دیگر اخبار
تاکید بر ضرورت بهره‌برداری از آثار و بركات عاشورا/ جامعهٴ حسینی هرگز اهل احتكار نیست/ عاشورا این سِمت را دارد كه ما را اصلاح كند

تاکید بر ضرورت بهره‌برداری از آثار و بركات عاشورا/ جامعهٴ حسینی هرگز اهل احتكار نیست/ عاشورا این سِمت را دارد كه ما را اصلاح كند

تبیین ابعاد جهانی وجود مبارک سالار شهیدان(ع)

تبیین ابعاد جهانی وجود مبارک سالار شهیدان(ع)

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

تاریخ شروع دروس تفسیر و خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی

سخنرانی آیت الله العظمی جوادی آملی در شب تاسوعا و عاشورای حسینی

سخنرانی آیت الله العظمی جوادی آملی در شب تاسوعا و عاشورای حسینی

ما فرزندان حسین بن علی(ع) هستیم/ موظفیم که خون بهای حسین بن علی(ع) را بگیریم

ما فرزندان حسین بن علی(ع) هستیم/ موظفیم که خون بهای حسین بن علی(ع) را بگیریم

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله حاج آقا مرتضی اشرفی شاهرودی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله حاج آقا مرتضی اشرفی شاهرودی

مراسم سخنرانی و عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) در محضر آیت الله العظمی جوادی آملی

مراسم سخنرانی و عزاداری اباعبدالله الحسین(ع) در محضر آیت الله العظمی جوادی آملی

گزیده بیانات آیت الله العظمی جوادی آملی با موضوع تبیین ابعاد مختلف قیام اباعبدالله (ع) از شبکه اول سیما پخش می گردد

گزیده بیانات آیت الله العظمی جوادی آملی با موضوع تبیین ابعاد مختلف قیام اباعبدالله (ع) از شبکه اول سیما پخش می گردد

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت آغاز فعالیت عباسیه روستای نیاک

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت آغاز فعالیت عباسیه روستای نیاک

روز مباهله و روز نزول سوره مبارکه «هل أتی» جزء ایام الهی است

روز مباهله و روز نزول سوره مبارکه «هل أتی» جزء ایام الهی است



تفسير سوره مباركه منافقون آيات 8 تا 11
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يَقُولُونَ لَئِن رَجَعْنَا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأعَزُّ مِنْهَا الأذَلَّ وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ (۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ مَن يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ (۹) وَ أَنفِقُوا مِن مَا رَزَقْنَاكُم مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلاَ أَخَّرْتَنِي إِلَي أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُن مِنَ الصَّالِحِينَ (۱۰) وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (۱۱)

اين سوره مبارکه که در مدينه نازل شد، گرچه نفاق فردي را هم به همراه دارد؛ اما مسائل محوري اين، مربوط به نفاق اجتماعي و سياسي است. کارشکني‌هاي اينها نسبت به حکومت اسلامي و نسبت به وجود مبارک پيغمبر(صلّي  الله عليه و آله و سلّم) و جامعه اسلامي است. اينها از نظر معرفت‌شناسي گرفتار حسّ و تجربه‌ هستند؛ يعني بالاتر از حسّ چيزي را درک نمي‌کنند، بر فرض درک بکنند ايمان ندارند و فکر مي‌کنند تنها چيزي که انسان را مي‌تواند تأمين بکند، مال و فرزند است و فکر مي‌کنند تنها محدوده‌اي که بشر در آن از هستي سهمي دارد، بين ميلاد و گور است. از نظر اعتقاد، به بيش از اين معتقد نيستند و از نظر مسائل اقتصادي، تنها سرمايه اينها مال و فرزند است.

کسي که پايان زندگي را قبر مي‌داند و ـ معاذالله ـ مي‌گويد بعد از مرگ هيچ خبري نيست و کسي که تمام توانش را در داشتن مال و فرزند مي‌داند، اين گرفتار نفاق خواهد شد. اگر ذوق سياسي يا کار سياسي داشته باشد، در کارشکني‌های سياسي و اجتماعي کوشش مي‌کند و گرنه منافقانه به سر مي‌برد. اين نفاق بدترين بيماري و بدخيم‌ترين بيماري فردي و اجتماعي است.

در همين سوره آيه چهار فرمود: ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾؛ اين ظاهرش حصر است، منتها در کمال است؛ يعني کامل‌ترين و بدترين و سخت‌ترين دشمن همين منافقين هستند، براي اينکه ظاهر آنها با باطن آنها دوتاست و انسان اگر با مار و عقرب بخواهد برخورد کند، اين مار ظاهرش مار است باطنش هم مار است؛ اما کسي که ظاهرش انسان است باطنش مار است، با او مصافحه مي‌کند و مسموم مي‌شود، فرمود: ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾ و اگر اين در داخل خود شخص ظهور بکند، اعديٰ عدو او خواهد بود. اين با مردم باايمان که برخورد کرد به يک نحو است، با مردم کافر برخورد کرد به نحوِ ديگر است، به دستورهاي ديني ظاهراً که مي‌رسد يک نحوِ است، باطناً که مي‌رسد به نحو ديگر است.

اينکه حضرت فرمود: «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ»[1] براي همين است، براي اينکه اين آدم را سرگرم مي‌کند و به هر بازي، انسان را بازي مي‌دهد؛ هم نسبت به فرد «أَعْدَي عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيْكَ» که حديث نبوي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است، هم نسبت به جامعه ﴿هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ﴾.

پرسش: آن وقت سبب حصر چيست؟

پاسخ: براي اينکه ظاهر اينها مثل انسان است، باطنش مار و عقرب هستند. اگر کسي مار و عقرب را ببيند، از اينها فاصله مي‌گيرد؛ اما کسي که ظاهرش انسان است، آدم با او مصافحه مي‌کند، باطنش مار و عقرب شده و مسموم مي‌شود. اينکه هيچ راهي براي تشخيص او نيست. البته پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و انسان‌هاي کامل و معصوم با علم الهي مي‌توانند تشخيص بدهند؛ اما اين ﴿تَحْسَبُهُمْ﴾[2] کذا، باطنشان اين است، ظاهرشان اين است. اگر مارها به صورت انسان دربيايند و در جامعه زندگي کنند، آن وقت آن جامعه چگونه مي‌تواند به سلامت به سر ببرد؟ با اينها به حسب ظاهر مصافحه مي‌کند همين که دست داد مسموم مي‌شود. در فضاي اينها زندگي مي‌کند، در همان فضا مسموم مي‌شود. بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) که ديروز خوانده شد همين بود، فرمود: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ لَا يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَي فَيَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَي فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاء»،[3] ـ معاذالله ـ حضرت که نمي‌خواهد کسي را تحقير کند. همه بياناتي که در کتاب و سنّت است، تحقيق است نه تحقير. مي‌فرمايد يا چشم باطن داشته باشيد و باطن اينها را ببينيد، مثل کاري که امام سجاد(سلام الله عليه) کرد،[4] کاري که امام باقر(سلام الله عليه) کرد در سرزمين عرفات. آنها که گفتند: «ما أکثر الحجيج و أقل الضجيج» حضرت فرمود نه اين چنين نسيت، ««مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ‏ وَ أَقَلَّ الْحَجِيج»،[5] ما حاجي در صحنه عرفات نداريم، نگاه کنيد! هم آن کسي که از اصحاب امام سجاد(سلام الله عليه) بود نگاه کرد، هم آن که از اصحاب امام باقر(سلام الله عليه) بود نگاه کرد. ديد صحنه عرفات است و پر از حيوانات. يا انسان بايد آن چشم را پيدا کرد، يا حرف اين ذوات مقدس را قبول بکند، يا دو روز صبر بکند ببيند بعد از مرگ چه درمي‌آيد؟ قرآن نمي‌خواهد کسي را تحقير کند بگويد اين مثل حيوان است، نه واقع حيوان است. حالا اگر يک عده مار و عقرب، افعي در جامعه بودند به صورت انسان، آن وقت چگونه آدم مي‌تواند زندگي بکند؟ هيچ راهي براي زندگي نيست؛ لذا فرمود: ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾، براي اينکه شما به ظاهرش اطمينان مي‌کنيد بعد مي‌شويد، مثل اينکه اختيار خود را داديد به يک انبار سَمّ، اين است.

پرسش: حيث اثبات اينجا لفظاً دلالت بر حصر نمیکند؟

پاسخ: چرا، ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾؛ اين «الف» و «لام» براي همين است. قبلاً نام اينها را زياد برد، اوصاف اينها را زياد کرد، اين يک حلقه وسطيه است؛ آيه هفت که فرمود اينها اصلاً کساني‌ هستند که مي‌گويند روزي به دست شماست؛ در حالي که ﴿لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾ را قبول ندارند. مي‌گويند اگر تحريم کرديد، اينها مشکل مالي پيدا مي‌کنند دست از دينشان برمي‌دارند، همين! ﴿لاَ تُنفِقُوا عَلَي مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّي يَنفَضُّوا﴾، بعد مي‌گويند ما عزيز هستيم، چون وضع مالي ما خوب است، پيغمبر ـ معاذالله ـ چون مهاجرت کرده آمده به شهر ما، اين عزيز نيست، ﴿لَيُخْرِجَنَّ الأعَزُّ مِنْهَا الأذَلَّ﴾، منظورشان از «أعزّ» خودشان هستند وـ معاذالله ـ منظورشان از «أذل» پيغمبر است، اين ديد اينهاست. يک چنين آدمي گرفتار يک سمّ بدخيمي است.

غرض اين است که گيرشان اين است، اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ گرفتار نفاق داخلي بود، تشبيه نيست، اين تحقير نيست، اين اهانت نيست، اين تحقيق است «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ لَا يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَي فَيَتَّبِعَهُ وَ لَا بَابَ الْعَمَي فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاء»، فرمود باطنشان اين است. اين باطن را ديد؛ مثل اينکه شما الآن زيد را مي‌شناسيد کاملاً وقتي مي‌گوييد: «زيد ماهو»؟ مي‌گوييد: «حيوان ناطق». حضرت اينها را مي‌شناسد دارد جنس و فصل اينها را بيان مي‌کند. در همان جريان خالد بن عرفطة که جزء سران اين گروه بود خبر آوردند که او مُرد. مرحوم کاشف الغطاء نقل مي‌کند که آن روز آورديم از کشف الغطاء خوانديم. از شام جاسوسان مي‌آمدند تا ببينند که وضع حکومت علوي چيست؟ مرحوم کاشف الغطاء نقل مي‌کند که حضرت در بحبوحه سخنراني بود، کسي آمده خبر آورده که من از شام آمدم خالد بن عرفطة مُرده، حضرت اعتنا نکردند. بار دوم، بار سوم، ديدند حضرت اعتنا نکردند. به حضرت عرض کردند اين کسي از شام آمده خبر آورده فرمود او نمرده و نمي‌ميرد ـ اين قبل از جريان کربلاست بيست سال قبل از جريان کربلاست ـ فرمود او آدم آشوبگري است فتنه‌گري است، اين نمرده است، اين گروهي را به راه مي‌اندازد پرچمي را به دست همين شخصي که پاي منبر من نشسته مي‌دهد اين عرض کرد يا اميرالمؤمنين من اين کار را نمي‌کنم! فرمود نه اين کار را مي‌کني، ولي نکن! پرچم را به دست همين مي‌دهد و از همين باب الفيل از همين در وارد مي‌شوند و قصّه کربلا را شروع مي‌کنند براي قتل پسرم. بيست سال يعني بيست سال! اين را کاشف الغطاء نقل کرد، آن روز هم خوانديم. اين گفت آقا من نيستم فرمود نه، هستي. پرچم هم به دست توست، از همين باب الفيل مسجد هم وارد مي‌شوي، حضرت هم اشاره کرد.[6]

بعد از بيست سال که جريان کربلاي حسين بن علي(سلام الله عليه) پيش آمد و حکومت ننگين اموي لشکرکشي کرد و داخل و خارج خالد بن عرفطة رهبري اينها را به عهده گرفت و پرچم را داد به دست همين و اين هم از همين باب الفيل وارد مسجد کوفه شد و عده‌اي را بسيج کردند براي کربلا. اين سي‌هزارنفري که وارد کربلا شدند، اينها که از شام نيامدند. اگر لشکر از شام مي‌خواست بيايد که مدت‌ها طول مي‌کشيد. وجود مبارک سيّدالشهداء دوم محرم وارد شد، عمرسعد سوم محرم وارد شد، در ظرف يک هفته سي هزار نفر آمدند. اينها همه از همين کوفه و اطراف کوفه آمدند، اين مي‌شود علي! فرمود پرچم به دست همين است از همين در هم مي‌آيد ولي نکن اين کار را. اينها مأمور نبودند به آن علم عمل بکنند. فرمودند باطنش اين است اگر حضرت دارد: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ»، حالا اين خالد يا همين کسي که پرچم گرفته عليه کربلا، اين انسان است؟ «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ»، اگر آن مرحله ضعيفه باشد انسان گرفتار نفاق داخلي است که ضررش به خودش است. اگر ـ معاذالله ـ به صورت بدخيم درآمد زياد شد، هم به ضرر خودش است هم به ضرر جامعه؛ لذا فرمود: ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾، اگر بگويند «زيدٌ هو العادل»؛ يعني همين! يعني هست، کمال عدل در اوست. ﴿هُمُ الْعَدُوُّ﴾، البته کفار هم عدو هستند؛ اما اين کمال عداوت در اينهاست. اينها از نظر مخزن الهي هيچ عقيده‌اي ندارند، براي اينکه بگويند ما که اينها را تحريم بکنيم تمام راه‌ها بسته است. ﴿هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنفِقُوا عَلَي مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّي يَنفَضُّوا﴾ در حالي که ﴿لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، در بخش پاياني سوره مبارکه «ذاريات» با حصر فرمود بدانيد: ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتينُ﴾، اين ضمير فصل يعني «هو»، با معرفه بودن خبر با «الف» و «لام»، اينها مفيد حصر است، ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتينُ﴾، مع ذلک اينها مي‌گويند ما رازق هستيم. خزائني نزد خدا نيست. اينها ﴿هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لاَ تُنفِقُوا عَلَي مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّي يَنفَضُّوا﴾، پاسخشان اين است که ﴿وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَفْقَهُونَ﴾؛ اينها چيزي نمي‌فهمند. ﴿يَقُولُونَ﴾، در آن مسئله غزوه که رفتند ديدند که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) رهبري جنگ را پيروزمندي جنگ را همه را به عهده دارد. فرماندهي کلّ قوا هم برای اوست. گفتند ما وقتي به مدينه برگرديم مدينه شهر ماست ما بوديم سرمايه برای ماست، اينها مهاجر هستند اينها آمدند، ما اينها را بيرون مي‌کنيم، نگفتند مهاجرين را، مي‌گفتند ـ معاذالله ـ عزيزترين مردم مدينه ذليل‌ترين آنها را بيرون مي‌کنند ﴿لَيُخْرِجَنَّ الأعَزُّ مِنْهَا الأذَلَّ﴾، پاسخ آن اين است که ﴿وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ﴾. آنها گفتند در جريان تحريم ﴿لاَ تُنفِقُوا عَلَي مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ﴾، خدا فوراً در همان آيه پاسخ داد: ﴿وَ لِلَّهِ خَزَائِنُ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ﴾، در آيه هشت گفتند: ﴿لَيُخْرِجَنَّ الأعَزُّ مِنْهَا الأذَلَّ﴾، خدا فوراً پاسخ داد: ﴿وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ﴾، بعد مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تُلْهِكُمْ﴾؛ اينها شما را سرگرم نکند؛ نه به دنبال بازي برويد، نه کسي شما را بازي بدهد. اگر کسي به دنبال بازي نرفت، بايد اوّلاً شاکر باشد که به دنبال بازي نرفت، تلاش و کوشش کند که او را بازي ندهند. مردان الهي در هر دو بخش موفق بودند؛ نه کسي را بازي دادند نه کسي توانست اينها را بازي بدهد. ببينيد در سوره مبارکه «نور» گذشت فرمود مردان الهي ﴿رِجَالٌ﴾ که اين رجال کساني‌ هستند که ﴿لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾،[7] نه تنها ﴿الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾؛ به دنبال لغو و لهو و اينها نمي‌روند، کسي هم نمي‌تواند اينها را بازي بدهد: ﴿لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾؛ نه اهل لهو هستند نه گرفتار الهاء؛ نه خودشان به طرف بازي مي‌روند نه کسي مي‌تواند اينها را بازي بدهد. ﴿لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ﴾، اين مي‌شود مردان الهي. حالا لازم نيست انسان امام و پيغمبر باشد، اين حدّ اگر شدني نبود که اين همه اصرار نمي‌کردند، خيلي‌ها هم به اينجاها رسيدند.

غرض اين است که فرمود منشأ اين شقاوت اشتغال به لهو و لعبِ مال و فرزند است و اين دشمن هم به نام ابليس تنها کارش اين نيست که کسي را اهل جهنم بکند، کافر بکند، اگر به کفر بسنده مي‌کرد هم يک مرحله بود. حالا ـ معاذالله ـ کسي را کافر کرد، منافق کرد يا کافر کرد، مگر دست برمي‌دارد؟ اين تا آبروي آدم را نبرد رها نمي‌کند. تمام تلاش و کوششِ ابليس اين است که انسان را بي‌آبرو بکند. چقدر اين قرآن عميق و دقيق است! در جريان آدم و حوّا چه کار کرد؟ با اينکه آنها معصوم بودند حضرت آدم، آنجا جاي شخص ثالثي نبود که اينها خجالت بکشند. گفت تمام تلاش و کوشش ابليس اين است که حضرت آدم را برهنه کند. اين براي ماست و گرنه آنجا زن و شوهر بودند ﴿يا بَني‏ آدَمَ﴾،[8] اين ﴿يا بَني‏ آدَمَ﴾، اشاره به همان قصّه است. يکي وقت «يا ايها الناس» است؛ اما اينجا سخن از ﴿يا بَني‏ آدَمَ﴾ است نه «يا ايها الناس». فرمود ديديد با پدر و مادرتان چه کار کرد؟ اينها را برهنه کرد. اين برهنه کرد يعني چه؟ شخص ثالثي که نبود، اينها هم که مَحرَم بودند. ﴿لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما﴾؛[9] يعني تا آبروي شما را نبرد رها نمي‌کند. از اين لطيف‌تر از اين شيرين‌تر، از اين کتاب قوي‌تر و باآبروتر! مي‌گويد آبرومندانه زندگي کنيد. بر فرض هم کافر باشيد، نسبت به جامعه بدرفتاري نکنيد، ظلم نکنيد، اين مال را نگيريد، اختلاس را نکنيد. حالا بر فرض کافر! به هر حال در دنيا مي‌خواهيد زندگي کنيد يا نه؟ اگر ـ خداي ناکرده ـ حقوق مردم را به هم زدي، آن وقت اين لباس شما را در مي‌آورد؛ منتها وجود مبارک حضرت امير از همين معنا در نهج البلاغه در چند جا به «وَبِي‏»,[10] «مُوبِئ‏»[11] و «أَوْب‏»[12] و اينها ياد کرده است. اين کلمه «أَوْب‏»، «مُوبِئ‏»، «وَبِي‏» اين در چند جاي نهج البلاغه است. فرمود يک وقت ـ خداي ناکرده ـ انسان به بيماري‌هاي بدخيم مبتلا مي‌شود که خدا همه اين بيمارها را شفا بده مثل سرطان، به هر حال بعد از مدتي مي‌ميرد اين طور نيست که آبرويش رفته باشد. فرمود اين بيماري که از راه نفاق و شيطنت مي‌آيد؛ نظير بيماري‌ها بدخيم سرطان نيست، اين نظير وباست، وبا براي کسي آبرو نمي‌گذارد، بالا و پايين تاس و لگن! نه انسان در بيمارستان آبرو دارد، نه نزد زن و بچه‌اش آبرو دارد. فرمود اين بيراهه رفتن، اين گونه اختلاس اين گونه مال مردم را گرفتن، اين متاع «وَبِي‏» است «مُوبِئ‏» است «أَوْب‏» است، به هر حال آبروبر است. آن شخص حاضر است سرطان بگيرد؛ اما وبا نگيرد. بالا و پايين تاس و لگن، نزد هيچ کسي آبرو ندارد. اينها را حضرت براي چه مي‌گويد؟ اين مضمون در سوره «اعراف»: ﴿ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما﴾، همين است. اين متاعِ وبيء همين است.

آن وقت شما جريان اين بانک‌ها را مي‌بينيد ديروز هم اينها را مجلس احضار کرده، خود مجلس به اينها گفته شما به قانون عمل نمي‌کنيد فتواي مراجع که روشن است قانون هم همين طور است ديروز صريحاً مجلس به اين بانکي‌ها گفت شما به قانون عمل نمي‌کنيد. حالا بخشي از فرمايشات حضرت امير در نهج البلاغه را ملاحظه بفرماييد. آن وقت اين بيان سيدنا الاستاد را حتماً ملاحظه کنيد، اين خيلي بيان لطيف و حکيمانه است. بعد از اينکه ايشان اين سوره «منافقون» را تمام کردند بحثي دارند درباره منافقين که اين نفاق طليعه‌اش از مکه شروع شد در مدينه رشد کرد اين غده بدخيم و همچنان ماند که ماند که ماند که ماند! اين طور نيست که اين بعد از رحلت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) تمام شده باشد. فرمايش ايشان بر اساس تحليل قرآني اين است که طليعه اين نفاق در مکه بود عده‌اي به هر حال پيش‌بيني مي‌کردند مي‌فهميدند ظاهرش اين است که حضرت مي‌فرمايد من ايران را مي‌گيرم روم را مي‌گيرم قصرِ قيصرها را مي‌گيرم، قصرِ کسراها را مي‌گيرم اينها را گفت، اينها طليعه‌اش بود. در مدينه اين نفاق شکوفا شد و به بار نشست، به دليل اينکه در جريان جنگ اُحد يک سوم مردم مدينه اسلحه کشيدند آمدند بيرون ولي در همان مدينه در برابر پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) حاضر نشدند که با کفّار بجنگند برگشتند به خانه‌هايشان. غالب سوره‌هاي مدني از نفاق و منافقان سخن به ميان آورده؛ مخصوصاً سوره مبارکه «توبه». جريان إفک[13] هم که اينها راه‌اندازي کردند. اين قدر بي‌حيثيت بودند که به آبروي پيغمبر هم رحم نکردند، همين‌ها راه‌اندازي کردند. جريان ليله عقبه هم که همين طور بود.

پس فرمايش سيدنا الاستاد اين است که يک جمعيت مهم مدينه منافق بودند. با هيچ کار پيغمبر هم نمي‌ساختند هيچ آبرويي هم برای مؤمنين نگذاشتند. قصّه إفک هم که شهادت مي‌دهد. در صدد ترور حضرت بودند در «ليلة العقبة» که خدا حفظ کرد و موفق نشدند، پس کاري از منافقين برنيامد که نکنند.

بعد مي‌فرمايد همين که حضرت رحلت کرد و سقيفه رو به راه شد و ما را خانه‌نشين کردند، تمام اين کارشکني‌ها شکست. اينها کجا رفتند؟ يک سوم مردم مدينه بودند. همه‌شان دفعتاً مُردند؟ اينکه نيست. همه‌شان برگشتند سلمان و اباذر شدند؟ که نيست. همه‌شان با سقيفه ساختند و سِمت پيدا کردند و کار پيدا کردند که هست. اين خيلي تحليل خوبي است. بعد مي‌فرمايد اين ادامه داشت از اموي‌ها به مرواني‌ها و عباسي‌ها رسيد. اين دو سه صفحه است حتماً ملاحظه بفرماييد به عنوان کارشکني منافقان.

بيان نوراني خود حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه وقتي از منافقان ياد مي‌کند در خطبه 210 نهج البلاغه کساني که در جامعه به سر مي‌برند را تقسيم مي‌کند، میفرمايد: «رَجُلٌ مُنَافِقٌ مُظْهِرٌ لِلْإِيمَانِ مُتَصَنِّعٌ بِالْإِسْلَامِ لَا يَتَأَثَّمُ وَ لَا يَتَحَرَّجُ يَكْذِبُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ ص مُتَعَمِّداً»؛ اما «فَلَوْ عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ كَاذِبٌ لَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ»؛ مردم اگر بدانند اين منافق است که قبول نمي‌کنند. اين لباس اسلام مي‌پوشد بعد به اين صورت مي‌فرمايد؛ «وَ قَدْ أَخْبَرَكَ اللَّهُ عَنِ الْمُنَافِقِينَ بِمَا أَخْبَرَكَ وَ وَصَفَهُمْ بِمَا وَصَفَهُمْ ... ثُمَّ بَقُوا بَعْدَهُ»؛ اين شايد يک وقت به عرض شما رسيد اين يک رساله کوچکي است در مجموعه کنز الفوائد کراجکي، اين رساله مفصل نيست، اسم اين رساله به نام «عجبٌ» است مثل اينکه کتاب قوانين مرحوم ميرزا اسمش قانون است چون مطالبش «قانونٌ، قانونٌ» است. اسم کتاب صاحب فصول، فصول است، چون مطالبش «فصلٌٌ، فصلٌ» است. اسم اين رساله «عجبٌ» است و اصلاً رساله به نام «عجبٌ» است. ايشان مي‌گويد بعد از رحلت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) که زير اين آسمان مردي به عظمت علي بن ابيطالب نبود اينها هم که مي‌شناختند و زير اين آسمان زني به عظمت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) نبود او را هم مي‌شناختند. اين فاطمه براي حمايت اين علي چندين شب و روز از اين و آن کمک خواست هيچ کسي کمک نکرد «عجبٌ»! بعد از جريان اوّلي و دومي و سومي که به هر حال بعد از عثمان مردم جمع شدند حضرت امير را به عنوان خليفه قبول کردند و به او رأي دادند به حسب ظاهر، زني که آن را هم مي‌شناسيد شناخته شده هم هست، در همين مدينه گفت بلند شويد علي را بکُشيد، هزارها نفر صدها نفر شمشير کشيدند، «عجبٌ»! هيچ حرفي نمي‌زند، تحليل نمي‌کند، اصلاً رساله به نام رساله «عجبٌ» است. شما اين را چگونه تحليل مي‌کنيد؟ نه علي ناشناخته است، نه فاطمه(سلام الله عليهما)، نه آن زن ناشناخته است نه آن شمشيرکِشي‌ها. آن وقت اين جمعيت سيدنا الاستاد بر اساس همين تحليل که اينها نمردند. اين چنين نيست که اين يک سوم مردم مدينه مرده باشند، اموي را اينها تشکيل دادند، مرواني را اينها تشکيل دادند، پانصد سال اينها همين عباسي‌ها را تشکيل دادند. گفت:

يا ليت جور بني مروان عاد لنا ٭٭٭ و أن عدل بني العباس في النار[14]

اي کاش عدالت عباسي‌ها در آتش بود و اي کاش همان ستم بني‌اميه رواج داشت! اين است که اينها ده يازده امام را يا مسموم کردند يا زندان بردند. قسمت مهم ائمه را اينها شهيد کردند، اين بود. اين دو سه صفحه را حتماً ببينيد. در اين خطبه هم فرمود: «وَ إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا» بعد از اينکه منافقان و نفاق را تبيين مي‌کند مي‌فرمايد مردم باقدرت هستند. بعدها سعدي گفت: «النّاسُ عَلي دِينِ مُلُوکِهِم»،[15] «إِنَّمَا النَّاسُ مَعَ الْمُلُوكِ وَ الدُّنْيَا إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ فَهَذَا أَحَدُ الْأَرْبَعَة»؛ جامعه را به چهار قسم تقسيم کرد.

بعد در خطبه 175 آنجا مي‌فرمايد با قرآن رابطه‌ شما محکم باشد: «فَإِنَّ فِيهِ شِفَاءً مِنْ أَكْبَرِ الدَّاءِ وَ هُوَ الْكُفْرُ وَ النِّفَاقُ»؛ بدترين درد کفر و نفاق است و «الْغَيُّ وَ الضَّلَالُ» است، «فَاسْأَلُوا اللَّهَ بِهِ وَ تَوَجَّهُوا إِلَيْهِ بِحُبِّهِ وَ لَا تَسْأَلُوا بِهِ خَلْقَهُ إِنَّهُ مَا تَوَجَّهَ الْعِبَادُ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی بِمِثْلِهِ»؛ بهترين راه ارتباط بنده با خدا اعتصام به همين حبل است که با عترت بسته است که ﴿وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً﴾؛[16] و فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْن‏».[17]

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. مجموعة ورام، ج‏1، ص59.

[2]. سوره حشر، آيه14.

[3]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، خطبه87.

[4]. التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري(عَلَيْهِ السَّلَام)، ص606 و 607؛ «قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(عَلَيْهِ السَّلَام) وَ هُوَ وَاقِفٌ بِعَرَفَاتٍ لِلزُّهْرِيِّ: كَمْ تُقَدِّرُ هَاهُنَا مِنَ النَّاسِ. قَالَ: أُقَدِّرُ أَرْبَعَةَ آلَافِ أَلْفٍ وَ خَمْسَمِائَةِ أَلْفٍ كُلُّهُمْ حُجَّاجٌ قَصَدُوا اللَّهَ بِآمَالِهِمْ وَ يَدْعُونَهُ بِضَجِيجِ أَصْوَاتِهِمْ. فَقَالَ لَهُ: يَا زُهْرِيُ‏ مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ‏ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ! فَقَالَ الزُّهْرِيُّ: كُلُّهُمْ حُجَّاجٌ، أَ فَهُمْ قَلِيلٌ‏ فَقَالَ لَهُ: يَا زُهْرِيُّ أَدْنِ لِي وَجْهَكَ. فَأَدْنَاهُ إِلَيْهِ، فَمَسَحَ بِيَدِهِ وَجْهَهُ، ثُمَّ قَالَ: انْظُرْ. [فَنَظَرَ] إِلَي النَّاسِ، قَالَ الزُّهْرِيُّ: فَرَأَيْتُ أُولَئِكَ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ قِرَدَةً، لَا أَرَي فِيهِمْ إِنْسَاناً إِلَّا فِي كُلِّ عَشَرَةِ آلَافٍ وَاحِداً مِنَ النَّاسِ...».

[5]. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام(لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص184؛ «قَالَ أَبُو بَصِيرٍ لِلْبَاقِرِ(عَلَيْهِ السَّلَام) مَا أَكْثَرَ الْحَجِيجَ وَ أَعْظَمَ الضَّجِيجِ‏ فَقَالَ بَلْ مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ أَ تُحِبُّ أَنْ تَعْلَمَ صِدْقَ مَا أَقُولُهُ وَ تَرَاهُ عِيَاناً فَمَسَحَ عَلَي عَيْنَيْهِ وَ دَعَا بِدَعَوَاتٍ فَعَادَ بَصِيراً فَقَالَ انْظُرْ يَا أَبَا بَصِيرٍ إِلَی الْحَجِيجِ قَالَ فَنَظَرْتُ فَإِذَا أَكْثَرُ النَّاسِ قِرَدَةٌ وَ خَنَازِيرُ وَ الْمُؤْمِنُ بَيْنَهُمْ كَالْكَوْكَبِ اللَّامِعِ فِي الظَّلْمَاءِ...».

[6] . كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء(ط ـ الحديثة)، ج‌1، ص 105 ـ 107؛ «سلوني قبل أن تفقدوني فواللّه لا تسألوني عن فئة تضلّ بآية و تهتدي بآية إلا نبّأتكم بناعقها‌ و سائقها و قائدها إلى يوم القيامة فقام إليه رجل فقال: أخبرني كم علي رأسي من طاقة شَعر؟ فقال له: لولا أنّ الذي سألت عنه يعسر برهانه لأخبرتك و إنّ في بيتك لسَخْلًا يقتل ابن بنت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم»  ‌لم يمت و سيقود جيش ضلالة صاحب لوائه حبيب بن جمّاز فقام إليه حبيب بن جمّاز و قال إنّي لك محبّ فقال: إيّاك أن تحمل اللّواء و لتحملنّها و تدخل من هذا الباب يعني باب الفيل فلمّا كان زمان الحسين عليه السلام جعل ابن زياد خالداً علي مقدّمة عمر بن سعد و حبيب صاحب لوائه...».

[7]. سوره نور، آيه37.

[8]. سوره اعراف، آيه27.

[9]. سوره اعراف، آيه20.

[10]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه175.

[11]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), حکمت367؛ «مَتَاعُ الدُّنيَا حُطَامٌ مُوبِیءٌ».

[12]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه238

[13]. سوره نور، آيه11.

[14]. المحاسن و المساوي(بيهقي), ص186.

2. گلستان سعدي، ديباچه.

[16] . سوره آل عمران، آيه103.

[17]. كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص647.