04 05 2004 4875775 شناسه:

تفسیر سوره هود جلسه 108

دانلود فایل صوتی

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

﴿فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِمَّا يَعْبُدُ هَؤُلاَءِ مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا كَمَا يَعْبُدُ آباؤُهُم مِن قَبْلُ وَإِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِيبَهُمْ غَيْرَ مَنقُوصٍ (۱۰۹) وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَي الكِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِيهِ وَلَوْلاَ كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مَرِيبٍ (۱۱۰) وَإِنَّ كُلّاً لَمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمَالَهُمْ إِنَّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (۱۱۱) فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۱۱۲)

جريان خلود در آيات بعدي هم مطرح است تاكنون روشن نشد كه دليل قاطعي باشد بر اينكه جهنم پايان پذير است يا عذاب پايان پذير است يا خلود به معناي مكث طويل است بلكه ظاهرش اين است كه جهنم مثل بهشت دايمي است گروهي در جهنم دايماً مخلدند و نار هم مخلد هست دايمي است و اين نار هم براي آنها عذاب است نه عذب البته گروهي از جهنم خارج مي‌شوند به عنايت و عفو الاهي و آن كساني كه ملحد نباشند و مشرك عنود نباشند و از بهشت كسي خارج نمي‌شود و اگر درباره بهشت سخن از استثنا مطرح است بهشت منقطع الاول است نه منقطع الاخر يعني ممكن است يك عده‌اي در اوايل امر وارد بهشت نشوند براي اينكه چون ﴿خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا﴾[1] بايد به كيفر اعمالشان برسند ولي وقتي وارد بهشت شدند ديگر از بهشت خارج نمي‌شوند تا كنون گفته نشد جهنم منتفي است يا عذاب به عذب تبديل مي‌شود آن شبهات رد شده است اما اينكه اين مي‌شود اگر شخص محدود است گناه محدود است عذاب نامحدود باشد ظلم اين پاسخش داده شد كه نبايد از گناه‌هاي اعتقادي را با گناه‌هاي حقوقي و مالي و مانند آن كه در دنيا مطرح است مقايسه كرد آن وقت دليلي بر ظلم بودن نداريم و از طرفي نفس به جايي رسيد كه ثبات شد ديگر تحول در او راه ندارد بنابراين دليل قطعي وجود ندارد كه ما ظاهر اين آيات را منصرف بكنيم ظاهر آيات همان‌طوري كه در سورهٴ مباركهٴ بقره بحثش گذشت ﴿و ما هم بخارجين من النار﴾[2] اين است كه يك عده حالا كم يا زياد بالأخره نار جاودانه است عذاب جاودانه است سوخت و سوز جاودانه است يك عده هستند و خلود هم خلود شخصي است نه خلود نوعي كه دايما عذاب باشد اما به شخصه عذاب نباشد هر كسي در مقطعي در جهنم باشند بعد آزاد بشوند اين هم نيست بلكه يك عده واقعاً مخلدند اگر يك دليل قطعي حالا يا عقلي يا نقلي بر خلافش اقامه بشود البته اين ظاهر توجيه خواهد شد اما وقتي اقامه نشده است اين ظاهر حجت است ديگر حالا تا برسيم به آيات ديگر چندين داستان از انبيا و امم گذشته همين سورهٴ مباركهٴ هود نقل شد ذات اقدس إلاه به وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمايد شما بدانيد شما كه مي‌دانيد امت اسلامي هم بداند كه روش اين مخالفان باطل است يك و اينها هم اولين مخالف نيستند چه اينكه آخرين مخالف هم نيستند قبل از اينها كساني هم بودند كه در برابر نبوت ملحدانه موضع گرفتند بعد از اينها هم كساني هستند اين دو اينها از يك سنخند بر اساس ﴿تشابهت قلوبهم قد﴾[3] سه ما با همه اينها هم يك جور عادلانه رفتار مي‌كنيم چهار در هر مقطع تاريخي پيروزي از آنِ حق و وحي و نبوت است پنج پس جا براي ترديد نيست ﴿ فلا تك في مرية مما يعبد هولاء﴾ اينها بين الغي است و چيزي كه بين الغي است شما شك نداشته باشيد نه زرق و برق ظاهري اينها نشانه دوام اينهاست زيرا كساني را ذات اقدس إلاه از بين برد كه مخالفان عصر تو يك دهم قدرت آنها را نداشتند كه اين آيات تقريباً چند بار بازگو شد فرمود ﴿و ما بلغوا معشار ما آتيناهم﴾[4] يعني اين مخالفان عصر تو كه الان در برابر تو موضع مي‌گيرند اينها يك دهم قدرت پيشينيان را نداشتند درباره پيشينيان مي‌فرمايد اينها صاحب كاخهايي بودند نظير عاد كه ﴿لم يخلق مثلها في البلاد﴾[5] درباره قارون هم فرمود كه قارون گرچه ﴿ان مفاتحه لتنوأ بالعصبة﴾[6] اما قبل از قارون كساني بودند كه ﴿اشد منه قوةً و اكثر جمعا﴾[7] و مانند آن تنها قارون آن سرمايه دار معروف تاريخ نبود قارون هم پشت سر كساني آمد كه از او سرمايه دارتر و مقدرتر بودند بنابراين هم درباره سرمايه دار‌هاي در عصر نزول وحي فرمود اينها يك دهم ثروت و قدرت گذشتگان را ندارند ﴿و ما بلغوا معشار ما آتيناهم﴾[8] يعني آن نسلهاي قبل و هم درباره نسل قبل مثل قارون فرمود ما مگر او نمي‌داند ما هلاك كرديم قبل از او كساني كه ﴿اشد منه قوة و اكثر جمعاً﴾[9] بنابراين معلوم نيست چه كسي از چه كسي مقتدرتر بود چه كسي سرمايه دار تر بود چه كسي متكاثرتر بود اينها بر اساس ﴿تشابهت قلوبهم﴾[10] كه در سورهٴ مباركهٴ بقره بحثش گذشت اينها شبيه همند در هر مقطعي هستند در سورهٴ مباركهٴ بقره آيه 118 اين است ﴿و قال الذين لا يعلمون لولا يكلّمنا الله او تاتينا آية كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بينا الآيات لقوم يوقنون﴾[11] فرمود يك عده‌اي هستند كه براي اينكه حرمت شكني كنند و وحي الاهي را سبك تلقي كنند و بگويند اين هم يك كتابي است نظير كتابهاي ديگر مؤلّفين فراوان بودند صاحبان كتاب فراوان بودند يكي از كتابها هم «معاذ الله» قرآن است در رديف كتابهاي ديگر ما هم اگر بخواهيم مثل اين مي‌آوريم ﴿لو نشاء لقلنا مثل هذا﴾[12] اين دهن كجي را داشتند اين حرمت شكني را داشتند اين سبك تلقي كردن را داشتند اليوم هم دارند اينطور نيست كه اليوم نباشد كه ذات اقدس إلاه فرمود اينها مي‌گويند كه قرآن «معاذ الله» چيزي نيست كه يك كتابي است خب توآوردي ما هم اگر بخواهيم فرصت بكنيم مثل اين مي‌آوريم ﴿لو نشاء لقلنا مثل هذا﴾[13] فرمود به آنها بگو حالا شما يك نفريد اگر تمام جن و انس جمع بشوند ﴿لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا﴾[14] شما همين‌طور دهن باز كرديد مي‌گوييد شما نمي‌دانيد اصلاً چه داريد مي‌گويد مثل اينكه كسي دهن كجي بكند بگويد اين راه شيري كه چيزي نيست كه من هم اگر بخواهم مي‌سازم مثل اين آخر راه شيري كه يك خيابان و يا يك كوي و برزن نيست كه اين راهي است كه ميليونها ستاره است يك برخي از ستاره‌ها چندين برابر زمينند دو خب مي‌گوييد من اگر بخواهم مثل راه شيري مي‌سازم چيست اين است كه خدا فرمود به اينها بگو ﴿ما كان حديثا يفتري﴾[15] اصلاً قرآن كتابي نيست كه كسي بتواند مثل اين حرف بزند مثل اين است كه شما بگوييد آقا اين منظومه شمسي چيزي نيست كه آخر منظومه شمسي يك سماور حلبي نيست كه تو بسازي كه ﴿لو نشاء لقلنا مثل هذا﴾[16] همين‌طور گفتند الان هم همين طور مي‌گويند تو قم هم هستند مي‌گويند اين‌طور نيست منتها شما بزرگوارها بايد بدانيد اين شيطان از هر دهني حرف درمي‌آورد وقتي وجود مبارك حضرت امير شيطان را و شيطينت شياطين را بررسي مي‌كند مي‌فرمايد وقتي كه در درون يك گروه جا پيدا كرد اين در همان خطبه چهارم پنجم نهج البلاغه است «فنظر باعينهم و فنطق بألْسنتهم»[17] تريبون دست ديگري است اينها بلندگو آخر بلندگوي بيچاره فقط صدا را پخش مي‌كند اين كه گوينده نيست كه آن كسي كه پشت تريبون است او دارد حرف مي‌زند و اين صدا پخش كن است فرمود اينها صدا پخش كنند آخر اينها مي‌گويند ما هم اگر بخواهيم مثل قرآن مي‌آوريم فرمود به آنها بگو آخر اين مثل اين است كه شما بگوييد من اگر بخواهم مثل راه شيري مي‌آورم آخر شما مي‌دانيد راه شيري چيست يعني چندين ميليون ستاره بعضي از ستاره‌ها هم چندين برابر كره زمين همين طوري نشستي مي‌گويي من هم اگر بخواهم مثل راه شيري مي‌آورم يعني چه فرمود ﴿ما كان حديثا يفتري﴾[18] الان تمام جن و انس جمع بشوند مگر مي‌توانند مثل راه شيري خلق بكنند فرمود اولين و آخرين جمع بشوند نمي‌توانند مثل اين قرآن بياورند ﴿لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله﴾[19] پيامبر تو شك نكن كه شك نمي‌كني به اينها بگو اين حرفها هميشه بود و هست و خواهد بود در آيه ١١٨ سورهٴ مباركهٴ بقره كه بحثش گذشت فرمود ﴿و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله﴾ خب اگر حق است خدا چرا با ما حرف نمي‌زند آخر مگر پيامبر شدن به مقام ﴿دني فتدلي﴾[20] كار آساني است كه هر كسي بگويد چرا با ما حرف نمي‌زند چرا ما را راه نمي‌دهد ﴿لولا يكلمنا الله او تاتينا آية كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم﴾[21] در اينجا مي‌فرمايد ﴿ فلا تك في مرية مما يعبد هولاء﴾ اين روش نابخردانه‌اي كه اينها دارند شما‌ها را به شك نيندازد قبل از اينها گروهي بودند اين چنين بعد از اينها هم گروهي مي‌آيند اين چنين ﴿ فلا تك في مرية مما يعبد هولاء ما يعبدون الا كما يعبد آباؤهم من قبل﴾ اينها نظير نسل قبلي فكر مي‌كنند منظور از اين آباء تنها آباء نسبي نيست آن چه كه در سورهٴ مباركهٴ مومنون آمده است آباء گذشته ياد كرده است آيه ٦٨ سورهٴ مباركهٴ مؤمنون اين است ﴿مستكبرين به سامرا تهجرون ٭ أفلم يدّبروا القول ام جاءهم مالم يات آباءهم الاولين﴾[22] اين آباء اولين يعني نسل قبلي آباء تاريخي اينها نه آباء نسبي اينها بالأخره نسل قبل آباء نسل بعدند نه اينكه تك تك آنها پدران تك تك اينها هستند نه بعضي‌ها پدر زيدند بعضي‌ها پدر عمرو‌اند همين طور تعبير به ﴿آبائهم الاولين﴾[23] كرده اينجا هم كه فرمود ﴿كما يعبد آباؤهم﴾ هم آباء نسبي اينها هم آبائ تاريخي اينها اين فعل مضارع براي آن است كه اينها ﴿كما يعبد﴾ يعني كما كان يعبد كه روش مستمر آنها را ذكر مي‌كند وگرنه آنها گذشته‌اند و رخت بربستند و در ماضي بود آن ترسيم و تصوير گذشته تاريخ است پس جا براي شك نيست ﴿و انا لموفوهم نصيبهم غير منقوص﴾ اينها يك حقي دارند يك بهره‌اي دارند و ما هم حق و بهره اينها را داديم و مي‌دهيم اينها خواستند انبيا نازل بشود حقشان بود ما فرستاديم خواستند عقلشان شكوفا بشود ما بوسيله انبيا كه «وَ يثيروا لهم دفائن العقول»[24] شكوفا كرديم يك فطرتي كه نهادينه باشد با ايشان باشد هميشه باشد در هر جايي باشد به آنها داديم اين حق آنهاست براي اينكه انسان هميشه كه در حوزه و دانشگاه نيست همه هم كه توفيق حوزوي و دانشگاهي شدن را ندارند يك ترازويي بايد در درون همه باشد كه بفهمد حق چيست باطل چيست اين را خدا به همه داد فرمود﴿و الهمها فجورها و تقويٰها﴾[25] آن بقيه كه جزء بخشهاي نظري است و در دسترس همگان نيست اگر كسي جاهل قاصر بود «رفع ... و ما لا يعلمون»[26] ديگر عقاب نمي‌شود كه آن خطوط كلي دين را خداي سبحان به همه رساند آن ميزان سيار را هم كه فطرت است به همه داده است اين مال استحقاق‌هاي آنها چه از درون چه از بيرون چه از فطرت چه از وحي حجتهايي كه مي‌خواهد زايل بشود ﴿معذرة الي ربكم﴾[27] ما به اينها داديم هيچ نصيبي نماند كه ما به اينها ندهيم مي‌ماند مسئله كيفر كيفر اينها را هم كاملاً به اينها مي‌چشانيم اين طور نيست كه اينها هميشه بتوانند از رحمت استفاده كنند و مشمول قهر الاهي نباشند جناب زمخشري در كشاف دارد كه اين غير منقوص هم مي‌تواند جنبه تأسيسي هم داشته باشد چه اينكه جنبه تأكيدي‌اش هم گفته شد اين كه فرمود ﴿و انا لموفوهم نصيبهم﴾ اين نصيب به هر سه معنا مي‌تواند باشد نصيب فطري نصيب ارسال رسل و انزال كتب نصيب رحمت بالغه الاهي و نصيب قهر و غضب جامع اينها مي‌شود اراده بشود اما توفيه با غير منقوص يك جا جمع شد كه فرمود ﴿ و انا لموفوهم نصيبهم غير منقوص﴾ ما چيزي را كم نمي‌گذاريم بيان جناب زمخشري اين است كه توفيه اگر نسبت به تمام حق باشد خب البته غير منقوص مي‌شود تأكيد ولي چون توفيه گاهي به لحاظ تمام حق است گاهي به لحاظ بعض حق مي‌گويند فلان شخص تمام دينش را وفا كرده فلان شخص بعض دينش را وفا كرده اگر بعض دين را وفا كرده پس بعض دين را هنوز وفا نكرده آن‌گاه اين كلمه غير منقوص براي آن است كه اين توفيه توفيه كل است نه توفية بعض توفيه‌اي نيست كه با نقص همراه باشد ما هر چه اينها استحقاق داشتند يا درخواست كردند به اينها داديم به نصاب رسيده است در جريان عذاب هم ممكن است به نصاب برسد البته اين آيه براي ايجاد يأس نيست انسان تا آخرين مرحله در رحمت را بايد باز ببيند اين يأس از رحمت يا كفر است يا معصيت عادي اگر «معاذ الله» انسان به جايي برسد كه بگويد ديگر كسي قدرت ندارد مرا تطهير كند و عفو كند خب اين كفر است براي اينكه اين انكار قدرت خداست ديگر، ديگر كسي قدرت كند مرا تطهير كند مرا پاك كند و از من بگذرد خوب اين كفر است براي اينكه قدرت الاهي لايزال است و نامتناهي است و اگر كسي به اين جا نرسد خدا را مقتدر بداند بگويد ديگر ما در حدي نيستيم كه توبه بكنيم و آن ادله توبه را مثلاً شامل حال ما نمي‌شود قبول نداشته باشد «معاذ الله» اينها خب اين معصيتي است در زيرمجموعه دين اين خدا و اصول كلي را قبول دارد ولي اطلاقات ادله عمومات ادله يعني دستور او را قبول ندارد خب اين هم يك مصيبتي است ذات اقدس إلاه فرمود تا آخرين لحظه توبه بالأخره حق الناس را بدهيد حق الله را تأديه كند كمبودي اگر هست خداي سبحان عفو مي‌كند چون گفتند ﴿يقبل التوبة عن عباده و ياخذ الصدقات﴾[28] نه من عباده يك وقت است يك كسي كار خير انجام مي‌دهد خب تقريباً ﴿انما يتقبل الله من المتقين﴾[29] اينجا جاي عن نيست جاي من است ﴿انا يتقبل الله من المتقين﴾[30] ﴿تقبل منا تقبله من﴾[31] «تقبل الله منك»[32] با من استعمال مي‌شود اما يك وقتي كمبودي است كه خدا بايد با تجاوز و عفو خدا آن را قبول بكند فرمود توبه بكنيد اگر كمبودي بود ما مي‌گذريم بالأخره آن مقداري كه توبه كردي كه توبه كردي آن تقبل منه است آن كمبودتان به عنوان تقبل عنه ما مي‌گذريم ﴿يقبل التوبة عن عباده و ياخذ الصدقات﴾[33] نه من عباده آن من عباده مال تقواست كه ﴿انما يتقبل الله من المتقين﴾[34]  خب يك چنين خدايي است اگر در رحمت تا آخرين لحظه باز است دليلي ندارد كه انسان نااميد باشد پس بنابراين و آيه سورهٴ مباركهٴ زمر جلوي هر گونه يأس را گرفته است در سورهٴ مباركهٴ زمر آيه ٥٣ به بعد اين است ﴿قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا﴾[35] اين ذنوب جمع است و محلي به الف و لام است و مؤكّد به ﴿جميعا﴾ ﴿انه هو الغفور الرحيم﴾[36] خب هر گناهي حتي شرك خب بله هر گناهي حتي شرك آنكه در سورهٴ مباركهٴ نساء دارد ﴿ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر مادون ذلك لمن يشاء﴾[37] آن مال بي توبه است آن هم في الجمله است نه بالجمله آن قضيه موجبه جزييه است نه كليه و مصرح است به استثناي شرك دوتا خصوصيت دارد يعني شرك را ذات اقدس إلاه هرگز نمي‌آمرزد يك مادون شرك را مي‌آمرزد اما ﴿لمن يشاء﴾ ﴿ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك﴾ اما ﴿لمن يشاء﴾[38] آن وقت چه كسي مشمول رحمت خدا بشود معلوم نيست تا يك فرزند صالحي انسان پيدا كند تا براي او طلب مغفرت كند تا به هزارها تا و حتي كنارش است لذا قضيه موجبه جزييه است و جز اميد محصول ديگري ندارد اما آنكه موجبه كليه است و به روي همگان باز است همين آيه سورهٴ مباركهٴ زمر است اما محدوده‌اش مشخص است فرمود ﴿ان الله يغفر الذنوب جميعا﴾[39] خود ذنوب جمع است محلي به الف و لام است مؤكد به جميع است  جميع گناهان اعم از شرك و غير شرك اما در فضاي توبه اين همه مشركين بودند در صدر اسلام كه توبه كردند توبه‌شان قبول شد مسلمان ناب شدند ديگر اگر شرك را قبول نكند با توبه خب الان شما مشركين را دعوت مي‌كنيد به اسلام يا نه اين بايد توبه كند ديگر آنكه فرمود ﴿لا يغفر ان يشرك به﴾[40]  يعني بدون توبه و موجبه جزييه هم هست اينكه فرمود به نحو موجبه كليه و ﴿جميع ذنوب﴾ با توبه است براي اينكه در آيه بعد دارد بعد از اينكه فرمود ﴿ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم﴾[41] فرمود ﴿و انيبوا الي ربكم و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ثمّ لا تنصرون﴾[42] حالا كه در رحمت باز است خب برويد ديگر هر كسي هر باري دارد برود بار شرك دارد برود تطهير بكند خودش را تطهير بكند مادون شرك دارد برود خودش را تطهير بكند در فضاي توبه هم نسبت به گناهان موجبه كليه است هم نسبت به مجرمين در بدون توبه هم نسبت به گناهان موجبه جزييه است و مشخص است هم نسبت به مجرمين بنابراين اينكه فرمود ﴿و انا لموفوهم نصيبهم غير منقوص﴾ اگر ناظر به عذاب باشد خصوصاً يا بخش عذاب را هم بگيرد كما هو‌الحق عموماً اين منافات با آن آيه ندارد آن آيه دارد هرگز روح نا اميدي در كسي ايجاد نمي‌كند در توبه تا آخرين لحظه باز است انسان بايد برود و حقوق او را تأديه كند بعد در همين زمينه فرمود ﴿و لقد آتينا موسي الكتاب﴾ به وجود مبارك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) چون در همين سورهٴ مباركهٴ هود داستان حضرت نوح آمده داستان حضرت ابراهيم آمده دستان حضرت لوط آمده داستان حضرت شعيب و امثال ذلك آمده بعد از همه آنها مي‌فرمايد اين اختلاف بود ﴿ و لقد آتينا موسي الكتاب فاختلف فيه و لو لا كلمة سبقت من ربك لقضي بينهم و انهم لفي شك منه مريب﴾ ما وحي آسماني را بوسيله موساي كليم (سلام الله عليه) بر اينها فرستاديم اينها در آن اختلاف كردند اختلاف هم در قرآن كريم به چند قسم تقسيم شده يك اختلافي است كه خداي سبحان آن را رحمت مي‌داند و به خودش اسناد مي‌دهد مي‌گويد اين جزء نظام احسن است هم در درون افراد اين اختلاف هست هم در بيرون در بيرون حقايق مختلفند در درون استعدادها گرايش‌ها مختلفتند يك كسي مي‌خواهد زمين شناس باشد يك كسي مي‌خواهد اختر شناس باشد يك كسي مي‌خواهد دريا شناس باشد يكي مي‌خواهد هوا شناس باشد در رشته‌هاي علوم انساني يك كسي مي‌خواهد در فقه كار بكند يكي مي‌خواهد در اصول كار كند يك كسي مي‌خواهد فلسفه و كلام كار كند يك كسي مي‌خواهد در ادبيات كار كند يكي در تاريخ كار كند اينها همه رحمت و بركت است هم علوم مختلف است هم گرايش‌ها مختلف است در علوم تجربي اين‌طور است در علوم رياضي اين‌طور است در علوم انساني اين طور است و مانند آن اينها حق است يك سلسله اختلافهايي است كه اينها مقدمي است جنبه تكاملي دارد اينها هم خوب است و بد نيست حالا صاحبان يك رشته يك كسي كه در رشته دريا شناسي كار مي‌كند با يك كسي كه در رشته اختر شناسي كار مي‌كند اينها درگير نيستند اما حالا دو نفر كه در رشته دريا شناسي يا دو نفر كه در رشته اختر شناسي كار مي‌كند اينها ممكن است كه اختلاف نظر داشته باشند درگير باشند اين اختلاف دوم به عنوان تضارب آراء چيز بسيار خوبي است قبل از اينكه حق روشن بشود اين دو صاحب نظر با هم اختلاف علمي و نظري دارند تا معلوم شود حق چيست اين را طبق بيان سيّدنا الاستاد (رضوان الله عليه) مي‌فرمايد اين اختلاف كفتي‌الميزان است كه يك اختلاف محمود و ممدوحي است دو پله دو كفه ترازو اينها گاهي با هم اختلاف دارند و اختلاف اينها هم اختلاف بسيار با بركتي است و هر دو حرفشان يكي است يعني بايد عدل برقرار بشود چون در كفه ترازو يك طرفش وزن مي‌گذارند يك طرفش موزون در يك كفه سنگ مي‌گذارند كه وزن است در كفه ديگر نان و گوشت مي‌گذارند كه موزون است اينها با هم گاهي اختلاف دارند اگر وزن سنگين‌تر باشد موزون سبك‌تر باشد موزون راه خودش را ادامه مي‌دهد مي‌رود بالا وزن او را همراهي نمي‌كند مي‌گويد من با تو هماهنگ نيستم اين صاحب ترازو بايد تعديل بكند اگر وزن سبك شد موزون سنگين شد اين وزن زود مي‌رود بالا موزون با آن هماهنگي نمي‌كند همان سر جاي خودش هست اين يك اختلاف چيز بسيار خوبي است براي اينكه هر دو حرفشان اين است كه ما در برابر اين شاهين بايد عادلانه رفتار كنيم اين صاحب ترازو بايد وزن و موزون را هماهنگ بكند اين كار كار خوبي است اين اختلاف دوم اين هم پر بركت اما مشكل جوامع‌هاي ديني روي همان اختلاف سوم است آن اختلاف بعد العلم است كه فرمود ما وحي فرستاديم اين وحي يك دست است هم انبياي گذشته بشارت دادند براي بعدي يك بعدي‌ها كه آمدند به عنوان ﴿مصدقا لما بين يديه﴾[43] قبلي را تصديق كردند باور داشتند دو پس اينها باهم يكي هستند دين هم ﴿ان الدين عند الله الاسلام﴾[44] اين دو دين واحد رهبران الاهي واحد اين علما هستند كه بايد مشكل ايجاد نكنند در فضاي ديني علما هم مادامي كه بحثهاي حوزوي دارند بحثهاي دانشگاهي دارند تضارب آراء دارند اختلاف نظر دارند اين رحمت و بركت است براي اينكه مي‌خواهند حق روشن بشود نظير آن كفتي الميزان اما بعد از اينكه معلوم شد حق با چه كسي است از آن به بعد اگر كسي خداي ناكرده «يجر النار الي قرصه» آن مشكل ايجاد مي‌كند هم بي‌راهه مي‌رود هم راه ديگران را مي‌بندد فرمود ﴿و لقد آتينا موسي الكتاب فاختلف فيه﴾ اين اختلاف سوم اين اين اختلاف سوم مبسوطاً هم در سورهٴ مباركهٴ بقره گذشت هم در سوره آل‌عمران در سورهٴ مباركهٴ بقره آيه ٢١٣ اين بود ﴿كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس في ما اختلفوا﴾[45] انسانهاي اولي بشرهاي اوليه يك دست بودند بعد اختلافات علمي و نظري پيدا شد انبيا آمدند وحي و شريعت آوردند تا به اختلافات آنها خاتمه بدهد يك عده‌اي پذيرفتند اختلافات را گذاشتند كنار از آن به بعد ﴿و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم﴾[46] از آن به بعد يك سلسله اختلافها و تحزّبهاي مذمومي پديد آمد كه اختلاف بعد العلم است اين اختلاف بعد العلم به عنوان بغي است و ظلم است دنيا خواهي است در همين محدوده بالأخره آنهايي كه اختلاف دارند يكي حق است و ديگري باطل ﴿فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق بإذنه و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم﴾[47] در سورهٴ مباركهٴ آل عمران هم به همين مضمون در آيه ١٩ سورهٴ مباركهٴ آل عمران آمده است كه ﴿ان الدين عند الله الاسلام﴾[48] انبياي قبلي هم اسلام آوردند اگر اختلافي بين انبيا هست در منهاج و شريعت است كه ﴿لكل جعلنا شرعة و منهاجا﴾[49] وگرنه در خطوط كلي عقايد در خطوط كلي فقه در خطوط كلي اخلاق در خطوط كلي حقوق اينها همه‌اش ﴿مصدقا لما بين يديهم﴾[50] وجود مبارك عيساي مسيح (سلام الله عليه) كه آمد اولين كاري كه كرد فرمود موسي هر چه گفت حق است بعد اينها روي عيساي مسيح (سلام الله عليه) اسناد دادن كه او اهل مبارزه نبود اهل مبارزه نيست كاري با جنگ و نزاع ندارد خب حالا شاخص‌ترين كار موساي كليم مبارزه با فرعون بود و وجود مبارك عيسي (سلام الله عليه) كه آمد به عنوان ﴿مصدقا لما بين يديه﴾[51] آمد رويش صحه گذاشته بعد آمدند به اين صورت درآوردند فرمود ﴿ان الدين عند الله الاسلام و ما اختلف الذين اوتو الكتاب﴾[52] آيه ١٩ سوره آل عمران ﴿و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم﴾[53] اين اختلاف است كه مشكل ايجاد مي‌كند وگرنه آن اختلاف اولي بسيار خوب است هر كسي يك رشته خاص خودش را دارد و همه اين رشته‌ها رحمت و بركت است اختلاف دوم هم به عنوان تضارب آرا كه بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) است «اضربوا بعض الراي ببعض»[54] اين در غرر و درر حضرت است ديگر «اضربوا بعض الراي ببعض فانه يتولد منه الصواب»[55] از اين بيان نوراني قبلاً هم به عرضتان رسيد كه مرحوم شيخ بهايي يك لطيفه استنباط كرده در كتاب شريف كشكول ايشان اين هست كه سؤال و جواب اشكال و پاسخ اينها از باب تناكح است همان‌طوري كه اگر تناكح نباشد نكاح نباشد ازدواج نباشد نسلي توليد نخواهد شد سؤال  و جواب به منزله تناكح مسائل علمي است آن وقت فروعات فراواني متولد مي‌شود بركات زيادي نصيب حوزه‌ها و دانشگاهها مي‌شود سؤال و جواب به منزله تناكج دوتا نظر است ازدواج دوتا نظر است «السؤال مونث و الجواب مذكر» اين تعبير مشابه اين تعبير در كشكول شيخ بهايي هست البته ريشه‌اش همان بيان نوراني حضرت امير (سلام الله عليه) است پس اين اختلاف سوم است كه مذموم است در اينجا فرمود در آيه محل بحث فرمود ﴿فاختلف فيه و لولا كلمة سبقت من ربك لقضي بينهم﴾  لكن بنابر اين است كه هر كسي بي‌راهه رفت ما فوراً صاعقه‌اي نازل بكنيم يك مدتي را مهلت مي‌دهيم در بخشي از امور در دنيا اينها را گرفتار مي‌كنيم و بخش اساسي و مهم و نهايي را مي‌گذاريم براي قيامت و اگر آن بحث معاد نبود بحث قيامت نبود ما در دنيا به حساب اينها مي‌رسيديم ﴿و لولا كلمة سبقت من ربك لقضي بينهم﴾ ما بين اينها داوري مي‌كرديم اما يوم الفصل همان يوم المعاد است كه در پيش  است ﴿ و انهم لفي شك منه مريب﴾

«و الحمد لله رب العالمين»

 

[1]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 102

[2]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 167

[3]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 118

[4]  ـ سورهٴ سباء، آيهٴ 45

[5]  ـ سورهٴ فجر، آيهٴ 8

[6]  ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 76

[7]  ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 78

[8]  ـ سورهٴ سباء، آيهٴ 45

[9]  ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 78

[10]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 118

[11]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 118

[12]  ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 31

[13]  ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 31

[14]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 88

[15]  ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 111

[16]  ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 31

[17]  ـ نهج البلاغه، خبطهٴ 7

[18]  ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 111

[19]  ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 88

[20]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 118

[21]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 118

[22]  ـ سورهٴ مومنون، آيات 67 ـ68

[23]  ـ سورهٴ مومنون، آيهٴ 68

[24]  ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 1

[25]  ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 8

[26]  ـ وسائل الشيعه، ج15، ص369

[27]  ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 164

[28]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 104

[29]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 27

[30]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 27

[31]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 127

[32]  ـ كافي، ج4، ص181

[33]  ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 104

[34]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 27

[35]  ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 53

[36]  ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 53

[37]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 48

[38]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 48

[39]  ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 53

[40]  ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 48

[41]  ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 53

[42]  ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 54

[43]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 97

[44]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 19

[45]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213

[46]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213

[47]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 213

[48]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 19

[49]  ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 48

[50]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 97

[51]  ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 97

[52]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 19

[53]  ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 19

[54]  ـ غرر الحكم، ص442

[55]  ـ غرر الحكم، ص442


دروس آیت الله العظمی جوادی آملی
  • تفسیر
  • فقه
  • اخلاق