نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 86الي 96
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ (۸۶) تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (۸۷) فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ (۸۸) فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّتُ نَعِيمٍ (۸۹) وَ أَمَّا إِن كَانَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ (۹۰) فَسَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ (۹۱) وَ أَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ (۹۲) فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ (۹۳) وَ تَصْلِيَهُ جَحِيمٍ (۹٤) إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ (۹۵) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (۹۶)

سوره مبارکه «واقعه» که در مکه نازل شد، عناصر محوري اين سوره را تبيين معارف معاد تشکيل مي‌دهد و افراد را هم به سه صنف تقسيم مي‌کند؛ گرچه زير مجموعه اين اصناف سه‌گانه، افراد فراوان و متنوّعي هستند، ولي احکام اين سه صنف را مبسوطاً هم در اوّل، هم در وسط، هم در آخر سوره ذکر مي‌کند. در بخش نهايي اين سوره از مرگ شروع مي‌کند؛ مي‌فرمايد مرگ حق است و تصادف نيست و اتفاق نيست، امر ضروري است، «أَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ»؛[1] يعني مثل «اربعة زوجٌ» ضروري است، ما قرار داديم و مرگ هجرت است نابودي نيست و اين شخص مسافر مي‌فهمد که دارد مي‌رود و شما آگاه نيستيد، خيال مي‌کنيد که او دارد مي‌پوسد و ما مرگ را مقدّر کرديم و اگر قدرت در اختيار شماست جلوي مرگ را بگيريد. اين شخص را برگردانيد و مانند آن. بعد اين «لولا» را تکرار کرده؛ آيه 83 اين است ﴿فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ﴾، آن «لولا» جواب ندارد. آيه بعدي آيه86 ﴿فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ﴾، اين جواب دارد. آن تکرار و تأکيد قبلي است ﴿تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾.

بعد مي‌فرمايد اين شخصي که دارد هجرت مي‌کند؛ يا جزء مقرَّبين است، يا جزء اصحاب يمين است، يا جزء اصحاب شمال و از سه گروه بيرون نيست. گاهي تقسيم به لحاظ مقرّب بودن و ابرار بودن و اشرار بودن هست که در سوره «مطفّفين» مسئله مقرَّبين و ابرار مطرح است. گاهي به صورت مقرَّبين و اصحاب يمين و اصحاب مشأمه مطرح است که در اين سوره مطرح است. فرمود اگر شما مَدين نيستيد، مَدين را گرچه به معناي مملوک ذليل هم تفسير کرده‌اند؛ اما محور اصلي‌ آن همان جزاست. اگر در برابر کار، مسئول نبوديد و جزا يا پاداش يا کيفر در اختيار ما نبود در اختيار شما بود، مي‌توانستيد اين شخص را برگردانيد و جلوي مرگ را بگيريد، پس جزا حق است، محکمه قضا حق است، به دست ماست و لاغير، ما هر کسي را به محکمه قضا دعوت مي‌کنيم يا سعيد است يا شقي.

پرسش: ادعای اينها اين نبود که ما جزا میخواهيم يا جزا نمیخواهيم، بلکه میگفتند که ما از بين میرويم.

پاسخ: بله از بين مي‌بريم، ولي چون در قرآن کريم فرمود اين حق است، حق باطل‌پذير نيست، اگر عالم حق نبود، هر کس هر کاري مي‌کرد رها بود. هم به صورت موجبه، هم به صورت سالبه فرمود عالم حق است، يک؛ باطل نيست، دو؛ چه اينکه فرمود ما بازيگر نيستيم، سه؛ اگر عالم حق است پس هر چيزي حساب و کتابي دارد. اگر باطل بود هر کس هر کاري کرد کرد؛ يعني هيچ مسئوليتي در عالم نيست، صدق و کذب، خير و شرّ، حُسن و قبح، حق و باطل عَلي السّواست؟ ﴿أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ﴾؛[2] اگر انسان با مرگ نابود بشود، عادل و ظالم مي‌شود يکي، چرا؟ چون هر دو معدوم مي‌شوند، يک؛ «لا ميزَ في الأعدام»[3] «من حيث العدم»، دو؛ در حال معدوم شدن، کسي به کسي پاداش نمي‌دهد يا کسي را کيفر نمي‌کند. فرمود: ﴿أَ فَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ﴾؛ يعني مسلمان و کافر يکسان‌اند؟ حق و باطل، خير و شرّ، حُسن و قبح، ظلم و عدل يکسان‌اند؟ يا حساب و کتابي هست. چون عالم حق است باطل نيست و ما بازيچه نيافريديم بازيگر نيستيم، پس محکمه‌اي است حق، پس شما الا و لابد مدِين هستيد، مَجزي هستيد. «دين»؛ يعني جزا. کيفر يا پاداش به انتظار شماست و اين حق است «و لا ريب فيه»، گرچه گوشه‌اي از اسرار عالم در دنيا مطرح است، ولي اينجا جاي امتحان است. اگر ما چيزي هم به کسي داديم در برابر آن مسئوليتي هم از او مي‌خواهيم. حالا او کار خير کرده ما به او پاداش داديم؛ اما اين پاداش، پاداش محض نيست، يک آزمايش هم هست؛ لذا در دنيا جزاي محض يا کيفر صرف فرض ندارد. عالم، عالم امتحان است. اگر جزايي در انتظار شما نبود برمي‌گردانديد، پس حتماً جزايي هست ﴿فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ ٭ تَرْجِعُونَ﴾ آن روح را اگر راست مي‌گوييد که قدرت در اختيار شماست و خود را مقتدر مي‌پنداريد. پس «يوم الجزاء» حق است «يوم الدين» حق است که ﴿مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ﴾[4] در روز دين به پاداش شما مي‌پردازد. حالا آن پاداش را به سه قسم تقسيم فرمودند اگر اين شخص جزء مقرّبين بود روح و ريحان و جنّت نعيم هست، روح و ريحان و جنّت نعيم دارد و مانند آن و اگر از اصحاب يمين بود اين ﴿فَسَلاَمٌ لَكَ﴾، برخي‌ها به خود پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثّناء) برگرداندند؛ يعني خدا به وجود مبارک حضرت مي‌فرمايد که ﴿سَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ﴾، اين يک احتمال است و اما ظاهرش اين است که از اصحاب يمين به اصحاب يمين چون در آنجا هيچ شعاري هيچ  برخوردي هيچ کلامي نيست ﴿إِلاّ قِيلاً سَلاَماً سَلاَماً﴾،[5] در بهشت هيچ حرفي، برخوردي با يکديگر ندارند مگر هم تحيّت است: ﴿دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلاَمٌ﴾،[6] چه اينکه حرف‌هاي آنها هم سِلم‌آميز است و سلامت‌آميز. ﴿فَسَلاَمٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ ٭ وَ أَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ﴾، در سوره مبارکه «الرحمن» و همچنين در بخش‌هايي از همين سوره مبارکه «واقعه»، «نُزُل» را ذکر کرده است. وقتي مهمان وارد مي‌شود قبل از آن سفره و پذيرايي رسمي، يک چايي يک شربت، ميوه‌اي براي مهمان مي‌آوردند برابر مقدور ميزبان. آن را مي‌گويند «نُزُل»؛ يعني اوّلين پذيرايي که از وارد مي‌کنند آن را مي‌گويند «نُزُِل»، چه اينکه در همين سوره مبارکه «واقعه» به اين صورت آمده است که ﴿ثُمَّ إِنَّكُمْ أَيُّهَا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ ٭ لَآكِلُونَ مِن شَجَرٍ مِن زَقُّومٍ ٭ فَمَالِئُونَ مِنْهَا الْبُطُونَ ٭ فَشَارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ ٭ فَشَارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ ٭ هذَا﴾ تازه ﴿نُزُلُهُمْ يَوْمَ الدِّينِ﴾،[7] اوّلين پذيرايي شما اينهاست. البته تعبير به پذيرايي، تعبير تهکّمي است اين تهکّم با «هاء» هوّز، يعني استهزا و مسخره؛ مثل اينکه مي‌گويند: ﴿بَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾،[8] گرچه آنجا هم وجه ديگري هست که تبشير هم در جريان مسرّت‌بار است هم در جريان غمبار. به کسي که خبر تلخ مي‌دهند هم بشارت است؛ منتها حالا در اصطلاح بشارت به خبر نشاط‌آور گفته مي‌شود و گرنه تبشير آن گزارشی است که در بَشره مخاطب اثر مي‌گذارد. خبر عادي در بَشره شنونده اثر نمي‌گذارد؛ اما خبر شيرين در بشره او اثر خاص مي‌گذارد، خبر تلخ در بشره او اثر مخصوص مي‌گذارد. هر دو تبشير است؛ اما اينجا فرمود: ﴿فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ﴾، يعني اين کسي که جزء ﴿مُكَذِّبِينَ الضَّالِّينَ﴾ است ما آب داغ و آب جوش را به عنوان يک شربت پذيرايي به او مي‌چشانيم.

پرسش: ...

پاسخ: نه، چون اين محصول کار خودش است. ﴿فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ﴾ آن محصول «هذا ما کنتم تعملون» است. محصول کار او را عمل او را به صورت آب داغ وقتي که وارد شده است براي رفع عطش به او مي‌چشانند، چون محصول کار خود اوست.

پرسش: ...

پاسخ: بله يقيناً دارد، چون همه مقرّبين يکسان نيستند؛ چه اينکه همه اصحاب يمين هم يکسان نيستند؛ چه اينکه همه اصحاب شمال يکسان نيستند. اينکه اوّل عرض شد اينها سه صنف هستند و زير مجموعه اينها افراد فراواني است براي همين جهت بود. ﴿فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ﴾، اين يک؛ ﴿وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾، يک وقت است که اينها روسوزي مي‌شوند که ثلاثي مجرد است، ﴿يَصْلَي النَّارَ الْكُبْرَي﴾[9] يا ﴿إِنَّهُمْ لَصَالُوا الْجَحِيمِ﴾،[10] «صالوا» جمع است ﴿ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصَالُوا الْجَحِيمِ﴾، يا ﴿يَصْلَي النَّارَ الْكُبْرَي﴾ که ثلاثي مجرد است؛ يعني روسوزي. «تصلية» که باب تفعيل است روسوزي و مغزسوزي درون‌سوزي و پشت‌وروسوزي اين هست؛ يعني درون و بيرون مي‌سوزد. اين باب تفعيل است که ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾ آن روسوزي است که ﴿يَصْلَي﴾ بعد مي‌فرمايد: ﴿إِنَّ هذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ﴾. ما يک علم اليقيني داريم که برهان است، يک عين اليقيني داريم که عرفان است، يک حق اليقيني داريم که شدن است. براي بهشتي‌ها حق اليقينشان همان روح و ريحان و جنّت نعيم است. اينها در دنيا که هستند برهان دارند دليل قطعي اقامه مي‌کنند، مي‌شود علم اليقين و اگر بر اساس اين علم اليقينشان عمل صالح داشته باشند، فرمود: ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ﴾،[11] جهنم را مي‌بينند. نه بعد از مرگ، بعد از مرگ کافر هم که مي‌بيند. به کافر هم نشان مي‌دهند. ديدن جهنم بعد از مرگ اينکه کمال نيست جهنمي هم مي‌بيند. اين که فرمود اگر علم اليقين داشته باشيد جهنم را مي‌بينيد يعني هم‌اکنون مي‌بينيد، ﴿كَلاَّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ ٭ لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ﴾، مي‌شود عين اليقين. اين همان خطبه نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در وصف متقيان که به همّام فرمود همين بود. فرمود طوري هستند که «فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُون‏»؛[12] خودش هم فرمود: «لَوْ كُشِفَ‏ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»،[13] اين عين اليقين است. بعد وقتي انسان وارد مي‌شود و مي‌يابد، حق اليقين است. اين حق اليقيني يعني عين واقع شدن، خودش روح و ريحان و جنّت نعيم شدن. حق اليقين ظالمان اين است که ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً؛[14] اين گُر مي‌گيرد. اينها ديگر عين اليقين ندارند چون اهل مشاهده نيستند. فرمود پس ما يک علم اليقين داريم که با برهان همراه است، يک عين اليقين داريم که اهل مشاهده دارند و يک حق اليقين داريم که شدن است. قرآن کريم سراسر جهان را آيت و مرآت و آينه خدا معرفي کرد؛ يعني هيچ چيزي نيست که خدا را نشان ندهد. همه موجودات قبله‌نمايشان لقاي خدا و رؤيت الهي است. فرمود: ﴿وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ ٭ وَ فِي أَنفُسِكُمْ أَ فَلاَ تُبْصِرُونَ;[15] ﴿سَنُريهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ﴾،[16] کذا و کذا پس چيزي در عالم نيست که آينه حق نباشد؛ حتي شب و روز، آن شبي که تاريک است در عين تاريکي آينه خداست و خدا را نشان مي‌دهد. فرمود: ﴿وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهَارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً﴾،[17] او يک آيت الله تاريکي است روز يک آيت الله روشني است هر دو آينه‌اند. اگر کسي اهل نظر باشد هم شب آينه شفافي است و هم روز، پس چيزي در عالم نيست، مگر اينکه آينه حق است، اين اصل اوّل.

همه ما هم اين آينه‌ها را داريم نگاه مي‌کنيم، آسمان را نگاه مي‌کنيم، زمين را نگاه مي‌کنيم، شب را نگاه مي‌کنيم، روز را نگاه مي‌کنيم، اين يک مطلب. اما مستحضريد در آينه بعضي‌ها نگاه «ما بها ينظر» دارند، بعضي‌ها نگاه «ما فيها ينظر» دارند يا «اليها ينظر» دارند. يک وقت است که کسي مي‌خواهد آينه بخرد، اين تمام ديدش اين است که قطر اين آينه چيست؟ شيشه اين آينه چيست؟ جيوه اين آينه چيست؟ طول و عرض اين آينه چيست؟ قاب اين آينه چيست؟ دارد آينه را نگاه مي‌کند، نه اينکه خودش را در آينه نگاه بکند. چندين بار عکسش در آينه يا عکس چيزهاي ديگر در آينه افتاد، ولي آنها را اصلاً نگاه نمي‌کند، اين فقط شيشه را نگاه مي‌کند سبک و سنگين مي‌کند، پشتش را نگاه مي‌کند طول و عرضش را نگاه مي‌کند قطرش را نگاه مي‌کند اين مي‌خواهد آينه بخرد، اين نگاهش به آينه نگاه «ما اليها ينظر» است. يک وقت مي‌خواهد خودش را در آينه ببيند، حالا غافل است از اينکه طول و عرض اين آينه چقدر است يا قطرش چقدر است؟ اين صورتش را مي‌خواهد ببيند اصلاح کند. پس نگاه به آينه دو گونه است: يک وقت است که خود آينه را نگاه مي‌کند به آينه علاقهمند است مي‌خواهد با آينه خريد و فروش کند؛ يک وقت آنچه را که اين آينه نشان مي‌دهد آن را مي‌بيند. جهان دو گونه است جهان‌بيني هم دو گونه است؛ اکثري ما داريم آينه خريد و فروش مي‌کنيم زمين مي‌خريم خانه مي‌خريم، فرش مي‌خريم، نان مي‌خريم، پنير مي‌خريم، داريم آينه معامله مي‌کنيم؛ اما اوحدي از انسان‌ها در تمام اينها آن شاخصي که اين آينه آن را نشان مي‌دهد آن را مي‌بينند. آنکه مي‌گويد به دريا بنگرم دريا، به صحرا بنگرم صحرا، به کوه و در و دشت نگاه مي‌کنم تو،[18] يعني همه اينها تو را دارند نشان مي‌دهند من هم دارم تو را مي‌بينم. اين چنين نيست که حالا او اغراق گفته باشد. هر چيزي در عالم او را نشان مي‌دهد. اگر خدا فرمود همه اشيا آيه من هستند، آينه من هستند، اگر يک عارف پيدا شد گفت به دريا بنگرم دريا تو بينم، نه يعني ـ معاذالله ـ تو دريا هستي! يا «داخل في الاشياء» و کذا و کذا. نه! دريا تو را نشان مي‌دهد. صحرا تو را نشان مي‌دهد، آسمان تو را نشان مي‌دهد، زمين تو را نشان مي‌دهد. کلّ جهان آينه است آينه‌اي است به قدّ فلک الافلاک. اگر اين چنين شد او مي‌گويد جهان غيب است ولاغير! و الله مشهود است ولاغير! هر جا شما ببينيد خدا مشهود است آسمان غايب. حرف صريح آنها اين است که «العالم غيبٌ و الله حاضرٌ». براي ما که مبتلا به اين علم حصولي و امثال آن هستيم، مي‌گوييم آسمان و زمين حاضر است خدا غايب است و آسمان و زمين ظاهر، اين دو ديد است. فرمود آن روز که به حق اليقين رسيدند معلوم مي‌شود که کلّ جهان آينه بود و او را نشان مي‌داد.

پس سه تا راه است: اوّل علم اليقين است، بعد عين اليقين است، بعد حق اليقين و اگر کسي گرفتار ضلالت و بيراهه رفتن و کج‌روي بود نه از علم اليقين برخوردار است نه از عين اليقين؛ منتها در قيامت گرفتار حق اليقين مي‌شود که ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً.[19]

پرسش: عين اليقين ديگر احتياج  به حق اليقين ندارد، اين يعنی همان واقعيتی که هست من آن را دارم میبينم.

پاسخ: نه، آن ديگر حق اليقين نيست من او را مي‌بينم؛ لذا اينها که اهل شهود شدند برابر خطبه نوراني حضرت امير که فرمود: «فَهُم‏ وَ الْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْ رَآهَا»،[20] اينها بله بهشت و جهنم را مي‌بينند. همان بيان نوراني وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) که به حضرت عرض کردند که فلان سرباز يا جواني که شما تربيت کرده‌اي در جبهه کشته شد ما به شما تبريک بگوييم يا تسليت؟ تبريک بگوييم که يک چنين جواني تربيت کرده‌ايد که افسر فداکار دين شما شد يا تسليت بگوييم که او را از دست داديد؟ فرمود به من تسليت بگوييد آن طوري که من خواستم تربيت نشد. «إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِي أَخَذَهَا يَوْمَ خَيْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَيْهِ نَارًا»؛[21] اين خيانتي در جنگ خيبر کرد الآن آن خيانتش در کنار گورش شعله‌ور است، اين مي‌شود عين اليقين، دارد مي‌بيند و مشاهده میکند. اما حق اليقين اين است که خودش بشود، نه اينکه ببيند. انسان وقتي خودش روح و ريحان شد خودش جنّت نعيم شد مي‌شود حق اليقين يا ـ معاذالله ـ ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً شد مي‌شود حق اليقين، اين «تصلية»؛ يعني درون و بيرون‌سوزي که باب تفعيل است.

پرسش: امثال فرعون که او هم آيت خدا هست توجيهاش چگونه است؟

پاسخ: اين کفرش که آيت حق نيست. فرعون يک موجود مخلوقي است خلق شده، ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾[22] به اين صورت درآمده که قدرت پيدا کرده، نفَس مي‌زند، مغز دارد، قلب دارد، هوش دارد؛ اما آن کفري که ورزيده اين حجاب است. همين حجاب نمي‌گذارد که او خدا را ببيند نه تنها در دنيا در قيامت هم فقط عذاب الهي را مي‌بيند. از لقاي الهي محروم است ﴿كَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾.[23] با اينکه ذات اقدس الهي به تمام معنا ظهور کرده است. اين کسي که جلوي ديد خود را بسته است اين در قيامت هم فقط عذاب الهي را مي‌بيند هيچ اثري از آثار رحمت الهي را نمي‌بيند، ﴿كَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾. کسي که اينجا کور هست، آنجا فقط عذاب الهي مي‌بيند، چه اينکه در اينجا فقط معصيت را مي‌ديد. ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾، اين ﴿فَسَبِّحْ﴾، پايان‌بخش آيات قبلي هم بود که فرمود: ﴿نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ ٭ فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾[24] که تقريباً جمع‌بندي گذشته است، اين جمع‌بندي مجموع اين سه بخش است که ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾. تسبيح بايد بکنيم، چرا؟ براي اينکه ما محتاج هستيم و محتاج به يک سبّوح محتاج است، نه به غير خودش. اين از بيانات لطيف وجود مبارک امام سجاد(سلام الله عليه) در صحيفه است که «طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِه‏»،[25] سفاهت در همين است که محتاجي دست دراز کند نزد يک محتاج ديگر که در آن بيان نوراني صحيفه سجاديه دارد: «طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِه‏»؛ انسان سفيه دستش را نزد محتاج دراز مي‌کند، دست هميشه بايد نزد خدا دراز باشد و به خدا بگويد خداياً اينها که مظاهر قدرت تو هستند اينها که ابزار کار تو هستند اينها که مدبّرات امر تو هستند دستور بده که مشکل ما را حلّ کنند. اين به اذن الله عيب ندارد؛ اما «طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْيِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِه‏»، اگر انسان بخواهد نياز خودش را برطرف کند يک محتاج به سبّوح نيازمند است، سبّوح يعني چه؟ يعني هم مي‌تواند نياز ما را برطرف کند، يک؛ هم خودش بي‌نياز است، دو. اگر نتواند که سبّوح نيست خودش محتاج است. اگر بتواند ولي در عين توانايي، خودش هم نيازمند باشد که سبّوح نيست؛ لذا در سوره مبارکه «اسراء» فرمود: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[26] چون او مشکل ما را حلّ مي‌کند، پس حمد مي‌کنيم، چون خودش بي‌نياز است تسبيح مي‌کنيم. در اين گونه از موارد تسبيح با تعظيم الهي همراه است، چون عظيم است مشکل ما را حلّ مي‌کند و چون ربّ است مشکل مربوب را حلّ مي‌کند و چون سبّوح است نيازي ندارد.

اما گفته شد که هر گناهي به هر حال به شرک برمي‌گردد، شرک دو قسم است: يکي شرک جليّ است؛ ديگری شرک خفي. ريا شرک خفي است و هر معصيتي هم شرک خفي است. شرک جليّ اين است که واقعاً معتقد باشد که ربّي در عالم نيست؛ يعني پروردگاري نيست گرچه خالق هست، ربّ همين اصنام و اوثان و امثال آن هستند اينها را بپرستد، اين مي‌شود شرک جليّ. شرک جليّ را در سوره مبارکه «نساء» فرمود: ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ، اين يک؛ ﴿وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ،[27] اين دو؛ مادون شرک را مي‌بخشد؛ اما اين نفي و اثبات در کدام فضاست؟ ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ در کدام فضاست؟ ﴿وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ در کدام فضاست؟ هر دو در حوزه توبه و عدم توبه است؛ يعني خدا شرک را بي‌توبه نمي‌آمرزد، چون همه مشرکين صدر اسلام توبه کردند و آمرزيده شدند. اين اباذر، آن مقداد، همه اينها سابقه بت‌پرستي داشتند، اينها با توبه اسلام آوردند و پذيرفته شدند. ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ، يعني بي‌توبه. الآن هر کمونيستي توبه بکند مقبول است هر مشرکي توبه بکند مقبول است. ﴿وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ؛ مادونش را بي‌توبه يعني بي‌توبه؛ منتها ﴿لِمَنْ يَشاءُ﴾.

پرسش: شرک خفی هم توبه میخواهد؟

پاسخ: بله معصيت است گناه کبيره است ريا. اوّلي بي‌توبه پذيرفته نيست. هيچ مشرکي بي‌توبه بهشت نمي‌رود و هر کسي اليوم هم که ـ معاذالله ـ کمونيسم باشد، بي‌دين باشد، مشرک باشد، توبه کند، توبه او کاملاً مقبول است و بهشتي است. ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ﴾ بي‌توبه، ﴿وَ يَغْفِرُ با توبه. اما ﴿وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ، پايين‌تر از شرک را بي‌توبه؛ بي‌توبه يعني بي‌توبه! بي‌توبه مي‌بخشد؛ اما براي چه کسي؟ ﴿لِمَنْ يَشاءُ﴾. آنجا سالبه کليه است، اينجا موجبه جزئيه. موجبه جزئيه به مشيئت او وابسته است؛ لذا ما را بين خوف و رجا نگه مي‌دارد. يک وقت کسي برادر شهيد، فرزند شهيد، برادر جانباز يا پدر روحاني يا پسر طلبه يا پسر خيّري پيدا کرده است به برکت اينها ممکن است خدا اين را ببخشد؛ اما در همه اين موارد فرمود اين موجبه جزئيه است، يک؛ در محور مشيئت من است، دو؛ مشيئت ذات اقدس الهي را هم وجود مبارک امام سجاد در صحيفه سجاديه تبيين کرد، سه؛ فرمود: «وَ يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِكْمَتَهُ الْوَسَائِلُ»[28] مشيئت خدا آن قدر حکيمانه است که هيچ توسلي هم نمي‌تواند جلوي حکمت او را بگيرد که خدا يک کار بي‌حکمت انجام بدهد، اين ممکن نيست. «وَ يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ»، اين از غرر بيانات حضرت است در صحيفه. خدا «لمن يشاء» است؛ اما مشيئت او صد درصد حکيمانه است؛ کجا مي‌بخشد؟ به چه کسي مي‌بخشد؟ چرا مي‌بخشد؟ چطور مي‌بخشد؟ ما که نمي‌دانيم! يک وقت به خضر مي‌فرمايد برو اين ديوار ويران اين دو تا بچه را بساز! موساي کليم که نمي‌داند که چرا اين ديوار را بايد عملگي بکنند بسازند؟! خسته راه هم هستند، آنجا هم که مهمان‌خانه نبود، کسي هم که اينها را به عنوان مهماني قبول نکرد. ﴿فَأَبَوْا أَن يُضَيِّفُوهُمَا﴾،[29] اما اين دو تا وليّ الهي دست و پا باز کردند براي اينکه عملگي کنند؛ گفت براي چه اينجا که ما آمديم اين ديوار را داريم مي‌چينيم اينجا هم که آب و ناني به ما نمي‌دهند مسافرخانه هم که ندارد ما چه کار بکنيم؟ فرمود راز اين کار اين است که اين ديوار برای دو تا بچه يتيم است: ﴿وَ كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً؛[30] پدرشان آدم خوبي بود. خضر راه براي همين است که کسي نماند. حالا بعضي‌ها گفتند پدر هفتم بود، بعضي گفتند جدّ هفتادم بود، چه جدّ هفتادم چه پدر هفتم هميشه خضر در راه است. هيچ ممکن نيست کسي آدم خوب باشد بچه‌هايش هدر بروند، اين نيست. اين امام سجاد که فرمود: «يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ»، اين برهان است اين فلسفه است به صورت دعا «يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِكْمَتَهُ الْوَسَائِلُ»، با هيچ وسيله‌اي نمي‌شود از خداي سبحان ما بخواهيم ـ معاذالله ـ کاري برخلاف حکمت انجام بدهد.

چون اين خدا ﴿لِمَنْ يَشاءُ﴾ کار مي‌کند و مشيئت او هم صد درصد حکيمانه است، ما نمي‌دانيم چه کسی را مي‌بخشد؟ ما هميشه بين خوف و رجا هستيم؛ لذا هيچ چاره نداريم مگر اينکه توبه کنيم، پس شرک را به نحو سالبه کليه فرمود: ﴿لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ، بي‌توبه، به نحو سالبه کليه است غير شرک را مي‌بخشد؛ اما ﴿لِمَنْ يَشاءُ﴾. ما چه مي‌دانيم چه کسي مشکل ما را حلّ مي‌کند! با اين خطر سنگين که نمي‌شود همين طور رفت، پس بايد توبه کنيم.

پرسش: پس چرا خدا فرزند حضرت نوح را نبخشيد؟

پاسخ: چون درباره نبوت خود نوح قيام کرد، چون پدرش صالح بود اين با صلاح پدر هم جنگيد. هر چه اين پيغمبر گفت بيا اينجا غير از کشتي نوح راهي براي خطر نيست. نفرمود من پيغمبرزاده‌ها را مي‌بخشم! وجود مبارک امام رضا به برادرش فرمود تو خيال کردي از دودمان ما هستي اهل نجات هستي؟[31] کسي که با خود امامت درگير است با خود نبوت درگير است. آن بچه يتيم‌ها کاري نکردند، ﴿كَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً. اين با خود پدر نبيّ جنگيد. در سوره مبارکه «زمر» فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً؛ اما کدام گناه را و گناه چه افرادي را؟ در سوره مبارکه «زمر» آيه 53 به بعد اين است: ﴿قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَي أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللَّهِ﴾؛ راه باز است چرا نااميد هستيد؟ ﴿إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً﴾، خود «ذنوب» جمع است با «الف» و «لام» هم آمده، فرمود تمام گناهان قابل بخشش است: ﴿إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً﴾؛ جميع گناهان عالم قابل بخشش است. شما که در سوره «نساء» فرموديد: ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ، فرمود اينجا هم همان حرف را مي‌زنم؟ شما صبر کنيد ببينيد من همان حرف سوره «نساء» را اينجا مي‌زنم يا نه؟  ﴿إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً﴾، چرا؟ چون مبدأ فاعلي «تامّ الفاعلية» است، ﴿إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ﴾، يک مبدأ قابلي مي‌خواهد که به دست شماست اين دست را تکان بدهيد ﴿وَ أَنِيبُوا إِلَي رَبِّكُمْ﴾؛[32] توبه کنيد.

«فتحصّل إنّ الفاعل تام الفاعلية هو الغفور الرحيم، إن القابل اذا تاب و أناب و استغفر إن الله يغفر». همان مطلبي که در سوره مبارکه «نساء» بيان کردند اينجا بيان کردند. اينجا نفرمودند ما رايگان مشرک را مي‌بخشيم. ﴿وَ أَنِيبُوا إِلَي رَبِّكُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ﴾، مرتّب توبه، مرتّب توبه! مرتبّ توبه! پس اگر هر گناهي بخشيده مي‌شود که «ذنوب» جمع است با «الف» و «لام» فرمود در سايه توبه است هيچ گناهي نيست که با توبه بخشوده نشود؛ البته اگر «حق الله» بود که آثار خودش را دارد، «حق النّاس» بود که آثار خودش را دارد، پس آن تفصيلي که در سوره مبارکه «نساء» آمده: ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ قيد آورده به نحو موجبه جزئيه، ﴿لِمَنْ يَشاءُ﴾، معلوم مي‌شود آنجا ﴿لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ﴾ بي‌توبه و اينجا «يَغفر» شرک و غير شرک را با توبه. همه مشرکين صدر اسلام با توبه موفق شدند يکي شده اباذر يکي شده مقداد.

پرسش: اين جمله متعلّق است به ما قبل يا به ما بعد؟

پاسخ: به همه آنها ‌ارتباط دارد، اين يک پاراگراف است.

پرسش: ﴿لاَ تَقْنَطُوا﴾ مقدم بر ... .

پاسخ: ﴿لاَ تَقْنَطُوا﴾ چرا؟ براي اينکه راه باز است.

پرسش: ﴿إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً﴾ ... .

پاسخ: چرا؟ براي اينکه ﴿يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً﴾، چرا؟ چون راه باز است. تمام اينها انسجام دارد يکي پس از ديگري. نااميد نشويد، چرا؟ چون همه را مي‌بخشد. چرا همه را مي‌بخشد؟ چون راه توبه باز است. ﴿وَ أَنِيبُوا إِلَي رَبِّكُمْ﴾، اين ﴿أَنِيبُوا﴾ و اين ﴿أَسْلِمُوا﴾ و امثال آن در سوره مبارکه «نساء» خبري نيست. آنجا دارد: ﴿وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذلِكَ لِمَن يَشَاءُ﴾، مشيئت او هم که حکيمانه است. اما اينکه هيچ گناهي بي‌شرک نيست، يک وقت که کسي ذليل است افتاده است، طوري است که حالا اراده از او سلب شد، اين مشمول حديث رفع است و گناه نيست؛ اما يک وقت است که خودش را معتاد کرده، سلب اراده به اختيار، منافي اختيار نيست. «الامتناع بالاختيار لا ينافي الاختيار» اين کسي که رفته به دنبال اعتياد، حالا نمي‌تواند ترک بکند. اين طور نيست که حالا اگر معصيت کرده بگويند تو حالا چون معتاد به شرب خمر هستي اراده‌ات ضعيف است، اراده‌ات را ضعيف کردي. يک وقت است که يک بيماري پيش مي‌آيد که اين اختيار در دست خود انسان نيست، بله انسان مشمول حديث رفع است؛ اما خودش رفته به دنبال اعتياد که ديگر حالا «ضعيف الاراده» شده است اختيار از دستش رفته است. اينجاست که «الامتناع بالاختيار لا ينافي الاختيار».

مسئله «عليّ حکيم» که در بحث‌ها قبلاً چند بار گفته شد ذات اقدس الهي در چند آيه‌اي که نزديک هم است اينها را کنار هم ذکر کرده؛ در سوره مبارکه «شوريٰ» آيه 51 فرمود: ﴿وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ، چرا؟ اينجا «يُوحِي»؛ يعني با او حرف مي‌زند وحي مي‌‌فرستد، تعليم مي‌کند. ﴿إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾، پس «فالله عليٌّ حکيم». در چند سطر بعد اوّل سوره مبارکه «زخرف» فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾؛[33] قرآن «عليّ حکيم» است کلام. متکلم «عليّ حکيم» است کلام، بعد فرمود: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾،[34] مخاطب هم از محضر «حکيم عليم» که «عليّ حکيم» هم هست، «عليّ حکيم» را ياد مي‌گيرد. آنجا ديگر نه سخن از عربي بودن است نه سخن از عبري بودن است از تازي و فارسي ديگر حرفي نيست، اين مي‌شود علم لدنّي. علم لدنّي نظير فقه و اصول علمی باشد که يک موضوع و محمولي داشته باشد از آن قبيل نيست. همين علوم را اگر کسي از لدن يعني نزد؛ از نزد الله ياد بگيرد آنجا ديگر نه عبري است نه عربي، آنجا ديگر لفظ نيست، مي‌شود علم لدنّي. هم مصون از اشتباه است، هم مصون از کم و زياد است، ﴿لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لاَ مِنْ خَلْفِهِ﴾،[35] مصداق مصونيت اوست. مي‌گويند علم لدنّي که ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾، در يک بخش. ﴿فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ﴾ به بندگان که بخواهد که ﴿إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾ اين دو؛ خود قرآن را فرمود: ﴿لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾، مظهر خداي «عليّ حکيم» قرآني است که «عليّ حکيم» است و اين «عليّ حکيم» را ذات اقدس الهي «من لدن»؛ يعني در نزد خود به ذات مقدس پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التّحية و الثّناء) عطا مي‌کند.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. زاد المعاد ـ مفتاح الجنان، ص353.

[2]. سوره قلم، آيه35.

[3]. شرح المنظومه، ج2، ص191.

[4]. سوره فاتحه، آيه4.

[5]. سوره واقعه، آيه26.

[6]. سوره يونس، آيه10.

[7]. سوره واقعه، آيات51 ـ56.

[8]. سوره آلعمران، آيه21؛ سوره توبه، آيه34؛ سوره انشقاق، آيه24.

[9]. سوره أعلی، آيه12.

[10]. سوره مطففين، آيه16.

[11]. سوره تکاثر، آيات5 و6.

[12]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه193.

[13]. عيون الحكم و المواعظ(لليثي)، ص415.

[14]. سوره جن، آيه15.

[15]. سوره ذاريات، آيات20و21.

[16]. سوره فصّلت، آيه53.

[17]. سوره إسراء، آيه12.

[18]. دوبيتي‌هاي بابا طاهر، شماره162.

[19]. سوره جن، آيه15.

[20]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه193.

[21]. الجامع لأحکام القرآن، ج4، ص258؛ الصحيح البخاري، ص2466.

[22]. سوره قيامت، آيه37.

[23]. سوره مطففين، آيه15.

[24]. سوره واقعه، آيات73و74.

[25]. صحيفه سجاديه، دعای28.

[26]. سوره اسراء، آيه44.

[27]. سوره نساء, آيات48 و 116.

[28]. صحيفه سجاديه، دعای13.

[29]. سوره کهف، آيه77.

[30]. سوره کهف، آيه82.

[31] . عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص234.

[32] . سوره زمر، آيه54.

[33] . سوره زخرف، آيات3 و4.

[34]. سوره نمل، آيه6.

[35]. سوره فصلت، آيه2.