نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
از هم‌اکنون آماده استقبال از ماه مبارک رمضان باشیم

از هم‌اکنون آماده استقبال از ماه مبارک رمضان باشیم

تاکید آیت الله العظمی جوادی آملی بر حضور گسترده مردم در انتخابات

تاکید آیت الله العظمی جوادی آملی بر حضور گسترده مردم در انتخابات

حیات و ممات ما با کعبه مرتبط است/ جایگاه کعبه برای زائرین به درستی تبیین گردد

حیات و ممات ما با کعبه مرتبط است/ جایگاه کعبه برای زائرین به درستی تبیین گردد

دعای «اللهم عرفنی نفسک» کمک می کند بفهمیم بین غدیر و سقیفه چه فرقی است

دعای «اللهم عرفنی نفسک» کمک می کند بفهمیم بین غدیر و سقیفه چه فرقی است

نيمه شعبان از برجسته‌ترين اعياد جهان بشريّت است

نيمه شعبان از برجسته‌ترين اعياد جهان بشريّت است

رسیدن جامعه به عقلانیت و عدالت بدون حضور مردم امکان پذیر نیست

رسیدن جامعه به عقلانیت و عدالت بدون حضور مردم امکان پذیر نیست

امر به معروف غیر از تبليغ، ارشاد و تعليم است

امر به معروف غیر از تبليغ، ارشاد و تعليم است

عمل صالح حقيقتاً نور است و جامعه را روشن مي‌كند

عمل صالح حقيقتاً نور است و جامعه را روشن مي‌كند

انسان همواره مبتلا به امتحان الهی است

انسان همواره مبتلا به امتحان الهی است

اگر هنر معقول باشد می تواند دیگر کارها را سامان ببخشد

اگر هنر معقول باشد می تواند دیگر کارها را سامان ببخشد



بسم الله الرحمن الرحيم   قال مولينا جعفر بن محمد الصادق: «لولا أن اللّه تبارك و تعالي خلقَ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) لفاطمةٍّ ما كان لها كفو علي ظهر الأرض مِن آدمَ و مَنْ دونه». [1] 1. گرچه هر موجودي به نوبه خودْ مظهر اسمي از اسماء حسناي خداوند سبحان مي‌باشد و از آن جهتْ همانند ندارد، زيرا تكراري در نظام هستي نيست، لكن مظاهر جزئي، چون كثرت آنها آشكار و وحدت آنان نهان است، جهات مشتركي را مي‌توان در آنها يافت كه آنان را همگنان سازد. هرچه هستي چيزي محدودتر باشد، همتاهاي فراواني خواهد داشت و هرچه هستي چيزي وسيع‌تر باشد، همانندهاي كمتري خواهد داشت تا به هستي محض برسد كه نه همانند خواهد داشت: ﴿ليس كمثله شي ‌ ء﴾ [2] و نه همتائي براي آن وجود صرف فرض مي‌شود: ﴿و لم يكن له كفواً أحد﴾ . [3] در قلمرو امكان، مظهر آن نام برتر (اسم اعظم)، وجود مبارك پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است كه اَحدي در محدوده امكان همانند او نيست؛ زيرا مظهر تام خداي بي‌همتا را همتا نخواهد بود: ﴿ثمّ دنا فتدلّي ٭ فكان قاب قوسين أو أدني ٭ فأوحي إلي عبده ما أوحي ٭ ما كذب الفؤاد ما رأي﴾ [4] و اگر ممكن در برابر وجود مبارك ختمي مرتبت قرار گيرد، ما دون او خواهد بود؛ نه همسان او؛ زيرا تحت لواي حمد او واقع شده و به شفاعت كبراي او نيازمند است و اگر موطني فرض شود كه ديگر انوار طاهره با حضرتش متحد باشند، باز سخن از همتايي نخواهد بود؛ زيرا در آن موطن، كثرتي نيست تا كلام از برابري يا برتري به ميان آيد؛ بنابراين، براي وجود مبارك پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) همتايي در پهنه امكان نمي‌باشد؛ خواه به عنوان سالبه به انتفاء محمول، چنان‌كه در فرض اوّل بيان شد و خواه به عنوان سالبه به انتفاء موضوع، چنان‌كه در فرض دوم اشاره شد. هرگونه همساني در بخش موجودهاي مجرد يافت شود، راجع به اوصاف خارج از ذات آنهاست و هرگونه تمايز بي‌همتايي در آنها يافت شود، راجع به درون ذات آنهاست: ﴿ما منّا إلاّ له مقامٌ معلوم﴾ [5] و مراد از مقام معلوم كه همانند ندارد، هويت وجودي آنهاست؛ نه ماهيت مفهومي آنان كه شركت در آنها، نه نقصي براي موجود كامل و نه فضيلتي براي موجود ناقص محسوب خواهد شد. 2. اساس كمال هر چيزي، هستي همان شي ‌ ء است كه حقيقت او را تشكيل مي‌دهد؛ نه چيزهايي بيرون از آن؛ همانند امور ماهوي يا مفهومي كه خود سهمي از حقيقت اصيل ندارند و حصول آنها در اذهان است و نيل نيروهاي ادراكي نسبت به آنها سهل مي‌باشد. هرچه هستي چيزي ضعيف‌تر باشد، ادراك شهودي آن آسان‌تر است و هرچه هستي چيزي قوي‌تر باشد، نيل حضوري در آن دشوارتر خواهد بود تا برسد به هستي محض كه نه ادراك حصولي حكيم بحّاث را به آن مقام منيع راه است: «لا يدركه بعد الهمم»، [6] و نه ادراك حضوري عارف غوّاص را به عمق آن بحر بي‌كران، مجال مي‌باشد: «لا يناله غوص الفطن». [7] لذا در عرفان نظري مسئله‌اي كه موضوع او هويت مطلقه و مقام لا تعين (همان مقام ذات) باشد، وجود ندارد. [8] گرچه ادراك مظاهر آن هستي محض، نه تنها براي عقل ميسور است، كه حسّ نيز از نيل به آنها محروم نيست، ولي ادراك ذات اقدس آن وجود صرف، نه تنها ميسور حس نيست كه مقدور عقل هم نخواهد بود: «و العقل كالحس قاصر عن الوصول إلي سرادق جلاله». [9] آري، اصل علم به ذات اقدس و نه اكتناه به آن، بديهي هر موجودي است كه ادراكي دارد؛ زيرا او قبل از ادراك خود و لوازم ذاتي خود و حتي قبل از ادراك آگاهي خود، ذات آن هستي محض را ادراك مي‌نمايد؛ لذا وحي آسماني، اصل آگاهي به آن ذات اقدس را فطري دانسته و درباره آن سخن نمي‌گويد: «... و اما الذات فستطلع ان القرآن يراه غنياً عن البيان». [10] در منطقه امكان شناخت حصولي يا حضوري، موجودي دشوارتر از شناخت وجود مبارك ختمي مرتبت ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و انوار طاهره اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) نمي‌باشد: «...الإمام واحد دهره؛ لا يدانيه أحدٌ و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدل و لا له مثلٌ و لا نظير... و هو بحيث النجم من يد المتناولين و وصف الواصفين؛ فأين الإختيار من هذا؟! و أين العقول عن هذا... ». [11] 3. گرچه كمال هر چيزي به هستي همان چيز است، نه امور مفهومي يا ماهوي آن، ولي معيار كمال هر چيزي همانا هستي اوّلي و ذاتي شي ‌ ء است؛ نه هستي مادي ثانوي و عرضي آن؛ زيرا حقيقت هر چيزي را صورت نوعيه او ترسيم مي‌كند كه حاكي نحوه هستي اوست؛ نه اوصاف بيروني او كه ترجمان نحوه ارتباط او به خارج از حقيقت او مي‌باشد و كمال ذاتي انسان كه همان هستي آگاه و فعال است، به نحوه انديشه‌هاي صحيح است كه از مبادي عاليه دريافت مي‌كند و به نحوه نيت و اراده تدبير بدن و جهان طبيعت است كه همان عقل نظري و عقل عملي او را تشكيل مي‌دهند. حقيقت انسان از لحاظ علم، همان انديشه ناب خواهد بود و از لحاظ عمل، همان نيت خالص و كمياب مي‌باشد كه در جهان آخرت به صورت آن علم كامل و اين اراده خالص محشور خواهد شد و ديگر روابط و پيوندهاي عَرَضي را به حريم حقيقت انسان، راهي نيست: «...قيمة كل امرء ما يحسنه»، [12] و همان‌طوري كه در واقعيت آغازين انسان تأثيري ندارند، در ظهور حقيقت او، در انجام و پايان او هم سهمي نخواهند داشت: ﴿...فلا أنساب بينهم﴾ . [13] مشروط نبودن مقام ولايت به مرد يا زن بودن چون حقيقت انسان را روح مجرد او تأمين مي‌نمايد و بدن در تمام مراحلْ تابع آن است و موجود مجرد نيز منزّه از پديده‌هاي ذكورت و انوثت است، لذا هيچ كمالي از كمالات وجودي براي انسان، نه مشروط به مذكر بودن اوست و نه ممنوع به مؤنث بودن او خواهد بود و از اين جهت، كمال حقيقي كه همان مقام شامخ ولايت است، نصيب هر انسان مطهر واجد شرايط خواهد شد. آري، مناصب اجرايي به حسب نظام احسن، بين زن و مرد توزيع و هركدام به وظيفه خاصْ راهنمايي شده‌اند، لذا نام مريم در رديف ديگر اولياي الهي قرار دارد: ﴿...ذكر رحمت ربّك عبده زكريّا﴾ ؛ ﴿و اذكر في الكتاب مريم... ﴾ ؛ ﴿و اذكر في الكتاب إبراهيم... ﴾ ؛ ﴿و اذكر في الكتاب موسي... ﴾ ؛ ﴿و اذكر في الكتاب إسمعيل... ﴾ ؛ ﴿...و اذكر في الكتاب إدريس﴾ [14] ، و سرّش همان‌طوري كه اشاره شد، آن است كه كمال حقيقي انسان از آن روح مجرد اوست كه از قيد ذكورت و انوثت رهاست؛ چنان‌كه از بند نژاد سفيد و سياه آزاد و از حيطه زبان و زمان و اقليم و ديگر پديده‌هاي مادي، بيرون است. سيده زنان بودن حضرت فاطمه بر اثر کمال ذاتي او 4. اگر حضرت فاطمهٍّ سيده زنان جهانيان است و غير از حضرت علي(عليه‌السلام) احدي همتاي او نمي‌باشد، تنها به لحاظ كمال وجودي آن بانوست؛ نه به لحاظ پيوندهاي اعتباري او؛ زيرا ربط قراردادي، مايه كمال اعتباري است؛ نه حقيقي و تنها كمال ذاتي و هستي است كه پايه هرگونه كمالهاي حقيقي خواهد بود؛ لذا نبايد كمال آن صديقه كبرا را در اضافات عرضي او بررسي كرد. زيرا ديگران نيز در آن پيوندهاي عرضي با او برابر يا از او برترند، زيرا فرزندي پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) منحصر در او نيست و همسري اميرالمؤمنين ويژه او نبود؛ كه ديگران نيز فرزند نبي‌اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و همسر حضرت علي(عليه‌السلام) بوده‌اند و در اين اضافات با او برابرند؛ و همچنين مادري امامان معصوم مخصوص آن حضرت نيست كه فاطمه بنت اسد در مادري امامان معصوم(عليهم‌السلام) از او برتر است؛ زيرا اگر آن حضرت مادر يازده امام معصوم است، اين بانو نيز مادر دوازده امام معصوم مي‌باشد؛ ولي هرگز به مقام منيع حضرت زهراٍّ نمي‌رسد و چون هستي اين‌گونه از اضافات اعتباري به هستي ذاتي و مستقل تكيه دارد، اگر تكيه‌گاه آنها يك هستي كامل باشد، شكوفايي اين‌گونه از اوصاف عرضي بيشتر خواهد شد. خلاصه آنكه شناختِ حدّي يك انسانِ متعالي، همانا معرفت هستي اوست، و آگاهي از اوصاف عرضي او كه به منزله شناخت رسمي و يا احياناً شناخت اسمي مي‌باشد، چندان عميق و معتبر نخواهد بود. ثقلين، ترجمان هستي حضرت فاطمه 5. بهترين روش شناخت حضرت فاطمهٍّ تحليل ثقلين، يعني قرآن كريم و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) مي‌باشد كه هيچ عاملي بهتر از اين دو وزنه وزين، ترجمان هستي آن ذات مقدّسه نمي‌باشد. آيه تطهير ﴿إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً﴾ [15] ؛ اراده‌اي كه در اين آيه كريمه به خداي سبحان نسبت داده شده، اراده تكويني است كه هرگز از مراد تخلّف نخواهد داشت: ﴿إنّما أمره إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون﴾ [16] و امتياز اراده از مراد، همان تغاير ايجاد و وجود است كه با تمايز در نسبت و اعتبار از يك‌ديگر ممتاز مي‌باشند. سرّ ضرورت تحقق مراد در اراده تكويني، آن است كه در نشأه ملكوتي اشياء تزاحم و برخورد وجود ندارند، لذا به مجرد اراده ﴿كن﴾ ، مراد ﴿فيكون﴾ متحقق مي‌شود و ذكر حرف ﴿فاء﴾ در ﴿فيكون﴾ براي بيان ترتّب وجودي است؛ نه انفكاك زماني و مانند آن. جهت تكويني بودن اراده در آيه فوق، اين است كه اراده خداوند به فعل خودش تعلق گرفته؛ نه به فعل غير و نه به سبب شي ‌ ء ديگر؛ زيرا اراده خداوند به طهارت انسانها از راه امتثال تكاليف، اراده تشريعي است كه تخلّف آن از مراد محذوري ندارد. زيرا معناي اراده تشريعي، آن است كه خداوند سبحان اراده جعل قانون مي‌كند كه در حقيقت «ارادة التشريع» است و به نوبه خود، يك اراده تكويني است؛ لذا قانون كه مراد است حتماً جعل خواهد شد و تخلّف در تشريع و جعل او راه ندارد؛ يعني به مجرد اراده قانونگذاري، قانون به عنوان يك امر ديني جعل مي‌شود. معناي جعل قانون، آن است كه بين اراده قانونگذاري و بين تحقق آن شي ‌ ء در خارج، اراده انسان مختار، فاصله است كه يا با حسن اختيار خود انجام مي‌دهد و يا با سوء اختيار خود آن را ترك مي‌كند؛ بر خلاف اراده تكويني كه مستقيماً به مراد خارجي تعلق مي‌گيرد كه عين فعل خداست و تخلّف پذير نخواهد بود. بنابراين فرق آيه فوق با آيه ﴿و لكن يريد ليطهّركم و ليتمّ نعمته عليكم لعلّكم تشكرون﴾ [17] روشن مي‌باشد؛ زيرا در اين آيه، خداي سبحان اقسام سه‌گانه طهارت (وضو و غسل وتيمم) را تشريح فرموده، تا انسان مختار با اراده خود، تكاليف ياد شده را امتثال نمايد و از اين راه، طاهر گردد. گرچه در تيمّمْ گردآلود و غبارين خواهد شد، ولي از هرگونه غرور و خودخواهي و هواپرستي تطهير مي‌شود؛ چنان‌كه در آيه ﴿خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم و تزكّيهم بها﴾ [18] پرداخت زكات كه يك عمل عبادي و اختياري است، سبب تطهير و تزكيه شناخته شده است. پس اگر خداوند سبحان اراده تطهير و تزكيه انسانها را از راه تكليف به خودش نسبت مي‌دهد، همانا اراده تشريعي است و نه تكويني؛ لذا نه با تخلّف مرادْ منافاتي دارد و نه با اراده تكويني خدا به عدم تطهير دلهاي تبهكارانْ مخالف است و نه با جعل رجس و پليدي بر متمرّدان بي‌ايمان منافات دارد؛ زيرا نه اراده تشريعي به طهارت، نقيض عدم اراده تكويني به طهارت است و نه ضد اراده تكويني به جعل رجس و پليدي مي‌باشد؛ لذا در عين آنكه با اراده تشريعي نسبت به همه مكلفين فرمود: ﴿...يريد ليطهّركم... ﴾ با اراده تكويني نسبت به متمردان از دستورات الهي و شتابزدگان به سوي كفر و ... فرمود: ﴿...أُولئك الذين لم يُرد اللّه أن يطهّر قلوبهم... ﴾ [19] و در حالي كه با اراده تشريعي فرمود: ﴿...ويذهب عنكم رجز الشيطان﴾ [20] با اراده تكويني نسبت به نابخردان چنين فرمود: ﴿و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون﴾ [21] ؛ ﴿كذلك يجعل اللّه الرجس علي الذين لايؤمنون﴾ . [22] خلاصه آنكه خداي سبحان با اراده تكويني تخلف ناپذير خود، موهبت طهارت از هرگونه رجس را خواه در انديشه‌هاي عقل نظري و خواه در نيّت و اراده‌هاي عقل عملي، به اهل‌بيت عصمت اعطاء فرمود و به مقتضاي حصر، اين تطهير تكويني را تنها به آن ذوات طاهره اختصاص داد و فقط براي آنان اراده نمود. به مقتضاي استمرار مستفاد از تعبير به فعل مضارع ﴿يريد﴾ ، منظور همان دفع هرگونه رجس است؛ نه رفع آن؛ كه اگر لحظه‌اي پليدي گناه به حرم امن آن ذوات پاك راه يابد، با دوام و استمرار فيض «اذهاب رجس» و تطهير از هر «ناپاكي» سازگار نخواهد بود. چون از هجوم هرگونه گناه جلوگيري به عمل مي‌آيد و هيچ ناپاكي را به مقام قداست آن پاكان الهي راه نيست، معلوم مي‌شود كه خطور انجام كار ناصواب را در دلهاي متيّم آنان گذري نمي‌باشد؛ زيرا تعبير آيه كريمه اين نيست كه اهل‌بيت(عليهم‌السلام) را از رجس دور مي‌دارم كه با ميل دروني آنان سازگار باشد، بلكه تعبير آن است كه رجس را از آنان دور مي‌دارم و از آنان برطرف مي‌سازم. همانند تعبيري كه درباره بنده مُخْلَص، حضرت يوسف صدّيق شده است: ﴿...كذلك لِنصرف عنه السوء و الفحشاء إنّه من عبادنا المخلَصين﴾ [23] ؛ يعني بدي و زشتي را از حضرت يوسف(عليه‌السلام) منصرف مي‌كنيم؛ نه آنكه حضرت را از زشتي باز مي‌داريم. بنابراين، گناه اصلاً به كوي صداقت و اخلاص بندگان صديق و مخلص راه ندارد و مستفاد از تعبير ﴿ليذهب عنكم الرجس﴾ همان انصراف رجس از اهل‌بيت(عليهم‌السلام) است؛ نه انصراف آنان از رجس؛ در نتيجه خيال پليدي كه به نوبه خود رجس نفساني است، در صحنه عقل طاهر آنها راه ندارد. چون تنها به اذهاب رجس اكتفا نشد و تطهير مؤكّد را در تعقيب آن ذكر كرد، معلوم مي‌شود، نه تنها هيچ پليدي را به حرم عصمت و طهارت راهي نيست، بلكه هيچ اثري از آثار آن نيز به كوي اخلاص راه ندارد؛ زيرا پليدي آن‌چنان از حريم هستي پاكان الهي دور است كه غبار آن يا رائحه آن يا رنگ يا سايه و شبح و طيفي از آن هم به بلنداي مقام مقدس آنان راه نخواهد داشت. امام رازي را سخني نغز در سرّ جمع بين اذهاب رجس و تطهير آن ذوات است؛ بدين عبارت: «فيه لطيفة و هي ان الرجس قد يزول عيناً و لا يطهر المحل؛ فقوله تعالي ﴿ليذهب عنكم الرجس﴾ أي يزيل عنكم الذنوب ﴿ويطهّركم﴾ أيْ يلبسكم خلع الكرامة»؛ [24] يعني، نه تنها صفات سلبيه را با اذهاب رجس تأمين فرمود، بلكه خلعت كرامت را كه محور تمام صفات ثبوتيه است، با تطهير كه يك امر وجودي است، تضمين نمود؛ لذا هماره آثار طهارت از آن ذوات به ديگران مي‌رسد و هيچ اثري از آثار پليدي را به مأمن عصمت آنان راه نيست. همانند مؤمنان خاص كه از ميعاد ويژه رحمت برخوردارند و نه تنها جهنم به سراغ آنها نمي‌رود و آنان از آتش دورند، بلكه صداي جهنّم نيز كه اثري از آثار اوست به گوش آنها نمي‌رسد و روزي كه همه موجودات آسماني و زميني هراسناكند [25] آنان از هراس نيز مصونند: ﴿إنّ الذين سبقت لهم منّا الحسني أُولئك عنها مبعدون ٭ لا يسمعون حسيسها و هم في ما اشتهت أنفسهم خالدون ٭ لا يحزنهم الفزع الأكبر... ﴾ [26] ؛ «فبادروا بأعمالكم تكونوا مع جيران اللّه في داره، رافق بهم رسله و أزارهم ملائكته وأكرم اسماعهم أن تسمع حسيس نار أبداً». [27] و چون ادراك معارف قرآن، بدون طهارت ضميرْ ميسور نيست: ﴿إنّه لقران كريم ٭ في كتاب مكنون ٭ لايمسّه إلاّ المطهرون﴾ [28] و تطهير شدگان الهي با كتاب مكنوني كه محيط به قرآنِ تنزّل يافته استْ در تماس و ارتباطند، اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) نيز به همه مدارج و معارج قرآن آگاه و مطّلع‌اند. چون درجات بهشت به عدد آيات قرآن كريم است: «...فإن درجات الجنّة علي قدر آيات القرآن؛ يقال له: اقرأ و ارق، فيقرأ ثم يرقي... » [29] . نيل به درجه جنة اللقاء از آنِ كسي است كه در اثر طهارت روح، حقيقت قرآن را كه در اُمّ الكتاب نزد خداوند سبحان از اعتلاء و حكمت ويژه‌اي برخوردار است، تلقي نمايد: ﴿إنّا جعلناه قراناً عربياً لعلكم تعقلون ٭ و إنّه في أُمّ الكتاب لدينا لعلي حكيم﴾ . [30] ما دامي كه انسان به هستي خود يا به وصف خود مانند علم و معرفت توجه دارد، به طهارت ناب راه نخواهد يافت: «...فمن رزق الطهارة حتي عن الإخلاص فقد مُنح الإخلاص... » [31] و در نتيجه، مساسي كه با كنه قرآن نخواهد داشت و از جنة اللقاء نيز طرفي نمي‌بندد و چون تطهير در آيه كريمه، مطلق است و از رجز و رجس خاصي سخن به ميان نيامده است، پس هرچه سيئه و پليدي شمرده مي‌شود، گرچه حسنه ابرار باشد، از اهل بيت طهارت(عليهم‌السلام) زدوده شده است حتي پليدي توجه به هستي خود و وصف خود و.... اين همان طهارت نايابي است كه از مطهر ناب، حضرت جعفر بن محمد الصادق(عليه‌السلام) در ذيل آيه كريمه ﴿وسقاهم ربّهم شراباً طهوراً﴾ [32] رسيده‌ست كه مراد، طهارت از «ما سوي اللّه» است: «...يطهرهم عن كل شي ‌ ء سوي اللّه إذ لا طاهر مَنْ تَدَنّسَ بشي ‌ ء من الأكوان إلاّ اللّه»؛ رووه عن جعفر بن محمد(عليهماالسلام). [33] سپس در بين مفسران اسلامي چون امام رازي و ديگران رواج يافت كه در ذيل آيه كريمه ياد شده، گفته است: «...فإذا وصل الي ذلك المقام و شرب من ذلك الشراب انهضمت تلك الاشربة المتقدمة؛ بل فنيت؛ لأن نور ماسوي اللّه تعالي يضمحل في مقابله نور جلال اللّه و كبريائه و عظمته و ذلك هو آخر سير الصديقين و منتهي درجاتهم في الارتقاء و الكمال؛ فلهذا السبب ختم اللّه تعالي ذكر ثواب الابرار علي قوله: ﴿و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً﴾ ». [34] در تفسير اَبي‌السعود بن محمد عمادي چنين آمده است: «هو نوع آخر... كما يرشد إليه اسناد «سقيه» إلي رب العالمين و وصفه بالطهورية؛ فإنه يطهر شاربه عن دنس الميل إلي الملاذ الحسّية و الركون إلي ما سوي الحق؛ فيتجرد لمطالعة جماله ملتذاً بلقائه باقياً ببقائه و هي الغاية القاصية من منازل الصديقين و لذلك ختم بها مقالة ثواب الأبرار» [35] و مراد از ابرار در اين بحث، مقابل مقربين نيست؛ بلكه جامع آنان هم خواهد بود. مهتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام)درهمه مراحل تطهير از شهود غيرخدا باري، تطهير از شهود غير حق در جنة اللقاء به صورت شراب طهور، ظهور خواهد نمود و همان تطهير كننده در دنيا، ساقي عقبا خواهد بود و همان تطهير شدگان در اين عالم، نوشندگان جام طهور آن عالم خواهند بود كه در همه اين مراحل، از آغاز تا انجام، فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) بوده و مي‌باشد؛ چنان‌كه كمالهاي ياد شده، كمال اوّلي انسان كامل خواهد بود؛ يعني به منزله فصل مقوّم و صورت نوعيه او مي‌باشد؛ نه كمال ثانوي كه به منزله عرض و وجود نعتي او باشد. آيه مباهله ﴿فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم ونسائنا و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علي الكاذبين﴾ [36] . گرچه مباهله به عنوان اعجاز پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) و كرامت اولياي الهي، يك فضيلت شايان توجه است و گرچه حضور خصوص اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) در جريان مباهله با «وَفْد نجران»، يك منقبت شايان اهتمام است، ليكن آنچه از آيه كريمه استفاده مي‌شود، آن است كه اهل بيت از برجسته‌ترين مظاهر جلال و جمال خداوند سبحان‌اند. اما مظهر جلال، براي آنكه جعل و ايجاد لعنت و غضب الهي كه فعلي از افعال جلاليه حق است، به آنها نسبت داده شده؛ همان‌طوري كه گاهي به فرشتگان جلال و ملائكه غضب نسبت داده مي‌شود. معناي جعلِ لعنت بر شخص يا گروه، از بين بردن حيات و وجود اوست يا از بين بردن سلامت و وصفي از اوصاف وجودي او (ليس تامه يا ليس ناقصه)؛ چنان‌كه معناي جعل رحمت بر شخص يا گروه، افاضه نعمت وجود يا نعمت وصفي از اوصاف وجودي او خواهد بود (كان تامه يا كان ناقصه). اين واسطه فيض يا غضب بودن، گاهي به عنوان نيايش و درخواست است كه خداي سبحان با هر سببي كه صلاح مي‌داند آن مورد خواسته را انجام نمايد و برآورده كند؛ همانند دعاي نوح سلام اللّه عليه: ﴿ربّ لا تذر علي الأرض من الكافرين ديّاراً﴾ [37] و ديگر ادعيه اولياي الهي كه وسيله نزول رحمت يا حلول غضب شده يا مي‌شود. گاهي به عنوان وساطتِ نفسِ قدسي نيايش كننده كه خود، مظهر اسم جلال يا جمال خواهد بود؛ زيرا همان‌طوري كه ممكن است با دعاي يك ولي از اولياي الهي مرده زنده شود يا زنده بميرد، ممكن است با قداست همان نفس، كسي احياء شود يا كسي مورد اِماته واقع گردد؛ همانند احياي مرده‌ها به قداست حضرت مسيح روح اللّه. [38] چون همه شئون ياد شده از اسماي فعلي خداي سبحان‌اند، نه از اسماي ذاتي حق سبحانه و تعالي و جميع تصرّفات بيان شده به اذن خداي بي‌همتاست، به طوري كه در عين اسناد كارهاي اعجاز يا كرامت به اولياي الهي، سلب اسناد هم صحيح است و در سراسر نظام توحيد افعالي، اين اصلْ حاكم است كه: و ما فعلت إذ فعلت و لكن اللّه فعل، هيچ محذور عقلي در بين نيست تا به عنوان قرينه لُبّي متّصل يا منفصل، اسناد جعل لعنت خدا بر كاذبين را به اهل‌بيت(عليهم‌السلام) «اسناد الي غير ما هو له» بدانيم و چون بحث در كمالات وجودي است، جريان شرور و معاصي و نقايص و مانند آن، از مبحث بيرون است؛ چنان‌كه ﴿كلّ ذلك كان سيّئه عند ربّك مكروهاً﴾ [39] ، و چنان‌كه ﴿ما أصابك من حسنةٍ فمن اللّه و ما أصابك من سيّئةٍ فمن نفسك... ﴾ . [40] خلاصه آنكه گرچه دعا جهت درخواست عذاب و حلول غضب و اجابت آن دعا، خود كرامتي از كرامتهاي والاي صاحبان نفوس قدسيه است كه مستجاب الدعوةااند، ليكن برتر از آن، كرامتي است كه خود انسان شأني از شئون جلاليه حق سبحانه قرار گيرد و به اذن اللّه قومي را مورد غضب قرار دهد و ظاهر آيه كريمه ﴿...ثمّ نبتهل فنجعل... ﴾ [41] همين قسم اخير است. و اما اينكه اين ابتهال و جعل لعنت و عذاب به هر دو طائفه كه در مباهله شركت داشتند، نسبت داده شده و اختصاصي به اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) ندارد، لازم است به اين مطلب عنايت شود كه گاهي تأدّب و تواضع در تعبير ومحاوره، ايجاب مي‌كند كه با جزم به حق بودن خود و قطع به باطل بودن طرف مقابل، اين‌چنين گفته شود كه: ﴿...و إنّا أو إيّاكم لعلي هدي أو في ضلالٍ مبين﴾ ، [42] و در آيه مورد بحث، خداي سبحان به پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) چنين فرمود: ﴿الحقُّ من ربّك فلا تكن من الممترين ٭ فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم... ﴾ [43] ؛ يعني حق از ناحيه پروردگار تو است؛ پس هيچ‌گونه شك و اضطراب و نگراني فكري را به خود راه نده و اگر كسي درباره حق قطعي كه از پروردگارت به تو رسيده است، بعد از علم تو به آن احتجاج كرد،.... بنابراين، هيچ‌گونه احتمالي براي تأثير ابتهال طرف مقابل نخواهد بود؛ چه رسد به اينكه بتوانند لعنت خداي را بر فرد يا گروهي جعل كنند؛ پس تنها طايفه‌اي كه ابتهال و جعل عذاب به اذن اللّه به آنها نسبت داده مي‌شود و اين اسناد هم از قبيل «اِسناد اِلي ما هو له» مي‌باشد، همانا اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) خواهد بود: و كفي بنا عزّاً أن نكون اُمّة لهولاء الائمة السادة. اين، يك نكته راجع به مظهر جلال و شأن تعذيب. نكته ديگري كه در آيه ياد شده مطرح است، آن است كه اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) مظهر جمال و شأن هدايت حق‌اند. بيانش اين است كه صدق و كذب خبري، از اوصاف متقابل خبراند كه اگر چيزي عنوان خبر داشت يا صدق است و يا كذب و اگر چيزي خبر نبود مثلاً مفرد يا جمله انشايي بود، نه صدق خواهد بود و نه كذب. همچنين صادق و يا كاذب بودن از اوصاف متقابل مخبراند كه اگر كسي مخبر نبود، نه صادق است و نه كاذب؛ بنابراين، صادق يا كاذب بودن شخص يا گروه، فرع بر ادعاي او يا دعوت و گزارش خبري اوست و چون در آيه مورد بحث، «كاذبين» جمع، ذكر شده است، لازمه‌اش آن است كه در هر دو طرف مدّعياني وجود داشته باشند كه اگر صادق نبودند و كاذب بودند، مشمول لعنت فعلي حق تعالي قرار گيرند و اگر در بين اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) خصوص پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) مدعي حق بود و دعوت به حقيقت مي‌كرد و سايرين ناظر صحنه مباهله و تماشاگر محفل محاوره بوده‌اند، آنها نه صادق بوده‌اند و نه كاذب؛ زيرا صدق و كذب مخبري، فرع بر اِخبار است و در نتيجه، «كاذبين» مصداق پيدا نمي‌كرد و چون منظور از «كاذبين» دروغگويان مخصوص به مورد مباهله است، نه هر دروغگو، حتماً لازم است كه در هر طرف محاوره و ابتهال، عده‌اي مدّعي حق باشند تا عنوان «كاذبين» مصداق داشته باشد؛ بنابراين، در طرف اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) دعوي حق و دعوت به حقيقت، اختصاصي به پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) نخواهد داشت. [44] آري، رسالت و نبوت و دريافت وحي تشريعي و... مختص به وجود مبارك حضرت ختمي مرتبت است؛ اما ولايت كه بعضي از شئون او ادعاي حقّ و دعوت به حقيقت است، در ساير اهل‌بيت(عليهم‌السلام) نيز وجود دارد كه نمونه آن را در خطبه «قاصعه» ملاحظه مي‌فرماييد: «...و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّي اللّه عليه وآله فقلت: يارسول اللّه! ما هذه الرنّة؟ فقال: هذا الشيطان قد أيس من عبادته؛ إنّك تسمع ما أسمع و تري ما أري إلاّ أنّك لست بنبيٍّ و لكنّك لوزير و إنّك لعلي خيرٍ... ». [45] يعني از چهره ولايت (و نه نبوت)، حقايقي مشهود اهل‌بيت خواهد بود كه هم در مشاهده آنها با پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) سهيم‌اند و هم در دعوا و دعوت نسبت به آنها با آن حضرت مشارك‌اند؛ بنابراين دعوي حق و دعوت به حقيقت و هدايت انسانها با آنكه از شئون جماليه خداي سبحان است، در اهل‌بيت(عليهم‌السلام) ظهور تام نمود و اينان مظهر «هادي» و «داعي» و ديگر اسماي جمالي حق مي‌باشند: و كفي بنا فخراً أن يكون هؤلاء أوليائنا و أئمتنا. همتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام) در همه مراحل جلال و جمال در تمام اين مراحل جلال و جمال، حضرت فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) بوده است و اين‌گونه از كمالها همانطوري‌كه قبلاً بيان شد، كمال نفسي‌اند؛ نه نسبي و عرضي و به منزله فصل مقوّم حقيقت انسان به شمار مي‌روند؛ نه كمال ثانوي و وجود نعتي. تذكر: براي حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) خصيصه‌اي است كه از او به عنوان نفس پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعبير شده است. همتايي حضرت فاطمه با اميرالمؤمنين(عليهما السلام)در کمالات تبصره: هرگونه كمال عملي يا علمي براي اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) به عنوان اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) ثابت شود، مانند همتايي آنان با قرآن كريم حديث ثقلين و همانندي آنها با سفينه نوح كه حركت و سكون آن با نام خدا بود؛ نه با علل و عوامل طبيعي؛ مَثَل أهل بيتي كمثل سفينة نوح و...، حضرت فاطمهٍّ همسان اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مشمول آن مقامهاي منيع خواهد بود. محبوب تر بودن فاطمه وعزيزتر بودن اميرالمؤمنين(عليهماالسلام)نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) چون قلب مطهر پيامبراكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه نه تنها در نشئه مثال و نزول، ميزبان فرشته وحي است: ﴿نزل به الروح الأمين ٭ علي قلبك... ﴾ ، بلكه در نشئه عقل و عروج هم ميهمان لقاي حق است: ﴿ما كذب الفؤاد ما رأي﴾ متيّم به محبّت خداي سبحان مي‌باشد، جز مظاهر جلال و جمال الهي را دوست نخواهد داشت و چون اهل‌بيت(عليهم‌السلام) مظاهر اسماي حسني خداوند سبحان‌اند، محبوب آن حضرت خواهند بود؛ ليكن وقتي اميرالمؤمنين از حضرتش پرسيد: «أيّنا أحب إليك؟ أنا أو هي؟ قال: هي أحبُ إليّ و أنت أعزّ عليّ» [46] ، يعني كدام‌يك از ما نزد شما محبوب‌تريم؛ من يا فاطمه؟ حضرت فرمود: فاطمه محبوب‌تر است و تو عزيزتري؛ زيرا هر كدام به نوبه خودْ مصداق كوثرند كه خداي سبحان به پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) عطا فرمود و كوثر كه عطاي ويژه الهي است، هم محبوب است و هم عزيز. قال رسول‌اللّه ‌ ص: «فاطمة بضعة منّي، يسرّني ما يسرّها و يغضبني ما يغضبها» [47] ؛ اگر انساني مطهّر از هوا و معصوم از هوس نباشد، رضا و غضب او معيار حق و باطل نخواهد بود و ممكن است رضاي او رضاي خداوند سبحان در مقام فعل و غضب او غضب حق تعالي در موطن فعل نباشد؛ ولي اگر انسان كاملي از گزند هوا طاهر و از آسيب‌هوس مصون شد، هرگونه رضا و غضب او معيار تشخيص حق و باطل خواهد بود؛ چون مظهر اسم راضي و غضبان حق تعالي بوده و ميزان اعمال و اوصاف ديگران خواهد شد. عصمت عقل عملي و نظري حضرت فاطمه(عليهاالسلام) چون پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) ميزان اعمال امّت است و رضا و غضب او رضا و غضب خداوند سبحان است، هرگاه حضرت زهرا نيز داراي مقامي باشد كه رضا و غضب او موجب رضا و غضب پيامبر اكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) گردد، معلوم مي‌شود عقل عملي آن بانو همانند عقل نظري‌اش معصوم از باطل مي‌باشد و همتاي اميرالمؤمنين خواهد بود كه آن حضرت نيز ميزان اعمال امّت است و مظهر رضا و سخط خداي سبحان مي‌باشد، زيرا «علي مع الحقّ و الحقّ معه و علي لسانه و الحق يدور حيثما دار علي» [48] و اگر انسان كامل حق مدار شد، تمام اوصاف او نيز بر محور حق تنظيم مي‌شود؛ در نتيجه رضا و غضب او برمدار حقّ خواهد بود كه اين هم به نوبه خود نشانه كامل عصمت است. همتايي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و صديقه كبرا در تبيين معارف الهي گرچه براي بندگان مخلص، مقاماتي است كه ديگران را به آنها راهي نيست، مانند صيانت از گزند وسوسه اهرمن و اِغواي شيطان: ﴿لأغوينّهم أجمعين ٭ إلاّ عبادك منهم المخلَصين﴾ [49] و مانند سلامت از خزي احضار و جلب براي محاسبه: ﴿...فإنّهم لمحضرون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [50] و مانند دريافت پاداش بيش از اندازه عمل: ﴿و ما تجزون إلاّ ما كنتم تعملون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [51] ، ليكن در بين آن مزايا مي‌توان برخي از آنها را به عنوان برجسته‌ترين مقام اهل اخلاص ياد نمود و آن اينكه احدي حق توصيف خداي سبحان را ندارد، مگر مخلصين: ﴿سبحان اللّه عمّا يصفون ٭ إلاّعباد اللّه المخلَصين﴾ . [52] و از اين جهت كه اهل بيت(عليهم‌السلام) از هر تعلّق بلكه تعيّن آزادند و قرب نوافل از مقامات بدوي آنان است، توان توصيف حق سبحانه را دارند؛ چون خود موصوف به زبان واصف، ذات خود را مي‌ستايد: «أنت كما أثنيت علي نفسك» و چون همه آنها از يك ساقي شراب طهور نوشيدند، معارف الهي به صورت يك كوثر سيال در سيره علمي و عملي آنان موج مي‌زند و سرانجام به درياي بيكران احدي مي‌ريزد كه: «...ركبت البحر و انكسر السفينة». ديگران كه محدود انديشند، توان تعريف نامحدود را نخواهند داشت و اينان كه فعلاً و صفة و ذاتاً به مقام شامخ فنا رسيده‌اند، مأذون در توصيف خداي سبحان‌اند و چون در موصوفْ هيچ‌گونه دوگانگي راه ندارد، در توصيفهاي اينان نيز هيچ‌گونه ناسازگاري راه نمي‌يابد. لذا معارف الهي را حضرت فاطمهٍّ طوري تبيين مي‌كند كه همتاي گرانقدرش حضرت علي(عليه‌السلام) تعريف مي‌نمايد كه نمونه‌هايي از آن ذيلاً ياد مي‌شود: 1. نعمتهاي خداوند نامحدود و فوق احصاء است: «الحمدللّه علي ما أنعم... جمّ عن الاحصاء عددها و نأي عن الجزاء أمدها و تفاوت علي الادراك أبدها... ». [53] اين حمد ممتاز در كلام آن بانو، همسان حمد معروف حضرت علي(عليه‌السلام) است كه مي‌فرمايد: «الحمدللّه الذي لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصي نعمائه العادون و لا يؤدي حقّه المجتهدون... » [54] و ريشه هر دو كلام قرآن كريم است: ﴿ و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها... ﴾ . [55] 2. معرفت خداوندي، ميسور حواس نخواهد بود و تعريفش مقدور بنان و بيان نمي‌باشد و قلب را بدان پيوند خواهد بود و عقل را با نور او آشنايي مي‌باشد: «و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شريك له، كلمة جعل الإخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و أنار في التفكر معقولها؛ الممتنع من الأبصار رؤيته و من الألسن صفته و من الأوهام كيفيته» [56] و اين توصيف برجسته، معادل تعريف مشهور حضرت علي(عليه‌السلام) است كه: «...لا تدركه العيون بمشاهدة العيان؛ و لكن تدركه القلوب بحقائق الإيمان... ». [57] تحليل عقلي از خلقت بديع جهان در گفتار فاطمه و علي(عليهماالسلام) 3. آفرينش جهان، نه از ماده ازلي و نه بر مثال و الگوي از پيش ساخته و نه براي نيل به هدف خارج از ذات آفريدگار است؛ كه هريك محذوري عقلي دارد: «ابتدع الأشياء لا من شي ‌ ء كان قبلها و أنشأها بلا احتذاء أمثلة أمتثلها؛ كوّنها بقدرته،... من غير حاجة منه الي تكوينها و لا فائدة له في تصويرها» [58] و اين تحليل عقلي از نظام آفرينش در كلام آن سيده زنان جهان، هماهنگِ تعليلِ عميقِ حضرت علي(عليه‌السلام) است كه: «لا من شي ‌ ء كان، و لا من شي ‌ ء خلق ما كان... ابتدع ما خلق بلا مثال سبق و لا تعب و لا نصب و كل صانع شي ‌ ء فمن شي ‌ ء صنع و اللّه لا من شي ‌ ء صنع... بذلك أصف ربي... ». [59] در اين تعبير الهام يافته از قرآن كريم، هم قدم ذاتي ذات اقدس اللّه بيان شد و هم اين قدم ذاتي از هر چيز ديگر سلب شد و قهراً هر موجودي غير از خداوند سبحان، حادث خواهد بود و هم احتمال ازليت ماده را از بين برد و هم شبهه ارتفاع نقيضين را ابطال كرده و هم به نكات فراوان ديگري اشاره فرمود كه در آن خطبه به طور گسترده مطرح است؛ زيرا با بيان اينكه خداوند از چيزي هستي نيافت: «لا من شي ‌ ء كان»، ازليت ذاتي حضرتش را تفهيم كرد و با بيان اينكه جهان را از چيزي نيافريد، توهّم قدم ذاتي هر موجود ديگري را برطرف نمود: «و لا من شي ‌ ء خلق ما كان»، و با بيان اينكه آفرينش عالم، «لا من شي ‌ ء» است، شبهه ارتفاع دو نقيض را از بين برد. زيرا اساس شبهه، بر اين است كه اگر خداوند جهان را «من شي ‌ ء» خلق كرده باشد، لازمه‌اش ازليت ماده است كه مبدأ قابلي عالم امكان را تشكيل مي‌دهد و اگر عالم را «من لا شي ‌ ء» آفريده باشد، لازمه‌اش آن است كه عدم «لا شي ‌ ء» مبدأ قابلي و به منزله ماده واقع شود؛ و اگر آفرينش نه «من شي ‌ ء» است و نه «من لا شي ‌ ء»، لازمه‌اش ارتفاع نقيضين است. جواب شبهه آن است كه نقيض «من شي ‌ ء»، «من لا شي ‌ ء» نيست تا از ارتفاع هر دو محذوري لازم آيد؛ بلكه نقيض «من شي ‌ ء»، «لا من شي ‌ ء» است؛ نه «من لا شي ‌ ء» و يكي از دو نقيض، صادق است و ديگري كاذب. يعني «خلق من شي ‌ ء» كاذب است؛ ولي «خلق لا من شي ‌ ء» صادق مي‌باشد؛ يعني اصل جهان «مبدع» است و مسبوق به مبدأ قابلي نمي‌باشد و تنها به فاعل استناد دارد. اين نكته بديع كه در سخنان نغز اين دو همتاي معصوم است، همانند ديگر نكات عقلي عميق، مرحوم ثقة الاسلام كليني را بر آن داشته كه بعد از نقل خطبه ياد شده، چنين بگويد: «... و هذه الخطبة من مشهورات خطبه(عليه‌السلام)... و هي كافية لمن طلب علم التوحيد إذا تدبرها و فهم ما فيها؛ فلو اجتمع ألسنة الجنّ والإنس ليس فيها لسان نبي علي أن يبيّنوا التوحيد بمثل ما أتي به بأبي و اُمّي ما قدروا عليه و لولا إبانته(عليه‌السلام) ما علم الناس كيف يسلكون سبيل التوحيد، ألا ترون الي قوله: «لا من شي ‌ ء كان و لا من شي ‌ ء خلق ما كان... ». [60] به منظور حق شناسي از دقت نظر مؤلف كتاب قيِّم كافي، مرحوم محقق داماد(قدس‌سره) در شرح اصول كافي چنين فرمود: «...فقد بان و ظهر ان شيخنا الأفخم أبا جعفر الكلينيِ قد قوّم الفحص و دقق و سلك الصراط السوي في تفسير كلامه(عليه‌السلام) حشره اللّه تعالي في عصبة أئمته الطاهرين... ». [61] مرحوم صدر المتألهين، ضمن بزرگداشت مقام منيع كليني ‌ قدس اللّه نفسه الزكية در توضيح كلام مؤلف چنين فرموده: «...و ليس فيها لسان نبي (الخ) أي من أعاظم الأنبياء كنوح و ابراهيم و إدريس و شيث و داود و موسي و عيسي و محمدصلّي اللّه عليه وآله و عليهم اجمعين»؛ يعني مراد مرحوم كليني لابد اين است كه اگر جن و انس جمع شود و بزرگان انبياء در آنها نباشد،گرچه ديگر انبياء الهي در ميان آنان باشد، توان تبيين چنين توحيدي را ندارند؛ آنگاه با بيان اجمالي و تفصيلي بلنداي مقام آن انسان كامل، حضرت علي(عليه‌السلام) را ترسيم كرده و سلسله ءعلوم و علماء را به ساحت قدس آن حضرت مرتبط نمود. [62] 4. ضرورت معاد، تأثير بسزايي در تهذيب نفوس داشته، عده‌اي بر اساس شوق به بهشت و گروهي به استناد هراس از دوزخ، دستورات الهي را امتثال و از عصيان آن برحذرند: «ثم جعل الثواب علي طاعته و وضع العقاب علي معصيته؛ ذيادة لعباده عن نقمته و حياشة لهم إلي جنّته» [63] و اين بيان رسا در ضرورت قيامت، همسان بيان اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در حتمي بودن معاد است كه با تعبيرهاي گوناگون و حفظ درجات بي‌شمار آن از آن حضرت رسيده است: «...كفي بالجنّة ثواباً و نوالاً و كفي بالنار عقاباً و وبالاً! و كفي باللّه منتقماً و نصيراً! و كفي بالكتاب حجيباً و خصيماً». [64] 5. درباره ضرورت وحي و رسالت و گزينش پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) قبل از انتصاب به نبوت، به منظور اتمام فرمان الهي و امضاي حكم خداوندي، چنين مي‌فرمايد: «...و أشهد أن أبي محمداً عبده و رسوله اختاره قبل أن أرسله،... و اصطفاه قبل أن أبتعثه؛ إذ الخلائق بالغيب مكنونة... ابتعثه اللّه إتماماً لأمره و عزيمة علي أمضاء حكمه، و انفاذاً لمقادير رحمته؛ فرأي الاُمم فرقاً في أديانها، عكّفاً علي نيرانها، عابدة لأوثانها، منكرة للّه مع عرفانها؛ فأنار اللّه بأبي محمد ظُلَمها... » [65] ؛ مردم در اديان باطل به چند گروه منشعب شده بودند و در برابر آتش دينهاي انحرافي، خواه در آتشكده خواه در بتكده عكوف و خضوع بندگي داشتند و خداوند سبحان را با آشنايي فطريشان انكار مي‌كردند و خداوند به وسيله پدرم حضرت محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) همه آن تاريكيها را روشن نمود.... اين سبك متين در ضرورت رسالت، هموزن بيان متقن حضرت علي(عليه‌السلام) درباره اهميت وحي و ره‌توشه نبوت است: «...إلي أن بعث اللّه سبحانه، محمداً رسول اللّه ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) لإنجاز عدته و إتمام نبوّته... و أهل الأرض يومئذ ملل متفرقة و أهواء منتشرة و طرائق متشتّة بين مشبّه للّه بخلقه أو ملحد في اسمه أو مشيراً الي غيره فهداهم به من الضلالة و أنقذهم بمكانه من الجهالة... »، [66] و همچنين درباره قرآن كريم و هدايتهاي روشنگرانه اآن، بيان مشترك و متشابهي در كلمات اين دو همتاي معصوم يافت مي‌شود. 6. راجع به اسرار فرايض و حكمتهاي فراوان احكام الهي، آن حضرت چنين فرمود: « ...فجعل اللّه الإيمان تطهيراً لكم من الشرك و الصلاة تنزيهاً لكم عن الكبر و الزكاة تزكية للنفس و نماءً في الرزق و الصيام تثبيتاً للاخلاص و الحج تشييداً للدين و العدل تنسيقاً للقلوب و طاعتنا نظاماً للملة و إمامتنا أماناً من الفُرقة و الجهاد عزاً للإسلام و الصبر معونة علي استيجاب الأجر و الأمر بالمعروف مصلحة للعامة و برّ الوالدين وقاية من السخط و صلة الأرحام منسأة في العمر و منماة للعدد و القصاص حقناً للدماء و الوفاء بالنذر تعريضاً للمغفرة... و حرّم اللّه الشرك إخلاصاً له بالربوبية... ». [67] همين اسرار آموزنده عبادات را در بسياري از كلمات حكيمانه اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مي‌يابيم مانند خطبه‌اي كه در اركان دين انشاء فرموده‌اند [68] و همچنين بياناتي كه درباره اصل امامت و رهبري اهل‌بيت(عليه‌السلام) فرموده است [69] : «...و هم دعائم الإسلام و ولائج الإعتصام؛ بهم عاد الحقّ الي نصابه و انزاح الباطل عن مقامه و انقطع لسانه عن منبته». [70] 7. پيرامون ستم ستيزي و مبارزه با باطل و استرداد حق مهضوم، پرخاشگري مشتركي در بيان اين دو همتاي مطهر و معصوم يافت مي‌شود كه سراسر خطبه آن حضرت و همچنين بسياري از خطابه و نامه‌هاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) شاهد گوياي آن است و بر اساس اين خطبه‌ها، اگر نظامي حامي حق محرومين نباشد، حكومت آن حكومت جاهليت است؛ گرچه به نام اسلام باشد: «تزعمون أن لا إرث لنا؛ أفحكم الجاهلية تبغون و من أحسن من اللّه حكماً لقومٍ يوقنون؟ أفلا تعلمون؟! بلي قد تجلّي لكم كالشمس الضاحية أنّي إبنته ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) أيها المسلمون... » [71] ؛ «أو أصبر علي طخْيةٍ عمياء... أري تراثي نهباً... ». [72] مسلمان آزاده، سنت فرسوده ستم پذيري فرومايگان را در تحت رهبري اهل بيت عزّت و كرامتْ محو مي‌نمايد؛ چون ستم را جز انسان خوار نمي‌پذيرد: «...لا يمنع الضيم الذليل» [73] ، و سيره پايدار ستم ستيزي آزادگان را در پرتو قيادت اهل بيت حريت و شجاعت تثبيت مي‌كند: «...و طاعتنا نظاماً للملة و امامتنا أماناً للفرقة» [74] ؛ «...حتي إذا دارت بنا رحي الاسلام»؛ [75] «و إنّه ليعلم أن محلي منها محلّ القطب من الرّحي». [76] همساني سيره علمي و عملي حضرت علي و فاطمه(عليهماالسلام) 8. همان‌طوري كه سيره علمي اين دو همتاي معصوم(عليهماالسلام) همسان بود، سيره عملي اين دو نيز همانند بوده است. گستره اين بحث را كتابهاي مبسوط به عهده دارند و تمام جزئيات زهد و قناعت و صبر و ايثار و توكل و تسليم و در پايان، تفويض محض اين دو انسان كامل، در آنها مضبوط است و در اين رساله كوتاه فقط به نيايش مشترك اين دو عنصر آسماني اشاره مي‌شود. گرچه دعا سپر و سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمانها و زمين است [77] و شفاي هر درد است [78] و زمينه مساعدي براي اجابت مي‌باشد: «...الدعاء كهف الإجابة كما أن السحاب كهف المطر» [79] ، ليكن بهترين دعا آن است كه از دل پاك و قلب پارسا و خالص صادر شده باشد [80] و مطلوب خواسته آن، كمال انقطاع به سوي كمال محض باشد: «...الهي هب لي كمال الإنقطاع إليك و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك؛ حتي تخرق أبصار القلوب، حجب النور؛ فتصل إلي معدن العظمة و تصير أرواحنا معلقة بعزّ قدسك... ». [81] براي اينكه انسان شايسته نداي حق و لايق لحاظ خداوند شود تا از آن ندا و اين لحاظ شائقانه مدهوش شود: «...واجعلني ممن ناديته فأجابك و لاحظته فصعق لجلائك» [82] و تنها او را بشناسد و از غير او پرهيز كند: «...فأكون لك عارفاً و عن سواك منحرفاً» [83] ، راهي جز فناي از خودبيني نيست؛ بلكه فناي از غيربيني، تنها راه خدابيني است: «عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم [84] و آن كه جمال محض را مشاهده كرد، مدهوش شد و دم بر نياورد: «...فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها» [85] و نشانه قرب كامل به خداوند سبحان، احساس ذلت و بندگي خالص در آستانه آن حضرت است. لذا وقتي از حضرت علي بن محمد الهادي(عليهماالسلام) سؤال شد كه چگونه از ارتحال حضرت ابي‌جعفر امام نهم(عليه‌السلام) آگاه شديد؟ فرمود: چون ذلتي براي خدا در نفس من پيدا مي‌شود كه بي‌سابقه بود: «لأنه تداخلني ذلّة للّه لم أكن أعرفها» [86] و همراه با اين احساس ذلت و بندگي خاص، تصدي مقام امامت به او الهام مي‌شود. وقتي از حضرت امام رضا (عليه‌السلام) سؤال شد: امام كِي مي‌فهمد كه به مقام شامخ امامت رسيده است؟ آيا لحظه ارتحال امام سابق يا لحظه وصول خبر ارتحال آن حضرت؟ مثل آنكه حضرت امام كاظم(عليه‌السلام) در بغداد رحلت نمودند و شما در مدينه بوديد امام رضا(عليه‌السلام) فرمود: در همان لحظه ارتحال امام قبل، امام لاحق مي‌فهمد كه به مقام امامت رسيده است. سؤال شد: به چه چيز مي‌فهمد؟ فرمود با الهام الهي: ...قال: «يلهمه اللّه». [87] مطالب ياد شده پيرامون نيايش و شرايط استجابت و... در بسياري از ادعيه اين دو همتاي در عبادت و دعا يافت مي‌شود و چون مُهره مهم جريان نيايش احساس فروتني در مقابل ساحت قدس خداوند است و اين نعمت نيز همانند ديگر نعمتهاي الهي از مبدأ هستي است: ﴿و ما بكم من نعمة فمن اللّه﴾ [88] ، لذا صدّيقه كبراٍّ در اين فضيلت هم همسان همسرش چنين مي‌گويد: «...اللّهم ذلل نفسي في نفسي و عظم شأنك في نفسي و ألهمني طاعتك و العمل بما يرضيك و التجنب لما يسخطك يا أرحم الراحمين». [89] چون خودبيني حجاب است، اين پرده پندار با احساس ذلت در برابر خداوند سبحان برداشته مي‌شود؛ آنگاه جمال عظمت خداوندي ظهور مي‌كند؛ در اين حال انسان متواضع، اعتلاي شأن الهي را در جان خود مشاهده مي‌نمايد؛ سپس به امتثال دستورات خدايي مبادرت مي‌ورزد و آنچه مايه رضاي حضرت باري است، انجام مي‌دهد و از آنچه موجب سخط خداوندي است، اجتناب مي‌كند. در پايان، بعضي از فرازهاي دعاي صديقه كبرا كه همانند نيايش همتاي معصومش حضرت علي(عليه‌السلام) [90] بعد از نماز ظهر خوانده مي‌شد، تبركاً و جهت حسن ختام نقل مي‌شود: «سبحان ذي العزّ الشامخ... و الحمدللّه الذي بنعمته بلغت ما بلغت من العلم به و العمل له و الرغبة اليه و الطاعة لأمره و الحمدللّه الذي لم يجعلني جاحداً لشي ‌ ء من كتابه و لا متحيراً في شي ‌ ء من أمره و الحمدللّه الذي هداني لدينه و لم يجعلني أعبد شيئاً غيره». بلنداي اين ثنا در پرتو علم به خدا و عمل براي او و رغبت به سوي او و امتثال فرمان او روشن مي‌شود؛ به ويژه آنكه هرگونه تردد از ساحت قدس اين عبد صالح، همانند انكار به دور است و مهم‌تر از همه، توحيد ناب آن حضرت است كه با نفي هر معبودي كه غير از ذات اقدس خداوند باشد، همراه است: «...لم يجعلني أعبد شيئاً غيره». و چون نكره در سياق نفي مفيد عموم است، هيچ امري غير از ذات حقْ معبود او نيست؛ يعني ثمره تحليل عبادي آن حضرت نفي هراس از دوزخ و اشتياق به بهشت است؛ بلكه تنها معبود او حق سبحانه و تعالي است: «فابعث معي يا رب نوراً من رحمتك يسعي بين يدي و عن يميني تؤمنني به و تربط به علي قلبي... و تحلّني الدرجة العليا من جنتك و ترزقني به مرافقة محمد النبي ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) عبدك و رسولك في أعلي الجنة درجة و أبلغها فضيلة و أبرّها عطية و أرفعها نفسة؛ مع الذين أنعمت عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن أُولئك رفيقاً... و اخْتم لي بالسعادة... برحمتك يا أرحم الراحمين». [91] نام گذاري فاطمه از سوي خدا اكنون كه با تحليل كتاب و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) گوشه‌اي از كمال وجودي اين سيده زنان جهان ترسيم شد، مي‌توان به راز نامگذاري آن حضرت به «فاطمه» توجه نمود كه حضرت امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: هنگام تولد آن بانوٍّ خداوند فرشته‌اي را با وحي سبب قرار داد كه پيامبراكرم ‌ (صلّي الله عليه وآله وسلّم) آن حضرت را به نام «فاطمه» بنامد. فاطمه يعني جداي از جهل و غفلت سپس فرمود: من تو را به علم، «فطم» نمودم و امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: سوگند به خدا! خداوند او را با علم، فطم نمود [92] ؛ يعني از هر جهل و غفلتي جدا نمود؛ چنان‌كه رضاع او نيز با علم و معرفت شروع شد. و السلام عليها يوم ولدت و يوم استشهدت و يوم تبعث حياً؛ اللّهم اهل بيت الوحي كما نحب فاجعلنا كما يحبون!   [1]  ـ كافي، ج 1، كتاب الحجة، باب مولد الزهراءٍّ، ص 461. [2]  ـ سوره شوري، آيه 11. [3]  ـ سوره توحيد، آيه 4. [4]  ـ سوره نجم، آيات 8 ـ 11. [5]  ـ سوره صافات، آيه 164. [6]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1، ص 22. [7]  ـ همان. [8]  ـ مصباح الانس، ص 13 ـ 14. [9]  ـ تمهيد القواعد، ص 188. [10]  ـ الميزان، ج 1، ص 13. [11]  ـ كافي، كتاب الحجة، باب جامع في فضل الإمام (از حضرت امام رضا(عليه‌السلام))، ص 201. [12]  ـ نهج البلاغه، حكمت 81. [13]  ـ سوره مؤمنون، آيه 101. [14]  ـ سوره مريم، آيات 2، 16، 41، 51، 54 و 56. [15]  ـ سوره احزاب، آيه 33. [16]  ـ سوره يس، آيه 82. [17]  ـ سوره مائده، آيه 6. [18]  ـ سوره توبه، آيه 103. [19]  ـ سوره مائده، آيه 41. [20]  ـ سوره انفال، آيه 11. [21]  ـ سوره يونس، آيه 100. [22]  ـ سوره انعام، آيه 125. [23]  ـ سوره يوسف، آيه 24. [24]  ـ تفسير كبير، ج 25، ص 210، ذيل آيه تطهير. [25]  ـ سوره نمل، آيه87. [26]  ـ سوره انبياء، آيات 101 ـ 103. [27]  ـ نهج البلاغه، خطبه 183. [28]  ـ سوره واقعه، آيات 77 ـ 79. [29]  ـ كافي، ج 2، باب فضل حامل القرآن، ص 606. [30]  ـ سوره زخرف، آيات 3 ـ 4. [31]  ـ پايان فصل چهارم مفتاح غيب الجمع و الوجود. [32]  ـ سوره انسان، آيه 21. [33]  ـ مجمع البيان، ج 10، ص 623. [34]  ـ تفسير كبير، ج 30، ص 254. [35]  ـ تفسير ابي السعود، ج 5، ص 804. [36]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 61. [37]  ـ سوره نوح، آيه 26. [38]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 49. [39]  ـ سوره اسراء، آيه 38. [40]  ـ سوره نساء، آيه 79. [41]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 61. [42]  ـ سوره سبأ، آيه 24. [43]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 60 ـ 61. [44]  ـ الميزان، ج 3، ص 259 ـ 261. [45]  ـ نهج البلاغه، خطبه 192. [46]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، و خصائص، نسائي، ص 37. [47]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، به نقل از ابوالفرج اصفهاني در اغاني. [48]  ـ الغدير، ج 3، ص 178، به نقل از مناقب مردويه. [49]  ـ سوره حجر، آيات 39 ـ 40. [50]  ـ سوره صافات، آيات 127 ـ 128. [51]  ـ سوره صافات، آيات 39 ـ 40. [52]  ـ سوره صافات، آيات 159 ـ 160. [53]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255. [54]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [55]  ـ سوره نحل، آيه 18. [56]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255. [57]  ـ نهج البلاغه، خطبه 179. [58]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255. [59]  ـ كافي، باب جوامع التوحيد، حديث 1، ص 134 ـ 136. [60]  ـ اصول كافي، ج 1، باب جوامع التوحيد، ص 136. [61]  ـ شرح اصول كافي (محقق دامادِ)، ص 330. [62]  ـ شرح اصول كافي (ملا صدراِ)، ص 342. [63]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 256. [64]  ـ نهج البلاغه، خطبه 83. [65]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 256. [66]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1. [67]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 258. [68]  ـ نهج البلاغه، خطبه 110. [69]  ـ نهج البلاغه، خطبه‌هاي 2 و 3 و 4 و 87 و 93 و... [70]  ـ همان، خطبه 239. [71]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 267. [72]  ـ نهج البلاغه، خطبه 3. [73]  ـ همان، خطبه 29. [74]  ـ احتجاج، ج 1، ص 258. [75]  ـ همان، ص 271. [76]  ـ نهج البلاغه، خطبه 3. [77]  ـ كافي، ج 2، باب «ان الدعاء سلاح المؤمن»، ص 468. [78]  ـ همان، باب «ان الدعاء شفاء من كل داء»، ص 470. [79]  ـ همان، باب «ان من دعا اُستجيب له»، ص 471. [80]  ـ همان، باب «ان الدعاء سلاح المؤمن»، ص 468. [81]  ـ مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه. [82]  ـ همان. [83]  ـ همان. [84]  ـ نهج البلاغه، خطبه 193. [85]  ـ همان، خطبه 193. [86]  ـ كافي، ج 1، باب «ان الامام متي يعلم انّ‌لأمر قد صار اليه»، ص 381. [87]  ـ كافي، ج 1، باب «ان الامام متي يعلم ان الامر قد صار اليه»، ص 381. [88]  ـ سوره نحل، آيه 53. [89]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 323، به نقل از مهج الدعوات. [90]  ـ بحار الأنوار، ج 83، ص 64، به نقل از فلاح السائل درباره دعاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام). [91]  ـ بحار الانوار، ج 83، ص 66 ـ 68، به نقل از فلاح السائل درباره دعاي صديقه كبرا«سلام اللّه عليها». [92]  ـ كافي، ج 1، باب «مولد الزهراءٍّ»، ص 460.

بسم الله الرحمن الرحيم

 

قال مولينا جعفر بن محمد الصادق: «لولا أن اللّه تبارك و تعالي خلقَ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) لفاطمةٍّ ما كان لها كفو علي ظهر الأرض مِن آدمَ و مَنْ دونه».[1]

1. گرچه هر موجودي به نوبه خودْ مظهر اسمي از اسماء حسناي خداوند سبحان مي‌باشد و از آن جهتْ همانند ندارد، زيرا تكراري در نظام هستي نيست، لكن مظاهر جزئي، چون كثرت آنها آشكار و وحدت آنان نهان است، جهات مشتركي را مي‌توان در آنها يافت كه آنان را همگنان سازد.

هرچه هستي چيزي محدودتر باشد، همتاهاي فراواني خواهد داشت و هرچه هستي چيزي وسيع‌تر باشد، همانندهاي كمتري خواهد داشت تا به هستي محض برسد كه نه همانند خواهد داشت: ﴿ليس كمثله شيء﴾[2] و نه همتائي براي آن وجود صرف فرض مي‌شود: ﴿و لم يكن له كفواً أحد﴾.[3]

در قلمرو امكان، مظهر آن نام برتر (اسم اعظم)، وجود مبارك پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است كه اَحدي در محدوده امكان همانند او نيست؛ زيرا مظهر تام خداي بي‌همتا را همتا نخواهد بود: ﴿ثمّ دنا فتدلّي ٭ فكان قاب قوسين أو أدني ٭ فأوحي إلي عبده ما أوحي ٭ ما كذب الفؤاد ما رأي﴾ [4] و اگر ممكن در برابر وجود مبارك ختمي مرتبت قرار گيرد، ما دون او خواهد بود؛ نه همسان او؛ زيرا تحت لواي حمد او واقع شده و به شفاعت كبراي او نيازمند است و اگر موطني فرض شود كه ديگر انوار طاهره با حضرتش متحد باشند، باز سخن از همتايي نخواهد بود؛ زيرا در آن موطن، كثرتي نيست تا كلام از برابري يا برتري به ميان آيد؛ بنابراين، براي وجود مبارك پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) همتايي در پهنه امكان نمي‌باشد؛ خواه به عنوان سالبه به انتفاء محمول، چنان‌كه در فرض اوّل بيان شد و خواه به عنوان سالبه به انتفاء موضوع، چنان‌كه در فرض دوم اشاره شد.

هرگونه همساني در بخش موجودهاي مجرد يافت شود، راجع به اوصاف خارج از ذات آنهاست و هرگونه تمايز بي‌همتايي در آنها يافت شود، راجع به درون ذات آنهاست: ﴿ما منّا إلاّ له مقامٌ معلوم﴾ [5] و مراد از مقام معلوم كه همانند ندارد، هويت وجودي آنهاست؛ نه ماهيت مفهومي آنان كه شركت در آنها، نه نقصي براي موجود كامل و نه فضيلتي براي موجود ناقص محسوب خواهد شد.

2. اساس كمال هر چيزي، هستي همان شيء است كه حقيقت او را تشكيل مي‌دهد؛ نه چيزهايي بيرون از آن؛ همانند امور ماهوي يا مفهومي كه خود سهمي از حقيقت اصيل ندارند و حصول آنها در اذهان است و نيل نيروهاي ادراكي نسبت به آنها سهل مي‌باشد.

هرچه هستي چيزي ضعيف‌تر باشد، ادراك شهودي آن آسان‌تر است و هرچه هستي چيزي قوي‌تر باشد، نيل حضوري در آن دشوارتر خواهد بود تا برسد به هستي محض كه نه ادراك حصولي حكيم بحّاث را به آن مقام منيع راه است: «لا يدركه بعد الهمم»،[6] و نه ادراك حضوري عارف غوّاص را به عمق آن بحر بي‌كران، مجال مي‌باشد: «لا يناله غوص الفطن».[7]

لذا در عرفان نظري مسئله‌اي كه موضوع او هويت مطلقه و مقام لا تعين (همان مقام ذات) باشد، وجود ندارد.[8] گرچه ادراك مظاهر آن هستي محض، نه تنها براي عقل ميسور است، كه حسّ نيز از نيل به آنها محروم نيست، ولي ادراك ذات اقدس آن وجود صرف، نه تنها ميسور حس نيست كه مقدور عقل هم نخواهد بود: «و العقل كالحس قاصر عن الوصول إلي سرادق جلاله».[9]

آري، اصل علم به ذات اقدس و نه اكتناه به آن، بديهي هر موجودي است كه ادراكي دارد؛ زيرا او قبل از ادراك خود و لوازم ذاتي خود و حتي قبل از ادراك آگاهي خود، ذات آن هستي محض را ادراك مي‌نمايد؛ لذا وحي آسماني، اصل آگاهي به آن ذات اقدس را فطري دانسته و درباره آن سخن نمي‌گويد: «... و اما الذات فستطلع ان القرآن يراه غنياً عن البيان».[10]

در منطقه امكان شناخت حصولي يا حضوري، موجودي دشوارتر از شناخت وجود مبارك ختمي مرتبت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و انوار طاهره اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) نمي‌باشد: «...الإمام واحد دهره؛ لا يدانيه أحدٌ و لا يعادله عالم و لا يوجد منه بدل و لا له مثلٌ و لا نظير... و هو بحيث النجم من يد المتناولين و وصف الواصفين؛ فأين الإختيار من هذا؟! و أين العقول عن هذا... ».[11]

3. گرچه كمال هر چيزي به هستي همان چيز است، نه امور مفهومي يا ماهوي آن، ولي معيار كمال هر چيزي همانا هستي اوّلي و ذاتي شيء است؛ نه هستي مادي ثانوي و عرضي آن؛ زيرا حقيقت هر چيزي را صورت نوعيه او ترسيم مي‌كند كه حاكي نحوه هستي اوست؛ نه اوصاف بيروني او كه ترجمان نحوه ارتباط او به خارج از حقيقت او مي‌باشد و كمال ذاتي انسان كه همان هستي آگاه و فعال است، به نحوه انديشه‌هاي صحيح است كه از مبادي عاليه دريافت مي‌كند و به نحوه نيت و اراده تدبير بدن و جهان طبيعت است كه همان عقل نظري و عقل عملي او را تشكيل مي‌دهند.

حقيقت انسان از لحاظ علم، همان انديشه ناب خواهد بود و از لحاظ عمل، همان نيت خالص و كمياب مي‌باشد كه در جهان آخرت به صورت آن علم كامل و اين اراده خالص محشور خواهد شد و ديگر روابط و پيوندهاي عَرَضي را به حريم حقيقت انسان، راهي نيست: «...قيمة كل امرء ما يحسنه»،[12] و همان‌طوري كه در واقعيت آغازين انسان تأثيري ندارند، در ظهور حقيقت او، در انجام و پايان او هم سهمي نخواهند داشت: ﴿...فلا أنساب بينهم﴾.[13]

مشروط نبودن مقام ولايت به مرد يا زن بودن

چون حقيقت انسان را روح مجرد او تأمين مي‌نمايد و بدن در تمام مراحلْ تابع آن است و موجود مجرد نيز منزّه از پديده‌هاي ذكورت و انوثت است، لذا هيچ كمالي از كمالات وجودي براي انسان، نه مشروط به مذكر بودن اوست و نه ممنوع به مؤنث بودن او خواهد بود و از اين جهت، كمال حقيقي كه همان مقام شامخ ولايت است، نصيب هر انسان مطهر واجد شرايط خواهد شد.

آري، مناصب اجرايي به حسب نظام احسن، بين زن و مرد توزيع و هركدام به وظيفه خاصْ راهنمايي شده‌اند، لذا نام مريم در رديف ديگر اولياي الهي قرار دارد: ﴿...ذكر رحمت ربّك عبده زكريّا﴾؛ ﴿و اذكر في الكتاب مريم... ﴾؛ ﴿و اذكر في الكتاب إبراهيم... ﴾؛ ﴿و اذكر في الكتاب موسي... ﴾؛ ﴿و اذكر في الكتاب إسمعيل... ﴾؛ ﴿...و اذكر في الكتاب إدريس﴾ [14]، و سرّش همان‌طوري كه اشاره شد، آن است كه كمال حقيقي انسان از آن روح مجرد اوست كه از قيد ذكورت و انوثت رهاست؛ چنان‌كه از بند نژاد سفيد و سياه آزاد و از حيطه زبان و زمان و اقليم و ديگر پديده‌هاي مادي، بيرون است.

سيده زنان بودن حضرت فاطمه بر اثر کمال ذاتي او

4. اگر حضرت فاطمهٍّ سيده زنان جهانيان است و غير از حضرت علي(عليه‌السلام) احدي همتاي او نمي‌باشد، تنها به لحاظ كمال وجودي آن بانوست؛ نه به لحاظ پيوندهاي اعتباري او؛ زيرا ربط قراردادي، مايه كمال اعتباري است؛ نه حقيقي و تنها كمال ذاتي و هستي است كه پايه هرگونه كمالهاي حقيقي خواهد بود؛ لذا نبايد كمال آن صديقه كبرا را در اضافات عرضي او بررسي كرد.

زيرا ديگران نيز در آن پيوندهاي عرضي با او برابر يا از او برترند، زيرا فرزندي پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) منحصر در او نيست و همسري اميرالمؤمنين ويژه او نبود؛ كه ديگران نيز فرزند نبي‌اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و همسر حضرت علي(عليه‌السلام) بوده‌اند و در اين اضافات با او برابرند؛ و همچنين مادري امامان معصوم مخصوص آن حضرت نيست كه فاطمه بنت اسد در مادري امامان معصوم(عليهم‌السلام) از او برتر است؛ زيرا اگر آن حضرت مادر يازده امام معصوم است، اين بانو نيز مادر دوازده امام معصوم مي‌باشد؛ ولي هرگز به مقام منيع حضرت زهراٍّ نمي‌رسد و چون هستي اين‌گونه از اضافات اعتباري به هستي ذاتي و مستقل تكيه دارد، اگر تكيه‌گاه آنها يك هستي كامل باشد، شكوفايي اين‌گونه از اوصاف عرضي بيشتر خواهد شد.

خلاصه آنكه شناختِ حدّي يك انسانِ متعالي، همانا معرفت هستي اوست، و آگاهي از اوصاف عرضي او كه به منزله شناخت رسمي و يا احياناً شناخت اسمي مي‌باشد، چندان عميق و معتبر نخواهد بود.

ثقلين، ترجمان هستي حضرت فاطمه

5. بهترين روش شناخت حضرت فاطمهٍّ تحليل ثقلين، يعني قرآن كريم و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) مي‌باشد كه هيچ عاملي بهتر از اين دو وزنه وزين، ترجمان هستي آن ذات مقدّسه نمي‌باشد.

آيه تطهير

﴿إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً﴾ [15]؛ اراده‌اي كه در اين آيه كريمه به خداي سبحان نسبت داده شده، اراده تكويني است كه هرگز از مراد تخلّف نخواهد داشت: ﴿إنّما أمره إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون﴾ [16] و امتياز اراده از مراد، همان تغاير ايجاد و وجود است كه با تمايز در نسبت و اعتبار از يك‌ديگر ممتاز مي‌باشند.

سرّ ضرورت تحقق مراد در اراده تكويني، آن است كه در نشأه ملكوتي اشياء تزاحم و برخورد وجود ندارند، لذا به مجرد اراده ﴿كن﴾، مراد ﴿فيكون﴾ متحقق مي‌شود و ذكر حرف ﴿فاء﴾ در ﴿فيكون﴾ براي بيان ترتّب وجودي است؛ نه انفكاك زماني و مانند آن.

جهت تكويني بودن اراده در آيه فوق، اين است كه اراده خداوند به فعل خودش تعلق گرفته؛ نه به فعل غير و نه به سبب شيء ديگر؛ زيرا اراده خداوند به طهارت انسانها از راه امتثال تكاليف، اراده تشريعي است كه تخلّف آن از مراد محذوري ندارد.

زيرا معناي اراده تشريعي، آن است كه خداوند سبحان اراده جعل قانون مي‌كند كه در حقيقت «ارادة التشريع» است و به نوبه خود، يك اراده تكويني است؛ لذا قانون كه مراد است حتماً جعل خواهد شد و تخلّف در تشريع و جعل او راه ندارد؛ يعني به مجرد اراده قانونگذاري، قانون به عنوان يك امر ديني جعل مي‌شود.

معناي جعل قانون، آن است كه بين اراده قانونگذاري و بين تحقق آن شيء در خارج، اراده انسان مختار، فاصله است كه يا با حسن اختيار خود انجام مي‌دهد و يا با سوء اختيار خود آن را ترك مي‌كند؛ بر خلاف اراده تكويني كه مستقيماً به مراد خارجي تعلق مي‌گيرد كه عين فعل خداست و تخلّف پذير نخواهد بود.

بنابراين فرق آيه فوق با آيه ﴿و لكن يريد ليطهّركم و ليتمّ نعمته عليكم لعلّكم تشكرون﴾ [17] روشن مي‌باشد؛ زيرا در اين آيه، خداي سبحان اقسام سه‌گانه طهارت (وضو و غسل وتيمم) را تشريح فرموده، تا انسان مختار با اراده خود، تكاليف ياد شده را امتثال نمايد و از اين راه، طاهر گردد.

گرچه در تيمّمْ گردآلود و غبارين خواهد شد، ولي از هرگونه غرور و خودخواهي و هواپرستي تطهير مي‌شود؛ چنان‌كه در آيه ﴿خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم و تزكّيهم بها﴾ [18] پرداخت زكات كه يك عمل عبادي و اختياري است، سبب تطهير و تزكيه شناخته شده است.

پس اگر خداوند سبحان اراده تطهير و تزكيه انسانها را از راه تكليف به خودش نسبت مي‌دهد، همانا اراده تشريعي است و نه تكويني؛ لذا نه با تخلّف مرادْ منافاتي دارد و نه با اراده تكويني خدا به عدم تطهير دلهاي تبهكارانْ مخالف است و نه با جعل رجس و پليدي بر متمرّدان بي‌ايمان منافات دارد؛ زيرا نه اراده تشريعي به طهارت، نقيض عدم اراده تكويني به طهارت است و نه ضد اراده تكويني به جعل رجس و پليدي مي‌باشد؛ لذا در عين آنكه با اراده تشريعي نسبت به همه مكلفين فرمود: ﴿...يريد ليطهّركم... ﴾ با اراده تكويني نسبت به متمردان از دستورات الهي و شتابزدگان به سوي كفر و ... فرمود: ﴿...أُولئك الذين لم يُرد اللّه أن يطهّر قلوبهم... ﴾ [19] و در حالي كه با اراده تشريعي فرمود: ﴿...ويذهب عنكم رجز الشيطان﴾ [20] با اراده تكويني نسبت به نابخردان چنين فرمود: ﴿و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون﴾ [21]؛ ﴿كذلك يجعل اللّه الرجس علي الذين لايؤمنون﴾.[22]

خلاصه آنكه خداي سبحان با اراده تكويني تخلف ناپذير خود، موهبت طهارت از هرگونه رجس را خواه در انديشه‌هاي عقل نظري و خواه در نيّت و اراده‌هاي عقل عملي، به اهل‌بيت عصمت اعطاء فرمود و به مقتضاي حصر، اين تطهير تكويني را تنها به آن ذوات طاهره اختصاص داد و فقط براي آنان اراده نمود.

به مقتضاي استمرار مستفاد از تعبير به فعل مضارع ﴿يريد﴾، منظور همان دفع هرگونه رجس است؛ نه رفع آن؛ كه اگر لحظه‌اي پليدي گناه به حرم امن آن ذوات پاك راه يابد، با دوام و استمرار فيض «اذهاب رجس» و تطهير از هر «ناپاكي» سازگار نخواهد بود.

چون از هجوم هرگونه گناه جلوگيري به عمل مي‌آيد و هيچ ناپاكي را به مقام قداست آن پاكان الهي راه نيست، معلوم مي‌شود كه خطور انجام كار ناصواب را در دلهاي متيّم آنان گذري نمي‌باشد؛ زيرا تعبير آيه كريمه اين نيست كه اهل‌بيت(عليهم‌السلام) را از رجس دور مي‌دارم كه با ميل دروني آنان سازگار باشد، بلكه تعبير آن است كه رجس را از آنان دور مي‌دارم و از آنان برطرف مي‌سازم.

همانند تعبيري كه درباره بنده مُخْلَص، حضرت يوسف صدّيق شده است: ﴿...كذلك لِنصرف عنه السوء و الفحشاء إنّه من عبادنا المخلَصين﴾ [23]؛ يعني بدي و زشتي را از حضرت يوسف(عليه‌السلام) منصرف مي‌كنيم؛ نه آنكه حضرت را از زشتي باز مي‌داريم.

بنابراين، گناه اصلاً به كوي صداقت و اخلاص بندگان صديق و مخلص راه ندارد و مستفاد از تعبير ﴿ليذهب عنكم الرجس﴾ همان انصراف رجس از اهل‌بيت(عليهم‌السلام) است؛ نه انصراف آنان از رجس؛ در نتيجه خيال پليدي كه به نوبه خود رجس نفساني است، در صحنه عقل طاهر آنها راه ندارد.

چون تنها به اذهاب رجس اكتفا نشد و تطهير مؤكّد را در تعقيب آن ذكر كرد، معلوم مي‌شود، نه تنها هيچ پليدي را به حرم عصمت و طهارت راهي نيست، بلكه هيچ اثري از آثار آن نيز به كوي اخلاص راه ندارد؛ زيرا پليدي آن‌چنان از حريم هستي پاكان الهي دور است كه غبار آن يا رائحه آن يا رنگ يا سايه و شبح و طيفي از آن هم به بلنداي مقام مقدس آنان راه نخواهد داشت.

امام رازي را سخني نغز در سرّ جمع بين اذهاب رجس و تطهير آن ذوات است؛ بدين عبارت: «فيه لطيفة و هي ان الرجس قد يزول عيناً و لا يطهر المحل؛ فقوله تعالي ﴿ليذهب عنكم الرجس﴾ أي يزيل عنكم الذنوب ﴿ويطهّركم﴾ أيْ يلبسكم خلع الكرامة»؛[24] يعني، نه تنها صفات سلبيه را با اذهاب رجس تأمين فرمود، بلكه خلعت كرامت را كه محور تمام صفات ثبوتيه است، با تطهير كه يك امر وجودي است، تضمين نمود؛ لذا هماره آثار طهارت از آن ذوات به ديگران مي‌رسد و هيچ اثري از آثار پليدي را به مأمن عصمت آنان راه نيست.

همانند مؤمنان خاص كه از ميعاد ويژه رحمت برخوردارند و نه تنها جهنم به سراغ آنها نمي‌رود و آنان از آتش دورند، بلكه صداي جهنّم نيز كه اثري از آثار اوست به گوش آنها نمي‌رسد و روزي كه همه موجودات آسماني و زميني هراسناكند[25] آنان از هراس نيز مصونند: ﴿إنّ الذين سبقت لهم منّا الحسني أُولئك عنها مبعدون ٭ لا يسمعون حسيسها و هم في ما اشتهت أنفسهم خالدون ٭ لا يحزنهم الفزع الأكبر... ﴾ [26]؛ «فبادروا بأعمالكم تكونوا مع جيران اللّه في داره، رافق بهم رسله و أزارهم ملائكته وأكرم اسماعهم أن تسمع حسيس نار أبداً».[27]

و چون ادراك معارف قرآن، بدون طهارت ضميرْ ميسور نيست: ﴿إنّه لقران كريم ٭ في كتاب مكنون ٭ لايمسّه إلاّ المطهرون﴾ [28] و تطهير شدگان الهي با كتاب مكنوني كه محيط به قرآنِ تنزّل يافته استْ در تماس و ارتباطند، اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) نيز به همه مدارج و معارج قرآن آگاه و مطّلع‌اند.

چون درجات بهشت به عدد آيات قرآن كريم است: «...فإن درجات الجنّة علي قدر آيات القرآن؛ يقال له: اقرأ و ارق، فيقرأ ثم يرقي... »[29]. نيل به درجه جنة اللقاء از آنِ كسي است كه در اثر طهارت روح، حقيقت قرآن را كه در اُمّ الكتاب نزد خداوند سبحان از اعتلاء و حكمت ويژه‌اي برخوردار است، تلقي نمايد: ﴿إنّا جعلناه قراناً عربياً لعلكم تعقلون ٭ و إنّه في أُمّ الكتاب لدينا لعلي حكيم﴾.[30]

ما دامي كه انسان به هستي خود يا به وصف خود مانند علم و معرفت توجه دارد، به طهارت ناب راه نخواهد يافت: «...فمن رزق الطهارة حتي عن الإخلاص فقد مُنح الإخلاص... » [31] و در نتيجه، مساسي كه با كنه قرآن نخواهد داشت و از جنة اللقاء نيز طرفي نمي‌بندد و چون تطهير در آيه كريمه، مطلق است و از رجز و رجس خاصي سخن به ميان نيامده است، پس هرچه سيئه و پليدي شمرده مي‌شود، گرچه حسنه ابرار باشد، از اهل بيت طهارت(عليهم‌السلام) زدوده شده است حتي پليدي توجه به هستي خود و وصف خود و....

اين همان طهارت نايابي است كه از مطهر ناب، حضرت جعفر بن محمد الصادق(عليه‌السلام) در ذيل آيه كريمه ﴿وسقاهم ربّهم شراباً طهوراً﴾ [32] رسيده‌ست كه مراد، طهارت از «ما سوي اللّه» است: «...يطهرهم عن كل شيء سوي اللّه إذ لا طاهر مَنْ تَدَنّسَ بشيء من الأكوان إلاّ اللّه»؛ رووه عن جعفر بن محمد(عليهماالسلام).[33]

سپس در بين مفسران اسلامي چون امام رازي و ديگران رواج يافت كه در ذيل آيه كريمه ياد شده، گفته است: «...فإذا وصل الي ذلك المقام و شرب من ذلك الشراب انهضمت تلك الاشربة المتقدمة؛ بل فنيت؛ لأن نور ماسوي اللّه تعالي يضمحل في مقابله نور جلال اللّه و كبريائه و عظمته و ذلك هو آخر سير الصديقين و منتهي درجاتهم في الارتقاء و الكمال؛ فلهذا السبب ختم اللّه تعالي ذكر ثواب الابرار علي قوله: ﴿و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً﴾».[34]

در تفسير اَبي‌السعود بن محمد عمادي چنين آمده است: «هو نوع آخر... كما يرشد إليه اسناد «سقيه» إلي رب العالمين و وصفه بالطهورية؛ فإنه يطهر شاربه عن دنس الميل إلي الملاذ الحسّية و الركون إلي ما سوي الحق؛ فيتجرد لمطالعة جماله ملتذاً بلقائه باقياً ببقائه و هي الغاية القاصية من منازل الصديقين و لذلك ختم بها مقالة ثواب الأبرار» [35] و مراد از ابرار در اين بحث، مقابل مقربين نيست؛ بلكه جامع آنان هم خواهد بود.

مهتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام)درهمه مراحل تطهير از شهود غيرخدا

باري، تطهير از شهود غير حق در جنة اللقاء به صورت شراب طهور، ظهور خواهد نمود و همان تطهير كننده در دنيا، ساقي عقبا خواهد بود و همان تطهير شدگان در اين عالم، نوشندگان جام طهور آن عالم خواهند بود كه در همه اين مراحل، از آغاز تا انجام، فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) بوده و مي‌باشد؛ چنان‌كه كمالهاي ياد شده، كمال اوّلي انسان كامل خواهد بود؛ يعني به منزله فصل مقوّم و صورت نوعيه او مي‌باشد؛ نه كمال ثانوي كه به منزله عرض و وجود نعتي او باشد.

آيه مباهله

﴿فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم ونسائنا و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت اللّه علي الكاذبين﴾[36]. گرچه مباهله به عنوان اعجاز پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و كرامت اولياي الهي، يك فضيلت شايان توجه است و گرچه حضور خصوص اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) در جريان مباهله با «وَفْد نجران»، يك منقبت شايان اهتمام است، ليكن آنچه از آيه كريمه استفاده مي‌شود، آن است كه اهل بيت از برجسته‌ترين مظاهر جلال و جمال خداوند سبحان‌اند.

اما مظهر جلال، براي آنكه جعل و ايجاد لعنت و غضب الهي كه فعلي از افعال جلاليه حق است، به آنها نسبت داده شده؛ همان‌طوري كه گاهي به فرشتگان جلال و ملائكه غضب نسبت داده مي‌شود.

معناي جعلِ لعنت بر شخص يا گروه، از بين بردن حيات و وجود اوست يا از بين بردن سلامت و وصفي از اوصاف وجودي او (ليس تامه يا ليس ناقصه)؛ چنان‌كه معناي جعل رحمت بر شخص يا گروه، افاضه نعمت وجود يا نعمت وصفي از اوصاف وجودي او خواهد بود (كان تامه يا كان ناقصه).

اين واسطه فيض يا غضب بودن، گاهي به عنوان نيايش و درخواست است كه خداي سبحان با هر سببي كه صلاح مي‌داند آن مورد خواسته را انجام نمايد و برآورده كند؛ همانند دعاي نوح سلام اللّه عليه: ﴿ربّ لا تذر علي الأرض من الكافرين ديّاراً﴾ [37] و ديگر ادعيه اولياي الهي كه وسيله نزول رحمت يا حلول غضب شده يا مي‌شود.

گاهي به عنوان وساطتِ نفسِ قدسي نيايش كننده كه خود، مظهر اسم جلال يا جمال خواهد بود؛ زيرا همان‌طوري كه ممكن است با دعاي يك ولي از اولياي الهي مرده زنده شود يا زنده بميرد، ممكن است با قداست همان نفس، كسي احياء شود يا كسي مورد اِماته واقع گردد؛ همانند احياي مرده‌ها به قداست حضرت مسيح روح اللّه.[38]

چون همه شئون ياد شده از اسماي فعلي خداي سبحان‌اند، نه از اسماي ذاتي حق سبحانه و تعالي و جميع تصرّفات بيان شده به اذن خداي بي‌همتاست، به طوري كه در عين اسناد كارهاي اعجاز يا كرامت به اولياي الهي، سلب اسناد هم صحيح است و در سراسر نظام توحيد افعالي، اين اصلْ حاكم است كه: و ما فعلت إذ فعلت و لكن اللّه فعل، هيچ محذور عقلي در بين نيست تا به عنوان قرينه لُبّي متّصل يا منفصل، اسناد جعل لعنت خدا بر كاذبين را به اهل‌بيت(عليهم‌السلام) «اسناد الي غير ما هو له» بدانيم و چون بحث در كمالات وجودي است، جريان شرور و معاصي و نقايص و مانند آن، از مبحث بيرون است؛ چنان‌كه ﴿كلّ ذلك كان سيّئه عند ربّك مكروهاً﴾ [39]، و چنان‌كه ﴿ما أصابك من حسنةٍ فمن اللّه و ما أصابك من سيّئةٍ فمن نفسك... ﴾.[40]

خلاصه آنكه گرچه دعا جهت درخواست عذاب و حلول غضب و اجابت آن دعا، خود كرامتي از كرامتهاي والاي صاحبان نفوس قدسيه است كه مستجاب الدعوةااند، ليكن برتر از آن، كرامتي است كه خود انسان شأني از شئون جلاليه حق سبحانه قرار گيرد و به اذن اللّه قومي را مورد غضب قرار دهد و ظاهر آيه كريمه ﴿...ثمّ نبتهل فنجعل... ﴾ [41] همين قسم اخير است.

و اما اينكه اين ابتهال و جعل لعنت و عذاب به هر دو طائفه كه در مباهله شركت داشتند، نسبت داده شده و اختصاصي به اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) ندارد، لازم است به اين مطلب عنايت شود كه گاهي تأدّب و تواضع در تعبير ومحاوره، ايجاب مي‌كند كه با جزم به حق بودن خود و قطع به باطل بودن طرف مقابل، اين‌چنين گفته شود كه: ﴿...و إنّا أو إيّاكم لعلي هدي أو في ضلالٍ مبين﴾،[42] و در آيه مورد بحث، خداي سبحان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) چنين فرمود: ﴿الحقُّ من ربّك فلا تكن من الممترين ٭ فمن حاجّك فيه من بعد ما جائك من العلم... ﴾ [43]؛ يعني حق از ناحيه پروردگار تو است؛ پس هيچ‌گونه شك و اضطراب و نگراني فكري را به خود راه نده و اگر كسي درباره حق قطعي كه از پروردگارت به تو رسيده است، بعد از علم تو به آن احتجاج كرد،....

بنابراين، هيچ‌گونه احتمالي براي تأثير ابتهال طرف مقابل نخواهد بود؛ چه رسد به اينكه بتوانند لعنت خداي را بر فرد يا گروهي جعل كنند؛ پس تنها طايفه‌اي كه ابتهال و جعل عذاب به اذن اللّه به آنها نسبت داده مي‌شود و اين اسناد هم از قبيل «اِسناد اِلي ما هو له» مي‌باشد، همانا اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) خواهد بود: و كفي بنا عزّاً أن نكون اُمّة لهولاء الائمة السادة. اين، يك نكته راجع به مظهر جلال و شأن تعذيب.

نكته ديگري كه در آيه ياد شده مطرح است، آن است كه اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) مظهر جمال و شأن هدايت حق‌اند. بيانش اين است كه صدق و كذب خبري، از اوصاف متقابل خبراند كه اگر چيزي عنوان خبر داشت يا صدق است و يا كذب و اگر چيزي خبر نبود مثلاً مفرد يا جمله انشايي بود، نه صدق خواهد بود و نه كذب.

همچنين صادق و يا كاذب بودن از اوصاف متقابل مخبراند كه اگر كسي مخبر نبود، نه صادق است و نه كاذب؛ بنابراين، صادق يا كاذب بودن شخص يا گروه، فرع بر ادعاي او يا دعوت و گزارش خبري اوست و چون در آيه مورد بحث، «كاذبين» جمع، ذكر شده است، لازمه‌اش آن است كه در هر دو طرف مدّعياني وجود داشته باشند كه اگر صادق نبودند و كاذب بودند، مشمول لعنت فعلي حق تعالي قرار گيرند و اگر در بين اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) خصوص پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مدعي حق بود و دعوت به حقيقت مي‌كرد و سايرين ناظر صحنه مباهله و تماشاگر محفل محاوره بوده‌اند، آنها نه صادق بوده‌اند و نه كاذب؛ زيرا صدق و كذب مخبري، فرع بر اِخبار است و در نتيجه، «كاذبين» مصداق پيدا نمي‌كرد و چون منظور از «كاذبين» دروغگويان مخصوص به مورد مباهله است، نه هر دروغگو، حتماً لازم است كه در هر طرف محاوره و ابتهال، عده‌اي مدّعي حق باشند تا عنوان «كاذبين» مصداق داشته باشد؛ بنابراين، در طرف اهل‌بيت عصمت(عليهم‌السلام) دعوي حق و دعوت به حقيقت، اختصاصي به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نخواهد داشت.[44]

آري، رسالت و نبوت و دريافت وحي تشريعي و... مختص به وجود مبارك حضرت ختمي مرتبت است؛ اما ولايت كه بعضي از شئون او ادعاي حقّ و دعوت به حقيقت است، در ساير اهل‌بيت(عليهم‌السلام) نيز وجود دارد كه نمونه آن را در خطبه «قاصعه» ملاحظه مي‌فرماييد: «...و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّي اللّه عليه وآله فقلت: يارسول اللّه! ما هذه الرنّة؟ فقال: هذا الشيطان قد أيس من عبادته؛ إنّك تسمع ما أسمع و تري ما أري إلاّ أنّك لست بنبيٍّ و لكنّك لوزير و إنّك لعلي خيرٍ... ».[45]

يعني از چهره ولايت (و نه نبوت)، حقايقي مشهود اهل‌بيت خواهد بود كه هم در مشاهده آنها با پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سهيم‌اند و هم در دعوا و دعوت نسبت به آنها با آن حضرت مشارك‌اند؛ بنابراين دعوي حق و دعوت به حقيقت و هدايت انسانها با آنكه از شئون جماليه خداي سبحان است، در اهل‌بيت(عليهم‌السلام) ظهور تام نمود و اينان مظهر «هادي» و «داعي» و ديگر اسماي جمالي حق مي‌باشند: و كفي بنا فخراً أن يكون هؤلاء أوليائنا و أئمتنا.

همتايي فاطمه(عليهاالسلام)با علي(عليه السلام) در همه مراحل جلال و جمال

در تمام اين مراحل جلال و جمال، حضرت فاطمه زهراٍّ همتاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) بوده است و اين‌گونه از كمالها همانطوري‌كه قبلاً بيان شد، كمال نفسي‌اند؛ نه نسبي و عرضي و به منزله فصل مقوّم حقيقت انسان به شمار مي‌روند؛ نه كمال ثانوي و وجود نعتي.

تذكر: براي حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) خصيصه‌اي است كه از او به عنوان نفس پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) تعبير شده است.

همتايي حضرت فاطمه با اميرالمؤمنين(عليهما السلام)در کمالات

تبصره: هرگونه كمال عملي يا علمي براي اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) به عنوان اهل‌بيت طهارت(عليهم‌السلام) ثابت شود، مانند همتايي آنان با قرآن كريم حديث ثقلين و همانندي آنها با سفينه نوح كه حركت و سكون آن با نام خدا بود؛ نه با علل و عوامل طبيعي؛ مَثَل أهل بيتي كمثل سفينة نوح و...، حضرت فاطمهٍّ همسان اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مشمول آن مقامهاي منيع خواهد بود.

محبوب تر بودن فاطمه وعزيزتر بودن اميرالمؤمنين(عليهماالسلام)نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)

چون قلب مطهر پيامبراكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه نه تنها در نشئه مثال و نزول، ميزبان فرشته وحي است: ﴿نزل به الروح الأمين ٭ علي قلبك... ﴾، بلكه در نشئه عقل و عروج هم ميهمان لقاي حق است: ﴿ما كذب الفؤاد ما رأي﴾ متيّم به محبّت خداي سبحان مي‌باشد، جز مظاهر جلال و جمال الهي را دوست نخواهد داشت و چون اهل‌بيت(عليهم‌السلام) مظاهر اسماي حسني خداوند سبحان‌اند، محبوب آن حضرت خواهند بود؛ ليكن وقتي اميرالمؤمنين از حضرتش پرسيد: «أيّنا أحب إليك؟ أنا أو هي؟ قال: هي أحبُ إليّ و أنت أعزّ عليّ» [46]، يعني كدام‌يك از ما نزد شما محبوب‌تريم؛ من يا فاطمه؟ حضرت فرمود: فاطمه محبوب‌تر است و تو عزيزتري؛ زيرا هر كدام به نوبه خودْ مصداق كوثرند كه خداي سبحان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) عطا فرمود و كوثر كه عطاي ويژه الهي است، هم محبوب است و هم عزيز.

قال رسول‌اللّهص: «فاطمة بضعة منّي، يسرّني ما يسرّها و يغضبني ما يغضبها» [47]؛ اگر انساني مطهّر از هوا و معصوم از هوس نباشد، رضا و غضب او معيار حق و باطل نخواهد بود و ممكن است رضاي او رضاي خداوند سبحان در مقام فعل و غضب او غضب حق تعالي در موطن فعل نباشد؛ ولي اگر انسان كاملي از گزند هوا طاهر و از آسيب‌هوس مصون شد، هرگونه رضا و غضب او معيار تشخيص حق و باطل خواهد بود؛ چون مظهر اسم راضي و غضبان حق تعالي بوده و ميزان اعمال و اوصاف ديگران خواهد شد.

عصمت عقل عملي و نظري حضرت فاطمه(عليهاالسلام)

چون پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ميزان اعمال امّت است و رضا و غضب او رضا و غضب خداوند سبحان است، هرگاه حضرت زهرا نيز داراي مقامي باشد كه رضا و غضب او موجب رضا و غضب پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) گردد، معلوم مي‌شود عقل عملي آن بانو همانند عقل نظري‌اش معصوم از باطل مي‌باشد و همتاي اميرالمؤمنين خواهد بود كه آن حضرت نيز ميزان اعمال امّت است و مظهر رضا و سخط خداي سبحان مي‌باشد، زيرا «علي مع الحقّ و الحقّ معه و علي لسانه و الحق يدور حيثما دار علي» [48] و اگر انسان كامل حق مدار شد، تمام اوصاف او نيز بر محور حق تنظيم مي‌شود؛ در نتيجه رضا و غضب او برمدار حقّ خواهد بود كه اين هم به نوبه خود نشانه كامل عصمت است.

همتايي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و صديقه كبرا در تبيين معارف الهي

گرچه براي بندگان مخلص، مقاماتي است كه ديگران را به آنها راهي نيست، مانند صيانت از گزند وسوسه اهرمن و اِغواي شيطان: ﴿لأغوينّهم أجمعين ٭ إلاّ عبادك منهم المخلَصين﴾ [49] و مانند سلامت از خزي احضار و جلب براي محاسبه: ﴿...فإنّهم لمحضرون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [50] و مانند دريافت پاداش بيش از اندازه عمل: ﴿و ما تجزون إلاّ ما كنتم تعملون ٭ إلاّ عباد اللّه المخلَصين﴾ [51]، ليكن در بين آن مزايا مي‌توان برخي از آنها را به عنوان برجسته‌ترين مقام اهل اخلاص ياد نمود و آن اينكه احدي حق توصيف خداي سبحان را ندارد، مگر مخلصين: ﴿سبحان اللّه عمّا يصفون ٭ إلاّعباد اللّه المخلَصين﴾.[52]

و از اين جهت كه اهل بيت(عليهم‌السلام) از هر تعلّق بلكه تعيّن آزادند و قرب نوافل از مقامات بدوي آنان است، توان توصيف حق سبحانه را دارند؛ چون خود موصوف به زبان واصف، ذات خود را مي‌ستايد: «أنت كما أثنيت علي نفسك» و چون همه آنها از يك ساقي شراب طهور نوشيدند، معارف الهي به صورت يك كوثر سيال در سيره علمي و عملي آنان موج مي‌زند و سرانجام به درياي بيكران احدي مي‌ريزد كه: «...ركبت البحر و انكسر السفينة».

ديگران كه محدود انديشند، توان تعريف نامحدود را نخواهند داشت و اينان كه فعلاً و صفة و ذاتاً به مقام شامخ فنا رسيده‌اند، مأذون در توصيف خداي سبحان‌اند و چون در موصوفْ هيچ‌گونه دوگانگي راه ندارد، در توصيفهاي اينان نيز هيچ‌گونه ناسازگاري راه نمي‌يابد.

لذا معارف الهي را حضرت فاطمهٍّ طوري تبيين مي‌كند كه همتاي گرانقدرش حضرت علي(عليه‌السلام) تعريف مي‌نمايد كه نمونه‌هايي از آن ذيلاً ياد مي‌شود:

1. نعمتهاي خداوند نامحدود و فوق احصاء است: «الحمدللّه علي ما أنعم... جمّ عن الاحصاء عددها و نأي عن الجزاء أمدها و تفاوت علي الادراك أبدها... ».[53] اين حمد ممتاز در كلام آن بانو، همسان حمد معروف حضرت علي(عليه‌السلام) است كه مي‌فرمايد: «الحمدللّه الذي لا يبلغ مدحته القائلون و لا يحصي نعمائه العادون و لا يؤدي حقّه المجتهدون... » [54] و ريشه هر دو كلام قرآن كريم است: ﴿ و إن تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها... ﴾.[55]

2. معرفت خداوندي، ميسور حواس نخواهد بود و تعريفش مقدور بنان و بيان نمي‌باشد و قلب را بدان پيوند خواهد بود و عقل را با نور او آشنايي مي‌باشد: «و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شريك له، كلمة جعل الإخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و أنار في التفكر معقولها؛ الممتنع من الأبصار رؤيته و من الألسن صفته و من الأوهام كيفيته» [56] و اين توصيف برجسته، معادل تعريف مشهور حضرت علي(عليه‌السلام) است كه: «...لا تدركه العيون بمشاهدة العيان؛ و لكن تدركه القلوب بحقائق الإيمان... ».[57]

تحليل عقلي از خلقت بديع جهان در گفتار فاطمه و علي(عليهماالسلام)

3. آفرينش جهان، نه از ماده ازلي و نه بر مثال و الگوي از پيش ساخته و نه براي نيل به هدف خارج از ذات آفريدگار است؛ كه هريك محذوري عقلي دارد: «ابتدع الأشياء لا من شيء كان قبلها و أنشأها بلا احتذاء أمثلة أمتثلها؛ كوّنها بقدرته،... من غير حاجة منه الي تكوينها و لا فائدة له في تصويرها» [58] و اين تحليل عقلي از نظام آفرينش در كلام آن سيده زنان جهان، هماهنگِ تعليلِ عميقِ حضرت علي(عليه‌السلام) است كه: «لا من شيء كان، و لا من شيء خلق ما كان... ابتدع ما خلق بلا مثال سبق و لا تعب و لا نصب و كل صانع شيء فمن شيء صنع و اللّه لا من شيء صنع... بذلك أصف ربي... ».[59]

در اين تعبير الهام يافته از قرآن كريم، هم قدم ذاتي ذات اقدس اللّه بيان شد و هم اين قدم ذاتي از هر چيز ديگر سلب شد و قهراً هر موجودي غير از خداوند سبحان، حادث خواهد بود و هم احتمال ازليت ماده را از بين برد و هم شبهه ارتفاع نقيضين را ابطال كرده و هم به نكات فراوان ديگري اشاره فرمود كه در آن خطبه به طور گسترده مطرح است؛ زيرا با بيان اينكه خداوند از چيزي هستي نيافت: «لا من شيء كان»، ازليت ذاتي حضرتش را تفهيم كرد و با بيان اينكه جهان را از چيزي نيافريد، توهّم قدم ذاتي هر موجود ديگري را برطرف نمود: «و لا من شيء خلق ما كان»، و با بيان اينكه آفرينش عالم، «لا من شيء» است، شبهه ارتفاع دو نقيض را از بين برد.

زيرا اساس شبهه، بر اين است كه اگر خداوند جهان را «من شيء» خلق كرده باشد، لازمه‌اش ازليت ماده است كه مبدأ قابلي عالم امكان را تشكيل مي‌دهد و اگر عالم را «من لا شيء» آفريده باشد، لازمه‌اش آن است كه عدم «لا شيء» مبدأ قابلي و به منزله ماده واقع شود؛ و اگر آفرينش نه «من شيء» است و نه «من لا شيء»، لازمه‌اش ارتفاع نقيضين است.

جواب شبهه آن است كه نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست تا از ارتفاع هر دو محذوري لازم آيد؛ بلكه نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است؛ نه «من لا شيء» و يكي از دو نقيض، صادق است و ديگري كاذب. يعني «خلق من شيء» كاذب است؛ ولي «خلق لا من شيء» صادق مي‌باشد؛ يعني اصل جهان «مبدع» است و مسبوق به مبدأ قابلي نمي‌باشد و تنها به فاعل استناد دارد.

اين نكته بديع كه در سخنان نغز اين دو همتاي معصوم است، همانند ديگر نكات عقلي عميق، مرحوم ثقة الاسلام كليني را بر آن داشته كه بعد از نقل خطبه ياد شده، چنين بگويد: «... و هذه الخطبة من مشهورات خطبه(عليه‌السلام)... و هي كافية لمن طلب علم التوحيد إذا تدبرها و فهم ما فيها؛ فلو اجتمع ألسنة الجنّ والإنس ليس فيها لسان نبي علي أن يبيّنوا التوحيد بمثل ما أتي به بأبي و اُمّي ما قدروا عليه و لولا إبانته(عليه‌السلام) ما علم الناس كيف يسلكون سبيل التوحيد، ألا ترون الي قوله: «لا من شيء كان و لا من شيء خلق ما كان... ».[60]

به منظور حق شناسي از دقت نظر مؤلف كتاب قيِّم كافي، مرحوم محقق داماد(قدس‌سره) در شرح اصول كافي چنين فرمود: «...فقد بان و ظهر ان شيخنا الأفخم أبا جعفر الكلينيِ قد قوّم الفحص و دقق و سلك الصراط السوي في تفسير كلامه(عليه‌السلام) حشره اللّه تعالي في عصبة أئمته الطاهرين... ».[61]

مرحوم صدر المتألهين، ضمن بزرگداشت مقام منيع كلينيقدس اللّه نفسه الزكية در توضيح كلام مؤلف چنين فرموده: «...و ليس فيها لسان نبي (الخ) أي من أعاظم الأنبياء كنوح و ابراهيم و إدريس و شيث و داود و موسي و عيسي و محمدصلّي اللّه عليه وآله و عليهم اجمعين»؛ يعني مراد مرحوم كليني لابد اين است كه اگر جن و انس جمع شود و بزرگان انبياء در آنها نباشد،گرچه ديگر انبياء الهي در ميان آنان باشد، توان تبيين چنين توحيدي را ندارند؛ آنگاه با بيان اجمالي و تفصيلي بلنداي مقام آن انسان كامل، حضرت علي(عليه‌السلام) را ترسيم كرده و سلسله ءعلوم و علماء را به ساحت قدس آن حضرت مرتبط نمود.[62]

4. ضرورت معاد، تأثير بسزايي در تهذيب نفوس داشته، عده‌اي بر اساس شوق به بهشت و گروهي به استناد هراس از دوزخ، دستورات الهي را امتثال و از عصيان آن برحذرند: «ثم جعل الثواب علي طاعته و وضع العقاب علي معصيته؛ ذيادة لعباده عن نقمته و حياشة لهم إلي جنّته» [63] و اين بيان رسا در ضرورت قيامت، همسان بيان اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در حتمي بودن معاد است كه با تعبيرهاي گوناگون و حفظ درجات بي‌شمار آن از آن حضرت رسيده است: «...كفي بالجنّة ثواباً و نوالاً و كفي بالنار عقاباً و وبالاً! و كفي باللّه منتقماً و نصيراً! و كفي بالكتاب حجيباً و خصيماً».[64]

5. درباره ضرورت وحي و رسالت و گزينش پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) قبل از انتصاب به نبوت، به منظور اتمام فرمان الهي و امضاي حكم خداوندي، چنين مي‌فرمايد: «...و أشهد أن أبي محمداً عبده و رسوله اختاره قبل أن أرسله،... و اصطفاه قبل أن أبتعثه؛ إذ الخلائق بالغيب مكنونة... ابتعثه اللّه إتماماً لأمره و عزيمة علي أمضاء حكمه، و انفاذاً لمقادير رحمته؛ فرأي الاُمم فرقاً في أديانها، عكّفاً علي نيرانها، عابدة لأوثانها، منكرة للّه مع عرفانها؛ فأنار اللّه بأبي محمد ظُلَمها... » [65]؛ مردم در اديان باطل به چند گروه منشعب شده بودند و در برابر آتش دينهاي انحرافي، خواه در آتشكده خواه در بتكده عكوف و خضوع بندگي داشتند و خداوند سبحان را با آشنايي فطريشان انكار مي‌كردند و خداوند به وسيله پدرم حضرت محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) همه آن تاريكيها را روشن نمود....

اين سبك متين در ضرورت رسالت، هموزن بيان متقن حضرت علي(عليه‌السلام) درباره اهميت وحي و ره‌توشه نبوت است: «...إلي أن بعث اللّه سبحانه، محمداً رسول اللّه(صلّي الله عليه وآله وسلّم) لإنجاز عدته و إتمام نبوّته... و أهل الأرض يومئذ ملل متفرقة و أهواء منتشرة و طرائق متشتّة بين مشبّه للّه بخلقه أو ملحد في اسمه أو مشيراً الي غيره فهداهم به من الضلالة و أنقذهم بمكانه من الجهالة... »،[66] و همچنين درباره قرآن كريم و هدايتهاي روشنگرانه اآن، بيان مشترك و متشابهي در كلمات اين دو همتاي معصوم يافت مي‌شود.

6. راجع به اسرار فرايض و حكمتهاي فراوان احكام الهي، آن حضرت چنين فرمود: « ...فجعل اللّه الإيمان تطهيراً لكم من الشرك و الصلاة تنزيهاً لكم عن الكبر و الزكاة تزكية للنفس و نماءً في الرزق و الصيام تثبيتاً للاخلاص و الحج تشييداً للدين و العدل تنسيقاً للقلوب و طاعتنا نظاماً للملة و إمامتنا أماناً من الفُرقة و الجهاد عزاً للإسلام و الصبر معونة علي استيجاب الأجر و الأمر بالمعروف مصلحة للعامة و برّ الوالدين وقاية من السخط و صلة الأرحام منسأة في العمر و منماة للعدد و القصاص حقناً للدماء و الوفاء بالنذر تعريضاً للمغفرة... و حرّم اللّه الشرك إخلاصاً له بالربوبية... ».[67]

همين اسرار آموزنده عبادات را در بسياري از كلمات حكيمانه اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مي‌يابيم مانند خطبه‌اي كه در اركان دين انشاء فرموده‌اند[68] و همچنين بياناتي كه درباره اصل امامت و رهبري اهل‌بيت(عليه‌السلام) فرموده است[69]: «...و هم دعائم الإسلام و ولائج الإعتصام؛ بهم عاد الحقّ الي نصابه و انزاح الباطل عن مقامه و انقطع لسانه عن منبته».[70]

7. پيرامون ستم ستيزي و مبارزه با باطل و استرداد حق مهضوم، پرخاشگري مشتركي در بيان اين دو همتاي مطهر و معصوم يافت مي‌شود كه سراسر خطبه آن حضرت و همچنين بسياري از خطابه و نامه‌هاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) شاهد گوياي آن است و بر اساس اين خطبه‌ها، اگر نظامي حامي حق محرومين نباشد، حكومت آن حكومت جاهليت است؛ گرچه به نام اسلام باشد: «تزعمون أن لا إرث لنا؛ أفحكم الجاهلية تبغون و من أحسن من اللّه حكماً لقومٍ يوقنون؟ أفلا تعلمون؟! بلي قد تجلّي لكم كالشمس الضاحية أنّي إبنته(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أيها المسلمون... » [71]؛ «أو أصبر علي طخْيةٍ عمياء... أري تراثي نهباً... ».[72]

مسلمان آزاده، سنت فرسوده ستم پذيري فرومايگان را در تحت رهبري اهل بيت عزّت و كرامتْ محو مي‌نمايد؛ چون ستم را جز انسان خوار نمي‌پذيرد: «...لا يمنع الضيم الذليل» [73]، و سيره پايدار ستم ستيزي آزادگان را در پرتو قيادت اهل بيت حريت و شجاعت تثبيت مي‌كند: «...و طاعتنا نظاماً للملة و امامتنا أماناً للفرقة» [74]؛ «...حتي إذا دارت بنا رحي الاسلام»؛[75] «و إنّه ليعلم أن محلي منها محلّ القطب من الرّحي».[76]

همساني سيره علمي و عملي حضرت علي و فاطمه(عليهماالسلام)

8. همان‌طوري كه سيره علمي اين دو همتاي معصوم(عليهماالسلام) همسان بود، سيره عملي اين دو نيز همانند بوده است. گستره اين بحث را كتابهاي مبسوط به عهده دارند و تمام جزئيات زهد و قناعت و صبر و ايثار و توكل و تسليم و در پايان، تفويض محض اين دو انسان كامل، در آنها مضبوط است و در اين رساله كوتاه فقط به نيايش مشترك اين دو عنصر آسماني اشاره مي‌شود.

گرچه دعا سپر و سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمانها و زمين است[77] و شفاي هر درد است[78] و زمينه مساعدي براي اجابت مي‌باشد: «...الدعاء كهف الإجابة كما أن السحاب كهف المطر» [79]، ليكن بهترين دعا آن است كه از دل پاك و قلب پارسا و خالص صادر شده باشد[80] و مطلوب خواسته آن، كمال انقطاع به سوي كمال محض باشد: «...الهي هب لي كمال الإنقطاع إليك و أنر أبصار قلوبنا بضياء نظرها إليك؛ حتي تخرق أبصار القلوب، حجب النور؛ فتصل إلي معدن العظمة و تصير أرواحنا معلقة بعزّ قدسك... ».[81]

براي اينكه انسان شايسته نداي حق و لايق لحاظ خداوند شود تا از آن ندا و اين لحاظ شائقانه مدهوش شود: «...واجعلني ممن ناديته فأجابك و لاحظته فصعق لجلائك» [82] و تنها او را بشناسد و از غير او پرهيز كند: «...فأكون لك عارفاً و عن سواك منحرفاً» [83]، راهي جز فناي از خودبيني نيست؛ بلكه فناي از غيربيني، تنها راه خدابيني است: «عظم الخالق في أنفسهم فصغر ما دونه في أعينهم[84] و آن كه جمال محض را مشاهده كرد، مدهوش شد و دم بر نياورد: «...فصعق همام صعقة كانت نفسه فيها» [85] و نشانه قرب كامل به خداوند سبحان، احساس ذلت و بندگي خالص در آستانه آن حضرت است.

لذا وقتي از حضرت علي بن محمد الهادي(عليهماالسلام) سؤال شد كه چگونه از ارتحال حضرت ابي‌جعفر امام نهم(عليه‌السلام) آگاه شديد؟ فرمود: چون ذلتي براي خدا در نفس من پيدا مي‌شود كه بي‌سابقه بود: «لأنه تداخلني ذلّة للّه لم أكن أعرفها» [86] و همراه با اين احساس ذلت و بندگي خاص، تصدي مقام امامت به او الهام مي‌شود.

وقتي از حضرت امام رضا (عليه‌السلام) سؤال شد: امام كِي مي‌فهمد كه به مقام شامخ امامت رسيده است؟ آيا لحظه ارتحال امام سابق يا لحظه وصول خبر ارتحال آن حضرت؟ مثل آنكه حضرت امام كاظم(عليه‌السلام) در بغداد رحلت نمودند و شما در مدينه بوديد امام رضا(عليه‌السلام) فرمود: در همان لحظه ارتحال امام قبل، امام لاحق مي‌فهمد كه به مقام امامت رسيده است. سؤال شد: به چه چيز مي‌فهمد؟ فرمود با الهام الهي: ...قال: «يلهمه اللّه».[87]

مطالب ياد شده پيرامون نيايش و شرايط استجابت و... در بسياري از ادعيه اين دو همتاي در عبادت و دعا يافت مي‌شود و چون مُهره مهم جريان نيايش احساس فروتني در مقابل ساحت قدس خداوند است و اين نعمت نيز همانند ديگر نعمتهاي الهي از مبدأ هستي است: ﴿و ما بكم من نعمة فمن اللّه﴾ [88]، لذا صدّيقه كبراٍّ در اين فضيلت هم همسان همسرش چنين مي‌گويد: «...اللّهم ذلل نفسي في نفسي و عظم شأنك في نفسي و ألهمني طاعتك و العمل بما يرضيك و التجنب لما يسخطك يا أرحم الراحمين».[89]

چون خودبيني حجاب است، اين پرده پندار با احساس ذلت در برابر خداوند سبحان برداشته مي‌شود؛ آنگاه جمال عظمت خداوندي ظهور مي‌كند؛ در اين حال انسان متواضع، اعتلاي شأن الهي را در جان خود مشاهده مي‌نمايد؛ سپس به امتثال دستورات خدايي مبادرت مي‌ورزد و آنچه مايه رضاي حضرت باري است، انجام مي‌دهد و از آنچه موجب سخط خداوندي است، اجتناب مي‌كند.

در پايان، بعضي از فرازهاي دعاي صديقه كبرا كه همانند نيايش همتاي معصومش حضرت علي(عليه‌السلام)[90] بعد از نماز ظهر خوانده مي‌شد، تبركاً و جهت حسن ختام نقل مي‌شود: «سبحان ذي العزّ الشامخ... و الحمدللّه الذي بنعمته بلغت ما بلغت من العلم به و العمل له و الرغبة اليه و الطاعة لأمره و الحمدللّه الذي لم يجعلني جاحداً لشيء من كتابه و لا متحيراً في شيء من أمره و الحمدللّه الذي هداني لدينه و لم يجعلني أعبد شيئاً غيره».

بلنداي اين ثنا در پرتو علم به خدا و عمل براي او و رغبت به سوي او و امتثال فرمان او روشن مي‌شود؛ به ويژه آنكه هرگونه تردد از ساحت قدس اين عبد صالح، همانند انكار به دور است و مهم‌تر از همه، توحيد ناب آن حضرت است كه با نفي هر معبودي كه غير از ذات اقدس خداوند باشد، همراه است: «...لم يجعلني أعبد شيئاً غيره».

و چون نكره در سياق نفي مفيد عموم است، هيچ امري غير از ذات حقْ معبود او نيست؛ يعني ثمره تحليل عبادي آن حضرت نفي هراس از دوزخ و اشتياق به بهشت است؛ بلكه تنها معبود او حق سبحانه و تعالي است: «فابعث معي يا رب نوراً من رحمتك يسعي بين يدي و عن يميني تؤمنني به و تربط به علي قلبي... و تحلّني الدرجة العليا من جنتك و ترزقني به مرافقة محمد النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) عبدك و رسولك في أعلي الجنة درجة و أبلغها فضيلة و أبرّها عطية و أرفعها نفسة؛ مع الذين أنعمت عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن أُولئك رفيقاً... و اخْتم لي بالسعادة... برحمتك يا أرحم الراحمين».[91]

نام گذاري فاطمه از سوي خدا

اكنون كه با تحليل كتاب و سنّت معصومين(عليهم‌السلام) گوشه‌اي از كمال وجودي اين سيده زنان جهان ترسيم شد، مي‌توان به راز نامگذاري آن حضرت به «فاطمه» توجه نمود كه حضرت امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: هنگام تولد آن بانوٍّ خداوند فرشته‌اي را با وحي سبب قرار داد كه پيامبراكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) آن حضرت را به نام «فاطمه» بنامد.

فاطمه يعني جداي از جهل و غفلت

سپس فرمود: من تو را به علم، «فطم» نمودم و امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: سوگند به خدا! خداوند او را با علم، فطم نمود[92]؛ يعني از هر جهل و غفلتي جدا نمود؛ چنان‌كه رضاع او نيز با علم و معرفت شروع شد. و السلام عليها يوم ولدت و يوم استشهدت و يوم تبعث حياً؛ اللّهم اهل بيت الوحي كما نحب فاجعلنا كما يحبون!

 


[1]  ـ كافي، ج 1، كتاب الحجة، باب مولد الزهراءٍّ، ص 461.

[2]  ـ سوره شوري، آيه 11.

[3]  ـ سوره توحيد، آيه 4.

[4]  ـ سوره نجم، آيات 8 ـ 11.

[5]  ـ سوره صافات، آيه 164.

[6]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1، ص 22.

[7]  ـ همان.

[8]  ـ مصباح الانس، ص 13 ـ 14.

[9]  ـ تمهيد القواعد، ص 188.

[10]  ـ الميزان، ج 1، ص 13.

[11]  ـ كافي، كتاب الحجة، باب جامع في فضل الإمام (از حضرت امام رضا(عليه‌السلام))، ص 201.

[12]  ـ نهج البلاغه، حكمت 81.

[13]  ـ سوره مؤمنون، آيه 101.

[14]  ـ سوره مريم، آيات 2، 16، 41، 51، 54 و 56.

[15]  ـ سوره احزاب، آيه 33.

[16]  ـ سوره يس، آيه 82.

[17]  ـ سوره مائده، آيه 6.

[18]  ـ سوره توبه، آيه 103.

[19]  ـ سوره مائده، آيه 41.

[20]  ـ سوره انفال، آيه 11.

[21]  ـ سوره يونس، آيه 100.

[22]  ـ سوره انعام، آيه 125.

[23]  ـ سوره يوسف، آيه 24.

[24]  ـ تفسير كبير، ج 25، ص 210، ذيل آيه تطهير.

[25]  ـ سوره نمل، آيه87.

[26]  ـ سوره انبياء، آيات 101 ـ 103.

[27]  ـ نهج البلاغه، خطبه 183.

[28]  ـ سوره واقعه، آيات 77 ـ 79.

[29]  ـ كافي، ج 2، باب فضل حامل القرآن، ص 606.

[30]  ـ سوره زخرف، آيات 3 ـ 4.

[31]  ـ پايان فصل چهارم مفتاح غيب الجمع و الوجود.

[32]  ـ سوره انسان، آيه 21.

[33]  ـ مجمع البيان، ج 10، ص 623.

[34]  ـ تفسير كبير، ج 30، ص 254.

[35]  ـ تفسير ابي السعود، ج 5، ص 804.

[36]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 61.

[37]  ـ سوره نوح، آيه 26.

[38]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 49.

[39]  ـ سوره اسراء، آيه 38.

[40]  ـ سوره نساء، آيه 79.

[41]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 61.

[42]  ـ سوره سبأ، آيه 24.

[43]  ـ سوره آل‌عمران، آيه 60 ـ 61.

[44]  ـ الميزان، ج 3، ص 259 ـ 261.

[45]  ـ نهج البلاغه، خطبه 192.

[46]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، و خصائص، نسائي، ص 37.

[47]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 307، به نقل از ابوالفرج اصفهاني در اغاني.

[48]  ـ الغدير، ج 3، ص 178، به نقل از مناقب مردويه.

[49]  ـ سوره حجر، آيات 39 ـ 40.

[50]  ـ سوره صافات، آيات 127 ـ 128.

[51]  ـ سوره صافات، آيات 39 ـ 40.

[52]  ـ سوره صافات، آيات 159 ـ 160.

[53]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255.

[54]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1.

[55]  ـ سوره نحل، آيه 18.

[56]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255.

[57]  ـ نهج البلاغه، خطبه 179.

[58]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 255.

[59]  ـ كافي، باب جوامع التوحيد، حديث 1، ص 134 ـ 136.

[60]  ـ اصول كافي، ج 1، باب جوامع التوحيد، ص 136.

[61]  ـ شرح اصول كافي (محقق دامادِ)، ص 330.

[62]  ـ شرح اصول كافي (ملا صدراِ)، ص 342.

[63]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 256.

[64]  ـ نهج البلاغه، خطبه 83.

[65]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 256.

[66]  ـ نهج البلاغه، خطبه 1.

[67]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 258.

[68]  ـ نهج البلاغه، خطبه 110.

[69]  ـ نهج البلاغه، خطبه‌هاي 2 و 3 و 4 و 87 و 93 و...

[70]  ـ همان، خطبه 239.

[71]  ـ احتجاج طبرسي، ج 1، ص 267.

[72]  ـ نهج البلاغه، خطبه 3.

[73]  ـ همان، خطبه 29.

[74]  ـ احتجاج، ج 1، ص 258.

[75]  ـ همان، ص 271.

[76]  ـ نهج البلاغه، خطبه 3.

[77]  ـ كافي، ج 2، باب «ان الدعاء سلاح المؤمن»، ص 468.

[78]  ـ همان، باب «ان الدعاء شفاء من كل داء»، ص 470.

[79]  ـ همان، باب «ان من دعا اُستجيب له»، ص 471.

[80]  ـ همان، باب «ان الدعاء سلاح المؤمن»، ص 468.

[81]  ـ مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.

[82]  ـ همان.

[83]  ـ همان.

[84]  ـ نهج البلاغه، خطبه 193.

[85]  ـ همان، خطبه 193.

[86]  ـ كافي، ج 1، باب «ان الامام متي يعلم انّ‌لأمر قد صار اليه»، ص 381.

[87]  ـ كافي، ج 1، باب «ان الامام متي يعلم ان الامر قد صار اليه»، ص 381.

[88]  ـ سوره نحل، آيه 53.

[89]  ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 323، به نقل از مهج الدعوات.

[90]  ـ بحار الأنوار، ج 83، ص 64، به نقل از فلاح السائل درباره دعاي اميرالمؤمنين(عليه‌السلام).

[91]  ـ بحار الانوار، ج 83، ص 66 ـ 68، به نقل از فلاح السائل درباره دعاي صديقه كبرا«سلام اللّه عليها».

[92]  ـ كافي، ج 1، باب «مولد الزهراءٍّ»، ص 460.