دیگر اخبار
فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

شناسه : 11320752


تفسير سوره مباركه منافقون آيات 1 تا 4
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ (۱) اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ (۲) ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوْا فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ (۳) وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ وَ إِن يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ (٤)

سوره‌اي که به نام «منافقون» است در مدينه نازل شد، رازش اين بود که در مکه يا نفاقي نبود يا بسيار اندک بود. نفاق اين است که قدرتي باشد و انسان براي بهره‌برداري از آن قدرت، به آن قدرت نزديک بشود و خود را به صاحبان آن مکتب منسوب بداند و واقع نباشد. در مکه يک چنين چيزي بسيار کم بود، مگر آنها که پيش‌بيني مي‌کردند يا خبر داشتند؛ لذا خود را به اسلام منسوب نمي‌کردند. در مدينه وقتي وجود مبارک حضرت نزول اجلال کردند حکومتي تشکيل دادند قدرتي پيدا کردند، همان‌ها که در مکه با دين مخالف بودند، همفکرانشان در مدينه يا در مدينه بودند يا به مدينه آمدند، خود را به اسلام نزديک مي‌کردند، در حالي که معتقد نبودند. منافع خودشان را در قُرب به اسلام مي‌دانستند از نظر لسان و زبان. اين سوره مبارکه اوضاع اينها را خوب تشريح کرد. از درون اينها خبر داد، از قيافه‌هاي ظاهري اينها خبر داد، از کيفيت حرف زدن اينها خبر داد، از نيت‌هاي باطل اينها هم خبر داد.

فرمود: ﴿إِذَا جَاءَكَ الْمُنَافِقُونَ﴾؛ وقتي منافقان آمدند حضور شما، مي‌گويند ما معتقد هستيم که تو پيغمبر هستي! شهادت مي‌دهيم. همان طوري که بايد به وحدانيت خدا شهادت داد، به رسالت پيغمبر هم بايد شهادت داد. ما شهادت مي‌دهيم؛ يعني معتقد هستيم که تو پيغمبر هستي. پس خبري مي‌دهند از درون خود. نمي‌گويند «انک رسولُ الله»، مي‌گويند: ﴿نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾؛ ما شهادت مي‌دهيم که تو پيامبر هستي. پس خبر آنها رسالت پيغمبر نيست، خبر آنها شهادت به رسالت است، اعتقاد به رسالت است، اين مطلب اوّل.

اين را خوب عنايت کنيد تا کذب خبري و کذب مخبري از هم روشن بشود، تا مشايخ ما که فرمايشي فرمودند حرفشان هم روشن بشود و پيام آيه هم معلوم بشود. پس آنها مي‌گويند: ﴿نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾، مثل اينکه ما مي‌گوييم: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً(صلي الله عليه و آله و سلم) رَسُولُ اللَّه‏»؛ «نشهد»؛ يعني «نعتقد». مثل اينکه مي‌گوييم: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ»؛ يعني ما معتقد به توحيد هستيم، همان طور معتقد به رسالت هستيم. اينها مي‌آمدند مي‌گفتند ما معتقد به رسالت هستيم، اين مطلب اوّل.

ذات اقدس الهي مي‌فرمايد که خدا مي‌داند تو رسول خدا هستي: ﴿وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ﴾، اما خدا شاهد است که منافقين دروغ مي‌گويند. دروغ مي‌گويند يعني چه؟ نه يعني مطلب خبر حق است به زعم اينها دروغ مي‌گويند! نخير! اينها اصلاً دروغ مي‌گويند، چون آنها نمي‌گويند «إنک رسول الله» تا ما بگوييم اين خبر حق است و اين خبر به زعم اينها کذب است. آنها چنين خبري نمي‌دهند. آنها از قلبشان خبر مي‌دهند، مي‌گويند ما معتقد هستيم که تو پيامبر هستي. اين خبر دروغ است. خيلي يعني خيلي فرق است بين اينکه آنها بيايند بگويند «إنک رسول الله»، آن وقت ما مي‌توانيم بگوييم اين خبر صدق است صد درصد، به زعم اينها اين خبر کذب است. يعني کذب مخبري و صدق خبري. اما اين گونه حرف نمي‌زنند. مي‌گويند ما معتقديم که تو پيامبر هستي. اين کذب خبري است، چه اينکه کذب مخبري است. اين خبر دروغ است. اينها که از رسالت پيغمبر خبر نمي‌دهند. اينها از عقيده خود خبر مي‌دهند، مي‌گويند ما معتقديم که تو پيغمبر هستي. مخبرعنه اينها اعتقاد به رسالت است، نه رسالت. خيلي فرق است بين اينکه اينها بگويند: «إنّک رسول الله»، آن وقت اگر خدا فرمود اينها دروغ مي‌گويند؛ يعني اين خبر صادق است، صدق خبري است و اين خبري که صد درصد درست است به زعم اينها کذب است اينها کذب مخبري دارند، اينها دارند دروغ مي‌گويند.

مثل اينکه اگر کسي يقين دارد که زيد نيامده؛ منتها اين جهل مرکّب است. يک چنين آدمي بگويد: «جاء زيدٌ»، اين خبر صد درصد درست است، اين شخص خيال مي‌کند که اين خبر دروغ است و دارد دروغ مي‌گويد. اين به نسبت اوست؛ اما اگر کسي گفت که من شهادت مي‌دهم که زيد آمده، در حالي که معتقد نيست، اين خبر واقعاً دروغ است. اين از مجيء زيد خبر نمي‌دهد، اين از عقيده خود خبر مي‌دهد.

خبري صادق است که مطابق با واقع باشد، اين مطلب اوّل. اينها از رسالت پيغمبر خبر نمي‌دهند، اينها از عقيده خود خبر مي‌دهند، مي‌گويند ما معتقديم تو پيامبر هستي. اين صد درصد دروغ است، چرا؟ براي اينکه اينها از عقيده خود خبر مي‌دهند و حال اينکه عقيده ندارند. بنابراين هم کذب خبري است، هم کذب مخبري.

«فتحصّل أنّ هاهنا اموراً»، يک: اگر کسي بگويد اين شخص پيغمبر است و معتقد باشد، هم صدق خبري است هم صدق مخبري. اگر بگويد اين شخص پيغمبر است و معتقد نباشد منافق باشد، صدق خبري است به زعم مخبر، کذب خبري و کذب مخبري است. به عقيده اين شخص منافق، اين خبر دروغ است و دارد دروغ مي‌گويد؛ اما اگر کسي مؤمن باشد بگويد: «إنک رسول الله» هم خبر صادق است، هم مخبر صادق است. منافق که نمي‌گويد: «إنک رسول الله» تا ما بگوييم صدق خبري دارد و کذب مخبري. منافق مي‌گويد ما «نشهدُ»؛ يعني «نؤمن و نعتقد بأنک رسول الله». اين کذب خبري است دروغ مي‌گويند. کذب خبري است کذب مخبري با هم است، چون از هر خبري که مطابق با واقع باشد صدق است. اين که از واقع خبر نمي‌دهد او از عقيده خود خبر مي‌دهد. مخبر عنه او عقيده است، او چنين عقيده‌اي ندارد.

بنابراين کذب خبري است و اينها هم دروغ مي‌گويند. اينکه خدا فرمود: ﴿وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهم لَكَاذِبُونَ﴾،[1] اينها دروغ مي‌گويند؛ يعني هم خبر کاذب است، هم اينها دروغ مي‌گويند. اينها هم مي‌گويند ما معتقديم تو پيغمبر هستي، اين خبر دروغ است و اينها هم دارند دروغ مي‌گويند.

بنابراين اين طور نيست که کذب، کذب مخبري باشد و صدق خبري. اگر آنها بگويند «إنک رسول الله»، صدق خبري است و کذب مخبري. اما آنها نمي‌گويند «إنک رسول الله»، مي‌گويند: «نحن نشهد، نعتقد، نؤمن بأنّک رسول الله». اينها از درون خودشان خبر مي‌دهند، اين خبر هم مطابق با واقع نيست. واقع که قلب اينهاست انکار و کفر است.

بنابراين هم کذب خبري است هم کذب مخبري. اينها دروغ مي‌گويند، خبرشان دروغ است، چون مطابق با واقع نيست، واقع از قلب است. اين کسي که مي‌گويد من به شما علاقهمند هستم اين دروغ مي‌گويد کذب خبري است و کذب مخبري است، براي اينکه علاقه يک امر قلبي است او هم که در قلبش چنين علاقه‌اي نيست. پس «کم فرق» بين اينکه اينها بگويند: ﴿إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾، که اين صدق خبري است و کذب مخبري، آن هم به زعم اينها. يا بگويند: «نحن نشهد أنک رسول الله»؛ يعني «نعتقد و نؤمن بأنک رسول الله»، اين کذب خبري است کذب مخبري هم هست.

﴿قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ﴾، ولي ﴿وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ﴾، اينکه ما مي‌گوييم اينها دروغ مي‌گويند، بايد مشخص باشد تو رسول الله هستي بدون ترديد. اينها که مي‌گويند ما معتقديم که تو رسول الله هستي، از عقيده خود خبر مي‌دهند، يک چنين عقيده‌اي ندارند؛ مثل اينکه بگويند: «جاء زيدٌ» و زيد نيامده. اينها از عقيده خود خبر مي‌دهند، نه از رسالت تو. اينها چنين عقيده‌اي ندارند. پس هم کذب خبري است هم کذب مخبري.

﴿وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ﴾؛ دروغ مي‌گويند، مي‌گويند ما «نشهد»، اينها «لا يشهدون». مي‌گويند: «نؤمن»، اينها «لا يؤمنون»، مي‌گويند: «نعتقد»، اينها «لا يعتقدون».

راز اين دروغ‌گويي براي چيست؟ چون ديدند يک حکومت مرکزي تشکيل شد، قدرتي پيدا شد، يا مي‌خواهند از اين قدرت سوء استفاده کنند نزديک بشوند، يا مي‌خواهند از اين قدرت مرکزي که با منافقين درگير مي‌شود در امان باشند ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾، اينکه مي‌گويند ما «نشهد»؛ ما شهادت مي‌دهيم، با سوگند هم اين مطالب را مي‌گويند، اين يمين، اين سوگند را سپر قرار دادند. معلوم مي‌شود اين کار را کردند که از خطر در امان بمانند. وقتي از خطر در امان ماندند و کسي با اينها کار نداشت، آن وقت از سفره پربرکت اسلام هم سوء استفاده مي‌کنند. آن برای مرحله بعدي است.

﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾، «جُنة»؛ يعني سپر. بعد کم‌کم که نزديک شدند، ﴿فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ﴾، اين «صدّ» با «صاد» که قبلاً هم معنا شد؛ يعني «انصرفوا بأنفسهم و صرفوا غيرهم»؛ خودشان منصرف شدند نيامدند و جلوي آمدن ديگران را هم گرفتند. ﴿فَصَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾، دستورهاي فراواني ذات اقدس الهي در پرهيز از منافقان داده که بخش‌هاي قابل توجهي از اينها در سور قبلي گذشت.

در آيه 52 سوره «مائده» به اين صورت آمده است: ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ﴾، قرآن کريم، منافقون را مي‌گويد: ﴿فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ﴾، براي اينکه قلبشان که شهادت نيست، ايمان نيست، اعتقاد نيست. زبانشان اين است که در قلب ما اعتقاد است و دروغ مي‌گويند، چون در قلبشان اعتقاد نيست. ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾، نه «يسارعون اليهم»، اينها باطناً با کفار هستند، چون باطناً با کفار هستند از اينکه به سرعت به آنها گرايش دارند، به سمت کفّار نيست، چون خودشان کافرند. سعي مي‌کنند فوراً خودشان را در جمع آنها حاضر ببينند. ﴿يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾، نه «اليهم». اگر کسي تازه بخواهد به سمت بيگانه گرايش پيدا کند، مي‌گويند: «سار اليهم». اما جزء بيگانه‌هاست؛ مثل اينکه آدم تا خطري شنيد، به پناهگاهش مي‌رود، پناهگاه اينها هم بيگانه‌ هستند. ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾، درباره کفّار، چون آيه قبلش که آيه 51 بود اين بود که ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصَارَي أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ مَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ﴾ که فرمود اگر کسي با آنها باشد، از آنها محسوب مي‌شود.

اينها چرا به آن سمت گرايش دارند؟ مي‌گويند ما رابطه‌مان را چرا با بيگانه‌ها قطع بکنيم؟ شايد اين نظام شکست بخورد و از بين برود! شايد آنها برگردند! پس ما بايد رابطه‌اي با آنها داشته باشيم. ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ﴾، در بين بيگانه‌ها، چرا؟ ﴿يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾؛ شايد اوضاع برگردد. آن وقت ما چرا آسيب ببينم؟ آن وقت ذات اقدس الهي در پاسخ اينها مي‌فرمايد اگر از اين طرف نظام اسلامي ادامه داشت و اوضاع به نفع اسلام خاتمه پيدا کرد جواب خدا را چه مي‌دهيد؟ ﴿فَعَسَي اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾، يا شما را پيروز کند، يا از راه غيب دستور الهي برسد. ﴿فَيُصْبِحُوا﴾، همين منافقاني که ﴿فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ﴾ است و ارتباط تنگاتنگ با بيگانه دارند، مي‌گويند شايد اين نظام شکست بخورد آنها بگردند، ﴿فَيُصْبِحُوا عَلَي مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ﴾، اينها کار منافقان است.

پرسش: امر الهی که میرسد چه چيزی هست؟

پاسخ: امر الهي معجزه است و قدرت‌هاي پيش‌بيني‌نشده است. اين فتح يک فتح ظاهري است که ﴿إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً﴾،[2] فتح مبين داريم، فتح مطلق داريم. اينها را قرآن کريم مشخص کرده است که اينها جنگيدند و پيروز شدند. يک وقت اوامري پيش‌بيني نشده نظير آنچه درباره وجود مبارک موساي کليم اتفاق افتاد، آن مسئله معجزه اصلاً پيش‌بيني نمي‌شد که دريا خشک بشود. خيلي از مواردي بود که ذات اقدس الهي ياري کرده است: ﴿كَمْ مِن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ﴾،[3] يعني «بأمر الله»، «بحکم الله» اينها هم ممکن است پيش بيايد، چه اينکه پيش هم آمده است.

پرسش: اينها همه فتح است.

پاسخ: نه فتح جنگي نيست. يک وقت انسان مي‌جنگد با شمشير پيروز مي‌شود، يک وقت است نه، به امر غيبي پيروز شده. در جريان فتح مکه که آنها مجبور شدند اين اسلحهها را کنار بگذارند اين اباسفيان منحوس حرکت مي‌کرد مي‌گفت: «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»[4] همين طور راه مي‌رفت و با خودش حرف مي‌زد که چه طور شد که اينها پيروز شدند؟ ما با شمشير مي‌جنگيديم اينها با چوب‌دستي! ما سوار داشتيم با شتر بوديم با اسب بوديم، اينها پياده! ما به لشکريانمان کباب شتر مي‌داديم، اينها خرما مي‌دادند! ما مسلّح بوديم، اينها سلاح نداشتند! مخصوصاً در جنگ بدر و امثال آن. در جريان فتح مکه هم همين طور بود، میگفت: «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»؛ چگونه شد که اينها پيروز شدند؟ وجود مبارک حضرت از پشت سر رسيد دست روي شانه نحس اباسفيان گذاشت فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُك»، شما قدرت‌هاي الهي را حساب نکردي. ما که به جهت نظامي پيروز نشديم. اين مي‌شود همان ﴿أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ﴾. يک وقت است انسان پيروز مي‌شود مي‌کُشد کشته مي‌شود شهيد مي‌شود، عده‌اي را اسير مي‌گيرد مي‌کُشد، اين به حسب ظاهر با شمشير است. يک وقت است اصلاً که ﴿قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ،[5] وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود که من منصور به رعب هستم؛ يعني ترس مرا خدا در دل عده‌اي انداخت، بنابراين يک وقت است که با شمشير، يک وقت با رعب که حضرت فرمود: «نُصِرْتُ بِالرُّعْبِ»؛[6] چون در قرآن آمده: ﴿سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ﴾، اين مي‌شود «امر من الله».

بنابراين اين قسمت را فرمود منافقين کاذب‌ هستند و أيمان و سوگندشان را سپر قرار دادند و راه بدي هم انجام دادند، چرا راه بد را رفتند؟ ﴿ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا﴾، اوّل به حسب ظاهر ايمان آوردند، ديدند که منافعشان تأمين نمي‌شود، ﴿ثُمَّ كَفَرُوْا﴾، اينها مرتدّيني هستند که به بهانه ضعيف ايمان آوردند و به بهانه ديگر از ايمان بيرون آمدند. ﴿فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَفْقَهُونَ﴾، ذات اقدس الهي به همه قلبي داد که انسان چيز بفهمد. اگر کسي از اين هوش و استعداد الهي استفاده کرد، علمش اضافه مي‌شود، آن فتح باب مي‌شود، اين ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾[7] اختصاصي به مسائل مالي يا درجات بهشت ندارد. اگر کسي واقعاً اين استعدادش را در راه صحيح مصرف کرد، قبلاً اگر يک مطلب را با يک ساعت مي‌فهميد حالا با يک ساعت بيش از يک مطلب را مي‌فهمد، ده مطلب را مي‌فهمد. ﴿مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهَا﴾ نسبت به يک عده، ﴿مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها﴾ نسبت به يک عده. اين استعداد را در راه صحيح که مصرف بکند، همان يک ساعت مطالعه‌اي را که قبلاً مي‌کرد الآن ده تا مطلب را مي‌فهمد. اين اختصاصي به ثواب «يوم القيامة» ندارد، اينها فيض است و اگر ـ خداي ناکرده ـ اين را در بيراهه مصرف کند، درِ اين دل را مي‌بندد. درِ دل را که مي‌بندد فرمود: ﴿فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾، چاپ مي‌شود. چيزي مثل  کفر وقتي که چاپ شد، قابل زوال نيست. گاهي دارد: ﴿فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ﴾[8] که در سوره «صف» بود يا بعد از بيان بسياري از نقشه‌هاي مشئوم اينها دارد که ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾،[9] چه موقع خدا ختم مي‌کند؟ ختم يعني مُهر. وقتي کلّ اين صفحه دل را اينها با سوء اختيار خود از کفريات پر کردند، فرمود ما آخرش را مُهر مي‌کنيم امضا مي‌کنيم، مُهر مي‌کنيم، وقتي مهر شد قابل نوشتن نيست. کجا را بنويسند؟ اينها با سوء اختيار خودشان قلبشان را پر از کفريات کردند، ديگر ﴿خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾. اين طَبع، اين ختم، امثال آن، يعني ما ديگر فيضمان را برداشتيم. در بحث اضلال کيفري هم ملاحظه فرموديد چيزي خدا به اينها بدهد به عنوان ضلالت که نيست. اين که فرمود: ﴿يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾،[10] اين را اوّل سوره مبارکه «فاطر» مشخص کرد که فرمود ما اضلال ابتدايي که نداريم، آنچه داريم هدايت ابتدايي است که ﴿شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدي لِلنَّاسِ؛[11] ﴿هُدي لِلنَّاسِ، فراوان است. اصلاً انبيا آمدند براي هدايت، اين هدايت ابتدايي است. اگر کسي به اين هدايت ابتدايي پاسخ مثبت داد، هدايت پاداشي که گرايش قلب است، امکانات بيشر است، وسايل است، آن نصيب او مي‌شود. فرمود: ﴿يَهْدِي مَن يَشَاءُ﴾، ﴿إِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا﴾،[12] ﴿هُديً لِلْمُتَّقينَ﴾[13] اين هدايت پاداشي است هدايت ابتدايي که نيست. هدايت ابتدايي شامل حال اينها شد اينها اهل تقوا شدند. ببينيد کسي اصلاً گرايش دارد دلش مي‌تپد که نمازش را اوّل وقت بخواند و اگر پيشنهاد خلاف بدهند اصلاً حاضر نيست که مذاکره بکند. اينها فيض خداست. قلب او هدايت مي‌شود، ميل او، گرايش او به اين سمت مي‌افتد. اينها هدايت‌هاي پاداشي است؛ اما اضلال کيفري يعني آن توفيق را برمي‌داريم. لذا در اوّل سوره مبارکه «فاطر» فرمود: ﴿مَّا يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلاَ مُمْسِكَ﴾؛ دري را که خدا از روي رحمت باز کند، کسي نمي‌تواند ببندد. ﴿وَ مَا يُمْسِكْ فَلاَ مُرْسِلَ لَهُ﴾؛[14] اين در را خدا مي‌بندد، همين! نه اينکه ضلالت بدهد به کسي! اين لطف و فيضي که تا حال مي‌داد حالا مي‌بندد اين شخص را به حال خودش رها مي‌کند. اين شخصي که به حال خودش رها شد، از هر جهت نيازمند است سقوط مي‌کند.

منافقين در مدينه اين راه را طي کردند که از راه اسلام ظاهري گذشته از اينکه ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾، به مقصد هم برسند به برنامه‌هايي برسند؛ ولي کارشکني‌هايشان را هم داشتند. تقريباً يک سوم مردم مدينه اعمّ از مهاجر و انصار اينها منافق بودند، به دليل اينکه در جريان جنگ اُحد که هزار نفر حرکت کردند بروند به صحنه اُحد، تقريباً سيصد و اندي در برابر پيغمبر برگشتند! اين را شما اگر به عنوان رسولِ الله پذيرفتيد، اين خودش پيشاپيش شما دارد حرکت مي‌کند به طرف اُحد. شما حالا تقريباً سيصد و خورده‌اي از منزل درآمديد، در بين راه، در همين در مدينه برگشتيد، يعني چه؟ پس آيات فراواني هم در سوره‌هاي مدني درباره نفاق و منافقين و کارشکني‌هاي اينها هم هست. اينها سعي مي‌کردند که اسلام شکست بخورد برابر آيه 52 سوره «مائده» که اين هم در مدينه نازل شد که ارتباطشان تنگاتنگ با بيگانه‌ها بود.

در جريان سفر تبوک که شبانه در کنار آن درّه، سنگر گرفتند تا اينکه شتر حضرت را برمانند و ـ خداي ناکرده ـ حضرت سقوط بکند، اين هم که نشد. قصّه إفک که در آيه يازده به بعد سوره «نور» آمده که پست‌ترين کار اينها بود که با حيثيت پيغمبر مبارزه بکنند، آن هم که نشد. پس کاري از دست منافقين برنيامد که بر عليه پيامبر نکنند. رقمشان هم که کم نبود. سيصد و اندي نفر بودند. حيثيتي هم براي پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) نگذاشتند، چون ممکن است همسر پيغمبر کافر باشد، اين ننگ نيست. اين لوط بود که همسرش کافر بود، اين نوح بود که همسرش کافر بود؛ اما اگر ـ خداي ناکرده ـ آلوده بشود آبروي آن پيغمبر از بين مي‌برد؛ لذا قرآن کريم مي‌گفت زن پيغمبر ممکن است کافر باشد، مثل لوط، اما ممکن نيست آلوده بشود. اين منافقين اين إفک را به راه انداختند. فرمود اين إفک قصه عظيمي است: ﴿تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيمٌ﴾[15] اين هم آيه سوره مبارکه «نور» است. پس هر کاري از دست اينها برآمد کردند.

يک بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در نهج البلاغه دارد که آن بيان را الميزان خوب تشريح کرد. حضرت در نهج البلاغه دارد: «النَّاسُ‏ مَعَ‏ الْمُلُوكِ‏ وَ الدُّنْيَا»؛[16] عده‌اي از مردم که گرايش نفاقي دارند، اينها با دستگاه حکومتي نزديک مي‌شوند که منافعشان حفظ بشود که بعدها سعدي دارد: «النّاسُ عَلي دِينِ مُلُوکِهِم»[17] اين در بيان نهج البلاغه است: «النَّاسُ‏ مَعَ‏ الْمُلُوكِ‏ وَ الدُّنْيَا». سيدنا الاستاد يک تحليل خيلي عميق دارد؛ مي‌فرمايد تقريباً يک سوم مردم مدينه منافق بودند. اينها در کارشکني‌هاي سياسي حضور داشتند برابر آيه 52 سوره «مائده» که خوانديم. در بي‌ادبي‌ها و حرمت‌شکني‌ها قصه إفک را راه انداختند که آنجا مشخص است که ﴿تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظيمٌ﴾. در جريان ترور کردن و فتک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) در قصّه برگشت از تبوک که آن هم قابل انکار نيست. جمعيتشان قابل توجه، دسيسه‌شان قابل انکار نيست، بدطينتي اينها، بي‌حيثيتي اينها مشخص است. همين که حضرت رحلت کرده است و سقيفه به پا شد، تمام کارشکني‌های نفاق منافقان رخت بربست. يا بايد بگوييم اين جمعيت زياد يک روزه از بين رفتند، اينکه نيست. يا برگشتند مثل سلمان و اباذر مؤمن شدند، اين هم که نيست. يا با سقيفه ساختند و اين هم همه هست؛ لذا بعد از تشکيل سقيفه ما منافقي در مدينه نداشتيم. اين تحليل خيلي ارزنده است. گرچه متنش در نهج البلاغه است که «النَّاسُ‏ مَعَ‏ الْمُلُوكِ‏ وَ الدُّنْيَا»؛ اما تحليل خيلي حکيمانه است. فرمود اينها کجا رفتند؟ جمعيتشان يک نفر و دو نفر نبودند که ما بگوييم مُردند! يک سوم اين طور بودند شما هيچ يعني هيچ! هيچ اثري از نفاق بعد از سقيفه نمي‌بينيد. همه آنها سر کار آمدند، اين خطر هست.

فرمود اينها ﴿فَطُبِعَ عَلَي قُلُوبِهِمْ﴾، ولي اينها نمي‌فهمند که قلبشان حالا بيمار شد.

پرسش: اين ندامت چه فايدهای برای اينها دارد؟

پاسخ: حالا بعد به مسئله ندامت مي‌رسيم، هر کسي پشيمان مي‌دهد؛ منتها سودي ندارد «و لما ينفعه الندم»؛ پشيماني سودي ندارد. يک معتاد در آخر مي‌بيند که همه چيزي را باخت و چيزي هم ندارد. حالا اين پشيماني چه سودي دارد؟ اما اينها هنوز به آنجا نرسيدند الآن تازه به کامشان رسيده‌اند.

غرض اين است که اين جمعيت زيادي که هيچ خلافي نبود که اينها نکنند و کارشکني نبود که اينها نکنند، همين که سقيفه به پا شد، تمام کارشکني‌ها برطرف شد. «اعاذنا الله من شرور انفسنا».

«و الحمد لله رب العالمين»



[1] . سوره توبه، آيه107؛ سوره حشر، آيه11.

[2]. سوره فتح، آيه1.

[3]. سوره بفره، آيه249.

[4]. السيرة الحلبية، ج3 ص55؛ الروض الانف الوكيل، ج7،  ص135؛ «قَالَ: فَتَابُوا بَعْدُ وَ حَسُنَ إسْلَامُهُمْ وَ رُوِينَا بإسناد متّصل عن عبد الله ابن أَبِي بَكْرٍ قَالَ: خَرَجَ النّبِيّ- صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ- عَلَی أَبِي سُفْيَانَ، وَ هُوَ فِي الْمَسْجِدِ فَلَمّا نَظَرَ إلَيْهِ أَبُو سُفْيَانَ قَالَ فِي نَفْسِهِ لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي، فَأَقْبَلَ النّبِيّ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتّی ضَرَبَ بِيَدِهِ بَيْنَ كَتِفَيْهِ وَ قَالَ: بِاَللهِ غَلَبْتُك يَا أَبَا سُفْيَانَ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ أَشْهَدُ أَنّك رَسُولُ اللهِ».

[5]. سوره حشر، آيه2.

[6]. دعائم الإسلام، ج‏1، ص120.

[7]. سوره انعام، آيه160.

[8]. سوره صف، آيه5.

[9]. سوره بقره، آيه7.

[10]. سوره نحل، آيه93؛ سوره فاطر، آيه8.

[11]. سوره بقره، آيه185.

[12]. سوره فاطر، آيه2.

[13]. سوره بقره، آيه2.

[14]. سوره بقره، آيه2.

[15]. سوره نور، آيه15.

[16]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه210.

[17]. گلستان سعدي، ديباچه.