نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

جلسه درس اخلاق (1394/01/06)

Loading the player...

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتم الأنبياء و أفضلهم محمد (صلی الله عليه وآله) و أهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقية الله فی العالمين بهم نتولّي و من أعدائهم نتبرّءُ الي الله».

قرآن كريم انسان را به عنوان خليفهٴ الهي معرفي كرد، براي احساس خطري است كه در درون انسان اين خطر پيدا شده و مي‌شود. يك وقت است كه آن خطر, خطر جزيي است، كارِ بدي انجام مي‌دهد, حرف بدي مي‌زند، اينها ممكن است كه با توبه, با حُسن عاقبت حل شود, گاهي خطر در گفتارِ بد يا رفتار بد و مانند آن نيست، خطر در تشخيص بد است, اگر خطر در تشخيص بد بود، اين اصلِ راه را، بيراهه مي‌رود اين مطلب اول.

آنچه در سورهٴ مباركهٴ «شمس» آمده است كه ﴿وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها ٭ فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها﴾.[1] در اوّلين خطبهٴ نوراني نهج‌البلاغه حضرت امير آمده است كه خداي سبحان، انسان را با چراغي كه با آن بتواند بين حق و باطل فرق بگذارد، روشن كرده است.[2] خدا انسان را, مثل زمين خلق نكرد, مثل آسمان خلق نكرد, مثل جواهر خلق نكرد. يك وقت وجود مبارك امام باقر(سلام الله عليه) مطالبي را فرمود, يكي از شاگردان محضر او گفت، عجب جواهري را از شما استفاده كرديم! حضرت فرمود: همين! حيف نيامد كه اين حرف‌ها را با طلا تشبيه كردي! «هل الجوهرُ الاّ الحجر»،[3] طلا يك سنگ زردي است، اين حرف‌ها را با طلا تشبيه كردي؟! آن چون كمياب است، رنگ آن هم زرد است، ارزش پيدا كرده؛ وگرنه آن چه ارزشي دارد؟! ارزش علمي دارد، ارزش معنوي دارد، غير از اينكه آن را لاي ديوار بگذاري، چه كاري از آن برمي‌آيد؟! يك اعتبار به او دادند، اين نه فرشته است, نه عدل است, نه عقل است، فرمود: «هل الجوهرُ الاّ الحجر» حيف نيامد اين حرف‌ها را به طلا تشبيه كردي؟!

انسان گوهري در درون اوست که با آن مي‌فهمد چه چيزي حق است چه چيزي باطل, چه چيزي صدق است چه چيزي كذب, چه چيزي عدل است چه چيزي ظلم, چه چيزي خيْر است چه چيزي شرّ, چه چيزي حَسَن است چه چيزي قبيح, اين هم در سورهٴ مباركهٴ «شمس» است هم در اوّلين خطبهٴ نهج‌البلاغه حضرت امير. اگر ـ خداي ناكرده ـ هوس و غرور بيايد، اين فتيله را پايين بكِشد كه اين چراغ ديگر روشن نشود، انسان بين حق و باطل, صدق و كذب, خير و شرّ, عدل و ظلم و بالأخره راه و بيراه فرق نمي‌گذارد، اين خطر قابل درمان نيست. نشانهٴ آن اين است كه اگر كسي ـ خداي ناكرده ـ اين چراغ را پايين كشيد، راه را از بيراهه تشخيص نداد، بين خلافت خدا كه حقّ صد درصد است, خير صد درصد است، با تفكّر اومانيسمي كه باطل صد درصد است، فرق نمي‌گذارد، اشتباه مي‌كند. انسان, جانشين خداست يا ـ معاذ الله ـ جايگزين خداست؟! اگر خليفهٴ اوست، چه اينكه خليفهٴ اوست، بايد بداند «مستخلف‌عنهِ» او چه مي‌گويد، چون خليفه، معناي آن همين است، بايد «مستخلف‌عنه» خود را بشناسد, حرف او را بزند نه حرف خود را, اگر كسي قائم‌مقام كسي شد، حرف او را مي‌زند نه حرف خود را ﴿إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً﴾؛[4] يعني بيايد حرف من را بزند، نه حرف خود را, اگر كسي ـ خداي ناكرده ـ اين خلافت را كه مقام مقدّس الهي است، اين را تشخيص نداد با انسان‌محوري، شده اومانيسم، مي‌شود: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ[5] مي‌گويد، من نظرم اين است. تمام مشكلات ابليس هم همين بود؛ وگرنه يك سجده نكرده كه لعن ابدي نمي‌آورد, خيلي‌ها هستند كه نماز نمي‌خوانند, روزه نمي‌گيرند, بعد ممكن است توبه كنند؛ امّا يك سجده نكردن آدم را گرفتار لعن ابد بكند؟! مشكل شيطان اين نبود كه سجده نكرد، شيطان گفت شما نظرتان اين است، نظر من اين است, اين استكبار است، نه معصيت، اين كفر دائمي است, اين خطر براي همه ما هست، گفت: ﴿أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ[6] نظر شما اين است، نظر من اين است، اين مي‌شود اومانيسمي, اين به جاي اينكه انسان خليفه خدا شود, حرف او را بزند, حرف خود را مي‌زند: ﴿أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؛ براي همه ما اين خطر هست، نظر من اين است, نظر من در برابر ديگري, نظر ديگري در برابر من, اين حق است؛ بله, ما هر كدام انسان هستيم, هر كدام يك نظري داريم؛ امّا مخلوق در برابر خالق بگويد: نظر من اين است, اين نه از گذشته باخبر است, نه از آينده باخبر است, از هيچ جا خبر ندارد. اين خطر براي همه ما هست, در درون همه ما هست. اينكه گفتند هميشه مواظب باشيد, هميشه مراقب باشيد, مواظبت, مراقبت, اساس كار اين است اگر ـ خداي ناكرده ـ اشتباهات جزيي بود آن را گفت ـ به لطف الهي ـ راه توبه هست, راه انابه هست, شفاعت هست, بالأخره ما را نجات مي‌دهند؛ امّا اين ديگر راه نجات نيست, اين مطلب اول.

مطلب دوم اينكه ما در ايّام فاطميه هستيم، يك حديث را آنها به هر وسيله بود، دستاويز قرار دادند كه اتفاق امت, حجّت است. امت, معصوم است، اينها آمدند امامِ معصوم را منزوي كردند يا مقتول يا مسموم, امت را به جاي امام نشاندند، قايل به حجيّت اجماع هستند، چون امت, معصوم است اين حديث كه «لَن تَجتَمِعُ امَّتِي عَلَي الخَطَاء»،[7] اين را همان تفكّر اومانيسمي است امام, «خليفةالله» است، اينها خليفهٴ «الله» را كنار گذاشتند, امت را جايگزين امام كردند. اجماع در اصول را كه ما در نياورديم، آنها در آوردند, چرا اجماع حجّت است؟ مي‌گويند هر چه امّت بگويد معصوم است. آنها آمدند گفتند؛ منابع دين, كتاب است و سنّت است و اجماع, اجماع را در رديف سنّت آوردند ما دست آن را كشيديم، آورديم پايين، گفتيم اجماع در رديف سنّت نيست، اجماع, كاشف است، چرا اينها اجماع را حجّت مي‌دانند؟ مي‌گويند اگر حرفي را امّت زد، معصوم است. اينها يك تفكّر اومانيسمي سياسي دارند؛ يعني امام كه خليفه خداست او را ـ معاذ الله ـ كنار گذاشتند, امت را جايگزين كردند، نگفتند امت, خليفه خداست، گفتند هر چه امت گفت درست است.

وجود مبارك حضرت امير قيام كرد، در جريان دفن حضرت زهرا(سلام الله عليها) قيام كرد. حالا مسئله فدك و امثال فدك كه يك باغ بود در نهج‌البلاغه دارد، ما چندين برابر اين باغ را به ديگران مي‌دهيم. هارون ملعون از وجود مبارك امام كاظم سؤال كرد، شما اين حدود فدك را بگوييد كجاست ما بدهيم, فرمود بگوييم نمي‌دهيد, اصرار كرد بگوييد, وجود مبارك امام كاظم فرمود: اگر ما حدود فدك را بگوييم شما نمي‌دهيد, عرض كرد مي‌دهيم, حضرت كلّ محدودهٴ خاورميانه را شرح كرد، گفت از شمال به فلان دريا, جنوب به فلان دريا, هارون گفت، پس سهم ما چيست؟ گفت منظور ما از فدك, حكومت است, خلافت است، ما كه براي باغ نمي‌جنگيم. وجود مبارك امام هفتم وقتي خواست محدودهٴ فدك را مشخص كند، بخش وسيعي از خاورميانه را ذكر كرد، شمال به فلان دريا, جنوب به سلسله جبال؛ فرمود فدكِ ما اين است.[8] آنكه در خطبهٴ نهج‌البلاغه هست، فرمود: «مَا أَصنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيرِ فَدَكٍ» حالا يك تكّه باغ بود ما اين‌جا دعوا بكنيم كه نيست، ما خيلي از اينها را به ديگري داديم: «مَا أَصنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيرِ فَدَكٍ».[9] حضرت ديگر راه سخنراني و اينها كه براي حضرت نبود، در كنار جنازهٴ مطهّرهٴ زهرا(سلام الله عليها) آمده، اين تفكّر اومانيسميِ امّت به جاي امام را خطّ بطلان كشيده، عرض كرد: «يا رسول الله» سلام از طرف من و دختر شما به شما, گفت و گفت و گفت ـ اين در نهج‌البلاغه هست، در هنگام دفن حضرت زهرا(سلام الله عليها) ـ فرمود: «بِتَضَافُر أُمَّتِكَ عَلَي هَضمِهَا»[10] امّت جمع شدند كه فاطمه را بكوبند، تنها اوّلي و دومي نبود، «تضافر»؛ يعني اتفاق, يعني اجماع, اينها اجماع كردند كه زهرا را بكوبند اين يعني چه؟ يعني اگر چهار نفر جلو افتادند، عده‌اي هم به دنبال آنها اجماع تشكيل دادند, امت تشكيل دادند، حجّت نيست، اينها براي اينكه مظفّر شوند, پيروز شوند, اتفاق كردند، تنهايي كه نمي‌توانستند فاطمه(سلام الله عليها) را بكوبند، يك نفر و دو نفر كه مقدور آنها نبود، آن خطبهٴ فاطميه را درهم بكوبند فرمود، اجماع كردند كه او را بكوبند. اين بيان نوراني حضرت است در نهج‌البلاغه.

 بنابراين مصيبت آنها، برهان عقلي است يا مطلب اصولي است يا مطلب فقهي است؛ البته مصيبت و اشك و اينها را به همراه دارد؛ امّا ‌چنين نيست كه فقط نوحه‌خواني كرده باشند؛ اين جمله‌هاي حضرت در نهج‌البلاغه نوحه‌خواني نيست، اين ردّ آن تفكّر اومانيسميِ امّت به جاي امام است. فرمود: امّت تضافر كرده است، اتفاق كرده است كه فاطمه(سلام الله عليها) را بكوبد: «بِتَضَافُر أُمَّتِكَ عَلَي هَضمِهَا» او را هضم كنند, از تاريخ بردارند; البته موفق نشدند و نخواهند شد.

بنابراين براي ما هم ميلاد آنها درس است هم شهادت آنها درس است, گريه ثواب خاصّ خود را دارد, اشك ثواب خود را دارد؛ امّا فهم است و فهم است و فهم! هرگز گريه كار فهم را نمي‌كند, اشك كار عقل را نمي‌كند، اول براي آن شهيد شدند، بعد براي اين, اينها جزء عبادات است. اين گريه‌ها و نوحه‌ها آنها جزء اصول است، گريه مثل نماز است؛ امّا آن اعتقاد به امامت جزء اصول است كه اينها چه مقامي دارند و چطور شد كه همه جمع شدند، يك زن كه بيشتر نبود، آن هم آسيب‌ديده, اوّلي و دومي و سومي و اينها نبود، عده زيادي رهبري اين كار را به عهده گرفتند، بقيه هم به دنبال اينها راه افتادند، شدند امت, حضرت فرمود: امت قيام كرد كه فاطمه را بكوبد. يك وقت است مي‌گوييم تاريخ بيهقي است، سند دارد يا ندارد، آن مطلب ديگر است؛ امّا اين بيان نوراني حضرت است در متن نهج‌البلاغه فرمود: «بِتَضَافُر أُمَّتِكَ عَلَي هَضمِهَا» كه البته موفق نشدند.

ثواب همه اينها به پيشگاه صديقهٴ كبرا(سلام الله عليها) كه شفيعهٴ همه ماست در دنيا و آخرت. من مقدم همه شما را گرامي مي‌دارم، اميدوار هستيم اين سال جديد براي دولت و ملت و مملكت كه سال همدلي و همزباني نامگذاري شده است، ذات اقدس الهي خير و صلاح و فلاح دولت و ملت و مملكت را مقدّر بفرمايد!

 پروردگارا امر فرج وليّ خود را، تسريع بفرما!

 نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, دولت و ملت و مملكت ما را، در سايهٴ وليّ خود حفظ بفرما!

 روح مطهر امام راحل و شهداي انقلاب و جنگ را با اولياي خود، محشور بفرما!

 بيداري امت اسلامي را مخصوصاً امت خاورميانه را، شكوفاتر بفرما!

 خطر تكفيري و سلفي و داعشي را به استكبار و صهيونيسم، برگردان!

 اين كشور وليّ عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطري، محافظت بفرما!

 مشكلات دولت و ملت و مملكت مخصوصاً در بخش اقتصاد مقاومتي و مسكن و ازدواج جوان‌‌ها حل بفرما!

 جوانان مملكت و فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت(عليهم السلام)، قرار بده!

«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

 


[1] . سوره شمس، آيه7 و 8.

[2] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه يکم، « فَمَثُلَتْ‏ إِنْسَاناً ذَا أَذْهَانٍ يُجِيلُهَا وَ فِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِهَا وَ جَوَارِحَ يَخْتَدِمُهَا وَ أَدَوَاتٍ يُقَلِّبُهَا وَ مَعْرِفَةٍ يَفْرُقُ بِهَا بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِل».

[3] . المناقب(لابن شهر آشوب)، ج4، ص248.

[4] . سوره بقره، آيه30.

[5] . سوره جاثيه، آيه 23.

[6] . سوره اعراف، آيه12؛ سوره ص، آيه76.

[7] . سنن(ابن‌ماجه)، ج4 ص367؛ سنن(ابی‌داود)، ج4 ص292؛ بحارالانوار ج28، ص104.

[8] . مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص320 و 321« وَ فِي کِتَابِ أَخْبَارِ الْخُلَفَاءِ أَنَّ هَارُونَ الرَّشِيدَ کَانَ يَقُولُ لِمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ خُذْ فَدَکاً حَتَّی أَرُدَّهَا إِلَيْکَ فَيَأْبَی حَتَّی أَلَحَّ عَلَيْهِ فَقَالَ(عليه السلام): لَا آخُذُهَا إِلَّا بِحُدُودِهَا قَالَ وَ مَا حُدُودُهَا قَالَ إِنْ حَدَدْتُهَا لَمْ تَرُدُّهَا قَالَ بِحَقِّ جَدِّکَ إِلَّا فَعَلْتَ قَالَ أَمَّا الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَدَنُ فَتَغَيَّرَ وَجْهُ الرَّشِيدِ وَ قَالَ إِيهاً قَالَ وَ الْحَدُّ الثَّانِي سَمَرْقَنْدُ فَارْبَدَّ وَجْهُهُ‏ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ إِفْرِيقِيَةُ فَاسْوَدَّ وَجْهُهُ وَ قَالَ هِيهِ قَالَ وَ الرَّابِعُ سِيفُ‏ الْبَحْرِ مِمَّا يَلِي الْجُزُرَ وَ أَرْمِينِيَةَ قَالَ الرَّشِيدُ فَلَمْ يَبْقَ لَنَا شَيْ‏ءٌ فَتَحَوَّلْ إِلَی مَجْلِسِي قَالَ مُوسَی قَدْ أَعْلَمْتُکَ أَنَّنِي إِنْ حَدَدْتُهَا لَمْ تَرُدَّهَا فَعِنْدَ ذَلِکَ عَزَمَ عَلَی قَتْلِهِ‏ وَ فِي رِوَايَةِ ابْنِ أَسْبَاطٍ أَنَّهُ قَالَ‏ أَمَّا الْحَدُّ الْأَوَّلُ فَعَرِيشُ مِصْرَ وَ الثَّانِي دُومَةُ الْجَنْدَلِ‏ وَ الثَّالِثُ أُحُدٌ وَ الرَّابِعُ سِيفُ الْبَحْرِ فَقَالَ هَذَا کُلُّهُ هَذِهِ الدُّنْيَا فَقَالَ هَذَا کَانَ فِي أَيْدِي الْيَهُودِ بَعْدَ مَوْتِ أَبِي هَالَةَ فَأَفَاءَهُ اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ بِلَا خَيْلٍ وَ لا رِکابٍ‏ فَأَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يَدْفَعَهُ إِلَی فَاطِمَةَ(عليها السلام)».

[9] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، نامه45.

[10] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، نامه45.