بيّنالرشد است چيزي كه اگر آن را اثبات بكنيم ثابت ميشود آن را نفي بكنيم باز ثابت ميشود درباره او شك بكنيم باز هم ثابت است معلوم ميشود چنين چيزي بيّن است قانون عليت از همين قبيل است ما اگر دليل آورديم قانون عليت را ثابت كرديم ثابت است دليل آورديم نفي كرديم قانون عليت را باز ثابت است دليل آورديم طبق يك دليلي گفتيم كه ما بايد شك بكنيم شك داريم باز هم اين قانون ثابت است چرا؟ براي اينكه ما اگر دليلي آورديم با يك صغرا با يك كبرا مقدمهچيني كرديم به نتيجه رسيديم ثابت كرديم كه قانون عليت حق است كه خوب باز ثابت است چرا؟ براي اينكه مقدمتين علت نتيجهاند ما در فضاي عليت نفس ميكشيم اگر عليت را بردارند اصلاً راه انديشه بسته است انديشه نفس نميكشد اين مال اثبات حالا اگر دليل آورديم ثابت كرديم عليت نيست باز هم عليت را ثابت كرديم چرا؟ براي اينكه دليل آورديم يعني چه؟ استدلال كرديم مقدمات چيديم صغرا و كبرا ذكر كرديم گفتيم اين صغرا و اين كبرا به اين دليل عليت نيست خوب مقدمتين علت نتيجهاند ما اصلاً در هواي عليت نفس ميكشيم اگر اين عليت را بردارند همانطوري كه هيچ زندهاي نفس نميكشد ما هيچ انديشهاي نداريم اگر كسي بخواهد بگويد من شك دارم شك هم بالاخره يك نظام علّيست ديگر شك كه دارد ميگويد چون ادله نفي از يك طرف ادله اثبات از طرف ديگر اينها متعارضاند و من نميتوانم ترجيح بدهم و هر كسي كه بين دو گروه از ادله سرگردان بود و قدرت ترجيح نداشت شك ميكند پس من شك دارم همه اينها روي صغرا و كبر است و هر صغرا و كبرايي كه قياس تشكيل ميدهد دليلِ نتيجه است علّت نتيجه است اين شخصي كه شك دارد شكش معلول استدلال اوست پس چيزي كه اگر آن را اثبات كرديم ثابت ميشود اگر آن را نفي كرديم باز ثابت ميشود اگر درباره آن شك كرديم باز هم ثابت ميشود چنين چيزي بيّن است ما فقط بايد آن را تبيين كنيم اگر يك عده درباره آن غفلت دارند ما تنبيه بدهيم نه اينكه تعليل كنيم استدلال پذير نيست دليل پذير نيست قابل تعليل نيست قانون عليت اينچنين است
سؤال ...
جواب: چرا ميگويند آن اشيا بودي ندارند نمودي دارند منتها ذات اقدس إله تشئنش در مورد نمودها و آيات است نه اينكه عليت را، عليت را ترقيق ميكنند تطليف ميكنند ميگويند اينها نمود او هستند نه اينكه در برابر او يك بودي داشته باشند خوب بنابراين ما قانون عليت را انتخابي هم نيست كه ما انتخاب بكنيم ما چه بخواهيم چه نخواهيم اصلاً در فضاي عليت نفس ميكشيم و با عليت زندگي ميكنيم اين براي هر انساني هست منتها در حدود عليت، عليت فاعلي و غايي و اينها ديگران مشكل دارند چون انسان با قانون عليت مأنوس است اين بيانِ نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه كه فرمود «و كلّ قائمٍ في سِوَاه معلولٌ»[7] ناظر به تبيين همين است فرمود هر چيزي كه هستيِ او عين ذات او نيست اين علت دارد قبل از اينكه فلسفه از يونان به منطقه عرب نشين بيايد به حجاز بيايد اين حرف در كتاب و سنت ما مطرح است فرمود «و كلّ قائمٍ في سواه معلولٌ»[8] اين بيان نوراني هم در نهج البلاغه هست هم قبل از نهجالبلاغه در توحيد مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) است كه ائمه در محاجّاتشان مناظرات علميشان به قانون عليت اشاره ميكردند ميفرمودند اين موجود بالاخره يا هستيِ او عين ذات اوست مثل ذات اقدس إله يا هستي او عين ذات او نيست به دليل اينكه گاهي هست گاهي نيست اگر چيزي هستيِ او عين ذات او باشد كه ديگر گاهي باشد و گاهي نباشد نيست ميشود ازلي مثل خداي سبحان چون شيء گاهي هست گاهي نيست معلوم ميشود هستيِ او عين ذات او نيست و هر چه كه هستي او عين ذات او نيست به غير تكيه ميكند پس معلولِ غير است «و كلّ قائمٍ في سواه معلولٌ»[9] خوب اين نظام علّي اگر اين نظام علّي را اين هم مثل «وَ لا ينقض اليقين بالشّك»[10] ميشود اين را بدهيد به فلاسفه ميبينيد چه در مي آيد از آن مثل اينكه آن را دادند به اصوليين چه درآمد از آن بركات فراواني هم داشت اين ﴿و ما كنّا معذّبين﴾[11] را دادند به اصوليين آن همه بركات داشت «رفع عن أُمتي»[12] را دادند به اصوليين اين همه بركات داشت «و كلّ قائم في سواه معلولٌ»[13] را بدهيد به حكما ببينيد چه بهرههاي فراواني دارد اين نظام علّي اين با فطرت هر كسي هست انسان هر صدايي را كه ميشنود ميبيند از كجا آمده هر چيزي را كالايي كه ميبيند ميآيد بررسي ميكند چه كسي آورده هر غذايي را كه ميبيند بررسي ميكند ببينيد چه كسي درست كرده يك ظرف آب را كه ميبيند ميگويد كه چه كسي آورده يك جايي را كه تر هست آبي ريخته بررسي ميكند كه چه كسي ريخته اينطور نيست كه بگويد خود به خود ريخته اصلاً انسان در فضاي عليت زندگي ميكند اينطور نيست بگويد خوب آب خودش ريخت يا اين غذا خودش پيدا شد اينطور نيست روي همين قانون عليت ميگويد من خوب خودم چه؟ اين جهان چه؟ رابطه من و جهان چه؟ خوب من را چه كسي آفريد؟ جهان را چه كسي آفريد؟ پيوند من و جهان را چه كسي آفريد؟ اين دغدغه براي بشر از دير زمان بود و هست و خواهد بود و چه بخواهد چه نخواهد در درون او هميشه بلواست كه بالاخره من از كجا آمدم كجا ميروم چه ميشود؟ ممكن است احياناً خود را به سرگرميهاي كاذب مشغول بكند ولي در درون او غوغاست و اهميت مسئله هم اين است كه با سرنوشت او تماس دارد يك وقت است كه نميداند اين اتومبيلي كه در فلان كوچه پارك كردند اين از آنِ كيست؟ ميگويد خوب حالا چه بدانم چه ندانم چه فايده به حال من دارد اين ديگر «ذلك علم لا يضر من جهله و لا ينفع من علمه»[14] اما من از كجا پيدا شدم چه كسي من را خلق كرد وظيفه من چيست كجا ميروم؟ اين ديگر علمي نيست كه «لا يضر من جهله و لا ينفع من علمه»[15] كه، در درون او هميشه بلواست تا بررسي ميكند بالاخره ثابت ميكند من به جايي وابستهام هماني كه همه را آفريده مرا هم آفريده اينطور نيست كه طبق بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج، فرمود «زعموا أنَّهم كالنبات ما لهم زارع» اينها يك علف خودرو هستند پيدا شدند؟ «هل يكون بناءٌ من غير بانٍ»[16] اينها براهينيست كه حضرت در نهج البلاغه براي تبيين قانون عليت ذكر ميكند نه تعليل فرمود مگر هيچ بنايي بدون بنا هست هيچ درختي بدون غارس هست هيچ خوشه و شاخهاي بدون غارس هست علف خودرو هستند اين بشر؟ اين كه نيست كه زرع بدون زارع نميشود بِنا بدون بَنّا نميشود جنايت بدون جاني نميشود اينها حدود وسطايي است كه در نهج البلاغه هست «زعموا أنَّهم كالنبات ما لهم زارع ... وَ هَلْ يكونُ بناءُ من غير بانٍ أو جنايةُ من غير جانٍ»[17] آن وقت انسان روي همين بررسيها منتهي ميشود به اينكه بالاخره يك كسي هست كه او را آفريد لذا در بحثهاي روايي ما اينچنين آمده است كه اصلاً خداي سبحان قابل انكار نيست هيچكس نميتواند خدا را انكار بكند منكرِ به آن معنا اصلاً در عالم نيست بالاخره انسان خودش را به يك جايي وابسته ميداند منتها اشتباه ميكند خيال ميكند طبيعت او را خلق كرده بالاخره خودش را وابسته ميداند اين هم از روايات نورانيست كه مرحوم كليني(رضوان الله عليه) در كافي نقل كرده كه ذات اقدس إله «عارفٌ بالمجهول معروفٌ عند كلّ جاهل»[18] خداي سبحان پيش هر كافري شناخته شده است هيچ كس منكر خدا نخواهد بود اصلاً نميتواند منكر او باشد «معروف عند كلّ جاهلٍ»[19] چه اينكه خودش «عارف بالمجهول»[20] هر چيزي پيش ديگران مجهول است پيش خدا معلوم است و خود خدا هم پيش همه معلوم است هيچ كس منكر خدا نميتواند باشد براي اينكه خودش را مييابد وابستگي خودش را هم مييابد خوب من نبودم آمدم بعد هم ميروم كسي بالاخره من را آورد ديگر، خوب اينها يك مطالبي است كه براي هر انسان ملحد و موحد هست منتها گاهي غافلاند گاهي آگاهاند و مانند آن آنهايي كه درباره خودشان تأمّل كردند به اين نتيجه رسيدند كه يك كسي هست كه مرا آفريده جهان را آفريده ربط بين من و جهان را آفريده آن كيست و چيست روي گرايشهايي كه انسان به حس دارد به چند دليل انسان حسگراست يكي اينكه نزديكترين ابزار معرفتشناسي حسّ است انسان اگر بخواهد چيزي را ببيند درك بكند با حس، اولين ابزار درك او حسّ است ديگر و همين را هم آيه سوره نحل تاييد ميكند كه ﴿واللهُ أخرجكم من بطون أُمَّهاتكم لا تعلمن شيئاً و جعل لكم السّمع و الأبصار و الأفئده لعلّكم تشكرون﴾[21] مجاري ادراك به شما دادند تا درك بكنيد وگرنه بشر اوّلي از نظر علم حصولي فاقد هر دانش است خوب پس با حس رابطه دارد اين يك و نيازهاي او را هم خودش هم با حس برطرف ميكند اگر گرسنه است كه با حس تأمين ميكند اگر برهنه است كه با حس تأمين ميكند اگر تشنه است كه با حس تأمين ميكند با همين ابزار حسي لوازم مسكن و پوشاك و خوراك و اينها را تأمين ميكند اگر آن اولين ابزار معرفت شناسيِ او كه آن حس است يك و مهمترين ابزار رفع نياز او كه حس است دو اين دوتا كه همراه با هر نوع كودك و نوجوان و جوان است بيفتد در فضاي دانشگاهي اين شخص برود در علوم تجربي هر درسي كه ميخواند همين علم تجربي باشد آن وقت چه درميآيد؟ غير از حسگرايي چيز ديگري بار نخواهد داد اين اگر به يك سمت ديگري مراجعه كند كه فطرت او را شكوفا ميكند «يثيروا لهم دفائن العقول»[22] ميشود يك انسان جامع و اگر «يثيروا لهم دفائن العقول»[23] نباشد اين تلي از حسگرايي روي آن فطرت او بنا بشود ميشود ﴿و قد خٰابَ من دسّاها﴾[24] دسيها دسيها دسيها دسّيها اين هر روز دارد تدسيس ميكند تدسيس نه يعني دسيسههاي سياسي انسان كه چيزي را، روي خاك را برميدارد و يك امري را در درون خاك مدفون ميكند دفن ميكند بعد رويش خاك ميريزد ميگويند دسيسه مدسوس ﴿أمْ يدسّه في التّراب﴾[25] همين است آن دسيسههاي سياسي را كه دسيسه ميگويند روي همين جهت است كه انسان يك سلسله كارهايي را مدفون ميكند پوشيده ميكند رويش هم يك مشت اغراض و غرايض و عوام فريبي ميريزد اين را در وسط دفن ميكند خب اين سه جهت هر روز دارد يك مشت خاك ميريزد روي آن فطرت يعني آنچه را كه او ميبيند و ميشنود اولين ابزار معرفتي اوست حس است با همين حس مشكلات خودش را هم برطرف ميكند با همين انسان در دانشكده سر كلاس سر و كار دارد فلان جا آزمايشگاه است فلان جا آزمايش است فلان جا عكس برداريست همين است اينها پشت سر هم هر كدام يك فُرقون خاك است روي آن فطرت اين مدسوس كردن فطرت است روي اين اضلاع سهگانه اما اگر گفتند نمازت را بخوان نمازت را اول وقت بخوان نماز جماعت بخوان يك مناجاتي داشته باشد يك زيارتي داشته باش يك «بِك يا الله»[26] بگو براي اينكه او نخوابد او مدسوس نشود اينها فطرت را زنده نگه ميدارند انسان دارد با او مناجات ميكند اين دعاها نقش تعيين كننده دارد كه نميگذارد آن فطرت بخوابد انسان با كسي گفتگو ميكند كه نه محسوس است نه ملموس است نه مشموم است نه مذوق است نه مانند آن خوب نه مبصَر است نه اينگونه از محسوسات چون از آن طرف با براهين عقلي سرو كار ندارد از آن طرف هم در خدمت وحي نيست كه «يثيروا لهم دفائن العقول»[27] بشود اوست با تلي از محسوسات وقتي تلي از محسوسات ابزار كار او بود آنچه را كه با تحليليات به نام خالق براي او يك صورتي ترسيم و تصوير ميكند اين تحليلِ پيدايشِ بتپرستي است كه حالا كم كم به آنجا ميرسيم چون شناخت بالاخره خدايي هست از آن طرف هم هر چه ميبيند و ميشنود محسوس است كليات عقلي را هم به زحمت درك ميكند وقتي شما بگوييد شجر اين شجر را اين درخت را اين شين و جيم و را، را در پرتو همين اينكه ساقه و شاخه و برگ و اينها دارد درك ميكند او نميتواند مفهوم درخت را يعني دال و را و خا و تاي نقطه دار را بدون شاخ و برگ و ريشه و تنه و ساقه درك بكند اين مفهوم حيوان مفترِس، اسد، شير را اين نميتواند بدون يال و كوپال و دم و دست و پا درك بكند ميگويد شير بي يال و دم كه ديد؟ خوب آن شير محسوس يال و دم دارد آن شير متصوَر خيالي يال و دم دارد اما اين شير مفهوم كه يال و دم ندارد كه اين مفهوم كلي است مفهوم كلّي كه در آن دست و پا و چشم و گوش نيست و درك آن مفهوم كلي هم بدون ابزار كار بسيار سختي است بعضيها كه به اوج رسيدند آنها توانايي اين را دارند بعضيها هم به كمك ابزار خيالي كه عصاي دست آنهاست ميتوانند به زحمت او را درك كنند و گرنه شما غالباً وقتي گفتيد شجر كلي يعني يك چيزي كه شاخه دارد و ساقه دارد و برگ دارد در ذهنها ميآيد كمتر كسي است كه آن توفيق را داشته باشد معناي درخت را درك بكند بدون اينكه اين صورت خيالي به ذهن بيايد صورت خيالي صورت خيالي است مفهوم كلي عقلي مفهوم كلي عقلي است آن يك عالم ديگري است اين يك چيز ديگري است حقايق كلي كه مدرسهاي و حوزوي و دانشگاهي است يك چنين سرنوشتي دارد چه رسد به حقيقتهايي كه كلّي سِعياند كلي سِعي كه از سنخ مفهوم نيست آن ميخواهد حالا معناي وحي را درك كند معناي عصمت را درك كند معناي نبوت را درك كند معناي ولايت را درك كند؟ اين در خلال صور درك ميكند چه رسد به معناي الوهيت او خيال ميكند خدا يك نوريست روي عرش همين، در آسمانها، خيليها هم كه سر بالا ميكنند همين است مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در اين كتاب شريف توحيدشان دارد كه وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله وسلم) داشتند عبور ميكردند ديدند يك كسي دارد دعا ميكند دست بلند كرد را به آسمان سر بلند كرد فرمود «غُضَّ بصرك فانك لن تراه»[28] آخر سرت را بياور پايين كجا را نگاه ميكني سرت را كه خم بكني خداست بالا ببري خداست ﴿و هو الّذي في السماء إله و في الأرض إله﴾[29] وقتي به سجده رفتي آنجا گفتند گاهي همان حالت كه ميگويي «سبحان ربّي الأعْلي»[30] همان حالت به طرف الله هستي اينچنين نيست كه انسان هميشه بايد دست بالا كند سر بالا كند به طرف بالا، بالا بروي اين طرف است پايين بيايي اين طرف است الان اينها كه سوار آپولو شدند رفتند به كره ماه اين بيچارهها در هر دو طرف سر بالايي رفتند به خيال خودشان از اين طرف كه ميرفتند قمر بالاتري نبود وقتي به كره قمر رسيدند زمين را نگاه ميكنند ميبينند زمين بالاي سرشان است در اين فضاي معلق اينطور نيست كه زمين پايين باشد كه اين بيچارهها خيال كردند هر دو طرف سربالايي رفتند بالا و پايين ندارد كه ﴿وَ هو الّذي في السماء إله و في الأرض إله﴾[31] حضرت فرمود «غُضَّ بصرك»[32] كجا را داري نگاه ميكني؟ اين سري بكن دلت را نگاه بكن ببين «أنا عند المنكسرة قلوبهم»[33] آنجا هست يا نيست وگرنه آسمان كه جاي خدا نيست زمين كه جاي خدا نيست ﴿وَ هو الذي في السماء إله و في الارض إله﴾[34] خوب
سؤال ...
جواب: بله؟
سؤال ...
جواب: بله نه به طرف آسمان اليك.
سؤال ...
جواب: وجهي، اين طرف الان اين كسي كه در حالِ سجده است سرش را به خاك كرده «نصبت وجهي و اليك يا ربّ مددت يدي»[35]
سؤال ...
جواب: و اين رفع يد اين براي آن است كه يك تمثلي باشد از آن حقيقت رفيع كه ﴿رفيع الدَّرجات﴾[36] وگرنه در تشهد گفتند دستهايتان حتماً بايد روي زانوتان باشد در حال سجده دستهايتان حتماً بايد طرف زمين باشد ادعيه حالات مختلفي دارد گاهي دست به طرف آسمان است گاهي دست به طرف زمين است تا ثابت شود ﴿وَ هو الذي في السّماء إلهٌ و في الأرض اله﴾[37] بهترين حالت همان حالت سجده است
سؤال ...
جواب: آن نه تنها اگر انسان برود در كره مريخ هم باز ﴿و في السَّمٰاء رزقُكُم و ما تُوْعدون﴾[38] اين سما كه آن سماءِ مريخي و اينها نيست در قرآن كريم فرمود راهِ آسمان به روي كفار بسته است اما الان شما ببينيد كفار آنجا ترمينال درست كردند اين كه در قرآن دارد ﴿لا تفتح لهم أبواب السماء﴾[39] درهاي آسمان به روي كفار باز نميشود اين آسمان نيست اين آسمان كه الان ميدان تاخت و تاز اينهاست فرمود ﴿و في السَّماء رزقُكُم و ما تُوْعدون ٭ ... إنه لحق مثل ما أنّكم تنطقون﴾[40] خود سما هم رزق شماست ما درهاي آسمان را هرگز به روي كفار باز نميكنيم اينها همهشان زمين است همانطوري كه آنجا كه رفتند اين كره ارض را به عنوان يك ستاره ميبينند خود كره ارض هم ستارهايست از ستارههاي منظومه شمسي آنجا هم نور ميدهد اينطور نيست كه حالا آن بشود آسمان اين بشود زمين آن سما اصلاً به روي كفار باز نميشود اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است وجود مبارك امام مجتبي(سلام الله عليه) هم اين را دارند در احتجاجات مرحوم طبرسي(رضوان الله عليه) هست وقتي كه از حضرت سؤال كردند كه «و كم بين الارض و السماء»؟[41] فرمود، وقتي كه سؤال كردند بين آسمان و زمين چقدر فاصله است فرمود «مد البصر و دعوة المظلوم»[42] سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) ميفرمايد اين از غرر روايات ماست «مد البصر و دعوة المظلوم»[43] يعني اگر منظور آسمان ظاهريست تا چشم ميبيند حدّي براي آن نيست اگر آسمان معنوي منظورتان است آه مظلوم آه مظلوم، به آسمان ميرسد چون مظلوم هيچ پناهگاهي كه ندارد دعاي او خالصانه است دعاي خالص را ذات اقدس إله جواب ميدهد اگر كسي به او ستم شده باشد به ميز و پست و عشيره وقبيله و قدرت خود تكيه كرد ضمناً دعا هم كرد يك دعاي مخلصانه نيست اما آنكه هيچ پناهگاهي غير از خدا ندارد دعاي او مخلصانه است ديگر او به مقصد ميرسد فرمود «مد البصر و دعوة المظلوم»[44] خوب پس اين آسمان ظاهري كه ميدان تاخت و تاز كفار است اين مشمول ﴿لا تفتَّح لهم أبواب السماء﴾[45] نيست يك آسمان ديگر است به ما گفتند در هر حالي هستيد به هر سمتي [رو] بكنيد ﴿فأينما تولّوا فثَّم وجهُ الله﴾[46] او هم كه وجهش چون داخل در اشياست «لا علي الممازجه»[47] وجه نورانياش فراگير است منتها انسان متوسط يا ضعيف وقتي كلّي سِعي درك ميكند اين خيال ميكند يك موجود گسترده است پهن است مثل درياست مثل اقيانوس است وقتي كلي مفهومي درك ميكند او را هم يك فرد منتشر ميداند لذا اگر او بخواهد اسد به عنوان حيوان مفترس مفهوم كلي شير را درك بكند غالباً با يال و كوپال و دم است بخواهد آن كلي سعي را درك بكند معناي ﴿الله نور السموات﴾[48] را درك بكند با يك نور شمس و قمر تشبيه ميكند اين بشر با اين ديد خداي خود را در حد يك موجود متصوّر خيالي ترسيم ميكند اين كمكم كمكم كمكم نتيجه تجسيم را به دنبال دارد كه زمينه بت پرستي است شما ببينيد در بين محققان و پژوهشگران آنها كه روي مطالب تجريدي بهتر توجه دارند مسئله فيلم و سينما و اينها براي آنها جاذبه ندارد براي اينكه اين بر فرض هم درست باشد يك مقطع را نشان ميدهد او به دنبال چيزي ميگردد كه گذشته و آينده را زير پوشش دارد آنكه اهل تفكر تجريدي نيست به دنبال فيلم است البته به دنبال فيلم حق فيلم حق، چهره حق تصوير حق براي او يك مطلب صحيح را منتقل ميكند در حد محدوده صورت و خيال اما آنكه بخواهد مطلب عقلي را درك بكند او به دنبال مسائل تجريديست خوب او سريال حضرت امير را ميخواهد براي جنگ جمل يا جنگ صفين و مانند آن، آن محقق وجود مبارك حضرت امير را ميخواهد براي اينكه حضرت فرمود «سلوني عمّا شئتم قبل أنّ تفقدوني إنّي بطرق السماء أعلم مني بطرق الأرض»[49] او كه در فيلم نميآيد او دنبال چيز ديگر است تا انسان اهل كدام مرتبه باشد به دنبال كدام مكتب باشد به دنبال كدام راه و روش باشد خوب پس اين مطلب اولي بود كه ايشان بيان فرمودند قانون عليت چيست انسان در برابر عليت چه نقشي دارد حسگرايي سه مرحلهاي چيست؟ محصول خداشناسي انسان متوسط چيست؟ اينها مجموعا عصاره آن مطلب اول است مطلب دوم ايشان آن كه عنوان دوم است اين است كه حالا كه خدا را با اين حد شناخت در پيشگاه او خضوع دارد براي اينكه باور كرده است او را خدا آفريد و براي او تعيين كننده است براي اينكه او اگر بداند كه يك موجودي است مبدئي دارد خوب حرف او را گوش ميدهد اگر بداند كه مثل علف خودروست خود را رها ميپندارد اين ﴿أيحسب الإنسان أن يترك سدي﴾[50] همين است آنكه خيال ميكند ـ معاذالله ـ ﴿إنْ هي إلاّ حياتنا الدّنيا﴾[51] خبري نيست خود را رها ميپندارد آنكه ثابت شده است كه براي او مبدئي هست ميگويد او مرا آفريد يك تكه خاك را يك قطره آب را به اين صورت درآورده است بايد حرف او را گوش بدهم در برابر او خضوع كنم قانون او را بپذيرم بعد از مرگ به طرف او ميروم خوب براي خودش يك برنامهاي خواهد داشت اين است كه تعيين كننده است جريان خداشناسي براي هر كسي حالا چون شناخت اينها را در آن عنوان اول فرمودند حالا كه شناخت در برابر او خضوع دارد خضوعي كه ميخواهد بكند چه را خضوع بكند اين بشر اوّلي «سبحان ربّي الأعلي»[52] ميفهمد يا بالاخره ﴿اجْعل لنا إلٰهاً كما لهم آلهة﴾[53] به دنبال اوست اين بشر محسوس حسگراي حس زده اگر بخواهد چيزي را تجليل كند تكريم كند و او را عبادت كند آيا در همان طليعه امر به دنبال «سبحان ربي العظيم»[54] و« سبحان ربي الاعلي»[55] ميرود؟ يا به دنبال ﴿اجْعل لنا إلٰهاً كما لهم آلهة﴾[56] ميرود؟ اين كمكم كمكم كمكم زمينه بتپرستي است اين ضعف بينش هست از آن طرف شيادان هم در راهاند كه شيطان گفت من در كمين اينها هستم ﴿لأقْعدنّ لهم صراطك المستقيم﴾[57] من سر راهشان مينشينم اينهايي را كه از راه راست منحرف كردم بردم جاي ديگر آنجاها كه حضور ندارم كه آنجا ديگر تيول خود من است من فقط ميآيم در راه مسجد و كار خير مينشينم من ميآيم تو حوزه و دانشگاه من ميروم جاهاي خير خب يك كسي كه بخواهد ماهي صيد كند ميرود كنار دريا اينكه در خشكي ماهي صيد نميكند كه اين ميخواهد انسان صيد كند اين ميرود در دريايي كه جاي فكر و انديشه و دين است اين جاها گفت ﴿لاقْعدنّ لهم صراطك المستقيم﴾[58] سبيل غي فراوان است من آدرسم آنجاست شيطان هم در كمين است ضعف بينش هم اين است اما مرتب انبيا ميآيند ﴿لقد وصّلنا لهم القول﴾[59] خداي سبحان فرمود ما نگذاشتيم اين رابطه قطع بشود اين موالات قطع بشود پشت سر هم انبيا و صحف الهي فرستاديم تا به آنها بگوييم خدا هست ﴿ليس كمثله شيء﴾[60] هست سميع است ﴿ليس كمثله شيء﴾[61] قدير است ﴿ليس كمثله شيء﴾[62] رازق است ﴿ليس كمثله شي﴾[63] اين ﴿ليس كمثله شي﴾[64] از محكمترين محكمات قرآن كريم است فرمود ما اسماي حسنايي كه براي خداي سبحان ذكر ميكنيم مبادا شما خيال بكنيد اگر سميع است اگر بصير است اگر فرمود ﴿لما خلقت بيديّ﴾[65] و مانند آن از سنخ انسانهاست يا محصولات ديگر است اين ﴿ليس كمثله شي﴾[66] يك سرفصلي است براي همه مطالب انسان اگر ﴿ليس كمثله شي﴾[67] را رعايت نكند آن نداي فطرت را هم گوش ندهد خواه و ناخواه به دام وثنيت و ثنويت ميافتد اما اين سؤال كه اگر، اين مربوط به مسائل حجيت عقل است، كه اگر عقل يك مطلبي را بر خلاف نقل گفته است حجت است يا نه اين در خلال مباحث قبلي روشن شد عقلي معيار حجيت شرعي است كه اول مبدأ را ثابت بكند معاد را ثابت بكند وحي و نبوت را ثابت بكند ضرورت اسناد را ثابت بكند در فضاي دين نفس بكشد و اگر ـ معاذالله ـ يك كسي يا يك خردي يك خردورزي از اين فاز و فضا بيرون برود كه آن سفاهت است عقل نيست ﴿و من يرْغب عن ملّة إبرهيم إلاّ من سفه نفسه﴾[68] بيان شد عقل با همان معيار و مولّفهها و شاخصهايي كه با همان شاخصها ثابت كرد خدايي هست و قيامتي هست و وحي و نبوت و رسالتي هست و صحيفهاي هست و معجزهاي هست با همان ابزار و فنون اگر مطلبي را ثابت كرده است ميشود حجت حالا بقيه سؤالها بخشي مربوط به كيفيت بحث و درس و تفسير است كه ممكن است حضوراً آن بزرگوار بيايند توجيه بشوند بخشي هم به نوبت به تدريج بازگو ميشود
«و الحمد لله رب العالمين»
[1] ـ سورهٴ هود، آيهٴ 43.
[2] ـ سورهٴ حاقه، آيهٴ 7.
[3] ـ سورهٴ حاقه، آيات 6 ـ 7.
[4] ـ سورهٴ نوح، آيهٴ 26.
[5] ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 78.
[6] ـ سورهٴ طلاق، آيهٴ 1.
[7] ـ نهج البلاغة، خطبه 186.
[8] ـ نهج البلاغة، خطبه 186.
[9] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 186.
[10] ـ كافي، ج 3، ص 352.
[11] ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 65.
[12] ـ وسائل الشيعة، ج 15، ص 369.
[13] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 186.
[14] ـ عوالي اللالي، ج 4، ص 79.
[15] ـ عوالي اللالي، ج 4، ص 79.
[16] ـ نهج البلاغة، خطبه 185.
[17] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 185.
[18] ـ كافي، ج 1، ص 91.
[19] ـ كافي، ج 1، ص 91.
[20] ـ كافي، ج 1، ص 91.
[21] ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 78.
[22] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 1.
[23] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 1.
[24] ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 10.
[25] ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 59.
[26] ـ تهذيب الاحكام، ج 3، ص 85.
[27] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 1.
[28] ـ بحار الانوار، ج 90، ص 307.
[29] ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 84.
[30] ـ كافي، ج 3، ص 312.
[31] ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 84.
[32] ـ بحار الانوار، ج 90، ص 307.
[33] ـ منية المريد، ص 123.
[34] ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 84.
[35] ـ إقبال، ص 709.
[36] ـ سورهٴ غافر، آيهٴ 15.
[37] ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 48.
[38] ـ سورهٴ ذاريات، ايه 22.
[39] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 40.
[40] ـ سورهٴ ذاريات، آيات 22 ـ 23.
[41] ـ بحار الانوار، ج 10، ص 88.
[42] ـ بحار الانوار، ج 10، ص 88.
[43] ـ بحار الانوار، ج 10، ص 88.
[44] ـ بحار الانوار، ج 10، ص 88.
[45] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 40.
[46] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 115.
[47] ـ توحيد، ص 72.
[48] ـ سورهٴ نور، آيهٴ 35.
[49] ـ بحار الانوار، ج 34، ص 259.
[50] ـ سورهٴ قيامت، آيهٴ 36.
[51] ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 29.
[52] ـ كافي، ج 3، ص 312.
[53] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 138.
[54] ـ كافي، ج 3، ص 311.
[55] ـ كافي، ج 3، ص 312.
[56] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 138.
[57] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 16.
[58] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 16.
[59] ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 51.
[60] ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 111.
[61] ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 111.
[62] ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 111.
[63] ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 111.
[64] ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 111.
[65] ـ سورهٴ ص، آيهٴ 75.
[66] ـ سورهٴ شوري، آيهٴ 111.
[67] ـ سورهٴ شوري، آيهٴ 111.
[68] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 130.
مرکز الإسراء للنشر هو الناشر الاختصاصيّ لتألیفات سماحة آیة الله الشیخ عبدالله الجواديّ الآمليّ (دام ظلّه) فبدأ المرکز هذا عمله في سنة 1372 الشمسیة؛ فمن أعمال هذا المرکز القیام بإنتاج التألیفات مکتوباً بکیفیة مطلوبة وأساسیّة، مع عرض سریع، وفي الوقت المحدّد، وبسعر مناسب، ودعم للإصدارات، وتهیئة إمکان الوصول السریع وبأسعار قلیلة للمخاطبین في داخل البلد وخارجه بالنسبة إلی الإصدارات، وأیضاً المشارکة في المعارض الدولیة الخارجیة والداخلیة.