اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هذَا فَاصْبِرْ إِنَّ العَاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ (٤۹)﴾
اشاره شد كه قصه حضرت نوح(سلام الله عليه) مانند قصص ساير انبيا(عليهم السلام) ﴿أحْسن الْقصص﴾[1] است يعني خداي سبحان اين قصه را به روش ﴿احسن﴾ بيان كرده است زيرا خودش در قصّهسرايي فرمود ما به بهترين وجه قصه ميگوييم ﴿نحن نقصُّ عليك أحْسن الْقصص﴾[2] يعني قصصا هو احسن بهترين روش را خدا در قصه پردازي دارد مطلب دوم آن است كه حسن اينجا عبارت از حق و صدق و عدل و انصاف و امثال ذلك است يعني قصه و تاريخي كه حق باشد خيال پردازي نباشد افسانه نباشد يك و تحقّق او كه حق است تحقيق او هم حق باشد دو چيزي كم نباشد چيزي زياد نباشد و ارتباطش به مبدأ فاعلي و غايي مثل نظام داخلي محفوظ باشد اين سه آن چيزهايي كه جزء حواشي و امور جانبي قصه است و سهم علمي و مانند آن ندارد آنها را ذكر نكنند كه تضييع وقت است چهار پايان قصه كه مؤفّقيت حق و شكست باطل است آن را خوب تبيين كنند پنج چه كساني بالأخره اينها را به حق رساند چه شد كه اينها به مقصد رسيدند كاملا بايد تحليل بشود پنج و يا شش و مانند آن تا اين قصّه بشود قصه احسن اين تاريخ بشود تاريخ احسن در هر مجموعهٴ تاريخي كه قرآن كريم طرح ميكند اين معارف را دارد و در هر مجموعه تاريخي حق پيروز است و سبب پيروزي حق هم آن است كه رهبري كار را خداي سبحان به عهده دارد و خداي سبحان هم فوق كل شيء است و قادر كل شيء است و فاطر كل شيء است و امثال ذلك به همين مناسبت رسيديم به مسئله علوم عقلي و اسلامي و مانند آن سرّ اينكه اين علوم اسلامي است و عقل نقش تعيين كننده دارد براي اينكه از اول انقلاب اين خطر متوجه حكومت اسلامي و نظام اسلامي و اسلام و امثال ذلك شده است كه عقل را از صحنه بيرون كردهاند البته اين قبل از انقلاب هم بود منتها بعد از انقلاب بازتر و شكوفاتر شد.
سؤال ...
جواب: تكرار نشد در هر جايي يك مناسبتي يك گوشهاي از جريان مثلاً موسي كليم(سلام الله عليه) آمده است تكرار نيست در حدود صد يا بيش از صد مورد نام مبارك موسي(سلام الله عليه) آمده است در هر گوشه در هر آيه مناسبتي از مناسبتهاي آن جريان مبسوط بازگو شد به هر تقدير اينها كه خواستند بالأخره دانسته يا ندانسته به اسلام آسيب برسانند برخيها «معاذ الله» آمدند اين ﴿جعلوا القرآن عضين﴾[3] اينها ﴿جعلوا الدين عضين جعلوا الاسلام عضين﴾ ﴿عضين﴾[4] جمع عضه است عضه يعني تكه تكه پاره پاره و «جعلوا الدين عضين» اينها «جعلوا الاسلام عضين»[5] «جعلوا القرآن عضين» يكي آمده گفته ﴿حسبنا كتاب الله﴾ «معاذ الله» خوب وقتي اساس اسلام بر اساس «إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين»[6] اينها «لن يفترقا حتّي يردا عليَّ الحوض»[7] هميشه باهماند اگر كسي يكي را رها كند در حقيقت ديگري را هم رها كرده است اين اولين خطري بود كه در تعزيه اسلام تعزيه از باب ﴿جلعوا القرآن عظين﴾[8] يعني عضه عضه كردن پاره پاره كردن تكه تكه كردن در تعزيه اسلام اين اولين نغمه مشئون بود كه آمدند قرآن را گفتند گرفتيم و سنّت را رها كرديم بعضيها متأسّفانه دوستان نادان بودند آمدند خيال كردند «معاذ الله» قرآن تحريف شده است چون تحريف شده است از حجّيّت افتاده است چون از حجّيّت افتاده است حسبنا السنّه اينها اخبارييني هستند كه متأسّفانه البته گروه كمي هستند و محقّق هم در بين اينها نيست اينها ظاهر قرآن را حجّت نميدانند ميگويند ما نميتوانيم بفهميم مگر آن مقداري كه روايت وارد شده است «معاذ الله» قرآن تحريف شد آيات فراواني از آن گرفته شد و خيال بافيهايي كه كردهاند اين خيال بافها هم در شيعهها بودند هم در سنّيها البته الان به لطف الهي منقرض شدند اما اين درد تنها دامنگير شيعه نشد دامنگير سنّي هم شد و اين مطلب هم در پرانتز بايد مستحضر باشيد كه اگر شيعه بگويد ما قايل به تحريف نيستيم سنّيها هستند سنيها بگويند ما قايل به تحريف نيستيم شيعهها هستند دودش به چشم اسلام ميرود و بيگانه لذّت و بهره ميبرد ما هم بايد از خودمان دفاع كنيم هم برادران اهل سنت محقّقين آنها هرگز قابل به تحريف نيستند آنها هم هم بايد از خودشان دفاع بكنند هم از ما براي اينكه محقّقين شيعه هرگز اين حرف را نزدند و همهشان اين حرف را باطل كردند مرحوم شيخ طوسي گرفته تا بزرگان ديگر ادعاي اتّفاق كردند و گفتند احدي از محقّقان شيعه فتوا حكم به تحريف نكردند خوب اين حشويه از شيعه و سني بالأخره هر گروهي هستند در هر جمعي كه به لطف الهي منقرض شدند اينها آمدند گفتند حسبنا السنه و قرآن چون تحريف شده است «معاذ الله» حجّيّت از افتاده است.
سؤال ...
جواب: بله نشنيدم اگر سؤال داريد جلوتر بنشينيد يا باز كنيد دهنتان را درست حرف بزنيد يا جلوتر بنشينيد آن تحريف به معناي تفسير به رأي است آنها كساني هستند كه خود كليني(رضوان الله عليه) و ساير بزرگان نقل كردند كه ائمه(عليهم السلام) فرمودند: اينها «أن اقاموا حروفه و حرّفوا حدوده»[9] اين نشانه تفسير به رأي است ديگر يعني اينها تفسير به رأي كردند البتّه تفسير به رأي هميشه هست ولي كسي گوش به آن نميدهد حضرت فرمود حروف قرآن را حفظ كردند ولي به ميل خودشان معنا كردند بله خوب بنابراين اينها از يك سو يك نغمهاي سر دادند كه حسبنا السنه آنها از يك نغمهاي سر دادند گفتند «حسبنا كتاب الله»[10] بعضيها يك نغمه ثالث مشئوم ديگري سر دادند كه گفتند عقل كاري با دين ندارد عقل جداي از دين است دين فقط در همان امور نقلي است پيامد تلخ اين كار در اوايل انقلاب خودش را نشان داد در اوايل انقلاب وقتي سخن از ولايت فقيه و ولي فقيه و امثال ذلك شد همين گروه گفتند ولايت يعني تدبير يعني سرپرستي فقه كه سرپرستي ندارد دين كه سرپرستي و مديريت ندارد ما كه مديريت فقهي نداريم در هيچ كتاب فقهي نيامده شما كشور را چهطور اداره كنيد در فقه بحث ميشود چه واجب است چه حرام چه حلال است چه حرام مديريت اداره كردن كار بخش سياستش و اقتصادش و صدها كاري كه به عهده وزارتخانهها است اينها را كه عقل به عهده دارد اينها را كه فقه به عهده ندارد وقتي ما مديريت فقهي نداشتيم مديريت ديني نداشتيم ولي ديني هم نداريم ولي فقيه هم نداريم اين حرفي بود كه در طليعه آن رياست جمهور آن رئيس جمهور فراري مخلوع رواج پيدا كرده بود به دنبال آن حادثه تلخ جريان تخصّص و تعهّد مطرح شد كه آيا تخصّص مقدّم است يا تعهّد مقدّم است و اين براي خيلي از جوانهاي دانشگاه متأسّفانه جا افتاد كه ما مديريت ديني كه نداريم مديريت فقهي نداريم طلبههاي نوپا هم احياناً بدشان نميآمد كه اين حرفها را بپذيرند كه ما مديريت فقهي كه نداريم مديريت ديني كه نداريم وقتي مديريت ديني نداريم مديريت فقهي نداريم ولايت ديني و ولايت فقهي نسبت به كشور هم نداريم ولي فقيه هم نداريم ولي فقيه كارش اين است كه بگويد چه حلال است چه حرام است چه واجب است چه مستحب اما چگونه سدّ بسازيم كشور را به سمت اقتصاد صنعتي ببريم يا تجاري دامداري چهطور باشد كشاورزي چهطور باشد روابط بين المللي چه باشد روابط منطقهاي چه باشد رژيم حقوقي درياي خزر چه كسي باشد اينها كاري به دين ندارند يك چنين حرفي را كه وقتي به يك فاضل حوزوي جوان حوزوي يا دانشگاهي گفتند اينها باور كردند منشأ همه خطرها اين است كه عقل را كه از قويترين و غنيترين ادلّه حجت شرعي است اين را از پيكره دين جدا كردند دين را به نقل خلاصه كردند گفتند آنچه را كه دين ميگويد عبارت است از همان است كه در كتاب و سنّت است و آنچه را كه عقل ميگويد كاري به دين ندارد غافل از اينكه در غالب كتابهاي فقهي بلكه همه كتابهاي فقهي عقل در برابر نقل دوشادوش نقل به عنوان دليل شرعي ذكر ميشود ميگويند و يدل عليه الادلة الاربعه كدام فقيه است كه به عقل براي دليل استدلال دليل حكم شرعي استدلال نكرده باشد اين كتابهاي فقهي است كه مال بالأخره 1200 سال قبل تا الآن هست حالا قبلش در دسترس نيست اينها همهاش نسخهٴ خطياش هست نسخه چاپياش هم هست از شيخ مفيد گرفته و استاتيدشان تا عصر كنوني ميگويند فلان چيز حلال است عقلا و نقلاً يا واجب است عقلاً و نقلاً در معاملات كه بخش مهمش به عهده عقل است اين بحثهاي عميقي كه در كتابهاي فقهي مطرح است اجازه كاشف است يا ناقل كشف حكمي دارد يا كشف حقيقي دارد وصف تعبّد دارد يا شرط متأخّر دارد همه اين بحثها مال عقل ناب است ديگر در هيچ آيهاي در هيچ روايهاي سخن از سبق و لحوق اجازه و شرط متأخّر و كاشف حقيقي و كاشف حكمي و اجازه ناقل است و اينها مطرح نيست اين در فقه ما است در اصول هم كه اين روزها مرتّب شواهدش را ذكر شده است ملاحظه فرموديد خوب پس بنابراين عقل مثل نقل نقل مثل عقل اينها جزء ادله شرعي هستند و راهش هم همان مثالهايي بود كه گفته شده است شما اگر يك مطلبي را بوسيله آيهاي يا صحيحه زراره محمد بن مسلم عبدالله بن سنان و امثال ذلك ثابت كرديد اثرش اين است كه بايد طبق او عمل كرد ميشود واجب اگر عمل كرديم ميشود اطاعت اگر نكرديم ميشود معصيت مدح و ذم را هم بدنبال دارد وعده و وعيد را هم بدنبال دارد ثواب و عقاب كلامي را به دنبال دارد و سرانجام بهشت و جهنم را به عهده دارد خوب تمام اين آثار مترتّب فقهي و كلامي همانطوري كه بر يك آيه بار است بر صحيحه زراره بار است بر دليل عقلي هم بار است اگر دليل عقلي اقامه شده است كه كشور را بايد اينطور از نظر صنعت اداره كرد يا در كشاورزي اداره كرد كسي عالماً عامداً اين كار را نكند معصيت كرده است استحقاق ذم دارد و وعيد الهي دامنگير او ميشود و سرانجام جهنّم و اگر اين كارها را قربةً الي الله انجام داده است اطاعت كردهاست وعده الهي شاملش ميشود ثواب دارد و سرانجام بهشت هيچ فرقي بين دليل عقلي و دليل نقلي نيست حالا مديريت مملكت مگر ميشود اداره مملكت را با برهان عقلي انسان تصويب بكند بعد بگويد اين عقل در قبال دين است اين كاري به دين ندارد يا اصولاً دين آمده بخشي از حرفها را با عقلمان زده بخشي از حرفها را با نقل گفته فرمود: اينها بايد در خدمت هم باشند منتها به ما بيان كرده كه خود عقل پيشاپيش گفت من جزء امّتان وحيام قبل از اينكه كسي اين حرف را بزند خود عقل ميداندار اين كار است عقل خودش را ميشناسد قلمرو خودش را ميشناسد محدوده خودش را ميشناسد حضور خودش را در پيشگاه وحي هم ميشناسد و خاضع است ميگويد الاّ و لابد من وحي ميخواهم و ذات اقدس إله از زبان عقل ببينيد چه سخن ميگويد ميفرمايد ما براي بشر حالا اين را در آيات بعدي كه سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) ذكر ميكند بازگو ميكنيم خداي سبحان از زبان عقل سخن ميگويد ميفرمايد ما براي بشر پيامبر فرستاديم چرا؟ براي اينكه اگر براي بشر پيامبر نميفرستاديم بشر نه به كنه هستي خودش پي ميبرد يك نه جهان را درست ميشناخت دو نه رابطه خود و جهان را درست تنظيم ميكرد سه اين در سه گودال جهل ميماند بعد هم كه ميمرد ما اين را ميآورديم در صحنه محاكمه اين به ما ميگفت خوب تو كه ميدانستي من جاهلم من عاجزم من خودم را درست نميشناسم يك جهان را درست نميشناسم دو معيار شناخت و ديد من هم محدود است رابطه خود و جهان را نميدانم سه بعد هم نميدانم وقتي كه مُردم يك چنين جايي ميآيم خوب چرا براي من پيغمبر و راهنما نفرستادي اين حرف حرف عقل است آنگاه خداي سبحان از زبان عقل احتجاج ميكند ميفرمايد ما پيامبران را فرستاديم تا مبادا انسان با عقل خود عليه ما قيام بكند اين آيه 164 سورهٴ مباركهٴ نساء كه قبلا هم بازگو شد ملاحظه بفرماييد سورهٴ مباركهٴ نساء آيه 164 و 165 فرمود ما ﴿و رسلاً﴾[11] يعني ارسلنا ﴿وَ رسلاً قد قصصناهم عليك من قبل و رسلاً لم نقصصهم عليك و كلَّم الله موسي تكليماً ٭ رسلاً مبشرين و منذرين﴾[12] ما انبيا را براي تبشير و انذار فرستاديم بشارت پرهيزكاران و انذار نسبت به تبه كاران چرا اين كار را كرديم ﴿لئِلاّ يكون للناس علي الله حجة بعد الرسل﴾[13] ما بعد از اينكه انبيا فرستاديم بشر در قيامت نميتواند عليه ما حجت اقامه كند با چه حجت اقامه كند با قدرت عقلي خود ديگر ديگر، بشر در قيامت كه بخواهد احتجاج كند به ظاهر آيه و روايت كه تمسك نميكند چون فرض بر اين است كه هيچ آيهاي در عالم نيست هيچ روايتي در عالم نيست هيچ صحيفهاي هم در عالم نيست نه تورات است و نه انجيل نه صحف موسي است و نه زبور داوود هيچ وحيي در عالم نيست اين عقل است كه مستقل است در درك و خداي سبحان روي اين صحّه ميگذارد ميفرمايد به اينكه من عقل را با سرمايه خلق كردم او خيلي چيز ميفهمد و فهمش هم حجت است من اگر پيغمبران را إرسال نميكردم همين عقل در قيامت به من ميگفت تو كه ميدانستي من بعد از مرگ كجا ميآيم تو كه من را آفريدي ميدانستي كه من علمم محدود جهلم بيشمار عجزم بيشمار قدرتم محدود ميدانستي كه من بعد از مرگ به كدام چاله ميافتم خوب ميخواستي راهنمايي مردم كني اين حجت بالغه عقل را كه عقل از ناحيه نقل نگرفته چون سخن در اين است كه هيچ نقلي در عالم نيست خداي سبحان ميفرمايد اگر ما انبيا نميفرستاديم ﴿رسلاً مبشّرين و منذرين﴾[14] را اعزام نميكرديم ما در برابر عقل محكوم بوديم نميتوانستيم او را عذاب بكنيم و نميتوانستيم نقل عالمانه او را جواب بدهيم براي اينكه او به من ميگويد تو كه ميدانستي من كجا ميآيم ميدانستي كه جهل من زياد است عجز من زياد است خوب چرا براي من راهنما نفرستادي كه من در اين چاله گير كردم من انبيا فرستادم تا عقل عليه من قيام نكند و حجّت نكند اين ميدانداري عقل است در مسائل معرفت اين معلوم ميشود در هندسه معرفت شناسي عقل يك جايگاه خيلي بلندي دارد همين عقل است كه ميگويد پيشاپيش من امت وحيام وگرنه ميشود سفاهت به تعبير قرآن كريم آن انديشهاي كه پيرو وحي نباشد آن سفاهت است نه عقل ﴿و من يرغب عَنْ ملَّةِ إبراهيم إلاّ من سفه نفسه﴾[15] و همينها در قيامت سفيهانه محشور ميشوند امروز هم سفيه هستند منتها حالا ظهور نكرده فرمود اگر كسي راه وحي را نرفته است سفيه است نه فقيه و نه حكيم ﴿و منْ يرغب عَن ملّة إبراهيم الا من سفه نفسه﴾[16] خوب پس عقل اينقدر پايگاه قوي دارد كه خداي سبحان به حجت عقل بها ميدهد و ميفرمايد اگر ما انبيا نميفرستاديم اين احتجاج ميكرد حالا كه انبيا فرستاديم آن حجيت ندارد خلع سلاح شده است ﴿لئلاّ يكون للناس علي الله حجة بعد الرسل﴾[17] معلوم ميشود قبل از رسل حجت داشت خوب عقل اين اندازه است حجت دارد حجت شرعي دارد خدا پسندانه است خوب چيزي كه خدا پسندانه است ميشود حجت شرعي ديگر اين را اگر از پيكره اسلام بگيريم نداريم و جعلوا السلام عفين و ﴿الذين جعلوا القرآن عفين﴾[18] پيامد تلخش يكي همين است كه گفتند ما مديريت ديني نداريم مديريت فقهي نداريم مديريت علمي داريم اينها خيال كردند آنچه را كه عقل ميگويد مال خودشان است و اسلام همان است كه با نقل بيان شده اگر چيزي با عقل بيان بشود اسلام نيست جزء علوم بشري پيامد تلخ ديگر هم تفسير خاتميّت است اينها يك درد علمي است كه حوزه بايد پاسخ ميداد البته داده آنها گفتند كه ميدانيد چرا وجود مبارك حضرت عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) خاتم انبيا است براي اينكه عقل بشر كامل شد ديگر از اين به بعد «معاذ الله» به وحي نيازي نيست اين است خوب اگر حوزه عقل را شكوفا ميكرد تبيين ميكرد جايگاهش را در هندسه معرفتي مشخص ميكرد ميگفت بيرون ز اين نقشه و هندسه شريعت نيست جايش هم آنجا است فلانجا جاي قرآن است فلان جا جاي روايت است فلان جا جاي عقل است عقل سفيهانه نه عقل فقيهانه و حكميانه آري ديگر اين حرف را نميزدند نميگفتند به اينكه اسلام دين خاتم است براي اينكه خوب خلاصه معنايش انقطاع وحي است معنايش انقطاع شريعت است معنايش بي نيازي از شريعت است در مرحله بقا معنايش اين است كه بعداً عقل كافي است اين همان است كه در سورهٴ مباركهٴ غافر فرمود به اينكه اينها كساني هستند كه وقتي احكام الهي بيايد ﴿فرحوا بما عندهُمْ من العلم﴾ آيهٴ 83 سورهٴ مباركهٴ غافر اين است منتها آن ملحدان حدوثاً اين حرف را ميزدند اين روشنفكران بقاءً اين حرف را ميزنند آنها ميگفتند اصلاً بشر نيازي به وحي ندارد «معاذ الله» علم بشري كافي است اينها هم ميگفتند به اينكه بشر ابتدايي و مياني نيازمند وحي بود حالا كه علم ترقي كرده به زير آورد چرخ نيلوفري را نيازي به وحي ندارد آنها حدوثاً و بقاءً منكر وحي بودند اينها حدوثا مقرّند و بقاءً منكرند آيه 83 سورهٴ مباركهٴ غافر اين است ﴿فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم و حٰاقَ بهم ما كانوا به يستهزؤُن﴾[19] دين را «معاذالله» به استهزا گرفتند گفتند اينها اساطير اولين است علم ما براي ما كافي نيست عقل ما براي ما كافي است.
خب اين تكه پاره كردن تمثيل مثله مثله كردن تأريب اربا اربا كردن دين خطرات فراواني كه داشت يكياش اين بود وقتي عقل از هندسه اسلام ومعرفت فاصله گرفت آنوقت نزاع بين تخصّص وتعهّد درميگيرد ما مديريت ديني نداريم مديريت فقهي نداشتيم مدير فقهي هم نداريم قهراً ولايت فقيه و ولي فقيه هم نخواهيم داشت اين يك خطر ديگر همان تفسير نابجاي خانميّت است گفتند چون عقل كافي است ما ديگر نيازي به وحي نداريم غافل از اينكه در وحيهاي گذشته همه جوامع و اصول و قواعد بيان نشده در اين شريعت قرّاء همه آن جوامع براي ﴿إلي يوم القيامه﴾[20] پيش بيني شده در نظر گرفته شده رسالت عقل اجتهاد است در اين منابع در اين ادلّه يعني دلو دادند طناب دادند چاه دادند گفتند استنباط بكن استنباط يعني برو داخل چاه نزع بكن بجوش و بجوشان اين آب را كه ميجوشانند از دل چاه ميگويد استنبط ما فرمود ما همه كارها را به شما داديم شما حالا دستي را دراز كنيد برويد ته چاه اين همان اجتهاد است ديگر اين «علينا إلقاء الأُصول و عليكم التفريع»[21] همين است سيدنا الاستاد(رضوان الله عليه) در اين مسئله كه آيا قصه نوح(سلام الله عليه) نبوت نوح(سلام الله عليه) جهاني بود يا نه يك بحث مبسوطي دارند حتما يعني حتما اين سه صفحه را ببينيد ايشان يك برهان خاصي درباره نبوت دارند در غالب موارد به يك منابستهايي دربارهٴ اينكه بشر إلاّ و لابد پيغمبر ميخواهد وحي ضروري است نبوت ضروري است رسالت ضروري است اين را در جاي جاي الميزان دارند هم در ذيل آيه 230 سورهٴ مباركهٴ بقره كه ﴿كان الناس أمةً واحدةً﴾[22] آنجا مبسوطاً بحث كردهاند هم در موارد ديگر سخن گفتند هم در ذيل همين قصه حضرت نوح(سلام الله عليه) كه جريان حضرت نوح عالمي بود يا نه سه صفحه سه صفحه ايشان نظير سه صفحه متني شرايع است فوق مسئله نهايه الحكمة ومانند آن است سه صفحه متني است كه خوب ملاحظه بفرماييد كه نبوت ضروري است براي بشر هيچ چارهاي نيست همانطوري كه وحي از قرآن كريم خداي سبحان درباره وحي تعبير كرد كه اين كتاب ﴿لا ريب فيه﴾[23] است به تعبير ايشان ميفرمايد اين ﴿لا ريب فيه﴾[24] همان بالضروري است كه در منطق ميگويند وقتي در اصطلاح منطقي به زبان منطق ميخواهد سخن بگويند ميگويند الاربعة زوج بالضرورة وقتي به لسان كتاب و سنّت ميخواهند سخن بگويند ميگويند قرآن حقّ ﴿لا ريب فيه﴾[25] اين ﴿لا ريب فيه﴾[26] همان بالضروره است ﴿ربنا إنّك جامع الناس ليومٍ لا ريب فيه﴾[27] يعني المعاد حق بالضروره القرآن حق بالضروره اين ﴿لا ريب فيه﴾[28] يعني شك بردار نيست خوب برهاني كه اقامه ميكنند همان برهان نبوت عام است كه خطوط كلياش درست است و آن اينكه خداي سبحان حكيم علي الاطلاق است خالق علي الاطلاق است رب علي الاطلاق است تدبير هر موجودي به عهده او است اين يك هر موجودي را به كمال مناسبش ميرساند راهنمايي ميكند دو انسان از اين قانون عمومي مستثنيٰ نيست اين سه انسان راهي دارد مقصدي دارد مقصودي دارد بايد اين راه را تصرّف كند به مقصد برسد به لقاي مقصود بار يابد اين چهار خوب يك راهي را براي او مشخص كرد كه راهنمايي را برايش مشخص كرد كه او بفهمد اين راه رفتني است يك الگوهايي هم بايد باشند كه اين راه را رفته باشند و آن انسان بيمه باشد همه اينها را مشخص كردند اين دو سه صفحه درباره مسئله نبوت است كه چون در ذيل آيه 213 سورهٴ مباركهٴ بقره مبسوطاً بحث شد اين سه صفحه اينجا بازگو نميشود ميفرمايد سرّ اينكه انسان نيازمند به وحي است اين است كه انسان مدني بالطبع الثاني است نه مدني بالطبع الاوّل انسان يك فطرتي دارد يك طبيعتي طبيعت او را براساس ﴿إنّي خالق بشراً من طين﴾[29] بايد تبيين كرد فطرت او را بر اساس ﴿نفخت فيه من روحي﴾[30] بايد تحليل كرد براساس فطرت ﴿فألهمها فجورها و تقواها﴾[31] است اما بر اساس طبيعت ﴿إنّي خالق بشراً من طين﴾[32] اين طبيعت و دنيا براي او نقد است محسوس او است اين روزانه با اين محسوس در ارتباط است لذا طبيعتگرا است حسگرا است طبعاً به طرف طبيعت مايل است بيش از پنجاه مورد ذات اقدس إله در قرآن كريم از انسان به مذمّت ياد كرده است ﴿ان الإنسان لظلوم كفار﴾[33] ﴿إنَّ الانسان خلق هلوعا ٭ إذا مسه الشرُّ جزوعا ٭ وَ اذا مسَّه الخير منوعا﴾[34] ﴿كان الانسان عجولا﴾[35] ﴿وَ كان الانسان كفورا﴾[36] ﴿وَ كان الانسان أكثر شيءٍ جدلا﴾[37] بيش از پنجاه مورد در مذمت انسان است اگر بخشي از آيات نظير ﴿وَ لقد كرَّمْنا بني آدم﴾[38] آمده اين ناظر به فطرت او است وگرنه اين جريان طبيعت را كه ديگري هم دارد شما در سورهٴ مباركهٴ مؤمنون وقتي قدم به قدم اين آيات را بررسي ميكنيد ميبينيد اين حيوانات در بارداريشان در مادر شدنشان در زايمانشان همين مراحل را دارند يعني لقاء هست نكاح هست نطفه است علقة است است مضغه است جنين هست تا ﴿ثم أنشأناه خلقا آخر﴾[39] اين كه فرمود اين نطفه بود ﴿ثمّ خلقنا النطفةَ علقةً فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاماً فكسونا العظام لحماً﴾[40] كذا و كذا اين مراحلي كه در سورهٴ مباركهٴ مومنون براي انسان ذكر ميكند خوب اين براي گوسفند هم كه هست همه اين مراحل را هم گوسفند را دارد تمام تفاوت در اين است كه ﴿ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارك الله أحسن الخالقين﴾[41] تمام فرق اين است اين يك طوري ديگري كرديم آنها بالأخره حيوانند در همان محدوده طبيعت و يك قدري بالاتر از طبيعت به دنيا ميآيند اما ما اين را ملكوتي كرديم ﴿فتبارك الله أحسن الْخالقين﴾[42] اين ﴿ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارك الله﴾[43] است نه مال اينكه نطفه بود و علقه بود و مضغه بود و جنين بود اين كه در گوسفند و برّه هم هست خوب اين بخش ما براي طبيعياش كه ﴿فتبارك الله أحسن الخالقين﴾[44] را بدنبال دارد او در دسترس نيست غالب مردم اينچنين هستند
سؤال ...
جواب: وسط حرف جاي حرف زدن است خوب وقتي حرف تمام شد اگر حرف عالمانه داريد من گوش ميدهم
اينجا جاي اين كه بفرمايد ﴿فتبارك الله أحسن الخالقين﴾[45] تا اينجا كه آمد مرز مشترك انسان و حيوان بود از آن به بعد ديگر مرز مشترك انسان و فرشتهها است مشترك با طبيعت نيست آن در دسترس نيست آن بالقوه است تا شكوفا بشود طول ميكشد انبيا آمدن «و يُثيرودا لهم دفائِن العقول»[46] انبيا براي آن قسمتهاي عادي كه فراوان است و قرآن كريم هرجا سخن از خورد و خواب است طبيعت انسان را با دام يكجا ذكر ميكند ميفرمايد ما باران فرستاديم ميوههايي سبزههايي لبنياتي گوشتي پيدا شد يك قدري خودتان بخوريد يك قدري به دامهايتان بدهيد ﴿متاعاً لكم و لأنعامكم﴾[47] ﴿كلوا وارعوا انعامكم﴾[48] اما آنجا كه سخن از فهميدن و ادب و انسانيّت و توحيد و درك است انسانها را با فرشته ذكر ميكند ﴿شهد الله أنّه لا إله إلاّ هو و الملائكة و أُولواالعلْم﴾[49] اگر سخن از علما است در صف ملائكه است سخن از اغنيا و مالداران است در صف دامها است ﴿كلوا و ادْعوا انعامكم﴾[50] ﴿متاعاً لكم و لانعامكم﴾[51]
از اين قبيل است خوب آن كه ﴿فَتبارك الله أحسن الخالقين﴾[52] مال آن جنبه ملكوتش است اكثري انسانها در اكثر موارد گرفتار همين طبيعت هستند به همان دليل بيش از پنجاه آيه در مذمّت و نكوهش انسان آمده يك چند آيه مختصري درباره عظمت انسان آمده كه آن جهت خليفه است وگرنه ﴿إن هم إلاّ كالأنعام بل هم أضلّ سبيلاً﴾[53] و ان من القلوب ﴿كالحجاره﴾[54] بلكه ﴿اشد قسوةً﴾[55] همه اينها تازيانههايي است كه قرآن به اين تبهكارها ميزند و آنچه هم كه ما تجربه كرديم و ميكنيم همين است كه بشر ﴿إنَّ الإنسان ليطْغي ٭ ان رءَاهُ اسْتغني﴾[56] پس بشر الا و لابد اكثري اينها مستخدم و مستثمر بالطبع هستند نه مدني بالطبع هر كه دستش رسيد دلش ميخواهد استثمار كند و چون ديگر هم مستثمر بالطبع است چاره جز قانون ندارند نه اينكه انسان مدني بالطبع باشد تمدن مال طبع ثانوي انسان است وگرنه استثمار طبع اولي او است هر كسي دستش به هر چه رسيد اهل استثمار است الانسان مستثمر بالطبع الاولي مدني بالطبع الثانوي اين در محدوده طبيعت است اما الهي بالفطره مسئله فطرت جدا است مسئله طبيعت جدا است چون اينچنين است چاره جزو وحي نيست كه كسي بخواهد قانون بالاخره ميخواهند اگر فقط قانون وضع كنند به سود خود قانون وضع ميكنند يا جاهلند يا عاجزند يا شهوياند يا غصبياند مادهاي تبصرهاي اصلي فرعي تنظيم ميشود كه به سود آنها و جلال آنها باشد اين هم كه ما در دنياي كنوني ميبينيم همين است كه بشر غالبا به طرف طبيعت گرايش دارد هيچ چارهاي جز وحي نيست اين برهاني است كه ايشان ذكر ميكنند در هم ذيل آيهٴ 213 و در جاهاي ديگر اينجا هم ذكر ميكنند كه حتما ملاحظه بفرماييد تا اينجا حق است بعد نتيجهاي كه ميگيرند ميفرمايد به اينكه بشر اولي ساده زندگي ميكرد ﴿كان الناس أمّةً واحدةً﴾[57] بعد اختلاف كردند ﴿فبعث الله النبيين﴾[58] حالا كه ميخواهد پيامبر بيايد اين پيامبر بايد عمومي باشد اين برهان مسئله است كه نوح(سلام الله عليه) جريانش عمومي بود تا كم كم نتيجه بگيرند كه طوفان هم عمومي است رسالت نوح(سلام الله عليه) رسالت جهاني بود ايشان ميفرمايد، ميفرمايد گرچه پيش ما شيعهها اين است كه رسالت آن حضرت جهاني بود و برخي از روايات اهل بيت(عليهم السلام) اين را تأييد ميكند يك اهل سنت دو گروه هستند بعضي مؤافق با مايند ميگويند رسالت آن حضرت جهاني بود دو برخي مخالف مايند ميگويند رسالت آن حضرت مقطعي و موردي بود سه آنها كه ميگويند مقطعي و موردي بود به اين حديث صحيح به زعمشان تمسك ميكنند كه وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) فرمود هر پيامبري براي قوم خاص مبعوث شد «بعث كل نبي الي قوم خاصّه و بعثت الي الناس عامه» به استناد اين حديث ميگويند تمام انبيا نبوّتشان موردي و مقطعي بود و نبوّت وجود مبارك حضرت عام است پس آنكه نبوّتش عام است تنها پيغمبر است غافل از اين كه اين حديث ناظر به عموميّت زماني است نه مكاني و ما بحثمان در عموميت مكاني است آيا وجود مبارك نوح در عصري كه زندگي ميكردند كل كره زمين قلمرو نوبت او بود يا نه همين محدوده خاورميانه آنكه در باره پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثّناء) آمده است آن همگاني بودن يك هميشگي بودن دو يعني كلاًّ و دائماً بله اين مخصوص پيغمبر ما است براي همه مردم در همه عصر اين مخصوص است معناي حديث هم اين است سيدنا الاستاد بعد از اينكه اقوال مسئله را كردند كردند ميفرمودند: اينها هر كدام به ظواهر تمسك كردند يكي به ظاهر تمسك كرده يكي در ظاهر نفي كرده راه اساسي اين نيست راه اساسي اين است كه ما الان داريم طي ميكنيم آن وقت مسئله نبوّت و ضرورت نبوت عام و احتياج بشر به نبوّت را در ظرف سه صفحه تبيين ميكنند ميفرمايد: حالا كه معلوم شد بشر نيازمند به وحي است نبوّت است اين بشري كه از سادگي درآمده زندگي پيچيده را دارد تجربه ميكند نيازمند به نبوت است ميشود يك مقطعش پيغمبر داشته باشد بقيّه نداشته باشد يا اگر بقيه پيغمبر داشتند اسمش را اصلاً خدا در قرآن نبرد تا اينجا فرمايششان درست يعني برهان نبوّت تام است بشر بالطبع مستثمر است بالفطرة متدّين آنها كه ﴿وَ قدْ خاب من دسّاها﴾[59] كه فطري فكر نميكنند طبيعي ميانديشند اينها مستثمر و مستخدمند يا مستبد و مستحمرند به هر جا رسيده مشكل دارد جامعه بشر هم نيازمند به وحي است اينها هم حق اوّلين باري هم كه پيامبر ميآيد نبوت بايد گسترده باشد تا اينجا درست است اما حالا يك پيغمبر بخواهد يا چندتا ايشان استبعاد ميكند ميفرمايد يا بقيّه مردم بي وحي هستند بي نبوّتند يا هستند و نام آن پيامبر اصلا در قرآن نيامده لنا ان نختار شق الثاني ميگوييم بله ممكن است ديگران پيغمبر داشتند نامشان هم در قرآن نيامده و اين دو شاهد يكي در سورهٴ غافر يكي در سورهٴ نساء كه خود خدا فرمود ما قصه خيلي از انبيا را نگفتيم ﴿منهم من قصصنا عليك وَ منهم من لمْ نقصص عليك﴾[60] برهان شما كه عام لا يثبت الخاص شما برهان نوبت عام داريد ديگر شما فرموديد تمام بشر پيامبر ميخواهد بله درست است اما حالا يك نفر بايد پيامبر همه باشد يا در شرق يك پيامبر غرب يك پيامبر شمال يك پيامبر جنوب يك پيامبر اين چه محذوري دارد اهمال كه نشده است ﴿أيحسب الإنسان أنْ يترك سديً﴾[61] انبيا گاهي منتها برابر همين آيهٴ 164 سورهٴ نساء اين است كه ﴿و رسلاً قد قصصنا هم عليك من قبل و رسلاً لم نقصصهم عليك﴾[62] اين نه معنايش اين است كه ما بعداً ميگوييم ما كه اين سوره نساء در مدينه نازل شده آن سوره غافر در مكه نازل شده سورهٴ غافر آيهٴ 78 اين است كه ﴿و لقد أرسلنا رسلاً من قبلك منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك﴾[63] سرّ نگفتنش هم در جلسات قبل بازگو شد دسترسي نبود قصه انبيايي را نقل ميكند كه بعد به دنبالش به امّتها بگويد ﴿فسيروا في الأرض فانظروا كيف كان﴾[64] ﴿كيف كان كيف كان﴾ مگر مردم چه وسيلهاي داشتند كه آن طرف آب و اين طرف آب را بررسي كنند يا چقدر امكاناتي دشتند اما دليل بر استحاله نيست كه كسي استبعاد كند بگويد نه نميشود نوح به تنهايي پيامبر جهاني باشد براي اينكه آن روز چگونه كل زمين را يك پيامبر اداره ميكرد با فقدان وسايل اوّلاً جمعيت آن روز خيلي نبود يك ثانيا نمايندهها وبعثهها گزارشها فراوان بود دو حالا تمام اينها بوسيله آن وجود مبارك موسي كليم يا عيسي مسيح(سلام الله عليهما) كه پيامبر اولوالعزم بودند و جهاني بودند مگر اينها خودشان ميرفتند يا دارد ﴿أرسلنا إليهم ... فعزّزنا بثالثً﴾[65] و مانند آن حالا فرمايشي داريد بگوييد.
سؤال ...
جواب: بلكه عقل خيلي از چيزها را نميفهمد ديگر عقل مستقلاتي دارد عقل در غيب پيش دسترسي ندارد الان سؤال بكنيد بهشت چيست ميگويد لست ادري جهنم چگونه است لست ادري نظاير كتب چگونه است لست ادري صراط چهطوري است لست ادري ميزان چهطوري است لست ادري در جزئيات كه اصلاً عقل دسترسي ندارد تو غيب كه اصلاً عقل دسترسي ندارد آدم چگونه خلق شد بهشت و آدم چگونه بود خلافت چگونه بود تك تك اين موارد ميگويند لست ادري در خيلي از اشياء فلان چيز حلال است يا حرام ضرر دارد يا نه ميگويد لست ادري من يك مقداري از اين خواص اشياء را فهميدم بقيه لست ادري، لست ادري، لست ادري خود عقل ميفهمد ديگر آنچه را كه براي او بين الرشد شد بين او و بين خدا حجّت است آنچه را كه بين الرشد نيست نيازمند به وحي است در برابر وحي ميگويد ﴿آمنا﴾[66] و سلمنا و ﴿صدقنا﴾[67] اين قدر مجهولات براي عقل هست الي ماشاء الله آنقدر كه خدا غني است ما محتاجيم آنوقت همه اينها را عقل ميفهمد لكن يك سلسله مستقلاتي هم دارد الان ميفهمد كه درشرايط كنوني اين كشور را بايد با صنعت اداره كرد يا با كشاورزي ميتواند با همكاري چند تا مهندس بفهمد كه فلان جا براي نجات از آب رفت اين سدّش بايد خاكي باشد يا بتوني اين مقدار را كه ميفهمد براي او واجب است انجام بدهد آن مقدار هم كه نميفهمد محتاج به راهنمايي راهنمايان غيبي است.
«و الحمد لله رب العالمين»
[1] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 3.
[2] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 3.
[3] ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 91.
[4] ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 91.
[5] ـ بحار الانوار، ج 22، ص 473.
[6] ـ وسائل الشيعة، ج 27، ص 34.
[7] ـ وسائل الشيعة، ج 27، ص 34.
[8] ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 91.
[9] ـ كافي، ج 8، ص 53.
[10] ـ بحار الانوار، ج 22، ص 473.
[11] ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 164.
[12] ـ سورهٴ نساء، آيات 164 ـ 165.
[13] ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 165.
[14] ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 165.
[15] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 130.
[16] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 130.
[17] ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 165.
[18] ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 91.
[19] ـ سورهٴ غافر، آيهٴ 83.
[20] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 55.
[21] ـ وسائل الشيعة، ج 37، ص 62.
[22] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213.
[23] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9.
[24] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9.
[25] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9.
[26] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9
[27] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9.
[28] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 9.
[29] ـ سورهٴ ص، آيهٴ 71.
[30] ـ سورهٴ ص، آيهٴ 71.
[31] ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 8.
[32] ـ سورهٴ ص، آيهٴ 71.
[33] ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 34.
[34] ـ سورهٴ معارج، آيات 19 ـ 21.
[35] ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 11.
[36] ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 67.
[37] ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 54.
[38] ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 70.
[39] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[40] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[41] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[42] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[43] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[44] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[45] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[46] ـ نهج البلاغة، خطبهٴ 1.
[47] ـ سورهٴ نازعات، آيهٴ 33.
[48] ـ سورهٴ طه، آيهٴ 54.
[49] ـ سورهٴ آلعمران، آيهٴ 18.
[50] ـ سورهٴ طه، آيهٴ 54.
[51] ـ سورهٴ نازعات، آيهٴ 33.
[52] ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.
[53] ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 44.
[54] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 74.
[55] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 74.
[56] ـ سورهٴ علق، آيات 6 ـ 7.
[57] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213.
[58] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213.
[59] ـ سورهٴ شمس، آي
[60] ـ سورهٴ غافر، آيهٴ 78.
[61] ـ سورهٴ قيامت، آيهٴ 36.
[62] ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 163.
[63] ـ سورهٴ غافر، آيهٴ 78.
[64] ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36.
[65] ـ سورهٴ يس، آيهٴ 14.
[66] ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 8.
[67] ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 74.
مرکز الإسراء للنشر هو الناشر الاختصاصيّ لتألیفات سماحة آیة الله الشیخ عبدالله الجواديّ الآمليّ (دام ظلّه) فبدأ المرکز هذا عمله في سنة 1372 الشمسیة؛ فمن أعمال هذا المرکز القیام بإنتاج التألیفات مکتوباً بکیفیة مطلوبة وأساسیّة، مع عرض سریع، وفي الوقت المحدّد، وبسعر مناسب، ودعم للإصدارات، وتهیئة إمکان الوصول السریع وبأسعار قلیلة للمخاطبین في داخل البلد وخارجه بالنسبة إلی الإصدارات، وأیضاً المشارکة في المعارض الدولیة الخارجیة والداخلیة.