نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
كَرَم اهل بیت علیهم السلام نامحدود است/ ماه شعبان ماه خواستن است

كَرَم اهل بیت علیهم السلام نامحدود است/ ماه شعبان ماه خواستن است

بهترین ره توشه تقواست و بهترین تقوا «توحید» است

بهترین ره توشه تقواست و بهترین تقوا «توحید» است

تذکره بزرگان انجام وظیفه و حق شناسی از آنهاست

تذکره بزرگان انجام وظیفه و حق شناسی از آنهاست

بالاترين مردم کسانی اند که نسبت به ذات اقدس الهی محبت داشته باشند

بالاترين مردم کسانی اند که نسبت به ذات اقدس الهی محبت داشته باشند

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری / شکوفايی عقل محصول بعثت نبوی

تأثير بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری / شکوفايی عقل محصول بعثت نبوی

ثروت جامعه باید در دست عموم مردم باشد / باید فرهنگ اقتصادی مردم رشد کند

ثروت جامعه باید در دست عموم مردم باشد / باید فرهنگ اقتصادی مردم رشد کند

ممكن نیست كسی خلاف كند و آبرویش نرود

ممكن نیست كسی خلاف كند و آبرویش نرود

باید جامعیت قرآن کریم به حوزه ها بیاید

باید جامعیت قرآن کریم به حوزه ها بیاید

محقق شدن شعارهایی مانند تولید، اشتغال و حمایت از کالای ایرانی تنها باسرمایه پاک میسر است

محقق شدن شعارهایی مانند تولید، اشتغال و حمایت از کالای ایرانی تنها باسرمایه پاک میسر است

برگزاری دروس خارج فقه و تفسیر حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری دروس خارج فقه و تفسیر حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی



تفسير سوره مباركه واقعه آيات 57 الي 62
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ فَلَوْلاَ تُصَدِّقُونَ (۵۷) أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ (۵۸) ءَ أَنتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ (۵۹) نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ (۶۰) عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ (۶۱) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَي فَلَوْلاَ تَذَكَّرُونَ

چند تا سؤال مربوط به مسائل قبل مانده است: يکي اينکه خداي سبحان که سلسله جبال را اوّل به عنوان «عهن منفوش» مي‌داند، بعد به صورت ذرّات ريز: ﴿وَ يَسْئلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنسِفُهَا رَبِّي نَسْفاً ٭ فَيَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً﴾،[1] از آن قبيل مي‌داند، بعد در طايفه ثالثه فرمود: ﴿وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً﴾؛[2] که عدّه‌اي اين «کانت» را به معني «صارت» گرفتند که خيلي وجه روشني ندارد، خيال مي‌کنند که ما اگر به کوه‌ها و مانند آن، نظر استقلالي بکنيم، اين کوه است؛ اما اگر نظر آلي بکنيم نه استقلالي، اينها سراب‌اند، مثل اينکه حضرت امير(سلام الله عليه) درباره دنيا فرمود: «مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْه»؛[3] يعني اگر کسي به دنيا نظر استقلالي بکند و دنيا را يک چيز اصيل و محبوب بداند، دنيا او را کور مي‌کند و اگر به دنيا نظر ابزاري و آلي بکند که اين وسيله‌اي است براي کسب آخرت، اين دنيا او را بصير مي‌کند.

اين برداشت تام نيست، زيرا دنيا يک امر اعتباري است وجودي ندارد. در عالمِ اعتبار هست؛ اما کوه يک موجود واقعي است، ما چيزي در عالم داشته باشيم به نام دنيا، اين ساخته خود ماست. ما زمين داريم، آسمان داريم، آب داريم، انسان داريم، فرس و بقر و غنم داريم، جماد و نبات داريم، اينها موجودات حقيقي‌اند. اينها لهو و لعب نيستند. اينها خيلي حکيمانه ساخته شدند مدبرانه ساخته شدند، اهدافي دارند، اين کوه در درون خود معدن مي‌پروراند، تمام فشارهاي سرماي زمستان را او تحمّل مي‌کند، برف و تگرگ و يخ و باران را کاملاً استقبال مي‌کند، با سينه مي‌خَرد و در درون خود جا مي‌دهد به صورت چشمه تحويل ما مي‌دهد. صدر و ذيل کوه برکت است؛ کوه اين طور است زمين اين طور است آسمان اين طور است چيزي لهو و لعب نيست، بازي نيست. دنيا يعني دنيا! غير از زمين است غير از آسمان است. دنيا يعني اينکه من به اين مقام رسيدم من داراي اين سمت هستم من داراي اين مرحله هستم من بايد بالا بنشينم، اين مال من است آن مال شماست، اينها دنياست. ما يک امور حقيقي داريم و يک امور اعتباري؛ اين زمين يک امر حقيقي است؛ اما بيع، خريد و فروش يک امر اعتباري است، اين حقيقت که ندارد، ما با اعتبار زندگي مي‌کنيم. الآن اين زمين را ممکن است بين ده نفر در يک ساعت جابهجا بشود، ولي زمين همان زمين است اين به او مي‌فروشد اين به آن هبه مي‌کند، اين به آن اجاره مي‌دهد. اين اجاره، اين صلح، اين عقد، اين عقودِ متعارفه، اينها عناوين اعتباري است. ما چيزي در خارج به نام بيع که نداريم! زمين هست و انسان است و پول هست که وجود خارجي دارد؛ اما زمين را زيد به عمرو فروخت به اين مقدار يا نقد يا نسيه يا اقساطي، اينها عناوين اعتباري است. اجاره داد امر اعتباري است. چيزي در خارج به نام اجاره، به نام بيع، به نام نقل و انتقال، به نام اينها نيست. اينها عناوين اعتباري است، ما با اين اعتبار زندگي مي‌کنيم، اين مال من است آن مال شماست اينها دنياست، اين بازيچه است. اگر کسي به اينها نگاهِ ابزاري بکند، مي‌شود مؤمن، محترمانه زندگي مي‌کند آبرويش هم محفوظ است دنيايش هم محفوظ است آخرتش هم محفوظ است؛ اما اگر اينها را به عنوان هدف قرار بدهد نه وسيله، از هر راهي که شد مي‌خواهد به پول برسد، اين کور مي‌شود. حضرت در نهج دارد که «مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْه»؛ اين دنيا او را کور مي‌کند؛ اما «مَنْ أَبْصَرَ بِهَا» اينها را نگاه ابزاري بکند بله «بَصَّرَتْهُ». دنيا يک امر اعتباري است حسابش کاملاً از مسئله کوه و زمين و اينها جداست؛ اما اينکه فرمود: ﴿وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً﴾، در بحث‌هاي قبل هم ما داشتيم در همان آيه سوره مبارکه «الرحمن» که فرمود: ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ٭ وَ يَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ﴾؛[4] يعني هر چيزي را که شما نگاه بکنيد، اين رفتني است وجه الله مي‌ماند؛ يعني چه وجه الله مي‌ماند؟ اين کوه يک صبغه وجه اللّهي دارد که وقتي به او گفتند تو برو در نماز جماعت داود شرکت کن! مي‌گويد چشم! ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾، مي‌گويد چشم! مثل ساير افراد مي‌رود در نماز جماعت داود شرکت مي‌کند. در درون کوه حقيقتي است که مانند انسان‌ها؛ منتها در مرحله ديگر وقت نمازش نماز، وقت دعايش دعا، ﴿يُسَبِّحْنَ﴾ وقت تسبيحش جدا، ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[5] جدا، مَجلا بودنش جدا، فرياد و ناله کردن و خريرش هم جداست: ﴿فَلَمّا تَجَلّي رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَ خَرَّ مُوسي صَعِقاً﴾؛[6] او ريز ريز شد و موسي هم به صعقه افتاد. آن حقيقتي که در همه اشيا هست، در کوه به اين صورت است، آن حقيقت وجه الله است که فرمود: ﴿كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ﴾[7] اين بيان نوراني حضرت امير که دارد: «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة»،[8] قبلاً هم ملاحظه فرموديد که ذات اقدس الهي داخل در اشيا نيست اين منطقه، منطقه ممنوعه است که مقام ذات است. صفات ذات هم که عين ذات است و نامتناهي است آن هم منطقه ممنوعه است او داخل در اشيا نيست. تعيين محور اتحاد موضوع و محمول به دست محمول قضيه است نه موضوع قضيه. در روايات ديگر است که «داخلٌ في الأشياء»، نه يعني ـ معاذالله ـ ذات اقدس الهي! نه ـ معاذالله ـ صفات ذات که عين ذات‌اند! اين دو منطقه، دو فصل، منطقه ممنوعه‌اند. اين «وجه الله» است، «فيض الله» است، «ظهور الله» است که اين داخل در اشيا است، چرا؟ براي اينکه ما در قضيه يک موضوع داريم يک محمول؛ موضوع و محمول هم متّحدند؛ اما محور اتحاد را چه کسي معين مي‌کند؟ آيا موضوع قضيه معين مي‌کند؟ يا محمول قضيه؟ در اينکه در هر قضيه حمليه، موضوع با محمول متّحدند حرفي در آن نيست، براي اينکه مي‌شود به جاي موضوع يک «هو» گذاشت به جاي محمول «هو» گذاشت گفت: «هو هو» اين دو تا را تلفيق کرد گفت: «هوهويت». اين «هوهويت» تلفيق شده دو تا «هو» است که از قضيه خبر مي‌دهد. از موضوع به تنهايي به عنوان «هو» ياد مي‌کنند. از محمول به تنهايي به عنوان «هو» ياد مي‌کنند. از آن کثرت متحد شده از آن وحدت ظهور در کثرت پيدا کرده به «هوهويت» ياد مي‌کنند که از موضوع به «هو» از محمول به «هو»؛ يعني اين آن است! اين اتّحادي که در تمام قضاياي حمليه است محور اتّحاد را چه کسي تعيين مي‌کند؟ موضوع تعيين مي‌کند يا محمول؟ قبلاً روشن شد که تعيين محور اتّحاد موضوع و محمول به دست محمول قضيه است نه موضوع. آن وقت معلوم مي‌شود بيان نوراني حضرت امير که فرمود: «داخلٌ في الأشياء لا بالممازجة» چه مي‌خواهد بفرمايد؟! الآن ما سه تا قضيه داريم براي همه ما روشن است ما با اين قضايا زندگي هم مي‌کنيم، چون با اين قضايا زندگي مي‌کنيم براي ما بيّن الرشد است خيلي روشن است مي‌گوييم «زيدٌ هو ناطقٌ» دوم: «زيدٌ هو عالمٌ» سوم: «زيدٌ هو قائمٌ» ما اصلاً روزانه با اينها حرف مي‌زنيم. ما روزانه يا از ذات اشيا يا از وصف اشيا يا از کار اشيا حرف مي‌زنيم اين سه قضيه است که موضوع اين سه قضيه زيد است. ضمير «هو» هم به همين زيد برمي‌گردد؛ اما اين سه تا قضيه کاملاً با هم مختلف‌اند. وقتي گفته مي‌شود «زيدٌ هو ناطقٌ» يعني در مقام ذات متّحدند. وقتي مي‌گوييم: «زيدٌ هو عالمٌ» يعني در مقام ذات متّحد نيستند در مقام وصف متّحدند. وقتي مي‌گوييم «زيدٌ هو قائمٌ» يعني در مقام ذات متّحد نيستند در مقام وصف متّحد نيستند در مقام فعل که خارج از حيطه انسان است متّحدند. پس تعيين محور اتّحاد موضوع و محمول به دست محمول قضيه است. ما در اين دعاي نوراني «جوشن کبير» هزار يا هزار و يک بار «الله» را موضوع قرار مي‌دهيم «هو» را هم به «الله» برمي‌گردانيم؛ اما در بخشي از اينها صفات، عين ذات است، بخشي از اينها صفات، خارج از ذات است، بعضي مقدم است بعضي مؤخّر. تعيين محور اتّحاد محمول قضيه با موضوع قضيه به دست محمول قضيه است نه ـ معاذالله ـ ذات اقدس الهي داخل در اشيا است. نه ـ معاذالله ـ صفات ذات که عين ذات است داخل در اشياست. آن «وجه الله»، آن «فيض الله»، آن «ظهور الله» داخل در اشياست، آن هم «لا بالممازجه». پس در جميع اشيا وجه اللّهي هست. اين وجه الله باقي و پايدار است، اين وجه الله لهو و لعب نيست، اين تغييرپذير نيست. فرمود ما اين سلسله جبال را که خلق مي‌کنيم از باب تشبيه معقول به محسوس اگر شما يک بسته کاموا داشته باشيد که با آن بلوز يا ژاکت مي‌بافند اين بسته نخ به صورت اين بلوز يا ژاکت درمي‌آيد، همين بسته نخ را آن بافنده و ريسنده ممکن است رنگارنگ و با نقشه‌هاي مختلف دربياورد، يک جا را آستين مي‌کند، يک جا را يقه مي‌کند، يک جا را جلوي سينه مي‌کند يک جا را پشت مي‌کند و نقشه‌هاي درخت و غير درخت را هم با همين نه اينکه اين را رنگ‌آميزي کنند يک وقت است يک بلوز يا ژاکتي را مي‌بافند با ابزار و قلم رنگ میکنند اين طور نه. يک وقت با خود اين نخ، درخت مي‌گذارند بوته مي‌گذارند گلکاري مي‌کنند. قبل از اينکه اين بلوز يا ژاکت بافته بشود يک بسته نخ است، وقتي بافته شد مي‌شود يک بلوز رنگي يا ژاکت رنگي يک جا آستين است يک جا سينه است يک جا يقه است يک جا پشت است يک جا رو است، يک جا عکس درخت است، يک جا عکس گل است، يک جا عکس بلبل است و اينهاست. بعد وقتي دوباره اين را برچيدند مي‌شود يک مشت نخ. آن وقت نه ما بلوزي داريم، نه ژاکتي داريم. اين مي‌شود صحنه خلقت؛ آنکه مي‌ماند «وجه الله» است. آنکه به صورت بلوز و ژاکت و اينها درمي‌آيد همين انسان و فرس و غنم است. حالا اگر کسي خواست رابطه آن نخ را با اين بلوز و ژاکت تعبير بکند همين بيان حضرت امير درمي‌آيد که «داخلٌ في الأشياء» اما «لا بالممازجة»، ما بلوزي نداريم، يا ژاکتي نداريم که حقيقت باشد، همان نخ که به اين صورت درمي‌آيد مي‌شود بلوز و ژاکت، بعدش هم بساطش جمع مي‌شود. فرمود: ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾؛[9] بنابراين آن بيان نوراني حضرت امير که فرمود درباره دنياست که امور اعتباري است، اين يک حقيقت خارجيه است؛ يعني اگر کسي بگويد نخ «داخل» در بلوز و ژاکت «لا بالممازجة» درست گفته است. «خارج عنها لا بالمباينة» درست گفته است؛ البته در حدّ تشبيه معقول به محسوس و چون همين حقيقت درباره جبال هست، درباره ناظر و نظر هم هست، تنها درباره منظور نيست. اين ناظر که بيننده است اين هم مثل يک گوشه بافته شده است که بخشي از آن ﴿كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ﴾[10] است، از يک منظر ديگري ﴿يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ﴾ هست که ﴿وَ أَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾،[11] وقتي يک عده رزمنده را گفتند وسيله اعزام نداريم که شما را به جبهه بفرستيم قرآن دارد که اشک از چشمانشان مي‌ريزد نه آن طوری که افراد عادي گريه مي‌کنند، اشک نمي‌ريزد، چشم مي‌ريزد؛ از بس اين اشک چشم را گرفته است! ندارد «تري دموعهم تفيض» نفرمود اشکشان مي‌ريزد، فرمود چشمشان مي‌ريزد. اين اشک وقتي شبکه چشم را پر کرده و ريخته مثل اينکه چشم دارد مي‌ريزد. فرمود: ﴿وَ أَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾، فيضان برای چشم است نه برای اشک، چون اشک پر کرده اين چشم را. هم اينها، هم آن مؤمناني که از فضيلت قرآن باخبر هستند اينها اهل کتاب بودند که قرآن از آنها ياد مي‌کند، وقتي معارف وحياني را مي‌فهمند ﴿تَري أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾،[12] اين جمله در دو جاي قرآن کريم است: يک جا درباره رزمندگان است که همه ما در جريان اين دفاع مقدس مشاهده کرديم، اين عزيزاني که آمدند اعزام بشوند وقتي وسيله نبود اين طور اشک مي‌ريختند او را هم قرآن کريم فرمود اهل کتاب که از وحي باخبر شدند ﴿تَري أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ﴾، اين ناظر، اين نظر، اين منظور هر کدام از اينها از آن وجه اللّهي که يک بسته کامواست باخبر هستند در همه اين وجه اللّهي هست «لا بالممازجة»؛ منتها ما بايد اين وجه اللّهي را خوب حفظ بکنيم اين را تخدير نکنيم، اين را تدسيس نکنيم که بحثش قبلاً گذشت که فرمود: ﴿وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا،[13]

پرسش: جسم و عالم مادی ما اگر خودش بنفسه «وجه الله» نيست پس چيست؟

پاسخ: اين که به اين صورت درآمده است «وجه الله» نيست. «وجه الله» آن فيضي است که اين را به اين صورت درآورده مثل همين کامواست که به صورت بلوز و ژاکت درمي‌آيد. روزي که کاموا دوباره برگردد جمع بشود ما نه بلوزي داريم نه ژاکتي. الآن اين بلوز و ژاکت غير از آن کاموا، چيزي ديگر نيست. نقشي هم که دارد همان است از جاي ديگر رنگش نکردند؛ منتها يک جا آستر است يک جا آستين، مادامي که بعث شده؛ اما وقتي ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾[14] اگر اين بلوز و ژاکت را به صورت همان کاموا دربياورند، نه آستيني است و نه آستري است و نه ابره.

پرسش: آن وقت چگونه جمع میشود؟

پاسخ: به اراده خدا جمع مي‌شود، چون به دست اوست. اينکه فرمود: «دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ» مربوط به اين فصل سوم است تعيين محور اتحاد موضوع و محمول قضيه به دست محمول قضيه است، نه به دست موضوع. گرچه موضوع «الله» شد.

پرسش: آيه شريفه ﴿فَسُبْحَانَ الَّذِی بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كلُ‏ِّ شیَ‏ْء﴾[15] میتواند باشد؟

پاسخ: مي‌تواند، بله مي‌تواند اين باشد، ولي موضوع قضيه زيد است «هو» هم به زيد برمي‌گردد؛ اما حرف اوّل را در قضيه، محمول قضيه مي‌زند که محور اتّحاد موضوع و محمول کجاست؟ اگر آن محمول ذاتي بود، مثل «زيد هو ناطق»، مدار اتّحاد ذات است. اگر وصف بود محور اتّحاد وصف است و اگر فعل بود محور اتّحاد خارج از ذات است. پس ذات اقدس الهي خودش ـ معاذالله ـ داخل نيست، صفات ذات که عين ذات است داخل نيست، وجه او، فيض او، ظهور او داخل در اشيا است آن هم «لا بالممازجه».

پرسش: فيض الهی و فعل الهی خود اشيا هستند نه داخل در اشيا؟

پاسخ: نخير! اشياء «بما أنّه موجودٌ و وجودٌ» فيض خداست، نه «بما أنّه شجرٌ و حجر».

پرسش: يعنی عروض وجود بر ماهيت مراد همه اينهاست؟

پاسخ: غرض اين است که آن هستي که يک امر واحد است: ﴿وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَة﴾،[16] اين کثرت مستفيض است نه فيض. فيض داخل در مستفيض است «لا بالممازجة». اين مستفيض‌ها يک روز هستند، يک روز نيستند، يک روز زمين‌اند، يک روز مطويّ‌اند، يک روز بازند، يک روز بسته‌اند؛ اما فيض است که همواره ثابت است. فيض از ذات اقدس الهي صادر مي‌شود فعل خداست ممکن هست و تحول‌پذير است؛ اما اين اشيا که به اين صورت درآمدند اينها گاهي هستند گاهي نيستند گاهي زمين است، گاهي بساطش برچيده مي‌شود. در سوره مبارکه «نجم» گذشت فرمود شما اجنّه بوديد، اجنّه جمع جِنّ نيست جمع جنين است: ﴿أَنتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ﴾؛[17] شما حواستان جمع باشد روزي نطفه بوديد در اصلاب پدرانتان، يک روز اجنّه بوديد در ارحام مادرانتان؛ يعني جنين بوديد ما شما را به اين روز درآورديم.

پرسش: اين «أشياء بما هو أشياء» مگر اعتباری نيستند؟

پاسخ: اشيا اعتبار نيستند، سهمي از حقيقت دارند، به دست ما نيست که ما حالا درخت سيب را درخت گلابي فرض کنيم! اما اين عناوين اعتباري به دست ماست اين فرشي که ما به اين آقا داديم به عنوان امانت الآن مي‌توانيم به او بفروشيم. بعد هم مي‌توانيم دو تايي اقاله کنيم و از هم پس بگيريم. بعد اين را مي‌توانيم به عمرو هبه کنيم، بعد عمرو مي‌تواند برگرداند ما به ديگري بفروشيم، و فرش همان فرش است. اين زمين همان زمين است. اما اين طور نيست که ما بخواهيم شجر گلابي را شجر سيب اعتبار بکنيم، اين دست ما نيست.

پرسش: اعتبار يعنی خارجيّت با اين حکم؟

پاسخ: بله، غرض اين است که ما يک اعتبار فلسفي داريم اين سهمي از حقيقت دارد به تبع حقيقت. اين را دنيا نمي‌گويند، ماهيت جزء دنيا نيست؛ اما مالکيت و ملکيت و رياست و امثال آن دنياست که «مَنْ أَبْصَرَ إِلَيْهَا أَعْمَتْه» اينها دنياست که اعتبار است، لهب و لعب است و کاري به حقيقت ندارد، بحث‌هاي فلسفي در دنيا نيست؛ اما شجر يک وجود حقيقي است بخشي از آن حقيقت است بخشي از آن به حقيقت وابسته است به دست ما هم نيست که ما حالا درخت سيب را گلابي فرض کنيم؛ اما اين زمين به دست ماست، امروز داديم به زيد، فردا پس مي‌گيريم پس فردا مي‌فروشيم پس فردا اجاره مي‌دهيم، پس فردا عاريه مي‌دهيم، اين مال من است و آن مال شماست اينها عناوين اعتباري است و آيات قرآن درباره کوه است که حقيقت است. اين حقيقت يک وجه الله دارد که اصل است، مثل اينکه بلوز، بلوز که حقيقي است و وجود خارجي دارد. يک امر اعتباري که نيست؛ اما مال زيد است مال عمرو است اينها اعتباري است. اين بلوز يک وجود خارجي دارد البته صنعت است نه طبيعت؛ خارجيتش هم ضعيف است؛ لکن حقيقتي در آن هست به نام کاموا. اين کاموا امروز به اين صورت درمي‌آيد فردا به آن صورت درمي‌آيد، هر صورتي هم که دربيايد حقيقت است، چون به حقيقت وابسته است. کوه هم همين طور است فرمود آنکه ذرّات ريز مي‌شود عهن منفوش مي‌شود سراب مي‌شود، اين تعيّنات است که به اين صورت درمي‌آيند وگرنه ﴿وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَة﴾. به تعبير سيدنا الاستاد مرحوم علامه طباطبايي فرمود آدم به همراه آيات که مي‌رود، مي‌رود مي‌رود بعد جايي مي‌رود که هيچ غواصّي نمي‌تواند غوص بکند. اينها که در اقيانوس کبير مي‌روند مي‌گويند اينجا ديگر جاي غوص نيست. فرمود وقتي ما به اين جمله مي‌رسيم: ﴿وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَة﴾، ﴿كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ﴾، يعني ما لفظ نداريم بگوييم که در چه ثانيه‌اي، يک ميلياردم ثانيه، اين طور نيست. بگوييم يک تريليون ثانيه، اين طور نيست. لفظ نداريم فرمود: ﴿كَلَمْحِ الْبَصَرِ﴾، فرمود به اين عقربه که مي‌رسيم کم مي‌آوريم. دنيا همين طور است در همين لحظه کلّ عالم عوض مي‌شود: ﴿وَ مَا أَمْرُ السَّاعَةِ إِلاّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ﴾،[18] در جريان معارج وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) همين طور است: ﴿ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّي ٭ فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنيٰ﴾[19] اهل بيت هم به برکت پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) به همين معراج راه دارند؛ البته با تفاوت درجه‌اي که با خود پيغمبر(عليهم الصلاة و عليهم السلام) دارند. اين ﴿دَنا فَتَدَلَّي ٭ فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنيٰ﴾، مي‌فرمايد اينجا ديگر جاي فهم نيست، ديگر لفظ نيست، عربي نيست تا ما به لسان العرب و اينها مراجعه کنيم، بناي عقلا و تبادر و سياق و سباق و اينها مراجعه کنيم.

غرض اين است که وجه اللّهي است که «داخل في الاشياء لا بالممازجة» اين  در همه هست اين زوال‌پذير نيست اين آيه نوراني که فرمود: ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ﴾،[20] ما افرادي که داريم بعضي‌ها از شدت علاقه در نماز شب ضجّه مي‌زنند. فرمود بعضي از سنگ‌ها هم همين طور هستند. شما خيال مي‌کنيد يک سنگ بي‌خودی از بالا به پايين  افتاده است! اين ضجّه زده و افتاده است، ﴿وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ﴾. اين بارها به عرض شما رسيد، که وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) فرمود من قبل از اينکه به مقام نبوت برسم هر وقت رد مي‌شدم سنگي بود که هر وقت مرا مي‌ديد سلام مي‌کرد: «إِنِّي لَأَعْرِفُهُ الْآن‏»؛[21] من الآن هم آن سنگ را مي‌شناسم. افراد هم فرق مي‌کند، سنگ هم فرق مي‌کند اشجار هم فرق مي‌کند. بنابراين آنکه در همه هست همين «وجه الله» است، همين ظهور خداست، همين فيض خداست، اين در همه هست؛ منتها آنها بايد نگهداري کنند آنها که نگهداري مي‌کنند وقتي به آنها گفتند در نماز جماعت داود شرکت کن، مي‌گويد چشم! ﴿إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ﴾، درباره آسمان و زمين فرمود: ﴿فَقَالَ لَهَا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ،[22] اين تمثيل که نيست.

 خدا مرحوم آقا سيد عبدالحسين شرف الدين را غريق رحمت کند! اين حرف‌ها از آن آقايان ساخته نيست، ايشان رساله‌اي دارد به نام «حول الرؤيه» اينها را حمل بر تمثيل کرده که حرفي نيست سؤال و جوابي نيست اينها تمثيل است. خير! سؤال و جواب هست، حرف هست، درک مي‌کنند، به دليل اينکه زمين شهادت مي‌دهد، اگر زمين درک نکند که چه کسي آمده مسجد چه کسي نيامده، شهادتش هم تمثيل است؟ اين روايات که يکي دو تا نيست اين مسجد کاملاً باخبر است که چه کسي آمده چه کسي نيامده، چه کسي نماز خوانده چه کسي نماز نخوانده. کدام همسايه آمده، کدام همسايه نيامده، از کدام همسايه شکايت مي‌کند نسبت به کدام همسايه شهادت مي‌دهد. شهادت دو مرحله دارد: يک مرحله، مرحله تحمّل متن حادثه است يک مرحله، مرحله اداي در محکمه است. اگر شاهد در مرحله حدوث حوادث حضور نداشته باشد درک نکند، گفتنش در محکمه که اثر ندارد. ممکن است در بعضي از مسائل به يک روايت واحد آدم نتواند اکتفا بکند، ولي به حد تواتر که رسيد، در اين زمينه آدم جزم پيدا مي‌کند زمين مي‌فهمد مسجد مي‌فهمد شهادت مي‌دهند شکايت مي‌کنند. اين بر اثر همان ﴿إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ﴾،[23] سوره مبارکه «اسراء» نشان مي‌دهد.

غرض اين است که آن «عِهن منفوش» بودن، ﴿فَيَذَرُهَا قَاعاً صَفْصَفاً ٭ لاَّ تَرَي فِيهَا عِوَجاً وَ لاَ أَمْتاً﴾،[24] اينها مراحل همان است. اگر ما خيلي بخواهيم از باب تشبيه معقول به محسوس که خيلي اين تشبيه ضعيف است و نارساست ولي ما چاره نداريم، همين است که اگر کاموايي داشته باشيم به صورت بلوز و ژاکت، يک روز در بيايد يک روز دوباره به حالت قبل برگردد، آنکه مي‌ماند همين «وجه الله» است آنکه تحولاتي دارد همين کامواهاست.

پرسش: ...

پاسخ: اهل بيت مصداق کامل هر حقيقتي که باشند همين‌ها مصداق هستند. اگر معراج باشد اينها سهيم‌اند؛ منتها با حفظ مرتبه. مرتبه عاليه مختصّ وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) است. خدا مرحوم سيد علي شارح صحيفه سجاديه را غريق رحمت کند! او يک سيد بزرگواري است مي‌گويد من با 28 واسطه به اهل بيت مي‌رسم آن وقت اين شعر معروفي که بين جرير و فرزدق مطرح است را مطرح مي‌کنند:

أولئك آبائي فجئني بمثلهم ٭٭٭ إذا جمعتنا يا جرير المجامع‏

اين شعر را نقل مي‌کند، بعد مي‌گويد شجره ما با 28 واسطه به اهل بيت مي‌رسد، بعد اين روايت را ايشان نقل مي‌کند که از وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلّم) سؤال کردند شما که معراج رفتيد با ذات اقدس الهي گفتگو کرديد کلامي که شما شنيديد چه صدايي بود؟ شبيه صداي چه کسي بود؟ گفت ذات اقدس الهي فرمود چون علي محبوب ماست من اين صوتي که ايجاد مي‌کنم صوت، صوت شبيه صوت علي است. حضرت رسول فرمود مثل اينکه علي بن ابيطالب با من داشت حرف مي‌زد.[25] اين است! اين همان اتحاد نور اينها را مي‌رساند آنها حسابشان جداست البته. اين را مرحوم سيد علي در مقدمه شرح صحيفه سجاديه دارد که حضرت فرمود من خيال مي‌کردم علي بن ابيطالب دارد با من حرف مي‌زند.

اما درباره اينکه کلام خدا چگونه است؟ که در ذيل آيه سوره «شوريٰ» بود که يک سؤال ديگر است آنجا ظاهرش اين است که سيدنا الاستاد هم نمي‌فرمايد که همه جا تمثّل است، در آيه 51 سوره مبارکه «شوريٰ»: ﴿وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً﴾، يعني بلاواسطه. اگر در همه موارد ما احتياج داشته باشيم به واسطه، خود آن جبرئيل که کلام خدا را درک مي‌کند، او با چه درک مي‌کند؟ او بلاواسطه درک مي‌کند. اينها که از جبرئيل بالاترند. بنابراين آنجا بي‌واسطه است، کلام الهي بي‌واسطه است يا ﴿مِنْ وَراءِ حِجابٍ﴾ است؛ نظير مثلاً شجر و مانند آن. ﴿أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً﴾ به وسيله فرشته‌اي يا انساني که رسالت الهي را به عهده دارد کلام الهي از اين سه منظر بيرون نيست. در همين آيه فرمود ما اين عالم را به اين صورت درآورديم: ﴿نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ﴾، چرا باور نمي‌کنيد؟ ﴿أَ فَرَأَيْتُم ما تُمْنُونَ﴾، چه کسي پس شما را خلق کرد؟ شما اگر بگوييد که نظم علّي در عالم نيست، هيچ سنگي روي سنگ بند نمي‌شود اصلاً جلوي انديشه را شما داريد مي‌گيريد! ممکن است ما بگوييم عالم با شانس و تصادف و بخت و اتفاق اداره مي‌شود؟ اگر اين باشد که کسي نمي‌تواند فکر بکند! حالا شما فکر کرديد دو تا مقدمه ترتيب دادي يک نتيجه گرفتي، آيا ربط عِلّي بين اينها هست يا نيست؟ اگر شانسي باشد، ممکن است همين دو مقدمه را زيد ترتيب بدهد نتيجه‌اي برخلاف بگيرد! شما مي‌گوييد شانسي است اينها؟ اتفاق است يا نظم عِلّي است؟ نظم دقيق عِلّي که خيلي تنزّل بکنيم در حد دو، دو تا چهارتاست، حتي نظم رياضي آن قدرت را ندارد که نظم عِلّي را بيان کند. ما اگر نظم عِلّي را نپذيريم فکري نداريم، انديشه‌اي نداريم. ما از چه راهي مي‌خواهيم فکر کنيم مطلبي را بفهميم؟ براي اينکه يک ربط ضروري بين اين دو تا مقدمه و نتيجه مي‌يابيم، اين يعني علّيت. اگر گزاف و گتره باشد و هرچه به هرچه باشد، همان دو مقدمه را ممکن است کسي تشکيل بدهد يک نتيجه خلاف بگيرد. اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ نظم علّي را منکر بود هيچ راهي براي فکر کردن ندارد. فرمود شما فکر بکنيد. پس هيچ چيزي نيست که بي‌خود يافت بشود، حتماً سبب دارد. اين کيست که اين يک قطره را به اين صورت درمي‌آورد؟ که همه انسان‌ها تازه جمع بشوند حلّ معضل اين بدن را نتوانستند پيدا کنند. هرگز مسئله ﴿فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً[26] براي اينها حلّ شدني نيست. هرگز آيه سوره مبارکه «احزاب» براي اينها حلّ شدني نيست که اگر کسي به نامحرم نگاه بکند واقعاً مريض است، فرمود: ﴿وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَي﴾،[27] فرمود حرف هم که مي‌زنيد آهنگين حرف نزنيد زنانه حرف نزنيد زنانه را با زن‌ها حرف بزنيد وقتي مي‌خواهيد با مردها حرف بزنيد مردانه حرف بزنيد نه زنانه. يا با نامحرم تماس نگيريد يا اگر خواستيد با نامحرم تماس بگيريد مردانه حرف بزنيد، ﴿فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في‏ قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً؛[28] آن مردي که نمي‌تواند خودش را در برابر صداي نامحرم کنترل کند او قلبش مريض است، اين را آزمايشگاه موش جواب مي‌دهد؟ اين مرض را چه کسي جواب مي‌دهد؟ اينها اصلاً انسان را غير از اين نمي‌دانند يا او را ـ معاذالله ـ انکار مي‌کنند. فرمود چرا فکر نمي‌کنيد؟ ما شما را آفريديدم يک قطره آب را به اين صورت درآورديم، چرا تصديق نمي‌کنيد؟ چرا باور نمي‌کنيد؟

پرسش: آيه ﴿قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُواري سَوْآتِكُم‏﴾[29] مصداق همين است؟

پاسخ: مي‌تواند يکي از اين مصاديق باشد آن جامه تقوا را ما اهدا کرديم.

﴿نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾، ما يک عده مي‌روند يک عده مي‌آيند، ﴿إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ﴾،[30] اين تحوّل هست يک عده بايد بيايند اين عالم را اداره کنند يک عده هم بايد بروند پاسخ بدهند. اين تحوّلات هست؛ اما حالا اين جمله که فرمود: ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ﴾، يعني شما را مي‌بريم يک گروه ديگري که مثل شماست مي‌آوريم؟ يا شما را تبديل مي‌کنيم به يک عالم ديگري و مثل ديگري؟ اين دو وجه وزين و سنگيني است که بين مفسّران اختلاف است که بعد بايد تفصيلاً هر دو نظر بازگو بشود. ﴿عَلَي أَن نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَ نُنشِئكُمْ فِي مَا لاَ تَعْلَمُونَ ٭ وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَي﴾، اين مقداري که مي‌فهميد اينها روشن است؛ اما آن مقدار براي شما روشن نيست. ما اين را با نظم اداره کرديم. اين مرگ پلي است هجرتي است بين شما و آينده چه اينکه شما بايد برويد يک عده ديگر هم بايد بيايند. نه قدرت ما کم است نه اقتضا ضعيف است نه مانع قوي است؛ ما مسبوق نيستيم، محکوم نيستيم که بگوييم جلوي مرگ را نمي‌توانيم بگيريم، اين طور نيست، بخواهيم نگه مي‌داريم. نه قدرت ما ضعيف است که فَقْدِ مقتضي باشد، نه حمله مانع قوي است که مانع قوي باشد. ما اين کار را کرديم ضعف هم نداريم مانعي هم در کار نيست: ﴿وَ مَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ﴾، يک نظم طبيعي است. شما هستيد، چند روزي نوبت شماست، عده‌اي هم بايد بيايند، نوبت آنهاست؛ شما هم داريد مي‌رويد به سراغ اعمالتان، آنجا سفره پهن کرديد.

اگر بار خار است خود کِشتهاي ٭٭٭ وگر پرنيان است خود رشتهاي[31]

«و الحمد لله رب العالمين»



[1] . سوره طه، آيات105و106.

[2] . سوره نبأ، آيه20.

[3] . نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه82.

[4]. سوره الرحمن، آيات26و27.

[5]. سوره اسراء، آيه44.

[6]. سوره أعراف، آيه143.

[7]. سوره قصص، آيه88.

[8]. المحاسن، ج‏1، ص: 240 «دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا كَشَيْ‏ءٍ فِي شَيْ‏ءٍ دَاخِل»

[9]. سوره انبياء، آيه104.

[10] . سوره قارعه، آيه5.

[11] . سوره توبه، آيه92.

[12]. سوره مائده، آيه83.

[13]. سوره شمس، آيه10.

[14]. سوره انبياء، آيه104.

[15]. سوره يس، آيه83.

[16]. سوره قمر، آيه50.

[17]. سوره نجم، آيه32.

[18]. سوره نحل، آيه77.

[19]. سوره نجم, آيات8 و9.

[20]. سوره بقره، آيه74.

[21]. الأمالي (للطوسي)، النص، ص341.

[22]. سوره فصّلت، آيه11.

[23]. سوره إسراء، آيه44.

[24]. سوره طه، آيات106و107.

[25]. مدينة معاجز الأئمة الإثني عشر، ج‏2، ص402.

[26]. سوره فاطر، آيه10.

[27]. سوره احزاب, آيه33.

[28]. سوره احزاب، آيه32.

[29] . سوره اعراف، آيه26.

[30]. سوره ابراهيم، آيه19؛ سوره فاطر، آيه16.

[31]. شاهنامه فردوسي, فريدون, بخش20.