نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

مباحث فقه ـ نکاح ـ جلسه 03 (1394/07/07)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

تاکنون روشن شد که در جريان نکاح، يک عنصر محوري در اسلام مطرح است و شش سلسله که حلقات اين سلسله را مسايل فقهي و حقوقي تشکيل ميدهد. آن عنصر محوري مسئلهٴ نکاح، عفاف و حجاب است که فرمود: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَد أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ»،[1] چون تودهٴ مردم به اين اجوفين زندهاند، اگر يک بخش آن با عفاف حفظ بشود نصف دين حفظ شده است، ميماند شکم. پس عنصر محوري نکاح، عفاف است که حضرت فرمود: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَد أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ»، اين همان نکاحي است که فرمود: «النِّکَاحُ سُنَّتِي»[2] ما اين را آورديم، وگرنه ازدواج و اجتماع مذکر و مؤنّث در همه فِرَق و ملل و نحل بوده و هست. اين عنصر محوري نکاح است که عفاف و حجاب است و آن شش سلسلهاي که حلقات آنها را مسايل فقهي و حقوقي تشکيل ميدهد: يکي سلسله محرميت است که چه کسي محرَم چه کسي ميشود؟ يکي سلسله حرمت نکاح است که احياناً اينها با هم تداخل دارند، يکي سلسله مواريث است با طبقات طولي و عرضي، يکي سلسله وجوب انفاق است که «واجب النفقه» يکديگرند، يکي سلسله ميراث است، شجرهٴ سيادت و امثال سيادت است، ششم هم سلسله صله رحم و وجوب رحم و مانند آن است؛ اين عنصر محوري با آن شش سلسله، اساس خانواده را در اسلام تشکيل ميدهد؛ اينکه فرمود: ما يک چيزي آورديم که ملل ديگر ندارند و مانند آن.

مطلب بعدي آيه سوره مبارکه «نور» بود که فرمود: شما انکاح کنيد؛ انکاح عقد نيست، بلکه کار اجرايي است و مقدمهٴ عقد است. اگر انکاح و تهيهٴ وسايل مستحب است معلوم ميشود نکاح يک رجحاني دارد ﴿أَنكِحُوا الأيَامَي مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَ إِمَائِكُمْ﴾؛ بعد فرمود: ﴿إِن يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ﴾،[3] اين در آيه اول. در آيه دوم فرمود: ﴿وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ نِكَاحاً﴾ اين ﴿لاَ يَجِدُونَ﴾ نه يعني همسر نمييابند، به دليل اينکه در جمله بعد فرمود: ﴿حَتَّي يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ﴾[4] معلوم ميشود مشکل مالي دارند که اقدام نميکنند. اينها مسايلي بود که گذشت.

اما فرمايش مرحوم علامه طباطبايي، بحرالعلوم در مصابيح اين است؛[5] يک وقت است که شخصي ازدواج نميکند، او يک مشکل شخصي دارد بايد هدايتش کرد، يک وقت است جامعهاي ازدواج نميکند که در راه انقراضاند، آن جامعه اگر جامعه الحاد باشد، جامعه شرک باشد، افسوسي بر رفتن اينها نيست، چون نفرين حضرت نوح (سلام الله عليه) هميشه در راه است که ﴿رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَي الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾،[6] اين افسوسي ندارد؛ اما اگر يک امّت اسلامي که پيرو قرآن و عترت بود در معرض تهديد بود، جنگ هفت هشت ساله را پشت سر گذاشت و آن جنگ را جوانها اداره کردند و اگر خدايي ناکرده چنين حادثهاي پيش بيايد بايد جوانها اداره بکنند، يک چنين جامعهاي است، اين چنين جامعه اگر چنانچه به ترک ازدواج مبتلا شد يا در اثر مشکل مالي يا جهات ديگر، اينجا فرمايش مرحوم علامه طباطبايي در مصابيح کاملاً ظهور دارد که بر حاکم واجب است که اينها را وادار به ازدواج کند و وسيلهاش را فراهم کند، اين ديگر امر فردي نيست؛ يک وقت مسائل جزئي است افراد خودشان دخالت ميکنند، تعاوني دارند و مانند آن، يک وقت است که يک ملّتي به سمت بيازدواجي حرکت کرده، اينکه ميگويند سنّ ازدواج بالا رفته معنايش اين نيست که اينها بعد از 30 سال ازدواج ميکنند، معلوم نيست بعد از 30 سال چه خواهد شد؟! ما الآن تأخير ازدواج را ميبينيم، نه اينکه بعد از 30 سال آنها ازدواج ميکنند تا ما بگوييم سنّ ازدواج رفته بالا. معلوم نيست ازدواج صورت بپذيرد يا نه! در چنين فضايي نقد مرحوم صاحب جواهر[7] بعيد است وارد باشد.

اما حالا آن مطالب اوّلي که عنصر اصلي نکاح، عفاف و حجاب است و فوايد ديگر آن را همراهي ميکند، مرحوم صاحب وسايل(رضوان الله عليه) روايات فراواني از وسائل در همين فضيلت نکاح ذکر کرده، در باب 9 از ابواب نکاح؛ يعني وسايل، جلد بيستم، صفحه 40، روايت 10 بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه) است که آن حضرت از آباي گرامي و کرامشان نقل کرده است که پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَيْهَا وَ تُطِيعُهُ إِذَا أَمَرَهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِي نَفْسِهَا وَ مَالِهِ»؛[8] ميفرمايد: بعد از اسلام فايدهاي نصيب هيچ کس نيست به اندازه همسر مؤمن. اين معلوم ميشود عفاف و حجاب معيار است. سخن از رفاه دنيايي نيست، سخن از مسايل مالي نيست، فرمود: اوّلين نعمتي که نصيب انسان ميشود اسلام است، دوّم داشتن خانوادهٴ باايمان. معلوم است که محور، عفاف است. اين چنين نيست که داشتن يک خانوادهاي که مسايل مالياش خوب باشد و رفاه داشته باشد در کنار اسلام قرار بگيرد. «مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ»، پس معلوم ميشود عنصر محوري نکاح، عفاف و حجاب است. آن شش سلسله هم اين را همراهي ميکند. اگر سخن در اين بود که انسان يک آسايشي پيدا ميکند، يک آرامشي پيدا ميکند، آن حق است اما آن را در قبال اسلام قرار نميدهند. اوّلين نعمتي که نصيب انسان ميشود اسلام است، بعد داشتن همسر خوب. معلوم ميشود که معيار اصلي نکاح، عفاف و حجاب است.

در جريان کُف، البته يکي از مسايل بعدي است که ـ به خواست خدا ـ ميرسيم؛ اما از بس اين روايت نوراني است حيفمان ميآيد که فعلاً اين را مطرح نکنيم، هميشه اين روايت بايد در ذهن ما باشد، اين چه مقامي است براي صديقهٴ کبرا(سلام الله عليه)! الآن بحث در کُف نيست، شرايط ازدواج و عقد که انسان وارد ميشود يکي از شرايط آن اين است که همسر کُف باشد، اين جزء فروعات بعدي است؛ اما از بس اين روايت نوراني است که انسان حيفش ميآيد که اين را هر روز تکرار نکند. در باب 27 از همين ابواب نکاح؛ يعني وسايل، جلد بيستم، صفحه 74، روايات مسئلهٴ کُف است که بايد همسر هم همتا باشند. بعد ميفرمايد همين که کسي مسلمان بود همسر هست و خود حضرت؛ يعني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود که اين زنهايي که من با آنها ازدواج ميکنم اينها مسلمان هستند و با همينها ميشود ازدواج کرد. در بعضي از موارد که به حضرت نقد کردند، حضرت فرمود: من ميخواهم خانوادههايي که وسايل ماليشان ضعيف است، بالا بيايند تا معلوم بشود که در اسلام فقر درد نيست، فقر نقص نيست؛ اينها را روايت دارد در باب کُف. امّا خود حضرت در جريان صديقه کبرا(سلام الله عليها) استثنا ميکند، اگر چنانچه ميديديد که خيليها آمدند براي خِطبه حضرت زهرا و من ندادم با اينکه به حسب ظاهر آنها مسلمان بودند، براي اينکه دستور ازدواج حضرت زهرا بايد از آسمان بيايد، خيلي مقام بالاست! روايت پنجم اين باب که مرحوم صدوق(رضوان الله تعالي عليه) نقل ميکند اين است که «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَتَزَوَّجُ فِيكُمْ وَ أُزَوِّجُكُمْ»؛ من به شما همسر ميدهم و از شما همسر ميگيرم، از آن جهت که بشري مثل شما هستم «إِلَّا فَاطِمَةَ فَإِنَّ تَزْوِيجَهَا نَزَلَ مِنَ السَّمَاءِ»[9] اين ـ إن شاء الله ـ در بحث کُف که مطرح خواهد شد. آن خطبهٴ نوراني که در تمام نهج البلاغه است و وجود مبارک حضرت امير خطبهاي خواند پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خطبهاي خواند، آنجا همين مطلب است که ازدواج حضرت زهرا(سلام الله عليها) از آسمان آمده، من آن طوري که خدا عقد خواند، عقد ميخوانم،[10] هر روز آدم اين روايت را بخواند جا دارد، اين چه مقامي است؟!

به هر تقدير فرمود اوّلين فايدهاي که انسان از زندگياش ميبرد اسلام است، بعد داشتن همسر با ايمان، معلوم ميشود که خانواده بر اساس عفاف دارد سامان ميپذيرد. امّا فرمايشي که مرحوم بحر العلوم(رضوان الله عليه) دارد اين است، مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله عليه) بعد از نقل استحباب ازدواج، در همين جلد 29 صفحه چهارده جواهر، فرمايش مرحوم بحرالعلوم را نقل ميکنند، مرحوم بحرالعلوم در مصابيح اين فرمايش را دارند که در بعضي از موارد دخالت حاکم شرع بر اجبار نکاح لازم است. فرمود که اصل استحباب نکاح حرفي در آن نيست. «نعم في مصابيح العلامة الطباطبايی اين چنين آمده: إعلم انّ الوجوب المنفي هو الوجوب العيني»؛ مرحوم بحر العلوم ميفرمايد ما که ميگوييم نکاح واجب نيست؛ يعني واجب عيني نيست ـ حالا اگر کسي به حرام ميافتد در بحث آن اقسام پنجگانه يک شئ «في نفسه» مستحب است؛ اما طبق علل و عوامل بعدي ممکن است يا واجب بشود يا حرام بشود يا مستحب بشود يا مکروه، حرفي ديگر است ـ. فرمود اينکه ما ميگوييم واجب نيست، يعني واجب عيني نيست، «إعلم ان الوجوب المنفي هو الوجوب العيني علي کل احد أو علي من تاقت نفسه الي النکاح» اينجاها ما ميگوييم واجب عيني نيست، چون راهحل دارد. «و اما الوجوب الکفايي أي وجوب ما يقوم به النوع فيجب القطع بثبوته» يقيناً واجب کفايي است، براي اينکه نسل منقطع ميشود. خب اين نسلي که اهل الحاد و شرکاند که نوح پيامبر(علي نبينا و آله و عليه السلام) و همه انبيا درباره اينها ميگويند: ﴿رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَي الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾، نسل اينها که قطع بشود که محذوري ندارد! فرمود: «و اما الوجوب الکفايي أي وجوب ما يقوم به النوع فيجب القطع بثبوته حتي لو فرض کفّ أهل ناحيةٍ أو مصرٍ عن النکاح، وجب علي الحاکم إجبارهم عليه لئلا ينقطع النسل و يتفانی النوم و الظاهر انه لاخلاف فيه و لا في الوجوب العيني اذا افضي ترکه الي الوقوع في المحرّم لان السبب الحرام حرام»؛ بعد از چند سطر نوبت به نقد مرحوم صاحب جواهر ميرسد، ايشان ميفرمايند: «و فيه إمکان منع وجوبه الکفايي علي وجه يشمل اهل مصر» که بر مردم يک شهر واجب کفايي باشد، اين مشکل است. در بخشي از موارد با مرحوم علامه بحرالعلوم همراهي ميکند؛ اما اين حرف، حرف تازه است که در شرايط ايران، اگر يک کشوري در معرض تهديد باشد؛ نظير دفاع مقدس را آن جوانها بايد اداره کنند و اين جوانها الآن از ازدواج منصرفاند، نه اينکه سنّ ازدواجشان رفته بالا که مثلاً در 30 سالگي ازدواج بکنند، چون معلوم نيست ازدواج بکنند تا حال که نکردند. در چنين شرايطي دخالت حکومت لازم است، تحصيل امکانات، تسهيلات، وام دادن و مانند آن، بر خود اينها هم لازم است که آن حدّ معقول و مغبون را بپذيرند بر طرفين؛ يعني هم بر دخترخانمها هم بر آقا پسرها، هم بر حکومت لازم است که دخالت کند و به کسي شغل ندهد مگر بعد از ازدواج، تا کسي نکاحنامه نداشته باشد، مَهرنامه نداشته باشد به او شغل ندهند؛ چه خانمها چه آقايان، هم از اين طرف محدوديت فراهم کنند و هم امکانات فراهم کنند تا اين نسل بماند. کشوري که در معرض تهديد است فتواي علامه بحرالعلوم ميتواند او را نجات بدهد، وگرنه جامعه را همين طور رها بکنيد بعد از يک مدتي اگر خدايي ناکرده بيگانه حمله کرد با کدام نيرو شما ميخواهيد دفاع کنيد؟!

پرسش: ...

پاسخ: همين ديگر، بله، سرّش اين است که اينها نميدانند براي چه ازدواج ميکنند؟ اينها از همان امکانات هراسناکاند که من بچه را چگونه اداره بکنم؟ چون کسي که به فتواي بحرالعلوم جامعه را وادار به ازدواج بکند؛ يعني وادار به تشکيل خانواده ميکند، امکاناتش را هم فراهم ميکند، بيمه هم ميکند، شير کودکان را هم فراهم ميکند.

پرسش: ...

پاسخ: بله، اينکه ايشان ميگويد: نسل قطع نشود، برهان همين مسئله است، ميفرمايد: نسل قطع نشود، نسل که با نکاح حاصل نميشود، نسل با توليد حاصل ميشود، اين نکاح مقدمه است ﴿نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ﴾[11] فرمود حرث است، مزرعه است؛ فرمايش بحرالعلوم اين است که نسل قطع نشود، با نکاح که نسل حاصل نميشود، بلکه با توليد، نسل حاصل ميشود. فرمايش ايشان اين است که دخالت حکومت اين است. بنابراين شما ميبينيد يک فرمايش مختصر، مقام رهبري اشاره کردند، جامعه خيلي فرق کرد؛ هم جامعه متديّن است که حرف حکومت را گوش ميدهد و هم حکومت موظف است که دخالت بکند.

پرسش: ...

پاسخ: نه، وجوب کفايي بهترين راهش اين است، سهلترين راهش اين است که هم «النِّکَاحُ سُنَّتِي» عمل ميشود و هم راه، راه طبيعي است، راه غير طبيعي نيست. اگر چنانچه نسل باشد و حقوق والدين محفوظ باشد ميبينيد ذات اقدس الهي پدر و مادر را مجراي فيض خالقيت ميداند ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ﴾؛[12] جمع کردن نام پدر و مادر در کنار نام «الله»، براي آن است که من اگر بخواهم به شما فيض برسانم از راه پدر و مادر است. شکر در برابر نعمت است، ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ﴾؛ اين تقارن هميشه کشف از اهتمام ميکند. در اوايل سوره مبارکه «نساء» هم دارد که ﴿وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الأرْحَامَ﴾[13] آنجايي که خدا نام خود را کنار چيزي ميبرد از اهميت او کشف ميکند، صلهٴ رحم آنقدر محترم و لازم است که خدا ميفرمايد: تقواي خدا و تقواي ارحام، اين معلوم ميشود مهم است، وگرنه جاي ديگر جداگانه مي فرمود ارحامتان را مواظب باشيد ﴿وَ اتَّقُوا اللّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَ الأرْحَامَ﴾، اين تعليق حکم بر وصف هم هست؛ يعني شما در برابر «الله» مسئول هستيد در برابر ارحام هم مسئول هستيد: ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ﴾؛ آن بحث ديگر دارد که ﴿إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلاَهُمَا فَلَا تَقُل لَهُمَا﴾[14] آن اين عظمت را نميرساند، فقط حرمت عقوق را ميرساند؛ اما اين جلال و شکوه پدر و مادر را اين آيه ميرساند: ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ﴾؛ براي اينکه مجراي فيض خالقيت است. درست است که ميتوانيم هميشه عيسي بسازيم؛ اما بنا بر اين نيست که هميشه عيسي خلق بشود، بناست که از راه پدر و مادر خلق بشود ﴿أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ﴾.

غرض اين است که مرحوم صاحب جواهر دارد اشکال مي کند؛ يک وقت انسان در يک اتاق مينشيند کتاب مينويسد و يک وقتي سر بلند ميکند جامعه را هم ميبيند. حرف بحرالعلوم باز است و جامعه را ميديد، صاحب جواهر در اتاق نشسته دارد مطالعه ميکند و ميگويد «فيه کذا و کذا»، شما سر بلند کن جامعه را ببين، اگر جامعهاي در معرض تهديد شد آن وقت چطور؟!؛ خوب بگوحق با بحرالعلوم است. مرحوم بحرالعلوم که نگفت «في جميع النواحي و الامصار»، گفت اگر اهل ناحيهاي و اهل مصري، در صدد انقراض نسل بود، بايد اين کار را کرد، کدام نسل؟ نسلي که نوح ميفرمايد: ﴿رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَي الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾، آن را يقيناً بحرالعلوم نميگويد؛ همه انبيا حرفشان اين است که ﴿رَّبِّ لاَ تَذَرْ عَلَي الأرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّاراً﴾؛ اما يک کشور شيعه نابي که در معرض تهديد است، جنگ هشت ساله را پشت سر گذاشته و باز هم ممکن است يک کسي بگويد گزينهٴ نظامي من روي ميز است، بايد جوان داشته باشيم که دفاع بکند يا نه؟! حرف، حرف تازه است؛ يعني زنده است. اشکال مرحوم صاحب جواهر اصلاً وارد نيست، انسان اگر در اين فضا باشد خب بله، يک وقتي حالت عادي است، آن حالت عادي بله، ممکن است کسي يک اشکال طلبگي بکند بگوييد کذا و کذا؛ اما وقتي که در معرض خطر هست، اين حرف مرحوم بحرالعلوم حرف تازه است. آن وقت حکومت اسلامي؛ چه در بخش بيمه و چه در بخش اشتغال، هميشه ازدواج ها مقدم است و بيمه هم کردند به اين شرط که شما فرزند هم داشته باشيد؛ مرحوم بحرالعلوم هم که فرمود، براي اينکه نسل محفوظ بماند و تمام اين روايات را ملاحظه فرموديد وقتي ميگويد نکاح مستحب است، براي اينکه برهاني که حضرت اقامه ميکند: «فَإِنِّي أُبَاهِي بِکُمُ الأُمَم»[15] «تَنَاکَحُوا تَنَاسَلُوا»[16] يک جا ندارد که خود «نکاح بما انه نکاح» بدون اينکه مسئلهٴ حرث و نسل و فرزند مطرح باشد همين بشود مستحب، اين بشود سنّت، اين بشود « مَنْ تَزَوَّجَ فَقَد أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ »، اين که نبود، غالب اين روايات دارد که «تَنَاکَحُوا تَنَاسَلُوا»، «فَإِنِّي أُبَاهِي بِکُمُ الأُمَم»؛ معلوم ميشود که نسل را ميخواهد، مسلمان ميخواهد.

مطلب بعدي آن است که مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله عليه) پذيرفتند که اين کار «في نفسه» حَسَن است؛ امّا در صفحهٴ 19 همين جلد 29 آن قاعدهٴ «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» را مطرح ميکنند و ميگويند: وقتي چيزي را عقل به حُسنش رسيد، شرع هم همان را حکم ميکند. در بخش پاياني صفحهٴ 19 فرمايش مرحوم صاحب جواهر اين است، فرمود به اينکه: «فلا ريب حينئذ في حُسنه باعتبار کونه سببا في حصولها و علةً لوجودها، فيکون حينئذ مستحباً شرعا»؛ يعني ما رجحان عقلي را فهميديم، الآن استحباب شرعي را کشف ميکنيم، چرا؟ «لکون الأغراض المترتبة عليه من الأغراض الشرعيه علي ان حُسن النکاح عقلاً»، حالا که ثابت شد عقلاً حَسن است «يستلزم استحبابه شرعا»؛ يعني دو تا حکم است: يک حکم عقلي که حُسن نکاح است، يک حکم شرعي که استحباب نکاح است. اين دو تا حکم ملازم هماند. پس عقل حکم به حُسن ميکند، يک؛ شرع حکم به استحباب ميکند، دو؛ آنجا که عقل حکم به حُسن کرد، ملازم با حکم شرع است، سه؛ اين همان «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» است. «لکون الأغراض المترتبة عليه من الأغراض الشرعيه علي ان حُسن النکاح عقلا يستلزم استحبابه شرعا، ضرورة استلزام حکم العقل بحسن النکاح حکم الشرع بذلک للمطابقه و حکم الشارع يستلزم کونه مراداً و مطلوباً له، لأنه حکيم»؛ اين همان قاعده معروف «کلما حکم به العقل حکم به الشرع» است، مرحوم صاحب جواهر(رضوان الله عليه) کتاب اصول ننوشت؛ ولي اصول را در فقه پياده کرد، اين حکم اصلاً ريشهاي ندارد و باطل محض است.

بيان آن اين است که ـ بخشي از اين فرمايش را مرحوم آقا شيخ محمد حسين(رضوان الله عليه) دارد؛ اما بخش دقيق آن هم در فرمايشات او نيست؛ يعني خلاف آن هست ـ همان طوري که در دستگاه بدن ما، يک سلسله شئون و نيروهايي داريم که کارشان ادراک است، يک سلسله شئون و نيروهايي داريم که کارشان حرکت و فعاليت است، اينها جداي از همهستند. در دستگاه درون؛ يعني شئون نفس هم بشرح ايضاً؛ ما دردستگاه بيرون يک چشم و گوشي داريم که کارشان فهميدن است، يک دست و پايي داريم که کارشان حرکت و فعاليت است، هيچ ارتباطي بين اينها نيست، همه اينها را آن روح که واحد است هماهنگ ميکند؛ اما کار چشم و گوش فهميدن است، کار دست و پا حرکت و کارکردن است؛ اين اصل مقسَم بود.

 در فضاي بيرون چهار قِسم است: يا مجاري ادراکي و مجاري تحريکي او هر دو سالم است؛ مثل کسي که چشم و گوش سالم دارد، دست و پاي سالم دارد، او مار و عقرب را ميبيند و فرار هم ميکند، چون نيروي ادراکي او سالم، نيروي تحريکي او سالم، اين خطر را ميبيند حفظ ميشود، اين قِسم اوّل.

قِسم دوم کسانياند که مجاري ادراکي اينها سالم است، اما مجاري تحريکي اينها آسيبديده است؛ مثل کسي که ويلچري است، او چشم و گوش سالم دارد، آن مار و عقرب را ميبيند؛ اما نميتواند فرار بکند و مصدوم ميشود، براي اينکه چشم که فرار نميکند! گوش که فرار نميکند! بلکه دست و پا فرار ميکند که فلج است، اين قسم دوم.

قسم سوم کسانياند که مجاري ادراکي آنها ضعيف است، اما مجراي تحريکي اينها قوي؛ چشم و گوش بسته دارد کور است و ناشنوا، اما دست و پاي قوي دارد، اين هم از خطر فرار نميکند، براي اينکه خطر را نميفهمد، او ميتواند فرار کند؛ اما نميداند کجا فرار کند؟ او هم آسيب ميبيند، مصدوم ميشود و مسموم ميشود.

قسم چهارم گروهياند که فاقد طهورين هستند؛ نه چشم و گوش سالم دارند و نه دست و پاي سالم، اينها هم آسيب ميپذيرند.

پس ما يک مقسَم داريم به چهار قسم، اين در بيرون ما که چيز روشني است، در درون ما هم بشرح ايضاً، منتها «خفي علي غير واحد من الاعلام»، در درون ما يک نيرويي است که مسئول فهميدن است بنام عقل نظري که متولّي انديشه است، او درک ميکند؛ يک نيروي ديگر، جداي از او که نيروي فعّال است، تصوّر و تصديق و جزم و قياس و استدلال و همه اينها را آن عقل نظر به عهده دارد که مسئول انديشه است، بين عزم و جزم «بين الارض و السماء» فاصله است، عزم اراده است، فعل است. در اصول مدتها زحمت کشيدند تا ثابت کنند که طلب و اراده دو تاست يا نه، بر فرض هم موفق بشوند، نتيجه ندارد؛ اما آن نکته که اصل بود، ناگفته ماند که فرق علم و اراده چيست؟ آن در اصول جايش خالي است؛ آن هم مطلب علمي است و هم ثمرهٴ عملي دارد، چگونه ميشود يک عالِم عمل نميکند؟! ما يک عالِم فاسق داريم، چگونه ميشود که يک آدم عالِم است، علم دارد، آيه را ميخواند، تفسير ميکند، کتاب مينويسد؛ ولي عمل نميکند؟! در درون هم، ما يک مَقسَم داريم به چهار قسم، مقسَم اول اين است که متولّي انديشه عقل نظر است، متولّي انگيزه عقل عمل است؛ عقل عمل همان است که در روايات آمده: «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»[17] اينها دو تا شأن کاملاً جداي از هم هستند، اين اصل مقسَم؛ انسان از نظر درون هم چهار قسم است: يا مسئول انديشهٴ او؛ يعني عقل نظري او سالم است و مسئول انگيزهٴ او؛ يعني عقل عملي او سالم است؛ او هم اهل استدلال و جزم عالمانه است و هم اهل عمل و عزم خالصانه و اراده خالصانه و تصميم خالصانه و نيت خالصانه است؛ اين ميشود عالِم عادل.

گروه دوم کساني هستند که انديشه آنها خيلي خوب است، خوب ميفهمند، استدلال ميکنند، تفسير ميگويند، سخنراني ميکنند، جزمشان قوي است و محققاند، اما عزم آنها بسته است! شما حالا آيه بخوان، روايت بخوان، او خودش آيه را خوانده و تفسير کرده و کتاب نوشته، شما چه چيزي ميخواهي به او بگويي؟! مگر علم، کار انجام ميدهد؟! در آنجايي که شخص ويلچري است، شما مدام به او عينک بده، دوربين بده، ذرهبين بده، تلسکوپ بده، ميکروسکوپ بده، مگر چشم فرار ميکند؟! دست و پا فرار ميکند که فلج است، شما مدام عينک ميدهي، دوربين ميدهي، ذرهبين ميدهي، تلسکوپ ميدهي، ميکروسکوپ ميدهي، براي چي؟! شما براي يک آقايي که آن «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِير تَحْتَ هَوَيً أَمِير»[18] که بيان نوراني حضرت امير است، اين عقل عملي که اراده و عزم و تصميم باشد، اينکه بايد تصميم بگيرد فلج است، شما مدام آيه بخوان، او مشکل علمي ندارد! آن کسي که ويلچري است شما مدام عينک بده، ذرهبين بده، او مشکل ديد ندارد، او مار و عقرب را به خوبي ميبيند، ولي چشم فرار نميکند، بلکه دست و پا فرار ميکند که بسته است. تحليل نوراني حضرت امير اين است که اين عقل عملي که «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، اينکه اهل عزم است، اهل تصميم است، اهل اراده است، اهل نيت است، اهل اخلاص است،او به بند کشيده شده در اثر هوس «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِير تَحْتَ هَوَيً أَمِير»، او مشکل علمي ندارد که شما برايش آيه ميخواني يا روايت ميخواني! او مشکل ارادي دارد. اينها که معتاد هستند شما چه نصيحتي ميخواهي بکني؟! او که هر شب با يک تکّه کارتون در جدول ميخوابد، چه چيزي ميخواهي به او بگويي؟! نصيحت بکني! او عالِم است به اشدّ انحاي علم؛ اما علم پنجاه درصد قضيه است؛ مگر علم، آدم را به جايي ميرساند؟! علم فقط مثل چشم است، بله همين چشم ميبيند، آنکه کار اساسي به عهدهٴ آن است «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان» اين طبق بيان نوراني حضرت امير فرمود: او در جهاد اکبر، در درون نفس به بند کشيده شده، او را شما چه نصيحتي ميخواهي بکني؟!

پس ما در درون يک مقسَم داريم و چهار قِسم: مقسَم اين است که ما يک متولي داريم که مسئول انديشه و ادراک است، يک متولي داريم که مسئول اراده و عزم و تصميم و اخلاص است و چهار گروه داريم: يا قسم اول اين است که هر دو قسم سالماند که آن عالم عادل است يا در قسمت علمي تام است، ولي در قسمت عملي ناقص، آن عالم فاسق است يا برعکس قدرت عملياش فعال است، ولي درک آن ضعيف است، او مقدّس بيدرک است، هر چي به او بگويي عمل ميکند؛ اما نميفهمد که چکار بکند يا قسم چهارم که هم بيدرک است و هم بياراده، او متجاهل متحتّک است؛ نه ميفهمد و نه بر فرض بفهمد عمل ميکند. کار عقل عملي، علم نيست. اين بيان لطيف شيخ مشايخ ما مرحوم آقا شيخ محمد حسين اصفهاني[19] که ـ مطابق فرمايش خيلي از آقايان ديگر هم هست ـ، عقل نظري، بود و نبود را ادراک ميکند و عقل عملي بايد و نبايد را ادراک ميکند، هيچ راه علمي ندارد، چون عقل عملي کارش ادراک نيست. آنجا که جاي اراده و نيت و تصميم است، عقل عملي فعال است و هر جا ادراک است متولي آن عقل نظري است. عقل نظري؛ هم بود و نبود جهانشناسي را دارد و هم بايد و نبايد فقهي، اخلاقي، حقوقي را دارد؛ هم حکمت عملي را او ادراک ميکند و هم حکمت نظري را؛ هم فلسفه و رياضيات و اينها را ادراک ميکند و هم فقه و اصول را او ادراک ميکند، اخلاق را او ادراک ميکند. شأن عقل نظري ادراک است، جزم و تصور و تصديق در رسالت اوست، کار عقل عملي تصميم و اراده است، پس اين بيان لطيف ايشان که ـ بيان خيلي از آقايان است ـ عقل نظري، بود و نبود را، جهانبيني را؛ يعني مربوط به واقعيت را ادراک ميکند، عقل عملي بايد و نبايد را؛ يعني اخلاق را، فقه را، حقوق را ادراک ميکند، اين «لااساس له».

مطلب بعدي، ديني را که ذات اقدس الهي آورد دين کاملي است، ما يقين داريم خداي سبحان براي هر چيزي قانون دارد، چون ما را آفريده با تدبير و با قانون دارد تدبير ميکند، هر چيزي برايش يک حکمي مشخص کرده، ما را که رها نکرده، هر چيزي يک حکمي دارد. اگر خدا ما را بخواهد بپروراند، براي هر چيزي حلالي است، حرامي است، بايدي است، نبايدي است، حکمي دارد، اين بايد و نبايد را ميگويند «صراط مستقيم». تنها مهندس اين «صراط مستقيم» خداست، چون شارع اوست، انبيا و ائمه(عليهم السلام) هم ميگويند: «قال الله، قال الله»، او چنين فرمود؛ منتها اين ذوات قدسي واسطهاند که ما حرف خدا را به وسيله اينها ميفهميم، وگرنه اينها شارع که نيستند، بلکه از شارع نقل ميکنند «قال الله، قال الله»، «قال الله، قال الله».

پس ما يک صراطي داريم بنام قانون، بنام دين؛ مهندس اين صراط خداست و لاغير. بر ما که مکلّف و بنده او هستيم واجب است که اين راه را کشف بکنيم، خدا به ما سراج داد، چراغ داد که اين راه را کشف بکنيم. سراج يک بخش آن دروني است بنام فطرت و عقل، يک بخش آن بيروني است که انبيا و اوليا و ذوات قدسي اهل بيت(عليهم السلام) هستند، آن ميشود نقل، اين ميشود عقل؛ گاهي هر دو موافق هم هستند و گاهي يکي هست ديگري نيست. سراج را کسي با صراط نميسنجد که هر جا ما سراج داشتيم صراط داريم؛ صراط يک راهي است و يک مهندسي دارد و آن خداست و لاغير. اگر چنانچه چشم ما بيدار باشد بيراهه نرويم، کجراهه نرويم، راه کسي را نبنديم، اين راه را ميبينيم؛ اين راه را دو جور ميشود ديد: يک وقت با صحيحه زراره انسان اين راه را ميبيند، ميشود راه نقل؛ يک وقت ما با برهان عقلي ميفهميم، ميشود راه عقل؛ حالا اينها يا هميشه با هم هستند يا گاهي با هم هستند، عقل سراج است و اين راه را ميبيند، ديگر «کلما حکم به العقل حکم به الشرع»؛ يعني چه؟! شرع که راه را مشخص کرده، صراط مستقيم که منتظر ما نبود، او دين آورده، راه آورده و همه چيز را بيان کرده، ما تازه فهميديم، حالا اگر بيراهه نرفته باشيم و اشتباه نکرده باشيم، «لِلْمُصِيبِ أَجْرَان»؛ گاهي هم ممکن است اشتباه بکنيم که «لِلْمُخْطِئِ أَجْرٌ وَاحِد»؛[20] ولي بايد روشمند باشد.

پرسش: عقل چهوقتی اطاعت و عمل میکند؟

پاسخ: عقل بعد از ادراک اطاعت ميکند، اول ميفهمد چه چيزي واجب است، چه چيزي حرام، بعد اطاعت ميکند.

پرسش: ...

پاسخ: عقل ميگويد بايد اطاعت کرد، لذا خودش هم اطاعت ميکند. عقل ميگويد روشمندانه بايد استدلال کرد، روشمندانه استدلال ميکند؛ اما اين چنين نيست که ما دو تا امر داشته باشيم، دو تا حکم داشته باشيم و اين دو تا حکم ملازم هم باشند، اين کجا و آن کجا؟! آن در عرش است، اين در فرش است! اين چراغ است آن صراط است! اين چراغ به دست است او مهندس است! «کلُّما» نه «کلَّما»، «کلُّما حکم به العقل حکم به الشرع»، «لااساس له»، براي اينکه ما دو تا حکم نداريم، مگر اين حکم ولايي دارد؟! نه اين مهندس است و نه آن چراغ به دست، تا ما بگوييم اين دو تا چراغ شبيه هم هستند يا اين دو تا راه شبيه هم هستند.

پرسش: ...

پاسخ: ﴿أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ﴾[21] را هم عقل ميفهمد و هم فرمايش شارع را استقبال ميکند. پيغمبر ميفرمايد که خدا چنين فرمود، ميگوييم «امنّا و سلّمنا». قرآن فرمود ﴿لاَ تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ﴾[22] زبانت را تکان نده، ببين من چه چيزي ميگويم؟ بعد فرمود: ﴿لَيْسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَيْ‏ءٌ﴾[23] اين هم ميگويد چشم. «عَبْدَاً دَاخِرَاً کذا و کذا و کذا»،[24] «لا أَحْصَي ثَنَاءً علََيْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَيت عَلَي نَفْسِکَ»[25] اين دعاهاي وجود مبارک پيغمبر را بخوانيد، چقدر خاضع است. اين دعاي عرفه امام سجاد را بخوانيد، در صحيفه سجاديه دعاي عرفه امام سجاد اين است که خدايا! در تمام ذرات عالَم از من پَستتر احدي نيست، الهي «أَنَا بَعْدَ ذَلِكَ أَقَلُ‏ الْأَقَلِّينَ‏ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا»؛[26] من وقتي خودم را در برابر تو ميسنجم ميبينم از من پَستتر احدي در عالَم نيست؛ اما وقتي حرف تو را نقل ميکنم بالاي منبر شام ميگويم: مردم! در تمام روي زمين مردي به عظمت من نيست، هر دو جا هم درست گفت، هم بالاي منبر شام درست گفت، فرمود: مشرق عالم برويد، مغرب علم برويد، احدي به عظمت من نيست، «أَنَا بَنُ مَکَّةَ وَ مِنَی» ما رفتيم مکه را زنده کرديم منا را زنده کرديم «أَنَا بَنُ کذا و کذا»؛[27] هم آن فرمايشي که روي منبر شام فرمود که فرمود: مردم! در تمام روي زمين مردي به عظمت نيست، درست گفت و هم در دعاي عرفه که دارد که «أَنَا بَعْدَ ذَلِكَ أَقَلُ‏ الْأَقَلِّينَ‏ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّينَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا» هم درست است، عرض کرد خدايا! خودم را که ميسنجم خب چيزي ندارم ﴿مِن مَنيٍّ يُمْنَي﴾ بود، اين ﴿مِن مَنيٍّ يُمْنَي﴾ اين تنوينش و آن فعل مضارعاش براي تحقير است ﴿أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِن مَنيٍّ يُمْنَي﴾[28] آن را که ميبينم، ميبينم از من پَستتر نيست، خودم را ميبينم چيزي ندارم؛ اما آنچه را که تو دادي به اذن تو روي منبر شام ميگويم، در تمام کره زمين مردي به عظمت من نيست و درست گفت. فرمود مکه شريف است؛ اما ما اين را زنده کرديم، کعبه شريف است؛ ولي قبلاً بتکده بود، مگر نبود؟! بتها را داخل کعبه آويزان نکرده بودند؟! ما آن را زنده کرديم «أَنَا بَنُ مَکَّةَ وَ مِنَی . . . أَنَا بَنُ مَنْ دَنَی فَتَدَلّي»؛[29] بنابراين اينها همهشان «قال الله» دارند. خدا صراط مستقيم دارد و کارهايش را هم کرده؛ گاهي ما با صحيحه زراره ميفهميم خدا چه کرد، گاهي با برهان عقلي ميفهميم خدا چه کرد همين، نه اينکه اگر ما يک حکم کرديم، مستلزم آن است که خدا هم حکم بکند، او حکمش را کرده، او مهندس است، صراط با سراج نميسنجند؛ هيچ پايه علمي اين حرف ندارد.

پرسش: ...

پاسخ: نه، ميگوييم که حُسن را درک ميکند، وجوب يا استحباب را شارع حکم ميکند! خير، اين وجوب را درک ميکند، اين استحباب را درک ميکند، اين چراغ ميتابد آن استحباب را درک ميکند، نه اينکه اين چراغ حُسن را درک بکند، آن وقت ملازم ادراک حُسن، جعل استحباب باشد و شارع مقدس استحباب جعل بکند.

پرسش: ...

پاسخ: ايشان نميگويند کشف کرده، ميگويند اين حُسن را ادراک ميکند، يک؛ «يستلزم» حکم شارع را، دو؛ اين استلزام نيست، اين مستقيماً استحباب را کشف ميکند، نه اينکه اين حُسن را کشف بکند و تلازم باشد بين ادراک حُسن و حکم شرعي، نه، اين نور نورافکن مستقيم ميتابد و صراط را کشف ميکند.

پرسش: ...

پاسخ: اهل سنّت که راه ديگر دارند، آنها که عقل را حجّت نميدانند، آنها با قياس زندگي ميکنند نه با عقل.

اين تعبير اينکه بگوييم «عقلاً أو شرعاً»، اين تعبير رايجي است. ميخواهيم بگوييم اين «لااساس له»، اين دليل عقلي يک نورافکني است و مستقيم ميخورد به صراط. صراط را ذات اقدس الهي مشخص کرده است؛ اگر عقل باشد نه وهم و خيال، خب وهم و خيال باشد که اگر شخص بيراهه رفته است که معاقب است و اگر به راه رفته است که خوب مخطئ است. عقل مستقيماً آن صراط را کشف ميکند؛ همان طوري که صحيحه زراره مستقيماً از صراط دارد حکايت ميکند و صراط را کشف ميکند، عقل هم مستقيماً صراط را دارد کشف ميکند، ديگر اين چنين نيست که «کلما حکم به العقل»؛ يعني عقل حکم را درک بکند، بعد بگوييم «يستلزم حکم الشرع بالاستحباب» اينها نيست، عقل مستقيماً استحباب را درک ميکند؛ لذا عقل از ادله شرعي است.

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1] . الامالي (للطوسي)، النص، ص518.

[2] . جامع الأخبار(للشعيری)، ص101.

[3] . سوره نور، آيه32.

[4] . سوره نور، آيه33.

 3. ر.ک: جواهر الکلام، ج29، ص14.

[6] . سوره نوح، آيه26.

[7] . جواهر الکلام، ج29، ص14.

[8] . وسائل الشيعة، ج‌20، ص40 و 41.

[9] . وسائل الشيعه، ج10، ص74.

[10] . تمام نهج البلاغه، ص394.

[11] . سوره بقره، آيه223.

[12] . سوره لقمان، آيه14.

[13] . سوره نساء، آيه1.

[14] . سوره إسراء، آيه23.

[15] . الکافی(ط ـ الاسلامية)، ج5، ص333.

[16] . جامع الاخبار(للشعيری)، ص101.

[17] . الکافی(ط-الاسلاميه)،ج1،ص11.

[18] . نهج البلاغه(للصبحی صالح)، حکمت211.

1. نهايه الدرايه، ج1، ص295؛« .... بين العقل النظري والعقل العملي فإن الفرق بينهما بمجرد تفاوت المدرک..... ».

[20] . صحيح بخاری، ج8، ص157؛ صحيح مسلم ج3، ص1342.

[21] . سوره نساء، آيه59؛ سوره مائده، آيه92.

[22] . سوره قيامت، آيه16.

[23] . سوره آل عمران، آيه128.

[24] . الصحيفة السجادية، دعای 21.

[25] . مصباح الشريعة، ص56.

[26] . الصحيفة السجادية، دعای47.

[27] . رياض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار، ج1، ص247.

[28] . سوره قيامت، آيه37.

[29] . رياض الأبرار فی مناقب الأئمة الأطهار، ج1، ص247.