نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

مباحث فقه ـ نکاح ـ جلسه 91 (1395/01/18)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

مرحوم محقق(رضوان الله عليه) در بحث اوليّاي عقد نکاح که فصل سوم از فصول مربوط به نکاح دائم بود، سه بخش را مطرح کردند:[1] يکي اينکه «الوليّ من هو»؟ يکي هم که «الموليّ عليه من هو»؟ يکي هم «حدود الولاية ما هي»؟ در بخش اول روشن شد به اينکه أب و جدّ أبي و وصي پدر يا وصي جدّ و حاکم شرع و مولا بر عبد و أمه اين پنج نفر ولايت دارند. موليّّ عليه کسي که بالغ نباشد؛ چه پسر و چه دختر و يا اگر بالغ بودند؛ ولي جنون و سَفَه پيدا کردند که متصل به عدم بلوغ باشد، اينها تحت ولايت أب و جدّ هستند؛ ولي اگر پسر بالغ شد و رشيد بود از تحت ولايت خارج ميشود، هيچ يک از اين اولياء بر او ولايتي ندارند، حتي وصي، چون وصي بر صغير و بر ثلث مال ولايت دارد، نسبت به کبير ولايت ندارد، چه اينکه نسبت به ارث هم ولايت ندارد. تعيين وصي براي آن است که سرپرستي صغير را به عهده بگيرد، يک؛ و ثلث را به جاي خود برساند، دو. در ماعداي ثلث که سهم ورثه است وصي دخالتي نميکند، چه اينکه در فرزندان بالغ هم وصي دخالت نميکند. حاکم شرع هم حق دخالت ندارد، براي اينکه اينها نيازي به سرپرست ندارند. اما کسي که بالغ شد و جنون يا سفهي دارد که اين جنون و سفه متصل به صِغَرشان نيست؛ يعني بعد از اينکه بالغ شدند و دوران رشد و عقل را تجربه کردند، بعد از يک مدتي مبتلا شدند به جنون يا سفه، اينجا محل بحث است که الآن تحت ولايت چه کسي است؟ عدهاي بر آن هستند که اين نميتواند تحت ولايت أب و جدّ باشد، چرا؟ براي اينکه ما دليل لفظي مطلق نداريم که فرزند هر چه هست تحت ولايت پدر يا جدّ پدري است ولو بالغ باشد، ادله ولايت أب و جدّ نسبت به صغار است، نسبت به کبار که نيست و دليلي هم نداريم که مجنون يا سفيه تحت ولايت أب و جدّ هستند، پس دليل لفظي نداريم. درباره حاکم شرع هم که آيا ولايت دارد يا نه؟ آن هم چون دليل لفظي نداريم، مشکل است.

آنهايي كه ميگويند تحت ولايت حاکم باشد، يا تحت ولايت أب و جدّ باشد، به وجوهي استدلال کردند؛ مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله عليه) و همفکران او براساس ﴿و أُولُوا الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوليّ بِبَعْضٍ[2] گفتند سفيه يا مجنون تحت ولايت أب و جدّ است، براي اينکه هم مهرباني و شفقت و عاطفه براي أب و جدّ است و هم اينکه در آن خانه زندگي ميکنند و کاملاً بر آنها اشراف دارند و هم اينکه تاکنون که بالغ نشده بود تحت ولايت او بود. برخيها هم ميخواهند بگويند که نه، چون سلطان «ولي من لا ولي له»[3] است، شامل اين قسمت هم ميشود.

اينها به روايت سه، باب هشت، تمسک کردند و آن روايت اين است: وسائل جلد بيستم، صفحه 282، باب هشت از ابواب عقد نکاح، روايت دوم از «حُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ» اين «سُويد» بر وزن «زُبير»، اسم چند نفر است «عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيه السَّلام»، اين روايت را گفتند معتبر است، از وجود مبارک حضرت سؤال ميکنند، اينکه خدا در قرآن فرمود: در جريان «مَهر» که خود طرف عفو کند ﴿أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ[4] اين کيست؟ کيست که ﴿بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِاست؟ عقد نکاح را چه کسي ميبندد که هنگام عفو «مَهر» يا تخفيف «مَهر» زمام امر به دست اوست؟ چه کسي ﴿بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ است؟ حضرت فرمود: «وليّ أَمْرِهَا»؛[5] آنکه وليّ امر اين صبيه و اين زن هست، او ميتواند درباره «مَهر» عفو بكند تخفيف بدهد و مانند آن. گفتند کسي که وليّ امر اوست حاکم شرع است، اين شبيه تمسک به عام در شبهه مصداقيه است، شما از کجا تشخيص ميدهيد که منظور از اين وليّ امر، حاکم شرع است؟ اين آقايان ميگويند کسي که بالغ شد؛ اما جنون دارد يا سفه دارد و رشد ندارد حتماً تحت ولايت کسي است، اين اصل اول است؛ چون چنين كسي وليّ ميخواهد، أب و جدّ که وليّ او نيستند، أب و جدّ وليّ صغير هستند نه وليّ کبير. دليل لفظي هم نداريم که اگر فرضاً مجنون يا سفيه بود تحت ولايت أب يا جدّ است، اگر بالغ باشد. بنابراين ميشود «السلطان وليّ من لا وليّ له».[6] با بررسي اين امور چندگانه خواستند بيان کنند که روايت دو، باب هشت از ابواب عقد نکاح، ثابت کننده ولايت حاکم است؛ ولي در همين باب، روايت سوم هست که دارد رفاعه از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) سؤال ميکند ﴿الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ کيست؟ فرمود: «الْوليّ الَّذِي يَأْخُذُ بَعْضاً وَ يَتْرُكُ بَعْضاً وَ لَيْسَ لَهُ أَنْ يَدَعَ كُلَّهُ»؛[7] آن کسي است که اختيار اين دختر يا اين زن در دست اوست، ميتواند بعضي از مَهر را بگيرد و بعضي از آن را ببخشد؛ اما همه مَهر را نميتواند ببخشد. اين هم روشن نميکند که وليّ کيست! اما روايت چهارم اين باب که مرحوم کليني[8] آن را از «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنِ الْبَرْقِيِّ أَوْ غَيْرِهِ» که مشکل اين بود که اگر «عَنِ البَرقِي و غيرِهِ» بود، به اعتبار اين روايت آسيبي نميرساند؛ اما دارد که «أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَي عَنِ الْبَرْقِيِّ أَوْ غَيْرِهِ»، او از برقي يا ديگري نقل کرد، آن ديگري کيست؟ اين ميشود مرسل. اگر روايت اين بود که «عن البرقي و غيره»، آن غير را ما چه بشناسيم و چه نشناسيم آسيبي نميرساند؛ اما اگر دارد «عَنِ الْبَرْقِيِّ أَوْ غَيْرِهِ»؛ يعني اين راوي ميگويد من نميدانم که احمد بن محمد بن عيسي اين حديث را از برقي نقل کرد که مورد اعتماد است يا از ديگري! آن ديگري کيست؟ لذا در بحثهاي قبل هم گذشت که اين مشکل سندي دارد. «عَنْ صَفْوَانَ» که صفوان البته معتبر است: «عَنْ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيه السَّلام قَالَ سَأَلْتُهُ عَنِ ﴿الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ» سؤال کردند، اينکه خدا در قرآن فرمود: مَهر را خود اين زن عفو کند، ﴿أَوْ يَعْفُوَا الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ اين ﴿الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ کيست؟ فرمود به اينکه «هُوَ الْأَبُ وَ الْأَخُ وَ الرَّجُلُ يُوصَي إِلَيْهِ»،[9] اين سه نفر کساني هستند که ﴿بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ هست؛ پدر، برادر، وصي؛ وصي پدر يا وصي جدّ. اين روايت مشخص ميکند مصداقي که در روايت دوم يا در روايت سوم ما منتظر بوديم مشخص بشود، در روايت چهارم مشخص ميشود، پس ديگر جا براي حاکم نيست؛ منتها اين مشتمل بر برادر هست، چه اينکه روايت ششم اين باب هم که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله عليه) طبق حديث مرسل نقل شده است که «الْأَخُ الْأَكْبَرُ بِمَنْزِلَةِ الْأَبِ»؛[10] اين هم برادر را به منزله پدر حساب کرد که ﴿بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِميشود. بنابراين از چه راهي و چگونه بتوانيم به روايت دوم باب هشت، براي اثبات ولايت حاکم تمسك بكنيم؟ چون در روايت چهارم دارد كه از حضرت سؤال ميکنند که ﴿الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ کيست؟ حضرت فرمود پدر هست، وصي هست، وصي پدر يا وصي جدّ؛ منتها حالا برادر حمل بر استحباب شده يا حمل ميشود بر اينکه برادر وکيل باشد براي او، يا آنجايي که برادر وصي پدر است، بر يکي از اين محامل حمل شده است.

بنابراين ما روايتي که دلالت بکند بر اينکه حاکم ولايت شرعي دارد نسبت به کسي که بالغ شد، ولي جنون يا سفه دارد تا حال پيدا نکرديم.

پرسش: دليل حمل را نفرموديد که به چه دليل حمل ميشود؟

پاسخ: چون نصوص حصر کردند، گفتند «لا ينقض نکاحهنّ الا الأب»، اين حصر در چند روايت بود، اينطور نيست که فقط يک روايت باشد. روايتهاي فراواني که خوانده شد، أب و جد أبي را وليّ شمردند به صورت حصر هم بود که «لا يَنْقُض نِکَاحهُنَّ الا آبَائهنّ» همين. بنابراين برادر، عمو اينها که در روايات ديگر آمدند، حمل ميشود بر اينکه مستحب است با آنها مشورت بکنند و مانند آن؛ لذا مرحوم صاحب وسائل اين را برابر حملي که ديگران ذکر کردند او هم ذکر فرمود، فرمود «الْأَخُ مَحْمُولٌ عَلَي كَوْنِهِ وَكِيلًا» يا توسعه داشته باشد که وصي را هم شامل بشود «وَ الْوَصِيُّ يَحْتَمِلُ ذَلِكَ أَيْضاً» که برادر وصي هم باشد. «وَ قَدْ خَصَّهُ بَعْضُ عُلَمَائِنَا بِكَوْنِ الْبِنْتِ كَبِيرَةً غَيْرَ رَشِيدَةٍ وَ بَعْضُهُمْ بِكَوْنِهِ وَصِيّاً فِي خُصُوصِ الْعَقْدِ مَعَ احْتِمَالِهِ التَّقِيَّةَ»؛[11] اين وجه سوم. پس وجه اول اين است که وکيل باشد، دوم اين است که معمولاً پدر برادر بزرگ و فرزند بزرگ را وصي خود قرار ميدهند و محمِل سوم اين است که حمل بر تقيّه بشود، چون در نزد عامه اين ولايت بر دختر نسبت به برادر هم هست؛ يعني برادر مخصوصاً برادر بزرگ وليّ او تلقّی ميشود؛ يا حمل بر تقيّه است، يا حمل بر وصيت است، يا حمل بر وکالت است، وگرنه نصوص ديگري که ولايت را منحصر در پدر کردند که «لا يَنْقُض نِکَاحهُنَّ الا آبَائهنّ» نشان ميدهد که برادر ولايت ندارد، چه اينکه عمو هم ولايت ندارد، مادر هم ولايت ندارد. اگر ما روايت چهارم را داريم، ديگر روشن کننده روايت دوم و سوم هم هست. پس ما نميتوانيم به روايت دوم که نضر بن سويد از عبد الله بن سنان نقل ميکند که او از وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) سؤال کرده است که ﴿الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكَاحِ کيست؟ حضرت فرمود «وليّ أَمْرِهَا»، اين بيان را در روايت چهارم مشخص فرمود که آن همان پدر است يا وصي پدر هست.

بنابراين اثبات اينکه حاکم در اينجا ولايت داشته باشد کار مشکلي است. آنهايي که ميگويند مشکل است براي اينکه ما يک دليل لفظي نداريم که حاکم شرع وليّ باشد تا به اطلاق عموم آن تمسک بکنيم و روايت «السلطان وليّ من لا وليّ له» هم از طريق ما نقل نشده است.

حالا برويم به سراغ امور حسبه. خدا مرحوم آقا سيد عبد الأعلاي سبزواري را غريق رحمت کند، فضاي نجف بعد از جريان مشروطه فضايي نبود که به ولايت فقيه به نحو مطلق فتوا بدهند، غالب اين مراجع بزرگوار نجف نوشتههايشان اين نيست که از فقيه ولايت مطلقه دربيايد، حالا برهاني که اين آقايان ذکر ميکنند و تضعيف ميکنند، همين برهان را مرحوم آقا شيخ حسن پسر کاشف الغطاء که تقريباً چهار سال قبل از مرحوم صاحب جواهر رحلت کرده است، او هم از فقهاي نامي حوزه نجف بود، بيت کاشف الغطاء اينها مسئله ولايت فقيه را کاملاً مطرح کردند. مرحوم کاشف الغطاء در زمان حمله روسها به ايران، فتحعلي شاه را مأمور ميکند يا اجازه ميدهد که شرکت کند. کشف الغطاء از کتابهاي بنام شيعه است، آنقدر اين فقيه نامي در فقه مسلّط بود كه فتواهايش فقط «يجب، يحرم»، «يجب، يحرم» بود، احتياط بکن و اينها خيلي کم بود. خود مرحوم صاحب جواهر در جواهر دارد که من فقيهي به حدّت ذهن کاشف الغطاء نديدم؛[12] کاشف الغطاء چنين فَحْلي بود! ايشان يک دستوري و نامهاي براي فتحعلي شاه نوشت، در آن وقتي که روسها به ايران حمله کرده بودند، تعبير مرحوم کاشفالغطاء در کتاب شريف کشف الغطاء اين است که «اروس اروس»، اين کفشهايي که سابق داشتند مي‌گفتند «اروسي اروسي»، چون با آن سبک از روس آمده، بخشي از پنجرههايي که در خانهها هست، ميگويند «اروسي اروسي»؛ چون به نقشه همان روسها ساخته شد، اين «اروسي اروسي» واژهاي است که از آمدن روسها پيدا شد؛ قبلاً کفشها به اين صورت نبود، زماني که آنها آمدند اين کفش در ايران رواج پيدا کرد، ميگفتند «اروسي اروسي» و الآن هم در بخشي از قسمتها هم کلمه «اروسي» را بکار ميبرند. بخشي از پنجرههايي هم که در خانهها ميساختند که شيشههاي مشبّک داشت و رنگارنگ بود ميگفتند «اروسي اروسي»؛ چون اين نقشه از روس آمده بود. مرحوم کاشف الغطاء در کشف الغطاء دارد اين اروس که آمدند، او به فتحعلي شاه ميگويد که اين کار را بکنيد و روحانيون را همراه اين نيروهاي رزمي ببريد و اگر احياناً مارش تجهيزي ميخواندند، تعبير به آهنگ ميکند؛ يعني موسيقي رزمي که اينها را تهييج ميکند، اين کار را انجام بدهيد، طلبهها و روحانيون برايشان نماز جماعت بخوانند و اگر لازم بود آهنگهايي که اينها را تهييج ميکند براي دفاع بزنند،[13] اين فرمايشات مرحوم کاشف الغطاء است. حتماً؛ يعني حتماً اين را در بحث جهاد کشف الغطاء ببينيد.

 پسر بزرگش مرحوم آقا شيخ حسن در همين بيت تربيت شده است، او چهار سال قبل از مرحوم صاحب جواهر رحلت کرده است. شما فرمايشات مرحوم آقاي خويي(رضوان الله عليه) را ببينيد، همان فرمايشات در فرمايشات مرحوم آقا شيخ حسن هست و همانها را دارد رد ميکند. مرحوم آقاي خويي ميفرمايد که ما دليل لفظي نداريم تا به اطلاق يا عموم آن تمسک بکنيم و از معتبره ابي خديجه[14] هم بيش از منصب قضا ثابت نميشود. همه اينها را مرحوم آقا شيخ حسن که ساليان متمادي قبل از اين بزرگان بودند نقل کرد و پاسخ داد که الآن ميخوانيم. عمده همان فضاي مشروطيت بود که اينها از نزديک ديدند که اگر ـ خداي ناکرده ـ آن تقواي صد درصد نباشد، مشکلاتي ايجاد ميکند! علم ممکن است که مقدار نود و پنج درصد آن كارساز باشد؛ ولي تقوا الاّ و لابدّ بايد صد درصد باشد که حالا ـ إن شاء الله ـ به آن مسئله خلوصي و اخلاصي که بنا بود روزهاي چهارشنبه بحث بکنيم اشاره ميشود. مرحوم آقا شيخ حسن(رضوان الله عليه) در کتاب شريف انوار الفقاهه اين مطالب را دارند، ميفرمايند: «و يظهر من بعض أصحابنا المناقشة في عموم ولاية الحاكم الشرعي».[15] حاکم شرعي اگر امام معصوم(سلام الله عليه) باشد او ولايت مطلقه دارد ﴿النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ.[16] در قرآن کريم دارد که ﴿مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ[17] کسي که پيرو پيغمبر باشد، حرف خدا را گوش ميدهد و تعبير مرحوم آقاي نراقي(رضوان الله عليه) فرمود: شما اين چهار جمله را کنار هم بگذرايد: يکي اينکه قرآن کريم مطاع مطلق «الله» است که همه جا سخن از اطاعت خداست، بعد فرمود ﴿مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ اگر کسي حرف پيامبر را گوش بدهد، چون «رسول بما انه رسول» پيام «الله» را ميرساند. پس ﴿مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ، اين دو. قرآن درباره پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) فرمود به اينکه ﴿النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ، اين سه. وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه‏»[18] اين چهار. پس وزان «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاه‏» نسبت به ﴿النَّبِيُّ أَوْلَي بِالْمُؤْمِنِينَ وزان ﴿مَن يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ در برابر ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ[19] است. ما بايد از خدا اطاعت کنيم، بعد قرآن فرمود اگر کسي از پيامبر اطاعت کرد از خدا اطاعت کرد. ما موظفيم از پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) اطاعت کنيم، بعد پيغمبر فرمود: هر کسي از علي بن ابيطالب(سلام الله عليه) اطاعت کرده از من اطاعت کرده است.

اينها درباره معصوم هيچ حرفي ندارند، نه اينکه بگويند دين از سياست جداست اين فکرها نيست ـ الحمد لله ـ براي ماعداي معصوم صحبت است. مرحوم آقا شيخ حسن کاشف الغطاء ميفرمايد: «و يظهر من بعض أصحابنا المناقشة في عموم ولاية الحاكم الشرعي ما عدا الإمام(عليه السلام) الذي هو أولي بالمؤمنين من أنفسهم» چرا؟ «لعدم الدليل عليها»، دليلي بر ولايت فقيه نداريم، مگر دو چيز: يکي روايت «السلطان وليّ من لا وليّ له» است، اشکال اين روايت آن است که «و هي مع ضعف سندها»، اولاً ضعف سند دارد، چون از طريق عامه نقل شده[20] و روايت ما نيست، ثانياً «لا تنصرف إلا للإمام(عليه السلام)» منصرف است به امام. «السلطان» که ميگويند منظور امام است، مثل اينکه «السلطان علي بن موسي الرضا»، تعبير به شاه دارد، از امامزادهها به شاهزاده تعبير ميکنيم، شاهزاده فلان، شاه عبدالعظيم ميگوييم يا فلان ميگوييم، «سلطان» لقب پُربرکت و اصيل امام معصوم(سلام الله عليهم) است. پس اين روايت را ميگويند منصرف ميشود به امام معصوم، دليل نيست مگر روايت «السلطان وليّ من لا وليّ له» اين دو اشکال دارد: يکي اشکال سندي است «مع ضعف سندها»، يکي هم اشکال دلالي است که «لا تنصرف الا للإمام(عليه السلام)»؛ پس اين روايت نميتواند دليل ولايت فقيه باشد.

دوم: «و سوي ما دلّ علي جواز‌ الترافع إليه»، روايتي دارد که شما او را به عنوان حاکم قرار بدهيد در محکمه قضايي «كمقبولة عمر بن حنظلة و نحوها» که معتبره ابي خديجه است. «و هي لا تدل علي الولاية في غير القضاء و الافتاء» از اين دو روايت، از يکي برميآيد که شما در مسائل علمي فتوا را از يک فقيه جامع الشرائط بگيريد، يکي اينکه اختلافات قضايي را هم او بايد حل بکند، غير از مسئله قضا و غير از مسئله افتاء او سِمَتي ندارد. اين خلاصه دليل کساني که ميفرمايند ما درباره ولايت فقيه دليل نداريم.

مرحوم آقا شيخ حسن ميفرمايند که اين مناقشه «ضعيفٌ» چرا؟ براي اينکه «لأن تسليم منصب القضاء و الإفتاء ممّا يؤذن ببقية المناصب بطريق أولي».[21] وقتي که نفوس، اموال، اعراض، آبرو، خون و حدود مردم با قضاي حاکم شرع حل ميشود، در مسائل جزيي او حق دخالت ندارد؟! در فلان جا بچه سفيه است يا فلان شخص رشيد نيست، آيا براي او زن بگيرد يا زن نگيرد؟! يقيناً هست؛ اما اين دو امر را قبول کردند؛ يعني إفتاء و قضاء. مستحضريد که کشور سه رکن اساسي دارد: يکي قانونگذاري و يکي اجراي قانون و يکي هم مسئله تطبيق اجراء با قانون که قضا عهده‌دار اين كار است. اگر قضای يک مملکتي به عهده فقيه جامع الشرائط است و اگر قانونگذاري و قانونشناسي به عهده اوست، چون او بايد فتوا بدهد، اگر ديگري فتوا بدهد که او ميشود مجري فتواي ديگري! قانون را او بايد مشخص کند که فتواست، قضا و داوري را او بکند، يقيناً ساير کارها به عهده او ميشود. ممکن نيست قضاي يک کشور که در فضا و دريا و صحراي آن بتواند محکمه قضايي داشته باشد، در قصاص جان و قصاص طرف محکمه داشته باشد، در اموال محکمه داشته باشد، در مسائل ناموسي و حدود محکمه داشته باشد؛ ولي براي اجرا کار در اختيار او نباشد، اين شدني نيست، اين فتوا و قضا بودجه ميخواهد، زندان ميخواهد، اجرا ميخواهد، اين حدود الهي را که او حکم کرده، بايد اجرا بشود يا نشود؟ بنابراين اين فرمايشي که مرحوم آقا شيخ محمد حسن دارند تام است و آن مناقشه وارد نيست. بعد تأييد ميکند ميفرمايد که «و ما ورد في نصب الأئمة(عليهم السلام) بعض أصحابهم قيّماً علي أموال الأيتام دليلٌ علي جواز الولاية في غيرها»، خيلي از موارد بود که ائمه(عليهم السلام) افراد را قيّم و سرپرست قرار ميدادند براي اموال صغار و غير صغار، وقتي ولايت براي مال باشد، براي غير مال به طريق اُوليٰ هست؛ بعد ميفرمايد: «في قضاء ضرورة النظام و فتاوي الأصحاب بعموم الولاية كفاية في ذلك»[22] ما خيلي دنبال دليل لفظي به آن معنا نميگرديم، عقل يکي از بهترين راه است. به هر حال اين دين بايد اجرا بشود يا نشود؟ نظام جامعه بايد بر محور دين باشد يا نباشد؟ يک وقت است که کسي راهبانه فکر ميکند، ميگويد دين کاري به سياست ندارد، دين فقط در مسئله نماز و روزه و اينهاست که ـ الحمد لله ـ شما چنين فکري نداريد. اين امت اسلامي را چه کسي بايد اداره کند؟ اگر امت اسلامي قانون ميخواهد، قضا ميخواهد، اجرا ميخواهد، غير از کسي که جامع شرائط باشد، کسي ديگر صلاحيت اين کار را ندارد، اُوليٰ نيست؛ لذا هم دليل عقلي هست و اصحاب هم فتوا دادند، معلوم ميشود که يک نفر يا دو نفر نبود. قبل از جريان اين تحوّل سلطنت از قاجار به غير قاجار و دوران ملوک الطوائفي و هرج و مرج شدن و کارها به دست بعضي افتادن و مشکلي پيدا کردن، اين بود که يک مقداري بحثها را متزلزل کرد، وگرنه همان وقت اصحاب فتوا به ولايت فقيه دادند و نظام هم بايد پا بگيرد؛ بنابراين مسئله ولايت فقيه به طور مطلق ثابت ميشود.

پرسش: ...

پاسخ: آن در مرحله بعد است که آيا عدول مؤمنين ميتوانند در صورتي که ـ خداي ناکرده ـ فقيه جامع الشرائط نباشد؛ بله، اين را مرحله سوم هم هست که فسّاق مؤمنين هم ميتوانند، اگر عدول مؤمنين نباشد. اول فقيه جامع الشرائط است، اگر ـ خدايي ناکرده ـ نبود عدول مؤمنين است و اگر عدول مؤمنين نبود، فسّاق مؤمنين هستند که اين را در کتابهاي ديگر هم گفتند. و مرحوم آقا سيد عبد الأعلي دارد که ما چنين تعبير «عدول مؤمنين» را در روايت نداريم، مؤمنين نظير امام جماعت نيست که حتماً بايد عادل باشد، کساني هستند که کارشناس و امين هستند، در مسائل مالي مشکلي ندارند، مديريت دارند، مدبّر هستند و خائن نيستند، حالا لازم نيست که عادل باشند تا انسان بتواند به آنها اقتدا بکند. در کتاب شريف مهذّب تعبيرشان اين است که ما تعبير «عدول مؤمنين» در روايت نداريم که عدول مؤمنين اين کار را بکنند.[23] اين فرمايشات مرحوم آقا شيخ حسن بود.

 بعد در پايان ميفرمايند که شما گفتيد که ما دليل لفظي نداريم ـ مشکل مرحوم آقاي خويي و امثال آقاي خويي اين است که گفتند ما دليل لفظي نداريم ـ بعدها مرحوم شيخ انصاري در بعضي از کتابها تنبّهي دادند كه اين مسبوق است به فرمايش مرحوم آقا شيخ حسن کاشف الغطاء. شما گفتيد که «مقبوله» را ما قبول داريم، «معتبره ابي خديجه» را ما قبول داريم؛ ولي اين مخصوص به قضاست؛ ايشان ميفرمايد که نه، شما يک مقدار توجه کنيد، اين مخصوص به قضا نيست، گرچه اصل آن مربوط به قضاست؛ ولي در ذيل حضرت فرمود: «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْکُمْ حَاکِمَا»[24] نه «جعلته حَکَما» فرمودند محور اصلي بحث حَکَم؛ يعني حَکَم؛ يعني قاضي؛ حاکم کاري به حَکَم ندارد، کسي که کشور را اداره ميکند، او را ميگويند حاکم شرع. آنکه روي ميز قضا نشسته او را ميگويند حَکَم شرعي. اين بزرگان استنباط کردند و گفتند وجود مبارک حضرت با اينکه محور اصلي بحث حَکَم بود، نفرمود «إني جعلته حَکَما»، بلکه فرمود: «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْکُمْ حَاکِمَا»، اين اطلاق است. حاکم هم ميتواند حَکَم قضا باشد، هم ميتواند حَکَم قضا را خودش نصب بکند، پس «بالمباشره أو التسبيب» ميتواند حَکَم باشد و جامعه را هم او ميتواند اداره کند. يک وقت است که حاکم دستور ميدهد آن حکم ديگر مسئله شاهد و بيّنه و يمين و امثال آن نيست، «حاکم بما انه حاکم» نيازي به مسئله بيّنه و امثال آن، هر چه که براي او ثابت شده است ميتواند حکم بکند و چون حضرت در ذيل فرمود «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْکُمْ حَاکِمَا» اين دليل لفظي است. فرمايش مرحوم آقا شيخ حسن اين است که «علي أن مقبولة عمر عامة للترافع و غيره»، چرا؟ «لقوله(عليه السلام) فاجعلوه حاكماً» اين ميشود مطلق «و رواية السلطان قد تشمله»؛ اين صغري را که اين روايت مشخص کرده، فرمود اين حاکم است. آن روايت «السلطان وليّ من لا وليّ له» ميگويد هر جا پدر نبود، جدّ نبود، وصي نبود، حاکم شرع حضور دارد، «السلطان وليّ من لا وليّ له». بنابراين اگر کسي بگويد ما دليل لفظي مطلق نداريم، بلكه مخصوص به قضا و مرافعات فتوا داريم؛ ولي نسبت به مطلق امور سياسي و نظامي دليل نداريم، اين تام نيست، براي اينکه شما مقبوله عمر بن حنظله را قبول کرديد، در همين مقبوله در ذيل حضرت به جاي اينکه بفرمايد «اني جعلته حکما»، فرمود: «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْکُمْ حَاکِمَا» و مطلق است «و قد تشمله لأنّه بعد أن يكون حاكماً فيندرج في السلطان في وجه»، «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْکُمْ حَاکِمَا»؛ يعني «فهو سلطان»، صغرا را ما از اينجا ميگيريم آن وقت اين «هذا سلطانٌ» آن هم که ميگويد «السلطان وليّ من لا وليّ له»؛ البته وقتي که خود ائمه(عليهم السلام) کسي را به عنوان يک حاکم شرع نصب کردند، همه کارها را او بايد انجام بدهد. امام(رضوان الله عليه) دارد که مجلس در رأس امور است، يا معيار رأي ملت است؛ تعبير وجود مبارک حضرت امير را نگاه کنيد که چه هست؟! ما يک تعبيري داريم در روايات که «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»؛[25] اين تعبير رائج ماست؛ ندارد که نماز بخوانيد، دارد که صلات ستون دين است، اگر صلات ستون دين است و اين کتاب هم حکيمانه تنظيم شده است، ستون را که نميخوانند؛ لذا هيچ؛ يعني هيچ، در هيچ جا نگفتند نماز بخوانيد، چون ستون که خواندني نيست، همه جا ﴿فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ،[26] ﴿يُقِيمُوا الصَّلاَةَ،[27] ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ،[28] ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِي[29] براي اينکه حرفها بايد هماهنگ باشند، اگر ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ[30] اين کتاب حکيمانه است، حکيمانه بايد حرف بزند. اگر از طرفي بگويد نماز ستون دين است و از طرفي بگويد نماز بخوانيد، اينکه حکيمانه نيست. حکيم وقتي گفت صلات عمود دين است، ميگويد ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاةَ[31] «مقيمون الصلاة». آنجا هم که «يصلّي»، «صلّ» و امثال آن است؛ يعني «أقِم»، اين درباره نماز.

 در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در عهدنامه مالک هست ـ جمله اسميه که با «إنّ» شروع ميشود ـ فرمود مالک! «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّينِ‏ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»؛[32] فرمود مالک! ستون دين، ستون؛ يعني ستون دين، مردم هستند، مردم اگر رنجيدند و تو را رها کردند، هيچ ممکن نيست تو بتواني روي پاي خود بايستي و دين را حفظ بکني! «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّينِ». اگر امام(رضوان الله عليه) فرمود معيار رأي ملت است؛ چون اگر مردم برنجند با هيچ عاملي نميشود اينها را سرپا نگه داشت. ستون دين احترام به افکار مردم، حقوق مردم، اموال مردم و اَعراض مردم است. «إِنَّمَا [عَمُودُ] عِمَادُ الدِّينِ‏ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِينَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّة»، توده مردم ستون دين هستند. حاکم شرع بايد اين ستون را نگه بدارد تا بتواند به اين ستون تکيه کند. اولين وظيفه اين است که اين ستون را سرپا نگه بدارد. اگر به ستون بخواهند تکيه کنند اين افتاده است. حاكم بايد اول ستون را نگه بدارد، بعد به ستون تکيه کند، فرمود مالک! تو اگر مصر را بخواهي اداره کني، مردم بايد سرپا باشند. لذا فقهاي بزرگوار نجف گاهي در مسئله ولايت فقيه احتياط ميکردند، وگرنه در مرجعيت اينها، در علم اينها، در عظمت و مقام والاي اينها که ترديد نيست. مرحوم آقاي خويي و امثال آقاي خويي يک مرجع عادي که نبودند، کوه علم بودند، آن مرجعيت آنها و آن علم آنها، صدها مجتهد تربيت کردند، اينها جريان مشروطه را ديدند و حوادث را ديدند؛ ولي از نظر برهان علمي راهي که مرحوم صاحب جواهر طي کرده در جهاد، راهي که مرحوم آقا شيخ حسن پسر کاشف الغطاء طي کرده، بعد راهي که امام(رضوان الله عليه) رفته، آن راه علمي است ـ إن شاء الله ـ الآن هم همين طور باشد.

حالا روز چهارشنبه است بنا شد يک مقداري درباره «اخلاص» بحث بکنيم. ما تا مطابق با جهان خلقت نباشيم، پيشرفت نميکنيم، در جهان يک نفر دارد حکومت ميکند و آن خداست و تعبير قرآن کريم هم اين است که به هر حال تمام موجودات عائله من هستند، من همه را دارم اداره ميکنم، مار و عقرب عائله من است، شما چکار داريد فلان جا خرس قطبي است، نجس العين و حرام گوشت است او عائله من است و من موظفم که او را تأمين بکنم ﴿وَ مَا مِن دَابَّةٍ فِي الأرْضِ إِلاَ عَلَي اللَّهِ رِزْقُهَا[33] با «عَليٰ» تعبير کرد. همه اينها پيش من پرونده دارند، عائلهاند. هيچ کسي در عالَم کاري ندارد مگر «الله». ما هم در حيطه درونمان هم هيچ حاکمي حکومت نکند، مگر «الله»، اين ميشود اخلاص. اين «مَن» و «ما» يک مار و عقربي است که هيچ دشمني بدتر از اينها نيست، اين بيان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است، فرمود: «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ».[34] تمام مشکلات ما در اثر همين غرور و خودخواهي است که چرا حرف من نشد! چرا منفعت من نشد! چرا نام من مطرح نشد! همين. اگر اين را ما رام بکنيم، هيچکس ديگري در فضاي نفس ما کار نميکند، مگر ذات اقدس الله. در چنين حالتي انسان راحتِ راحت است. شيطان که گفت نسبت به مخلَصين وسوسه ندارم، نه يعني نسبت به آنها احترام ميکنم؛ يعني مقدور من نيست، وگرنه من سواري ميخواهم. اينکه در سوره مبارکه «اسراء» از او ياد شده است ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ[35] «احتنک» که باب «افتعل» است، «احتنک»؛ يعني حَنَک و تحت حَنَک او را گرفته؛ اينهايي که سوار اسب ميشوند مسلّط بر اسب هستند، اين سوارکارها اينها احتناک ميکنند؛ يعني دهنه اسب، گردن اسب، حَنَک اسب، تحت حَنَک اسب را کاملاً در اختيار دارند، شيطان هم چنين تهديدي کرده است، ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ من حَنَک و تحت حَنَک اينها را ميگيرم و سواري ميخواهم. اگر کسي به او سواري نداد، براي آن است که از قلمرو نفوذ او به در آمده و ابزار کار او همين مسئله غرور و شهوت و غضب و وَهْم و خيال و اينهاست.

بهترين راه و اولين راه، راه علمي است که آدم بفهمد به اينکه در نظام داخل و خارج غير از خدا کسي نيست که انسان به او پناه ببرد، روي اين بايد تمرين علمي داشته باشيم. دعاهاي توحيدي را هم در اين زمينه بازگو کند که کاري غير از اين نيست: «حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينَ حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ»، اين دعاي بعد از نماز صبح، اينها تمرين توحيد است: «حَسْبِيَ اللَّه‏»، «حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ حَسْبِيَ الرَّازِقُ» گفتند بعد از نماز صبح اين دعا را بخوانيد؛ يعني او کافي است و اين تمرين روزانه است: «حَسْبِيَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِينَ» اين مخلوق خود انسان است، «حَسْبِيَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِينَ حَسْبِيَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ حَسْبِي مَنْ هُوَ حَسْبِي حَسْبِي مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبِي»،[36] نه تنها الان، قبل از اينکه به اين عالَم بيايم او سرنوشت مرا تعيين کرد، اين دستور روزانه است. اگر گفتند بعد از نماز صبح اين دعا را بخوانيد، اين دعا را هم مرحوم آقا شيخ عباس در همان اوائل کتاب شريف مفاتيح نقل کرده است، كه جزء تعقيبات نماز صبح است، اينها تمرين است؛ هم آن بحثهاي آيات تمرين است، هم بحثهاي روايات تمرين علمي است، ذکرها هم يک نحوه تمرين عملي است.

بعد مراقبت؛ اين مراقبت يعنی اينکه هر کاري که انسان ميخواهد انجام بدهد ببيند مطابق با توحيد هست يا نه؟ اين است که به ما گفتند هر کاري که انجام ميدهيد، اول «بِسْمِ الله» بگوييد؛ البته ثوابش محفوظ است و سرجايش هست، در ثواب داشتن «بسم الله» که بحثي نيست؛ اما اين يک قرنطينه است، يک ايست بازرسي کنيد، ميگويند هر کاري ميکنيد، اول بگوييد «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».[37] اين يک قرنطينه است؛ يعني يک لحظه فکر بکنيد، بعد ببينيد اين کار آيا کاري هست که بگوييد خدايا به نام تو يا نه؟ قهراً چنين کاري يا واجب است يا مستحب، چون حرام و مکروه را که آدم نميتواند بگويد خدايا به نام تو انجام ميدهم! اين که گفتند هر کاري که ميکنيد اول آن بگوييد «بسم الله»، اين چندتا اثر دارد: اول آن نام خداست و ذکر الهي است که روشن است. دوم اين است که يک قرنطينه است، هر کاري که ميکنيم بايد رويمان بشود که بگوئيم خدايا به نام تو. اين کار يا واجب ميشود يا مستحب. کارهاي حرام و مکروه را که آدم نميتواند بگويد خدايا به نام تو! بنابراين، اين هم يك تمرين عملي است، آن هم تمرين علمي است.

در قرآن فرمود: من کل نظام را خلق کردم، براي اينکه شما عالِم بشويد، شما و جن را آفريدم براي اينکه عابد باشيد. اين ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ[38] که مال عبادت است، آيه پاياني سوره مبارکه «طلاق» براي علم است، ﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عِلْمَاً فرمود: من اين مجموعه را آفريدم براي دو چيز: يکي اينکه شما بفهميد که ﴿اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ﴾، يکي اينکه بفهميد ﴿اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عِلْمَاً[39] ما اصلاً اين نظام را براي اينکه شما عالَم بشويد خلق کرديم، اگر شما درباره نظام فکر نکنيد و به قدرت مطلق خدا پي نبريد، به علم خدا پي نبريد، به هدف خلقت نرسيديد. بارها عنايت فرموديد، اين قرآن يک کتاب علمي؛ نظير کتاب کلامي يا فلسفي نيست که بگوييم «يدل عليه امور الاول کذا و کذا»، اين هم به لسان عرب آن روز نازل شده است و هم براي هدايت توده مردم است؛ لذا اصطلاحات علمي در آن نيست. غالب سور با براهين الهي هستند، چندين برهان؛ چه در بخش کشاورزي، چه در بخش دامداري، چه در بخش ستارهشناسي، چه در بخش معادن هست، فرمود: کل اين مجموعه براي اين است که شما عالِم بشويد. پس اين دو عنصر محوري هدف خلقت است: يکي «المعرفة» يکي «العبادة»، ديگر لازم نيست ما آن جريان ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ را بگوييم «الا ليعرفون»؛ چون صريح آيه 12 سوره «طلاق» دارد که ما اصلاً کل نظام را خلق کرديم تا شما عالِم بشويد، آنجا فرمود ﴿وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ؛ اينجا فرمود: ﴿اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوَاتٍ وَ مِنَ الأرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الأمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَي كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عِلْمَاً؛ از اين شفافتر به دلالت مطابقه چه ميخواهيم. حالا يک روايتي اگر وارد شده باشد سر جايش محفوظ است؛ اما ﴿لِيَعْبُدُونِ همان ﴿لِيَعْبُدُونِ است، اينجا «ليعرفون»، آنجا ﴿لِيَعْبُدُونِ؛ يعني «المعرفة، العبادة»، اين دو عنصر هدف خلقت است. آدم اگر اينها را تمرين داشته باشد، احترام ديگران را حفظ مي‌کند؛ ولي نه اينكه به ديگران تکيه بکند. ما يک ادبي داريم و يک اعتمادي؛ ادب ما اين است که با هر کسي بايد محترمانه برخورد کنيم؛ اما اعتماد ما فقط به «الله» است. اگر ما به کسي احترام كرديم، ادب را رعايت کرديم که وظيفه ديني ماست، در روايات ما هم دارد که «إِنْ جَالَسَكَ يَهُودِيٌّ فَأَحْسِنْ مُجَالَسَتَهُ»،[40] فرمود در مسافرت و غير مسافرت با کسي همسفر شدي ولو يهودي است، ادب را حفظ بکنيد: ﴿وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً[41] مواظب رفتارتان، گفتارتان باشيد، کسي را بي جهت نرنجانيد، براي چه برنجانيد؟ اين يک ادب است كه سر جايش محفوظ است؛ اما اعتماد ما فقط به «الله» است. فرمود آن کل نظام که دست اوست، چه جوري ميشود که مار و عقرب را گفت عائله من است، ما را رها بکند! يعني چه؟! منتها از او بخواهيم که قدرت کار ما، هوش ما، تدبير ما، مديريت ما را افاضه کند و اضافه کند ـ إن شاء الله ـ اميدواريم کل نظام را اينچنين اداره کنيم.

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1]. شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج2، ص220 و 221.

[2]. سوره أنفال, آيه75.

[3]. المغنی، لابن قدامه، ج7، ص370.

[4]. سوره بقره, آيه237.

[5]. وسائل الشيعة، ج20، ص282.

[6]. المغنی، لابن قدامه، ج7، ص370.

[7]. وسائل الشيعة، ج20، ص282.

[8]. الکافی(ط ـ الإسلامية)،ج6، ص105.

[9]. وسائل الشيعة، ج20، ص283.

[10]. وسائل الشيعة، ج20، ص283.

[11]. وسائل الشيعة، ج20، ص282.

[12]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌13، ص 105؛ «و أستاذي المحقق النحرير الذي لم يكن في زمانه أقوى منه حدسا و تنبها الشيخ جعفر».

[13]. کشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء(ط ـ الحديثة)، ج4، ص382 و 383.

[14]. الکافی(ط ـ الإسلامية)،ج7، ص412.

[15]. أنوار الفقاهة ـ كتاب النكاح(لكاشف الغطاء، حسن)، ص25.

[16]. سوره أحزاب، آيه6.

[17]. سوره نساء، آيه80.

[18]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص420.

[19]. سوره محمّد، آيه33.

[20]. المغنی، لابن قدامه، ج7، ص307.

[21]. أنوار الفقاهة ـ كتاب النكاح(لكاشف الغطاء، حسن)، ص25 و 26.

[22]. أنوار الفقاهة ـ كتاب النكاح(لكاشف الغطاء، حسن)، ص26.

[23]. مهذب الأحکام(للسبزواری)، ج25، ص322.

[24]. الکافی(ط ـ الإسلامية)،ج7، ص412.

[25]. المحاسن(برقی)، ج1، ص44.

[26]. سوره مجادله، آيه13.

[27]. سوره بيّنه، آيه5.

[28]. سوره هود، آيه114.

[29]. سوره طه، آيه14.

[30]. سوره يس، آيات1 و2.

[31]. سوره بقره، آيه3.

[32]. نهج البلاغه(للصبحي صالح)، نامه53.

[33]. سوره هود، آيه6.

[34]. مجموعة ورام، ج‏1، ص59.

[35]. سوره إسراء، آيه62.

[36]. زاد المعاد ـ مفاتيح الجنان، ص382.

[37]. وسائل الشيعة، ج7، ص170؛ «كُلُّ أَمْرٍ ذِي بَالٍ لَا يُذْكَرُ بِسْمِ اللَّهِ فِيهِ فَهُوَ أَبْتَر».

[38]. سوره ذاريات، آيه56.

[39]. سوره طلاق، آيه12.

[40]. من لا يحضره الفقيه، ج4، ص404.

[41]. سوره بقره، آيه83.