09 05 2004 4875889 شناسه:

تفسیر سوره هود جلسه 112

دانلود فایل صوتی

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

﴿فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۱۱۲) وَلاَ تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمْ النَّارُ وَمَا لَكُم مِن دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ (۱۱۳) وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَيِ النَّهَارِ وَزُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ إِنَّ الحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرَي لِلذَّاكِرِينَ (۱۱٤) وَاصْبِرْ فإِنَّ اللَّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ (۱۱۵)

بعد از اينكه صراط مستقيم را تبيين فرمود و همگان را به آن صراط دعوت كرد و از هر گونه اختلاف تحذير كرد و منع كرد فرمود ﴿ فاستقم كما امرت و من تاب معك﴾ توي پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) همان‌طوري كه مأمور شدي و پيروان تو مستقيم باشيد و هيچ گونه بيراهه نرويد در استقامت فضيلتهاي فراواني است كه بخشي در قرآن كريم آمده است بخشي هم در روايات اهل بيت (عليهم السلام) يك حديثي از وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) كه اين ايام سالگرد شهادت آن حضرت است نقل شده است كه تقريباً مطابق با مضمون حديثي است كه مرحوم كليني (رضوان الله تعالي عليه) در روضه كافي از وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل كرد در كتاب شريف تحف العقول از وصاياي وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) به ابن جندب اين است «يا ابن جندب لو ان شيعتنا استقاموا لصافحتهم الملائكة و لاظلهم الغمام و لا اشرقوا نهارا و لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم لما سألوا الله شيئا الّا اعطاهم»[1] فرمود اگر شيعيان ما مستقيم باشند فرشتگان با آنها مصافحه مي‌كنند البته فرشتگان درجاتي دارند ﴿و ما منا الا له مقام معلوم﴾[2] فرشتگاني كه حاملان عرش‌اند فرشتگاني كه پيك وحي الاهي‌اند فرشتگاني كه مسئول احيا يا اماته‌اند هر كدام از اينها زير مجموعه فراواني دارند بعضي از مراحل وسطا و نازله فرشتگان مي‌توانند با مؤمنان عادي هم در ارتباط باشند فرمود اگر شيعيان ما در راهشان مستقيم باشند يعني تشيع اين بركت را دارد كه باعث نزول فرشته‌هاست يا باعث سعود انسانهاست در حد فرشته‌ها گاهي فرشته‌ها نازل مي‌شوند و با انسان در حال نزول خود مصافحه‌اي دارند گاهي انسانها موفق به صعود مي‌شوند و با فرشته‌ها در مرحله بالا مصافحه دارند هم نزول فرشته‌ها راه دارد براي اينكه فرمود ﴿الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة﴾[3] هم صعود انسانها به ملكوت راه دارد آن را در بيان نوراني ديگر امام صادق (سلام الله عليه) به همين ابن جندب در وصايايش در كتاب شريف تحف العقول هست كه فرمود «يابن جندب أحبب في الله واستمسك بالعروة الوثقي واعتصم بالهدي يقبل عملك فان الله يقول ﴿الا من آمن و عمل صالحا ثم اهتدي﴾»[4] پس «فلا يقبل الا الايمان و لا ايمان الا بعمل و لا عمل الا بيقين و لا يقين الا بالخشوع و ملاكها كلها الهدي»[5] آن‌گاه فرمود «فمن اهتدي يقبل عمله و صعد الي المكلوت متقبلاً»[6] اين ضمير سعد يا به عامل برمي‌گردد يا به عمل، خودِ اين شخص صعود مي‌كند در حالي‌كه كه پذيرفته شده است اين براي انسانهايي است كه به كمال برتري رسيده‌اند مثل اينكه درباره حضرت مريم (سلام الله عليها) دارد كه ﴿فتقبلها ربها بقبول حسن﴾[7] افراد متوسط اگر به آن مقام بار نمي‌يابند كه گوهر ذاتشان مقبول بشود عمشان مقبول است مثل ﴿انما يتقبل الله من المتقين﴾[8] اگر جزء ﴿عملوا صالحاً﴾ باشد ﴿وَ عملوا الصالحات﴾[9] باشد عمل مقبول است ﴿انما يتقبّل الله من المتقين﴾[10] اگر جزء صالحين باشند نه جزء ﴿وَ عملوا الصالحات﴾[11] يعني آن قدر عمل صالح انجام داد كه گوهر ذاتش صالح شد اگر جزء صالحين باشد آن‌گاه خودش مقبول است نظير آنكه درباره حضرت مريم (سلام الله عليها) آمده است كه ﴿فتقبلها ربها بقبول حسن﴾[12] اينجا ضمير صعد نسبت به اوساط مؤمنان به عمل برمي‌گردد صعد يعني عمل او قبول شده و اگر جزء اوحدي از مؤمنان باشد اين ضمير به عامل برمي‌گردد يعني عامل صعد ولي اگر عمل صعود كرد عمل بي ارتباط با صعود عامل نيست زيرا عمل جداي از عامل نيست عمل عبارت از عقيده است و خُلق است و رفتار عقيده كه جدا نيست و خُلق هم كه جدا نيست و رفتار هم مسبوق به نيت است در حوزه هستي خود عامل است اگر واقعاً عمل صعود كرد چه اينكه در كريمه ﴿اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه﴾[13] آمده است اگر عمل صعود مي‌كند عقيده صعود مي‌كند خود شخص هم صاعد است صعود مي‌كند وقتي صعود كرد با فرشتگان رابطه برقرار مي‌كند آنجا مصافحه مي‌كنند حالا دو تعبير است ممكن است جامع مشترك هم داشته باشند به هر تقدير طبق اين بيان نوراني امام صادق (سلام الله عليه) فرمود اگر شيعيان ما مستقيم باشند «لصافحتهم الملائكة»[14] حالا يا در قوس نزول فرشتگان يا در قوس صعود مردان با ايمان «و لاضللهم الغمام»[15] ابر براي اينها به عنوان يك چتر قرار مي‌گيرد الان مدينه توسعه پيدا كرده است قبلاً خارجِ مدينه بود يك مسجدي دارد به نام مسجد الغمامه سر نام‌گذاري آن مسجد در آن محل به عنوان مسجد الغمامة اين است كه وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) گويا در عيد فطر كه نماز را بيرون شهر مستحب است بخوانند به همراهش مؤمنان حركت كردند از مسجد مدينه و محدودهٴ مدينه فاصله گرفتند آمدند در يك منطقه بازي كه تحت السماء عيد فطر را مثلاً بخوانند خب هوا گرم بود آفتاب سوزان بود و معجزه آن حضرت و كرامت آن حضرت در اينجا ظهور كرد كه يك تكّه ابر مأمور شد به عنوان سايه‌بان در تمام مدت نماز آن حضرت بالاي سر آن حضرت و مؤمنان باشد كه اينها احساس حرارت نكنند براي همه اينها روشن شد كه پيدايش يك ابر محدود يك و تكان نخوردن اين ابر در تمام اين مدت روي سر اين نمازگزارها دو اين يك كرامتي است براي حفظ آن كرامت آن محل را يك مسجدي ساختند به عنوان مسجد الغمام و غمامه اين همان است فرمود «و لاظلهم الغمام»[16] ابر تابع اينهاست خب اگر ابر تابع اينها باشد به دلخواهِ اينها حركت بكند به دلخواهِ اينها به خواسته اينها هم باران مي‌ريزد اين چنين نيست كه به بيابانها برود و بارانش را آنجا خالي كند و منطقه‌اي كه مؤمنان هستند اينها را محروم بكند و اين گونه افراد مثل روز روشن‌اند كه همان ﴿و جعلنا له نورا يمشي به في الناس﴾[17]‌اند ﴿و لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم﴾[18] روزي‌ها را از بالا و پايين دريافت مي‌كنند اين هم معناي ظاهري‌اش محفوظ است يعني باران به موقع آفتاب به موقع «اذا اراد الله سبحانه و تعالي بقوم خيرا أمطرهم باليل و شمسهم بالنهار»[19] باران مناسب در شب و آفتاب مناسب هم در روز كه زمينه براي كشاورزي آماده باشد هم روزي‌هاي معنوي چون در آن كريمه سورهٴ عبس كه ﴿فلينطر الانسان الي طعامه﴾[20] كه ملاحظه فرموديد آنجا وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) دارد منظور از اين طعام علم است ﴿فلينظر الانسان الي طعامه﴾[21] اي «الي علمه الذي يأخذه عمن يأخذه»[22] اين نگاه كند علم خودش را از چه كسي مي‌گيرد گذشته از اينكه مسئله برهاني بر اساس «انظر الي ما قال و لا تنظر الي من قال» است مسائل علوم الاهي اسلامي تربيتي اخلاقي «انظر الي ما قال و انظر الي من قال» اين‌طور نيست كه «انظر الي ما قال» در همه امور باشد يك وقت است يك سلسله دانشهايي را آدم مي‌خواهد خودش ارزيابي كند يك وقت مي‌خواهد از كسي بپذيرد و او را به عنوان واسطه فيض تلقي كند در چنين شرايط هم «انظر الي ماقال» هم «انظر الي من قال» ذيل اين آيه سوره عبس آن حديث شريف است ﴿فلينظر الانسان الي طعامه﴾[23] وجود مبارك حضرت فرمود اين طعام مصداقي دارد به عنوان علم «فلينظر الانسان الي علمه الذي ياخذه عمن ياخذه»[24] يعني «انظر الي من قال» در اينجا اگر طعام طبق آن بيان اعم است از طعام ظاهري و باطني قهراً روزيِ باطني يعني علم هم گاهي من فوق است گاهي من تحتِ ارجل اين بزرگان گفتند علمي كه من تحت ارجل است همين علم حوزوي و دانشگاهي است كه انسان با رِجل و پاي خود راه مي‌رود به مدرسه مي‌رود به مدرَس مي‌رود درس و بحث دارد اين علمي است كه از راه رِجل و حركت و رفتن و آمدن حل مي‌شود آن علمي كه من فوق است ديگر علم مدرسه نيست علمي است كه با نماز شب حاصل مي‌شود علمي است كه در سحرها حاصل مي‌شود ديگر و ارجل و تحت ارجل و زميني و اينها نيست هم ﴿لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم﴾[25] غذاهاي ظاهري، هم ﴿لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم﴾[26] غذاهاي باطني «و لما سألوا الله شيئا الا اعطاهم»[27] اينها مي‌شوند مستجاب الدعوه اولاً چيز بيهوده از خدا نمي‌خواهند فقط خير مي‌خواهند و هر خيري را كه از خداي سبحان مسئلت كنند خداوند به اينها عطا مي‌كند وصايايي كه وجود مبارك امام صادق (سلام الله عليه) به ابن جندب فرمود مبسوط است براي كساني كه بخواهند اين راه را طي كنند يعني مستقيم بشوند تا ابر چترگونه براي اينها سايبان باشد و نوري باشند در جامعه ﴿و جلعنا له نورا يمشي به في الناس﴾[28]، ﴿و لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم﴾[29] باشند هم از راه درس و بحث فيض ببرند هم از فيض سحر محروم نمانند فرمود اينها كساني‌اند كه روش پيشينيان را داشتند به محمد بن نعمان اهون وصيتهاي خاصي دارد در آنجا فرمود كه «يا ابن النعمان اياك و المراء»[30] مبادا با جدال انس بگيري براي اينكه اين عمل را باطل مي‌كند و از جدال بپرهيز براي اينكه تو را گرفتار عذاب الاهي مي‌كند «و اياك و كثرة الخصومات»[31] با كينه‌ها و اختلاف و خصومتها خودت را سرگرم نكن چون تو را از خدا دور مي‌كند بعد ثم قال «ان من كان قبلكم كانوا يتعلمون الصمت و انتم تتعلمون الكلام كان احدهما اذا اراد التعبد يتعلم الصمت قبل ذلك بعشر سنين فان كان يحسنه و بصبر عليه تعبد و الا قال ما لِما اروموا باهل انما ينجو من اطال الصمت عن الفحشا و صبر في دولة الباطل علي الأذي» و مانند آن فرمود ابن نعمان پيشينيان اگر به جايي مي‌رسيدند و اگر در بين آنها كسي اهل سير و سلوك بود مي‌خواست از فيض معنوي بهره‌اي ببرد اينها قبل از هر چيزي آيين و آداب  خاموش بودن را ياد مي‌گرفتند ما چه كار بكنيم پر‌حرف نشويم تا از ما سؤال نكردند جواب ندهيم شما غالباً مي‌بينيد در هر مجلسي از يك كسي كه سؤال كردند تا او شروع به جواب نكرده چند نفر دارند جواب مي‌دهند فرمود پيشينيان اگر اهل سير و سلوك بودند ده سال دوره مي‌ديدند تا خودشان را كنترل كنند تا ساكت بودن را ياد بگيرند ده سال، اين همه اختلافاتي كه مي‌بينيد در اين كشور هست در گفتارها هست در تريبونها هست در روزنامه‌ها هست در مجلات هست به جان هم حمله مي‌كنند به هم مي‌پردازند همين است فرمود اگر كسي بخواهد به جايي برسد دوره ده ساله مي‌خواهد كه جلوي قلمش را بگيرد زبانش را بگيرد ياد بگيرد چه زماني حرف بزند و چقدر حرف بزند اينها ده سال زحمت مي‌كشيدند تا رياضت بكشند كنترل كنند چيزي كه لازم نيست نگويند و چيزي كه برايشان ثابت نشده نگويند «ان من كان قبلكم كانوا يتعلمون الصمت»[32] سكوت و خاموشي را «و انتم تتعلمون الكلام»[33] شما براي حرف زدن ياد مي‌گيريد تا يك چيزي را شنيديد يا در يك كتابي كه مطالعه مي‌كنيد يك مطلب خوبي را كه ديديد فوراً يادداشت مي‌كنيد كه كجا بگوييد و كجا بنويسيد نه يادداشت مي‌كنيد كه چگونه با آن رفتار كنيد چگونه آن را در خود پياده كنيد اين معلوم مي‌شود آدم درس مي‌خواند براي گفتن نه درس مي‌خواند براي نزاهت روح نشانه‌اش همين است تا آدم يك چيزي را شنيد فوراً يادداشت مي‌كند كه چه زماني بگويد كجا سخنراني بكند و بگويد كجا بنويسد فرمود اينها ده سال زحمت مي‌كشيدند كه جلوي دهنشان را بگيرند جلوي قلمشان را بگيرند آن وقت راحت هم بودند آنجاست كه ابر بالاي سر اينها چتر‌وار مي‌شود آنجاست كه اينها مستجاب الدعوة بودند آنها كه نور جامعه هستند مثل آفتاب نور مي‌دهند آنجاست كه «و لما سألوا الله شيئا الا اعطاهم»[34] يك چنين جايي مي‌رسند اينجاست كه به ﴿لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم﴾[35] مي‌رسند «و انتم تتعلمون الكلام كان احدهما اذا اراد التعبد»[36] وقتي مي‌خواهيد در سير و سلوك راه بيفتد «يتعلم الصمت قبل ذلك بعشر سنين»[37] اگر ديد مي‌تواند خودش را كنترل بكند بر او كه واجب نيست حرف زدن از او هم كه سؤال نكردند ديگري هم دارد جواب مي‌دهد خب او چرا شروع بكند به حرف زدن «فان كان يحسنه و يصبر عليه تعبد»[38] و الا مي‌گويد اين راه راهِ دشوار است و راه من نيست اين كه مي‌گويند «صراط مستقيم الدق من الشعر»[39] است «و احد من السيف»[40] همين است خب

فرمود ﴿فاستقم كما امرت و من تاب معك﴾ تو با اينها در يك مسير باشيد و اختلاف نكنيد اختلاف هم همان‌طوري كه قبلاً ملاحظه فرموديد اختلاف قبل العلم چيز خوبي است براي اينكه انسان نمي‌داند يك و مي‌داند كه نمي‌داند دو و مي‌داند كه راه حلي هم هست سه مي‌داند كه مرجع حلّ اختلاف دين خداست چهار مراجعه مي‌كند و نتيجه مي‌گيرد و ساكت مي‌شود خب اين جهلِ اول جهل بسيط است و به معني شك است و بركت است اما اگر كسي گرفتار جهل مركب بود ابتدائاً كه گرفتار جهل مركب كه نمي‌شود هر جهل مركبي مسبوق به جهل بسيط است قبلاً جهل بسيط داشت شك داشت بيراهه رفت مراجعه نكرد يا به غير اهلش مراجعه كرد ﴿فسئلوا اهل الذكر﴾[41] بايد باشد به ديگران مراجعه كرده ديگران او را اغوا كردند يك مطلب خلافي را در ذهن او جاسازي كردند اين شده جهل مركب حالا قانع نمي‌شود وگرنه اگر اول كه اختلاف قبل العلم بود آن راه را كه نشان دادند همان راه را مي‌رفت اين بركت نصيبش مي‌شد اختلاف قبل العلم يعني جهلِ بسيط، جهلِ بسيط يعني شك انسان كه شك دارد مي‌داند كه يك مرجعي هست براي حل اين اختلاف آن مرجع را ذات اقدس الاه مشخص كرده نفرموده با هم اختلاف نكنيد قبل العلم براي تحصيل علم، آن را نهي نكرده بلكه فرمود اگر منازعه كرديد اختلاف كرديد خب يك راه حلي هست راه حل را هم نشان داد بعد از اينكه مراجعه كرديد براي شما مشخص شد آن كه حق با اوست كه خب داعي ندارد كه دامن بزند به چيزي او كه فهميد حق با او نيست او حالا دارد دامن مي‌زند در سورهٴ مباركهٴ نساء آيه ٥٩ و شصت اين است فرمود ﴿يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم﴾[42] اين سه ضلعي بودن صدر آيه ﴿فان تنازعتم في شيء﴾[43] حالا اگر نزاع كرديد، نزاع كرديد در ولايتِ امر نزاع كرديد در مسائل ديگر اين نزاع بد نيست خب اختلاف است اختلاف نظر است اختلاف انديشه است و اين راه حل دارد راه حلش اين است «فردوه الي الله و الرسول»[44] به الله و به رسولش مراجعه كنيد به الله مراجعه كنيد يعني به قرآن به رسول مراجعه كنيد يعني به سنت چهارده معصوم (عليهم السلام) خب پس قرآن و سنت چهارده معصوم كه همان به صورت «اني تارك فيكم الثقلين»[45] است اينها براي حل نزاع است ممكن نيست كسي اختلاف ديني داشته باشد به قرآن و عترت (عليهم السلام) يعني ثقلين مراجعه بكند و مشكلش حل نشود حالا كه مشكل حل شد از آن به بعد دارد ﴿و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم﴾[46] آن تنازع بعد از حل است حالا كه مراجعه كرديد برايتان حل شد ديگر نزاع معنا ندارد اين نزاع باعث سلب حيثيّت مي‌شود شما را فشل مي‌كند ضعيف مي‌كند و هيچ ملتي هم از راه اختلاف به جايي نرسيده اين بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) است در نهج البلاغه در آن خطبه قاصعه و مانند آن مي‌فرمايد قريب اين مضمون «و ان الله سبحانه و لم يعط احداً بفرقة خيراً ممن مضي و لا ممن بقي»[47] فرمود اين يك مطلب تاريخي نيست كه من از گذشته‌ها استفاده كرده باشم بگويم اين سنت خداست گذشته اين‌طور است حال اين‌طور است آينده همين‌طور است هيچ ملتي با اختلاف به مقصد نرسيده است «اياكم و الفرقة»[48] با تفرقه و اختلاف زندگي نكنيد چرا؟ «وَ ان الله سبحانه و لم يعطِ احداً بفرقة»[49] يعني هيچ ملتي را از راه اختلاف خير نداد «ممن مضي و لا ممن بقي»[50] اين را حضرت به عنوان يك مورخ نمي‌گويد به عنوان ولي الله مي‌گويد كه از سنت خدا با خبر است فرمود سنت خدا اين است كه هيچ جامعه‌اي هيچ گروهي هيچ حزبي با اختلاف به جايي نمي‌رسد پس اختلاف قبل العلم را قرآن نهي نكرده امر طبيعي است بالأخره دوتا نظر است دوتا فكر است دوتا انديشه است اين تضارب آراست اين كه بد نيست فرمود اگر تنازع كرديد كه امر طبيعي است خب يك مرجعي به عنوان حل اختلاف است همان الله است و رسول كه به صورت «اني تارك فيكم الثقلين»[51] در آمد از آن به بعد ديگر ﴿وَ لا تنازعوا﴾ چرا؟ ﴿فتفشلوا و تذهب ريحكم﴾[52] آن شكوه و جلال شما از بين مي‌رود در آيه شصت همين سورهٴ مباركهٴ نساء بعد از اينكه فرمود مرجع حل اختلاف قرآن است و عترت طاهرين فرمود اينها براي اينكه مشكلي ايجاد بكنند بعضي‌ها به آشنا مراجعه مي‌كنند بعضي‌ها به بيگانه آن كه به آشنا مراجعه مي‌كند خب وظيفه اوست آن كه به بيگانه مراجعه مي‌كند طليعه اختلاف است ﴿الم تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به و يريد الشيطان ان يضلهم ضلالا بعيدا﴾[53] اين مراجعه به طاغوت مرحله چهارم يا پنجم تك روي است در همين آيه محل بحث سورهٴ مباركهٴ هود اين آيه را ادامه بدهيم تا دوباره برگرديم به آيه شصت سوره نساء آيه محل بحث فرمود ﴿فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا﴾[54] تعدي نكنيد از اين صراط مستقيم چون ذات اقدس الاه به آنچه عمل مي‌كنيد بصير است اين مستقيماً ناظر به اين است كه به خودتان ظلم نكنيد چون طغيان از حد ظلم است خودتان عادل باشيد طغيان نكنيد در بخشهاي ديگر فرمود نه تنها ظلم نكنيد دستيار ظالم معاون ظالم كمك ظالم هم نباشيد آن همان سورهٴ مباركهٴ مائده است آيه دوم كه فرمود ﴿و تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان﴾[55] در عدوان و تعدي و ظلم دستيار يكديگر نباشد پس خودتان طاغي نباشيد و ظالم نباشد كه آيات فراواني از ظلم نهي مي‌كند يك دستيار ظالم معين و معاون ظالم هم نباشيد اين دو ميل به ظالم هم نداشته باشيد يك وقت است يك كسي ميل قلبي دارد ولو دستيار ظالم نيست ظالم را كمك نمي‌كند آن را در همين آيه ١١٣ سوره هود نهي كرده است فرمود ﴿و لا تركنوا الي الذين ظلموا﴾ پس ركون و ميل به ظالمان هم نداشته باشد چهار اينها را به رسمت هم نشناسيد يك وقت است ميل قلبي نداريد ولي بالأخره اينها را به رسميت مي‌شناسيد به محكمه اينها مراجعه مي‌كنيد يك وقتي انسان مضطر است مكره است خب حديث رفع آن را برمي‌دارد يك وقت است نه بدون اكراه و اضطرار اينها را به رسميت مي‌شناسد به محكمه اينها مراجعه مي‌كند اين برابر آيه شصت سورهٴ مباركهٴ نساء اين هم نهي شده است فرمود ﴿الم تر الي الذين يزعمون انهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به﴾[56] خب پس لا تطغوا خودتان طغيان نكنيد دستيار طاغي هم نباشيد ميل به طاغي هم نداشته باشيد طاغي و طغيان را هم به رسميت نشناسيد كه به محكمه آنها مراجعه كنيد كارهايتان را آنها براي شما انجام بدهند اين استقامت زمينه استقلال است براي اينكه اگر يك ملتي در يك جامعه‌اي دارد زندگي مي‌كند او محاكم قضايي دارد او مصالح اقتصادي و فرهنگي و تجاري و مانند آن دارد اگر همه آن راهها را خداي سبحان در قرآن كريم بسته است به محكمه ظالمين مراجعه نكنيد يعني محكمه عدل تشكيل بدهيد ديگر تشكيل محكمه عدل هم در سايه ايمان و عمل صالح است جمع بندي اين امور پنج شش گانه در سورهٴ مباركهٴ نحل است كه فرمود ما اين حرف را به همه انبيا گفتيم آيه ٣٦ سورهٴ مباركهٴ نحل اين است ﴿و لقد بعثنا في كل امة رسولا﴾[57] فرمود اين حرف ما اينها جزء دين است نه جزء منهاج و شريعت اين همان ﴿ان الدين عند الله الاسلام﴾[58] آنجا كه ﴿لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا﴾[59] اين است كه ما مي‌گوييم شما چند روز روزه بگيريد به كدام طرف نماز بخوانيد گاهي مي‌گوييم به طرف كعبه گاهي مي‌گوييم به طرف بيتِ المَقْدِس اينها جزء منهاج و شريعت است كه در شرايع گوناگون فرق مي‌كند اما مسئله ظلم طاغي نبودن دستيار ظالم نبودن ميل به ظالم نداشتن به محكمه ظالمان مراجعه نكردن اينها حرفي است كه ما به همه انبيا گفتيم آيه ٣٦ سورهٴ مباركهٴ نحل اين است ﴿و لقد بعثنا في كل امة رسولا﴾[60] كه ﴿ان اعبدو الله و اجتنبوا الطاغوت﴾[61] اين ﴿ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت﴾[62] هم نظير لا إله الا الله يك مطلب است نه دو مطلب منتها اينجا به صورت دوتا امر آمده است و دوتا جمله را نشان مي‌دهد ولي بازگشت اين در حقيقت به يك جمله است مثل همين كلمه طيبه لا إله الا الله كه قبلاً ملاحظه فرموديد بيش از يك جمله نيست يعني اين چنين نيست كه لا إله يك قضيه سلبي باشد الا الله يك قضيه ايجابي باشد و فطرت انسان و درون و نهاد و نهان انسان خالي از ايجاب و سلب باشد آن‌گاه خداي سبحان بخواهد يك قضيله سالبه را به انسان بفهماند يك قضيه موجبه را به انسان بفهماند مجموع اين دوتا قضيه بشود ايمان تا انساني كه خالي الذهن است آن سالبه را طرد كند اين موجبه را بپذيرد اين چنين كه نيست انسان را با سرمايه توحيد آفريده با ﴿فالهمها فجورها و تقويٰها﴾[63] آفريده با ﴿فطرت الله التي فطر الناس عليها﴾[64] آفريده قهراً اين لا إله الا الله اين الا به معني غير خواهد بود وقتي الا به معني غير بود مي‌شود وصف وقتي به معني وصف بود جمعاً يك جمله است نه دو جمله يك قضيه است نه دو قضيه آن وقت معناي كلمه طيبه لا إله الا الله اين است كه غير از الاهي كه دل‌پذير است و داري و قبول داري ديگران نه، نه اينكه آلهه را بخواهد نفي كند الله را تازه مي‌خواهد اثبات كند نه خير الله در درون دل جا دارد اين ﴿لا تبديل لخلق الله﴾[65] انسان معتقداً موحداً خلق شده است فرمود غير از اين اللهي كه دل‌پذير است و فطرت‌پذير است ديگران نه اين ﴿ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت﴾[66] هم همين است گرچه به حسب ظاهر دوتا امر است دوتا جمله انشايي است ﴿ان اعبدوا الله﴾[67] ان اللهي كه دل‌پذير و فطرت پذير و در درون با او خلق شده‌ايد با عقيده به الاه خلق شده‌ايد آن را عبادت كن ديگري نه اين حرفي است كه به همه انبيا گفتيم بنابراين جريان ظلم در همه مراحل يك امر بين المللي است مي‌شود جزء دين نه جزء منهاج و شريعت فرمود ﴿فاستقم كما امرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصير﴾ نه تنها ﴿و لا تطغوا﴾، ﴿و لا تركنوا﴾ حالا ركون چيست ميل قليل است يا نه اعتماد كردن و ركن تلقي كرد است دليلي بر اينكه ركون به معناي ميل قليل باشد خيلي روشن نيست در بعضي از آيات ديگر با شيئا قليلا همراه است اما اين نه دليل است بر اينكه ركون به معناي ميل قليل است ركن عبارت از آن ستوني است كه انسان به آن اعتماد دارد اينكه گفته شد فرعون ﴿فتولي بركنه﴾[68] اين ستون قابل اعتماد را مي‌گويند ركن ارتش ركن دستگاه فراعنه بود سپاه و ستاد فرعون ركن او بود ﴿فتولي بركنه﴾[69] آن‌گاه ذات اقدس الاه فرمود كه ﴿فاخذناه و جنوده فنبذناهُمْ في اليم﴾[70] ما او و سپاه و ستادش را گرفتيم و ريختيم در دريا معلوم مي‌شود ركن او همان جنود او بود ديگر نفرمود فاخذناه و ركنه فرمود ﴿فاخذناه و جنوده﴾[71] آنجا ﴿فتولي بركنه﴾[72] اينجا فرمود او و جنودش را ريختيم در دريا بالأخره ركن آن جانب قوي است كه انسان به آن اعتماد دارد و تكيه مي‌كند اين چنين نيست كه مثلاً ميل اندك را هم بگويند ركن

سؤال: ... جواب: كه به معني ميل قليل است؟

سؤال: ... جواب: ميل هست اما قلّت در آن نيست بله ميل است ديگر ركن يعني مالَ آنجا هم ﴿فتولي بركنه﴾[73] يعني مالَ بركنه اينجا هم ﴿لا تركنوا﴾ يعني ميل نكنيد گرايش نداشته باشيد اما حالا ركن به معناي ميل قليل باشد اين ﴿لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا﴾[74] آن قليلا در آن آيه است كه با قيد زايد از باب تعدد دال و مدلول مسئله حل شده است نه اينكه در معناي ركن قلّت، گرايشِ قليل اخذ شده باشد

سؤال: ... جواب: اصل ركن به معني ميل است اما ادناي آن هم يعني ميل قليل اكثر آن هم يعني ميل شديد اصل ركن به معناي ميل است قلّت در معناي ركن نيست كه رَكَن يعني مالَ قليلا ركن يعني مالَ اگر ﴿لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا﴾[75] از باب تعدد دالّ و مدلول بود آنجا قلّت را ما از قليلاً استفاده مي‌كنيم اصل گرايش ميل را از ركن اينجا هم مطلق است اين چنين نيست كه از آن ميل قليل منصرف باشد منتها ميل قليل ممكن است جزء معاصي صغيره باشد ميل متوسط جزء معاصي مهم و ميل شديد جزء معاصي اهم ولي اصل ميل اين چنين است

خب در جريان استقامت گاهي سؤال مي‌شود كه با آياتي چون ﴿ما انزلنا عليك القرآن لتشقي﴾[76] منافات دارد يا نه؟ خب چون استقامت كه به معناي تعب انداختن نيست استقامت در همان حد اعتدال بر بستر مستقيم بودن است نه كوتاه كردن نه كم آوردن لازم نيست انسان آن طور خودش را به زحمت بيندازد لذا اگر كسي به زحمت افتاد خداي سبحان مي‌فرمايد ﴿ما انزلنا عليك القرآن لتشقي﴾[77] بل انزلنا القرآن اليك لتسقيم نه لتشقي تو بايد مستقيم باشي استوار باشي چرا خودت را به زحمت مي‌اندازي تو مسئوليتهاي فراواني هم به همراه داري خب اگر همه‌اش به عبادت بپردازي و پاها ورم بكند و تلاش و كوشش جهادي و اينها از تو گرفته بشود كه خب تكليفي از تو فوت شده است در جريان آن سؤالهاي قبلي سؤالها را اولاً، گاهي سؤال مي‌شود كه اني ذاهب با مهاجر چه فرق است اينها البته در آيات بعد كه در ﴿اني ذاهب الي ربي﴾[78] خواهد آمد مربوط به آن بخش است اما اينكه گفته شد هر كسي از هر جا كه آمده به همان‌جا برمي‌گردد اين براي مؤمنان است ارواح درجاتي دارد چون «خلق الله الارواح قبل الاجساد»[79] حالا يا «بالْفي عام»[80] يا كمتر و بيشتر اين ارواح درجاتي دارند «الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف»[81] اين ارواح كه درجاتي دارند مراتبي دارند برابر استعدادهايي كه گيرندگان پيدا مي‌كنند روح خاصي به آنها افاضه مي‌شود و انسان چون مختار است هر دو راه را مي‌تواند برود گاهي همان راهي را كه آمده است همان راه را برمي‌گردد وقتي برمي‌گردد به همان جايي كه آمد برمي‌گردد و اهل سعادت است، اهل بهشت است و اهل غبطه هم نيست كه مثلاً نگران باشد گاهي برنمي‌گردد ﴿و اتبع هواه و كان امره فرطا﴾[82] اين است كه وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود «تعالوا» يعني بالا بياييد ديگر شما در  غالب اين كتابهاي تفسيري ملاحظه فرموديد كه اعراب معمولاً، الان هم همين طور است اين روستايي‌ها سعي مي‌كردند خانه‌هايشان را در دامن كوه بنا كنند آن دشت پهن و گسترده و آماده را براي كشاورزي انتخاب مي‌كردند اين بچه‌ها مي‌آمدند دشت براي بازي غروب كه مي‌شد اوليايشان در همان دامنه‌هاي كوه داد مي‌زدند به اين بچه‌ها مي‌گفتند تعال تعال بياييد بالا بياييد بالا شب شده اين تعال براي كسي است كه در جاي بلندي است به پاييني‌ها مي‌گويد تعال بياييد بالا وگرنه كساني كه در يك سالن هستند در يك سطح هستند كسي بخواهد ديگري را دعوت كند مي‌گويد اليّ يعني بيا پيش من نه تعال انبيا آمدند مي‌گويند تعال بياييد بالا بياييد بالا اگر كساني گفتند ﴿تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم﴾[83] اگر حرف انبيا را گوش دادند خب بالا مي‌روند هر كسي از هر جايي كه آمده بالا مي‌رود بعضي‌ها هم گوش نمي‌دهند اينها ﴿نبذ ... كتاب الله وراء ظهورهم﴾[84] دامنگير اينهاست ﴿اخلد الي الارض و اتبع هواه﴾[85] هستند ﴿اثاقلتم الي الارض﴾[86] است اينها مثل اينكه به زمين بسته‌اند وقتي مي‌خواهند يك قيامي بكنند سعادتمندانه كاري انجام بدهند مثل اينكه كره زمين را مي‌خواهند بردارند چون به زمين بسته‌اند خب سنگين است برايشان اينها ﴿اثاقلتم الي الارض﴾[87]‌اند ﴿اخلد الي الارض﴾‌[88]اند ﴿و اتبع هواه و كان امره فرطا﴾[89] اينها مي‌مانند اينها رجوع نمي‌كنند خب جايگاه اينها كه فردوس است اينها را كساني مي‌برند كه اهل رجوع الي الله بودند اين همان است كه در ذيل آيه ﴿يرثون الفردوس﴾[90] ملاحظه فرموديد اينها هم بهشت مردان الاهي هم بهشت خودشان را دريافت مي‌كنند از ذات اقدس الاه هم فردوس و بهشتي كه خداوند براي ديگران مقرر كرده است كه اگر اينها اهل راه استقامت بودند به آنجا مي‌رسيدند حالا كه نرسيدند و به جهنم برمي‌گردند آن جاي اينها را به اين مؤمنين عطا مي‌كنند بنابراين جهنمي شدن بهشتي شدن به حسن اختيار يا سوء اختيار كسي است كه ﴿و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر﴾[91].

«و الحمد لله رب العالمين»

 

 

[1]  ـ تحف العقول، ص 302

[2]  ـ سورهٴ صافات، آيهٴ 164

[3]  ـ سورهٴ فصلت، آيهٴ 30

[4]  ـ تحف العقول، ص 303

[5]  ـ تحف العقول، ص 304

[6]  ـ تحف العقول، ص 304

[7]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 37

[8]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 37

[9]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 25

[10]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 37

[11]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 25

[12]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 37

[13]  ـ سورهٴ فاطر، آيهٴ 10

[14]  ـ بحارالانوار، ج75، ص 280

[15]  ـ بحارالانوار، ج75، ص 280

[16]  ـ بحارالانوار، ج75، ص 280

[17]  ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 122

[18]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 66

[19]  ـ بحارالانوار، ج55، ص 334

[20]  ـ سورهٴ عبس، آيهٴ 24

[21]  ـ سورهٴ عبس، آيهٴ 24

[22]  ـ رجال كشي، ص 4

[23]  ـ سورهٴ عبس، آيهٴ 24

[24]  ـ رجال كشي، ص 4

[25]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 66

[26]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 66

[27]  ـ بحارالانوار، ج75، ص 280

[28]  ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 122

[29]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 66

[30]  ـ تحف العقول، ص 309

[31]  ـ تحف العقول، ص 309

[32]  ـ تحف العقول، ص 309

[33]  ـ تحف العقول، ص 309

[34]  ـ بحارالانوار، ج75، ص 280

[35]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 66

[36]  ـ تحف العقول، ص 309

[37]  ـ تحف العقول، ص 309

[38]  ـ تحف العقول، ص 309

[39]  ـ كافي، ج 8، ص 312

[40]  ـ كافي، ج 8، ص 312

[41]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 43

[42]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 59

[43]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 59

[44]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 59

[45]  ـ وسائل الشيعه، ج27، ص 34

[46]  ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 46

[47]  ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 176

[48]  ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 127

[49]  ـ نهج البلاغه،  خطبهٴ 127

[50]  ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 176

[51]  ـ وسائل الشيعه، ج27، ص 34

[52]  ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 46

[53]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 60

[54]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 60

[55]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 2

[56]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 60

[57]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[58]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 19

[59]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 48

[60]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[61]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[62]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[63]  ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 8

[64]  ـ سورهٴ روم، آيهٴ 30

[65]  ـ سورهٴ روم، آيهٴ 30

[66]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[67]  ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 36

[68]  ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 39

[69]  ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 39

[70]  ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 40

[71]  ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 40

[72]  ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 39

[73]  ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 39

[74]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 74

[75]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 74

[76]  ـ سورهٴ طه، آيهٴ 2

[77]  ـ سورهٴ طه، آيهٴ 2

[78]  ـ سورهٴ صافات، آيهٴ 99

[79]  ـ بحارالانوار، ج47، ص 357

[80]  ـ بحارالانوار، ج47، ص 357

[81]  ـ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 380

[82]  ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 28

[83]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 64

[84]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 101

[85]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 176

[86]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 38

[87]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 38

[88]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 176

[89]  ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 28

[90]  ـ سورهٴ مومنون، آيهٴ 11

[91]  ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 29


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق