نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

جلسه درس اخلاق (1394/09/05)

Loading the player...

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمّد(صلي الله عليه و آله و سلم) و أهل بيته الأطيبين الأنجبين، سيّما بقيّة الله في العالمين، بهم نتولّي و من أعدائهم نتبرّيء الي الله».

«أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا [و اجوركم] بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ(عَلَيْهِ السَّلَامُ) وَ جَعَلَنَا وَ إِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَأْرِهِ(عليه الصلاة و عليه السلام)».[1]

مقدم شما بزرگواران حوزوي و دانشگاهي و عزيزان سپاهي و بسيجي و مهمانهاي بزرگواري که از خارج ايران به ايران سفر کردهاند را گرامي ميداريم و اين ايّام سوگ و ماتم را به پيشگاه ولي عصر(ارواحنا فداه) و عموم علاقمندان قرآن و عترت و شما برادران و خواهران ايماني تسليت عرض ميکنيم.

 چون در آستانه اربعين سالار شهيدان حسين بن علي بن ابيطالب هستيم، اين جمله کوتاه را از آن زيارت عاليه به عرضتان برسانيم بعد وارد اصل بحث بشويم. گرچه وجود مبارک نوح گفت: خدايا! من ساليان متمادي شبها و روزها مردم را دعوت کردم: ﴿رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَ نَهَاراً ٭ فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلاّ فِرَاراً﴾؛[2] من رنج شبانهروز کشيدم تا اينها را هدايت کنم؛ ولي اينها نپذيرفتند، لکن در زيارت اربعين حضرت عرض ميکنيم: «و بَذَلَ مُهجَتَهُ فِيکَ لِيَسْتَنقِضَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَة»،[3] تنها سخنان شب و روز نبود؛ بلکه بذل جان و مال بود، خون را در اين راه داد تا جامعه را زنده کند.

 اگر ذات اقدس الهي برنامه رسمي انبيا را دو چيز قرار داد: يکي تعليم کتاب و حکمت و ديگري تزکيه، وجود مبارک سالار شهيدان همين برنامه را با بذل خون احيا کرده است. ما بيش از دو نيروي اصيل در بدن نداريم؛ يعني نفْس ما همين دو نيرو را دارد؛ ولي هر کدام از اينها زير مجموعه فراواني دارند، البته رهبري اينها را خود نفْس به عهده ميگيرد. ما يک نيرويي داريم که با او انديشه و فکر و تفکّر و استدلال و قياس و مانند آن را به عهده دارد و يک نيرويي داريم که عزم و اراده و نيت و اخلاص را تأمين ميکند. ما با يک نيرو انديشهمند هستيم و با نيروي ديگر صاحب انگيزه، اين انديشه و انگيزه آن رهبري نفْس به عهده ميگيرد و اساس کار اين است که يک ملت بفهمد؛ يک، بشود اهل جزم، اگر وهم و خيال و اينهاست که اثري ندارد، ميشود اهل جزم، عنصر اصلي ديگر اين است که بشود اهل عزم ـ عزم يعنی عزم، جزم يعنی جزم ـ بين عزم و جزم بين آسمان و زمين فاصله است، نيرويي است که کارش جزم علمي است که حوزه و دانشگاه مسئول اين کار هستند، نيرويي است که مسئول عزم است که مسجد و معبَد و نماز شب و سجده و ناله و گريه و «سِلاحُهُ الْبُکَاء»[4] مسئول آن است. اينکه ما عالم بيعمل داريم براي اينکه در بخش جزم کمي ندارد، در بخش عزم کوتاه است، اينکه مقدس بيدرک داريم، براي اينکه او در بخش عزم مشکلي ندارد، در بخش جزم مشکل دارد.

اين زيارت وجود مبارک سالار شهيدان در اربعين اين است که او با خون دادن دو کار را کرده: يکي اينکه مردم را عالِم کرده، يکي اينکه مردم را عاقل کرده است؛ اهل جزم و استدلال و برهان کرده که خوب ميفهمند، اهل عزم و اراده و تصميم کرده که خوب تصميم ميگيرد، آن جزم بدون عزم عالم بيعمل ميسازد، اين عزم بدون جزم مقدس بيدرک ميسازد. فرمود: اين کاري کرده که با يک دستي جزم علمي مردم را تأمين کرد با دست ديگر عزم عملي مردم را بيمه کرد، «و بَذَلَ مُهجَتَهُ فِيکَ لِيَسْتَنقِضَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَةِ» که بشوند عالم، «وَ حَيْرَةِ الضَّلالَة» که بشوند عاقل، عقل همان است که «عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَن وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجَنَان»،[5] اين مقدمه کوتاه براي آن است که اربعين سهم تعيينکنندهاي در جامعه کردن جامعه اثر دارد؛ جامعه، نه يعني مردم همه جمعاند؛ جامعه، يعني جمع بين جزم و عزم؛ يعني بين علم و عمل، يعني بين علم و عقل که اين ميشود جامعه و فردي که جمع بين علم و عمل کرده است، «جهاني است بنشسته در گوشهاي»؛[6] اين ميشود جامعه.

بنابراين يک کسي در درازمدت به خداي سبحان عرض ميکند: ﴿رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَ نَهَاراً﴾، شبانهروز من دعوت کردم. يک وقت است که نه، يک شبه ره صدساله ميرود. يک وقت است که يک قصيدهاي ميگويد: «يک بيت از اين غزل به از صد رساله است»؛[7] گاهي غزلي ميگويد که کار صد تا رساله را ميکند، «يک بيت از اين غزل به از صد رساله است»؛ گاهي يک شبه ره صد ساله ميرود، گاهي يک روزه کار نُه قرن و نيم نوح را انجام ميدهد، او وارث نوح است، نوح اگر هر چه داشت مال خود او بود؛ ولي «خليل ما که همه بُتهاي آذري بشکست»؛[8] نوح را دارد، قبل از نوح را دارد، بعد از نوح را دارد، او وارث آدم است، او وارث نوح است، وارث ابراهيم است، وارث موسي است، وارث عيسي است، وارث پيغمبر است، وارث علي بن ابيطالب است، اين زيارت وارث، يعني همين.

بنابراين اگر گفته شد «خليل من همه بُتهاي آذري بشکست»، اگر گفته ميشود «يک بيت از اين قصيده به از صد رساله است»، براي همين است که يک روز يا يک نصفه روز «و بَذَلَ مُهجَتَهُ فِيکَ لِيَسْتَنقِضَ عِبَادَکَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَة» و نشانهاش اربعين اين سالهاست. اينها عاشقانه آن قدر شيفته کربلا هستند، هم آن پذيرايي موکبهايشان، هم پيادهروي پانصد کيلومتري زنانه در کربلايشان و همينطور؛ بنابراين اين راهي است که با فطرت سازگار است با نظام سازگار است فراموش نميشود.

 اين سوگند زينب کبريٰ(سلام الله عليه) خوب او عالمه غير معلمه است فهمه غير مفهمه است طبق بيان امام زمانش. وجود مبارک امام سجّاد که امام زمان او بود، فرمود: «أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة»[9] زينب کبريٰ سوگند ياد کرد، قسم به خدا نميتوانيد نام ما را فراموش کنيد، وحي ما را از بين ببريد، نام ما زنده است، اين را در حال اسارت گفته، پاي ميز اسارت و محکوميت و محروميت يزيد در شام گفته: «فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذَكَرْنَا وَ لَا تُمِيتُ وَحْيَنَا»[10] نام ما زنده است؛ براي اينکه اين ميبيند يک چيزي که مطابق با ساختار هستي است.

 اما اصل مطلب آن است که ما در پَستترين عالَم فعلاً داريم زندگي ميکنيم، از اين دنيا از اين عالم پَستتر ديگر عالمي نيست، نه قبل از اين عالمي مثل اين بود چه رسد که پَستتر از اين باشد! نه بعد از اين عالمي است که مثل اين است چه رسد به اينکه پَستتر از اين باشد! اين برای کسي است که گذشته و آينده ما را ميداند. يک وقت است که انسان با علم غيب و امثال آن يا با حدس از گذشته و آينده خبر ميدهد يک کسي در گذشته با گذشتگان بود، هم اکنون با آيندگان هست، اينها از آينده که خبر ميدهند نه به عنوان خبر از غيب، براي ما غيب است براي اينها مشهود است، اينها گزارش ميدهند، اينها شهادت ميدهند. شهادت آن است که انسان مشهود را با علم شهودي ببيند.

 يک بيان وجود مبارک پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) نسبت به شاهد دارد، حضرت اشاره به آفتاب کرد، فرمود: «لِشَاهِدٍ عَلَی مِثْلِ الشَّمْسِ فَاشْهَدْ وَ إِلَّا دَعْ‏»[11] اگر ميخواهي در محکمه شهادت بدهي، اگر مطلب مثل اين آفتاب براي تو روشن است که حضور داشتي و ديدي براي تو روشن بود، شهادت بده، وگرنه ترک کن «لِشَاهِدٍ عَلَی مِثْلِ الشَّمْسِ فَاشْهَدْ وَ إِلَّا دَعْ‏». شهادت آن است که شاهد در متن حادثه حضور داشته باشد و مشهود خود را گزارش بدهد، اينها شهادت ميدهند از آينده، فرمود اينطور نيست که ما از آينده به عنوان غيب خبر بدهيم، ما رفتيم و آمديم و آنجا هر چه بود داريم به شما ميگوييم.

 چند تعبير لطيف در نهج البلاغه است، فرمود: «وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَه‏»، «رائد»؛ يعني پيشرو، يک قافله وقتي قبلاً ميخواهد مسافرت بروند، يک عده پيشرو هستند ميروند آنجا، منزلي را ببينند جاي مناسبي را انتخاب ميکنند؛ بعد به اينها گزارش ميدهند که فلان جا مناسب است و فلان جا مناسب نيست؛ اين را ميگويند «رائد»؛ نه کسي که خبر بشنود بگويد فلان جا خوب است فلان جا بد است. در نهج البلاغه فرمود ما رائد هستيم پيشرو هستيم رفتيم آمديم خبر داريم ميدانيم آنجا چه خبراست! «وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَه‏».[12] اينطور نيست ما بگوييم «آن را که خبر شد خبري باز نيامد»،[13] اصولاً اينکه به ما گفتند زيارت قبور برويد عرض سلام بکنيد، طلب مغفرت کنيد، براي اينکه قبرستان مدرسه است، شما برنامه قبرستان را که ميبينيد، ميبينيد که مدرسه است، يک وقت طلب مغفرت ميکنيد آن که وظيفه عمومي ما هست، درخواست غفران و رضوان ميکنيم که وظيفه است؛ اما يک دعاي مبسوطي براي زيارت قبور دارد، اينکه ميگوييم: «السَّلَامُ عَلَی أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ يَا أَهْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ كَيْفَ وَجَدْتُمْ قَوْلَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مِنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ يَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ بِحَقِّ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ اغْفِرْ لِمَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ احْشُرْنَا فِي زُمْرَةِ مَنْ قَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ...»،[14] در اين اثنا به اينها ميگوييم شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قَسم بگوييد که آنجا چه خبر است؟ کسي که قبرستان نرود يا فقط براي مردهها دعا بکند، براي علم افزوني خودش دعا نکند، او قبرستان نرفته، اصلاً قبرستان مدرسه است اين که به ما گفتند شما آنها قَسم بدهيد بگوييد شما را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قَسم بگوييد، آنجا چه خبر است؟ معلوم ميشود که راه دارد؛ حالا يا در خواب است يا در منام است يا در حالت مناميه است، بالاخره به آدم ميگويند که آنجا چه خبر است. اين مدرسه بودن را بزرگان خودشان عمل کردند، بعد به ماها گفتند که برويد قبرستان يک چيزي ياد بگيريد، ممکن نيست اين دعاها ـ معاذ الله ـ لغو باشد به ما گفتند اينها را به «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» قَسم بدهيد، بگوييد به ما خبر بدهيد که آنجا چه خبر است؟ پس معلوم ميشود که ميشود با خبر شد! اما آنهايي که ميگويند: «لَوْ کُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيْنَاً»[15] با شهود سخن ميگويند. اين بيان نوراني حضرت امير اين است که «مَا شَکَکْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيْتُهُ»،[16] اين مخصوص پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) نبود، يک نگار مکتب نرفته باشد،[17] همه اين چهارده معصوم نگارانِ مکتب نرفته بودند، اين نگارانِ مکتب نرفته ميگويند به ما نشان دادند نه به ما اعلام کردند.

 درباره خليل حق به تعبير سعدي که ميگويد: «خليل من همه بُتهاي آذري بشکست»، خدا ميفرمايد ما به او اعلام نکرديم، يک چيزي به او ياد نداديم، چيزي را به او نشان داديم: ﴿وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ،[18] ما يک رؤيت داريم يک نظر؛ به ما گفتند شما نگاه کنيد بلکه ببينيد! در سوره «اعراف» فرمود: چرا نظر نميکنيد؟ نگاه بکنيد شايد ببينيد، ﴿أَوَ لَمْ يَنظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ،[19] ولی درباره خليل حق فرمود: ما به او نشان داديم، او اهل رؤيت است نه اهل نظر. ما در فارسي بين ديدن و نگاه خيلي فرق ميگذاريم، گاهي انسان نگاه ميکند و نميبيند؛ اما ديدن ديگر با واقعيت و مشاهده کردن همراه است، همان است. فرمود ما به او نشان داديم ﴿وَ كَذلِكَ نُرِي، به فعل مضارع که دلالت بر استمرار دارد، فرمود ما مرتّب ملکوت را نشان او ميدهيم. وجود مبارک حضرت امير فرمود از آن وقتي که به ما نشان دادند، ما شک نکرديم: «مَا شَکَکْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيْتُهُ»؛ بعد ميفرمايد ما از آينده باخبر هستيم، آينده را ديديم، گذشته را ديديم، وضع فعلي را ميبينيم ما پيشرو هستيم، پيشرو دروغ نميگويد: «وَ لْيَصْدُقْ رَائِدٌ أَهْلَه‏». بنابراين اين ذوات قدسي قبل را ديدند، بعد را ديدند، «بين القَبل و البَعد» را هم که ميبينند.

 اين در بيان نوراني حضرت در نهج است، فرمود: عالمي از اين پَستتر نيست؛ براي اينکه ما قبل از اين را مشاهده کرديم، هيچ معصيتي در آنجا نبود، کسي اهل آنجا باشد کسي گناه نميکند، بعد را مشاهده کرديم ديديم بعد از مرگ هيچ معصيتي نيست، تنها جايي که عصيان راه دارد، همين دنياست؛ بعد فرمود، چون قبل را ديديم بعد را ديديم: «مِنْ هَوَانِ الدُّنْيَا عَلَی اللَّهِ أَنَّهُ لَا يُعْصَی إِلَّا فِيهَا وَ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْكِهَا»،[20] فرمود پَستي اين دنيا همين بس که در هيچ جاي عالم خدا معصيت نميشود، مگر در همين عالم و اگر کسي بخواهد «الي الله» سفر کند و «عند الله»ي بشود، بايد اين را ترک کند. فرمود اگر شما ترک کرديد بيميل شديد آن وقت زشتيها اين، خودش خود به خود به شما نشان ميدهد که من چه هستم؟! «مِنْ هَوَانِ الدُّنْيَا عَلَی اللَّهِ أَنَّهُ لَا يُعْصَی إِلَّا فِيهَا وَ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِتَرْكِهَا»؛ فرمود: راه اساسياش اين است که يک مقداري ضرورت است که انسان با اين امر ضروري به سر ميبرد؛ اما وقتي به او علاقه پيدا کرد، «حُبُّکَ الشَّئ يُعْمَي وَ يَصِمْ»،[21] اين بيان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) است که در معرفتشناسي سهم تأيينکنندهاي دارد، فرمود هر کسی به چيزي دل بَست، اين علاقه نميگذارد نقص علمي و حضاضت عملي او را انسان ببيند، چه اينکه «بُغْضُکَ الشَّئ يُعْمَي وَ يَصِمْ» آن هم همينطور است، اگر نسبت به يک مکتبي نسبت به يک مبنايي نسبت به يک چيزي يا نسبت به شخصي انسان متنفّر بود، از همان اوّل که ميخواهد وارد حوزه فکر بشود، ميخواهد او را رد کند «بُغْضُکَ الشَّئ يُعْمَي وَ يَصِمْ»، «حُبُّکَ الشَّئ يُعْمَي وَ يَصِمْ»؛ اين کاري که مرحوم علامه حلي به او منسوب است که در نزح بئر چاه منزلش را پُر کرده که مبادا علاقه به اين چاه او را وادار کند که در جريان نزح بئر آيا چاه منفعل ميشود يا نميشود همين است؛ حالا اين قصه درست است يا نادرست؛ ولي مطلب درست است. فرمود انسان اگر از منظر محبت دنيا را ببيند، نقصش را نميبيند؛ ولي وقتي اين محبت را رها بکند، او را بيطرفي بخواهد ببيند، واقعيتش را ميتواند مشاهده کند؛ اين بيان هم در فرمايشات نوراني حضرت امير هست.

 اينکه ما ميگوييم حضرت امير، امير بيان است که فرمود: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُه‏»[22] ما فرمانروايان سخن هستيم، نه يعني سخنران خوبي هستيم، نه يعني فصيحانه حرف ميزنيم، نه يعني بليغانه سخن ميگوييم، ما فرمانده سخن هستيم، سخن در اختيار ما هست، چون در اختيار ما هست، حرف نميزنيم، نمينويسيم، اگر 25 سال بنا شد ساکت باشيم ساکت هستيم بعد بنا شد سخن بگوييم، سخن ميگوييم، ما امير سخن هستيم، سخن اسير ما هست، به ما گفتند اين چنين باشيد، سخن در اختيار شماست، هر وقت عاقلانه خواستيد سخن بگوييد دهن باز کنيد، اينطور نباشد، شما در اختيار سخن باشيد، بعد پشيمان بشويد؛ بنابراين اينکه درباره حضرت(سلام الله عليه) گفته ميشود، اينها امير بياناند، اينها امير سخناند، نه يعني فصيح و بليغاند فقط؛ بلکه فرمانروايان سخناند، آنجا صلاح است حرف ميزنند فصيحانه و بليغانه، آنجا که صلاح نيست 25 سال بايد ساکت باشند ساکتاند، اين معناي فرمانروايي کلام است: «إِنَّا لَأُمَرَاءُ الْكَلَامِ وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُه‏»؛ برترين و بهترين تهيات الهي به روان مقدس اين ذوات قدسي!

مجدداً مقدم شما بزرگواران مخصوصاً مهمانان عزيز را گرامي ميدارم و از ذات اقدس الهي مسئلت ميکنيم به همه شما توفيق فراگيري علم صائب و عمل صالح مرحمت کند و زيارت اربعين همه اربعينيها مخصوصاً مسافران کربلا و عتبات را به أحسن وجه بپذيرد!

 زيارت اينها قبول و دعاي اينها مستجاب و سلامت اينها را تأمين کند و حوزههاي فقهي فرهنگي دانشگاهي مشمول ادعيه زاکيه وليّ عصر باشند!

 نظام ما رهبر ما مراجع ما دولت و ملت و مملکت ما در سايه امام زمان مصون بمانند!

 روح مطهّر امام راحل و شهدا مشمول عنايت ويژه پروردگار باشند!

 خطر سلفي و تکفيري و داعشي به استکبار و صهيونيست برگردد!

 مشکلات مملکت مخصوصاً جوانها و ازدواج آنها به بهترين وجه در سايه لطف امام زمان حل بشود!

 جوانان مملکت و فرزندان ما تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت قرار بگيرند!

«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

 


[1]. مصباح المتهجد، ج‏2، ص772.

[2]. سوره نوح، آيه5 و 6.

[3]. تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص113.

[4]. مصباح المتهجد، ج2، ص850.

[5]. الکافی(ط ـ الاسلامية)، ج1، ص11.

[6]. شعر اديب پيشاوری؛ «هر آن کو زدانش بَرَد توشهای ٭٭٭ جهانی است بنشسته در گوشهای».

[7]. ديوان حافظ، غزل شماره 214؛ «ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه ٭٭٭ يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود».

[8]. ديوان اشعار سعدی، غزل شماره214؛ «دگر به روی کسم ديده بر نمی‌باشد ٭٭٭ خليل من همه بت‌های آزری بشکست».

[9]. احتجاج، ج2، ص305.

[10]. مثير الأحزان، ص102.

[11]. عوالی اللئالی، ج2، ص345.

[12]. نهج البلاغة(للصبحی صالح، خطبه108.

[13]. ديباچه گلستان سعدی؛ «اين مدعيان در طلبش بی خبرانند ٭٭٭ کانرا که خبر شد خبری باز نيامد».

[14]. بحار الأنوار، ج99، ص301.

[15]. تصنيف غرر الحکم و درر الکلم، ص119.

[16]. نهج البلاغة(للصبحی صالح، خطبه4.

[17]. اشاره به غزل حافظ، شماره167؛ «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ٭٭٭ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد».

[18]. سوره انعام، آيه75.

[19]. سوره اعراف، آيه185.

[20]. نهج البلاغة(للصبحی صالح، حکمت385.

[21]. عوالی اللئالی، ج4، ص243.

[22]. نهج البلاغة(للصبحی صالح، خطبه233.