نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 78 الي 87
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (۷۷) فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ (۷۸) لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ (۷۹) تَنزِيلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِينَ (۸۰) أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنتُم مُدْهِنُونَ (۸۱) وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ (۸۲) فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ (۸۳) وَ أَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ (۸٤) وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُون‏ (۸۵) فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ (۸۶) تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ (۸۷)

در اين بخش، مقداري از همان عظمت قرآن را بيان مي‌کنند؛ اين قرآن مادامي که در نزد ذات اقدس الهي هست، «علي حکيم» است. وقتي به صورت قول در آسمان‌ها درآمده است، به صورت قولِ رسول کريم درمي‌آيد که جبرئيل(سلام الله عليه) هست که مُطاع فرشته‌هاست: ﴿مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ؛[1] اين رسول، امين است، مُطاع است، فرشته‌هاي آسمان از او اطاعت مي‌کنند. وقتي تنزّل کرد ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ،[2] از آن به بعد بخواهد از قلب مطهر پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) به لبان مطهر آن حضرت برسد که ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَي،[3] مي‌شود قول رسول کريمِ بشري. پس در مصدر اوّلي، «علي حکيم» است که در آغاز سوره مبارکه «زخرف» گذشت، فرمود: ﴿إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ٭ وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾؛[4] وقتي از «علي حکيم» تنزّل کرد، به صورت قول درآمد و جبرئيل(سلام الله عليه) آن را تلقّي کرد و بخواهد در بين فرشته‌ها مطرح کند، مي‌شود سخنگوي خدا در آسمان‌ها، مي‌شود: ﴿ مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾ که در سوره «تکوير» است. وقتي ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ، آن وقت خود رسول خدا از قلب مطهّرش به لبان مطهّرش مي‌رسد، مي‌شود سخنگوي خدا در زمين؛ آن‌گاه مي‌فرمايد که ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ﴾.

بنابراين آنچه در سوره مبارکه «تکوير» آمده است، با آنچه در سوره «حاقه» آمده است، اينها مرزهايشان کاملاً از هم جداست. در سوره «تکوير» آيه اين است: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ٭ ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ ٭ مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ﴾؛[5] اين مربوط به سخنگو بودنِ جبرئيل در آسمان‌هاست و آنچه در سوره مبارکه «حاقه» آمده است، اين است: ﴿إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ٭ وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤْمِنُونَ ٭ وَ لاَ بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكَّرُونَ ٭ تَنزِيلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأقَاوِيلِ﴾؛[6] اين مي‌شود سخنگوي خدا در زمين.

در اين بخش فرمود اگر ـ معاذالله ـ رسول خدا مقداري کم يا زياد کند، ﴿لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ﴾[7] و اينکه متنبّياني در عالم بودند و ذات اقدس الهي اين تهديد را درباره آنها نکرده است براي اينکه آنها سکه قبولي نداشته و ندارند؛ البته باطل‌اند و خداوند آنها را سرجاي خودشان خواهد نشاند، چه اينکه در سوره مبارکه «انبياء» فرمود ما اينها را سرجايشان مي‌نشانيم؛ آيه هجده سوره مبارکه «انبياء» اين است که ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾، گفته‌هاي راستين را که انبيا(عليهم السلام) آوردند، بافتني‌هاي دروغين را که متنبّيان داشتند، اين حق آن باطل را مغزکوب مي‌کند، دماغش و مغزش را درمي‌آورد: ﴿بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ﴾، «دمغه»؛ يعني دماغش يعني مغزش را درآورده مغزکوب کرده است.

مثالي که در سوره مبارکه «ابراهيم» زدند اين است که اين سيل روان که فيض الهي است حبابي را به همراه دارد که فرمود خداوند مثال حق و باطل را ذکر کرد؛ حق آن آبي است که ﴿وَ أَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأرْضِ﴾ مي‌ماند و اما آنچه را که باطل است ﴿فَيَذْهَبُ جُفَاءً﴾.[8] اين کفِ روي آب در همين فراز و فرود خود آب از بين مي‌برد. «جُفاء» مشتق نيست جامد است؛ اما آنچه را که باطل است ﴿فَيَذْهَبُ جُفَاءً﴾، «جفاء»؛ يعني مغزکوب شده؛ يعني آب‌بُرد. اين کف‌ها را چيزي از بين نمي‌برد مگر خروش خود آب. چيزي که آب برده است يعني در همين جوشش و خروش آب از بين مي‌رود اين را مي‌گويند: ﴿فَيَذْهَبُ جُفَاءً﴾، ﴿فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً﴾. فرمود اين باطل‌هايي که متنبّيان درآوردند اينها مغزکوب مي‌شوند، ﴿فَيَذْهَبُ جُفَاءً﴾ مي‌شوند؛ لذا درباره آنها هم اين تهديد را اعمال کرده است؛ منتها آنها چون سکه قبولي ندارند، حرف آنها مقبول نيست؛ لذا آمار متنبّيان، کمتر از انبيا نيستند؛ اما همه اينها رخت بربسته‌اند چيزي از اينها در تاريخ نمانده است. الآن هم در جامعه هفت ميلياردي، تنها کسي که نام مبارکشان هست همين چند پيغمبر معروف هستند انبياي اولواالعزم هستند که ساير انبيا حافظان شريعت همين‌ها بودند؛ يعني بين موسي و عيسي(سلام الله عليهما) هر پيامبري که آمد حافظ شريعت موساي کليم بود و بين عيسي و وجود مبارک پيامبر(عليهما السلام) هر پيامبري که آمد، حافظ شريعت عيسي بود، چيز جديدي نياوردند. همين پنج پيامبر بزرگوارند که جهان را دارند اداره مي‌کنند. الآن هر جا هم سخن از حق است، حرف همين انبياي الهي است.

مطلبي که اساسي است و قرآن کريم بر آن خيلي تکيه مي‌کند، مي‌فرمايد که اين کلام الهي قبل از اينکه به صورت کتاب دربيايد يک فضاي بازي است که «علي حکيم» است، آنجا نه عبري است نه عربي، نه تازي است نه فارسي، کتابي نيست؛ اما ﴿لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ﴾،[9] همان طوري که خداي سبحان «علي حکيم» است مظهر خداي سبحان هم «علي حکيم» است. در سوره مبارکه «زخرف» که فرمود: ﴿وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾؛ در محضر ذات اقدس الهي «علي حکيم» است، در سوره مبارکه «نمل» به پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) فرمود اين کتاب را در محضر ذات اقدس الهي که «علي حکيم» است تو فرا مي‌گيري؛ آيه شش سوره مبارکه «نمل» اين است: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكيمٍ عَليمٍ﴾، اگر در سوره «زخرف» فرمود: ﴿وَ إِنَّهُ في‏ أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكيمٌ﴾، به پيغمبر هم فرمود تو «لدينا علي حکيم» را ياد مي‌گيري.

پس آن مرحله فوق آن است که به جبرئيل رسيده باشد تا بشود قول رسول آسماني و فوق آن است که به قلب حضرت نازل شده باشد. حضرت در مرحله ﴿ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّي﴾،[10] آن «علي حکيم» را تلقّي مي‌کند در مراحل نازله ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ. پس هم قول رسول کريم است در آسمان، هم قول رسول کريم است در زمين، هم قول ذات اقدس الهي است که قائل بالاصاله است و اينها سخنگويان ذات اقدس الهي‌اند. همان طوري که لبان مطهّر پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) معصوم و مصون است: ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَي، در جريان قوّه ناطقه جناب جبرئيل هم همين طور است؛ فرمود اين کتاب از لَدَي الله که «علي حکيم» است و خودش هم مظهر «علي حکيم» است، تا به لبان مطهّر پيغمبر برسد که جامعه بشري او را تلقّي مي‌کند، از چند طرف اسکورت شده که هيچ چيزي رخنه نمي‌کند کم نمي‌کند زياد نمي‌کند. در سوره مبارکه «جن» فرمود ما از هر طرف براي اين اسکورتي فرستاديم که اين را از هر جهت حفظ بکنند که مصون بماند. آيه سوره مبارکه 25 به بعد سوره «جن» اين است: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أَحَداً ٭ إِلاّ مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾،[11] غيب خود را به رسول که مرتضي باشد مورد رضاي او باشد اعلام مي‌کند. همين غيب را دست نخورده به پيغمبر مي‌رساند، چرا؟ براي اينکه ﴿فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً﴾،[12] ذات اقدس الهي اين امانت وحي الهي را به انسان امين بخواهد بسپارد در بين راه فرشته‌ها فراوان‌اند غير فرشته هم فراوان‌اند، براي اينکه محفوظ بماند کم نشود زياد هم نشود، از هر طرف ما رصد فرستاديم محافظ فرستاديم کمين دارند که هيچ چيزي بر قرآن افزوده نشود و هيچ چيزي از قرآن کم نشود اين کمين‌ها را مي‌گويند رصد. آنها که مراقب‌اند مواظب‌اند؛ مثل اينکه منجّمين در آن رصدخانه‌ها اين ستاره‌ها را رصد مي‌کنند ببينند چه موقع طلوع مي‌کنند چه موقع غروب مي‌کنند کاملاً مواظب هستند. فرمود ما رصد فرستاديم تا هيچ آسيبي به اين کتاب نرسد، يک؛ براي ما روشن بشود گرچه همه چيز را ذات اقدس الهي مي‌داند که ﴿لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاَتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصَي كُلَّ شَي‏ءٍ عَدَداً﴾؛[13] لذا اين قرآني که الآن ما در محضرش هستيم، در زير هدايت او هستيم، عين آن کلماتي است که از ذات اقدس الهي که «علي حکيم» است به مرحله «علي حکيم» رسيده، از آنجا به قول رسول کريم رسيده، از آنجا ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ ٭ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾[14] رسيده، از آنجا به رهبريِ جبرئيل امين به قلب مطهّر پيغمبر: ﴿نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ ٭ عَلَي قَلْبِكَ﴾ رسيده، از قلب مطهّر حضرت به لبان مطهّر حضرت که ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَي رسيده، از آنجا به گوش ما رسيد. از آن به بعد يا قبول يا نکول! فرمود تا براي ما روشن بشود که اين به دست مردم رسيده، اين رصدها را رها نمي‌کنيم، اين کتاب است.

بنابراين هيچ ترديدی نيست که اين است؛ اما اينکه فرمود: ﴿لَا يَمَسُّهُ إِلاّ الْمُطَهَّرُونَ﴾، بعضي خواستند بگويند اين مِساس أعم از قرائت است؛ يعني «لا يقرأه الا المطهرون». اين را مراحل نازله‌اش است که کسي بخواهد قرآن را همان طوري که مي‌خواهد دست بزند بايد طاهر باشد، بخواهد بخواند هم بايد طاهر باشد؛ البته اين ثواب بيشتري دارد. اما آن طور نيست که حالا نهي شده باشد. مس کردنِ قرآن کريم بدون طهارت نمي‌شود؛ اما قرائت قرآن بدون طهارت ثواب کمتري دارد، نه اينکه نشود. منظور از مطهّرون هم خصوص فرشته‌ها نيست، برابر آيه تطهير، اينها مطهَّر هم هستند. اين مقام، مقام عالي اهل بيت نيست، اين مقام، مقام کتاب مکنون است. آنجا که اين ذوات قدسي با پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) يک نور هستند و پيغمبر از «لَدُن عَلِيِّ حَكِيم» اين کتاب را ياد مي‌گيرد و اين ذوات قدسي با آن حضرت(عليهم السلام) يک نور هستند، اين بالاتر از کتاب مکنون است، هنوز به مرحله کتاب درنيامده و «علي حکيم» است وجود مبارک پيغمبر و آن نور از اين باخبر هستند. بنابراين اين ﴿الْمُطَهَّرُونَ﴾ اختصاصي به ملائکه ندارد، يک؛ برابر آيه تطهير اهل بيت(عليهم السلام) را شامل مي‌شود، دو؛ و بالاتر از کتاب مکنون که «علي حکيم» است غذاي اين ذوات قدسي هم هست، اين سه. اين ﴿تَنزِيلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ را در چند جاي قرآن ذکر مي‌کند که اين از «ربّ العالمين» نازل شده است. اين تعليق حکم بر وصف مشعر بر عليت است؛ يعني اين کتاب آمده عالمين را بپروراند نه تنها «رب المؤمنين» است، نه تنها «رب الانبياء» است «ربّ المرسلين» است «ربّ العالمين» است؛ لذا ﴿مَا هِيَ إِلاّ ذِكْرَي لِلْبَشَرِ﴾[15] جوامع بشري را هدايت مي‌کند حالا بعضي نمي‌پذيرند مطلب ديگر است ﴿لِلْعالَمينَ نَذيراً﴾[16] است که در سوره مبارکه «فرقان» آمده است. ﴿تَنزِيلٌ مِن رَبِّ الْعَالَمِينَ ٭ أَ فَبِهذَا الْحَدِيثِ أَنتُم مُدْهِنُونَ﴾، با اين کتاب شما دُهن‌بار و وهن‌بار بخواهيد تساهل و تسامح کنيد نمي‌شود، بهره نمي‌بريد. ﴿وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ، بهره‌اي که شما مي‌بريد اين است که قرآن را ـ معاذالله ـ تکذيب ‌کنيد. در حقيقت اين بهره نيست؛ به جاي شکرگزاري کفران نعمت کنيد، اين شايسته نيست.

حالا به مسئله معاد برمي‌گردد. مي‌فرمايد شما که درباره معاد گاهي گفتيد معاد ﴿رَجْعٌ بَعيدٌ﴾؛[17] اين بعيد است که انسان برگردد! و خودتان هم گفتيد: ﴿وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنينَ﴾؛[18] استبعاد داريد، نه يقين. مستيقِن نيستيد، مستبعِد هستيد. گفتيد: ﴿رَجْعٌ بَعيدٌ﴾، اين «رجع» مصدر است و متعدي است، غير از رجوع است؛ رجوع مصدري است لازم از همين «رَجَعَ» است؛ اين «رَجَعَ» يک ماده‌اش متعدي است يک ماده‌اش هم لازم. آن ماده‌اي که لازم است مصدرش رجوع است، آن ماده‌ای که متعدي است مصدرش رجع است. ﴿فَارْجِعْنا﴾[19] از «رجع» متعدي است. گفتند  ﴿رَجْعٌ بَعيدٌ﴾، يقين ندارند ﴿وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنينَ﴾. در بعضي از موارد حالا يا همان‌ها هستند يا گروهي ديگري از مستبعدين معاد هستند که بالصّراحه تصريح مي‌کنند سوگند ياد مي‌کنند که معادي نيست. آيه 38 سوره مبارکه «نحل» اين است: ﴿وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ لاَ يَبْعَثُ اللَّهُ مَن يَمُوتُ﴾؛ قَسم به خدا، چون الله را قبول داشتند که خالق است، ـ معاذالله ـ قَسم به خدا معادي نيست. ﴿وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ﴾، آن هم ﴿جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ﴾، با قسم‌هاي غليظ که قيامتي نيست. در اين بخش از سوره مبارکه «واقعه» از آن مرگ شروع مي‌کند مي‌فرمايد اگر معادي در کار نيست و مرگ هم در اختيار شماست جلوي مرگ را بگيريد. در حالي که ما اين مرگ را تقدير کرديم. مرگ يعني انتقال، يعني هجرت، يعني رفتن به معاد. اين دارد به معاد برمي‌گردد اين که مي‌گوييم رجوع است رجوع به دنيا نيست رجوع «الي الله» است: ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون﴾;[20] اين دارد برمي‌گردد. معاد همان وقتي است که اين شخص در حال احتضار است. گرچه در بحث‌هاي عقلي همين که انسان به دنيا آمده دارد برمي‌گردد؛ منتها در اين مقطع هفتاد هشتاد سال هست، در برزخ مقدار مشخصي که «لا يعلمه الا الله» در ساهره معاد روزي است که پنجاه هزار سال است، در بهشت هم «لا يعلمه الا الله». از همان وقتي که اين کودک به دنيا آمده دارد برمي‌گردد. قبلاً از راه ديگر قوس نزول را طي کرده، الآن دارد قوس صعود را طي مي‌کند. آنها که درباره معاد کتاب نوشتند معاد را از زادروز تولد شروع کردند، نه از روز مرگ؛ يعني اين فيض که ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾،[21] تنزل کرده از عالم غيب به اين نطفه به اين انسان ﴿أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ[22] رسيد اين پايان سير نزولي اوست و سير صعودي او از همان گهواره شروع مي‌شود که اين چند سالی را در دنياست بعد در برزخ است بعد در ساهره قيامت است بعد ـ إن‌شاءالله ـ در بهشت؛ منتها ما از همين حالا احتضار و مرگ تلقّي مي‌کنيم. فرمود وقتي که اين روح به حلقومتان رسيده است و شما نگاه مي‌کنيد به اين محتضر و ما به اين محتضر از شما نزديک‌تريم و شما نمي‌بينيد، اگر توانستيد جلوي مرگ را بگيريد شما که با اصرار داريد معاد را منکر مي‌شويد؛ يعني کار مثل اينکه به دست شماست! چه هست و چه نيست مثل اينکه به دست شماست! ما آنچه را که گفتيم در عالم؛ حتي آن مسائل سه‌گانه را هم! در جريان کشاروزي، در جريان آب دادن، در جريان روشن کردنِ آتش و مانند آن، همه اينها را مدبّرات انجام مي‌دهند و انسان مي‌تواند به اذن الله مظهر بعضي از مدبّرات بشود؛ لذا در روايات ما دارد که کشاورزان و فلّاحان «کنوز الرحمان» هستند اين زارعان «کنوز الرحمان» هستند،[23] در روايات به کشاورز گذشته از حرث، زرع هم اسناد داده شده است به اذن الله. چون مدبّرات عالم بعضي انسان‌اند بعضي غير انسان‌اند «کلٌّ باذن الله» دارند کار مي‌کنند؛ اما بالذات کشاورزي زرعش برای خداست و ساير امور هم اين چنين است.

غرض اين است که در مسئله احتضار فرمود: ﴿فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ﴾، يعني روح وقتي به حلق رسيد، خدا مرحوم مجلسي(رضوان الله تعالي عليه) را غريق رحمت کند! يک بيان لطيفي دارد که انسان که مي‌ميرد از سر نمي‌ميرد، از پا مي‌ميرد؛ يعني روح که از بدن جدا مي‌شود اوّل پا سرد مي‌شود پا مرده است. بعد کم‌کم همين طور بدن سرد مي‌شود تا برسد به زبان که زبان بند مي‌آيد تا برسد به مغز از مغز هم جدا مي‌شود، چون روح تعلّق گرفته به اين. تعلّق روح به بدن، از سنخ حلول نيست. يک بيان لطيفي مرحوم شيخ بهايي از صَفدي نقل مي‌کند که علي بن ابيطالب(سلام الله عليه) تعلّق روح به بدن را مثل تعلّق معنا به لفظ مي‌داند؛[24] معنا در لفظ نيست که اگر کسي اين لفظ را کَندوکاو بکند آن معنا را پيدا کند! معناي مسجد در لفظ «ميم» و «سين» و «جيم» و «دال» نيست که اگر کسي اين لفظ را بتراشد تکه پاره کند آن معنا دربيايد! اينها خيال مي‌کردند روح در بدن فرو رفته است؛ لذا بايد در تالار تشريح ببينند، چون در تالار تشريح روح را نمي‌بينند خيال مي‌کنند که انسان همين است، چون خيال مي‌کنند که انسان همين بدن است متأسفانه آن مقام والاي طب را به بيطاري تنزّل دادند تمام فتواها را از آزمايشگاه موش مي‌خواهند بگيرند که اين انسان سالم است يا مريض. حالا اين ﴿فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً[25] يا ﴿فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ﴾،[26] که بحث آن قبلاً گذشت، اين گونه از مرض‌هاي اخلاقي را آزمايشگاه موش جواب مي‌دهد يا يک راه ديگري هم هست؟ اين طور نيست که روح در بدن باشد. اين بزرگوار آن روايت را از وجود مبارک حضرت امير(سلام الله عليه) نقل کرد که روح در بدن تعلّق تدبيري دارد وقتي به اين بدن متعلّق است اين بدن زنده است، وقتي تعلّقش را گرفته اين بدن ياوه است؛ مثل اينکه معنا را وقتي از لفظ بگيريد اين لفظ مهمل است. ديگر اين لفظ مستعمَل نيست. معنا در لفظ است آن طوري که روح در بدن است. روح در بدن است آن طوري که معنا در لفظ است؛ يعني حلول در کار نيست. اين طور نيست که حالا اگر بدن را تکه‌تکه بکنند، آن روح را بيابند. اين تعلّق دارد تعلّق تدبيري دارد. وقتي مي‌خواهد تعلّقش را قطع کند فرمايش مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) اين است که اين تعلّق از بالا قطع نمي‌شود؛ يعني اوّل مغز بند نمي‌آيد. حالا يک وقت است که کسي سکته و اينها مي‌کند حساب ديگري است. به طور طبيعي کسي که مي‌ميرد اوّل اين پنجه‌های پا سرد مي‌شود؛ يعني روح تعلّقش را اين پنجه گرفت. بعد کم‌کم، کم‌کم اين بدن سرد مي‌شود سرد مي‌شود سرد مي‌شود تا برسد به زبان که زبان از کار مي‌افتد سرد مي‌شود. فرمايش ايشان اين است که ذات اقدس الهي چون ارحم الراحمين است اين روح را از پا مي‌گيرد تا انسانِ نيم مرده بگويد «يا الله»! حالا يک وقت است کسي حق مردم بر عهده اوست آنجا ديگر حق النّاس را بايد بپردازد؛ اما اگر کسي حق مردم به عهده او نيست در همان حال هم بگويد «يا الله»! ايشان دارد ثواب مي‌نويسند. همان حال هم بگويد برگشتم، ايشان دارد ثواب مي‌نويسد. اين از کرامت‌هاي الهي است که مرگ را از پا شروع کرده، نه از سر، آن وقت کاملاً خود محتضر مي‌فهمد. مي‌فهمد که حالا در حال جان دادن است آن وقت آن ناله او، آن ضجّه او، يقيناً اثر دارد اين کاملاً مي‌فهمد که دارد مي‌ميرد يعني پايش سرد شده است.

پرسش: توبه لحظه مرگ قبول هست؟

پاسخ: ديگر حالا کدام لحظه است، ولي اشراف به مرگ را درک مي‌کند اين پايش مرده است، کم‌کم مي‌بيند که دستش هم مرده است؛ اما زبان همچنان گوياست، فکر همچنان گوياست. فرمايش مرحوم مجلسي اين است که اين عنايت الهي است که از انسان نيمه مرده هم اگر ذکري بشنود او را به حساب مي‌آورد اين خداست! فرمود ما به اين محتضر از شما نزديک‌تريم. او حرف ما را مي‌شنود ما هم حرف او را مي‌شنويم کم‌کم چشمش ديگر از کار مي‌افتد بستگانش را دوستانش را نمي‌شناسد، ولي ما را مي‌شناسد.

خدا غريق رحمت کند يک سيد بزرگواري در همين قم پيش‌نماز يکي از اين مساجد بود! به من مي‌گفت من مبتلا شدم به سکته مغزي. بچه‌هاي من مرا از قم مي‌بردند تهران مي‌آوردند درمان، من هيچ کدام از بچه‌هايم را نمي‌شناختم. هيچ چيز يادم نبود که قم چيست تهران چيست؟ اما «زيارت عاشورا» کاملاً يادم هست. مرتّب مي‌خواندم. چيزهايي است که از آدم نمي‌گيرند فرمود آدم بچه‌هايش را نشناسند شهر خودش را نشناسد خانه خودش را نشناسد، «زيارت عاشورا» يادش باشد. اين يعني اينکه ﴿نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ﴾، فرمود ما به او نزديک‌تريم حساب او با ماست، مي‌گفت من هيچ کدام از بچه‌ها را نمي‌شناختم، نمي‌فهميدم که اينها چه مي‌گويند، اما «زيارت عاشورا» را کاملاً مي‌خواندم بدون اينکه مثلاً کم و زياد کنم. اين ﴿نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ﴾ اين خداست! آن هم بيان لطيف مرحوم مجلسي(رضوان الله تعالي عليه).

فرمود: ﴿فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ٭ وَ أَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ ٭ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُون﴾، اين اختصاصي به محتضر ندارد. «اقرب الينا منّا»؛ منتها حالا آن در آن حال را دارد بيان مي‌کند. اين اختصاصي ندارد که ذات اقدس الهي به محتضر از همسايه‌ها و دوستان و بستگانش نزديک‌تر باشد. به ما هم «اقرب الينا من حبل الوريد» است. فرمود اين کار هست ﴿وَ لكِنْ لا تُبْصِرُون‏ ٭ فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ ٭ تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾، «مَدِين»؛ يعني جزا داده شده. «دِيْنْ»؛ يعني جزا. «دِنَّاهُم کما دانُوا»؛ يعني جزا داديم همان طوري که آنها جزا دادند. فرمود اينها براي مَدِين هستند، براي اينکه بايد جزا بدهند حالا يا پاداش يا کيفر بايد آنجا بروند. اگر قيامتي نباشد، اگر اينها مَدين و مَجزي نباشند، اگر يوم جزايي نباشد، اگر کارها به دست شما باشد، برگردانيد، جلوي مرگ را بگيريد! فرمود: ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾،[27] مرگ هجرت است، ما تقدير کرديم، کسي نمي‌تواند جلو بيفتد، او بشود سابق، قضا و قدر ما بشود مسبوق، ما ديگر نتوانيم مرگ را ترسيم بکنيم، نه اين طور نيست، ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾. ما سابق هستيم حرف ما پيشرفت دارد، حرف ما اوّل است و مانند آن. اينجا هم فرمود اگر ترديد داريد برگردانيد اين را، جلوي مرگ را بگيريد. ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُون ٭ فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ﴾؛ اگر مَدين بودند مَجزي بودند جزا و پاداش و کيفري در کار نيست اين روح را برگردانيد ﴿إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾. بنابراين اين هجرت حق است دوباره از باب «رد العجز الي الصدر» به آن اصناف سه‌گانه برمي‌گردند.

«و الحمد لله رب العالمين»

 



[1]. سوره تکوير، آيه21.

[2]. سوره شعراء, آيات193 و 194.

[3]. سوره نجم, آيات3 و 4.

[4]. سوره زخرف، آيات3 و4.

[5]. سوره تکوير، آيات19_21.

[6]. سوره حاقه، آيات40_44.

[7]. سوره حاقه، آيه45.

[8]. سوره رعد، آيه17.

[9]. سوره زخرف، آيه4.

[10]. سوره نجم، آيه8.

[11]. سوره جن، آيات26و27.

[12]. سوره جن، آيه27.

[13]. سوره جن، آيه28.

[14]. سوره عبس, آيات13 ـ 16.

[15]. سوره مدثر، آيه31.

[16]. سوره فرقان، آيه1.

[17]. سوره ق, آيه3.

[18]. سوره جاثيه، آيه32.

[19]. سوره سجده، آيه12.

[20]. سوره بقره، آيه156.

[21]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[22]. سوره مؤمنون، آيه14.

[23]. تهذيب الأحكام(تحقيق خرسان)، ج‏6، ص384.

[24]. کشکول شيخ بهايي، ج2، ص148.

[25]. سوره فاطر، آيه10.

[26]. سوره احزاب، آيه32.

[27]. سوره واقعه، آيه60.