دیگر اخبار
فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

اساس زندگی مشترک را دوستی عاقلانه و گذشت عطوفانه حفظ می‌كند

اساس زندگی مشترک را دوستی عاقلانه و گذشت عطوفانه حفظ می‌كند

فرازهایی از معارف امام جواد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف امام جواد(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنگره مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنگره مسلمانان آمریکا

ویژگی های معنوی و علمی امام رضا(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های معنوی و علمی امام رضا(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به جشنواره خلوت انس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به جشنواره خلوت انس

پیام به چهارمین جشنواره علمی فرهنگی سیره امام رضا (علیه السلام)

پیام به چهارمین جشنواره علمی فرهنگی سیره امام رضا (علیه السلام)

دهه کرامت یعنی نشر فرشته خویی/ فرشته آن است که نه بیراهه می رود و نه راه کسی را می بندد

دهه کرامت یعنی نشر فرشته خویی/ فرشته آن است که نه بیراهه می رود و نه راه کسی را می بندد

تبیین شاخصه های وجودی و عظمت مقام حضرت معصومه(س)

تبیین شاخصه های وجودی و عظمت مقام حضرت معصومه(س)

شناسه : 27759598


سوره مبارکه «همزه» آیات 1 تا 9
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ (1) الَّذي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ (2) يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ (3) كَلاَّ لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ (4) وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ (5) نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ (6) الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ (7) إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ (8) في‏ عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ (9)﴾.

اين سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن «الهمزة» است، چه اينکه برخي از مفسران «علم بالغلبة» آن را «لمزة» و مانند آن هم ناميدند؛ چون يک تسميه مأثوري در کار نبود. قرآن کريم براي اينکه امت واحده درست کند و انسان را به کرامت او وادار کند چه در بحث‌هاي فردي و چه در بحث‌هاي جمعي و اجتماعي انسان را به عظمت و جلال و شکوه او که روح اوست معرفي کرد که ﴿نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي﴾.[1] کمال و نقص از يک سو، سلامت و مرض از سوي ديگر، اين عناوين چهارگانه را مبسوطاً در قرآن کريم بيان کرد که چه کسي قلب سليم دارد چه کسي گرفتار ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾[2] است، چه کسي به کرامت بار يافته است و بار مي‌يابد که ما انسان را به عنوان يک موجود کريم خلق کرديم ﴿وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَم﴾[3] و چه کسي از اين کرامت سقوط کرده است و به حضيض افتاده است و گرفتار ذلت شده است.

مسائل اخلاقي را بازگو مي‌کند از نظر روان‌شناسي، مسائل مالي را ذکر مي‌کند از نظر اقتصادي که مال سبب شرف و کمال نيست، نه نداشتن حقارت است و نه داشتن برجستگي. اينها را توضيح مي‌دهد و کسي که عقده‌اي دارد حقارتي در خودش احساس مي‌کند از نظر رواني مجاز نيست که حقارت خودش را با تحقير ديگران ترميم کند، بلکه بايد حقارت خودش را درمان کند.

ظاهر اين سوره نشان مي‌دهد که در مکه نازل شده است چون برخي از شأن نزول‌ها هم درباره أخنس و مانند آن تأييد مي‌کند. [4]برخي‌ها ادب اجتماعي را رعايت نمي‌کردند؛ هُمزة و لُمزة دو صيغه مبالغه هستند کسي که خيلي از موارد در صدد تحقير ديگران است با اشاره کردن با لب و دهن، با چشم و ابرو و ساير جهات تحريکي ديگري را تحقير مي‌کند، اين شخص «کثير التحقير» است خيلي‌ها را مورد اهانت قرار مي‌دهد مي‌گويند همزة، يک؛ لمزة، دو؛ با اين تفاوتي که با اعضاي گوناگون خود ديگري را تحقير مي‌کند؛ مثل «ضُحَکَ» که خيلي پرخنده است داستان‌هاي زيادي نقل مي‌کند و زياد مي‌خندد و مانند آن.

فرمود واي بر اينها! اينها کساني‌اند که نه ادب خانوادگي را رعايت مي‌کنند نه ادب اجتماعي را. انسان به آبرو و حيثيت زنده است؛ اگر حيثيت افراد تحقير بشود اينها گسسته‌اند از جامعه گسسته کار وابسته و منسجم ساخته نيست. کاري منسجم از جامعه ساخته است که جامعه منسجم باشد، جامعه‌اي که برخي از افراد در آن همزه و لمزه‌اند، ادب را رعايت نمي‌کنند ديگران را تحقير مي‌کنند، در اثر داشتن مال خود مغرور مي‌شوند، آن عقده‌اي که در درون خود آنها است با تحقير ديگران مي‌خواهند عقده‌گشايي کنند اين جامعه منسجم نيست، جامعه‌اي که منسج نبود کار واحد و منسجم انجام نمي‌دهد، کارهاي اجتماعي مي‌ماند مي‌شود يک ملت پراکنده؛ مثل «جَرَادٌ مُنْتَشِر»،[5] از جراد منتشر کاري ساخته نيست از نحل کاري ساخته است که عسل توليد مي‌کند، يک نظمي هست، يک رهبري هست يک امامتي هست يک پيشوايي هست يک فرماندهي هست و مانند آن.

بنابراين هر کس جامعه را و افرادي را با چشم و ابروي خود، از يک سو؛ با لب و دهن خود، از سوي ديگر؛ با دست و اشاره‌هاي سر، از سوي سوم و مانند آن بخواهد تحقير کند و ادب نشود و توبه نکند واي بر او! ﴿وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ﴾. منشأ اين هم داشتن امور مالي است؛ بخشي‌ها آن عقده رواني است که اشاره شد بخشي هم داشتن اين ثروت‌اندوزي است. آن نظام ارباب و رعيتي اين پديده شوم را به همراه دارد، قدرت مالي اين پديده شوم را به همراه دارد، اکتناز و زراندوزي اين پديده شوم را به همراه دارد؛ اينها فکر مي‌کنند که اين مال آنها را از حوادث و رخداد تلخ حفظ مي‌کند. ﴿الَّذي جَمَعَ مالاً﴾ و مرتّب اينها را مي‌شمارد که هر روز بر صفر آن افزوده شود بر رقمش افزوده شود، عدد قليل به عدد کثير برسد، عدد کثير به اکثر برسد و مانند آن؛ آن‌گاه مي‌پندارد که اين جلوي حوادث تُند و تلخ را مي‌گيرد و اين مالي را که مي‌شمارد مرتّب بر ارقام آن مي‌افزايد فکر مي‌کند کثرت مال او را از گزند رخدادهاي تلخ مصون نگه مي‌دارد از بيماري مصون نگه مي‌دارد از مرگ مصون نگه مي‌دارد؛ ﴿الَّذي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ﴾ و صرف تعديد و شمارش مال براي اين نيست که بداند چقدر مال دارد، بلکه براساس آن گمان فاسد و کاثري است که خيال مي‌کند ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾، کسي که مرگ را فراموش کرده است خود را جاودانه مي‌پندارد.

آنکه در سوره مبارکه «کهف» قصه‌اش گذشت که وقتي وارد باغش شد گفت: ﴿ما أَظُنُّ أَنْ تَبيدَ هذِهِ أَبَداً﴾ و در جاهليت هم برخي از اموال را مي‌گفتند مِلک نَمير، مُلک نمير، مال نمير، اين عناوين سه‌گانه را مي‌دادند خيال مي‌کردند که اين مي‌ماند. خودش گمان مي‌کرد که اين مال او را از گزند مرگ و بيماري و مانند آن حفظ مي‌کند. اين ﴿يَحْسَبُ﴾ نشان مي‌دهد که اين فعل، فعل مضارع است و آن ﴿أَخْلَدَهُ﴾ ماضي است که در سبک مضارع حفظ کرده است؛ خيال مي‌کند که مال او، او را خالد و جاويد نگه مي‌دارد که معناي مضارع بايد از اين ﴿أَخْلَدَهُ﴾ استفاده شود ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾.

اينها به عنوان تمثيل است نه به عنوان تعيين. گاهي قدرت سياسي است گاهي قدرت مرکزي است گاهي قدرت فرمانروايي است گاهي قدرت‌هاي ديگر است که ﴿يَحْسَبُ أَنَّ﴾ اين قدرت ﴿أَخْلَدَهُ﴾؛ منتها حالا چون جريان أخنس و امثال أخنس گرفتاري مال بود و مال در بسياري از موارد منشأ چنين فتنه و آشوبي هست قرآن کريم از آن تعبير کرد به ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾.

بعد مي‌فرمايد اگر درمان نکرد و جامعه را ارباً اربا کرد، کرامت مردم را حفظ نکرد، آبروي ديگران را ريخت، اين بايد تنبيه بشود. ﴿كَلاَّ﴾ اين چنين نيست، نه او حق همز و لمز دارد، يک؛ نه حق دارد اکتناز کند، دو؛ نه حق دارد خيال باطل کند که ﴿أَخْلَدَهُ﴾، سه؛ بنابراين اين حرف‌ها حرف‌هاي باطلي است. نه تنها حرف باطل است ما کاري به اين مکتب او نداريم خيال باطل مي‌کند، بلکه جامعه‌اي را رنجاند، حيثيت افرادي را هتک کرد، اهانت کرد هتک حرمت انسان کيفر تلخ دارد.

مستحضريد که بعضي از امور ديني يک امور جهاني است حتي نسبت به حيوانات؛ شما در باب «أطعمه و أشربه» فقه مي‌خوانيد که «لِكُلِّ كَبِدٍ حَرَّی أَجْرٌ»[6] اين اطلاقش تخصيصي و تقييدي نشد، اين عمومش تقييد و تخصيصي پيدا نکرد؛ يعني هر جگر تشنه‌اي را کسي سيراب کند اجر است ولو کِلاب. اگر يک حيوان تشنه‌اي را ولو يک سگ تشنه‌اي را کسي آب بدهد ثواب مي‌برد «لِكُلِّ كَبِدٍ حَرَّی أَجْرٌ»، مسلمان و کافر و مانند آن ندارد. اين دين اجازه نمي‌دهد که انسان نسبت به همنوع خود بي‌ارتباط باشد و اگر جامعه‌اي زخمي شد، حالا يا در اثر جنگ نيابتي يا جنگ بين‌المللي يا جنگ ديگري که ابرقدرت‌ها تحميل کرده‌اند، يک ملت ديگري يک امت ديگري مي‌تواند اين زخمي‌ها را درمان کند پانسمان کند و مشکل اين جنگ‌زده‌ها را حل کند ولي بي‌تفاوت باشد، مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) در جلد هشت کافي اين بيان نوراني را از امام صادق(صلوات الله و سلامه عليه) نقل کرده است که مسيح(سلام الله عليه) فرمود: «إِنَّ التَّارِكَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِيكٌ لِجَارِحِه‏»؛[7] اگر ملتي زخم‌خورده باشد جنگ‌زده باشد يا فردي آسيب‌ديده باشد و در اثر جراحتي که بر او تحميل شده است زخمي باشد و ديگران اطلاع داشته باشند و او را درمان نکنند پانسمان نکنند به فکر علاج او نباشند و درمان او را عالماً و عامداً ترک کنند، اين شريک جُرم کسي هستند که او را مجروح کرده است. «إِنَّ التَّارِكَ شِفَاءَ الْمَجْرُوحِ مِنْ جُرْحِهِ شَرِيكٌ لِجَارِحِه‏»؛ دين بخواهد منسجم باشد که بايد باشد تا کار منسجم انجام بدهد و کار جمعي را که مربوط به يک دولت و مملکت است به آساني انجام بدهند چاره جز درمان اين دو جهت نيست: يکي آن عقده‌هاي بيجا را از نظر رواني و اخلاقي و تهذيب نفس حل کرد، يکي اين باور باطل و خيال‌زدگي که ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾ اين را هم بايد با موعظه حل کرد که نه اين مصحح و مجوز بي‌ادبي است و نه آن مرخِّص و مجوّز ترک ادب است نه آن و نه اين. تا جامعه يد واحده نشود طبق بيان نوراني پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) که بعد از فتح مکه فرمود: «هُمْ يَدٌ عَلَی مَنْ سِوَاهُم‏»؛[8] فرمود اينها دو دست نيستند يک دست هستند؛ چون دو دست گرچه دو دست است، اما اگر يکي نشوند کاري حل نمي‌شود؛ لذا در روايات ما ائمه اين مثال را زدند، گفتند اگر هر کدام از اين دو دست غبارآلود باشد شما اين را بخواهيد زير شير نگه بداريد يا درون حوض ببريد يا در آب جاري قرار بدهيد تا اين دو هماهنگ نشوند «تَغسِلُ‏ اِحدَيهُمَا الأُخرَي» هر دو پاک نمي‌شوند. فرمود مَثَل دو برادر ايماني «مَثَل‏ اليَدَيَنِ‏ تَغسِلُ‏ اِحدَيهُمَا الأُخرَي»؛[9] فرمود شما دو دست نيستيد يک دست هستيد، «هُمْ يَدٌ عَلَی مَنْ سِوَاهُم‏»؛ اگر چنين است نه آن عقده رواني بايد باشد نه اين توهم اقتصادي، ﴿يَحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ﴾ نبايد باشد، جامعه محترم‌اند و افراد برجسته‌اند. در محضر پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) هر کس مي‌آمد حضرت تأدّبي مي‌کرد که معلوم بود که براي او حرمت خاص قائل است؛ چنين جامعه‌اي پويا است چنين جامعه‌اي متحد است چنين جامعه‌اي نه بيراهه مي‌رود نه راه کسي را مي‌بندد.

اگر کسي اين تربيت ديني در او اثر نکرد فرمود: ﴿كَلاَّ﴾ آن همزه بودن نمي‌ماند، اين لمزه بودن نمي‌ماند، اين تعديد مال نمي‌ماند آن حسبان نمي‌ماند اين توهم خلود نمي‌ماند، اينها نيست اينها همه را بايد خط باطل روي آن کشيد. نه اينکه خط بطلان بايد کشيد کسي کاري با آنها ندارد اينها از اين امور طرفي نمي‌بندند، نخير! اينها بيماري‌هايي بود که جامعه را مجروح کرده است، بايد پاسخ اينها را بدهند؛ ﴿كَلاَّ لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ﴾ اينها را حطمه مي‌اندازند. الفاظ و اصطلاحات قرآني چون نياز به تفسير دارد، بعد از اينکه اين کلمات و عناوين ياد مي‌شود قرآن مي‌فرمايد: ﴿وَ ما أَدْراكَ﴾؛ جريان «ليلة القدر» چون شکوه و جلالي دارد فرمود: ﴿إِنَّا انزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ٭ وَ مَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ[10] اگر کتابي و کتيبتي، اگر برنامه‌اي و اجرايي و مانند آن خصيصه‌اي داشته باشد و براي جامعه آن روز شناخته شده نباشد قرآن کريم بعد از ذکر آن، کلمه ﴿وَ ما أَدْراكَ﴾ را طرح مي‌کند؛ يعني او را آگاه مي‌کند که يک مطلب تازه‌اي است، آنچه در بين شما است اين نيست و آنچه را که ما آورديم سابقه ندارد، شما بايد سر تا پا گوش باشيد تا اينکه بفهميد، در جريان ليله قدر اين است ﴿وَ مَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ.

اينجا هم مي‌فرمايد که ﴿حُطَمَةُ﴾ شما نمي‌دانيد که حطمة چيست! ﴿وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ﴾؛ «حطيم» يعني در هم کوبيدن، «محطوم» اين بر وزن فعيل به معني مفعول است؛ مثل «هشيم محتظر» که مهشوم است يعني مقطوع است. «حطمة» که اسم جهنم است، يعني کوبيده شده، خُرد شده و نرم شده. فرمود اين امر تازه است يک آتش تازه است نمونه‌اش را شما در دنيا نمي‌بينيد در عالم نمي‌بينيد. کار آتش چيست؟ کار آتش اين است که جسم را مي‌سوزاند تمام مي‌شود؛ اما روح را بسوزاند عواطف را بسوزاند، آن قلب ملکوتي را بسوزاند، اينها که نيست. در جهنم که از آن در اينجا به حطمه ياد شده است و حطيم هم نامي از نام‌هاي جهنم در اثر وصفي از اوصاف اوست، اين يک کار بي‌سابقه مي‌کند؛ همان طوري که در دنيا بي‌ادبيِ تحقيرکننده، حيثيت و آبروي تحقيرشونده را زير پا مي‌گذارد قلب او را به درد مي‌آورد، عواطف و احساسات او را جريحه‌دار مي‌کند، روح او را مصدوم مي‌کند، در جهنم آتشي است که روح‌سوز است و نمونه‌اش را ما در دنيا نداريم. در اين گونه از موارد مي‌فرمايد: ﴿وَ ما أَدْراكَ﴾؛ چه چيزي تو را آگاه کرد؟ قبلاً که نمي‌دانستيد، سابقه هم که نداشت، اين رهآورد وحي است، ما بايد تفسير کنيم. ﴿وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ﴾ اين حطمه نار جهنم نيست، ناري نيست که ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ[11] ناري نيست که ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً[12] ناري نيست که ظالمين هيزم آن باشند، ناري نيست که رهبران کفر آتش‌زنه يا آتش‌گيره باشند، ناري نيست که کفار ابزار سوخت و سوز همين نار را فراهم بکنند از آن قبيل نيست؛ اين ﴿نارُ اللَّهِ﴾ است که در درون دل افروخته مي‌شود ﴿نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ﴾اي که ﴿تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ﴾ فؤاد را مي‌سوزاند. با هيزم که نمي‌شود روح را سوزاند، با مواد تي‌ان‌تي و گازوئيل و ذغال‌سنگ و مانند آن که روح سوخته نمي‌شود روح که امر مجرد است با نار ملکوتي سوخته مي‌شود نه با نار مُلکي.

فرمود: ﴿نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ﴾، فؤاد را مي‌سوزاند. در جهنم که هم بدن مي‌سوزد طبق آيات سوره مبارکه «نساء» که فرمود: ﴿كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذابَ؛[13] چون نيروي لامسه است که سوخت و سوز را ادراک مي‌کند و اين نيروي لامسه در استخوان هست، در گوشت هست، در رگ و پيه و پيوند هست، در پوست بيش از جاي ديگر است؛ لذا فرمود وقتي اين پوست به وسيله آتش سوخته شد ما پوست تازه مي‌رويانيم که او بيشتر احساس بکند ﴿كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُم بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذابَ اين درباره نار جهنم است.

در اين نار جهنم که غير از نار حطمه است دست و پا مي‌سوزد و همان طوري که اين گونه از افراد راه ترقي ديگران را بستند، راه رشد را بستند راه تکامل را بستند، زنجيري کردند، جلوي مردم را گرفتند اينها هم در آتش جهنم زنجيري مي‌سوزند، اين طور نيست که دست و پايشان آزاد باشد؛ اينها کساني‌اند که در صفَد و در زنجيرها و در دام‌ها و در بندهاي آهنين بسته مي‌سوزند نه باز. با دست بسته مي‌سوزند چون دست خيلي‌ها را بستند، با پاي بسته مي‌سوزند چون پاي خيلي‌ها را بريدند نگذاشتند اينها به کمالاتشان بار يابند؛ اينها ﴿مُقَرَّنينَ فِي الْأَصْفادِ﴾[14] هستند اين طور نيست که حالا اينها را در يک جاي وسيعي بگويند اينجا جهنم است اينجا بايد بسوزيد، آنجا که هستند جايشان تنگ است، چون ضيق صدر داشتند ﴿كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ﴾[15] چنين مشکلي داشتند.

بنابراين همين‌ها که ﴿مُقَرَّنينَ فِي الْأَصْفادِ﴾ هستند و در حطمه مشغول سوخت و سوز هستند و گذشته از بدن‌سوزي روح‌سوزي هم مطرح است که ﴿نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتي‏ تَطَّلِعُ عَلَي الْأَفْئِدَةِ﴾، با اين وجود اين حطمه، اين جهنم، اين دستگاه تلخ و سخت، اين دَرش بسته است؛ ﴿إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ﴾ بسته است، ﴿في‏ عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ﴾؛ عَمَد را گفتند جمع عمود است و ممّد يعني طولاني. معمولاً درها سابق اين طور بود الآن چون اين کلمات براي توده مردم خيلي شناخته شده نيست، قرآن کريم اينها را به ﴿وَ ما أَدْراكَ﴾ و مانند آن توضيح مي‌دهد که اينها با همه خصوصياتشان شناخته بشوند. اينها که در جهنم هستند دَرِ جهنم محکم بسته است، بستن دَرِ جهنم نه براي آن است که کسي از بيرون وارد نشود، چون کسي حاضر نيست وارد جهنم بشود. بستن جهنم نه براي آن است که کسي از درون بيرون نيايد چون هيچ کسي قدرت ندارد، بسته دارد مي‌سوزد. خود بسته بودن دَرِ، عذابي است فوق عذاب.

بنابراين بستن دَرِ جهنم براي هيچ کدام از اين دو منظور نيست، براي آن نيست که بيگانه نيايد، براي آن نيست که جهنمي خارج نشود، بلکه عذابي است فوق عذاب؛ چه اينکه درهاي بهشت باز است اين نه براي آن است که بهشتي بخواهد برود، بهشتي هرگز حاضر نيست از جايي که روح و ريحان است خارج بشود، هرگز بهشتي از بهشت حاضر نيست خارج بشود و اين نه براي آن است که بيگانه وارد بهشت نشود، هرگز بيگانه قدرت ورود به بهشت را ندارد؛ اما باز بودن دَرِ نعمتي است روي نعَم ديگر. اگر درِ بهشت باز است چون اين نعمتي است فوق نعمت‌ها و ذات اقدس الهي جهنمي‌ها را با آن سبک تعذيب مي‌کند، بهشتي‌ها را با اين سبک اکرام مي‌کند. در جريان بهشت دارد که در آنجا اينها خالدين هستند و مرفّهين هستند و هرگز بيرون نمي‌آيند با اين وجود درِ بهشت باز است ﴿مُفَتَّحَةً لَهُمُ الأبْوَابُ﴾[16] است ولي در جهنم درها غالباً بسته است، چون عذابي است فوق عذاب ديگر. اما اين بيان نوراني را قرآن کريم به اين صورت ذکر کرد که حطمه ﴿نارُ اللَّهِ﴾ است، يک؛ اين ﴿نارُ اللَّهِ﴾ فؤاد را مي‌سوزاند، دو؛ و ﴿إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ﴾ اين شهوت و گرايش‌هاي باطل براي جهنمي‌ها تسجيل شده است، امروز به اين صورت جهنم دربسته درآمد، ﴿إِنَّها عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ﴾ بسته است، ﴿في‏ عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ﴾. قبلاً اين درهاي چوبي که مي‌بستند قفل مي‌کردند، چوبي از جنس خود در مي‌تراشيدند، حلقه‌اي در قسمت چپ در احداث مي‌کردند، اين چوب سنگين را که به بخش راست اين دَر بسته بود از همان جا حرکت مي‌دادند به مجراي اين قسمت به نام محل گيردار و بسته شدن وارد مي‌کردند، اين مي‌شد دَر بسته؛ اما گاهي در به اين سبک بسته مي‌شود که از بالا تا پايين پشت‌بند دارد، نه پشت‌بندش افقي باشد، بلکه پشت‌بندش عمودي است. از بالا تا پايين پشت‌بندي دارد که به هيچ وجه سارق نمي‌تواند دَر را باز کند چنين حالتي را جهنم دارد. اين عمودي است که طولاني است و مَد پيدا کرده است، ممددّه است يعني طولاني و ممتد است؛ براي اينکه آن لنگه را به اين لنگه کاملاً بسته است و صدر تا ذيل اين دو لنگه‌اي که به هم بسته شدند با آن عَمَد تثبيت شده است.

بنابراين خيلي فرق مي‌کند بين اينکه دَر باز باشد يا بسته، يا اگر بسته است به اين نحو بسته باشد يا به نحو عادي. در قرآن کريم بسته بودن جهنم را ويژه مي‌داند و مي‌فرمايد چه کسي مي‌داند که جهنم را ما چگونه بستيم يا بهشت را چگونه بستيم و چه طور بستيم و در قسمت‌هاي بهشت دَر بسته نيست و اين اکرام بهشتي‌ها است با اينکه کسي بدون اجازه نمي‌تواند وارد بشود و هم به جانب دوزخ که نگاه بکنيد مي‌بينيد که دَر بسته است و در اين بستگي احدي قدر نفوذ ندارد.

بنابراين جامعه را اگر کسي بخواهد يکدست کند، هم از نظر مسائل رواني بايد يکدست بشود هم از نظر امکانات بايد يکدست بشود نه تفاوت نباشد، بلکه اين تفاوت زمينه تحقير را، زمينه همزه و لمزه را و مانند آن را فراهم نکند. جامعه باز جامعه عقل‌مدار و عدل‌محور است نه جامعه بسته که به دنبال اين قيد يا آن قيد حرکت کند که اميدواريم ذات اقدس الهي اين توفيق را به جوامع اسلامي مرحمت کند که موحدانه بينديشند و خيرخواه يکديگر باشند.

«غفر الله لنا و لکم و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[2]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره انفال، آيه49.

[3]. سوره اسرا، آيه70.

[4]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏20، ص360؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص818.

[5]. ر. ک: سوره قمر، آيه7.

[6]. جامع الأخبار(للشعيري)، ص139.

[7]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج8، ص345.

[8]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص403.

[9]. شرح أصول کافی(صدرا)، ج1، ص602.

[10]. سوره قدر، آيات1و2.

[11]. سوره بقره، آيه24.

[12]. سوره جن، آيه15.

[13]. سوره نساء, آيه56.

[14]. سوره ابراهيم، آيه49؛ سوره ص، آيه38.

[15]. سوره أنعام، آيه125.

[16]. سوره ص، آيه50.