نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

جلسه درس اخلاق (1394/09/12)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمّد(صلي الله عليه و آله و سلم) و أهل بيته الأطيبين الأنجبين، سيّما بقيّة الله في العالمين، بهم نتولّي و من أعدائهم نتبرّء الي الله».

«أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا [و اُجُورَكُمْ] بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ [عَلَيْهِ السَّلَامْ] وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَأْرِهِ [عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ عَلَيْهِ السَّلَامْ]».[1] مقدم شما بزرگواران، برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي را گرامي ميداريم و اين مراسم سوگ و ماتم سالار شهيدان و ايام اربعيني آن حضرت را به پيشگاه وليّ عصر(اَرْوٰاحُنا فِدٰاه) و عموم علاقهمندان قرآن و عترت و به شما بزرگواران تسليت عرض ميکنيم.

در بيانات نورانياي که امام صادق(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) در زيارت اربعين سالار شهيدان حسين بن علي(صَلواةُ الله وَ سَلامُهُ عَلَيْه) آورده است، اين است کاري که انبيا کردند، همان کار را در حدّ اعلیٰ حسين بن علي(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهُمٰا) انجام داد. در بخشي از آيات قرآن کريم، از زبان انبيا نقل کردند: ﴿نَصَحْتُ لَكُمْ[2] يا ﴿لاَتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ؛[3] انبيا به امتهاي خودشان فرمودند که ما شما را نصيحت ميکنيم، گرچه شما نصيحت و نصيحتکننده را دوست نداريد و نميپذيريد. اين مسئله «نُصح» که به معنای خيرخواهي و هدايت خيرخواهانه است، برنامه رسمي بسياري از انبيا بود که اين بخش را قرآن کريم اين‌گونه نقل کرد: ﴿نَصَحْتُ لَكُمْ، ﴿لاَتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ و مانند آن. امّا آن‌طوري که حسين بن علي(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) امت را نصيحت کرده است، هيچ‌کسی نصيحت نکرد؛ زيرا که «فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ‏ مُهْجَتَهُ‏ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ».[4] اين آقايان که به علوم ادبي آشنا هستند، مسحتضر می‌باشند که اين همزهٴ باب افعال گاهي براي اِزاله است؛ «أعذر» يعني «أزال العُذر»، آن‌قدر نصيحت کرد که عذرها را از بين برد! اين مسئلهٴ عذر را از بين بردن هم در لسان قرآن کريم حرف انبيا هم هست که به برخي از انبيا ميگفتند چرا اين‌قدر تلاش و کوشش ميکنيد؟ ميگفتند: ﴿مَعْذِرَةً إِلَي رَبِّكُمْ﴾؛[5] کسي عذرخواهي نکند و جلوي عذر افراد را هم بگيريم. اين «الف» در «أعذر»، «الف» اِزاله است؛ يعني «أزال عُذرا» ديگر هيچ‌کس نميتواند عذر بياورد، براي اينکه حضرت مصاحبه کرده، گفتگو کرده، مناظره کرده، نامه نوشته، احتجاج و استدلال کرده، هيچ عذري براي هيچ‌کسي نگذاشت و خالصانه اين نصيحت را بخشيد! «مَنَحَ» يعني بخشيدن، همان‌طوري که انبيا گفتند: ﴿لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً،[6] ايشان هم همان کار را کرد. بخشش غير از «بيع» است، بخشش غير از «اجاره» است؛ يعني رايگان! همان‌طوری که قرآن درباره انبيا گفت که ﴿لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً، همان درباره حسين بن علي هست، براي اينکه تمام تلاش و کوشش او «مَنَحَ» و بخشش بود، رايگان بود و عذري براي هيچ‌کس نگذاشت، «فَأَعْذَرَ»! چطور «أعذر»؛ يعني «أزال عذرکم»؟ يک؛ چگونه «مَنَحَ النُّصْحَ»، بخشش رايگان را قبول نکردند؟ دو. براي اينکه اينها در جهالت و حيرت ضلالت غرق شدند. اگر کسي غريق جهل علمي و جهالت عملي بود، نه آن نصيحت و نه اين خلوص و خيرخواهي معصومانه اثر ميگذارد، «لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ». امّا اثرهاي فراوان نهضت سالار شهيدان تا امروز ظاهر شده است براي اينکه نگذاشت که عدّهاي به دام جهل علمي و جهالت عملي بيفتند و نگذاشت کساني که گرفتار جهل علمي و جهالت عملي شدند بمانند، بلکه آنها را نجات داد و نشانه آن همين اشتياق «زايد الوصف» ميليوني زائران کربلاست.

مطلب ديگر اين است که دين به ما گفته شما اهل کتاب و کتابت هستيد، به اين فکر نباشيد که ديگران حديث‌نويسي را منع کردند ـ در همان زمان اموي و مرواني به تَبَع سقيفه بسياري از احاديث از بين رفته است، نگذاشتند که اينها حديثها و کلمات معصومين را بنويسند، حديث نويسي را قدغن کرده بودند ـ امّا اهل بيت(عَلَيْهِم السَّلَام) به خردسالان و بچههاي خود هم درس ميدادند که شما کلمات نوراني اهل بيت را بنويسيد يا مطالب علمي را که يادداشت کرديد نگهداری کنيد؛ زيرا دين، دينِ سواد است! وقتي دين، دينِ سواد بود، از سواد و علم حمايت ميکند. عدّهاي به محضر پيغمبر(عَلَيْهِ وَ عَلي آلِهِ آلٰافُ التَّحيَّةِ وَ الثَّنٰاء) شرفياب شدند، برخي به آن حضرت عرض کردند که محفل شما بسيار علمي، سودآور، نافع و مسرّتبخش است؛ ولي همين که از مجلس شما بيرون رفتيم، آن شيريني در کام ما نيست. فرمود: «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ أَيْ خُطَّ»؛[7] چرا به من ميگوييد؟ به دستت بگو! وقتي آمدي اين‌جا، با دست پُر برگرد! قلم در دست تو باشد، کاغذ در دست تو باشد و يادداشت بکن! آنچه شما لذّت برديد علم است، اين علم را يادداشت بکن و هر وقت خواستي به آن مراجعه بکن «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ»، به من نگو که اين مجلس زود ميگذرد، به دست خودت بگو که چرا ننوشتي؟! آدم ميرود به يک مجلس علمي تا حرفهاي علمي بشنود و دست خالي برگردد؟! معناي اتلاف عمر همين است! شما توقع نداشته باشيد که آيه نازل شود که «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» اگر کسي وارد مجلس علمي بشود، حرفها را بشنود و مقاله ننويسد و يادداشت نکند، عمر خود را تلف کرده است. اتلاف عمر همين است! حضرت فرمود: «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ»؛ اهل قلم باش، اهل کتاب باش، اهل کتيبه باش، اهل کتابت باش، مطالب علمي را بنويس و حرف را اصلاح کن و نقد کن که ميشوي عالِم! بچههاي اين خاندان را اينها به کتابت و کتيبه و سواد امر ميکردند. آن بحبوحه قَدغَني کتابتِ حديث که از سَقيفه فتوا صادر شده بود که مبادا حديث بنويسيد و نقل کنيد، دودمان اهل بيت فرزندانشان را به اين فضيلت فرا ميخواندند.

بچههاي امام مجتبي(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) و برادرزادههاي حضرت جمع شدند، حضرت اينها را در مجلس خانوادگي ـ به صورت انجمن علمي ـ دعوت کرد و جمع کرد، فرمود: فرزندان و برادرزادههاي من! «إِنَّكُمْ صِغَارُ قَوْمٍ وَ يُوشِكُ أَنْ تَكُونُوا كِبَارَ قَوْمٍ آخَرِين‏»؛ شما الآن نوسال هستيد، سن شما هشت سال، نُه سال و ده سال و مانند آن است، بعد که بزرگ شديد رهبري جامعه را به عهده ميگيريد، «يُوشِكُ أَنْ تَكُونُوا كِبَارَ قَوْمٍ آخَرِينَ فَتَعَلَّمُوا الْعِلْم‏»؛ محفل شما، محفل علم باشد، اگر کسي حافظه قوي دارد ـ در آن روزها حافظه قوي خيلي کم نبود ـ ميتواند به حافظه قوي خود اکتفا کند، وگرنه اين کار را حتماً انجام بدهيد! حتماً «فَلْيَكْتُبْهُ وَ لْيَضَعْهُ فِي بَيْتِه‏»؛[8] آنچه در محفلهاي علمي ميشنويد يادداشت کنيد و به صورت يک کتاب و دفترچه در اتاق خودتان بگذاريد تا هر وقت که خواستيد به آن مراجعه کنيد؛ اين فتوا را امام مجتبي براي اعضاي خانواده خود و براي نوسالان در بحبوحه قَدغَني نوشتنِ حديث ذکر و بيان کرد، چون تقريباً يک قرن نوشتن حديث قَدغَن شده بود، بعد از اينکه جابهجا کردند و جعّالان را پيدا کردند که بتوانند براي فضيلت اينها حديث جعل کنند، از آن به بعد نوشتن حديث رواج پيدا کرد، وگرنه سعي می‌کردند آنها که حرفهاي دستِ اول را داشتند حديث ننويسند، البته خواصِ از اصحاب اهل بيت(عَلَيْهِم السَّلَام) آن احاديث را حفظ ميکردند.

بنابراين دين، دينِ علم بود از نظر عقل نظر و پرهيز از جهالت عملي بود از نظر عقل عمل و سالار شهيدان ديد که گفتگو و نصيحت و مناظره و پيامدادن اثر نکرده است، فرمود انبيا نصحيت کردند و من هم نصيحت کردم، انبيا ﴿مَعْذِرَةً إِلَي رَبِّكُمْ﴾ که در قرآن آمده است و من هم ﴿مَعْذِرَةً إِلَي رَبِّكُمْ﴾ آن کار را کردم؛ ولي اينها کافي نيست! الآن فقط خون ميخواهد! «وَ بَذَلَ‏ مُهْجَتَهُ‏ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ».

بيان بسيار لطيفي مرحوم کليني در آن مقدمه کافي دارد ـ اين حرف مرحوم کليني خيلي حرف بلندي است، البته اين را از روايات اهل بيت استفاده کرده است ـ ميفرمايد: «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَاب‏»؛[9] فرمود آن محور اصلي حرکت جامعه عقل است؛ اين حرف کليني است، البته خود او اعتراف دارد که اين حرف را از بيانات نوراني ائمه(عَلَيْهِم السَّلَامْ) استفاده کرده است، گفت از اين جهت من کتاب عقل را پيش از کتاب علم و امثال آن نوشتم. اول عقل، بعد علم؛ اول عقل، بعد زهد؛ اول عقل، بعد اقتصاد؛ اول عقل، بعد اجتماع و مانند آن، «إِذْ كَانَ الْعَقْلُ هُوَ الْقُطْبَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمَدَارُ وَ بِهِ يُحْتَجُّ وَ لَهُ الثَّوَابُ وَ عَليْهِ الْعِقَاب‏». وجود مبارک سالار شهيدان براي اينکه جامعه را عاقل کند، هم «أعْذَرَ فِي النُّصْحَ» بود که ﴿مَعْذِرَةً إِلَي رَبِّكُمْ﴾ در قرآن است؛ هم «مَنَحَ النُّصْحَ» بود که حرف بسياري از انبياست: ﴿أَنصَحَ لَكُمْ،[10] ﴿لاَتُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ. طبق سخن عدّه زيادي از انبيا را که قرآن نقل ميکند، فرمود من نصيحت ميکنم و نصيحت هم يعني خيرخواهي، هدايت و راهنمايي خيرخواهانه. در اين بين بدليها هم هستند! شيطان هم براي اينکه آدم را فريب بدهد، با سوگند گفت: ﴿إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ،[11] منطقهاي که شيطنت راه دارد بدلي راه دارد و تا انسان در اين محدوده و اين منطقه زندگي ميکند بدلي راه دارد؛ يعني شيطان ممکن است بگويد من به عنوان نصيحت و خيرخواهي دارم حرف ميزنم ﴿وَ قَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنَ النَّاصِحِينَ﴾؛ ولي وقتي کسی اوج گرفت ـ اينکه ميگويند صلات، معراج مؤمن است[12] ـ بالا رفت و جزء مُخلَصين شد، در تيررَس شيطان نيست. اين تعبيري که در روايات ما هست: «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيس‏»؛[13] نگاه به نامَحرم تير شيطان است، اين به عنوان تمثيل است، نه به عنوان تعيين؛ يعني اين‌چنين نيست که در بين همه گناهان فقط نگاه به نامَحرم تير باشد! اين به عنوان مثال و نمونه است، هر معصيتي، هر اختلاسي، هر غيبت و تجاوزي هم تير شيطان است! «النَّظْرَةُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيس‏»، «الإخْتِلاسُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيس»، «الإخْتِلافُ سَهْمٌ مِنْ سِهَامِ إِبْلِيس». اين‌طور نيست که حالا دو به هم زدن تير شيطان نباشد يا اختلاس تير شيطان نباشد و فقط نگاه به نامحرم تير شيطان باشد، اين به عنوان مثال ذکر ميشود و به اصطلاح تمثيل است نه تعيين؛ يعني تير شيطان منحصر در نگاه به نامحرم نيست، اختلاف‌اندازي هم همين است، فريبکاري هم همين است، اختلاس هم همين است و مانند آن.

براي اينکه انسان از تيررَس شيطان دور باشد، تنها مُخلِص بودن کافي نيست؛ بايد اين‌قدر تلاش و کوشش بکند که ذات اقدس الهي او را به عنوان بنده مُخلَص بپذيرد. مُخلَص يعني «الَّذِي اسْتَخْلَصَه‏ اللهُ لِنَفْسِه»، وقتي به اوج اخلاص بار يافت، آن‌جا تيررَس شيطان نيست؛ زيرا شيطان در آن‌جا منطقه بدلي ندارد! چيزهايي که مخلَصين ميطلبند، در دسترس شيطان نيست و آنچه را که شيطان دارد، زير پاي آنهاست؛ لذا آنها از گزند تيرِ شيطنت شيطان مصون هستند و اين راه باز است، مخلَص بودن مخصوص انبيا و ائمه نيست، البته هر پيغمبر و نبياي(عَلَيْهِم السَّلَام) مُخلَص است «عَليٰ تَفاوُت دَرَجاتٍ»، امّا هر کس مُخلَص بود به مقام نبوّت برسد، اين‌چنين نيست؛ امّا راه باز است که انسان از تيررَس شيطان بيرون برود، بنابراين ما با کتاب بايد همراه باشيم.

مطلب ديگر اين است که کتاب و کتيبه که بيرون از ماست تا حدّي کمک ماست، امّا آن کتابخانهاي که در درون ماست و همراه ماست آن مهم است. يک بيان نوراني از امير المؤمنين(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) است که فرمود: «الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَر»؛[14] دل کتابِ چشم است، اين يک تعامل متقابل دارد. به ما اول امر کردند که شما کتابهاي بيرون را که مطالعه ميکنيد کار خوبي است، امّا کتاب درون را هم مطالعه کنيد؛ يک نگاه هم به صحيفهٴ دل بکنيد، داخل اين دل خيلي چيزها بلد است، براي اينکه ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾، اين دل شاگرد بلاواسطه ذات اقدس الهي است که در سوره «شمس» فرمود: ﴿وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا ٭ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾،[15] با قلم قدرت و به قلم الهام، زشتي و زيبايي، حق و باطل، صدق و کذب، خَير و شرّ، حَسن و قبيح را در نهان نهادِ ما نهادينه کرد، همه ما اين‌طور هستيم! همان‌طوري که دستگاه طبيعت ما غذاي فاسد را نميپذيرد ـ کسي مختصر غذاي مسموم و غذاي مانده بخورد بالا ميآورد، يعني اين روده و معده ظرف خالي نيست و حرفي براي گفتن دارد، چيزي را ميپذيرد که سالم باشد، اگر سالم نباشد بالا ميآورد ـ فطرت ما هم اين‌چنين است! چيزي که حق نبود و باطل بود، صدق نبود و کذب بود، خَير نبود و شرّ بود، حَسن نبود و قبيح بود، اين فطرت بالا ميآورد. فرمود نگاهي هم به قلب و کتاب و فطرت بکن «الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَر». اينکه آدم وارد حرم اهل بيت(عَلَيْهِم السَّلَام) ميشود و دَر و ديوار را ميبوسد، براي اين است که اين حرفها، حرفهاي نويي است و هيچ وقت بشر عادي اين‌طور حرف نميزند! فرمود اين دل کتابخانه است از آن طرف و از اين طرف هم جا براي نوشتن هست! شما سعي کن در اين کتاب و کتيبهٴ دل مطالب حق را بنگاري و اگر گناهي کردي، خلافي انجام دادي و خلافي ديدي، يک حرف باطلي را در اين صفحه نوشتي، چون يک تعامل متقابلي بين بَصَر و بصيرت است، بين دل و چشم است. فرمود کتاب هست و صفحات خالي هم دارد، شما نگاه باطل که کردي چيزي را در آن نوشتي؛ شنيدنِ باطل، خوردن و رفتن باطل هم همين‌طور است.

اين را بارها ملاحظه کرديد اينکه گفتند وضو بگيريد، پا را مسح بکشيد و دست را بشوييد در روايات هست که به حضرت عرض کردند که اين مسح پا يعني چه؟ مسح سر يعني چه؟ فرمود معناي مسح سر اين است که خدايا هر خيال باطلي که من در سر پروراندم، آن را دارم مسح ميکشم، از آن صرف نظر ميکنم و با مغز پاک ميخواهم با تو سخن بگويم. معناي مسح پا اين است که خدايا جايي که نبايد ميرفتم، ولي رفتم دارم، پايم را تطهير ميکنم که از سر تا پا پاک باشم و به حضور تو بيايم![16] اين مطالب را که به ما گفتند! قلب هم اين‌چنين است، کتاب بازي است که صفحات نوشته دارد: ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا﴾ و صفحات نانوشته دارد که ما بايد بنگاريم، فرمود: «الْقَلْبُ مُصْحَفُ الْبَصَر»، قهراً چون تمثيل است و نه تعيين، «مُصْحَفُ الْسَمع، مُصْحَفُ الْيَد، مُصْحَفُ الْرِجل، مُصْحَفُ الْرَأس»، تمام آنچه را که ما انجام ميدهيم، در صحيفهٴ دل مينگاريم! اگر گفته شد: ﴿وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً﴾[17] که از در درون ما، تمام اعمال و نامه عمل ما ظهور ميکند همين است! انسان تعجّب ميکند که ﴿مَالِهذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا﴾؛[18] عجب کتابي است که تمام اعمال مدت عمرم در آن نوشته است! آن وقت ميگويند: ﴿اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَي بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً﴾؛[19] اين کتاب توست که خودت نوشتي! معلوم ميشود که در درون، در نهان و نهاد ما يک صحيفه مبسوطي است، هر کاري که ميکنيم در درون مينگاريم و مينويسيم و اين در قيامت نزد ماست؛ لذا هيچ انکارپذير نيست! براي اينکه خودمان نوشتيم و عين عمل هم حاضر است. اين بيان نوراني را وجود مبارک سيدالشهداء طبق زيارت اربعين به تمام رسانده است؛ گفت انبيا آمدند عذر را برطرف کردند «فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ»؛ يعني «أزالَ عُذرَکُم فِي الدُّعَاء»، «وَ مَنَحَ النُّصْحَ»؛ ديگران نصيحت کردند و من نصيحت‌بخشي کردم، حاتمگونه ـ تشبيه معقول به محسوس ـ نصيحت‌بخشي کردم! بعد آن کارهايي را که انبيا کردند من هم انجام دادم، ولي کافي نبود! هر دو جمله را آيات قرآن از انبياي گذشته(عَلَيْهِم السَّلَام) نقل کرده است، آنها ﴿مَعْذِرَةً إِلَي رَبِّكُمْ﴾ کار کردند، من هم کردم؛ آنها ﴿أَنصَحَ لَكُمْکار کردند، من هم کردم؛ کاري که انبيا کردند من هم کردم، امّا کاري که من کردم آنها نکردند «وَ بَذَلَ‏ مُهْجَتَهُ‏ فِيكَ». درست است که انبياي فراواني را شهيد کردند ﴿وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ﴾،[20] ﴿وَ قَتْلَهُمُ الأنْبِيَاءَ﴾[21] اين تعبيرات هست، امّا حالا يک کسي با تمام زن و بچهاش به ديار اسارت و شهادت برود بيسابقه است! «وَ بَذَلَ‏ مُهْجَتَهُ‏ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ»؛ از سرگرداني که کدام راه را انتخاب بکنند، اينها را نجات بدهد و البته اثربخش بود! تمام برکاتي که بعد از جريان قيام سالار شهيدان(سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْه) شد، مديون خون حسين بن علي بن ابيطالب است؛ اين‌طور هست که ميبينيد مشتاقانه عدّهاي حرکت ميکنند؛ بعضي پياده، بعضي سواره، بعضي ويلچري و غير ويلچر، اين شوق است، اين را چيزي غير از شوق نميتواند رهبري کند و خداي سبحان هم دلها را شيفته اين کارهاي فطري کرده است و پاداش آن را هم ذات اقدس الهي به حسين بن علي و شهداي کوي او، زائران او، مشتاقان او و علاقهمندان به اين ذات و ساير ذوات قدسي عطا کرده و ـ إنشاءالله ـ ميکند.

من مجدّداًً مقدم شما بزرگواران برادران و خواهران حوزوي و دانشگاهي را گرامي ميدارم و از ذات اقدس الهي مسئلت ميکنيم که امر فرج وليّ خود را تسريع بفرمايد!

نظام ما و رهبر ما و مراجع ما و دولت و ملت و مملکت ما را در سايهٴ امام زمان حفظ بفرمايد!

روح مطهّر امام راحل و شهدا را با انبياي الهي محشور بفرمايد!

خطر تکفيري و سلفي و داعشي را به استکبار و صهيونيست برگرداند!

مشکلات دولت و ملت و مملکت، مخصوصاً ازدواج جوانها و اقتصاد مقاومتي را در سايه لطف وليّ خود حلّ بفرمايد!

اين نظام را تا ظهور صاحب اصلي آن از خطري محافظت بفرمايد!

جوانان مملکت و فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت قرار بدهد!

«غَفَرَ اللهُ لَنٰا وَ لَكُمْ وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَكٰاتُه»

 


[1]. مصباح المتهجد، ج‏2، ص772.

[2]. سوره اعراف, آيات79 و 93.

[3]. سوره اعراف, آيه79.

[4]. تهذيب الاحکام، ج6، ص113.

[5]. سوره اعراف, آيه164.

[6]. سوره انعام, آيه90.

[7]. منية المريد، ص268؛ بحارالانوار، ج2, ص152.

[8]. منية المريد، ص340؛ بحارالانوار، ج2, ص152.

[9]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص9.

[10]. سوره اعراف, آيه62؛ سوره هود، آيه34.

[11]. سوره اعراف, آيه21.

[12]. کشف الاسرار و و عدة الأبرار، ج2، ص676؛ «الصَّلَاةُ مِعْرَاجُ المُؤْمِن‏».

[13]. من لا يحضره الفقيه، ج‏4، ص18.

[14]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت409.

[15]. سوره شمس, آيات7 و 8.

[16]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج3، ص71 و 72؛ « ... أَمَّا وُضُوؤُكَ فَإِنَّكَ إِذَا وَضَعْتَ يَدَكَ فِي إِنَائِكَ ثُمَّ قُلْتَ بِسْمِ اللَّهِ تَنَاثَرَتْ‏ مِنْهَا مَا اكْتَسَبَتْ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِذَا غَسَلْتَ وَجْهَكَ تَنَاثَرَتِ الذُّنُوبُ الَّتِي اكْتَسَبَتْهَا عَيْنَاكَ بِنَظَرِهِمَا وَ فُوكَ فَإِذَا غَسَلْتَ ذِرَاعَيْكَ تَنَاثَرَتِ الذُّنُوبُ عَنْ يَمِينِكَ وَ شِمَالِكَ فَإِذَا مَسَحْتَ‏ رَأْسَكَ‏ وَ قَدَمَيْكَ‏ تَنَاثَرَتِ الذُّنُوبُ الَّتِي مَشَيْتَ إِلَيْهَا عَلَی قَدَمَيْكَ فَهَذَا لَكَ فِي وُضُوئِكَ‏».

[17]. سوره اسراء, آيه13.

[18]. سوره کهف, آيه49.

[19]. سوره اسراء, آيه14.

[20]. سوره بقره, آيه61.

[21]. سوره آل عمران, آيه181؛ سوره نساء155.