نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام تسلیت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به سومین دوره طرح نخبگانی علوم انسانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین دوره تربیت مربی نهج البلاغه

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش بررسی شخصیت و اندیشه اخلاقی آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به نخستین کنگره بزرگداشت آیت‌الله هاشمی رفسنجانی

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

اخلاق غیر از موعظه و سخنرانی است /انسان با هر كار خیری، موقعیت خودش را تثبیت می كند

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

وظیفه توحیدی انسان این است که فقط به خدای سبحان متّكی باشد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

كسی كه زمانِ خود را بشناسد امر بر او مشتبه نمی‌شود/ دین برای هرحادثه ‌ای در جهان، راه برون‌رفت دارد

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است

هدایت جامعه در پرتو عمل در رفتار و گفتار میسّر است



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 63الي 74
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ (۶۳) أ أَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (۶٤) لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (۶۵) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (۶۶) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (۶۷) أَ فَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ (8۶) أ أَنتُمْ أَنْزَلْتُمُوُهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ (۶۹) لَوْ نَشَاءُ جَعَلْنَاهُ أُجَاجاً فَلَوْلاَ تَشْكُرُونَ (۷۰) أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ (۷۱) أَ أَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنشِئُونَ (۷۲) نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ (۷۳) فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ (۷٤)

سوره مبارکه «واقعه» که در مکه نازل شد و در باره معاد و مراحل چندگانه آن قيامت است، براي تذکره معاد، گرچه محورهاي توحيد را هم به همراه دارد، مي‌فرمايد گذشته از خلقت خود شما که بحث آن گذشت، شما در مسائل کشاورزي‌تان، در مسائل آب، در مسائل آتش، که زندگي شما به همين عناصر وابسته است، در کنار سفره ذات اقدس الهي نشسته‌ايد. از شما به هيچ وجه تأمين اينها ممکن نيست. در بعضي از اين امور مقدمات ضعيف را به عهده داريد، ولي آن کار اصلي به عهده شما نيست. در بعضي از امور ديگر هم، اصلاً سهمي نداريد، فقط در کنار سفره نعمت الهي نشسته‌ايد. در جريان آب که بايد باران، از مُزن؛ يعني ابر سفيدِ پربار و پربرکت نازل بشود، شما هيچ سهمي نداريد. توليد ابر، پيدايش ابر، بخار و حرکت کردن، بادي که اوّل اين ابرها را باردار مي‌کند و قطرات آب را در درون آن تأمين مي‌کند که ﴿وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ﴾؛[1] تلقيح مي‌کنند، اين بادها همان طوري که گياه‌ها را تلقيح مي‌کنند، ابرها را هم تلقيح مي‌کنند. در اثر ازدواج ابرهاي گوناگون، آن ابرهاي آماده مادر مي‌شود و در درون خود اين بار را حمل مي‌کند. رهبري اينها هم به عهده بادهاي مناسبي است که اين ابرهايي که مادر اين باران‌اند به منطقه خاص مي‌ريزند که فرمود: ﴿نَسُوقُ الْماءَ إِلَي الْأَرْضِ الْجُرُزِ﴾؛[2] همه اينها در آسمان و در فضا انجام مي‌گيرد که هيچ کدام مقدور شما نيست. در جريان آفرينش درخت مرخ و عفار در بيابان‌ها اين کار ماست شما که درخت ميوه غرس مي‌کنيد، درخت و مرخ و عفار در بيابان غرس نمي‌کنيد، چون غالب اينها باديه‌نشين بودند، غالب اينها در بيابان‌ها زندگي مي‌کردند، از منطقه‌اي به منطقه ديگر سفر اينها سفر بياباني بود، سرزمين باز را مي‌گويند «قَواء». مسافريني که وارد اين سرزمين مي‌شوند مي‌گويند «مُقوِي». فرمود مُقويان و مسافراني که وارد سرزمين «قَواء» شدند براي طبخ غذا احتياج به آتش دارند. آن روزها که سخن از کبريت و نفت و گازوئيل و اينها نبود. فرمود اين درخت مرخ و درخت عفار از يکي زَند، از ديگري زَنده، اين شاخه را که سبز است شما مي‌شکنيد به هم مي‌زنيد از درون اين شاخه اين سبز آتش جرقّه مي‌زند اين را چه کسي خلق کرده است؟ شما آمديد مهمان اين سفره شديد اين سفره از هر نظر آماده است هم در بخش کشاورزي زارع حقيقي الله است کار شما فقط حرث است؛ يعني نقل و انتقال بذر از انبار به مزرعه، همين! چه اينکه کار پدران إمناء است، «نقل المني من موضع الي موضع». آنکه مني را خلق مي‌کند، ﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ. کار کشاورز حرث است نه زرع، ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ.[3] در جريان باران که اصلاً شما سهمي نداريد. نه در تابش آفتاب سهمي داريد، نه در آماده بودنِ دريا براي تبخير سهمي داريد، نه بالا رفتن و تبديل بخار به ابر سهمي داريد، نه در باردار کردن ابرها سهمي داريد، نه در سوق دادن ابرها سهمي داريد، نه در اينکه در همان فضا ما اين ابرهاي باردار را غربالي مي‌کنيم، سوراخ سوراخ مي‌کنيم که شلنگي نبارد، غربالي ببارد، فرمود: ﴿فَتَرَي الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ﴾،[4] ما اگر در همان آسمان، اين ابرهاي باردار را غربالي نکنيم سوراخ سوراخ نکنيم که قطره قطره بريزد اين شلنگي مي‌ريزد، اين همه جا را مي‌برد. فرمود ما از خِلال يعني لابه‌لاي اين ابر قطره قطره نازل مي‌کنيم نه شلنگي؛ ﴿فَتَرَي الْوَدْقَ﴾، اين تگرگ، اين باران، ﴿يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ﴾؛ لابه‌لاي اين ابر مي‌آيد نه از دهنه ابر بيايد. ما همان جا در فضا اين ابرها را به صورت غربال درمي‌آوريم که قطره قطره ببارد همه اين کارها را ما مي‌کنيم، فقط شما در کنار سفره آماده نشسته‌ايد، اين درباره باران. درباره مرخ و عفار هم که شما هيچ کاري انجام نمي‌دهيد.

بنابراين اين کارها را ما انجام مي‌دهيم براي دو اصل اساسي: يکي اينکه به ياد مبدأ و معاد باشيد؛ ديگر اينکه شاکر باشيد. اين ﴿تَذْكِرَةً﴾ اختصاصي به اين جمله اخير ندارد. شما متذکر قدرت الهي باشيد، متذکر هدفمند بودن نظام خلقت باشيد، متذکر آتش قيامت باشيد، بهره هم مي‌بريد. اين ﴿تَذْكِرَةً﴾ که آمده، مي‌تواند قيد باشد براي هر سه امر. ﴿مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾، اين قيد، قيد غالب است. اين آتش تنها براي افراد مُقوي نيست که وارد سرزمين «قَواء» شدند. جناب فخر رازي خيال کردند که اين از «قوِي يقويٰ» از «قُوّت» است در حالي که اين از «قَواء»  است نه از «قُوَّت»؛ لذا ايشان در تفسير مفاتيح الغيب خود اين ﴿مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾ را اين چنين معنا کردند که «أوقَدَهُ و قَوّاهُ» و امثال آن. [5] اين تقويت کرده اين آتش را. بعد از اينکه ايقاد کرده و گيرانده، اين آتش، آتش قوي شد. اگر اين از ماده «قَوِي» و قُوّت بود تفسير ايشان تام بود، ولي اين از ماده «قَواء» ممدود است، «قَواء»؛ يعني سرزمين باز. «مُقوي»؛ يعني کسي که وارد اين سرزمين مي‌شود و چون کسي که در شهر است ممکن است از راه‌هاي گوناگون آتش تهيه کند، ولي کسي که در بيابان است مسافر است که اکثر مردم عرب در آن روز باديه‌نشين بودند از جايي به جايي مي‌رفتند، تهيه آتش براي چنين مسافران و قافله‌اي بسيار سخت است، پس «قَواء»؛ يعني بيابان وسيع. «مُقوي»؛ يعني کسي که وارد اين سرزمين مي‌شود. اينجا هيچ پناهگاهي ندارد، هيچ کسي هم نيست فقط اين درخت‌هاي مرخ و عفار در اين بيابان‌ها هستند و آتش آنها را تأمين مي‌کنند. فرمود اين هم تذکره است به ياد بياوريد هم بهره ببريد. ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾، اينها سه بخش هر کدام مزيتي دارند. در جريان کشاورزي فرمود گوشه‌اي از کار به عهده شماست که شما اين بذرها را از جايي به جايي مي‌بريد. اگر هم شما نباشيد يک عامل ديگري هم باشد خيلي از درخت‌هاي گردو و اينها مي‌بينيد که کلاغ از درخت گردو گردويي را مي‌گيرد با دهن که آن را بشکند، گاهي از دهنش مي‌افتد همان جا يک درخت گردوی ديگري سبز مي‌شود گاهي مي‌برد در جاي ديگر مي‌شکند و تغذيه مي‌کند. در جريان کشاورزي فرمود شما کارتان حرث است نه زرع، ولي در جريان آتش يا جريان آب، اصلاً هيچ نقشي نداريد؛ لذا مسئله ﴿فَلَوْلاَ تَشْكُرُونَ﴾ را در جريان آب ذکر فرمود، در جريان کشاورزي ذکر نفرمود؛ با اينکه آنجا هم جا براي شُکر است و اگر ما اين ﴿فَلَوْلاَ تَشْكُرُونَ﴾ را به هر دو بخش مرتبط کنيم جا دارد؛ چه اينکه ﴿جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً﴾ را به هر سه بخش مرتبط کنيم جا دارد. سرّ اينکه در آنجا نگفت نه براي اينکه آنجا جا براي شکر نيست براي اينکه جاي دوم که گفته مي‌تواند به جاي اوّل هم برگردد؛ يعني هم در کشاورزي جاي شکر است هم در جريان بارش باران جاي شکر است. ﴿أَ فَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ﴾ ما اين کار را مي‌کنيم. ﴿لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ﴾، شما با اينکه زحمت کشيديد و حرثي کرديد، اگر اينها سبز شد مي‌توانيم آن بادهاي سوزاني که مي‌آيد به حيات همه اينها خاتمه بدهد اينها را بسوزاند، اينها را به صورت کاه در بياورد حُطام کند کاه خشک کند، آن‌گاه شما به غرامت مي‌افتيد، به محروميت مي‌افتيد، مي‌گوييد ما غارم هستيم، غارم يعني بدهکار. يکي از مصارف هشت‌گانه زکات غارمين است: ﴿إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكينِ﴾ تا مي‌رسد به ﴿وَ الْغارِمينَ﴾،[6] «غريم»؛ يعني بدهکار. اين فعيل به معني مفعول است. بدهکار اين چنين است. بعضي‌ها طلبکارند بعضي بدهکار. «غارم»؛ يعني بدهکار. گاهی غريم اين فعيل به معنای فاعل است گاهی به معنای مفعول. ما مُغرم هستيم بدهکار هستيم، خسارت ديده‌ايم، غرامت‌زده‌ايم. نه تنها غرامت، بلکه محروم هستيم و چيزي امسال عائد ما نشده است. ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ﴾؛ اين آبي که مي‌نوشيد چون آبي که آدم مي‌نوشد هم بايد گوارا باشد هم خنک؛ دو خصوصيت را بايد داشته باشد. در سوره مبارکه «فرقان» خصوصيت آب گوارا و مصرفي را ذکر فرمود. در سوره مبارکه «فرقان» آيه 53 فرمود آبي به درد شما مي‌خورد که هم از نظر طعم؛ يعني مزه خوش‌خوراک و گوارا باشد، هم از نظر کيفيتِ لمسي خنک باشد. عَذْب باشد؛ گوارا، و فرات باشد؛ يعني شيرين و خنک. فرمود: ﴿وَ هُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذَا عَذْبٌ﴾، يک؛ ﴿فُرَاتٌ﴾، دو. در برابرش ﴿وَ هذَا مِلْحٌ﴾، يک؛ ﴿أُجَاجٌ﴾، دو. آن دو خصوصيت برای آن درياست که شور است. آبي قابل مصرف است که هم شيرين باشد و هم خنک. آب شيرين خنک را مي‌گويند عذبِ فرات؛ آب شور را مي‌گويند ملح اجاج. فرمود ما آن عذب فرات را برای شما نازل کرديم. از اين ابر سفيد بعد از باردار کردن اين قطرات شيرين خنک را براي شما نازل کرديم. اين را ما نازل کرديم بدون اينکه شما هيچ زحمتي داشته باشيد. ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ﴾، آبي که انسان مي‌نوشد بايد اين دو خصوصيت را داشته باشد. ﴿أ أَنتُمْ أَنْزَلْتُمُوُهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنزِلُونَ﴾؛ يا ما باران را نازل کرديم؟ همان طوري که در جريان کشاورزي اگر قهر ما بر مِهر ما غلبه پيدا مي‌کرد، ما آن را حُطام قرار مي‌داديم، اينجا هم ﴿لَوْ نَشَاءُ جَعَلْنَاهُ أُجَاجاً﴾، اين عذبِ فرات را ملحِ اجاج قرار مي‌داديم، شور قرار مي‌داديم که قابل استفاده نباشد. ﴿فَلَوْ لاَ تَشْكُرُونَ﴾، ما هيچ دليلي نداريم که اين ﴿فَلَوْ لاَ تَشْكُرُونَ﴾ الا و لابد به جريان باران برگردد. مي‌تواند قيد هر دو باشد؛ يعني از آن ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ﴾ تا اينجا ما را به شکر دعوت مي‌کند. شکر هم چند تا فايده دارد؛ يکي اينکه:

شکر نعمت نعمتت افزون کند ٭٭٭ کفر، نعمت از کفت بيرون کند

نه کفرِ نعمت! «کفر، نعمت از کفت بيرون کند»، اين مي‌شود کفر؛ اما گاهي در سوره مبارکه «ابراهيم» فرمود: ﴿لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾، نه «لأزيدنّ نِعمَتَکُمْ»! چون شما شکر مي‌کنيد، خودش يک کمال روحي است جانتان بالا مي‌آيد، شرح صدر پيدا مي‌کنيد، علمتان بالا مي‌آيد. ما اگر شکر کرديم چند برابر مي‌دهيم؛ نه تنها چند برابر مال مي‌دهيم گاهي علمتان، عقلتان، صحّتتان، زندگي‌تان، مقدراتتان، گاهي هم مالتان. ﴿لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾، نه «لأزيدنّ نِعَمَکُمْ»! ما شما را وزين مي‌کنيم. حالا تمييزش گاهي مال است، گاهي علم است، گاهي عقل است، گاهي رفاه زندگي است، گاهي داشتنِ فرزندان صالح و سالم است. فرمود ما تنها نعمتي که به شما داديم اگر شکر کرديد، تنها اين طور نيست که آن نعمت را اضافه کنيم، شما را بالا مي‌آوريم. اين شما را بالا مي‌آوريم تمييز مي‌خواهد، از چه نظر؟ گاهي علم است، گاهي عقل است، گاهي عمل است، گاهي سعادت است، گاهي حيثيت و آبروي اجتماعي است، گاهي مال است. به هر حال ما چيزي به شما اضافه مي‌کنيم. آن در سوره مبارکه «ابراهيم» اين را فرمود که ﴿لَأَزِيدَنَّكُمْ﴾. اينجا فرمود چرا شکر نمي‌کنيد؟ ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ﴾؛ يعني افروخته مي‌کنيم «اُوْرَ النّار»؛ يعني نار را گيراند و افروخته کرد. شما اين آتش را از کجا پيدا مي‌کنيد؟ اگر درخت است اگر هيزم است که ما آفريديم. اگر مرخ و عفار است که زَند و زَندة است که کار کبريت را مي‌کند که ما آفريديم. ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ ٭ أَ أَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا﴾، درختي که از او بهره سوخت و سوز مي‌بريد اگر از آتش بخواهيد استفاده کنيد آن مرخ و عفار را ما انشا کرديم. از هيزم بخواهيد آتش تأمين کنيد، آن را هم ما آفريديم. ﴿أَ فَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ ٭ أَ أَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِؤُنَ﴾، ما اين کارها را براي چه کرديم؟ اين هيچ اختصاصي به سومي ندارد، مي‌تواند به همه اينها برگردد. در عين حال که بهره دنيا ـ به حسب ظاهر ـ مقدم بر آن تذکره علمي است، آن تذکره علمي را مقدم داشت؛ فرمود: ﴿نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً﴾؛ ما تمام اين کارها را که مي‌کنيم تا به يادتان بيايد کسي هست که عالم را دارد اداره مي‌کند اگر مسئله کشاورزي است بايد تذکره باشد، اگر مسئله آبياري است بايد تذکره باشد، اگر مسئله تأمين وسايل سوخت و سوز و آشپزي است بايد تذکره باشد. هيچ دليلي نيست که اين ﴿نَحْنُ جَعَلْنَاهَا تَذْكِرَةً﴾ اين تذکره خصيصه باشد گرچه ضمير به همين شجره برمي‌گردد؛ اما فايده تذکره برای هر سه است. اولين کار اين است که کسي هست که ما را دارد اداره مي‌کند، ﴿ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ﴾.[7]

بعد ﴿وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾، اين قيد، قيد غالبي است. اين آتش که تنها براي مسافر سرزمين قَواء که نيست آنها که در خانه زندگي مي‌کنند آنها هم از اين آتش بهره مي‌برند؛ منتها آنها چون مورد ضرورت است از اين جهت، به قيد غالبي است فرمود: ﴿وَ مَتَاعاً لِلْمُقْوِينَ﴾. پس اين مُقوي از قَواء است نه از قوّت که جناب فخر رازي گفته و مسافراني که وارد سرزمين شدند همه نعمت‌ها برايشان آماده است.

در سوره مبارکه «رعد» فرمود ما نه تنها اصل کشاورزي‌ شما را تأمين مي‌کنيم، بلکه يک سلسله کارهايي که اصلاً به فکر شما نيست، شما يک قطعه زمين ده هزار متري را فرض کنيد، در سرزميني هست که آفتابش يکي، هوايش يکي، آبش يکي، خاکش يکي، کودش يکي؛ اما ببينيد ميوه‌هاي گوناگون در مي‌آيد هيچ برگي شبيه برگ ديگر نيست. درخت‌هاي گوناگوني رشد مي‌کند، فرمود اينها را ما براي تأمين نيازهاي گوناگون شما اين کار را کرديم. در سوره مبارکه «رعد» آيه چهارم اين است: ﴿وَ فِي الأرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ﴾، شما يک هکتار را حساب کنيد، اين يک هکتار را به ده قسمت تقسيم بکنيد که کشاورزها اين کار را مي‌کنند، يک جا سيب‌زميني و پياز و اينها را مي‌کارند؛ يک جا گندم مي‌کارند؛ يک جا درخت سيب و گلابي و اينها را مي‌کارند، فرمود يک قطعه زمين است، يک سرزمين است، يک خاک است، يک هواست، يک آب است؛ اما اين همه ميوه‌هاي رنگارنگ را ما آفريديم، ﴿وَ فِي الأرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَ جَنَّاتٌ﴾، اين زمين در جوار هم است فاصله هم ندارد. باغ‌هاي گوناگوني هم از همين يک قطعه زمين است؛ اما ﴿مِنْ أَعْنَابٍ﴾؛ انگور دارد ﴿وَ زَرْعٌ﴾ دارد، گندم دارد. خرما دارد، بعضي‌ها خوشه‌هايشان دو ميوه‌اي است ﴿صِنْوَانٌ﴾اند؛ بعضي‌ها تک‌بار هستند ﴿وَ غَيْرُ صِنْوَانٍ﴾اند؛ ﴿يُسْقَي بِمَاءٍوَاحِدٍ﴾؛ باغبان اينها يکي است، از يک چشمه يا يک چاه آب مي‌خورند، از يک آفتاب نور مي‌گيرند، از يک هوا مدد مي‌گيرند؛ اما ﴿وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَي بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ﴾، چه کسي اينها را خلق مي‌کند؟ چه کسي اينها را آفريده است؟ اين شربت شيريني که به انگور مي‌دهد يا به خرما مي‌دهد، از آن طرف آلوهاي ترش هم هست، هر دو برای همين سرزمين‌اند، يکي شيرين است يکي ترش است، يکي لطيف است يکي غليظ است.

پرسش: ...

پاسخ: اما ربوبيت را قبول نداشتند. کفار مي‌گفتند خدا آفريد؛ اما پرورش را به ارباب متفرقه مي‌دادند. قرآن هم مي‌گويد از اينها سؤال بکنيد: ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّه﴾،[8] اما حالا چه کسي اداره مي‌کند؟ اينها يا به فرشتگان اسناد دادند يا به ديگران، بعد براي آنها تنديس و تمثيلي ذکر کردند به نام صنم و وثن، بعد اين صنم و وثن را هم پرستيدند. اينها ﴿أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ﴾ ربوبيت را مي‌دادند. اصرار قرآن کريم اين است که هيچ ربّي در عالم غير از خدا نيست. ﴿رَبُّ الْعَالَمِينَ﴾ است و گرنه اينها اصل خالق را قبول داشتند که ﴿وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّه﴾، اما اين اثر عملي ندارد. خدايي هست، بله خلق کرد. دو چيز است که مسئوليت به بار مي‌آورد: يکي اينکه پرورش ما به عهده کيست؟ چه کسي بايد مشکل ما را حلّ بکند؟ يکي اينکه در برابر چه کسي مسئول هستيم؟ اين ربوبيت است که مسئوليت‌آفرين است، يک؛ اين مسئله اعتقاد به معاد است که مسئوليت‌آفرين است، دو؛ اينها را نداشتند. اگر کسي خدا را ربّ خود نداند، با او رابطه پيدا نمي‌کند، او را عبادت نمي‌کند، دعا ندارد، چون کاري با او ندارد. او خلق کرده است و اگر ـ معاذالله ـ معاد را قبول نداشته باشد مسئول نيست، مي‌گويد هرچه کرد کرد! اين دو امر است که قرآن کريم خيلي بر آن اصرار دارد که خدا ربّ است و تمام کارها به تدبير اوست. اگر مدبّراتي هستند همه به اذن او انجام مي‌دهند هيچ کسي کاري انجام نمي‌دهد الا «بإذنه سبحانه و تعالي». اينها مدبّرات هستند «بإذنه»، اوّل سوره مبارکه «فاطر» همين است. فرمود درست است ملائکه تدبير مي‌کنند؛ اما همه فرستاده‌هاي ما هستند. ﴿جَاعِلِ الْمَلاَئِكَةِ رُسُلاً أُوْلِي أَجْنِحَةٍ مَّثْنَي وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ﴾، اين ﴿الْمَلاَئِكَةِ﴾ که جمع محلّيٰ به «الف» و «لام» است فرمود همه فرستاده‌هاي خدا هستند. پس اگر از ملائکه است، از انبياست، از مرسلين است، از ائمه و اهل بيت(عليهم السلام) است همه وسيله‌اند. اين وسيله پيام ذات اقدس الهي را به ما مي‌رساند. خودش هم محتاج به ذات اقدس الهي است. ملائکه وسيله‌اند، ابر وسيله است؛ مهم‌ترين و برترين وسيله، اهل بيت‌اند. وسيله يعني وسيله! پس تنها مدبّر مي‌شود الله که «لا ربّ سواه» و اگر اين مسئله ربوبيت حلّ شد، مسئله دعا و عبادت و درخواست حلّ است.

اما خلاف نکردن و فضيلت را تقويت کردن براي اينکه يک روز حسابي ما داريم، اگر معاد نباشد انسان راحت است که در سوره مبارکه «قيامت» فرمود اينها مي‌خواهند جلويشان باز باشد: ﴿بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ﴾؛[9] لذا در سوره مبارکه «رعد» فرمود شما اينها را که ببينيد اين تفاوت‌ها از کجاست؟ از تدبير يک مدبّر است. يک وقت است شما مي‌گوييد آب اختلاف دارد، هوا اختلاف دارد، زمين اختلاف دارد، همه که يکي است، ﴿وَ فِي الأرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَ جَنَّاتٌ﴾؛ يعني باغ‌هايي است که متجاور هستند در جوار يکديگر هستند. ﴿مِنْ أَعْنَابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَ غَيْرُ صِنْوَانٍ﴾ ارض يکي، ﴿يُسْقَي بِمَاءٍ وَاحِدٍ﴾ آب هم از يک چشمه يا يک قنات. هوا هم که يکي آفتاب هم که يکي، ولي ﴿وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَي بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ﴾، «اُکُل»؛ يعني خوراکي نه «اَکل». ميوه را مي‌گويند «اُکُل»، ﴿أُكُلُها دائِمٌ﴾؛[10] يعني دائماً درخت‌هاي بهشت ميوه دارند. ﴿إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ﴾، گاهي از وحدت به کثرت مي‌آيد، گاهي از کثرت به وحدت. گاهي از وحدت به کثرت مي‌آيد مي‌گويد اوست که اين کارها را کرده است. گاهي مي‌گويد اين امور را که بررسي کنيد به او مي‌رسيد. در سوره مبارکه «رعد» که بحث آن قبلاً گذشت، آيه سه اين است که اوست که زمين را گسترانده: ﴿وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الأرْضَ وَ جَعَلَ فِيهَا رَوَاسِي وَ أَنْهَاراً وَ مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ﴾، اوست که اين کارها را کرده است. در آيه بعد از کثرت به وحدت است، فرمود اين امور را که بررسي کنيد، اگر عاقلانه تحقيق کرديد به او مي‌رسيد که از کثرت به وحدت است. گاهي از فراز به فرود است، گاهي از فرود به فراز. اينها در سوره مبارکه «رعد» بود که بحث آن گذشت.

بنابراين اينکه فرمود ما تذکره قرار داديم، اين با اينکه مسئله معاد و اينها بعد است، اين را قبل ذکر فرمود و اين مي‌تواند مثل ﴿فَلَوْ لاَ تَشْكُرُونَ﴾ و امثال آن به همه ماقبل برگردد و اين متاع است وسيله تمتّع و بهره‌برداري است براي کساني که وارد اين سرزمين شدند نتيجه‌اي که مي‌گيرد براي همه، ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾؛ خدا باعظمت است، نام او با عظمت است اسم او را تسبيح بکن! ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾، که هم اين اسم، عظيم است هم ربّ، عظيم است. در سوره مبارکه «الرحمن» گذشت که اين ﴿ذِي الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ﴾، هم مي‌تواند صفت وجه باشد هم مي‌تواند صفت وجيه باشد. در سوره مبارکه «الرحمن» آيه 27 اين بود: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ٭ وَ يَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلاَلِ﴾ که اين ﴿ذُو الْجَلاَلِ﴾ ظاهراً صفت وجه است. درست است که مي‌تواند به نحو نعت مقطوع، صفت براي ربّ باشد. رب مجرور است، ﴿ذُو الْجَلاَلِ﴾ مرفوع است، يک «هو» در تقدير بگيريم تا بشود نعت مقطوع؛ يعني «هو» آن رب ﴿ذُو الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ﴾ است، ولي اين دليل مي‌خواهد. ظاهرش اين است که اين ﴿ذُو الْجَلاَلِ﴾ صفت وجه است. در پايان سوره مبارکه «الرحمن» اين بود: ﴿تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلاَلِ، پس هم رب ﴿ذِي الْجَلاَلِ است هم «وجه الرّب»، ﴿ذُو الْجَلاَلِ﴾ است. در اينجا هم که فرمود: ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾، هم خود الله عظيم است «هو الله العظيم» کذا و کذا داريم که عظيم، وصف خداست. هم اسم او عظيم است. ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ﴾ که ربّ، عظيم است، «يمکِن»! اسم، عظيم است، «يُمکِن»! ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي﴾،[11] آن هم همين طور است. منظور از اسم، لفظ نيست ما اين لفظ را بايد گرامي بداريم و اگر مکتوب بود بدون وضو دست نزنيم، اين مسئله فقهي است. اين مشکل را حلّ نمي‌کند، مفهوم الله، مفهوم ربّ که يک مفهوم ذهني است، آن هم مشکل را حلّ نمي‌کند، ثوابي دارد، يک برکت علم حصولي دارد و مانند آن؛ اما آن اسمي که آسمان و زمين را پر کرده، آن کارساز است. در اين دعاي نوراني «کميل» است که «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»[12] آسمان را اسم خدا دارد اداره مي‌کند. اين سُمُوّ و عظمت و علُوّ دارد اداره مي‌کند. در دعاي «سمات» ببينيد از اين مطالب خبري هست، در دعاي «ندبه» ببينيد از اين خبري هست، مسئله کوه طور را حلّ کردي، دريا را شکافتي، مشکل عيسي و موسي را حلّ کردي. آن اسم حقيقتي است که اين مفاهيم ذهني از او حکايت مي‌کنند. اين است که مرحوم کليني يا ساير محدّثان(رضوان الله عليهم) از ائمه(عليهم السلام) نقل کردند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَي»،[13] مي‌شود اين. اين اسم، عظيم است، اين اسم، مظهر خداست، اين اسم، خليفه خداست، اين اسم، کارساز است به اذن الهي.

بنابراين او را هم بايد تسبيح کرد، چون عظيم است؛ هم او را اعليٰ دانست، چون عظيم است. ﴿سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأعْلَي﴾، ﴿فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ﴾؛ هم رب، عظيم و اعليٰ است و هم اسمي که «مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ». تمام ارکان عالم را اسماي الهي حفظ کرد. اين است که مي‌گويند ائمه داراي اسم اعظم‌اند، اينکه مي‌گويند هر کس اسم اعظم داشته باشد به اذن الله مي‌تواند مرده را زنده کند، اينکه هم فرمودند: «نحن کلمات التامات»[14] هم «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَي».

بنابراين لفظ يک مرحله قداست دارد که کسي بدون وضو نمي‌تواند کلمه الله را ببوسد. دست بزند بدون وضو نمي‌تواند باشد. اين يک مرحله است، آثار خاص خودش را دارد البته. مفهوم ذهني او هم يک مرحله اثر دارد؛ اما آن که کليد عالم است «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِي مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» آن است. آن جاي تسبيح است، جاي تعظيم هست و از اشياي الهي: ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[15] هست؛ هم تسبيح‌گوي‌اند خدا را تسبيح مي‌کنند، هم در برابر او سجده دارند، هم در برابر او تحميد دارند حمد دارند، هم در برابر او مطيع‌اند که فرمود: ﴿فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعين﴾[16] اين هم ﴿لِلَّهِ يَسْجُدُ﴾[17] درست است، هم ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ﴾[18] درست است، هم ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾ درست است، هم ما مأموريم که اسم او را تسبيح بکنيم. آن اسمي که «مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»، منزّه است، طيّب است، طاهر است، رقيب ندارد، او را تسبيح مي‌کنيم، تنزيه مي‌کنيم. ارکان عالم را که مفهوم پر نکرده است. ارکان عالم را حقايقي پر کرده که مظهر اوست. گاهي خود ائمه مي‌فرمايند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَي»، گاهي خود اينها مي‌فرمايند: «نحن کلمات التامات»، اين کلمات گاهي لفظي است، انسان تبرّک مي‌کند با وضو مي‌بوسد. گاهي مَسح بخواهد بکند باز هم با وضو مسح مي‌کند. مفهوم اين کلمات را به ذهن مي‌آورد، آن هم يک بهره‌ علمي دارد؛ اما آن کلماتي که در عالم اثر مي‌کند که در دعاها و مناجات‌ها مي‌آيد آنها حقايق خارجيه هستند که مظهر ذات اقدس الهي هستند. پس هم الله عظيم است، رب عظيم است، اسمش هم عظيم است. عظيم هم غير از کبير است. ما حالا در فارسي آن لغت غني و قوي عربي را که نداريم، ما فقط چيزي که نزد ما برجسته است مي‌گوييم بزرگ؛ اما در عربي مخصوصاً قرآن کريم براي مقامي بزرگي و کِبَر ترسيم مي‌کنند آن مي‌شود کبير. براي مقامي عظمت ترسيم مي‌کنند آن مي‌شود عظيم. آنکه استخوان‌دار است ريشه دارد و پايدار است از آن جهت به او مي‌گويند عظيم، چون عظم دارد، استخوان دارد، پايه دارد، ريشه دارد. اين در فرهنگ ما در فارسي نيست، اينها را قرآن احيا کرده است، نه اينکه عرب اين قدرت را داشته باشد. ما يک کتاب علمي ادبي مدوّن عربي نداريم. در حجاز کتابي نبود قواعد نحو و صرف و معاني و بيان را! اين علوم را قرآن آورده است. اين علوم را نهج البلاغه را آورده است. حالا آن حديث معروف که از وجود مبارک حضرت امير است که به ابوالأسود آن فرمايش را فرمود سرجايش درست است بعد از قرآن، الکتاب سيبويه که به سيبُويه است اين نوشته شده همه کتاب‌هاي عربي بعد از قرآن نوشته شده ما يک کتاب علمي عربي نداريم مال قبل از قرآن. اينها سبعه معلّقات داشتند اشعاري داشتند سينه به سينه! اگر يک کتاب عربي که فعل و ماضي و مضارع و استقبال و صيغ اينها را داشته باشيم بله. مرفوعات و منصوبات و مجرورات داشته باشيم بله. اينها همه بعداً درآمده، وقتي ديدند قرآن اين طور حرف مي‌زند، حروف جر درست کردند، قرآن ديدند هر جا «باء» است و «عليٰ» است و «في» هست آن جر دارد. اينها حروف جر را فهميدند، حروف نصب را فهميدند. در کلمات ائمه اين طور بود.

غرض اين است که قرآن کريم ادبيات آورد؛ چه اينکه معارف عقلي هم آورد. فرهنگ آورد، چه اينکه علوم عقلي آورد. خود قرآن کريم اينها را آورد. بنابراين عظمت، فرق عظيم، فرق کبير و مانند آن در آيات قرآني آمده؛ البته اين واژه‌ها اين ظرفيت را داشت که آن معارف را قرآن کريم در ظرف اين بگذارد؛ لذا از وجود مبارک امام باقر(سلام الله عليه) آمد که اينکه خدا فرمود: ﴿عَرَبِيٍّ مُبينٍ﴾؛[19] چرا عربي مبين است؟ «يُبِينُ الْأَلْسُنَ، وَ لَاتُبِينُهُ الْأَلْسُن‏»؛[20] اين عربي مي‌تواند تمام زبان‌ها را ترجمه بکند؛ اما زبان‌ها نمي‌توانند اين را ترجمه بکنند. واقعاً ترجمه فارسي قرآن بسيار سخت است، چون اين حروف را ما که نداريم، قبلاً هم در همين بحث به عرض شما رسيد ما براي ميانه نه حرف داريم نه فعل داريم. ما اگر يک نفر باشد مي‌گوييم تو، دو و بيشتر باشد مي‌گوييم شما؛ اما عرب که اين طور نمي‌کند؛ براي يک نفر لفظ دارد، براي دو نفر لفظ دارد، براي سه نفر لفظ دارد. اصلاً ما تثنيه نداريم در فارسي. يک نفر را داريم تو، دو به بعد را مي‌گوييم شما. ما اگر بخواهيم بگوييم دو نفر، چه کار مي‌کنيم؟ ناچاريم بگوييم يک کلمه دو را با نفر اضافه بکنيم بگوييم شما دو نفر؛ اما او مي‌گويد «أنتما، هما». ما کسي که غايب است بخواهيم بگوييم مرد، مي‌گوييم آن مرد! اگر خواستيم زن باشد مي‌گوييم آن زن! اين مي‌گويد «هو»، «هي». با يک لفظ مشخص مي‌کند که آن چه کسی هست؟ مرد است يا زن است. «أنتِ» و «أنتَ» فرق مي‌گذارد. ما اصلاً تثنيه نداريم، مذکر و مؤنث نداريم. در بسياري از موارد ما چيزي که نزديک است مي‌گوييم «ذا»؛ اينجا، چيزي که نزديک نيست را مي‌گوييم آنجا. حالا براي وسط ما حرفي نداريم؛ اما در عربي نزديک باشد مي‌گويد «ذا»؛ ميانه باشد مي‌گويد «ذاک»؛ دور باشد مي‌شود «ذلک». لذا بسياري از آيات انسان مي‌ماند که چگونه ترجمه بکند ناچار است که سه، چهار کلمه را کنار هم جمع بکند تا يک کلمه قرآني را بفهماند اين است که واقعاً ترجمه سخت است؛ لذا امام باقر(سلام الله عليه) فرمود عربي «يُبِينُ الْأَلْسُنَ، وَ لَاتُبِينُهُ الْأَلْسُن‏»، هيچ زباني نمي‌تواند آن لطايف و معارف عربي را به برکت قرآن کريم معين کند که اميدواريم همه به اين فيض قرآني برسند.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره حجر، آيه22.

[2]. سوره سجده، آيه27.

[3]. سوره واقعه، آيات63و64.

[4]. سوره روم، آيه48.

[5]. التفسير الكبير، ج‏29، ص423.

[6]. سوره توبه، آيه60.

[7]. سوره نحل, آيه53.

[8]. سوره لقمان، آيه2؛ سوره زمر، آيه38.

[9]. سوره قيامت، آيه5.

[10]. سوره رعد، آيه35.

[11]. سوره أعلی، آيه1.

[12]. البلد الأمين و الدرع الحصين، النص، ص188.

[13]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص144؛ بحارالانوار، ج25، ص5.

[14] . تحف العقول، النص، ص479.

[15]. سوره اسراء، آيه44.

[16] . سوره فصلت، آيه11.

[17] . سوره رعد، آيه15؛ سوره نحل، آيه49.

[18] . سوره جمعه، آيه1؛ سوره تغابن، آيه1.

[19]. سوره شعراء، آيه195.

[20]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص632.