نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

جلسه درس اخلاق (1394/06/12)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و أهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقيّة الله في العالمين بهم نتولّي و من أعدائهم نتبرّء الي الله».

مقدم شما بزرگواران, روحانيت معظّم, برادران سپاهي, عزيزان و اساتيد دانشگاه و برادران و خواهران ايماني را گرامي مي‌داريم. از گزارش‌هاي روح‌بخشي كه استفاده كرديم، اميد را در همه ما ايجاد كرد و مي‌كند؛ البته اين اختصاص به جريان آمل و جنگل آمل ندارد، در هر شهري اگر اين حادثه رخ مي‌داد شما بزرگواران و مردم بزرگ و بزرگوار ايران‌زمين اين كار را مي‌كردند. اما فکر میکردند چون آمل مدخل و دروازه شمال است، اگر اين دروازه فتح شود راه براي بيگانه باز است؛ هم از آن طرف اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي راه باز مي‌كند و هم از اين طرف؛ لذا اين عزيزان در ظرف ده ساعت با همهٴ جنگلي‌ها جنگيدند؛ يعني در هر يك ربع, يك جوان شهيد شد! چهل شهيد در ظرف ده ساعت! چهل جوان آماده شدند، هر ربع يك جوان شربت شهادت بنوشد تا حمله اين جنگلي‌ها را خنثي كند و همين كار را هم كردند و اگر امام(رضوان الله تعالی عليه) در آن وصيت‌نامه از اين حماسه اميدبخش نام برد[1] براي همين جهت است، البته سراسر مازندران كه علوي‌نشين است و علوي‌پرور است همين‌طور است و سراسر ايران اسلامي اين‌طور است. همه شهدا و شهداي همه منطقه مشمول دعاي خاصّ وليّ عصر باشند! خانواده‌هاي آنها, بازماندگان آنها و عزيزان سپاهي و همه نيروهايي كه در خدمت نظام بوده و هستند مشمول دعاي خاصّ وليّ عصر باشند و خداي سبحان آن توفيق را به ما بدهد كه ما حريم شهادت را و اين نظام را بيش از پيش حفظ كنيم!

مطلب مهمّي كه در مسائل اخلاقي مطرح است اين است كه در اين ايام به پايان ذيقعده نزديك مي‌شويم كه ايام زيارتي مخصوص امام رضا(سلام الله عليه) است.[2] از اين خاندان سخنان نوراني به ما رسيده است كه «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه»؛[3] گرچه ما بدن و روحي داريم، اين بدن بالأخره چشم و دست و پايي دارد که مثلاً مي‌گوييم چشم مهم‌ترين عضو بدن است؛ روح هم شئون و قواي فراواني دارد، مهم‌ترين بخش روح آن دل است كه «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه». اگر اين دل سالم بود، ساير نيروهاي ادراكي و تحريكي هم سالم هستند و اگر اين قلب ـ خداي ناكرده ـ سالم نبود و بيمار بود ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ﴾،[4] همه شئون علمي و عملي ما آلوده است؛ اين بيان نوراني ائمه(عليهم السلام) است كه در جوامع روايي ما آمده و مرحوم ابن‌بابويه قمي هم در امالي نقل كرده كه «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه»، اين مطلب اول بود.

مطلب دوم آن است كه شيطان با آن اصل كار دارد. اين دشمن ما، يعني ابليس با اين دلِ ما كار دارد، چون اگر دل را تسخير كرده است، ساير قوا در تحت حمايت همان قلب‌ هستند؛ يعني هم بخش انديشه را مهار مي‌كند که نيروي وهم و خيال به اسارت درمي‌آيد, هم بخش انگيزه را مهار مي‌كند که شهوت و غضب به اسارت درمي‌آيد؛ اين چهار نيرو را وقتي دلِ بيمار به اسارت گرفته است، صدر و ساقه انسان را مرض تشكيل مي‌دهد که فرمود: ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً﴾. اين دل، اگر ـ خداي ناكرده ـ در تحت تصرّف شيطان قرار بگيرد ما چه كنيم؟

اصرار قرآن كريم بر چند نكته است؛ يكي اينكه شما هر لحظه پاسدار اين حرم دقيق دل باشيد، ببينيد كه چه خاطره‌اي از كنار اين دل مي‌گذرد، اين به منزله كعبه است! اين درش بسته است، يك؛ شما بستيد، دو؛ كليد به دست خود شماست، سه؛ شما هم در درون اين كعبه حضور داريد و هم در بيرون، چون اشراف داريد و دل شماست، اين چهار و پنج؛ اين اصول را حفظ كنيد. فرمود مردان الهي كساني‌ میباشند كه در تمام 24 ساعت ـ چه در خواب و چه در بيداري ـ مواظب حريم اين حرم‌ هستند: ﴿إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ﴾،[5] چه در خواب و چه در بيداري! فرمود مردان الهي اين كعبه را كاملاً حفظ مي‌كنند. اين آيه فرمود اگر شيطان كه حرامي است جامهٴ حرم، يعنی احرام پوشيد ـ آن روزها حرامي‌ها هم لباس احرام مي‌پوشيدند و حمله مي‌كردند ـ دور اين كعبه دل طواف كرد و سعي كرد تا ببيند چه وقت درِ كعبه باز مي‌شود كه وارد شود، شما رعايت كنيد! ﴿إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ﴾؛ اين شيطان لباس احرام در بَر كرده، اطراف كعبه دل دارد طواف مي‌كند تا ببيند چه وقت در باز مي‌شود كه وارد شود؛ شرح ورود شيطان هم در آن خطبه هفتم نوراني وجود مبارك حضرت امير هست كه گاهي وارد مي‌شود. اينكه مي‌بينيد برخي‌ها مي‌گويند ما نمي‌توانيم يا حواسمان جمع نيست و حضور قلب نداريم، براي اين است كه در صحنه دل اينها غوغاست! آن خطبه هفتم نهج‌البلاغه[6] شرح حال ورود شيطان در حريم دل است. پس مردان الهي مواظب‌ هستند كه اين حرامي لباس احرام نپوشد و وارد حريم دل نشود؛ اگر ـ خداي ناكرده ـ وارد اين حريم شد، آن آيه ديگر كار اين بيگانه‌اي كه آمده اشغال كرده را شرح مي‌دهد؛ فرمود اينكه برخي‌ها با قرآن كار ندارند و تدبّر نمي‌كنند، براي دو نكته است: يكي اينكه درِ اين قلب قفل است: ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾[7] اين قلب قفل شده، ديگر اينكه اين قفل از درون است نه از بيرون; يعني شيطان راه پيدا كرده، اين درِ باز را بست، از درون قفل كرده و نه از بيرون؛ لذا صاحب‌دلِ بيچاره قدرت ندارد دل را باز كند: ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾ قفلِ قلب فلزّي نيست، اين گناه قفل قلب است! اين غرور قفل قلب است! وهم و خيال قفل علمي است، شهوت و غضب قفل عملي است، پس از درون قفل مي‌كند؛ لذا دست انسان بسته است. ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾، قلب يك قفل خاص دارد. يك سلسله افراد گناهان عادي دارند، برای اينها اميد نجات هست، فرمود: ﴿كَلاَّ بَلْ رانَ عَلي‏ قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ﴾.[8] «رِيْن» يعني چِرك و غبار، گاهي مي‌بينيد دست و لباس آدم چِرك مي‌شود، اين قابل شستن هست؛ فرمود قلب اينها را «رِيْن» و چِرك گرفته که اين قابل شستشو است، اما گفت:

خلد گر به پا خاری، آسان برآرم ٭٭٭ چه سازم به خاری كه در دل نشيند[9]

اين تير آمده و به دل نشسته, اگر به پا برود آسان برآرم، اما «چه سازم به خاري كه در دل نشيند». كاري كه شيطان مي‌كند اين است که مي‌رود اشغال مي‌كند، اين قلب را تصاحب مي‌كند، اين قلب را از درون قفل مي‌كند و كليد هم به دست خودش است! فرمود مشكل اين است، «چه سازم به خاري كه در دل نشيند». اين است كه در تمام حالات به ما فرمودند مواظب باشيد؛ خاطراتتان و غذاي حلالتان طيّب و طاهر باشد، البته چه غذاهاي علمي و چه غذاهاي عملي! مهم‌ترين غذاها, غذاهاي علمي است؛ اين شبهات غذاهاي علمي است، اگر اينها مسموم بود, آلوده بود, افگار[10] بود، حرف‌هايي را كه آدم شنيد, تبليغاتي كه شنيد و مانند آن اگر مسموم بود، حداقل دل را قفل مي‌كند! اينكه وجود مبارك ائمه(عليهم السلام) فرمود: «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه» برای اين است.

مرحوم ابن‌بابويه قمي از «ابْنُ السِّكِّيت» نقل مي‌كند ـ از شاگردان خاصّ امام رضا(سلام الله عليه) بود ـ وقتي امام زمان در منطقه‌اي حضور داشته باشد، آنجا حوزه‌هاي علميه بود، جامعهٴ علمي و دانشگاه‌ها فراوان است؛ آن روز وجود مبارك امام رضا(سلام الله عليه) كه در خراسان نزول اجلال كرده بودند، آن حوزه علميه خراسان مَهد علم شده بود، دانشمندان گوناگون مي‌آمدند حِرَف و فنون و امثال آنها مطرح بود. «ابْنُ السِّكِّيت» به وجود مبارك امام رضا عرض كرد: «يابن رسول الله» مكتب‌ها زياد است, نِحله‌ها زياد است, مليّت‌ها و ملت‌ها زياد است، حرف‌‌ها زياد است، ما كدام حرف را و از چه راهی بفهميم؟ حرف اول را در اين صحنه چه كسي مي‌زند؟ وجود مبارك امام رضا فرمود حرف اول را «الْعَقْل‏»،[11] برهان عقلي, سواد و علم مي‌زند. علم هم غير از شبهه است, علم هم غير از مسئله حسّي و تجربي است.

يك بيان نوراني امام صادق(سلام الله عليه) دارد كه فرمود حس و تجربه, معرفت حسّي و معرفت تجربي آن‌قدر نيست كه در قبال معرفت عقلي باشد، خودكفا نيست حتي در حوزه تجربه! يعني حس و تجربه حسّي حتي در علوم مادي و تجربي هم خودكفا نيست، براي اينكه اگر بايد علم باشد, بايد يك قضيه كلّي داشته باشيم؛ يعني اگر يك طبيب بخواهد فتوا بدهد كه اين دارو براي فلان بيماري و در فلان بيماري كه در مشرق و مغرب عالم هست مؤ‌ثر است، اين فتواي علمي را ولو در حوزه حس و تجربه بخواهد بدهد، بايد به كمك عقل بدهد، نه به كمك حس! چون در تمام قضاياي علمي ما يك مقدمه كلّي مي‌خواهيم، با دو مقدمه جزئي هرگز استدلال حاصل نمي‌شود، قضاياي شخصي هم به قول اهل فن در علوم معتبر نيست. اگر طبيبي صد نفر و بيمار را تحت آزمايش خود قرار داد، علمش در حدود اين قضاياي شخصي صدگانه معتبر است، ديگر نمي‌تواند سر بلند كند فتوا بدهد و بگويد هر بيماري در مشرق يا مغرب عالم به اين بيماري مبتلا شد، اين دارو شفابخش است؛ اين يك قاعده كلّي است، چون اين را كه تجربه نكرده است؛ در تمام قياس‌ها يكي بايد كلّي باشد، به تعبير اهل منطق:  «عن جزئيين لم يكن قياس»[12]            آن قضيه كلّي تجريدي است و نه تجربي. در اين دعاهايي كه ائمه گفتند و دستورهايي كه دادند با همه حرف مي‌زدند، اما اين‌طور نيست كه آن حرف‌هاي دقيقي كه با شاگردان خاصّشان مي‌گفتند با افراد عادي و عوام‌ها هم همان حرف را بزنند.

دو روايت است كه مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در توحيد نقل مي‌كند: يكي اينكه كسي آمده خدمت امام عرض كرد كه دليل بر توحيد چيست؟ فرمود: «هُوَ الَّذِي‏ أَنْتُمْ‏ عَلَيْه»؛[13]‏ همين چيزی که داريد؛ خدايی هست و خدا واحد است.  در روايت دوم ديگری گفت كه آيا خدا مي‌تواند زمين را در پوست تخم‌مرغ جا بدهد كه نه پوست تخم‌مرغ بزرگ‌تر بشود و نه زمين كوچك‌تر؟ حضرت فرمود: بله. اين عوام بود، حضرت به او چه بگويد؟! فرمود بله, عرض كرد چطور؟ فرمود: چشمت را باز كن آسمان و زمين را ببين! عرض كرد آسمان و زمين را ديدم, فرمود خدا بزرگ‌تر از زمين را در كوچك‌تر از پوست تخم‌مرغ جا داد، اين چشم تو كوچك‌تر از پوست تخم‌مرغ است.[14] اين را كه شما بگوييد چند عوام كه بشنوند صلوات هم مي‌فرستند و خيال مي‌كند اين حرف, حرف علمي است؛ اما همين ابن‌بابويه قمي نقل مي‌كند كه دانشمندي آمده خدمت امام صادق(سلام الله عليه) عرض كرد آيا مي‌شود خداي سبحان كُره زمين را در پوست تخم‌مرغ جا بدهد كه نه اين بزرگ‌تر بشود و نه آن كوچك‌تر؟ فرمود: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَا يُنْسَبُ إِلَی الْعَجْزِ وَ الَّذِي سَأَلْتَنِي لَا يَكُونُ»؛[15] خدا قدرت مطلق بر هر شيء را دارد، اما اينكه تو سؤال كردي شيء نيست، محال است و محال كه شيء نيست. بين اين دو روايت خيلي فرق است! با عوام يكطور حرف مي‌زنند, با متوسطين يكطور حرف مي‌زنند و با اولياي الهي هم يكطور حرف مي‌زنند.

در ذيل اين آيه ﴿ن وَ الْقَلَمِ﴾[16] چند روايت است كه در تفسير نورالثقلين آمده است؛ سؤال مي‌كنند «نون و قلم» چيست؟ حضرت مي‌فرمايد دو نهر است و امثال آن، بعد مي‌فرمايد: «نون و قلم» دو فرشته از فرشته‌هاي الهي هستند، بعد فرمود بلندشو «قُمْ يَا سُفْيَانُ فَلَا آمَنُ عَلَيْك‏»؛[17] ما ديگر بيش از اين نمي‌توانيم اسرار قرآن را براي تو بازگو كنيم. بنابراين هر كسي كه وارد محضر امام مي‌شد، امام برابر ادراك او پاسخ میفرمودند؛ دعاها همين‌طور است, سفارش‌ها همين‌طور است.

«ابْنُ السِّكِّيت» از شاگردان بنام علمي آن حضرت بود، مرحوم ابن‌بابويه نقل مي‌كند «ابْنُ السِّكِّيت» به وجود مبارك امام رضا(سلام الله عليه) عرض كرد امروز كه شما اينجا تشريف داريد و به خراسان آمديد، مكتب‌ها و نِحله‌ها, اشاعره يك طرف, معتزله يك طرف, اين گروه و آن گروه, ما از كجا بفهميم كدام نِحله حق است؟ فرمود: «الْعَقْل‏»! اين برهان عقلي برهان تجريدي است، برهان تجربي كه نيست، آن براهين تجربي هم يك مقدمه‌اش الاّ ولابد بايد عقلي باشد، از اين جهت است كه حضرت فرمود: «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه» و اگر ـ خداي ناكرده ـ ما مواظب نباشيم اين ابليس همه شبهات را آشناست، كسي است كه ﴿إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلي‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ﴾،[18] تمام اين مغالطات در اثر القائات شيطان است، اين وسوسه‌هاي علمی و شبهات از آن‌جاست ﴿لَيُوحُونَ إِلي‏ أَوْلِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ﴾. بنابراين هر دانشمندي ـ چه حوزوي و چه دانشگاهي ـ مي‌گويند بايد چنين باشيد که موقع مطالعه در ابتدا «بِسْمِ اللَّهِ» بگوييد و با طهارت مطالعه كنيد براي همين است كه كسي شبهه را به خيال برهان نياورد، اين ابليس آن كار را مي‌كند؛ احرام مي‌بندد، وارد دل مي‌شود، درِ دل را از درون قفل مي‌كند و كليد به دست اوست که در اين صورت انسان نمي‌تواند خودش را معالجه كند. اينكه مي‌بينيد بعضي‌ها مي‌گويند که من هر چه مي‌خواهم خودم را كنترل كنم نمي‌توانم، اين بيچاره راست مي‌گويد، براي اينكه محور اصلي كنترل دل است و دل هم که به دست ديگري است. فرمود: ﴿أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلي‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها﴾، اگر ـ خداي ناكرده ـ او دل را از درون قفل كرد، درمانش بسيار مشكل است.

مطلب بعدي آن است كه حل آن دو راه دارد: يكي راه جهاد و تلاش و كوشش است كه گفت: «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد»[19] انسان بايد مجاهده كند و به هر وسيله‌اي هست اين درِ قفل را باز كند. راه‌ها فراوان هست ﴿وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْب﴾؛[20] كليدهاي فراوان به دست اوست که مي‌تواند اين درِ دل را باز كند و شيطان را بيرون كند، آن‌گاه طبق حرف جناب حافظ «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد». يك وقت است که چنين نيست, مسئله شهادت است، مسئله تحوّل دروني است آن ﴿ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ﴾[21] است که معلوم نيست فيض خدا نصيب چه كسي مي‌شود و چه وقت نصيب انسان مي‌شود؛ يك وقت فرشته‌اي مي‌آيد كه با آمدنش ديو را بيرون مي‌كند «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند»،[22] ما تا چه وقت صبر كنيم بگوييم «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد»؟! فرشته‌اي را دعوت كنيم كه با آمدنش ديو را بيرون كند! اين «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند» براي تحوّلات است. گاهي مي‌بينيد يك انسان در شب عاشورا, در ليلهٴ قدر و در روز عاشورا دفعتاً طوري عوض مي‌شود كه همه آنچه را كرده بود جبران مي‌كند، اين همان فرشته رحمت است که وقتي آمد تمام ديوها را بيرون مي‌‌كند! ما يا در آن راه يا در اين راه! يا بكوشيم «ديو چو بيرون رود فرشته در آيد» يا بنوشيم «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند»، نه آن باشد و نه اين، اين مشكل هست. اين است كه گفتند هميشه مواظب قلبتان باشيد! به ما گفتند راه باز است، درست است شما امام و پيغمبر نمي‌شويد، ولي راهيِ اين راه مي‌شويد! ابراهيم خليل كه كم كاري نكرد، هيچكس فكر نمي‌كرد ـ آن همه امواج آتش ـ حضرت را دارند در آتش مي‌اندازند او هيچ تكان نمي‌خورد! به ما فرمود اين راه براي شما هم هست ﴿إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا﴾،[23] فرمود اين راه براي شما هم هست. حالا كه امام(رضوان الله عليه) درباره شهيد فهميده و امثال او فرمود که رهبر انقلاب ايشان هست,[24] او آماده شد تا منفجر شود تا نظام بماند! فرمود اين راه براي شما هست و راه خليل حق باز است. اگر سعدي گفت: «خليل من همه بت‌هاي آزري بشكست»[25] اين راه براي شما هم باز است، چون قرآن فرمود شما اين راه را مي‌توانيد برويد. گاهي دستور امام و امت است، گاهي دستور پدر و پسر؛ دستور امام و امت اين است كه بالأخره او امام شما بود ﴿إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ﴾ يك, ﴿وَ هذَا النَّبِيُّ﴾ دو, ﴿وَ الَّذينَ آمَنُوا﴾ سه؛ فرمود شما تابع خليل حق باشيد! گاهي از اين رقيق‌تر و زيباتر و دلپذيرتر و دلمايه‌تر و دلنوشته‌تر است كه در پايان سوره مباركه «حج» است، فرمود: ﴿مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ﴾؛[26] او پدر شماست و شما بچه او هستيد، راه او را برويد! آنجا كه فرمود او پيغمبر است و شما راه او را طي كنيد، سخن از امام و امت است؛ آن‌جايي كه مي‌فرمايد او پدر شماست، اين ﴿مِلَّةَ﴾ منصوب به اغراست ﴿مِلَّةَ أَبيكُمْ﴾ يعني «خُذُوا»، ﴿مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ﴾؛ شما بچه او هستيد و شناسنامه داريد، لازم نيست که سيّد باشيد! خيلي از علماي ما شيخ انصاري‌ها و امثال ايشان، انسان با طمأنينه كنار قبر اينها بايستد بگويد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ»، خيلي به آساني! چون وجود مبارك پيغمبر فرمود: «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»،[27] اينها فرزندان معنوي خوب اين ذوات قدسي‌ هستند، با يك طمأنينه خوبي انسان مي‌تواند در برابر اين‌گونه از بزرگان بگويد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ»، لازم نيست كه عمامه مشكي در سر داشته باشد! اين آيه پاياني سوره مباركه «حج» فرمود: ابراهيم پدر شماست، راه پدرتان را برويد، شما كه شناسنامه داريد! اگر سخن از امام و امت است آن آيه است که ﴿إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا﴾, اگر سخن از پدر و پسر است اين است و اين راه باز است، ما هم منتظر ننشينيم و بگوييم «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد»، بلکه بخوانيم «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند»، او فرار مي‌كند! طرزي اين فرشته مي‌آيد كه جا براي او نخواهد بود. وجود مبارك پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) منتظر بود كعبه را كه بتكده كرده بودند به صورت اوّلي در بياورند بعد حضرت وارد مكه شود يا خودش آمد بت‌ها را ريخت؟! به وجود مبارك اميرالمؤمنين فرمود پا روي دوش من بگذار، وقتي وجود مبارك حضرت امير پا روي دوش پيغمبر گذاشت، گفت: اگر مي‌خواستم دستم به آسمان برسد میتوانستم،[28] اين شهدا شاگردان و بچه‌هاي همينها هستند! مگر کسی به خودش اجازه مي‌داد روي دوش پيغمبر پا بگذارد؟! آن‌جا كه جبرئيل با سلام وارد مي‌شود، همه ملائكه! به دستور خود پيغمبر، فرمود علي! پا روي دوش من بگذار! اين همان است كه «ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند»، اينها اول كعبه را كه بتكده بود از آن صورت درآوردند، بعد شده قبله مسلمين, مطاف مسلمين, بعد حجرالأسود را زيارت کردند، پس اين دو راه دارد! ديگران منتظر بودند كه «ديو چو بيرون رود فرشته درآيد»، اما اينها ديو را بيرون كردند؛ هر دو راه ممكن است و اين راه هم براي ما باز است. اگر ـ ان‌شاءالله ـ آن هويّت اصلي‌مان, آ‌ن شناسنامه‌مان كه طبق بيان ائمه(عليهم السلام) به ما فرمودند: «أَصْلُ الْإِنْسَانِ لُبُّه» را داشته باشيم همه اينها تأمين است. اواخر ذيقعده هم زيارت مخصوص وجود مبارك امام رضاست، اگر ـ ان‌شاءالله ـ موفق شديد با زيارت مقبول, دعاي مقبول و مستجاب برگرديد، ديگران را هم فراموش نكنيد.

من مجدداً مقدم همه شما، مخصوصاً همشهريانمان و عزيزانمان را گرامی ميداريم و همچنين اين گويش محلّي كه يك مناجاتي است به بركت علي و اولاد علي در آ‌ن شمال است، نظام و مقام معظّم رهبري از بركات فراوان همين خون‌هاي پاكي است كه بايد قدرداني شود، آن عزيزاني هم كه موكب‌هاي فراواني در اربعين براي زيارت سالار شهيدان داشتند، آنها هم از همين منطقه هستند، البته ساير منطقه‌ها هم همين‌طور است، ولي اينها از هزار سال قبل ديگر شيرِ پاك خوردند. شهرهاي ديگر بعد از صفويه شيعه شدند، برخي از شهرهاي ايران از همان اول علوي فكر مي‌كردند؛ يكي از استانهای پُربركت است که به علت وجود امامزاده‌هاي فراوان بودند و به بركت همين سادات كه آمدند طبرستان آن داعي كبير[29] و امثال اينها چندين نسل حكومت علوي را تشكيل دادند و هرگز اثري از غير علي و اولاد علي در اين سرزمين نبود؛ اينها بركات خاصی دارند كه ـ ان‌شاءالله ـ قدم‌هاي اين عزيزانِ موكبي هم مشمول آيه سوره مباركه باشد كه ﴿نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ﴾.[30]

پروردگارا امر فرج وليّ‌ خود را تسريع بفرما!

نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, دولت و ملت و مملكت ما را در سايه وليّ‌ خود حفظ بفرما!

هفته دولت است، شهداي دولت را با شهداي كربلا محشور بفرما!

سعي مشكور دولت و دولتيان را با پشتوانه دعاي وليّ‌ خود تقويت بفرما!

مشكلات اقتصاد مقاومتي و ساير مسائل را در سايه لطف وليّ خود حل بفرما!

روح مطهر امام راحل و شهدا را با اولياي خود محشور بفرما!

خطر تكفيري و سلفي و داعشي را به خود استكبار و صهيونيسم برگردان!

جوانان ما, ازدواج و اشتغال اينها, توليد كار و سرمايه‌داري و اداره زندگي اينها را در سايه لطف وليّ‌ خود تأمين بفرما!

جوانان مملكت و فرزندانمان را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت عصمت و طهارت قرار بده!

اين دعاها را در حقّ همه مؤمنين و مؤمنات عالَم مستجاب بفرما!

«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

 


[1]. صحيفه نور، ج16، ص2؛ «...ما بايد تشكر كنيم از شهر آمل و آن مردم فداكار كه مع الأسف، خوب عدّه‏اي را هم شهيد دادند، لكن خوب اين مطلب را ثابت كردند كه آنجايى كه شما تمام آمالتان به آنجا بود با شما مخالفند...».

[2]. بحارالانوار، ج99، ص43 و 44؛ «وَ قَالَ السَّيِّدُ أَيْضاً فِي كِتَابِ الْإِقْبَالِ رَأَيْتُ فِي بَعْضِ تَصَانِيفِ أَصْحَابِنَا الْعَجَمِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ‏ أَنَّهُ يُسْتَحَبُ‏ أَنْ‏ يُزَارَ مَوْلَانَا الرِّضَا عَليه السَّلام يَوْمَ الثَّالِثِ وَ الْعِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ مِنْ قُرْبٍ أَوْ بُعْدٍ بِبَعْضِ زِيَارَاتِهِ الْمَعْرُوفَةِ أَوْ بِمَا يَكُونُ‏ كَالزِّيَارَةِ مِنَ الرِّوَايَةِ بِذَلِكَ انْتَهَي».

[3]. الامالي(للصدوق)، ص240.

[4]. سوره بقره, آيه10.

[5]. سوره اعراف, آيه201.

[6]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه7؛ «اتَّخَذُوا الشَّيْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاكاً وَ اتَّخَذَهُمْ‏ لَهُ‏ أَشْرَاكاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِي صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِي حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْيُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَكِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِكَهُ الشَّيْطَانُ فِي سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَي لِسَانِه‏».

[7]. سوره محمد, آيه24.

[8]. سوره مطففين, آيه14.

[9]. ديوان اشعار(طبيب اصفهاني)، غزليات.

[10]. لغتنامه دهخدا، افگار: [ اَ ] فگار، فگال، افکار، آزرده، خسته، زخمي، مجروح.

[11]. عيون أخبار الرضا(عليه السلام)، ج‏2، ص80؛ «...فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ تَاللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِثْلَكَ‏ الْيَوْمَ قَطُّ فَمَا الْحُجَّةُ عَلَي الْخَلْقِ الْيَوْمَ فَقَالَ عَليه السّلام الْعَقْلُ‏ يُعْرَفُ‏ بِهِ‏ الصَّادِقُ‏ عَلَي‏ اللَّهِ‏ فَيُصَدِّقُهُ‏ وَ الْكَاذِبُ عَلَي اللَّهِ فَيُكَذِّبُهُ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ هَذَا وَ اللَّهِ الْجَوَاب‏».

[12] . ر.ک: شرح المنظومة، ج‏1، ص283.

[13]. التوحيد(للصدوق), آيه46.

[14]. التوحيد(للصدوق), آيه223؛ «فَقَالَ يَا هِشَامُ فَانْظُرْ أَمَامَكَ وَ فَوْقَكَ وَ أَخْبِرْنِي بِمَا تَرَي فَقَالَ أَرَي سَمَاءً وَ أَرْضاً وَ دُوراً وَ قُصُوراً وَ تُرَاباً وَ جِبَالًا وَ أَنْهَاراً فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَليه السَّلام إِنَّ الَّذِي قَدَرَ أَنْ يُدْخِلَ الَّذِي تَرَاهُ الْعَدَسَةَ أَوْ أَقَلَّ مِنْهَا قَادِرٌ أَنْ يُدْخِلَ الدُّنْيَا كُلَّهَا الْبَيْضَةَ لَا يُصَغِّرُ الدُّنْيَا وَ لَا يُكَبِّرُ الْبَيْضَة...».

[15]. التوحيد(للصدوق), آيه130.

[16]. سوره قلم, آيه1.

[17]. تفسير نور الثقلين، ج‏5، ص388.

[18]. سوره انعام, آيه121.

[19]. ديوان حافظ، غزل232؛ «خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد ٭٭٭ ديو چو بيرون رود فرشته درآيد».

[20]. سوره انعام, آيه59.

[21]. سوره مائده, آيه54.

[22]. ديوان حافظ، غزل193؛ «زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه شد ٭٭٭ ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند».

[23]. سوره آل عمران, آيه68.

[24]. صحيفه نور، ج14، ص73؛ «رهبر ما آن طفل دوازده ساله‏اي است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است، با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد».

[25]. ديوان سعدي، غزل40؛ «دگر به روي کَسم ديده بر نمي‌باشد ٭٭٭ خليل من همه بت‌هاي آزري بشکست».

[26]. سوره حج, آيه78.

[27]. علل الشرائع, ج1, ص127.

[28]. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص135؛ « ...فَنَظَرَ النَّبِيُّ إِلَي عَلِيٍّ وَ قَالَ لَهُ يَا عَلِيُّ تَرْكَبُ عَلَيَّ أَوْ أَرْكَبُ عَلَيْكَ لِأُلْقِيَ هُبَلَ عَنْ ظَهْرِ الْكَعْبَةِ قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بَلْ تَرْكَبُنِي فَلَمَّا جَلَسَ عَلَي ظَهْرِي لَمْ أَسْتَطِعْ حَمْلَهُ لِثِقَلِ الرِّسَالَةِ قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بَلْ أَرْكَبُكَ فَضَحِكَ وَ نَزَلَ وَ طَأْطَأَ لِي ظَهْرَهُ وَ اسْتَوَيْتُ عَلَيْهِ فَوَ الَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ أَرَدْتُ‏ أَنْ‏ أُمْسِكَ‏ السَّمَاءَ لَأَمْسَكْتُهَا بِيَدِي فَأَلْقَيْتُ هُبَلَ عَنْ ظَهْرِ الْكَعْبَةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي ﴿وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا﴾».

[29]. حسن بن زيد بن محمد، ملقب به داعي کبير، بنيانگذار سلسله علويان طبرستان در سده سوم هجري و از سادات بني الحسن است. حسن بن زيد به دعوت اهالي طبرستان به اين منطقه رفت و سلسله علويان طبرستان را تشکيل داد و به تبليغ زيديه پرداخت. او با بيرون راندن طاهريان از طبرستان و ري حکومت خود را آغاز کرد، اما در نبرد با عباسيان شکست خورد. بعدها پس از مرگ معتزبالله عباسي، حکومت خود را بازپس گرفت. گفته شده وي مردي پارسا، فقيه و بخشنده بوده، اما با مخالفانش با شدت برخورد مي‌کرده است.

[30]. سوره يس, آيه12.