دیگر اخبار
«خیر» در دو چیز است؛ در بخش «اندیشه» داشتن علم صائب و در بخش «انگیزه» داشتن حِلم صالح

«خیر» در دو چیز است؛ در بخش «اندیشه» داشتن علم صائب و در بخش «انگیزه» داشتن حِلم صالح

ائمه جماعت و جمعه باید هر روز در جهت رشد معنوی خود بکوشند

ائمه جماعت و جمعه باید هر روز در جهت رشد معنوی خود بکوشند

جلد دوم کتاب «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» به زیور طبع آراسته شد

جلد دوم کتاب «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» به زیور طبع آراسته شد

ترویج «امید»، از موانع مهم گرایش جوانان به مواد مخدر است/حمایت از نخبگان علمی و تولید محصولات فخرآور، امید در جامعه را گسترش می دهد

ترویج «امید»، از موانع مهم گرایش جوانان به مواد مخدر است/حمایت از نخبگان علمی و تولید محصولات فخرآور، امید در جامعه را گسترش می دهد

هر خیری که به امت اسلامی رسیده به سبب اتحاد و احترام متقابل بوده است

هر خیری که به امت اسلامی رسیده به سبب اتحاد و احترام متقابل بوده است

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پروفسور پیرونه در خصوص «آموزه های پیامبر اسلام و صلح جهانی»

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پروفسور پیرونه در خصوص «آموزه های پیامبر اسلام و صلح جهانی»

انسان تا زنده است در کلاس آزمون است/ از آن فتنه‌هایی که انسان را گمراه می‌کند، به خدا پناه ببریم

انسان تا زنده است در کلاس آزمون است/ از آن فتنه‌هایی که انسان را گمراه می‌کند، به خدا پناه ببریم

جایگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و لزوم معرفت به آن حضرت

جایگاه حضرت معصومه سلام الله علیها و لزوم معرفت به آن حضرت

پیام به همایش ملی «بررسی آراء و اندیشه های تفسیری آیت الله العظمی جوادی آملی»

پیام به همایش ملی «بررسی آراء و اندیشه های تفسیری آیت الله العظمی جوادی آملی»

کلیپ تصویری؛ پیام به همایش ملی بررسی آراء و اندیشه‌ های تفسیری آیت‌ الله جوادی‌ آملی

کلیپ تصویری؛ پیام به همایش ملی بررسی آراء و اندیشه‌ های تفسیری آیت‌ الله جوادی‌ آملی

شناسه : 9529651


تفسير سوره مباركه واقعه آيات 88الي 96
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۸۸) فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِيمٍ (۸۹) وَ أَمَّا إِن كَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ (۹۰) فَسَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ (۹۱) وَ أَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ (۹۲) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ (۹۳) وَ تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ (۹٤) إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ (۹۵) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (۹۶)

سوره مبارکه «واقعه» گرچه شرح حال قيامت و اهل قيامت است، ولی از آن جهت که قرآن کريم کلام خداست و اين کلام متکلم خود را نشان مي‌دهد براي متکلم چهار عنوان رسمي قرار داد، چه اينکه در سوره مبارکه «حديد» خواهد آمد به عنوان ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ﴾;[1] کلّ آيات قرآن کريم شرح همين چهار اسم است خدا اوّل است، مظاهر اوّل بودنِ او را به عنوان «هو الخالق، هو المبدع، هو البديع، هو الفاطر» و مانند آن ذکر مي‌کند و آخر است مظاهر آخِر بودنِ خداي سبحان را آيات قيامت ترسيم مي‌کند، چون آخر عين اوّل است و اوّل عين آخر، انسان در قيامت به همان مبدأ خود رجوع مي‌کند که مي‌گوييم: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏﴾،[2] انسان وقتي وارد صحنه قيامت شد، آن مبدأ بودنِ خدا و آغاز خلقت خود را به خوبي ادراک مي‌کند که قبلاً کجا بود و چگونه از آنجا نازل شد. اين ﴿هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ را در معاد به خوبي مشاهده مي‌کند؛ لذا به ما گفتند بگوييد: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏﴾، معلوم مي‌شود از آنجا آمديم به همان جا برمي‌گرديم.

مطلب ديگر آن است که در سوره مبارکه «حديد» خواهد آمد که اوّل بودنِ خدا غير از آخر بودن او نيست؛ ظاهر بودنِ خدا غير از باطن بودنِ او نيست. در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه دارد که «وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ [غَيْرُ بَاطِنٍ‏] بَاطِن‏»؛[3] هر ظاهري غير باطن است، مگر خدا که ظاهرش عين باطن است. هر اوّلي غير آخر است، مگر خدا که اوّل بودن عين آخر بودن است؛ لذا اگر چيزي در جهان به عنوان مظهر خدا قرار گرفت؛ يعني «هو الظاهر» را نشان مي‌دهد کساني که اهل باطن هستند مثل انبيا و اهل بيت(عليهم السلام) آن «هو الباطن» را در عين «هو الظاهر» مي‌خوانند، چرا؟ چون خدا ظهور کرده در اين نظام و چون ظهورش عين بطون است، «وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ [غَيْرُ بَاطِنٍ‏] بَاطِن‏»، هر ظاهري غير خدا غير باطن است؛ اما خدا ظاهرش عين باطن است، چون ترکيب که در آنجا نيست، تکثير که در آنجا نيست، اگر حقيقتي بسيط محض بود ظهورش عين باطن است اوّلش عين آخر است، چون خيلي قوي و غني است و در دسترس نيست باطن است و چون شدت ظهور دارد باطن است. حالا که نمي‌شود تشبيه کرد يا تمثيل معقول به محسوس دشوار است، اين آفتاب در اثر شدت ظهور نمي‌شود او را ديد، «يا مَن هُو اخْتَفی لِفرطِ نُوره»، پس خدا اگر باطن است، نه يعني دور است، يا تاريک است، يا در دسترس نيست. خدا ﴿مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ﴾[4] هست، ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾[5] هست؛ منتها شدت نور او نمي‌گذارد انسان او را ببيند.

پرسش: اين ظهور و باطن از دو جهت لحاظ شده است؟

پاسخ: اين دو تا مفهوم هست، ولي بسيط محض هر دو را يکجا دارد. انسان چون مرکّب است ظاهري دارد و باطني دارد، ممکن است ظاهر او با باطن او مطابق باشد يا مطابق نباشد، ولي ذات اقدس الهي که بسيط محض است کثرت و ترکيبي در او نيست، نمي‌شود گفت از جهتي ظاهر است از جهتي باطن. همه اين هزار اسم يا بيشتر که براي ذات اقدس الهي تنظيم شده است، آن اسماي ذات عين هم‌اند اسماي صفات عين هم‌اند، اسماي فعل عين هم‌اند. اگر موجودي مرکّب باشد مثل انسان، ظاهرش غير از باطن اوست و اگر چيزي بسيط محض بود ظاهرش عين باطن است. اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج که فرمود هر ظاهري غير خدا غير باطن است؛ يعني خدا ظهورش عين بطون است، آن وقت اين عالَم که مظهر خداي سبحان است خداي سبحان به عنوان «هو الظاهر» در اين عالم ظهور کرده است خداي سبحان به عنوان «هو الباطن» اين عالم را آفريد. ما که ترکيب در ما هست و گرفتار حجاب هستيم، با ظاهر اين عالم در ارتباط هستيم؛ آنها که بسيط‌اند يا بسيط‌شناس هستند منزّه هستند مثل اهل بيت‌(عليهم السلام) هم ظاهر عالم را مي‌بينند هم باطن عالم را مي‌بينند.

دو نظر در بحث قبلي اشاره شد و آن اينکه خداي سبحان آنچه در زمين هست آنچه در آسمان هست آنچه در جان انسان‌هاست، به عنوان آيت خود آفريد، فرمود: ﴿وَ فىِ الْأَرْضِ ءَايَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ ٭ وَ فىِ أَنفُسِكمُ‏ْ أَ فَلَا تُبْصِرُون‏﴾[6] ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ في‏ أَنْفُسِهِمْ﴾،[7]پس چيزي در عالم نيست مگر اينکه آيت و نشانه خداست، آينه است؛ منتها آينه دو نظر به او مي‌شود: يکي «ما بها ينظر» است؛ ديگری «ما فيها ينظر» کساني که مي‌خواهند با آينه داد و ستد کنند آينه‌فروش‌اند آينه‌بخر هستند به آينه نظر استقلالي دارند «ما فيها ينظر» است که اين شيشه‌اش چگونه است؟ جيوه‌اش چگونه است؟ قطرش چگونه است؟ قابش چگونه است؟ تا اين را بخرد. اين آينه‌فروشي است. در اين ردّ و بدل شدن و آينه نگاه کردن، صورت‌هايي در اين آينه منعکس مي‌شود، ولي کاري به صورت ندارد آينه را به عنوان «ما بها ينظر» نگاه نمي‌کند، «ما فيها ينظر» نگاه مي‌کند. وقتي هم هست که آينه را به عنوان «ما بها ينظر» که مرأتي است و ابزار ديدن است نگاه مي‌کند، آن وقت صورت‌ها را در آينه مي‌بيند. مردان الهي کلّ اين عالم را که نگاه مي‌کنند که آيت و آينه است، به عنوان «ما بها ينظر» نگاه مي‌کنند؛ لذا گاهي مي‌گويند: به دريا بنگرم تو را مي‌بينم، به صحرا بنگرم تو را مي‌بينم،[8] «و في کلّ شيء له آيةٌ تدلّ علی أنه واحدٌ» ما که مبتلا به همين مسائل مادي هستيم، بايد فکر بکنيم که اين آينه يک آينه‌سازي دارد به اين اشيا به عنوان «ما فيها ينظر» نگاه مي‌کنيم، اين در بحث قبلي گذشت. آنچه در بحث فعلي مطرح است به عنوان «هو الظاهر و الباطن» است. ما بر فرض که به اين آينه نگاه «ما بها ينظر» بکنيم، نگاه ابزاري بکنيم، نگاه آيتي بکنيم بگوييم خدا را با اين مي‌خواهيم بشناسيم، اينها را به عنوان «ما هو الظاهر» مي‌بينيم؛ اما اهل بيت(عليهم السلام) که نگاه «ما بها ينظر» دارند اينها را هم مظهر «هو الظاهر» مي‌بينند هم مظهر «هو الباطن»، از باطن اينها هم خبر دارند، چرا؟ چون اينها مظهر الله‌اند، يک؛ الله «هو الظاهر و الباطن»، دو؛ ظاهر الله عين باطن الله است، سه؛ که حضرت فرمود: «وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ [غَيْرُ بَاطِنٍ‏] بَاطِن‏»؛ الله ظهورش عين بطون است، پس اينها وقتي آينه را نگاه مي‌کنند آسمان را نگاه مي‌کنند باطن زمين را نگاه مي‌کنند هم ظاهرشان را نگاه مي‌کنند هم باطنشان را، هم ظاهرشان را مي‌فهمند هم باطنشان را. انسان هم که نزد اينها مي‌رود، هم ظاهر انسان را مي‌دانند هم باطن انسان را مي‌دانند؛ لذا در قرآن فرمود بدانيد که هر چه انجام مي‌دهيد هر کاري که انجام مي‌دهيد: ﴿فَسَيَرَي اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ﴾؛[9] اين چنين نيست که حالا عمل ظاهر ما را ببينند از نيّت ما بي‌خبر باشند. فرمود چه نيّت قلبي، چه نيت قالبي، چه بدني، چه روحي، هر کاري بکنيد خدا مي‌بيند نه تنها مي‌داند، ﴿فَسَيَرَي اللَّهُ﴾، اين «سين»، «سين» تحقيق است نه تسويف. در برابر «سوف» نيست، «سين» آن «سوف» نيست که براي تسويف باشد و حرف استقبال باشد، «سين» تحقيق است؛ يعني تحقيقاً ﴿فَسَيَرَي اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ﴾، آن وقت نيّت‌هاي ما را مي‌دانند.

بنابراين اگر کسي اين معاني را ادراک بکند مي‌داند که مفخي کردن ديگر ممکن نيست، براي اينکه آنها همه چيز را دارند مي‌بينند. شواهد روايي هم فراوان است. پس چهار مطلب شد: يکي درباره اينکه کلّ جهان آيت است و آيت خداست و افراد دو قسم‌اند بعضي‌ها اين آيت‌ها و آينه‌ها را به عنوان «ما بها ينظر» مي‌بينند، مي‌گويند به دريا بنگرم چنين، به صحرا بنگرم چنان. بعضي‌ها «ما فيها ينظر» مي‌بينند زمين مي‌خرند، خانه مي‌خرند، زمين مي‌فروشند، خانه مي‌فروشند؛ گاهي فکر مي‌کنند، برهان اقامه مي‌کنند، با مفهوم و علم حصولي به الله پي مي‌برند. اين درباره آيت بودن است.

يکي اينکه خداي سبحان ظهورش عين بطون است، بطونش عين ظهور است وقتي عالم مظهر خدا شد چه اينکه عالم محضر خداست، محضر خداست همه چيز را مي‌بيند مظهر خداست همه او را نشان مي‌دهند چون ظهورش عين باطن است بعضي‌ها فقط «هو الظاهر» را مي‌بينند از باطن عالم بي‌خبرند. بعضي مثل اولياي الهي هم از ظاهر باخبرند هم از باطن باخبر هستند اگر گزارش‌هايي ائمه از باطن افراد مي‌دهند از همين قبيل است. الآن کسي پشت ديوار حرف بزند، شما از آهنگ او مي‌فهميد که اين کجايي است، از کدام کشور هست، آيا کودک است بزرگسال است زن هست مرد هست فرمود: ﴿وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ﴾، از نحوه حرف زدن مي‌فهميد که اينها منافق هستند يا منافق نيستند، اين گونه است. در اين سوره مبارکه «قيامت» چون اسرار قيامت را بازگو مي‌کند، اين اسرار قيامت شناسنامه «هو الباطن» است يا «هو الآخر» است؛ خدا که آخر است آخرت را شناسنامه «هو الآخر» قرار مي‌دهند؛ لذا هم در کلمات شيعه‌ها هم در روايات اهل سنّت آمده است که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: «شَيَّبَتْنِي سُورَةُ هُودٍ وَ الْوَاقِعَةُ‏»[10] و مانند آن. در مجامع روايي آنها هم آمده است که کسي به حضرت عرض کرد: «شِبت يا رسول الله»، «شبت»؛[11]يعني پير شدي! گاهي از ائمه(عليهم السلام) سؤال مي‌کنند که اين رنگي که در محاسن شماست رنگ طبيعي است يا رنگ کرديد؟ آنها مي‌فرمودند که ما رنگ کرديم.[12] به اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) عرض کردند که چرا محاسن را رنگ نمي‌کنيد؟ فرمود: «نَحْنُ قَوْمٌ فِي مُصِيبَة»؛[13] ما مصيبت‌زده‌ايم رنگ نمي‌کنيم. در جريان سفر کربلاي سالار شهيدان(سلام الله عليه) در بين راه که عبيدالله بن حر جُحفي آن قصّه معروف را دارد، وقتي که وجود مبارک سيّدالشهداء با اين بچه‌ها حرکت کرد به طرف خيمه او که عبيدالله مي‌گويد من با جلال و رقت حضرت را ديدم، بعد از مذاکره به حضرت عرض کرد که اين رنگ طبيعي محاسن شماست که خيلي مشکي است؟ حضرت فرمود: «عجّل الشيب»؛ من زود پير شدم،[14] اين رنگ است اين رنگ طبيعي محاسنم نيست «عجل الشيب»، مع ذلک آن صحنه عبيدالله را نتوانست هدايت کند. وقتي که سؤال کردند که «شبت يا رسول الله»؛ پير شدي! فرمود اين سوره «واقعه» مرا پير کرده است، سوره «هود» مرا پير کرده است. در روايات ما بعضي‌ها دارد که «شَيَّبَتْنِي سُورَةُ هُودٍ»، بعضي از حکما مثل مرحوم حکيم سبزواري گفتند چون ﴿فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ﴾، در سوره «هود» است اين باعث پير شدن رهبر هست.[15] يک وقت است که خدا به خود رهبر به وليّ انسان يا به انسان مي‌گويد: «إستقمْ» يا «إستقيموا»، اين تکليف خود آدم است. خصوصيتي که اين حکيم بزرگوار در منظومه دارد اين است که در سوره «هود» دارد که ﴿فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ﴾، حالا پيغمبر يا امام(سلام الله عليهما) تلاش و کوشش بکنند که هم خودشان مستقيم باشند هم امت اينها مستقيم باشد، اين پيرکننده است. چون در اين سوره فرمود خودت و امتت مستقيم باشيد، اين پيرکننده است؛ لکن سيدنا الاستاد(رضوان الله تعالي عليه) مي‌فرمايد اين نمي‌تواند علامت و دليل پيري باشد، براي اينکه همين روايت با کلمه «الواقعه» در حديث ديگر نقل شده و در سوره «واقعه» سخن از استقامت نيست.[16] حضرت فرمود: «شَيّبَتْنِي هُودُ وَ الْوَاقِعَة ...»[17] در سوره «واقعه» دستور به استقامت نيست؛ نه استقامت خود شخص نه استقامت امت او، بلکه مسئله قيامت است که پير مي‌کند، ﴿يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِيباً﴾.[18] آنکه از طريق آنها نقل شد، وقتي به حضرت عرض کردند: «شبت يا رسول الله» فرمود: «شَيّبَتْنِي» سوره «هود» «وَ الْوَاقِعَةُ وَ الْمُرْسَلَاتُ وَ عَمَّ يَتَسَاءَلُون‏» و چند سوره از اين سوري که مرتّب مسئله قيامت در آن هست، اينها را حضرت نام برده است، فرمود اينها مرا پير کردند: «شَيَّبَتْنِي هُودُ وَ الْوَاقِعَةُ وَ الْمُرْسَلَاتُ وَ عَمَّ يَتَسَاءَلُون‏»، ﴿إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ﴾ که اينها به هر حال بازگشتش به همين مسئله قيامت است که اينها پيرکننده است.

مطلب بعدي آن است که وضع انسان چگونه خواهد بود؟ در سوره مبارکه «ابراهيم» اين سؤال مطرح شد البته هنوز جواب کافي براي ما روشن نشد. در سوره «ابراهيم»(سلام الله عليه) دارد که ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ﴾؛[19] يعني ما کلّ نظام را عوض مي‌کنيم؛ هم زمين عوض مي‌شود به زمين ديگر، هم آسمان عوض مي‌شود به آسمان ديگر؛ يعني منظومه شمسي عوض مي‌شود، ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ﴾. حالا انسان چه وقت محشور مي‌شود؟ قبل از اينکه اين نظام دگرگون بشود انسان‌ها زنده مي‌شوند يا همزمان زنده مي‌شوند يا بعد از اينکه کلّ عالم عوض شد انسان‌ها زنده مي‌شوند؟ در هر سه حال اين مطلب مسلّم است که انسان همان انسان دنياست. حالا چه حقيقتي در انسان هست که با هر سه حالت مي‌سازد، اين را بايد فکر کرد؟ که اگر قبل از دگرگوني اين عالم، انسان زنده بشود، اين انسان همان انسان قبلي است. اگر همزمان باشد يا بعد باشد، زمين عوض شد، آسمان عوض شد، اين ذرّات عوض شدند اين خاک‌ها عوض شدند اين اوضاع عوض شدند و اين انسان همان انسان است، اين نشان مي‌دهد که هويت هر کسي، حقيقت هر کسي به روح اوست و در آخرت هر حالتي که نفس قبول بکند بدن اوست، مثل دنيا، عين دنيا، کلّ بدن در طي هفتاد، هشتاد سال چندين بار عوض مي‌شود ما همان انسان هستيم. پس آخرت مثل دنياست، خيلي فرقي از اين جهت ندارد. عمده آن است که در اين صحنه که عوض مي‌شود اين اوّلين و آخرين جايشان کجاست؟ وقتي مي‌خواهد عوض بشود تبديل بشود اينها هستند، جايشان کجاست؟ نيستند، در چه حالت هستند؟ اين سؤال در سوره مبارکه «ابراهيم» بود اينجا هم هست. اسرار قيامت به اين آساني‌ها حلّ نمي‌شود. سرّش آن است که مسئله معاد در حوزه‌ها به عنوان درس رسمي نيست تا انسان آيات و روايات و عقل و نقل و اينها را بررسي کند ببيند وضع انسان به چه صورت خواهد بود؟ مخصوصاً نفخه اوّل چيست؟ نفخه دوم چيست؟ اين حالات چيست؟ لذا حضرت فرمود اين سُور مرا پير کرده است: «شَيَّبَتْنِي هُودُ وَ الْوَاقِعَةُ وَ الْمُرْسَلَاتُ»، و مانند آن.

مسئله‌اي که مربوط به قيامت است گاهي «الواقعه» است گاهي «الصّاخة» است گاهي «تامه» است گاهي «الآزفة» است. «تامه» آنکه کلّ اوضاع را زير پوشش خود مي‌گيرد و در حقيقت انسان را محو مي‌کند که گفتند مرگ «تامه» است: «و ما بعد الموت أتم»، «تامه» اين است و صحنه قيامت اين چنين است که طوري در انسان اثر مي‌گذارد که انسان را به صورت محو در مي‌آورد.

حالا اين بخشي مربوط به سوره مبارکه «واقعه» است. بخش پاياني سوره مبارکه «واقعه» نظير آن بخش‌هاي اوّلي مقرّبين را ذکر کرد، اصحاب يمين را ذکر کرد، اصحاب مشأمه را ذکر کرد. درباره اصحاب مشأمه سخن از حق اليقين بودن را مطرح کرد، با اينکه توقّع مي‌رفت حق اليقين را درباره مقربين يا اصحاب يمين ذکر بکند. در جريان حق اليقين اين است که وقتي خود انسان به متن آن شيء برسد مي‌شود حق اليقين. اگر کسي روح و ريحان بشود، مي‌شود حق اليقين. اگر کسي ﴿وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾[20] بشود مي‌شود حق اليقين. سه مرحله بود: يک مرحله عين اليقين است مثل اينکه آدم با دليل قطعي مي‌داند بهشت هست جهنم هست؛ يکي عين اليقين است نظير همان خطبه نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا».[21] يا قصّه حارثة بن زيد که مرحوم کليني در همان جلد دوم کافي نقل مي‌کند[22] يا وجود مبارک سيّدالشهداء(سلام الله عليه) در شب عاشورا نشان اصحابشان داد اينها بهشت را ديدند. اينها در شب عاشورا بعد از اتمام حجت بعد از اينکه خوب امتحان دادند، اينها بهشت را ديدند اين مي‌شود عين اليقين. حق اليقين اين است که خودش بشود بهشت که فرمود: ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ٭ فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ.[23] درباره جهنمي‌ها هم حق اليقيني‌اش اين است که خودش گُر مي‌گيرد. وقتي کسي خودش آتش شد، علم حصولي ندارد که جهنم حق است. علم حضوري ندارد که جهنم حق است. خودش مي‌شود جهنم، يک جهنم سيّار. آنکه با دليل مي‌فهمد جهنم حق است، او علم اليقين دارد. آنکه نظير حارثة بن زيد يا امثال آن بهشت يا جهنم را مشاهده مي‌کند اين عين اليقين است. کسي که حالا گُر گرفته دارد مي‌سوزد اين حق اليقين است؛ لذا درباره جهنمي‌ها در پايان سوره مبارکه «واقعه» فرمود: ﴿فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ﴾، مرحله اُوليٰ ﴿وَ تَصْلِيَةُ جَحيم‏﴾[24] مرحله ثانيه ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ﴾، مرحله ثالثه که درون‌سوزي است. آن ﴿يَصْلَي﴾[25] که ثلاثي مجرد است برای برون‌سوزي است. آن ﴿تَصْلِيَةُ﴾ که باب تفعيل است براي مبالغه و شدت است، درون‌سوزي است؛ اما وقتي کاملاً گُر گرفته مثل خود اين هيزمي که سرتاپايش آتش شده، مي‌شود حق اليقين.

پرسش: عرصه علم حضوری است.

پاسخ: نه، آن که علم نيست، آن عين است، آن خود حق است. اوّل در خارج که هست، اين علم اليقين است علم دارد که جهنم هست. وقتي که مشاهده کرده با علم حضوري که فرمود: «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا»، اين مي‌شود عين اليقين، مشاهده کرده است جهنم را دارد مي‌بيند. وقتي ـ معاذالله ـ خودش وارد جهنم شد، ديگر درون و بيرون يکسره گُر گرفت، مي‌شود حق اليقين. بعد از ﴿تَصْلِيَةُ جَحيم‏﴾ فرمود: ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ﴾، اين حق اليقين هم براي جهنمي‌هاست که منکر بودند، هم براي بهشتي‌هاست که خودشان مُقر بودند. در قرآن هم فرمود: ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ﴾، اين مرحله اوّل؛ ﴿لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ﴾، عين اليقين؛ ﴿ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ﴾.[26] از علم اليقيني به عين اليقيني بعد به حق اليقيني مي‌رسيم.

مطلب بعدي آن است که در سوره مبارکه «واقعه» فقط دسته‌بندي اين اصناف سه‌گانه است؛ اما ارتباط اين اصناف سه‌گانه را اينجا بيان نکرده است که مقربين با اصحاب يمين چه پيوندي دارند؟ بهره‌اي که اصحاب يمين از نعمت‌هاي الهي دارند نسبت به بهره مقربين چقدر است؟ تفاوت هست، تعبيرها فرق مي‌کند؛ يعني براي مقربين درجات برتر و بيشتري را ذکر مي‌کند که براي اصحاب يمين نيست؛ اما کيفيت ارتباط اينها را در سوره مبارکه «مطفّفين» ذکر مي‌کند. در سوره «مطفّفين» برخي از روابط عيني و نعمتي اينها را در کنار هم ذکر مي‌کند. در سوره مبارکه «مطفّفين» بعد از اينکه مقربين و اينها را ذکر فرمود، فرمود: ﴿كَلاَّ﴾؛ يعني اين توهمات اينها باطل است. ﴿كَلاَّ إِنَّ كِتَابَ الأبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ﴾؛ نامه اعمال ابرار که همان اصحاب يمين مي‌توانند باشند و اوساط اهل بهشت‌اند در علّيين است. ﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُونَ﴾؛[27] عليّون چيست؟ همان طوري که قرآن کتابي است در کتاب، ﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ ٭ فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ﴾،[28] عصاره عقايد و اعمال ابرار ﴿فِي كِتَابٍ﴾ است، اين کتاب ﴿فِي كِتَابٍ﴾ هست. ﴿كَلاَّ إِنَّ كِتَابَ الأبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ ٭ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُونَ ٭ كِتَابٌ مَرْقُومٌ﴾،[29] پس کتاب در کتاب است. اين که ظاهر قرآن را مي‌خواند و مي‌‌فهمد و ايمان دارد. به باطن قرآن که کتاب مکنون است به نوبه خود هم ايمان دارد هم دسترسي دارد، «کتاب في کتاب»، اعمال او، عقايد او هم «کتابٌ في کتابٍ». ﴿إِنَّ كِتَابَ الأبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ ٭ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُونَ ٭ كِتَابٌ مَرْقُومٌ﴾، کذا و کذا. ﴿يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾،[30] اين کتاب ابرار که در علّيين است اين مشهود مقرَّب است. مقرّبان شاهد عقايد و اعمال و ملکات دروني ابرار هستند. مي‌دانند در درون اين شخص چه خبر است. نامه اعمال اينها را آنها به خوبي مشاهده مي‌کنند اين مي‌شود عين اليقين براي مقربون. ﴿كِتَابٌ مَرْقُومٌ ٭ ﴿يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾، اين برای ارتباط علمي بين اصحاب يمين و مقربين؛ اما بهره‌هايي که اينها مي‌برند: ﴿إِنَّ الأبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ﴾، درست است. ﴿عَلَي الأرَائِكِ يَنظُرُونَ﴾، روي اريکه و تخت‌ها، نشسته نگاه مي‌کنند. ﴿تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ﴾ آن نضارت و طراوت نعمت از چهره‌هاي اينها مشهود است. اينها چه مي‌نوشند؟ ﴿يُسْقَوْنَ مِن رَحِيقٍ مَخْتُومٍ﴾،[31] «مختوم»؛ يعني خاتم دارد، مُهر دارد. آن تُنگ و آن ظرف پر از شرابي که درش بسته است و هيچ کس حق بهره‌برداري ندارد. ﴿يُسْقَوْنَ مِن رَحِيقٍ مَخْتُومٍ﴾، اين رحيق مختوم ﴿خِتَامُهُ﴾، مُهرش چيست؟ و از کدام نهر گرفته شده است؟ ﴿يُسْقَوْنَ مِن رَحِيقٍ﴾ که مختوم است مُهر شده است. مُهرش از چيست؟ ﴿خِتَامُهُ مِسْكٌ﴾؛ از مشک است با مُشک مُهر شده است. در اين وسط فرمود: ﴿وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ﴾،[32] ببينيد بعضي‌ها عمرشان را صرف مي‌کنند که در دوچرخه‌سواري تا ببينند که چه کسي جلوست يا چه کسي گُل مي‌زند؟ فرمود شما به دنبال شيء نفيس برويد. «تنافس»؛ يعني به دنبال شيء نفيس رفتن. آدم عمرش را صرف مي‌کند که ببيند چقدر دويده است؟ فرمود شما به دنبال نفيس برويد. تنافس را هم تنافس گفتند براي اينکه انسان به دنبال شيء نفيس است اوّلاً و براي رسيدن به نفيس، نفس نفس لازم است ثانياً، اين را مي‌گويند تنافس. ﴿وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ﴾، حالا خلاصه مُهرش معلوم مي‌شود مشک است. اين شرابش از چيست؟ فرمود: ﴿يُسْقَوْنَ مِن رَحِيقٍ مَخْتُومٍ ٭ خِتَامُهُ مِسْكٌ وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ﴾، اين قدر هست که ما به شما بگوييم: ﴿وَ مِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ﴾،[33] ما اين افراد ابرار را از چشمه تسنيم سيرآب نمي‌کنيم. يک تُنک شربتي که چند قطره از چشمه تسنيم در آن ممزوج مي‌کنيم به او مي‌دهيم پس چشمه تسنيم خالصش برای کيست؟ خالصش برای مقربون است. چند قطره از چشمه تسنيم در جام شراب ابرار قرار مي‌دهيم. ﴿مِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ﴾، تسنيم چيست؟ ﴿عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ﴾،[34] مقربون هستند که خالص از او مي‌خوانند. در اين مناجات‌ها و در ادعيه ائمه آنها میگويند که فقط و فقط تو را مي‌خوانيم ما! اين بيان نوراني حضرت سجاد اين است در دعاي عرفه حسين بن علي است، فرمود سر تا پاي من مي‌گويد خدا! تمام ابروهاي من، چشم‌هاي من، اشک من، گونه من، لب من، دهان من، دندان من مي‌گويد الله. آن بخش اوّل دعاي عرفه همين است. کسي که جز خدا نمي‌انديشد آن چشمه تسنيم را خالصاً به او مي‌دهند؛ اما ابرار که گروه متوسط‌اند ﴿مِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ﴾، چند قطره از چشمه تسنيم ممزوج اين قدح مي‌کنند و به اينها مي‌چشانند.

پرسش: نفس نفس زدن در آنجا به خاطر چيست؟

پاسخ: تلاش مي‌خواهد جان کَندن مي‌خواهد.

پرسش: آنجا؟

پاسخ: نه، در همين دنيا، مي‌خواهد نماز شب بخواند مي‌گويد سختم است. مي‌خواهد روزه بگيرد در ماه مبارک رمضان مي‌گويد سختم است. همه اطبّا همه روايات ما اين است که دوبار غذا شبانه‌روز براي انسان بس است. اصلاً اين تمرين است، وقتي که ماه مبارک رمضان شده انسان عزا مي‌گيرد. اکثر بيماري‌ها هم برای همين گوارش است. اين مهماني‌ها اصلاً اينها نمي‌فهمند چگونه پذيرايي کنند؟ مرتّب تعارف مي‌کنند! مرتّب تعارف مي‌کنند! مدام به جان خود قسم مي‌خورند اين قدر بخور! يک حيوان ناطقي‌اند خيلي‌ها! خدا حفظ کند حضرت آيت الله حسن‌زاده را که آن قصيده بلند را گفت «ماه رمضان آمد، نور دل و جان آمد» يک قصيده بلندي ايشان درباره ماه مبارک رمضان دارد يک عده خوشحال‌اند که ماه مبارک رمضان دارد مي‌آيد. يک عده عزا مي‌گيرند. تمام اطبا مي‌گويند دو بار غذا شب و روز براي بدن کافي است بقيه را شما بايد حمل کنيد. اکثر بيماري‌هاي ما بيماري گوارشي است اين بيمارستان‌ها پر است. اکثرش برای پرخوري و بدخوري است. آدم اين قدر مي‌خورد که مريض بشود؟ اين قدر مي‌خورد که آروغ بزند؟ آن پيغمبر! آن ادب! کسي در مجلسش آروغ زد، فرمود: «أقلِل مِن جَشَإ»؛[35] آدم اين قدر مي‌خورد که در مجلس آروغ بزند؟ آدم که مي‌خواهد بفهمد انسان است يا حيوان وقتي کنار سفره نشسته مي‌فهمد. آدم اين قدر مي‌خورد سنگين بشود بعد آروغ بزند؟! ضرر يعني همين! اکثر بيماري، بيماري گوارشي است. وقتي ماه مبارک رمضان مي‌شود عده‌اي خوشحال‌اند يک عده عزا مي‌گيرند که ما چه کار بکنيم. از بعضي از حکما سؤال کردند چرا اين قدر غذا مي‌خوريد؟ هم طبيب بود هم فيلسوف بود گفت اين مقدار غذا براي تأمين بدن من بس است، بقيه من بايد او را خدمت بکنم. در نوبت‌هاي قبل هم همين سخنان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در خطبه نهج البلاغه که در حکومت عثمان ذکر کرد، فرمود اينها کارشان بين نثيل و معتلف بود، «معتلف»؛ يعني جايي که علف روييده مي‌شود. نثيل جسارت است آنجا که شتر مدفوع مي‌ريزد را مي‌گويند نثيل. خيلي‌ها زندگي‌شان همين دو بخش است که از آشپزخانه چه در مي‌آيد آنها تحويل دستشويي مي‌دهند همين! اين مي‌شود نثيل و معتلف؛ زندگي اينها دو حدّ دارد، زود هم مريض مي‌شوند زود هم مي‌ميرند. آدم اين قدر غذا مي‌خورد که بار سنگين باشد روي آن. فرمود نفس نفس بزن! قدري مراعات بکن، قدري نماز شب خوان، قدري درس بخوان مگر اين مطالب را ديگران فهميدند از آسمان آمدند؟ منصور بن حازم همين شاگرد امام صادق(سلام الله عليه) بود. حضرت فرمود در آن صحنه مناظره کلامی چه چيزی به آنها گفتی؟ عرض کرد من در حضور شما خجالت میکشم. فرمود نه، بگو! عرض کرد به آنها گفتم: «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ أَجَلُّ وَ أَعَزُّ وَ أَكْرَمُ مِنْ أَنْ يُعْرَفَ بِخَلْقِهِ بَلِ الْعِبَادُ يُعْرَفُونَ بِاللَّه‏»؛[36] من به آنها گفتم خدا را با خلق نمي‌شود شناخت، خلق را با ﴿نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْض﴾،[37] بايد شناخت. اوّل خدا را ما بايد بشناسيم بعد عالم را. نه به وسيله اين برهان‌ها و دليل‌ها و مفهوم‌ها و خلق، خالق را بشناسيم. اين منصور بن حازم اينها که نه امام بودند نه امامزاده بودند نه پيغمبر بودند، اينها را ائمه تربيت کردند. فرمايشات اينها و فرمايشات قرآن کريم اينها همه در دسترس هست چرا ما را تربيت نکند؟ چرا ما نشويم؟ چرا بالاتر از اينها نشويم؟ فرمود شما نفس نفس بزن از منصور بن حازم هم بالاتر مي‌روي، اين راه که باز است. غرض اين است که اين امور چهارگانه مطرح است: يکي اينکه ابرار جايگاهشان کجاست؟ و مقربين جايگاهشان کجاست؟ از نظر علمي آنها احاطه دارند به همه اعمال و عقايد اينها، اين امر اول و دوم.

امر سوم و چهارم اين است که اينها که رحيق مختوم دارند، تُنگي از شربت دارند، سرش هم با مُشک مُهر شده است، از چشمه تسنيم نيست؛ يک چند قطره‌اي از چشمه تسنيم را در اين ممزوج کردند به اينها مي‌دهند. پس چشمه تسنيم خالصش برای کيست؟ خالصش برای اين است که ﴿وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً ٭ إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾ خالصاً او را خواست ﴿لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَ لاَ شُكُوراً.[38]

خدا غريق رحمت کند اين عزيزاني که اين جريان انگشتر حضرت امير را خوب تفسير کردند. حضرت که انگشتر قيمتيای که خراج شامات باشد دستش نبود. مگر حضرت آن انگشتر گرانقيمت دستش بود؟ در حال نياز با اينکه خودشان محتاج بودند فقط و فقط براي رضاي خدا سؤال اين سائل را شنيد و دستش را به او اشاره کرد و او آمد انگشتر را گرفت، چون جز خدا هدفي نداشت آيه نازل شد و گرنه انگشتر که انگشتر عادي بود اين طور نبود که اينها انگشتر قيمتي داشته باشند و امثال آن با آن فقري که آنها به سر مي‌بردند جز خدا چيزي نخواستن ﴿إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ﴾ بود، در همه کارهايشان، تسنيم نصيب اينها مي‌شود. ديگران به اين خلوص نمي‌رسند چند قطره از آن چشمه تسنيم به اينها مي‌دهند. پس بين اصحاب يمين با مقربين در دو مقام در دو فصل دو بحث جداست که سوره مبارکه «واقعه» عهده‌دار آنها نيست سوره مبارکه «مطفّفين» هست که بيان میکند.

«و الحمد لله رب العالمين»

 

 


[1]. سوره حديد, آيه3.

[2]. سوره بقره, آيه156.

[3]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه65.

[4]. سوره حديد, آيه4.

[5] . سوره نور، آيه35.

[6]. سوره ذاريات، آيات20و21.

[7]. سوره نوح، آيه17.

[8]. دو بيتیهای باباطاهر، شماره162.

[9]. سوره توبه، آيه105

[10]. هداية الأمة إلى أحكام الأئمة (عليهم السلام)، ج3، ص68.

[11]. الدر المنثور، ج3، ص319.

[12]. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، النص، ص259.

[13]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، حکمت473.

[14]. الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم، ص550.

[15]. شرح المنظومة، ج‏3، ص624.

[16]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏11، ص66.

[17]. الأمالی(للصدوق)، النص، ص233.

[18]. سوره مزمل، آيه17.

[19]. سوره ابراهيم، آيه48.

[20]. سوره جن، آيه15.

[21]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه193.

[22]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص54.

[23]. سوره واقعة, آيات88 و 89.

[24]. سوره واقعه، آيه94.

[25]. سوره أعلی، آيه12.

[26]. سوره تکاثر، آيات5 ـ8.

[27]. سوره مطففين، آيات18و19.

[28]. سوره واقعه، آيات77و78.

[29]. سوره مطففين، آيات18ـ20.

[30]. سوره مطففين، آيه20.

[31]. سوره مطففين، آيات22ـ 25.

[32]. سوره مطففين، آيه26.

[33]. سوره مطففين، آيه27.

[34]. سوره مطففين، آيه28.

[35]  . صحيفة الامام الرضا(عليه السلام)، ص69؛ بِإِسْنَادِهِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(عليه السلام) قَالَ قَالَ أَبُو جُحَيْفَةَ أَتَيْتُ النَّبِيَّ (صلی الله عليه و آله و سلم) وَ أَنَا أَتَجَشَّأُ فَقَالَ لِي «يَا أَبَا جُحَيْفَةَ اكْفُفْ جُشَاكَ فَإِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ شِبَعاً فِي الدُّنْيَا أَطْوَلُهُمْ جُوعاً يَوْمَ الْقِيَامَةِ قَالَ فَمَا مَلَأَ أَبُو جُحَيْفَةَ بَطْنَهُ مِنْ طَعَامٍ حَتَّی لَحِقَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ».

[36]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص86.

[37]. سوره نور، آيه35.

[38]. سوره انسان، آيات8و9.