نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

مباحث فقه ـ نکاح ـ جلسه 118 (1395/03/05)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

مرحوم محقق در فصل چهارم محرّمات نکاح را بازگو کردند،[1] فرمودند اسباب تحريم چندتاست: اول «نَسَب» است، کساني که منسوب به شخص هستند بر انسان حرام هستند. محرّمات از راه نَسَب را هفت قسم ذکر کردند و محرّمات از راه غير نَسَب را هم آن طوري که بعضي از فقهاء؛ نظير آنچه که در جواهر آمده بازگو کردند، به 22 قسم رسيده است.[2] حالا توجه به اين چند نکته خوب است: اول اينکه حرمت نکاح غير از آنچه که در اين فصل به عنوان محرّمات «نَسَبي» و غير «نَسَبي» مطرح است خواهد بود. حرمت نکاح؛ يعني اين عقد حرام است؛ نظير حرمت نکاح در وقت «احرام»، اين کاري به زن يا مرد ندارد، چه شخصي را براي چه شخصي عقد مي‌کنند کار ندارد، نکاح در حال «احرام» حرام است، ولو براي ديگري بخواهد عقد بکند. پس مسئله حرمت نکاح در حال «احرام» از بحث کنوني بيرون است، بحث کنوني در اين است که چه شخصي بر چه شخصي حرام است. محرّمات «نَسَبي» داريم، محرّمات «رضاعي» داريم، محرّمات «مصاهره‌اي» داريم، محرّمات غير مصاهره و علل و عوامل ديگري داريم، محرّمات «تعظيمي» داريم، آنکه از راه «ظهار» و «لعان» و امثال آن تحريم مي‌شود داريم. محرّم بودن؛ يعني اين زن بر اين مرد حرام است، حرمت نکاح حال احرام کاري به طرفين ندارد، خود عقد نکاح و انشاي اين عقد در حال «احرام» حرام است ولو براي ديگري. بنابراين در بحث حرمت ذاتي اشياء، نبايد مسئله حرمت نکاح حال «احرام» را ذکر کرد، اين مطلب اول.

مطلب دوم آن است که هر کس «مَحرم» بود، حرمت نکاح هم دارد و لا عکس؛ بين اين دو عموم و خصوص مطلق است. هر کس «مَحرم» کسي بود نکاح با او حرام است؛ اما هر کس نکاح با او حرام بود «مَحرم» نيست، بعضي‌ها هستند و بعضي نيستند؛ مثلاً جمع بين اختين از همين قبيل است، نکاح ازواج «نبي» از اين قبيل است، نکاح‌هاي ديگر که مَحرميتي در کار نيست؛ ولي نکاح با آنها حرام است. پس هر کسي مَحرم بود نکاح با او حرام است؛ اما هر کس نکاح با او حرام بود مَحرم نيست، بعضي‌شان مَحرم هستند، بعضي‌شان مَحرم نيستند؛ پس نسبت بين اين دو عام و خاص مطلق است.

مطلب بعدي آن است، اين اقسامي که در بحث قبل ذکر شده است؛ يعني محرّمات سبعه، اينها از خود آيه استفاده مي‌شود، يا بلاواسطه‌ها از آيه استفاده مي‌شود و معالواسطه‌ها از روايات؟ مثلاً ما گفتيم مادر، جدّ مادري و همچنين پدر براي فرزند، جدّه پدري، اينها را که آيه نفرمود؛ يعني مسئله اجداد و جدّات را که آيه نفرمود، فقط آباء را فرمود، نه جدّ را گفته، نه جدّه را. ما جدّ و جدّه را هم جزء محرّمات شمرديم «و إن علون»، آيا آنها از آيه استفاده مي‌شود يا از روايات؟ به حسب ظاهر از خود آيه استفاده مي‌شود، به دليل اينکه اين نصوص در صدد تفسير آيه‌اند. يک وقت است که حکمي را آيه بيان نفرمود، ارجاع مي‌دهد به کساني که از راه وحي نبوي به اين معارف راه پيدا کردند و آن اهل بيت(عليهم السلام) هستند، مي‌گوييم فلان حکم از آيه استفاده مي‌شود، فلان حکم از روايت، براي اينکه عترت طاهرين همتاي قرآن هستند. يک وقت است که آن روايات در صدد تفسير آيه است بنابراين خود آيه دلالت مي‌کند. از روايات تفسيري بر مي‌آيد که ائمه(عليهم السلام) در صدد تفسير همين آيات ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ[3] هستند. اينکه فرمود مادرتان، جدّه «و إن علت»، اين‌جا منظور آيه اعم از مادرِ بلاواسطه و معالواسطه است، نه اينکه آيه مادرِ بلاواسطه را بگويد و مادرِ معالواسطه؛ يعني جدّه را ما از روايات استفاده کنيم! البته ممکن است ظاهر بعضي از روايات هم اين باشد؛ اما روايات معتبري هست که در صدد تفسير آيه است، چون در صدد تفسير آيه است، پس خود آيه دلالت دارد. «کَم فرقٍ» بين اينکه آيه دلالت بر اين عناوين سبعه نداشته باشد، فقط مادر و پدر و برادر و خواهر را بگويد و بقيه را از روايات استفاده کنيم، يا نه، آيه دلالت دارد بر مادرِ بلاواسطه و معالواسطه، پس جدّه را هم شامل مي‌شود؛ يا آيه شامل مي‌شود بر پدر معالواسطه و بلاواسطه، پس جدّ را هم شامل مي‌شود؛ آن وقت آن روايات وارد در ذيل اين آيه، تفسير اين آيه را به عهده دارد نه چيز ديگر، چون تفسير آيه را به عهده دارند، پس از خود آيه استفاده مي‌شوند.

شاهد مطلب هم اين است که در آيه بعدي فرمود اينها بر شما حرام است: ﴿وَ أُحِلَّ لَكُم مَا وَرَاءَ ذلِكُمْ[4] ماوراي اينها حلال است، اينكه ماوراي اينها حلال است، اگر ظاهر آيه همان مادر و پدر بلاواسطه باشد، پس ظاهر آيه اين است که جدّ و جدّه حلال است؛ آن وقت ما بگوييم اين روايات مي‌گويد که جدّ و جدّه حرام است! حالا اين آيات را يک بار هم ملاحظه بفرماييد، سوره مبارکه «نساء» آيه 22 و 23، در آيه 22 ميفرمايد: ﴿وَ لاَ تَنْكِحُوا مَا نَكَحَ آبَاؤُكُمْ مِنَ النِّسَاءِ إِلاّ مَا قَدْ سَلَفَ إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سَاءَ سَبِيلاً که در جاهليت اين کار را مي‌کردند و اين بد کاري بود، شما اين کار را نکنيد، اين آيه 22؛ اما بيست و سوم: ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ به شهادت روايات تفسيري منظور از أم، أمّ بلاواسطه و معالواسطه است؛ يعني مادر و جدّه، ﴿وَ بَنَاتُكُمْ بلاواسطه و معالواسطه، ﴿وَ أَخَوَاتُكُمْ ديگر اينجا بلاواسطه و معالواسطه ندارد، سه قسم را شامل مي‌شود اخوات خواهرهاي أبي، خواهرهاي أمي، خواهرهاي ابويني، ﴿وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خَالاَتُكُمْ که اينها مي‌تواند معالواسطه يا بلاواسطه باشد، ﴿وَ بَنَاتُ الأخِ وَ بَنَاتُ الْأُخْتِ، اين براي نَسَبي‌ها؛ اما درباره رضاع: ﴿وَ أُمَّهَاتُكُمُ الَّلاتِي أَرْضَعْنَكُمْ وَ أَخَوَاتُكُم مِنَ الرَّضَاعَةِ اين براي رضاع. پس حرمت «نسبي» مشخص، حرمت «رضاعي» مشخص؛ اما حرمت «مصاهره» که از بستگان سببي‌ تعبير مي‌کنند؛ يعني از راه داماد شدن و عروس شدن حرمتي مي‌آيد: ﴿وَ أُمَّهَاتُ نِسَائِكُمْ وَ رَبَائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُم مِن نِسَائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُم بِهِنَّ فَإِن لَمْ تَكُونُوا دَخَلْتُم بِهِنَّ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ وَ حَلاَئِلُ أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاَبِكُمْ،  نه از ربائب شما باشند؛ يعني عروس شما، همسر فرزند سُلْبي شما، نه ربيبه شما. اينها جزء محرّمات بالمصاهره‌اند. بخشي از اينها که باز مربوط به محرّمات بالمصاهره‌اند اين است: ﴿وَ أَن تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ؛ يعني حرمت جمع بين اختين از راه مصاهره است: ﴿إِلاّ مَا قَدْ سَلَفَ إِنَّ اللّهَ كَانَ غَفُوراً رَحِيماً. به شهادت نصوص تفسيري منظور از مادر، مادر بلاواسطه و معالواسطه است، پس جدّات را هم شامل مي‌شود، به شهادت نصوص تفسيري منظور از پدر، پدر بلاواسطه و پدر معالواسطه است پس جدّ را هم شامل مي‌شود؛ ممکن است ظاهر بعضي از روايات اين نباشد؛ اما ظاهر نصوص تفسيري اين است که آيه مي‌خواهد اين را بگويد. پس ما اين محرّمات سبعه را از خود آيه استفاده مي‌کنيم.

شاهد ديگر اين است که اگر ما از آيه نتوانيم حرمت اجداد و جدّات و اينها را ثابت کنيم، خود آيه دلالت مي‌کند بر اينکه اجداد و جدّات حلال است نه حرام! اگر ما از اين آيه 23 حرمت آنها را استفاده نکنيم، بايد حلّيت آنها را استفاده بکنيم، چرا؟ براي اين که در آيه 24 فرمود: ﴿وَ الُمحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ زن‌هايي که همسر دارند ﴿إِلاّ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ که کنيز شما هستند، ﴿كِتَابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ أُحِلَّ لَكُم مَا وَرَاءَ ذلِكُمْ؛ ما اين محرّماتي که سبب «نسبي» دارند، يک؛ «رضاعي» دارند، دو؛ «مصاهره‌اي» دارند، سه؛ و «مصاهره‌اي» هم توسعه پيدا کرد ﴿وَ الُمحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ، چهار؛ ماوراي اينها همهٴ زن‌ها بر شما حلال است. پس اگر اين آيه 23 شامل اجداد و جدّات نشود، اين آيه 24 دليل است بر اينکه اينها هم حلال هستند، چرا؟ براي اينكه شما مي‌گوييد منظور از مادر، مادر بلاواسطه است و منظور از پدر، پدر بلاواسطه است، پس جدّ و جدّه را شامل نمي‌شود، آيه 24 مي‌گويد اينهايي که ما شمرديم حرام است، ماوراي اينها حلال است، بنا بر اين آيه جدّ و جدّه مي‌شود حلال! آن وقت به وسيله روايات ما بايد حرمت آن را بفهميم، اين که نيست! از خود آيه 23 حرمت اجداد و جدّات استفاده مي‌شود، براي اينکه مادر اعم از بلاواسطه و معالواسطه است و روايات تفسيري دارد اين را تفسير مي‌کند، بنابراين طبق اين شواهد آيه 23 و آيه 24، اينها هم مادر و پدر را شامل مي‌شود، هم جدّ و جدّه را شامل مي‌شود و قاعده کلي اين است که اين انساب مي‌شود مُحرَّم، آن «رضاع» هم مي‌شود محرَّم، آن «مصاهره» هم مي‌شود محرَّم، «جمع بين اختين» هم که در آيه 22 آمده، کاري به آيه 23 و 24 ندارد مي‌شود محرّم، اينها عصاره اين بحث است.

حالا يک فرعي را که بعداً مرحوم محقق(رضوان الله عليه) مطرح کرده اين است که فرزند که به دنيا مي‌آيد تکويناً، يا فرزند نَسَبي است و با عقد شرعي به دنيا آمده، يا با شبهه به دنيا آمده، يا ـ معاذالله ـ به زنا به دنيا آمده است. آيا اين سه فرزند حکم مشترکي دارند؛ يعني وقتي گفتند پدر شما، مادر شما، هر سه قسم را شامل مي‌شود؟ يا خصوص عقدي و نَسَبي که با عقد صحيح حاصل شده شامل مي‌شود؟ يا شبهه را هم شامل مي‌شود؟ يا گذشته از اينکه شبهه را شامل مي‌شود، زنا را هم شامل مي‌شود؟ درباره شبهه مي‌گويند که در بسياري از امور ـ نه در جميع امورـ ملحق به عقد صحيح است؛ درباره زنا مي‌گويند ملحق نيست: «و للآهر الحجر».

پرسش: اگر اين دو آيه 22 و 23 سوره نساء، غير از محارم نسبی را متعرض نشده بود بله، و لکن اينجا متعرض شده است؟

پاسخ: نه، آنها را ما از روايت استفاده بکنيم محذوري ندارد. در آيات ديگر مسئله «ظهار» و «لعان» و امثال آن مطرح شده، خود آن آيات مخصص اين ماوراي ذلک هستند، آنچه که در روايات مطرح نشده نظير تعظيمِ ﴿وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ،[5] ﴿وَ لاَ أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَداً﴾،[6] اينها به وسيله آيه مشخص شده، در غير اين موارد به وسيله روايات مشخص مي‌شود؛ اما نمي‌شود ملتزم شد که به حسب آيه 24 جدّ و جدّه حلال‌اند، به وسيله روايات خارج شدند! اين را نمي‌شود ملتزم شد؛ اما وقتي بگوييم آيه 23 که مي‌گويد پدر و مادر؛ يعني اعم از بلاواسطه و معالواسطه، جدّ و جدّه را هم حرام مي‌داند، نه اينکه جدّ و جدّه به وسيله آيه 24 حلال باشد، بعد به وسيله روايات تحريم بشوند. دو شاهد هست: يکي استبعاد مسئله، يکي اينکه آن روايات در صدد تفسير اين آيه 22 و 23 است، نه اينکه حکم جديدي را مطرح بکند.

پرسش: آيا فرزندان را هم شامل میشود؟

پاسخ: بله، از اينکه فرمود فرزندان شما، اگر جدّ و جدّه اعم از بلاواسطه و معالواسطهاند، فرزند هم اعم از بلاواسطه و معالواسطه فرزند است. در جاهليت بين فرزند پسر، نوه پسري و نوه دختري فرق مي‌گذاشتند، آن شعر معروف هم همين بود که:

بَنُونَا بَنُو أَبْنَائِنَا وَ بَنَاتُنَا ٭٭٭ بَنُوهُنَّ أَبْنَاءُ الرِّجَالِ الْأَبَاعِدِ[7]

اين شعر جزء شعارهاي معروف جاهليت بود که فرزندان ما همان‌هايي هستند که از پسران ما به دنيا مي‌آيند؛ اما فرزندان دختران ما فرزندان مردان ديگري هستند: «بَنُونَا بَنُو أَبْنَائِنَا»؛ اما «وَ بَنَاتُنَا بَنُوهُنَّ أَبْنَاءُ الرِّجَالِ الْأَبَاعِدِ»؛ اسلام آمده روي فکر جاهليت خط بطلان کشيده، در جريان مباهله فرمود: ﴿تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ[8] و حسنين(سلام الله عليهما) را به عنوان فرزند آورده است، ديگر از آن به بعد کسي حق ندارد به اينکه نوه دختري فرزند ما نيست؛ آن حکم جاهليت با آيه مباهله و مانند آن ابطال شده است. بنابراين پدر و مادر گفتند، اعم از بلاواسطه و معالواسطه، فرزند که گفتند اعم از بلاواسطه و معالواسطه است، اين سلسله را شامل مي‌شود، وگرنه لازمه آن اين است، آيه 24 که دارد ﴿وَ أُحِلَّ لَكُم مَا وَرَاءَ ذلِكُمْ؛ يعني نوه‌ها بر شما حلال است، آن وقت روايات آمده تحريم آن را ثابت کرده است که اين بعيد است.

حالا چون روز چهارشنبه است يک مقداري هم بحثهاي مربوط به اخلاقيات و آداب ماه پُربرکت شعبان را ذکر بکنيم، ذات اقدس الهي چه در قرآن، چه به وسيله روايات، گاهي از راه تبشير و انذار، گاهي از راه رضايت و غضب، گاهي از راه اراده و کراهت، ما را به وعده و وعيد فرا مي‌خواند، لسان آيات يکسان نيست. مسئله «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» و «شَوْقاً إِلَي الْجَنَّةِ»،[9] گاهي در اثر ذکر تبشيري و انذاري بهشت و جهنّم است، گاهي تعبير آيه يا روايت اين است که خدا نسبت به اين راضي است، نسبت به آن غضب دارد، يا خدا نسبت به اين اراده دارد و نسبت به او کراهت دارد، خدا نسبت به اين محبّت دارد و نسبت به او عداوت دارد، اين دشمني با خداست، محبّت و عداوت يک تعبير، رضايت و غضب تعبير ديگر، اراده و کراهت تعبير سوم و تبشير و انذار تعبير چهارم، آيات و روايات در اين زمينه کم نيستند؛ اما اينكه عنوان قَهر و مِهر را خدا يکجا و کنار هم قرار بدهد، اين کم است، خيلي نيست. اين قهر و مِهر عبارت از ناز و نياز است. دو راه دارد که ذات اقدس الهي بندگانش را به طرف خود دعوت ميکند و دو راه دارد که بندگان با اين دو راه با ذات اقدس الهي مناجات کنند: يکي راه قهر که خدا مي‌فرمايد اگر گناه کرديد به عذاب گرفتار مي‌شويد و خود شخص هم مي‌گويد خدايا! من اگر گناه بکنم، گرفتار دوزخ مي‌شوم، چگونه آن عذاب را تحمّل کنم؟ اين راه قهر است.

يکي راه مِهر است؛ راه مِهر و مهرباني به اصطلاح راه نياز نيست، راه ناز است، اين راه را برخي نه همه، برخي از ادعيه به ما اجازه دادند و اين مناجات شعبانيه مظهر جمع بين ناز و نياز است. آنجا که مسئله نياز است که مشخص است جمله‌هاي آن کم نيست؛ اما آنجا که مسئله ناز است، اين مناجي به خداي سبحان عرض مي‌کند که اگر تو مرا مؤاخذه بکني، بگويي چرا گناه کردي؟ من هم مؤاخذه مي‌کنم مي‌گويم تو چرا نبخشيدي؟ اگر در قيامت به من بر اساس مؤاخذه عتاب بکني که چرا گناه کردي؟! من هم در قيامت به شما عرض مي‌کنم که شما چرا نبخشيدي؟ اين راه ناز است. عظمت و شكوه جريان مناجات شعبانيه تنها در «هَبْ لِي كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْك‏»،[10] نيست، تنها در «حَتّي تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور»، نيست، در اين مراحل پايين هم ناز کردن مقدور همه نيست، آن روز که کسي نمي‌تواند حرف بزند، مگر به اذن خدا ﴿لاَّ يَتَكَلَّمُونَ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قَالَ صَوَاباً[11] اين چه دعايي است، چه عظمت و جلال و شکوهي است که به ما اجازه ناز کردن را مي‌دهد! نياز که راه روشني است، چه کسي مي‌تواند به خدا بگويد که من درست است بد کردم؛ ولي تو چرا نبخشيدي؟ تو که بزرگوار بودي! همانطوري که «القُرآن يُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً»؛[12] ادعيه، اوراد، اذکار، زيارات اينها هم همينطور هستند. من فکر مي‌کنم اين زيارت جامعه کبير که به جامعه کبير شهرت يافت، اين مناجات شعبانيه هم به عنوان دعاي کبير مي‌تواند شهرت پيدا کند، خيلي حرف‌هاي تازه در آن هست. آن حرف‌هايي که من قُرب مي‌خواهم و اينها، در بعضي از ادعيه ديگر هم کم و بيش هست؛[13] اما جمع بين ناز و نياز اين قدر صريح، آنطوري که در اين دعا و اين مناجات هست در جاي ديگر کمتر به چشم مي‌خورد. به طور اجمال در دعاي افتتاح ماه مبارک رمضان آنجا اين مسئله جمع بين ناز و نياز آمده است به طور اجمال؛ اما تفصيل آن نيامده است. دعاي افتتاح که مستحضريد از طرف وجود مبارک حضرت حجت(سلام الله عليه) است که اين را در هر شب ماه مبارک رمضان مي‌خوانند. در اوايل آن دعاي مبارک افتتاح اين است که «أَطْمَعَنِي»؛ خدايا! لطف تو مرا وادار کرده است، طمع انداخت: «فِي أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَا أَسْتَوْجِبُهُ مِنْكَ الَّذِي رَزَقْتَنِي مِنْ رَحْمَتِكَ وَ عَرَّفْتَنِي مِنْ إِجَابَتِكَ وَ أَرَيْتَنِي مِنْ قُدْرَتِكَ فَصِرْتُ أَدْعُوكَ آمِناً»، من در کمال امنيت با شما گفتگو مي‌کنم و از شما چيز مي‌خواهم، «وَ أَسْأَلُكَ مُسْتَأْنِساً»؛ با انس بدون هراس؛ مقام و عظمت شما رعب‌آور است؛ ولي من بدون ترس با شما گفتگو مي‌کنم، چيزي از شما مي‌خواهم، «لَا خَائِفاً»؛ سخن از ترس از جهنّم نيست، «وَ لَا وَجِلًا»، هراس از مقام هم نيست؛ «مُدِلًّا عَلَيْكَ»؛ اين «مُدِل»؛ يعني ادلال از دَلال است نه دِلالت. دَلال؛ يعني ناز، رنج. من مي‌خواهم با تو ناز کنم؛ اين را در آغاز دعاي افتتاح اجازه دادند که روزه‌دار هر شب با خدا ناز کند. حالا جمله‌هاي نازي کمتر در دعاي افتتاح هست؛ ولي اصلش اجازه داده شد، آن هم به زبان مبارک حضرت! اين دعا از امام زمان است، به ما گفتند شما شب‌ها بگوييد خدايا من مي‌خواهم ناز بکنم، ترس هم ندارم، اين انسان کجا وارد مي‌شود که ترس ندارد، هراس هم ندارم ترس هم ندارم، با شما مأنوس هم هستم، مي‌خواهم ناز کنم! درست است در مقام ذات اقدس احديت احدي راه ندارد؛ اما ظهور او، فعل او، فيض او، اسماي حسناي او به ما اين فرصت را داده است. «وَ أَسْأَلُكَ مُسْتَأْنِساً لَا خَائِفاً وَ لَا وَجِلًا مُدِلًّا عَلَيْكَ»؛ ميخواهم ناز کنم براي شما! «مُدِلًّا عَلَيْكَ فِيمَا قَصَدْتُ بِهِ إِلَيْكَ»؛[14] من اين را که مقصود من است دلم مي‌خواهد با شما گفتگو کنم، اين گفتگوي نازمندانه است نه نيازمندانه! حالا اين دعاها تا پايان ادامه دارد. آن ناز صريحش در مناجات نوراني شعبانيه است، ببينيد چه کسي به خودش اجازه ميدهد اينطور حرف بزند، اگر اهل بيت نگفته بودند شما اينطور حرف بزنيد؟! در مناجات شعبانيه اولاً عظمت و جلال و شکوه خدا مطرح است، بعد مي‌گويد من اقرار دارم که بنده‌ام و فرمودي ﴿وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ؛[15] وسيله هم فراوان است: همه عقايد حقّه وسيله است، همه انبياء وسيله‌اند، همه اهل بيت وسيله‌اند، تمام دستورهاي ديني وسيله‌ و نردبان‌اند که به تو نزديک بشوم. گاهي از شما من وسيله استفاده مي‌کنم، گاهي از خودم؛ از شما «يَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ»؛ و معتقد هستم تو ربّ هستي! و غير از تو هم ربّي نيست، همين را وسيله قرار مي‌دهم، «يَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ»؛ از طرف خودم هم همين هست «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ الَيْكَ وسِيلَتِي‏»؛ از طرف خودم اقرار دارم که بد هستم، اين اقرار به بدي و گناه را وسيله قرار بدهم! هم «يَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ»، هم «جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ الَيْكَ وسِيلَتِي‏»؛ يعني «وسيلتي اليک». پس اينها که توسل هست و وسيله است و همه جاست. حالا وقتي که وارد شدند «فَقَدْ جَعَلْتُ الإِقْرارَ بِالذَّنْبِ الَيْكَ وسِيلَتِي الهِي قَدْ جُرْتُ عَلي‏ نَفْسِي‏‏»؛ تا ميرسد به بخش‌هاي ناز؛ آن بخش‌هاي ناز اين است که خدايا! حاجت‌هاي مرا برآورده کن، حاجت‌هاي فراواني هم مي‌شمارد؛ بعد به اين قسمت مي‌رسد: «فَلَكَ الْحَمْدُ ابَداً ابَداً دائِماً سَرْمَداً»؛ هر نازي مسبوق به اعتراف به عظمت و جلال حضرت است، ادب را حفظ مي‌کند: «فَلَكَ الْحَمْدُ ابَداً ابَداً دائِماً سَرْمَداًً يَزِيدُ وَ لا يَبِيدُ كَما تُحِبُّ وَ تَرْضي‏»؛ اين خط قرمز ماست. در اين محدوده خط قرمز، حالا ناز شروع مي‌شود: «الهِي انْ اخَذْتَنِي بِجُرْمِي اخَذْتُكَ بِعَفْوِك‏»؛ خدايا! اگر مؤاخذه بکني بگويي چرا گناه کردي؟ من هم مؤاخذه مي‌کنم مي‌گويم تو چرا نبخشيدي؟ اين در کدام مقام است؟! چه کسي چنين حالي پيدا مي‌کند؟! چه کسي به خودش اجازه مي‌دهد؟! راه باز است، چون زير خط قرمز است. اوّلي «فَلَكَ الْحَمْدُ ابَداً ابَداً دائِماً سَرْمَداًً يَزِيدُ وَ لا يَبِيدُ» اين خط قرمز تحکيم شده است، بعد دارد: «الهِي انْ اخَذْتَنِي بِجُرْمِي اخَذْتُكَ بِعَفْوِك‏»؛ اگر غير معصوم اينطور دعا کرده بود، مگر کسي جرأت داشت اينطور حرف بزند! خدايا اگر به من بگويي که چرا گناه کردي؟ من مي‌گويم تو چرا نبخشيدي؟ اين يعني چه؟ اينجا سخن از تبشير و انذار، بهشت و جهنّم نيست، اول آن آمده است گفت: «لَا خَائِفاً وَ لَا وَجِلًا» اين سخن از ناز است نه نياز. پس يک مرحله‌اي ما با ذات اقدس الهي در مقام فعل که فصل سوم است، نه فصل اول که مقام ذات است و منطقه ممنوعه، نه فصل دوم که صفات ذاتي ذات است که عين ذات است، آن هم منطقه ممنوعه است، بلكه در ظهور حق، تجلي حق، فيض حق، فعل حق که فصل سوم است كه منطقة الفراغ است، با اين اجازه ناز دادند. «انْ اخَذْتَنِي بِجُرْمِي اخَذْتُكَ بِعَفْوِك‏ وَ انْ اخَذْتَنِي بِذُنُوبِي اخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِك‏»؛ اگر در آغاز اعتراض بکني، مي‌گويم تو چرا عفو نکردي؟! اگر باز بگويي چرا گناه کردي؟ مي‌گويم شما چرا نبخشيدي؟! «وَ انْ ادْخَلْتَنِي النَّار»؛ آنچه در دعاي کميل است آن باز نياز است نه ناز؛ «هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَي حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إِلَي كَرَامَتِك‏»؛[16] اينجا ناز است که مي‌گويد «وَ انْ ادْخَلْتَنِي النَّار اعْلَمْتُ أَهْلَها إَنِّي أُحِبُّكَ»؛ من به جهنّمي‌ها مي‌گويم من دوست خدا هستم، خدا را دوست دارم، اين چه لساني است؟! کجا هست اين مقام؟! مال کيست؟! «وَ انْ ادْخَلْتَنِي النَّار اعْلَمْتُ أَهْلَها إَنِّي أُحِبُّكَ الهِي انْ كانَ صَغُرَ فِي جَنْبِ طاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجائِكَ امَلِي»؛ عمل من کم است؛ ولي آرزوي من زياد است! درست است که سرمايه‌ام اندک است؛ ولي لطف تو که نامحدود است! «الهِي كَيْفَ انْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوماً، وَ قَدْ كانَ حُسْنُ ظَنِّي بِجُودِكَ انْ تَقْلِبَنِي بِالنَّجاةِ مَرْحُوماً الهِي وَ قَدْ افْنَيْتُ عُمْرِي فِي شَرَّةِ‏ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبلَيْتُ شَبابِي فِي سَكْرَةِ التَّباعُدِ مِنْكَ، الهِي فَلَمْ اسْتَيْقِظْ أَيَّامَ اغْتِرارِي بِكَ وَ رُكُونِي الي‏ سَبِيلِ سَخَطِكَ، الهِي وَ انَا عَبْدُكَ وَ ابْنُ عَبْدِكَ‏ قائِمٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ الَيْكَ»؛ الهي گفتي ﴿وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ؛ «مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ» من و دودمان من برده شما هستيم، شما خودتان اجازه ناز به ما داديد به وسيله اينها! انسان کجا و کِي و چگونه و چه شخصي به مقامي مي‌رسد که به خودش اجازه بدهد که با ذات اقدس الهي اينطور حرف بزند؟ آيا اين مربوط به اولياي الهي است که برابر حديث «قُرب نوافل» به جايي ميرسند که «كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا»،[17] و امثال آن اين است؟ با لسان الهي دارد ناز مي‌کند يا غير او را هم شامل مي‌شود؟ تمام جملاتش محفوف به توحيد است، اگر هم يک وقتي ناز هست، باز محفوف به توحيد است که من «مُتَوَسِّلٌ بِكَرَمِكَ الَيْكَ»؛ «الهِي انَا عَبْدٌ اتَنَصَّلُ الَيْكَ مِمَّا كُنْتُ أُواجِهُكَ بِهِ مِنْ قِلَّةِ اسْتِحْيائِي‏ مِنْ نَظَرِكَ»؛ چون مستحضريد اولين چيزي که ذات اقدس الهي تقريباً انسان را به آن دعوت کرد، حياء است، مسئله بهشت و جهنّم و اينها بعدها طرح شده است. سوره مبارکه «علق»؛ يعني «اقرأ» اين پنج شش آيه‌ آن که طبق نقل معروف و آنچه مشهور بين اهل تفسير است، اولين آياتي است که بر وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نازل شده است؛ ذيل آن ممکن است يک مقداري فاصله داشته باشد. در ذيل همين سوره مبارکه «علق» که جزء عتائق سور است آمده: ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي[18] انسان نمي‌داند که خدا او را مي‌بيند؟! اين دعوت به حياء هست. هنوز سخن از بهشت و جهنّم نيست! اولين باري که ذات اقدس الهي جامعه بشري را به طهارت روح دعوت کرده است، از راه حياء است. آن وقت اگر اينها اثر نکرده است مسئله جهنّم و ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوهُ﴾[19] و اينها مطرح است، وگرنه در اين سوره مبارکه «علق» که اولين سوره است سخن از جهنّم به اين معنا که نيست، فقط حياء است، آيا انسان نمي‌داند که خدا او را مي‌بيند؟ ﴿أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَي. اولين چيزي که دين به آدم دستور مي‌دهد حياء است. تا مي‌رسد به اينجا که «الهِي انْظُرْ الَيَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَاجابَك‏»؛ از اين به بعد مي‌فرمايد حالا شما بگوييد من بشنوم! اين يک گفتماني است بين عبد و مولا. آن قهر و مِهر يک مرحله، آن ناز و نياز يک مرحله، اين گفتمان يک مرحله ديگر است. من عرضم تمام شد حالا شما بفرماييد من گوش بدهم! من تا حال مناجات کردم، حالا از اين به بعد شما مناجات کنيد! اين مناجات و دعاي کبير نيست؟! حالا لازم نيست دعا نظير زيارت جامعه چندين صفحه باشد! اينکه جامع الاطراف است مي‌شود دعاي کبير. يک وقت است در اثر گسترش دامنه آن دعا يا زيارت مي‌شود جامعه کبير، يک وقتي در اثر عمق و ارتفاع يک دعا مي‌شود جامع کبير. اين بعد از طرح ناز و نياز، عرض مي‌کند خدايا! نوبت من تمام شد حالا شما بفرماييد من گوش بدهم! کدام مقام، آدم را به اينها مي‌رساند؟ اين راجع به افرادي است؟ «الهِي انْظُرْ الَيَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَاجابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَاطاعَكَ يا قَرِيباً لا يَبْعُدُ عَنِ الْمُغْتَرِّ بِهِ وَ يا جَواداً لا يَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ، الهِي هَبْ لِي قَلْباً يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِساناً يَرْفَعُهُ الَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّه،‏ الهِي انَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرِ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَيْرَ مَخْذُولٍ وَ مَنْ اقْبَلْتَ عَلَيْهِ» اين نسخه‌ها «غَيْرَ مَمْلُوكٍ» دارد؛ ولي شايد «غير مملول» باشد. «الهِي إِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنِيرٌ وَ إِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجِيرٌ». يک وقتي انسان به اين حبل خدا معتصم مي‌شود، يک وقتي به آن دستي که اين حبل را آويخت معتصم مي‌شود، اين مراحل عاليه را در بردارد «وَ قَدْ لُذْتُ بِكَ يا الهِي فَلا تُخَيِّبْ ظَنِّي مِنْ رَحْمَتِكَ وَ لا تَحْجُبْنِي عَنْ رَأْفَتِكَ»؛ اين ذيل نشان مي‌دهد که اين دعا، دعاي وَلَوي است، به هر حال اهل ولايت دارند چنين دعايي مي‌کنند؛ «الهِي اقِمْنِي فِي اهْلِ وِلايَتِكَ» من جزء اولياي تو بشوم! کسي که خواهان ولايت الهي است و مي‌خواهد در مقام ولايت الهي مستقر بشود، او اهل اين دعاست، انشاء بايد بکند، جِدّش بايد بيايد! دعا انشاء است، گزارش که نيست، خبر که نيست! يک وقت است آدم دارد قرآن مي‌خواند، قرآن دارد مي‌‌خواند ثواب مي‌برد؛ اما يک وقتي دعا مي‌کند دارد انشاء مي‌کند، از خودش دارد انشاء مي‌کند، حالا اگر اهل ولايت نباشد چگونه انشاء مي‌کند؟ «الهِي اقّمني فِي اهلِ وِلايتِکَ مُقامَ مَنْ رَجَا الزِّيادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ، الهِي وَ الْهِمْنِي وَلَهاً بِذِكْرِكَ الي‏ ذِكْرِكَ»، من يک صفا و مروه‌اي دارم که هر دو به نام توست، از نامي به نامي، از نامي به نامي دارم سعي مي‌کنم، واله هستم، راه را هم بلد هستم؛ اما چون مي‌بينند من از آنجا مي‌آيم به اينجا از اينجا مي‌روم به آنجا خيال مي‌کنند من متحيّرم هستم، نخير! من از اين نام به آن نام و از آن نام به اين نام، راهم مشخص است، صفاي من مشخص است، مروه من مشخص است، من متحيّر نيستم؛ اما اينکه شما مي‌بينيد من از اينجا به آنجا مي‌روم دوباره برمي‌گردم، من متحيّر نيستم، من از نامي شروع مي‌کنم به نامي ديگر، از همان نام شروع مي‌کنم به نام اول. «الهِي وَ الْهِمْنِي وَلَهاً بِذِكْرِكَ الي‏ ذِكْرِكَ وَ اجْعَلْ هَمِّي فِي رَوْحِ نَجاحِ أَسْمائِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِكَ، الهِي بِكَ عَلَيْكَ»، ببينيد اول آثار هست، اقوال هست، افعال هست، اسماء هست، همه اينها را در قوس صعود طي مي‌کند تا به مقام قُرب مي‌رسد، مي‌گويد به خود شما قسم! به حق خود شما بر خود شما! «بِکَ عَلَيکَ»، نه «بلطفک»، نه «برحمتک»، نه «بعفوک»؛ «الهِي بِكَ عَلَيْكَ الّا الْحَقْتَنِي بِمَحَلِّ اهْلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَي الصَّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ، فَانِّي لا اقْدِرُ لِنَفْسِي دَفْعاً وَ لا امْلِكُ لَها نَفْعاً الهِي انَا عَبْدُكَ»، خط قرمزهاي ما محفوظ است: «أنَا عَبدُکَ الضَّعِيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ المُنيب، فَلا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ»؛ اين گاهي عالي، گاهي داني، گاهي از وصفي به وصفي، گاهي از اسمي به اسمي؛ «فَلا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ. الهِي هَبْ لِي كَمالَ الانْقِطاعِ الَيْكَ وَ انِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها الَيْكَ، حَتّي تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ، فَتَصِلَ الي‏ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ، الهِي وَ اجْعَلْنِي مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاجابَكَ»؛ در جمله‌هاي قبل عرض مي‌کند، خدايا! حالا شما مناجات بکنيد من گوش بدهم؛ ولي همين توفيق و نعمت را از خدا مسئلت مي‌کند، خدايا! مرا جزء کساني قرار بده که با آنها گفتگو داري و آنها اطاعت مي‌کنند مي‌گويند چشم! «وَ لا حَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْراً. الهِي لَمْ اسَلِّطْ عَلي‏ حُسْنِ ظَنِّي».[20]

اين مسئله «حُجُبَ النُّور» براي ما که مشغول به اين درس و بحث هستيم يک مصداق روشني دارد. حجاب‌ها مستحضريد دو قسم است: يک حجاب ظلماني است مثل اين ديوار که انسان نمي‌تواند اين ديوار بشکافد و ماوراي آن را ببيند، يا از ديوار عبور بکند. در جريان حُجُب نوري گاهي علم حجاب مي‌شود؛ مثلاً طلبه‌اي که تازه وارد شده است يا دانشجويي که تازه وارد شده است، آن مطالب عميق حوزوي يا دانشگاهي را وقتي به او بگويند نمي‌فهمد. در قياس و استدلال يک صغري ذکر مي‌کنند، يک کبري ذکر مي‌کنند، اين مخاطب بايد مقدمه اول را بفهمد وارد مقدمه ثاني بشود؛ بعد به نتيجه برسد. اين مقدمه اول حجاب است؛ منتها حجاب نوري است. اين شخص بايد اين مطلب عميق فقهي يا اصولي يا کلامي را بفهمد، نمي‌تواند! تا اين صغري را نفهمد به کبري نمي‌رسد، تا صغري و کبري اين دو مقدمه را نفهمد به نتيجه نمي‌رسد، همه اينها حجاب نوري‌اند اگرچه علم است، اينکه در و ديوار نيست! اينها مي‌شود حجاب نوري.

از نظر مقامات سير و سلوک معنويات هم صبر يكي از مقامات است و اين شخص بايد صبر بکند، اين برايش مقدور نيست. بايد به مقام رضا برسد، به مقام تسليم برسد، صبر يک ملکه نوري است که اين بخواهد از اين عبور بکند تا به مقام رضا برسد، اين عبور براي او سخت است مي‌شود حجاب نوري، وگرنه صبر که مثل در و ديوار نيست، يا مقام رضا مثل در و ديوار نيست، اين شخصي که مي‌خواهد عبور بکند بايد از صبر بگذرد، از رضا بگذرد تا به مقام تسليم برسد، اينها مي‌شود حجاب نوري. هم در بخش علمي ما گرفتار حجاب نوري هستيم: «حَتّي تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور»، هم در بخش عملي گرفتار حجاب نوري هستيم: «حَتّي تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور».

بنابراين اين مناجات شعبانيه اولاً درس و بحث مي‌خواهد، ثانياً اگر نام پُربرکت اين مناجات را ما دعاي کبير و جامعه کبير بدانيم اغراق نيست. بزرگي زيارت يا دعا يا مناجات در کثرت الفاظ آن نيست، يک مناجات جامع الاطراف يک دعاي جامع الاطراف مي‌تواند دعاي کبير باشد، مناجات کبير باشد که ـ إنشاءالله ـ همگان از آن فيض ببرند، مخصوصاً شما.

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1]. شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج2، ص225.

[2]. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج29، ص237 ـ 243.

[3]. سوره نساء، آيه23.

[4]. سوره نساء، آيه24.

[5]. سوره احزاب، آيه6.

[6]. سوره احزاب، آيه53.

[7]. المغني(ابن قدامه)، ج‌6، ص17.

[8]. سوره آل عمران، آيه61.

[9]. علل الشرائع، ج1، ص57.

[10]. الإقبال بالأعمال الحسنة(ط ـ الحديثة)، ج‏3، ص299.

[11]. سوره نبإ، آيه38.

[12]. کامل بهايي(طبري)، ص390.

[13]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج2، ص545.

[14]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص578.

[15]. سوره مائده، آيه35.

[16]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج2، ص847.

[17]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص352.

[18]. سوره علق، آيه14.

[19]. سوره حاقه، آيه30.

[20]. الإقبال بالأعمال الحسنه، ج3، ص296 ـ 299.