دیگر اخبار
معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

معنای سیاست دینی در کلام امام مجتبی علیه الصلاه و السلام

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

علم الوراثه اکتسابی نیست/ علم الوراثه از راه «تولّی» حاصل می شود

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

پاسخ آیت الله العظمی جوادی آملی به پرسشی درباره بردن نام کوچک ائمه(ع) در ادعیه و زیارات

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

بین زمین و عرش الهی به اندازه دعا و آه مظلوم فاصله است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

تقدیر از خدمات اورژانس کشور/ اورژانس امانتدار مردم است

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

برای عالم شدن مردم هم تعلیم لازم است و هم عمل صالح

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

تقوا آن است که انسان در مسیر اراده خدا قرار بگیرد/ اگر کسی در مسائل خانوادگی خود در مسیر تقوا باشد، تأمین زندگی اش به عهده خداست

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

ائمه(ع) از هر فرصتی برای ایجاد سنت های حسنه در جامعه استفاده می کردند

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

تبلیغ عالمانه، معارف را از گوش به دل مخاطب رساندن است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است

حفظ حرمت خانواده، ستون دين است/اگر کسی باتقوا باشد هیچ مشکلی ندارد/مشکلات موجود در جامعه از بی تقوایی است



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 58 الي 67
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ (۵۸) ءَ أَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ (۵۹) نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ (۶۰) عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ (۶۱) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَي فَلَوْلاَ تَذَكَّرُونَ (۶۲) أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ (۶۳) ءَ أَنتُمْ تَزرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ (۶٤) لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَاماً فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ (۶۵) إِنَّا لَمُغْرَمُونَ (۶۶) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (۶۷)

سوره مبارکه «واقعه» که درباره قيامت است، اوّل اصناف سه‌گانه مردم قيامت را تبيين کرد که يک عده مقرّب‌اند، يک عده اصحاب يمين‌اند، يک عده اصحاب شمال‌اند. بعد مسئله ضرورت معاد را ذکر کردند که معاد «ضروريٌ لا ريب فيه»، زيرا اگر معاد نباشد، عالم باطل خواهد بود، چون هر کس هر چه کرد خود را رها مي‌بيند مسئول نمي‌بيند. اگر جهاني بعد از دنيا نباشد که به پاداش مؤمنان و کيفر تبهکاران بپردازد، عالم مي‌شود گزاف، مي‌شود بازيچه. در حالي که خدا فرمود ما بازيگر نيستيم عالم هم بازيچه نيست و چند مرحله درباره معاد سخن گفتند؛ اوّل درباره امکان معاد است، بعد درباره ضرورت معاد است، بعد درباره بررسي اينکه آيا معاد غير از مبدأ است؟ يعني انسان عوض مي‌شود يا عوض نمي‌شود؟ حالا که عوض نمي‌شود، آيا مثل اوست يا عين اوست؟ در درجه اوّل مي‌فرمايد انسان عوض نمي‌شود، دگرگون نخواهد بود، مرحله ثانيه اينکه مثل او نيست، عين اوست که وحدت شخصي محفوظ است و اگر تبديل به مثل فرمود؛ نظير آنچه در سوره مبارکه «يس» آمده که خدا مي‌تواند؛ آيه 81 سوره مبارکه «يس»: ﴿أَ وَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّماوَاتِ وَ الأرْضَ بِقَادِرٍ عَلَي أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُم﴾، اين ناظر به بدن است، وگرنه عين انسان در قيامت مي‌آيد که اين را بايد توضيح بدهد. برهاني هم که در مسئله ذکر مي‌کند، مي‌فرمايد شما جريان دنيا را ديديد چگونه در جريان معاد شک مي‌کنيد؟ از سنخ قياس فقهي نيست که جناب زمخشري خيال کرده که اين را دليل بر صحت قياس فقهي گرفتند. از سنخ مفهوم اولويت و قياس اولويت نيست که جناب آلوسي پنداشته است و از سنخ مثل نيست که در ذهن خيلي‌هاست، بلکه از سنخ اصل است.

«فهاهنا امورٌ اربعة»: قياس نيست، مفهوم اولويت نيست، مثل نيست و عين است. عين انساني که در دنياست در معاد ثابت مي‌شود. قرآن کريم براي اينکه مسائل را خوب تبيين کند گاهي از اصل انسان سخن مي‌گويد، مي‌فرمايد انسان را از تراب، بعد از طين، بعد از حمأ مسنون، بعد از «صلصال کالفخّار»، اينها در آفرينش اصل انسان است. درباره نسل انسان مي‌فرمايد: ﴿جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهينٍ﴾،[1] اين دو بخش اصل و نسل را در سه طايفه آيات ذکر کرده است؛ يک طايفه مخصوص به اصل، يک طايفه مخصوص به نسل، مثل اينجا که دارد ما شما را از مني خلق کرديم. اينجا ديگر از تراب و طين و «حمأ مسنون» و «صلصال کالفخّار» سخني نيست. در سوره مبارکه «الرحمن» و مانند آن، آنجا اصل انسان را ذکر مي‌کند، اينجا نسل انسان را ذکر مي‌کند.

پرسش: ...

پاسخ: ببينيم که قياس فقهي است که زمخشري پنداشت يا قياس منطقي و برهان است که آن اشاره مي‌شود به خواست خدا؟

در سوره «سجده» بين اصل و نسل جمع کرده است. فرمود که اصلش از تراب بود، نسلش از حمأ، آب گنديده يا مني و امثال آن است. آيه سوره مبارکه «سجده» اين است که ﴿الَّذي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ ٭ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلاَلَةٍ مِن مَاءٍ مَهِينٍ، گاهي مسئله ﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ﴾ مطرح است. گاهي مسئله ﴿أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى‏﴾[2] که در سوره «قيامت» آمده مطرح است. از مجموع اينها اين سه طايفه به دست مي‌آيد که گاهي اصل انسان را تشريح مي‌کند، گاهي نسل انسان را، گاهي در يک آيه مثل سوره «سجده» اصل و نسل را با هم جمع مي‌کند، مي‌فرمايد اين کارها را ما براي چه مي‌کنيم؟ مي‌فرمايد براي اينکه شما قافله‌اي هستيد، رهبري اين قافله به عهده شماست نظم شده است که در هر مرحله در هر منزل که شما راحل هستيد چه بايد چه نبايد؛ چه بايد کرد و چه نبايد کرد؟ چه مي‌کنيم و چه نمي‌کنيم اينها را ذکر مي‌کنيم. فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ، چرا تصديق نمي‌کنيد؟ ما که شما را آفريديم، کاري هم از شما ساخته نيست که بگوييد ما خلق کرديم. پدر کاري جز امناء ندارد، «نقل المني من موضع الي موضع آخر» از پدر کاري غير از اين ساخته نيست، خلقت به عهده ماست. اگر اين را شما بررسي کرديد مي‌دانيد، چرا تصديق نمي‌کنيد نسبت به مبدأ؟ چرا تصديق نمي‌کنيد نسبت به معاد؟ قياس فقهي که «بيّن الغي» است اين است که جزيي را با جزيي ديگر که هيچ يعني هيچ! هيچ جامع مشترکي ندارند ما بسنجيم. اين همان تمثيل منطقي است الآن قياس فقهي تقريباً 1400 سال است که در کتاب‌هاي ما از اهل بيت(عليهم السلام) به عنوان يک امر باطلي گفته شد؛ اما حداقل چهارهزار سال است که در آکادمي‌هاي علمي، در مجامع علمي، در بحث‌هاي فلسفي اين به عنوان «بيّن الغي» مطرح شد. قياس فقهي همان تمثيل منطقي است سرّ اينکه تجربه حجت است، برهان حجت است، تمثيل حجت نيست، براي اينکه ما مي‌خواهيم از «الف» به «باء» پي ببريم که نه «الف» کلّي است و «باء» را زير مجموعه خود دارد و نه «باء» کلّي است که «الف» را زير مجموعه خود دارد، نه «الف» و «باء» دوتا فرد از يک کلّي‌اند که جامع داشته باشند. دست ما خالي است. چون دست ما خالي است با خيال خود با گمان خود مي‌خواهيم حکم «الف» را به «باء» يا حکم «باء» را به «الف» بدهيم اين است که به آن مي‌گويند تمثيل و چهار هزار سال است که مي‌گويند اين حجت نيست. مي‌گويند قياس حجت است تجربه حجت است تمثيل حجت نيست. از اوّلين کتاب منطقي تا آخرين کتاب منطقي حرفشان همين است. چرا قياس حجت است؟ براي اينکه ما از يک کلّي پي به جزيي مي‌بريم. مي‌گوييم انسان حيوان است، هر حيواني متحرک به اراده است، انسان اين چنين است. زيد انسان است، هر انساني ناطق است، زيد ناطق است. در تمام صغريٰ و کبريٰ ما يک اصل کلّي داريم به نام کبريٰ که اين حد وسط جامع است و حد اصغر زير مجموعه اين کلّي است، مي‌گوييم زيد انسان است، هر انساني ناطق است، پس زيد ناطق است، چرا؟ چون زيد زير اين کلّي مندرج است، اين کلّي هم حکمش ناطقيت است، پس اين است. ما از کلّي که به جزيي پي مي‌بريم، مي‌شود برهان. از جزئيات که پي به کلّي مي‌بريم؛ يعني مثلاً چيزي استقراي تام اگر هزار فرد داشته باشد ما در هر هزار فرد اين را آزمايش کرده باشيم، از جزئيات مستوعبه به آن جامع پي مي‌بريم؛ يا از يک «الف» به «باء» و «باء» به «الف» که هر دو معلول يک علّت‌اند پي مي‌بريم. ما بعد از اينکه «الف» را ديديم مستقيماً پي به «باء» نمي‌بريم، چرا؟ براي اينکه اينها دو تا جزيي‌اند از هم گسيخته‌اند. وقتي «الف» را ديديم از معلول پي به علّت مي‌بريم اين جامع را مي‌شناسيم اين جامع چند اثر دارد يک اثرش «باء» است يک اثرش «الف» است از راه اين جامع پي به «الف» مي‌بريم. معلولين علّت ثالثه از راه علّت ثالثه به هم مأنوس‌اند، وگرنه ما از «الف» به «باء» يا از «باء» به «الف» که پي نمي‌بريم. اين سه راه در منطق ثابت شده است؛ يعني يا از علّت به معلول، يا از معلول به علّت، يا از احد المعلولين به علّت و از راه علّت به معلول ديگر پي مي‌بريم. تمثيل هيچ کدام از اينها نيست. قياس فقهي هيچ کدام از اينها نيست. يک جزيي است شبيه جزيي ديگر، نه آن تحت اين مندرج است، نه اين تحت آن مندرج است، نه هر دو تحت جامعي مندرج‌اند، اين است که چهار هزار سال فتواي منطق اين است که تمثيل حجت نيست. الآن 1400 سال است که همين اصلِ پذيرفته شده چهل قرنه، آمده در اسلام، گفتند قياس حجت نيست. جناب زمخشري که همان تفکر اهل سنّت را دارد، خيال مي‌کند که اين قياس است! نه تنها قياس نيست، مفهوم اولويت نيست که در تفسير آلوسي در روح المعاني آمده. اينها خيال مي‌کنند آنچه در سوره مبارکه «روم» آمده که ذات اقدس الهي مي‌فرمايد انسان را ذات اقدس الهي آفريد در حالي که نه روح وجود داشت نه بدن. حالا که هم روح وجود دارد هم بدن، براي آفرينش اين، ذات اقدس الهي زحمت کمتري دارد يا براي خدا آسان‌تر است، فوراً فرمود ـ معاذالله ـ اين را ما براي شما گفتيم. اين طور نيست که چيزي براي خدا آسان باشد براي خدا آسان‌تر! در سوره مبارکه «روم» همين مطلب گذشت که فرمود: ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾، فوراً جبران کرد، فرمود: ﴿وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الأعْلَي﴾، آيه 27 سوره مبارکه «روم» اين است: ﴿وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾؛ اعاده آسان‌تر از ابتداست، براي اينکه در ابتدا هيچ خبري از بدن، هيچ اثري از روح نبود و ذات اقدس هم روح را آفريد هم بدن را آفريد اين مجموع را آفريد، حالا که هم بدن موجود است ذرّاتش در عالم پراکنده است، هم روح؛ لذا فرمود اعاده آسان‌تر از اوّل است. اين برابر فهم ماست، فوراً جبران کرده فرمود: ﴿وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلي‏﴾؛[3] اين چنين نيست ـ معاذالله ـ امري براي خدا آسان باشد امر ديگر براي خدا آسان‌تر، زيرا قدرت او نامتناهي است، يک؛ کار او هم با اراده انجام مي‌گيرد، دو. با ابزار که کار نمي‌کند. در بيانات نوراني حضرت امير است که فرمود: «فَاعِلٌ لا بالْحَرَكَةُ»![4] آنکه با ابزار و دست و پا و صرف وقت کار مي‌کند خسته مي‌شود. در بخش‌هاي ديگر فرمود: ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ؛[5] مگر ما خسته شديم که حالا معاد براي ما دشوار باشد؟ ما خسته نمي‌شويم، زيرا قدرت نامتناهي است از يک سو؛ کار هم با اراده انجام مي‌گيرد نه با حرکت، از سوي ديگر؛ لذا براي ترميم اين خاطره در آيه 27 سوره مبارکه «روم» فرمود اگر ما گفتيم: ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾ براي فهم شماست، ولي ﴿وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلي‏﴾، ـ معاذالله ـ کسي خيال نکند که معاد براي خدا آسان‌تر است.

بنابراين سخن از قياس فقهي نيست که جناب زمخشري در کشاف پنداشت. سخن از مفهوم اولويت يا اولويت قياسي نيست که جناب آلوسي در روح المعاني پنداشت. سخن از تبديل مثل است، اين تبديل مثل براي چيست؟ اين مرحله سومِ از بحث است که چون اگر دو تاست، دومي که نمي‌شود عين اوّلي باشد، حتماً مثل اوست.

خدا مرحوم طبرسي صاحب احتجاج را غريق رحمت کند! ايشان در مسئله احتجاج جريان معاد، مي‌گويد وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) فرمود که اگر ما يک قالب خشت‌زني داشتيم، يک بار خشتي را در اين قالب زديم و شده خشت، اين خشت را دوباره به صورت گِل درآورديم بار ديگر در اين قالب ريختيم، اين که عين آن نيست! «هِيَ هِيَ، وَ هِيَ غَيْرُهَا»؛[6] اين «هِيَ هِيَ، وَ هِيَ غَيْرُهَا»، چون حوزه تمثيل و نقد گِل و مادّه بود غير از اين چاره‌اي نداشت؛ اما جريان روح و بدن، روح هيچ يعني هيچ! هيچ تحوّلي و دگرگوني در آن نيست، اگر قالبي هست برای تن است پس اگر بگوييم: «هو هو عينه» درست گفتيم و بايد هم بگوييم، براي اينکه چيزي عوض نشد. اين بدن است که عوض مي‌شود، اين يک؛ اين بدن در دامنه روح است و فرع روح است، دو؛ مثل خود دنياست، سه. در دنيا حداقل کسي که هفتاد هشتاد سال سن کرده، حداقل هشت، ده بار تمام ذرّات بدنش عوض شده است. چه چيزي ثابت است؟ اين خالي که در دست آدم است، آدم خيال مي‌کند که خال دوران کودکي است! اين حداقل هشت، ده بار عوض شده است؛ منتها خيلي دقيق است خيلي رقيق است انسان خيال مي‌کند که همان خالِ هفتاد هشتاد سال قبل است! هيچ علمي اجازه نمي‌دهد ما بگوييم اين بدن همان بدن بيست سال قبل است. اين تحليل مي‌رود، تمام خون‌ها عوض مي‌شود تمام رگ‌ها عوض مي‌شود، تنها اين ناخن نيست که ما بگيريم تا معلوم بشود اين ناخن‌ها غير هم است، تنها مو نيست که مدام عوض مي‌شود، اين پلک چشم، اين مژه چشم اين هفت طبقه چشم، اين اشک نهانخانه حريم چشم، همه عوض مي‌شود. چه کسي ثابت است؟

پرسش: ...

پاسخ: چون اين همين نشئه اُوليٰ براي ما معلوم است؛ اما ما را مي‌برند به جايي که خيلي‌ها سؤال دارند که آدم آنجا مي‌خورد و مي‌خوابد استراحت مي‌کند که چه؟! خيال مي‌کند که خسته مي‌شود. اين چون نمي‌داند به عالم ثبات و دار القرار مي‌رسد، خيال مي‌کند آنجا ساکن است! چون بين سکون و ثبات براي بسياري از محققين حلّ نشده است، چه رسد به توده مردم؛ لذا مي‌فرمايد آدم مي‌رود سي سال، سيصد سال، سه هزار سال، سه ميليون سال که چه بشود؟ خسته نمي‌شود؟ اين نمي‌داند که به ثبات مي‌رسد به دار القرار مي‌رسد، نه ساکن مي‌شود. فرمود آنجا را شما نمي‌دانيد که. اين قدر هست که حرف ما را باور کنيد. ما که اين قدرت را داشتيم، ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾ در اين طليعه ورودي، ﴿وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ در دار القرار. اين ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾ معنايش اين نيست که ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾، آن سرجايش محفوظ است. گاهي به صورت تاريخ و سير عادي ذکر مي‌کند؛ گاهي هم تهديد مي‌کند: ﴿إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم،[7] فرمود اين دين من، اين احکام من، اين خون شهدا، اين را من دست شما دادم، شما اگر نتوانستيد حفظ بکنيد من دست از دين خود و خون شهدا بر نمي‌دارم شما را مي‌برم يک عده ديگري را مي‌آورم. اين تهديد را کرده: ﴿إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم، اما آن ساختار خلقت اوّلي را فرمود که اين سير عادي است؛ اما آن ﴿إِنْ تَتَوَلَّوْا﴾ در مقام تهديد است. اين آيه هيچ کدام از آن دو بخش نيست؛ نه از سنخ تهديد است که ﴿إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لاَ يَكُونُوا أَمْثَالَكُم، نه از سنخ بيان تاريخ است که خلقت عالم چگونه است؛ بلکه سير خود ماست که ما شما را مني بوديد، کار پدران امناست، ما خلقت را به عهده گرفتيم، بعد تبديل مي‌کنيم به مثلتان، بعد مي‌بريم به دار القرار، ديگر آنجا شما هستيد، نه مثل شما! اگر روح از بين برود يک روح ديگري شبيه اين بيايد مي‌شود مثل؛ اما روح که از بين رفتني نيست. ما مرتّب در حرکت هستيم از دنيا به برزخ، بعد ساهره معاد ـ إن‌شاءالله ـ به بهشت، چه چيزی عوض شد؟ اين بدن مثل دارد، چه اينکه در دنيا هم مثل دارد. اين طور نيست که بدن ثابت باشد، تمام اين غذاهايي که مي‌خوريم تبديل مي‌شود به خون و گوشت و پوست. اگر حلال باشد اثر خاص دارد، اگر حرام باشد اثر خاص دارد. ما هستيم، اين طور نيست که فقط ناخن‌هاي ما رشد بکند، موي ما رشد بکند که بچينيم! نه، کلاً اين تمام ذرّات بدن عوض مي‌شود. گفت:

آن مبدل شد درين جو چند بار ٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر بر قرار[8]

اگر کسي يک شب مهتابي در کنار جوي رواني که عکس ماه در اين جوي افتاده، اين يک ساعت بنشيند خيال مي‌کند اين عکس همان عکس است، چون اينکه سنگ و شيب تُند و خروشي در اين رودخانه نيست، يک شيب نرمي دارد، عکس ماه هم افتاده اين هم يک ساعت براي رفع خستگي آمده کنارش نشسته خيال کرده که اين عکس همان عکس يک ساعت قبل است! ده‌ها بار اين عکس عوض شده است:

آن مبدل شد درين جو چند بار ٭٭٭ عکس ماه و عکس اختر بر قرار

و ما خيال مي‌کنيم اين همان عکس است. ده‌ها بار يا هشت بار يا کمتر و بيشتر تمام ذرّات بدن عوض شد، انسان خيال مي‌کند که اين همان است. اين است که مي‌گويند مال حرام اثر دارد، مال حلال اثر دارد، گوشت و پوستش کذا و کذاست، اين خيلي اثر دارد. فرمود ما شما را اوّل مي‌بريم، درست است مي‌گوييم مثل؛ اما اين برای آن مرحله نازله شماست؛ يعني بدنتان و گرنه ﴿نُنشِئكُمْ﴾، نه «ننشیء أمثالکم». عين حقيقت شما در قيامت است، هيچ فرقي نمي‌کنيد، چون روح که عوض نمي‌شود. تمام کارها را با خودش دارد هر چه انجام داد، بعد تعجب مي‌کند مي‌گويد: ﴿مَالِ هذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا﴾.[9] نامه عمل در سوره مبارکه «يس» دارد که از درونتان درمي‌آوريم: ﴿وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَاباً يَلْقَاهُ مَنشُوراً﴾، يا ﴿طَائِرُكُم مَعَكُمْ﴾، اينکه تطيّر داريد بدشومي داريد اين با خودتان است از جاي ديگر نيست، اين در درون آدم درمي‌آيد حالا که از درون آدم سر در مي‌آورد انسان تعجب مي‌کند: ﴿مَالِ هذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لاَ كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصَاهَا﴾، ما يک قافله هستيم.

بنابراين فرمود آنچه را که شما مي‌دانيد، براي اين است که توجه داشته باشيد اعاده ممکن است. براي ما فرق نمي‌کند: ﴿أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ، ما که خسته نمي‌شويم. اين طور نيست که براي ما آسان‌تر باشد.

«فتحصّل ان هاهنا اموراً اربعة»: اوّل قياسي که جناب زمخشري گفت سخن ناصوابي است. دوم قياس اولويتي که جناب آلوسي در روح المعاني دارد حرف ناصوابي است. سوم اينکه ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾، برای تبديل بدني است مرحله تن است. چهارم ﴿وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾، آنجا ديگر «ننشیء امثالکم» نيست تمام حقيقت شماست. آن هم شخصی که گفت دومي غير از اوّلي است راهي نماند که وجود مبارک حضرت به او بفرمايد که انسان تنها مثل خشت نيست تنها بدن نيست، روحي دارد که در خشت نمي‌آيد، بدن بله، غير از آن است، «هِيَ هِيَ، وَ هِيَ غَيْرُهَا»، بله بدن اين طور است.

پرسش: ...

پاسخ: روح از همين اوّل که ترقي مي‌کند لُبس بعد از لُبس است، چيزي را از دست نمي‌دهد؛ اما بدن مرتّب از دست مي‌دهد و چيزي جديد مي‌گيرد.

پرسش: ...

پاسخ: غرض اين است که روح چيزي را از دست نمي‌دهد، هر چه را که داشت حفظ مي‌کند و بالا مي‌رود. لُبس بعد از لُبس است نه اينکه خلع لُبس باشد؛ اما بدن خلع و لُبس است اين گوشت و پوست را از دست مي‌دهد گوشت و پوست ديگر مي‌گيرد اگر چند روز به او غذا نرسد لاغر مي‌رسد شروع مي‌کند به خودخوري، گوشت را از خودش تأمين مي‌کند و خون را از خودش تأمين مي‌کند تا غذاي بعد به او برسد. اين بدن است که در تغيير است و تبديل که در هشتاد سال چند بار عوض مي‌شود؛ اما روح اصلاً عوض نمي‌شود هر چه را که داشت اضافه مي‌کند و آنچه را که به همراه خود مي‌برد قافله‌اي است ﴿مَالِ هذَا الْكِتَابِ﴾.

بنابراين فرمود «امثال»، در سوره مبارکه «يس» فرمود: «مثل»، در جاي ديگر هم سخن از «مثل» است؛ اما مثل اگر هست در محدوده بدن است؛ اما وقتي که مي‌گويد: «کُم»؛ شما، حقيقت شما، چون انسان حقيقتش به همان روح است. اين بدن که تغيير مي‌کند که نمي‌گويند زيد تغيير کرده است. الآن اگر کسي نظامي داشتيم نظام اسلامي بود که دست دزد را قطع مي‌کردند، اين شخص سرقت کرد و فرار کرد و تصادف کرد و دستش آسيب ديد دست ديگري را که در حال مرگ مغزي بود به اين دست وصل کردند، اين دست گرفته، بعد از چند سال اين دزد را دستگير کردند. حالا محکمه شرع مي‌خواهد دست اين دزد را قطع کند، اين دزد مي‌تواند بگويد که اين دستم دست پيوندي است؟ دست دست شماست، وقتي روح قبول کرد دست شماست. فقيه مي‌گويد اين دست، دست شماست اگر دست کافري را به اين دست پيوند زدند کسي که گرفتار مرگ مغزي شد، فقيه مي‌گويد تا نگرفته بله نجس است، اين عضو يک کمونيسم بود يا ملحد بود يا مشرک بود؛ اما وقتي گرفت پاک است. تا درمان هست و بدن قبول نکرد اين را به عنوان دست، بله نجس است، برای ملحد بود برای کمونيسم بود نجس است؛ اما وقتي گرفت دست شماست و پاک است. اين حکم فقهي است آن هم حکم قضايي است وقتي بدن قبول کرد دست اوست. محکمه نمي‌تواند بگويد و آن هم نمي‌تواند بگويد که اين دست من دست مرگ مغزي بود! نه، اين دست شماست و آن را هم قطع مي‌کند. بدن چيزي را که قبول بکند به وسيله روح، بدن اوست. حکم فقهي‌اش هم همين است حکم قضايي‌اش هم همين است حکم معادش هم همين است. دنيا هم همين طور؛ حالا فرق نمي‌کند زود و دير ندارد؛ اين دست چندين بار عوض شده؛ حالا يا با مرگ مغزي پيوند زده، يا به طور عادي.

بنابراين اين بخش چهارم خيلي مهم است، فرمود تمام حقيقت شما را مي‌آوريم و اين خدا گاهي براي اينکه انسان را متوجه کند يک وقت جايي نشسته حالا يا مجلس موعظه است يا مجلس ترحيم است بيست سال قبل، سي سال قبل حق کسي را ضايع کرده يا گناهي کرده به ياد او مي‌اندازد که فوراً بگويد: «استغفر الله» استغفاري بکند. در رواياتي که مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) در بحار نقل کرده فرمود خدا اين است. اين شخص نمي‌داند که چرا گناه بيست سال قبل الآن به يادش آمده است اين به يادش آمده که درمان کند بگويد خدايا ببخش! او هم که مي‌بخشد. اصلاً استغفار را براي همين گذاشتند، توبه را براي همين گذاشتند. اين نمي‌داند اصلاً چرا گناه بيست سال قبل الآن به يادش آمده است؟ چندين بار اين لغزش‌هاي گذشته را ذات اقدس الهي به ياد انسان مي‌اندازد تا انسان بگويد: «استغفر الله و اسئله التّوبه» اين خداست!

بنابراين در آن روز مي‌بيند که همه کارهايش ﴿خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً﴾[10] بود يا کار ديگر بود هست. اين چهار مرحله را شما مي‌بينيد با اين تفاوت‌هايي که الميزان با تفسيرهاي ديگر دارد مشخص مي‌شود. در سوره مبارکه «روم» اگر فرمود: ﴿وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ﴾، فوراً ترميم کرده که ﴿وَ لَهُ الْمَثَلُ الأعْلَي فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، حالا فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ، سرگذشت انسان اين است: ﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ﴾، موت يعني انتقال. موت، مخلوق ماست: ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ﴾[11] هر نشئه و نشئه ديگر حرکت هست، انتقال هست، مخلوق ذات اقدس الهي است که فرمود: ﴿خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً، ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾، اين قافله هست اين کاروان هست، هيچ کس نمي‌تواند جلوي ما را بگيرد؛ نه اقتضا ضعيف است نه مانعي در کار است. اين سير ادامه دارد. ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾، براي اينکه اين چند تا کار را بکنيم: ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾، که مربوط به نشئه بدن است، ﴿وَ نُنشِئكُمْ﴾، نه «ننشیء امثالکم». ﴿وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾، آن وقت انسان وقتي به حرف خدا اطمينان دارد، ديگر «آن قدر هست که بانگ جرسي مي‌آيد».[12] بعد درصدد اين است که بفهمد آنجا چه مي‌شود که هيچ خستگي در آن نيست، هيچ رنجي در آن نيست، اينجا دار الفرار است معلوم است، آنجا دار القرار است يعني چه؟ ثابت مي‌شود يعني چه؟ نمونه‌هايي هم داريم يا نداريم؟ اينها. ﴿وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾، فرمود: ﴿وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَي﴾، که دنياست چرا متذکر نمي‌شويد؟ اينکه قدرت هست. اين نشئه اُوليٰ اين دنيا را اگر شما خوب بررسي کنيد، مي‌بينيد حرفش اين است که من دارم به جايي مي‌روم. اگر بي‌هدف باشد مي‌شود لغو. هر موجودي که راه افتاده مي‌گويد من جايي مي‌خواهم بروم. مگر ممکن است در نشئه حرکت، هدف نباشد؟! حرکت بي‌هدف لغو است، عبث است و عبثي در کار نيست چه در سوره مبارکه «قيامت» چه در موارد ديگر فرمود عبثي در عالم نيست، اين برای انسان.

درباره آفرينش گياهان هم فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ﴾، روايتي را زمخشري[13] از وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) نقل مي‌کند البته ديگران هم دارند که پيغمبر فرمود نگوييد ما زرع کرديم، بگوييد ما حرث کرديم، چون قرآن مي‌گويد زرع برای خداست، شما حرث مي‌کنيد، ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ. حرث اين است که يک کشاورز مقداري اين بذرها را از انبار مي‌آورد زمين، بعد از شيار کردن، به دل خاک مي‌سپارد، همين! زرع آن است که اين مرده را زنده مي‌کند. اين حبه گندم که مرده است و جماد است اين را زنده مي‌کند، يک قسمت به نام ريشه به زمين مي‌دهد، يک قسمت به نام خوشه به بالا مي‌آورد، اين را سرسبز مي‌کند. حرفي بعضي از بزرگان عرفان دارند؛ مي‌گويند کِرمي که درون اين حبّه گندم است، آسمان و زمينش همين است. اگر اين کِرم بخواهد حرف بزند، آسمان او با زمين او يک سانت حداکثر فاصله دارد يا نيم سانت.

هر آن کِرمي که در گندم نهان است ٭٭٭ زمين و آسمان او همين است[14]

بعضي‌ها کِرمي هستند که آسمان و زمينشان همين پست و مقام است؛ غير از اين فکر نمي‌کنند. اصلاً به اين فکر نمي‌کنند که مرگي هست و بعد از مرگ يک سؤال و جوابي هست. خيال مي‌کنند انسان مي‌پوسد. حالا لازم نيست انسان يک کِرم باشد در درون گندم که روي دو سانتي فکر بکند، همين که بين نثيل و معتلف است در خطبه حضرت امير که عثماني‌ها اين طور بودند،[15] همين است يا تمام تلاش و کوشش اين است که يا روميزي، يا زيرميزي مشکلش را حلّ کند. اين همان کِرمي است که در گندم نهان است زمين و آسمان او همين است، آسمان او اداره او ميز او زمين او منزل او همين است. فرمود چرا به ياد آن حرکت ابدي نيستيد؟ شما حارث هستيد نه زارع. ما هستيم که به مرده روح مي‌دهيم.

پرسش: ...

پاسخ: زرّاع را گفتند به معني کفّار هست، ﴿يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ﴾، تعبير کردند به «يعجب الکفار». نه، خود زُرّاع هم مسامحةً اين است به تعبير عرفي، وگرنه روايتي که آمده و آيه مي‌گويد که زارع حقيقي خداست، اين تفصيل، قاطع شرکت است. گاهي زارع به معناي حارث خواهد بود. زرع همان معني حرث را مي‌دهد آن عيب ندارد؛ اما در جايي که تفصيل هست تفصيل، قاطع شرکت است. فرمود: ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، اين روايت هم در بحث‌هاي قبلي اشاره شد که براي کشاورزان مستحب است موقعي که مي‌خواهند کشاروزي کنند يک مقدار گندم يا برنج يا هر چه هست را به دست مي‌گيرند رو به قبله مي‌ايستند اين جمله قرآن را مي‌خوانند: ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، بعد اين را به زمين مي‌پاشند.[16] اين يقيناً بي‌اثر نيست. غرض اين است که خود انسان همان طوري که در إمناء از اين نطفه هيچ خبري ندارد که آيا پسر است يا دختر؟ هيچ خبري ندارد؛ از اين زرع، از اين حبه گندم هيچ خبري ندارد، به چه صورت درمي‌آيد؟ ﴿أَ فَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ ٭ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، بعد مي‌فرمايد: ﴿لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَاماً﴾، اگر ـ خداي ناکرده ـ اين باران نيايد، يا تندبادي بيايد، اين خوشه را مثل کاه خشک حطام مي‌کند. اين حطام همان کاه خشک است. گاهي مي‌فرمايد اين آب‌هايي که در دسترس شماست، آن ماء معيني که مي‌بينيد، اگر ما دستور بدهيم و اين را غائر بکنيم ﴿غَوْراً فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾، حالا اين آب‌ها سطحي است اگر ما فرمان بدهيم اينها يک چند کيلومتر بروند پايين، ﴿أَ رَأَيْتُمْ﴾ اين آبي را که فعلاً مَعين است ـ «ماء مَعين»؛ يعني آبي که «تراه العيون و تناله الدلاء» دلورس و چشم‌بين اين را مي‌گويند «ماء مَعين» ـ ﴿أَ رَأَيْتُمْ﴾ اگر اين غور بکند برود چند کليومتر پايين‌تر، يا چند صد متر پايين‌تر، شما چه وسيله‌اي داريد؟ ﴿فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ﴾، گاهي درباره آب اين حرف را مي‌زند، گاهي درباره خوشه‌هاي گندم اين حرف را مي‌زند. الآن ما در خشکسالي افتاديم ذات اقدس الهي را قسم مي‌دهيم به برکت قرآن و عترت، به برکت اهل بيت(عليهم السلام) باران مناسب را براي منطقه‌هاي مسلمان‌نشين عموماً و براي منطقه ما هم مقرّر بفرمايد.

«و الحمد لله رب العالمين»

 

 



[1]. سوره سجده، آيه8.

[2]. سوره قيامت، آيه37.

[3]. سوره روم، آيه27.

[4]. ر.ک: نهج البلاغة(للصبحی صالح), خطبه1؛ «مَوْجُودٌ لَا عَنْ عَدَمٍ مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَی الْحَرَكَاتِ وَ الْآلَة».

[5]. سوره ق، آيه15.

[6]. الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص354.

[7]. سوره محمّد، آيه38.

[8]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر ششم.

[9]. سوره کهف، آيه49.

[10]. سوره توبه، آيه102.

[11]. سوره ملک، آيه2.

[12]. اشعار منتسب به حافظ، شماره11.

[13]. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏4، ص465.

[14]. کشکول شيخ بهايي، دفتر چهارم، بخش دوم، قسمت اوّل.

1. نهج البلاغة(للصبحی صالح)، خطبه3.

[16]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏5، ص262.