نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

پيام به همايش كنگره بزرگداشت حضرت آيت‌الله شَعْراني

بسم الله الرّحمن الرّحيم وإيّاه نَستعين

حمد اَزَلي خداي را سزاست كه عقل را مخزن دفائن گرانبها قرار داد. تحيّت اَبَديْ پيامبران الهي مخصوصاً حضرت ختمي نبوّت(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را رواست كه اِثارهٴ دفائن عقول برنامه رسمي آنان است. درود بيكران اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) به ويژه حضرت ختمي امامت مهدي موجود موعود(عج) را بجاست كه هدايت اثارهٴ دفائنِ نقول را به وسيله عقول به عهده داشته و دارند تا عقل و نقل دو بال مرغ ملكوتيِ كشفِ علوم وحياني باشند. به اين ذوات قدسي تولّي داريم و از معاندان لَدُود آنان تبرّي مي‌نمائيم. همان‌طوري كه چيزي رجال الهي را از ياد خدا باز نمي‌دارد: ﴿رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾[1]. تذكرهٴ آنها نيز نبايد فراموش شود و همان‌طوري كه خداوند رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را مأمور يادآوري انبياي سلف كرد: ﴿وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الأَيْدِي وَالأَبصَارِ﴾[2] وارثان پيامبران نيز بايد به ياد يكديگر باشند.

اين گردهمايي وزين در روز جهاني فلسفه بيانگر تذكرهٴ عدّه از دوستداران حكمت نسبت به يكي از چهره‌هاي دُرَخشانِ فلسفهٴ اسلامي حضرت استاد علاّمه حاج ميرزا ابوالحسن شعراني(قدس سره) است ضمنِ ارج نهادن به عناصرِ محوري اين همايش و تقدير از همگان پيام كوتاهي با ارائه چند نكته تقديم ساحت اصحابِ عقل و صحابهٴ نقل مي‌شود.

يكم: فلسفه كه هستي‌شناسي برهاني است و عهده دار معرفت بود و نبود اشياء است به طور عام، مورد عنايت ويژه قرآن حكيم است زيرا در اين كتاب الهي براي هر چيزي ملكوت مطرح شد و زمام آن ملكوت نيز به دست خداوند نهاده شده و خداوند نيز منزّه از ديدن مُعَرّفي شد:

آيهٴ: ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾[3] و آيهٴ: ﴿ لَا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الخَبِيرُ﴾[4] بيانگر اصول ياد شده‌اند. حِسّ و تجربه با پشتوانه عقل تجربي توان ادراك امور مادي و وابسته به آنها را دارد و بايد از معرفت تجربي بهره برد و از زيان رها نمودن آن بركنار شد ولي از ادراك دست خدا به معناي قدرتِ مجرّد, از هَمامهٴ نَفْس تروّي و استدلال مفهومي از معلوم به مجهول عاجز است زيرا شيء منزّهِ از خصوصيّت طبيعي را فقط موجود فراطبيعي ادراك مي‌نمايد و آن همانا عقل تجريدي است كه خود از سنخ ملكوت و تجرّد است و توان نيل به قوانين كلّي را دارد. عقل برهاني گرچه از اكتناه موجودِ سرمدي عاجز است ليكن از شناختِ آن هستي بيكران به سعهٴ وجودي خويش محروم نخواهد بود. كلام نوراني مولاي موحّدان اميرمؤمنان حضرت عليّ‌بن‌ابي‌طالب(عليه السلام) در جمع بين امتناع تحديد واجب و امكان معرفت آن به قدر لازم چنين است: ‌«‌ لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَي تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلاَمُ الْوُجُودِ»[5].

دوم: موجود مجرّد نه تنها مورد رؤيت قرار نمي‌گيرد بلكه به طور كلي از حوزهٴ حسّ خارج است و تعبير: ﴿لَا تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ﴾ به منزله «لا تدركه الحواس» است و چون مهم‌ترين عنصر احساسي چشم است آن را به عنوان نماد همه حواس قرار داده‌اند مانند: «آنچه نا ديدني است آن بيني» در فرهنگ قرآن از موجود محسوس و نامحسوس به شهادت و غيب ياد شده است و ايمان به غيب و شهادت همراه با قبول ديدني و ناديدني است و روشن است كه ايمان در قلمرو عقل عملي است و مسبوق به معرفت هر چند اجمالي خواهد بود كه آن در منطقه عقل نظري است يعني تا با عقل تجريدي جهان غيب, مانند خداوند سبحان و اسماي حسناي او و مانند وَحْي و نبوّت و عصمت و ولايت و نظير حشر همه موجودها به سوي خداوندِ بي‌سو و به لقاي پروردگار مبرّاي از خيال و قياس و گمان و وهم, ادراك نشود ايمان به آن ميسور نيست. قرآن كه بارزترين مصداقِ جوامع الكلم است محسوس و معقول خارجي را از لحاظ عينْ و احساس و تعقّل را از جهت علم مشمولِ عنوان غيب و شهادت قرار داد و به دور از اصطلاح تجرّد و تجسّم, هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي را به دو ساحت مرتبط مادّي و مجرد تقسيم نمود و نهج‌البلاغه عَلَوي كه حاوي قول ثقيل عترت اطهار(عليهم السلام) در جوار قول ثقيل كتاب خدا: ﴿إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً﴾[6] است چنين رهنمود دارد: ‌«‌ مَا بَرِحَ لِلَّهِ ـ عَزَّتْ آلاَؤُهُ ـ فِي الْبُرْهَةِ بَعْدَ الْبُرْهَةِ وَ فِي أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِي فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِي ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ يَقْظَةٍ فِي الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَةِ يُذَكِّرُونَ بِأَيَّامِ اللَّهِ ... فَكَأَنَّما قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَي الْآخِرَةِ وَ هُمْ فِيهَا فَشَاهَدُوا مَا وَرَاءَ ذلِكَ فَكَأَنَّما اطَّلَعُوا غُيُوبَ أَهْلِ الْبَرْزَخِ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فِيهِ وَ حَقَّقَتِ الْقِيَامَةُ عَلَيْهِمْ عِدَاتِهَا فَكَشَفُوا غِطَاءَ ذلِكَ لِأَهْلِ الدُّنْيَا حَتَّي كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ مَا لاَ يَرَي النَّاسُ»[7] آگاهي از قيامت خواه به صورت حضور كه بهرهٴ سالكان شاهد است و خواه به صورت حصول كه محصول برهان حكيمان عاقل است سند كامل جامعيّت جهان عين و علْم نسبت به مجرّد و مادّي است كه توليت تحقيق انيق آن به عهده فلسفه كلي است. ترغيب قرآن حكيم به نظر در ملكوت نمايانگر همين مطلب است: ﴿أَوَ لَمْ يَنظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ﴾[8] البته شهود ملكوت جهان و علم حضوري به آن بهره انبياي اولواالعزم چونان حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام) خواهد بود: ﴿وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ﴾.

سوم: اشتياق به معرفتِ حقْ و تمييز آن از باطل در نهان انسان نهادينه شده است زيرا بشر تشنهٴ شناخت حقّ و باطل است خواه آن حقيقت و خلافِ حقيقت از سنخ دانش باشد يا از قبيل ارزش و اين اشتياق كه براي هر زمان در هر زمين و صاحب هر زبان مطرح است يك مطلب قراردادي نيست تا محصول تفاهم مسئولان جامعه بوده و از اين راه به وجود آمده باشد بلكه با سرشت انسان آميخته و در سرنوشت وي سهم تعيين كننده دارد.

و چيزي كه در خلقت هر انساني تعبيه شد عَبَث و باطل نيست مثلاً اگر در دستگاه گوارش هر فردي جريان عطش قرار داد حتماً در خارج از آن دستگاه آب وجود خواهد داشت و گرنه تحقّق عَطَش بدون آب كه برطرف كنندهٴ آن است گزاف و بيهوده مي‌باشد. براي نفي عبث و كار بيهوده دو راه وجود دارد يكي بعد از اثبات مبدأ حكم و ديگري قبل از آن, امّا راه اول به اين جهت است كه هر چه در جهان آفرينش وجود دارد صنع خداوند حكيم است و تمام كارهاي پروردگار حكيمانه و هدفمند است بنابراين دسترسي به حقيقت حق و بطلان باطل كه عطش پژوهش آن در درون بشر نهادينه شد ممكن است. امّا راه دوم به اين جهت است كه مقدّمهٴ حدسي ـ نه حسّي و نه برهاني ـ حاكم است به اينكه در صدر و ساقه نظام هستي چيز ياوه و بي‌نظم يافت نمي‌شود. برخي از اين مطالب را مي‌توان در نوشتار ابوالوليد محمدبن‌احمدبن‌محمدبن‌رشد در تفسير ما بعد الطبيعة با ترجمه اسحاق موسوم به، الف صغري، يافت زيرا در مقالهٴ اولي تفسير ياد شده چنين آمده ‌«‌... و من الدليل أيضاِ علي ذلك ما نحن عليه من التشوّق الي معرفة الحق فانه لو كان ادراك الحق ممتنعاً لكان الشوق باطلاً و من المعترف به انه ليس هاهنا شيءٌ يكون في اصل الجبلّة والخلقة وهو باطلٌ»[9].

چهارم: مبدأ آفرينش ملك و ملكوت با صد هزار جلوه برون آمد تا با صد هزار ديده تماشا شود صعوبت جهان بيني در اين است كه جمع صد هزار ديده براي يك بيننده ميسور نيست ليكن همان‌طوري كه معلوم‌ها كثرت منسجم دارند علم‌ها نيز بايد از انسجام كثرت برخوردار باشند و چنين انسجام ممدوحي بدون هماهنگي عالمان مقدور نخواهد بود تضارب آرا همانند تناكح افكار است كه مولود آن جهان‌بيني معقول و مقبول مي‌باشد شرح صدر، اعتراف به قصور، اذعان به دانش پژوهند‌گان ديگر، باور به سهم تعيين كننده نظريّه‌پردازي، ايمان به اينكه عنايت الهي مرهون سعي بيدريغ و خالص مي‌باشد همگي تأثير بسزائي در تدوين منشور جامع فلسفهٴ كلي دارد.

دشواري ادراك مطالب فلسفي گاهي از ناحيه معلوم است و زماني از جهت عالم. زيرا معلوم اگر حقيقت مجرّد تام يا فوقِ تمام باشد ذاتاً معقول است و ابهام، اجمال و مانند آن در او نيست و عالم بايد بكوشد تا وارد حوزهٴ تجرد كامل گردد و هم‌سطح مجرّدهاي عقلي شود تا بتواند آن را ادراك نمايد و اگر معلوم هُويّتِ مادّي داشت و در اثر انغمار در مادّه صلاحيت تعقل بالفعل را نداشت بايد تقشير و تجريد شده و با انتزاع معاني كلّي معقول فعلي گردد. با اين احتيال و با آن ارتياض هم مي‌توان به ملكوت رسيد و هم مي‌توان از مُلك با خبر شد. برخي از آنچه در اين بخش مرقوم شد وامْدار كلام ارسطو در الف صغري و تفسير ابن‌رشد است[10].

پنجم: رياست فلسفهٴ كلّي بر علوم طبيعي، رياضي، منطقي و اخلاقي همانا رياست علمي است كه الهي بودن يا الحادي شدن آنها را رقم مي‌زند. هيچ علمي سكولار نبوده و نيست بلكه هر كدام از دانشهاي استدلالي تجربي و تجريديِ ياد شده يا الهي‌اند و يا الحادي، زيرا همگي وابسته به مبادي و مباني كلّي و عقلي‌اند كه فقط در فلسفهٴ مطلق (نه مضاف) تحليل و تثبيت مي‌شود مانند نظام علّي و معلولي و ضرورت اثبات علت فاعلي و حتميّت بطلان دور و تسلسل و قطعيت امتداد سلسلهٴ علل فاعلي به علّتي كه ازلي، ابدي و سرمدي و بي‌شريك و شبيه باشد. اگر فلسفه در اثبات اين‌گونه از قوانين جامع قاصر باشد و نتواند آغاز و انجام جهان را به واجب الوجود مستند بداند, فلسفهٴ الحادي بوده و تمام علوم برهاني ديگر را به الحاد سوق مي‌دهد و چنين علومي نمي‌توانند سكولار نباشند زيرا پايه‌هاي اساسي آنها نفي واجب و حصر هستي در موجودهاي امكاني و حصر معرفت‌شناسي در علم به موجود غير ازلي خواهد بود. البته ممكن است عالم به چنين علومي بدون توجه به مبادي و مباني اوّلي و اصيل آنها بحث را پيگيري كند و خود سكولار باشد ولي دانشهاي ياد شده هرگز در اعتماد بر آن اصول و استناد به آن مباني و كوشش براي توجيه آنها بي‌تفاوت و يكسان نبوده و نيستند. و اگر فلسفه در اثبات آن قوانين فراگير كامل بود و توانست صدر و ساقه عالم را به واجب الوجود مرتبط بداند فلسفهٴ الهي بوده و همه علوم برهاني ديگر را به متألّه شدن رهبري مي‌نمايد آن‌گاه چنين دانش‌هايي كه به امامت فلسفهٴ الهي قيام و قعود داشته و نفي و اثبات مي‌نمايند هرگز سكولار نبوده و نخواهند بود. زيرا مايه‌هاي اصيل آنها اثبات واجب الوجود و گسترش هستي به مطلق و مقيد، ضروري و ممكن و نيز توسعه معرفت‌شناسي به آگاهي از غيب و شهود خواهد بود. آري ممكن است دانشمند چنين علومي بدون عنايت به مباني توحيدي آنها سرگرم پيگيري بوده و سكولار باشد. بنابراين هيچ علمي بي‌تفاوت و سكولار نيست بلكه يا الهي متولّد مي‌شود و يا الحادي طلوع مي‌كند. تنها فلسفه كلي است كه در زاد روز خود نه الهي است و نه الحادي ليكن طولي نمي‌كشد كه به يكي از دو صَوْبِ صَوابْ يا خطا وارد مي‌شود. با اين بيان تعيين سرنوشت همه دانشهاي استدلالي به عهده فلسفه است در اين رياست بين علوم دارج و بين فلسفه‌هاي مضاف تمايزي نيست زيرا تعلّق به قيد سِمَت والاي رياست علوم را از همهٴ فلسفه‌هاي مضاف گرفته و آنها را در رديف علوم متعارف نشانده و نشان مرئوس بودن در چهرهٴ آنها رسم كرده و صبغه سكولاري را از تمام آنها گرفت و رهبري الهي بودن يا الحادي شدن آنها را عهده دار شد و سكّه، مَنْ بيَده عُقْدَةُ العَقيدةِ الحقّهِ او الباطلة، به نام او زده شد.

علوم حوزوي و دانشگاهي را بدون رواج فَلسفهٴ كلي كه زعامت همه دانشهاي تجربي و تجريدي را متكفّل است رها نمودن به معناي عضه, عضه، كردن پيكر منسجم و هماهنگ علوم به شمار آمده و بدون گشودنِ باب واسع آيةٌ محكمةٌ ، درهاي فريضةٌ عادلةٌ و سنّة قائمة، را گشودن است كه هيچ‌گاه موافق حكمت و مطابق مصلحت نخواهد بود.

ششم: فلسفه از عهد كهن تا عصر نو به دو قسم نظري و عملي قسمت مي‌شد و مي‌شود. اين تقسيم به لحاظ هدف فلسفه است چنانكه تقسيم فلسفه به لحاظ عنصر محوري بحث در يكي از بود و نبود اشياء و در يكي از بايد و نبايد افعال, مطلب فاخري است كه در مورد مناسب خود مطرح مي‌گردد. هر كدام از دو قسم نظري و عملي زعامت فنون مندرج تحت خود را دارند. زيرا تبيين مبادي و مباني شعبه‌هاي علوم نظري و عملي به عهدهٴ فلسفه مناسب خود مي‌باشد همان طوري كه الهي يا الحادي بودن علوم تجربي و تجريدي مرهون فلسفه نظري است, ديني يا غير ديني بودن اصلاح نفس, تدبير خانواده و سياست جامعه و اداره كشور نيز رهين فلسفه عملي است هر چند تكيه‌گاه فلسفهٴ عملي همانا فلسفه نظري است ليكن نه به اين نحو كه مستقيماً از بود و نبود به بايد و نبايد استدلال شود كه چنين روشي حتماً ناصواب خواهد بود. بلكه با تشكيل قياسي مؤلّف از مقدمهٴ نظري بود و نبود و مقدمهٴ عملي بايد و نبايد و چون نتيجه تابع اخسّ مقدّمتين است و مقدمهٴ فلسفهٴ عملي اخسّ از مقدمهٴ فسلفه نظري است نتيجه به صورت مقدمهٴ عملي ظهور مي‌كند مثلاً چنين گفته مي‌شود: خداوند وليّ نعمت است ـ هر وليّ نعمتي را بايد حمد نمود, پس خداوند را بايد حمد نمود. عدل سبب كمال انسان است, هر چه سبب كمال است بايد به دست آيد, پس عدل را بايد به دست آورد.

غرض آنكه شناخت جهان, انسان و پيوند اين دو به طور كلي نه جزئي به عهده فلسفهٴ نظري است و معرفت كمال انسان و كيفيت پيمودن راه تكامل به عهدهٴ فلسفه عملي است ابن‌رشد در تفسير مقالهٴ يكم در سطر (الف صغري) مي‌گويد: «لما كانت العلوم المنسوبة الي الفلسفة علمين احدهما غايته العلم فقط و الآخر غايته العمل و كان هذا العلم هو أعلي العلوم التي يقصد بها معرفة الحقّ قال: و مِن الصواب أن تُسمّي المعرفة الحاصلة في هذا العلم علماً نظريّاً لأن العلم العملي و إن كان يستعمل القياس و يبحث عن الأسباب فليس يستأهل أن يُسميّ علماً نظريّاً لأنّه انّما يفحص عن أسباب الأشياء و حدودها ليفعلوها لا ليعلموها فقط كالحال في العلوم النظرية. و ما قاله (ارسطو) في هذا الفصل مفهوم بنفسه»[11] خلاصه آنكه 1. فلسفه علم به خطوط كلي جهان در بخش هست و نيست و در فن بايد و نبايد است; 2. علم كلي در اثر گسترشي كه دارد زعيم علوم جزئي است; 3. دانشهاي جزئي اعم از نظري و عملي تمام مبادي و مباني مهمّ خود را از علم كلي دريافت مي‌نمايند; 4. معناي زعامت فلسفه و امامت آن نيز همين است.

هفتم: فلسفهٴ الهي هر چند حدوثاً لابشرط و سكولار پديد مي‌آيد ولي بقائاً بشرط شيء و موحّد خواهد بود زيرا با تبيين نظام علّي و معلولي از يك سو و تقسيم موجود به ضروري و ممكن از سوي ديگر و مشاهدهٴ موجودهاي امكاني از منظر سوم و احتياج مُبرم ممكن به واجب از سوي چهارم به وجود هستي محض كه ضرورت آن ازلي است پي مي‌برد و همه مبادي را در همين راستا هدايت مي‌كند و امامت آنها را چنانچه بيان شد به عهده مي‌گيرد. سالكان كوي حكمت بحثي را در تقسيم دانش داشته و مبحثي را نيز به ترتيب فراگيري آن اختصاص داده‌اند. آنچه فعلاً مورد نظر است كيفيت نَضْد علوم و نظم آموزش و آموختن آن نزد معلّم جامع است. رسم دارج كنوني فراگيري مقداري از فنون ادبي است تا به زبان عربي و آيين آن آشنا شوند آن گاه مقداري منطق سپس ورود به عرصه گسترده فقه و اصول البته برخي همزمان از فلسفه و كلام و گاهي به عرفان نظري مي‌پردازند. و فنّ اخلاق نه در آغاز, نه در اثنا و نه در انجام دروس حوزوي رسميّت ندارد. هر چند بعضي از وارستگان حوزه به ندرت به مواعظ اخلاقي مي‌پردازند ليكن علم اخلاق و مبادي ويژه و مباني خاص آن غالباً مطرح نمي‌شود. آنچه از معلّم اول يعني ارسطو (طبق معهود) دربارهٴ ترتيب فراگيري دانشهاي متداول رسيده اين است.

اول: علم اخلاق, دوم: علم منطق, سوم: علم طبيعي, چهارم: علم رياضي آنگه علم الهي, آنچه از محقق طوسي(ره) نيز رسيده است همين چينش خاص مي‌باشد. حكيم عمربن‌سهلان ساوي در شرح رسالةالطير ابن‌سينا[12] و همچنين شمس‌الدين محمد شهرزوري در رسائل الشجرة الالهية في علوم الحقائق الربانية,[13] ترتيب ياد شده را از ارسطو و خواجه طوسي(ره) نقل نموده‌اند . علم سلاحي است كه اگر بدون صلاح حاصل شود سبب طلاح خواهد بود نه وسيله فلاح. آنچه به صورت نيايش مطرح است: «أعوذ بالله مِن علمٍ لا ينفع» همين خطر را گوشزد مي‌نمايد. سهم اخلاق در تخليهٴ نفس از رذيلتِ تسويل و فضيحتِ تأثير به سوء براي تحليهٴ آن به فضيلتِ طمأنينه و رضاي به حكم خدا و مرضيّ او شدن ستودني است همان طوري كه تأثير تجرّد از جام و جامه براي غوّاص در بحر عميق غير قابل انكار است.

در شطّ حادثات برون آي از لباس
 

 

كاوّل برهنگي است كه شرط شناوري است[14]
 

 

ثمر شيرين طهارت روح و تقديم آن‌ بر هر دانش را مي‌توان در ديوان شمس تبريزي يافت

از ره كهكشان گذشت دلم
 

 

زان سوي كهكشان كشانم كرد
 

نردبانها و بامها ديدم
 

 

فارغ از بام و نردبانم كرد[15]
 

 

هشتم: حكماي متألّه همانند فقيهانِ متعبّد و محدّثان وارسته از وارثان انبيا(عليهم السلام) به شمار مي‌آيند, و گاهي نيز در اثر استنباطهاي ناروا از گفتار يا نوشتار آنان و دامن فكري آنها مشوب مي‌شد. افلاطون و ارسطو نيز از اين مصيبت مصون نمانده‌اند چنانكه از اتهام اختلاف با هم در بنيادين و در اساسي‌ترين اصول فلسفي محفوظ نبوده‌اند. ابونصر فارابي كه از برجسته‌ترين فلاسفه الهي است و عناصر محوري حكمت نظري و عملي خود را با استعانت از علوم وحياني به دست آورد با اقدامي حكيمانه هم تهمت تباين رأي و تضادّ انديشه اين دو حكيم الهي را برطرف كرده و با جمع دو رأي اُلفت مطلوب را مبرهن ساخت و هم اتّهام انكار برخي از اصول ديني نظير پاداش و كيفر را زدوده و ساحت اين حكيمان بزرگ را تنزيه كرده است. وي تنزيه الحكماء را ميراث تنزيه‌ الأنبياء قرار داد چنانچه اينان وارثان راستين آن ذوات قدسي‌اند. فارابي در كتاب جمع بين رأيين مطلب مهمّ ديگري را به اين عبارت فرمود: «و لولا ما أنْقذ الله أهل العقول و الأذهان بهذين الحكيمين و مَن سلك سبيلهما ممّن وضّحوا أمر الابداع بحججٍ واضحةٍ مقنعةٍ و انّه ايجاد الشيء لاعن شيءٍ و انّ كلّ ما يتكوّن من شيءٍ ما فانّه يُفْد لا محاله الا ذلك الشيء و العالَم مُبدَعٌ من غير شيء فماله الي غير شيء فيما مشاكل ذلك من الدلائل و الحجج و البراهين التي توجد كتبهما مملوئةً منها و خصوصاً ما لهما في الربوبيّة و في مباديء الطبيعة لكان الناس في حيرةٍ و لَبْسٍ, غير أنّ لنا في هذا الباب طريقاً نسلكه يتبيّن به أمر تلك الأقاويل الشرعيّة و انّها علي غاية السداد و الصواب».[16] يعني اگر خداوند به وسيله افلاطون و ارسطو و ساير خردورزان عقلي و فلسفي كه با اقامه براهين جريان آفرينش ابداعي جهان را و اضح نمودند صاحبان عقل و ذهن را نجات نداده بودند مردم در تحيّر و اشتباه به سر مي‌بردند. حق‌شناسي فارابي از فلاسفه الهي گذشته بي‌پاداش نماند زيرا بزرگ حكيم جهان اسلام حضرت ابوعلي حسين‌بن‌عبدالله‌بن‌سينا(قدس سره) كه خود وامدار فارابي است و به اين دين اعتراف دارد درباره وي (طبق ملحقات كتاب) چنين مي‌گويد: «و أمّا ابونصر الفارابي فيجب أن يَعْظم فيه الاعتقاد و لا يُجريٰ مع القوم في ميدانٍ فيكاد أن يكون أفضل مَن سَلف مِن السّلف...»[17] اعتقاد به مقام والاي علمي فارابي لازم و او با ديگران در يك ميدان جريان داده نمي‌شود گويا افضل از گذشتگان است.

نهم: حكيمان متألّه به مثابه عقلِ منفصل جامعه‌اند كه با تصدّي كرسي تدريس, تأليف, تحقيق و پژوهش از يك سو و با تولّي محراب امامت جمعه و جماعت و با قُدْوه و اسوه امت اسلامي شدن از سوي ديگر دو سفر از اسفار مهمّ اربعه را مي‌پيمايند. زيرا آن‌گاه كه تريبون تعليم, قلم تأليف و زبان تبيين و معارف ديني را به كار مي‌گيرند پيام خدا را به خلق مي‌رساند. چون با سراج عقل و مصباح نقل از علوم وحياني آگاه مي‌شوند و آن را باور مي‌نمايند و آنچه مورد جزم علمي و عزم عملي و ايماني آنها واقع شد همان را به مردم ابلاغ مي‌كنند و اين پيام‌رساني خاص در حدّ خود سفر معنوي است كه مي‌توان از آن به سفر مِن الحق الي الخلق نام برد چنانكه از منظر ديگر سفر مِن الخلق الي الخلق بالحق مي‌باشد و آن‌گاه كه زعامتِ مسجد و امامت محراب و امارت حج و عمره و رهبري عرفه و هرگونه نيايش و عبادت را در اختيار دارند پيام خلق و خواسته‌هاي برخاسته از عجز و مسكنت آنها را به ساحت قدس ربوبي ابلاغ مي‌كنند و سفارت و ايصال نياز در نماز در حدّ خويش سفر ستودني است كه مي‌توان از آن به سفر من الخلق الي الحق نام برد, زيرا چنين عالم متعبّدي خود همراه تقاضاهاي مستمندان از كارگاه تكليف به بارگاه تشريفِ قاضي حاجات سفر مي‌نمايد. حضرت استاد علامه شعراني(قدّس سرّه) گذشته از اسفار ديگر اين دو سفر را به خوبي متعهّد بود و مآثر قيّم وي در تأليف و تحقيق و آثار سودمند او در اسوه و قُدوه سالكان كوي دعا و عبادت دو شاهد صدق آن دعوت و اين امامت‌اند. حسّ‌گراياني كه ركود زده از هر سفري مانده‌اند بي‌روح‌اند زيرا روح را از آن جهت روان گويند كه پويا و روان است و افسردگان طبيعت تبه‌كاران علمي‌اند لذا نامهٴ حسّ‌پرستي آنها را به دست چپ آنها داده‌اند كه خود نيز چنين رقم زده‌اند اما عقل‌گراياني كه سفرهاي ياد شده را مي‌پيمايند نامهٴ عقل‌خواهي و عقلاني بودن آنان را به دست راست آنها داده كه خود نيز چنان مرقوم داشتند:

كتاب حس به دست چپ, كتاب عقل دست راست
 

 

تو را نامه به چپ دادند, كه بيرون ز آستانستي
 

چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوي چپ
 

 

و تبديل طبيعت هم, نه كار داستانستي
 

خداوندا تو كن تبديل, كه خود كار تو تبديل است
 

 

كه اندر شهر تبديلت, زبانها چون سنانستي
 

تو بستان نامه از چپّم, به دست راستم درنه
 

 

تو تاني كرد چپ را راست, بنده ناتوانستي[18]
 

 

آنچه دربارهٴ حكيمان متشرّع چونان استاد شعراني(ره) مي‌توان گفت همان است كه دربارهٴ مؤمنان راستين وارد شده است كه: «المؤمن كلتا يديه يمين»[19], زيرا مظهر خداي سبحان‌اند كه هر دو دست بي‌دستي وي يمين است.

دهم: فلسفه الهي هر چند مراتبي دارد كه با هم مختلف‌اند ليكن هرگز در عناصر محوري خود مخالف يكديگر نيستند چه رسد به آنكه محارب همديگر باشند. فلاسفه الهي نيز با حفظ تفاوت مرتبه, در اصول كلّي فن خويش مصدّق يكديگرند آنچه در فلسفهٴ عملي رقم مي‌يابد همين سرنوشت را خواهد داشت. زيرا فلسفهٴ عملي در تبيين عناصر اصلي خود وامدار معارف فلسفهٴ نظري مي‌باشد. يعني آنچه از انبياي الهي رسيده كه ﴿مصدقاً لما بين يديه﴾[20] و هيچ‌گونه تعادي بين مكتبهاي آنان نبوده و هيچ تضادي بين خود آنها راه نيافته است زيرا هر چه از نزد خداوند است از آسيب ضديّت و گزند عداوت مصون بوده و هيچ اختلافي بين آنها رخنه نمي‌نمايد: ﴿وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً﴾[21]. در اخلاق و سياستهاي برخاسته از فلسفه الهي ظهور دارد كه مصون از نزاع و تكذيب و طرد يكديگرند. ابونصر فارابي, سياست مطلق را جامع حقيقي و جنس اقسام سياستها نمي‌داند بلكه آن را مانند اسم مشترك بين امور كثيري مي‌داند كه داراي ذات و طبيعت مختلف‌اند و اشتراك معنوي بين سياست فاضله و ساير اصناف سياستهاي جاهله نيست (بلكه مشترك لفظي‌اند)[22] آن‌گاه ويژگي سياست فاضله را شرح داده سپس دربارهٴ سياستهاي جاهله چنين فرمود: دشوار و دور است كه يك رئيس از رؤساي سياست جاهلي صنف خاص از اصناف سياستهاي جاهله را بدون آميختگي با صنف ديگر ملتزم شود. زيرا سياستهاي جاهلي مبناي علمي و صناعي ندارد بلكه از رأي, گمان و داعي نفساني صادر مي‌شود و آراء و ظنون و دواعي نفساني مضبوط نيستند. لذا هر سياست جاهلي تلفيقي از سياستهاي جاهلي ديگر است[23]. قداست فلسفهٴ الهي كه سياست عقلي را به همراه دارد همانا بنيان مرصوصي است كه از امتزاج با بيگانه مصون است چون از رهنمود عقل برهاني نظير نقل مفيد يقين برخوردار است زيرا اميرمؤمنان علي‌بن‌ابي‌طالب(عليه السلام) فرمود: «والعقل حفظ التجارب»[24], «فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَ التَّجْرِبَةِ»[25] عقل تجربي و تجريدي در صورت افادهٴ يقين و يا طمأنينهٴ معقول حجت شرعي‌اند آنچه در اين پيام وجيز ارائه شده حبابي از عُباب فلسفه اسلامي است. انتظار مي‌رود با تذكرهٴ فلاسفه متديّن و حكماي متشرّع معناي عقلي جامعه گسترده‌تر و روز جهاني فلسفه با كوشش متفكران جامع بين عقل و نقل در ظلّ عنايت وحي معصوم از لفّ به نشر آيد و از گوش به آغوش.

مجدّداً از همگان به ويژه از برگزاركنندگان كنگره حضرت استاد علامه شعراني(ره) كه حقوق فراواني بر بنده و ساير شاگردان خود دارند تقدير مي‌شود.

و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

جوادي آملي

آذر 1387

 


[1]  . سورهٴ نور، آيهٴ 37.

[2]  . سورهٴ ص، آيهٴ 45.

[3]  . سورهٴ يس، آيهٴ 83.

[4]  . سورهٴ انعام، آيهٴ 103.

[5]  . نهج‌البلاغه، خطبهٴ 49.

[6]  . سورهٴ مزمل، آيهٴ 5.

[7]  . نهج‌البلاغه خطبهٴ 222.

[8]  . سورهٴ اعراف، آيهٴ 185.

[9]  . تفسير ما بعد الطبيعة ابن رشد، ج 1، ص 6.

[10]  . همان، ج 1، ص 8 ـ 9.

[11] . فلسفهٴ ابن‌رشد, ج1, ص13.

[12] . رسالةالطير بشرح ساوي طبع علامه طباطبايي, ص57.

[13] . تحقيق و تصحيح مقدمهٴ حبيبي, مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفهٴ ايران, ج1.

[14] . اثيرالدين اخسيكتي.

[15] . ديوان شمس, غزل شمارهٴ 971.

[16] . الجمع بين الرأيين, طبع انتشارات الزهراء, ص103.

[17] . المباحثات, انتشارات بيدار, ص375, قسم الملحق.

[18] . ديوان شمس تبريزي, غزل شمارهٴ 2519.

[19] . الكافي, ج2, ص126.

[20] . سورهٴ آل‌عمران, آيهٴ 3.

[21] . سورهٴ نساء, آيهٴ 82.

[22] . فصول منتزعه, ص92, با تحرير اندك.

[23] . فصول منتزعه, ص92, با تحرير اندك.

[24] . نهج‌البلاغه, نامهٴ 31.

[25] . همان, نامهٴ 78.