دیگر اخبار
فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

فقر اخلاقی، از عوامل مهم گسترش معضلات اجتماعی است/آبادانی مرزها، نقش به سزایی در جلوگیری از ورود مواد مخدر به کشور دارد

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

قرآن کتابی است که برای عاملِ حیّ حاضرِ متکلم است/ همواره حضور خدا را احساس کنید و سوالات خود را از او بپرسید

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

وقف عبادت ويژه‌ای كه مايۀ تصديق ايمان واقف است

همایش «المیزان و علوم انسانی» با سخنرانی آیت‌الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

همایش «المیزان و علوم انسانی» با سخنرانی آیت‌الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت ارتحال آیت الله واعظ طبسی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش «علوم انسانی قرآن بنیان»

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام به همايش «گفتمان اسلام سياسي امام خميني‌(ره) و جهان معاصر

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی در محکومیت حوادث بحرین

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به کنفرانس کنگره مسلمانان آمریکا



تفسير سوره مباركه ممتحنه آيات 10 تا 13
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلاَ تَرْجِعُوهُنَّ إِلَي الْكُفَّارِ لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُم مَا أَنفَقُوا وَ لاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لاَ تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوَافِرِ وَ سْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَ لْيَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (۱۰) وَ إِن فَاتَكُمْ شَي‏ءٌ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ إِلَي الْكُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُم مِّثْلَ مَا أَنفَقُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ (۱۱) يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا جَاءَكَ الْمُؤْمِنَاتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَي أَن لاَ يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لاَ يَسْرِقْنَ وَ لاَ يَزْنِينَ وَ لاَ يَقْتُلْنَ أَوْلاَدَهُنَّ وَ لاَ يَأْتِينَ بِبُهْتَانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لاَ يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبَايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (۱۲) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحَابِ الْقُبُورِ (۱۳)

اين بخش پاياني سوره مبارکه «ممتحنه» که يکي از عناصر محوري آن هم تولّي و تبرّي بود، با بسياري از احکامي که به همراه داشت، گذشت؛ منتها يکي دو سه تا سؤال مطرح شد که اينها را بازگو کنيم، آن‌گاه به فرمايشات مرحوم کاشف الغطاء برسيم.

در اينکه آيا اينها علم غيب دارند يا نه؟ ممکن است در بحث‌ها و فرمايشات مرحوم کاشف الغطاء هم روشن بشود، آنچه ذات اقدس الهي در عالم غيب از عرش و کرسي و لوح و قلم و سماوات و امثال آن اظهار کرد، علم آن نزد انسان کامل مثل انبيا و اوليا و معصومين(عليهم السلام) هست، چون اينها در عالم امکان‌ هستند عالم ذات نيست و آنچه مخصوص ذات اقدس الهي هست و خارج نشده و به حوزه امکان نيامده، آنها حکم جدايي دارد.

در جريان آيه 187 سوره مبارکه «اعراف» که درباره معاد هست: ﴿يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِندَ رَبِّي لاَ يُجَلِّيهَا لِوَقْتِهَا إِلاّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ لاَ تأْتِيكُمْ إِلاّ بَغْتَةً﴾، ظاهرش اين است که علم قيامت مخصوص خداي سبحان است، در پايان همان آيه فرمود: ﴿قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ اللّهِ﴾؛ يعني ذاتاً علم به قيامت مخصوص به خداي سبحان است؛ ولي همين علم به معاد در سوره مبارکه «جن»، آيه 24 به بعد، به همين وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) داده شد فرمود: ﴿حَتَّي إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضْعَفُ نَاصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً ٭ قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَداً﴾، بعد مي‌فرمايد: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ﴾ که قدر متيقّن اين «الغيب» ضمير عهد است که به همين قيد قيامت برمي‌گردد؛ البته موارد ديگر را ممکن است شامل بشود، ولي قدر متيقن آن همين علم به معاد است. ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَي غَيْبِهِ أحَدَاً ٭ إِلاّ مَنِ ارْتَضَي مِن رَّسُولٍ﴾ آن وقت ﴿فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً﴾، غرض اين است که چيزي در عالم امکان نيست که به اين ذوات قدسي ياد نداده باشد. آياتي که دارد ما نمي‌دانيم؛ يعني ذاتاً نمي‌دانيم. آياتي که دارد خداي سبحان اينها را عالِم کرد؛ يعني به تعليم الهي است. اين همه تعبيراتي که دارد: ﴿تِلْكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيها إِلَيْك،[1] نسبت به انبياي ديگر يا نسبت به وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) همين است. الآن شما ببينيد يک قمي وقتي زائري از او سؤال مي‌کند که مثلاً خيابان ارَم کجاست؟ يا صحن جوادالائمه کجاست؟ يا مثلاً خيابان صفاييه کجاست؟ اين به آساني به او آدرس مي‌دهد که کدام طرف خيابان ارم است، کدام طرف صحن جوادالائمه است عالم است. در قرآن کريم مي‌بينيد که ذات اقدس الهي کلّ اين صحنه جهان هستي را در مُشت پيغمبر گذاشت. اين گونه او را عالم غيب کرده است. فرمود: ﴿مَا كُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ﴾،[2] قصّه از اين قبيل است، ﴿مَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقلاَمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ﴾،[3] قصّه از اين قبيل است، اين قدر جهان غيب در دست پيغمبر قرار گرفته است. در کوه طور نبودي، در هنگام وحي نبود، هنگام غرق فرعوني‌ها نبودي، هنگام کفالت مريم نبودي؛ ولي قصّه اين است، اين است، اين است! اين گونه شفاف جهان را نزد پيغمبر گذاشت، از اين شفاف‌تر چيست؟

مطلب ديگر درباره احکام چهارگانه‌اي است که از همين آيه مبارکه محلّ بحث برمي‌آيد. اين جمله‌اي که در آيه دَه سوره مبارکه «ممتحنه» بحث شد: ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ﴾، اين يک قاعده کلّي است که حداقل در اين گونه از موارد، چهار فرع مسلّم از آن برمي‌آيد. فرمود شما يا مَدَني هستيد يا مهاجراني هستيد که از مکه به مدينه آمديد. همسران شما هم همين طور هستند. مردها هم دو قسم‌اند زن‌ها هم دو قسم‌اند. آنها که در مکه هستند اينها هم دو صورت دارند، اينها هم که مهاجرت کردند دو صورت دارند. اين ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾؛ يعني اگر زن و شوهر هر دو مشرک بودند، مرد ايمان آورد، ديگر ﴿وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾ است، چون ديگري که مشرک باشد؛ چه شرک داشته باشد، چه شرک بياورد، اين به منزله مرگ است، چون مستحضريد که نکاح را يا طلاق از بين مي‌برد، يا فسخ «بأحد العيوب» از بين مي‌برد، يا مرگ از بين مي‌برد، يا آنچه به منزله مرگ است، مثل ارتداد از بين مي‌برد ـ معاذالله ـ. ارتداد طلاق نيست، ارتداد فسخ نيست، ارتداد لفظ نمي‌خواهد. ـ معاذالله ـ اگر احدهما مرتد شدند؛ مثل اينکه مُردند، همان آن! حالا عده‌اي که در زمان عده ديگري اسلام مي‌آورد يا نه، اين را گفتند صبر بکند. انفساخ يعني انسفاخ! ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾، اگر اين دو نفر که هر دو مشرک بودند، يکي اسلام آورد همزمان او مثل اينکه شوهر او مُرد، ديگر جدا هستند از همديگر؛ منتها يک چند روزي مهلت دادند که اگر شوهرش ايمان آورد يا نه و گرنه اين انفساخ است نه فسخ، اين مرده است. اگر شوهر ايمان آورد و زن به حال کفر ماند؛ مثل اينکه زن مرده است، اين دو صورت است. در اسلام هم ـ معاذالله ـ همين طور است؛ اگر زن و شوهر هر دو مسلمان بودند، مرد مرتد شد؛ مثل اينکه مُرد. چرا مي‌گويند مرتد اگر کسي بهايي شد، نه بهايي بالاصل، اگر کسي بهايي شد نمي‌شود با او معامله کرد؟ براي اينکه به منزله مرگ است. اموال او به ورثه او منتقل مي‌شود؛ اما اگر کسي بهايي بالاصل باشد حکم ديگري دارد. اين کسي که ـ معاذالله ـ مرتد شد، مُرد. تمام اموال او به ورثه‌اش منتقل مي‌شود و اگر يک زن و مرد مسلمان، مرد ـ معاذالله ـ مرتد شد، مثل اينکه مُرد. اگر ـ معاذالله ـ زن مرتد شد؛ مثل اينکه مُرد. پس چهار صورت دارد، نه سه صورت؛ يک وقت است که هر دو مشرک‌ هستند زن مسلمان مي‌شود مرد به حالت باقي است؛ يک وقت مرد مسلمان مي‌شود زن به حالت شرک باقي است، اين دو صورت. يک وقت هر دو مسلمان‌ هستند زن ـ معاذالله ـ مرتد مي‌شود، اين حالت سوم. يا مرد مرتد مي‌شود، اين صورت چهارم، اين اصل کلّي است که ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾.

اما مسئله عده، اگر طلاق، فسخ، انفساخ، بخشش مدت، زوال مدت، اين عناوين پنج شش‌گانه چه در نکاح دائم، چه در نکاح منقطع حاصل شد اگر يک آميزش حلالي واقع شد، بله عده دارد؛ اما اگر آميزش نشد، يا آميزش بي‌اثر بود او قبل از بلوغ بود، يا آميزش بي‌اثر بود در سن يأس بود، او ديگر عدّه ندارد؛ مگر جريان وفات که عدّه وفات حساب ديگري دارد.

پس اين ﴿لاَ هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لاَ هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾، يک قاعده کلّي است که فروع فراواني دارد حداقلش آنچه مربوط به بحث ماست چهار صورت است.

در بخش‌هاي پاياني هم فرمود هر هزينه‌اي که کرديد؛ البته هزينه شما به شما بايد برگردد. آنها هزينه کردند بايد برگردد که بحث آن در جريان ديروز گذشت و اما آنچه مربوط به علم غيب ائمه(عليهم الصلاة و عليهم السلام) هست اين است که اين گونه از ذوات قدسي که خداي سبحان در آيه چهار همين سوره فرمود تأسّي کنيد، به ما نفرمودند که به ابراهيم خليل(سلام الله عليه) در امور غيبي تأسّي کنيد. فرمود در اموري که فهم آن خيلي آسان است، صد درصد به نفع شماست و اگر عمل نکرديد صد درصد به ضرر شماست، به نام تولّي دوستان الهي و تبرّي از دشمنان الهي، در همين جا تأسّي کنيد. ديگر نفرمودند در مسائل معجزه و در اسرار غيبي و در کارهاي مخصوص انبيا و اوليا تأسّي کنيد. ﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ﴾.

بنابراين آنها يک سلسله فضايلي دارند، تکاليفي دارند که مخصوص آنهاست. در محور تأسّي هم به ما فرمودند کجا تأسّي کنيد؛ يعني احکام شرعي ظاهري و چون سوره مبارکه «ممتحنه» عنصر محوري‌ آن تولّي و تبرّي است، در جريان تولّي و تبرّي هم مي‌فرمايد به اينها تأسّي کنيد.

مطلب ديگر درباره اينکه علم ائمه(عليهم السلام) چگونه هست؟ اين را مرحوم کاشف الغطاء(رضوان الله تعالي عليه) به صورت بازتري ذکر کردند. فرمودند ائمه(عليهم السلام) عِدل قرآن کريم‌ هستند. اين را در کتاب شريف کشف الغطاء طبع جديد، جلد سوم، صفحه 452 يک بخش از آن هست و صفحه 113 و 114 بخش ديگر است. در صفحه 452 فرمودند قرآن بالاتر از امام نيست و درست هم فرمودند، زيرا حديث شريف ثقلين اين است که اينها «لَنْ يَفْتَرِقَا»[4] اگر يک سلسله حقايقي در قرآن باشد و ـ معاذالله ـ ائمه(عليهم السلام) ندانند اين اوّلين افتراق است. پس هر درجه‌اي که قرآن کريم دارد، وجود مبارک امام معصوم(سلام الله عليه) دارد؛ چه اينکه هر حقيقتي را که وجود مبارک امام معصوم آگاه است، در قرآن هست. اگر اين نباشد، «افترق القرآن عن الامام»؛ لذا در صفحه 452 فرمود قرآن «و ليس بأفضل من النبي» درباره قرآن و اوصياي نبيّ «و إن وجب عليهم تعظيمه و احترامه»؛ البته امام و پيغمبر(سلام الله عليهم اجمعين) بايد قرآن را احترام کنند، براي اينکه «لأنّه ممّا يلزم علي المملوك و إن قرب من الملك نهاية القرب تعظيم ما يُنسب إليه من أقوال»؛ لذا مي‌بينيد که «فتواضعهم لبيت اللّه تعالى و تبرّكهم بالحجر و الأركان و بالقرآن و بالمكتوب من أسمائه و صفاته من تلك الحيثيّة لا يقضي لها بزيادة الشرفيّة»؛ اگر مي‌بينيد مکه مشرّف مي‌شوند، حجر الاسود را مي‌بوسند، رکن مستجار را، رکن يماني را احترام مي‌گذارند، حِجر را احترام مي‌گذارند، معناي آن اين نيست که ـ معاذالله ـ حجر الاسود از اينها بالاتر است. اينها حجر الاسود را لمس مي‌کنند تبرّک مي‌کنند، چون دستور دين است. اگر کعبه را، احجار کعبه را احترام مي‌گذارند، چون دستور دين است. اين ـ معاذالله ـ معناي آن اين نيست که اين حجر الاسود يا کعبه از اينها بالاتر باشد.

پس تصريح ايشان اين است که قرآن کريم افضل از کتب آسماني هست، افضل از کلام انبيا هست، ولي افضل از پيغمبر و ائمه(عليهم السلام) نيست، اين اصل کلّي است. پس اصل کلي اين است که اينها عِدل قرآن‌ هستند.

اصل دوم اين است که اينها در بيان احکام هم مصون از سهو و نسيان و جهل هستند هم در تعليم احکام مصون از خطا و خطيئه‌ میباشند؛ يعني آنچه را که مربوط به علوم الهي است درباره دين، اسماي حُسناي الهي، صفات الهي، هيچ اشتباه نمي‌کنند، در هنگام بيان کردن هم از خطا و خطيئه مصون‌ هستند؛ در بيان احکام، حکم الهي را که مي‌خواهند بگويند، همان طوري که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در تلاوت آيات و تلقي آيات و قرائت آياتي که از جبرئيل يا بدون واسطه دريافت کرد، ﴿وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي ٭ إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحَي،[5] لبان مطهرش معصوم است، ائمه(عليهم السلام) هم در بيان احکام الهي لبان مطهرشان معصوم است. وقتي مي‌خواهند چيزي را بنويسند، دست مبارکشان معصوم است. خدا مرحوم مجلسي را غريق رحمت کند! ايشان بالصّراحه مي‌گويد اجماع علماي ما اين است که اينها مثل مجتهد نيستند ـ معاذالله ـ که با استنباط و با حکم ظنّيه و اينها احکام شرعي را بفهمانند و فتوا بدهند، اين هم اصل دوم.

اصل سوم؛ اصل حيطه عمل است، حوزه عمل است. پس آنجا که جاي علم است مصون از خطا و مصون از خطيئه است، هيچ! حالا مي‌خواهند عمل بکنند؛ در موقع عمل همان طوري که خدا به اينها گفت عمل مي‌کنند. حالا اين گاهي مطابق با واقع در مي‌آيد، گاهي با مطابق با واقع در نمي‌آيد در اختيار خودشان است، کجا اين گونه رفتار کنند کجا اين گونه رفتار نکنند! دين گفته که در محکمه، بيّنه برای مدّعي و قَسم برای منکر، اين گفته دين است، اين عصمت است، معصوم است، اين هيچ خطايي در آن نيست. اينها هم همين کار را مي‌کنند. حالا کسي يک قَسم دروغي خورده، آيا اين موظف است به علم غيب او را از محکمه بيرون کند؟ اين در اختيار خودش است؛ چه وقت صلاح است؟ چه وقت صلاح نيست؟ چه وقت بايد به باطن عمل کند؟ چه وقت نبايد به باطن عمل کند؟ اين نه در فهم ماست نه در حوزه ماست نه در تکليف ما. اين شاهد ظاهر الصّلاح میآورد، کسي که نزد مردم عادل است همه هم او را عادل مي‌دانند؛ اما در خفا معصيتي کرده، ﴿فَسَيَرَي اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ﴾؛[6] اين امامي که در خانه‌اش خوابيده، علم دارد که او در باطن در خانه‌اش دارد معصيت مي‌کند، اين امام خواب و بيداري او که فرق نمي‌کند. حالا امام(سلام الله عليه) خوابيده است اين شخص ـ معاذالله ـ در خلوتي يک نگاه نامحرمانه‌اي کرده، اين الآن مي‌داند. آيا اين موظف است در محکمه به او بگويد من آن لحظه‌اي که خوابيده بودم تو در آنجا بيدار بودي، داشتي نامحرم را نگاه مي‌کردي؟ اين در صلاح خودش است. هيچ يعني هيچ اختياري ما نداريم، تکليفي ما نداريم، اين بايد به بيّنات و أيمان عمل بکند. اگر يک وقت حفظ ديني، حفظ جان کسي، حفظ شريعتي موقوف باشد بر اينکه به باطن عمل بکند مي‌کند و گرنه صريحاً فرمودند ما به ظاهر عمل مي‌کنيم. ما با شاهد عمل مي‌کنيم، ما با سوگند عمل مي‌کنيم، اگر يک وقت کسي قَسم دروغ خورد، شاهد دروغي آورد، مالي را دارد مي‌برد، نگويد من از دست پيغمبر گرفتم، نگويد من از محکمه پيغمبر گرفتم، من مي‌بينم او دارد «قِطْعَةً مِنَ النَّار»[7] را مي‌برد، ولي بنا بر اين نيست که ما در اينجا با علم غيب عمل کنيم. حالا اين بيانات نوراني چند اصل است که به سه اصل آن اشاره شده، بخشي از اين اصول را بعد در خلال فرمايش مرحوم کاشف الغطاء نقل مي‌کنيم.

پس طبق فرمايش ايشان، قرآن افضل از امام نيست. ما در جهان امکان، بالاتر از قرآن که نداريم. اين قرآن سلطان بر همه وحي‌هاست. اين ﴿مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ﴾[8] تورات و انجيل هم همين هستند؛ اما اين خصيصه قرآن کريم است، فرمود تنها مصدق کتب انبياي قبلي نيست، تنها نبوت و ولايت انبياي قبلي را امضا نمي‌کند، هيمنه دارد، سيطره دارد، سلطنت دارد: ﴿وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ﴾،[9] اين يک جاست مخصوص قرآن کريم است، چنين کتابي است. پس زير اين آسمان، تنها کتابي که سلطنت وحياني دارد قرآن است، آنها هم عِدل اين قرآن هستند. ديگر بالاتر از اين مقام را بشر نمي‌فهمد تا براي اينها ثابت کند. اين برای اين، اين عصاره فرمايش مرحوم کاشف الغطاء است.

کاشف الغطاء هم بارها به عرض شما رسيد، من يادم نيست که صاحب جواهر از فقيهي به اين عظمت تعبير کرده باشد؛ مي‌گويد صاحب کشف الغطاء در حدّت ذهن فقهي‌اش من مانند او نديدم.[10] با اينکه او مسيطر بر بسياري از آنها است، اين فرمايش صاحب جواهر است درباره کاشف الغطاء.

حالا در صفحه 113 و 114؛ در بحث قِبله، انسان اگر متحيّر باشد که قبله کدام طرف است؟ آيا فحص کرده به جايي رسيد يا نرسيد؟ کشف خلاف شده حکمش چيست؟ امام آيا متحيّر مي‌شود يا نه؟ در صفحه 113 در حکم متحيّر در قبله بحث را به صفحه 114 مي‌برند اين چنين مي‌فرمايند، مي‌فرمايند: «و إنّما تدور تكاليفهم مدار العلم البشري» حالا بيايند با علم غيب عمل بکنند و اينها نيست. «فلا يجب عليهم حفظ النفس من التلف مع العلم بوقته من اللّه تعالى»؛ بر آنها واجب باشد که خودشان را حفظ بکنند با اينکه مي‌دانند چه موقع آسيب مي‌بينند، چه کسي اينها را مي‌زند، يک چنين چيزي واجب باشد يا نباشد! اگر يک وقت خداي سبحان دستور داد که فلان جا خودت را حفظ بکن، مي‌کنند؛ اگر نه، برابر علم غيب مأمور نيستند. «فلا يجب عليهم حفظ النفس من التلف مع العلم بوقته من الله تعالي فعلم سيّد الأوصياء عليه السّلام بأنّ ابن مُلجَم(لعنه الله) قاتلُه، و علم سيّد الشهداء عليه السّلام بأنّ الشمر لعنه اللّه قاتلُه مثلًا مع تعيين الوقت»؛ با اينکه فرمود مي‌دانم «خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيه‏»[11] و من به آنجا بايد بروم! بين نواويس و کربلا، مي‌دانم که بدنم را گرگان تکه تکه مي‌کنند، بله! «خُيِّرَ لِي مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِيه‏». «مع تعيين الوقت»؛ با اينکه لحظه‌اش را مي‌دانند، اين «لا يوجب عليهما التحفّظ و ترك الوصول إلى محلّ القتل» اين براي حفظ دين بايد برود، براي دين دارد مي‌رود. اين بدنش را فدا مي‌کند، جانش را که فدا نمي‌کند، او بدن‌باز است نه جانباز. «و علی ذلك جَرَت أحكامهم و قضاياهم، إلا في مقامات خاصّة، لجهات خاصّة. فإنّهم يحكمون بالبيّنة و اليمين، و إن علموا بالحقيقة من فيض ربّ العالمين»؛ با اينکه حقيقت را مي‌دانند که اين دروغ مي‌گويد؛ اما حکم شرعي همين است. امام که مکلّف به علم غيب نيست. يک وقت ضرورتي اقتضا مي‌کند براي اثبات معجزه‌اي و مانند آن، بله. «فإصابة الواقع، و عدم إمكان حصول الخطأ و الغفلة منهم بالنّسبة إلى الأحكام، و بيان الحلال و الحرام» است «و أنّ المدار في ذلك»؛ احکام شرعي را مي‌خواهند بگويند فتوا بدهند، الا و لابد مطابق با حکم خداست، آنجا جاي اشتباه نيست، حکم خدا اين است که بيّنه «عَلَي الْمُدَّعِي»[12] است و يمين «عَلَي مَنْ أَنْكَر» است؛ اما حالا در محکمه فلان شخص بيّنه آورده يا نه؟ درست است يا نه؟ اگر حکم الهي و دستور ذات اقدس الهي اين باشد که اين پرده بردارد، رازگشايي مي‌کند. اگر نه، مي‌گذارد براي جهنّم. فرمود: «و أمّا ما كان من الأُمور الوجوديّة دون العمليّة»؛ در اعمال شخصي، کاري که باعث سلب اعتماد مردم است ـ معاذالله ـ يک وقت نمازشان قضا بشود، بله اين گونه نيست؛ اما حالا با اصحاب دارند مي‌آيند کسي يک ظرف آب پرت کرده بعضي از قطرات آن آلوده بود، احياناً به لباس حضرت يک قطره رسيد، حالا حضرت بيايد اين را آب بکشد، مأمور نيست. با اينکه بر اساس علم غيب مي‌داند که يک قطره از آن آب به لباس حضرت رسيد. يا وقتي دستور باشد، بله آب مي‌کشد؛ اما نه، وقتي که نمي‌داند، «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ»،[13] اين «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ»، يعني بر اساس علم عادي است. فرمود امور وجوديه مثلاً کاري بکنند که اعتماد مردم را سلب بکند، واجبي ترک بشود ـ معاذالله ـ حرامي انجام بشود، اينها ممنوع است، اينها بله اين گونه نمي‌کنند. ديگري ممکن است اشتباه بکند؛ اما اينها اين گونه اشتباه نمي‌کنند. ديگران ممکن است نمازشان قضا بشود؛ اما اينها اين گونه نمي‌کنند. اين محدوده محفوظ است؛ اما در امور جزئيه به علم غيب عمل بکنند اين طور نيست. «و أمّا العلميّة؛ فمدارها علی العلم البشري، دون الإلهي؛ إذ لا يلزم من عدم الإصابة تنفّر النفوس، و لا زالوا ينادون»؛ خودشان هم براي اينکه مبادا ـ خداي ناکرده ـ بشر سوء استفاده کند، فرمود که علم غيب را غير از ذات اقدس الهي کسي ديگر نمي‌داند. حالا شما ملاحظه بفرماييد اين ابواب قضا که باب قضا را خود اينها محکمه داشتند و گفتند که ما جز به بيّنه و يمين حکم نمي‌کنيم.

اين روايت را مرحوم صاحب وسائل(رضوان الله تعالي عليه) نقل کرده؛ در جلد بيست و هفتم وسائل، صفحه 232 «بَابُ أَنَّهُ لَا يَحِلُّ الْمَالُ لِمَنْ أَنْكَرَ حَقّاً أَوِ ادَّعَی بَاطِلًا وَ إِنْ حَكَمَ لَهُ بِهِ الْقَاضِي أَوِ الْمَعْصُومُ بِبَيِّنَةٍ أَوْ يَمِينٍ»؛ ما وظيفه‌اي بين خود و خداي خود داريم، برويم محکمه ولو معصوم هم حکم بکند که اين مال توست چون ما مي‌دانيم که مال ما نيست، نبايد بگيريم، چون معصوم که به علم غيب عمل نمي‌کند. گاهي براي حفظ معجزه البته اين کار را مي‌کند.

روايت اوّل را مرحوم کليني «عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ»، اين يک سند؛ «وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَعْدٍ يَعْنِي ابْنَ أَبِي خَلَفٍ» که اين ثقه است اين سعد. آنها که معلوم است. «عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانِ»؛ ما در محکمه هستيم اگر کسي شاهد بياورد يا سوگند ياد بکند حکم مي‌کنيم. «وَ بَعْضُكُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ»؛ ممکن است بعضي زبان‌باز باشند، حقوق‌دان باشند بتوانند خودشان را ذي‌حق نشان بدهند؛ اما «فَأَيُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِيهِ شَيْئاً فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ»؛ من با شاهد حکم مي‌کنم، اسرار غيبي عالم که تمام نشد، آن ﴿خُذُوهُ فَغُلُّوه﴾،[14]‏ سر جاي خود محفوظ است. اگر کسي قَسم دروغي ياد کرد، شاهد دروغي آورد، زبان‌باز بود، حقوق‌دان بود، حق را باطل کرد، باطل را حق کرد، شاهد دروغي آورد، ما حکم کرديم، يک قطعه آتش دارد مي‌برد و من هم مي‌بينم که شعلهور است. آن قصّه غنيمه خيبر را که به عرض شما رسانديم، وقتي به آن حضرت عرض کردند که يکي از سرداران شما شهيد شد ما تبريک بگوييم يا تسليت؟ تبريک بگوييم براي اينکه چنين جواني را تربيت کرديد؛ تسليت بگوييم که سرداري را از دست داديد؟ فرمود به من تسليت بگوييد تبريک نگوييد، زيرا آن طوري که من خواستم او تربيت نشد: «كَلا ... إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِي أَخَذَهَا يَوْمَ خَيْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَيْهِ نَارًا»؛[15] بله اين سردار فداکار ما بود، مبارز بود، در جنگ خيبر هم بود؛ اما پارچه‌اي را بدون اجازه ما مخفيانه گرفت، الآن آن پارچه در کنار قبرش دارد شعله مي‌زند، من آن شعله را دارم مي‌بينم. اين پيغمبر است! «كَلا وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ إِنَّ الشَّمْلَةَ الَّتِي أَخَذَهَا يَوْمَ خَيْبَرَ مِنَ الْغَنَائِمِ لَمْ تُصِبْهَا الْمَقَاسِمُ لَتَشْتَعِلُ عَلَيْهِ نَارًا». بنا بر اين نيست.

غرض اين است که اين حرف‌ها مثل دو دو تا چهارتا، مثل رسائل، مثل مکاسب، اساتيد بايد بگويند، شاگردان بايد بگويند، بحث بايد بشود، هر روز يعني هر روز! ديگر ما گرفتار شهيد جاويد نباشيم. آن بزرگاني که خدا رحمتشان کند، اينها هم طلبه بودند، استاد بودند، اينها هم رسائل گفتند، مکاسب گفتند، ولي اين حرف‌ها نبود. اين حرف‌ها بايد در اصول بيايد. شيخ انصاري(رضوان الله تعالي عليه) میگويد قطع حجت است اين حرف علمي شد؟ علم حجت است، بله علم حجت است! بايد بگويي علم معصوم حجت بين او و بين خداست در بيان احکام، اينها چون نمي‌دانستند گفتند که چگونه مي‌شود که آدم بداند او را مي‌کشند زن و بچه‌اش را بگيرد ببرد؟! لذا بالصّراحه در آن شهيد جاويد آمده بود که حالا اوّل اصراري داشت که سيّدالشهداء نمي‌دانست، مُسلِم نمي‌دانست از بس دوستان گفتند که عوض بکن، الآن هم هست اين کتاب، کوفه خبر نداشت، مکه خبر نداشت! ما چون نگفتيم، الآن هم همين خطر هست. اين طلبه که رسائل و مکاسب مي‌خواند، اين چه مي‌داند که وقتي آدم علم دارد و زن و بچه‌اش در خطر است، وجود مبارک امام مجتبي مي‌دانست يا نمي‌دانست؟ در کوزه چه خبر است؟ وجود مبارک حضرت امير شب نوزده مي‌دانست يا نمي‌دانست؟ مثل دو دو تا چهارتا مي‌دانست، امام مجتبي مي‌دانست، سيّدالشهداء مي‌دانست. علم غيب برتر از آن است که کار فقهي روي آن بشود. آن وقت ما ديگر مشکل شهيد جاويد را پيدا نمي‌کنيم و گرنه همه اينها شيعه خالص بودند. اينها از جاي ديگر که نيامدند. کم‌کم يک شبهه مي‌شود بدخيم، آن وقت اين خطر در مي‌آيد. کم خطري نبود! الآن هم همين طور است.

اين روايت را نه تنها مرحوم کليني، مرحوم شيخ نقل کرد شيخ طوسي، مرحوم صدوق(رضوان الله تعالي عليهم) نقل کرد.[16]

روايت سوم اين باب هم باز همين است که آن در تفسير منسوب به امام حسن عسکري است آن سندش مثل اين نيست، آن دارد که «إِنَّمَا أَقْضِي عَلَی نَحْوِ مَا أَسْمَعُ مِنْهُ فَمَنْ قَضَيْتُ لَهُ مِنْ حَقِّ أَخِيهِ بِشَيْءٍ فَلَا يَأْخُذَنَّهُ فَإِنَّمَا أَقْطَعُ لَهُ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ».[17]

فتحصّل که اينها جميع اسرار غيب را «بإذن الله» مي‌دانند و اگر در بعضي از موارد نفي کردند؛ يعني ما «بالذات» نمي‌دانيم و اگر احکام را مي‌خواهند بگويند آنچه از ذات اقدس الهي صادر شده است را مي‌گويند؛ نظير فتواي مجتهد نيست که ـ معاذالله ـ با استنباط و ظنون حکم بکنند. آنچه خدا فرمود اينها مي‌گويند؛ منتها درباره قرآن ﴿ما يَنْطِقُ﴾ است، درباره احکام «ما يُفتي» است به هواي نفس، بلکه به علم الهي است «و لا ريب فيه». در مقام عمل چيزي که باعث سلب اعتماد بشود اصلاً انجام نمي‌دهند، نه سهواً و نه مانند آن. در مقام حکم ظاهري، امر به دست خود آنهاست؛ اگر جايي مصلحتي اقتضا بکند؛ مثل همين جريان حاطب بن أبي بَلتَعَه خون عده‌اي، جان عده‌اي در خطر بود. حضرت فرمود اين حاطب بن أبي بلتعه وحي به من آمده که اين شخص آن نامه را داره مي‌برد. سه چهار نفر رفتند، آنها گشتند ديدند که اين زن نامه ندارد حضرت امير شمشير کشيد، فرمود آن کسي که به من گفت: «مَا كَذَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ لَا كَذَبَ رَسُولُ اللَّهِ»؛[18] حتماً نامه در دست توست. بعد گفت کنار برويد و از لاي موي او آن نامه را درآورد. اين طوري هم مي‌کنند، تا چه جيزی اقتضا بکند و در کجا به علم غيب عمل بکنند، در کجا به علم غيب عمل نکنند. آن وقت خود وجود مبارک حضرت امير همين نهج البلاغه دارد به ابن منذر نامه نوشت که پدرت چون آدم خوبي بود من به تو شغل مي‌دادم.[19] آن روز خاورميانه در اختيار حضرت امير بود، ما در خاورميانه دو تا قدرت که نداشتيم؛ يعني کلّ ايران و کلّ منطقه روم و حجاز، اينها در اختيار حضرت امير بود. يک استان بود از بصره و اهواز و کرمان، استاندارش هم ابن عباس بود، معاونش هم زياد بن ابي بود. زياد بن ابي معاون استاندار بود. حضرت هم در نهج البلاغه دارد که به من گزارش دادند که اين کار خلاف را کردي، من چنين کار را مي‌کنم چنين کار را مي‌کنم! چه کار کرد نسبت به او؟ همين علي را معرفي کنيم(صلوات الله و سلامه عليه) را. اين را مرحوم کاشف الغطاء نقل مي‌کند کشف الغطاء کتاب بسيار خوبي است؛ اوّلش يک اصول دين است، بعد يک اصول فقه است، بعد فقه است؛ منتها مختصر است. هم آن اصول دينش متقن است، هم آن اصول فقهش هم متقن است، هم فقهش هم متقن است. در آن بخش اصول دين که مسئله وحي و نبوت و امامت و معجزه مي‌رسد، حضرت در مسجد داشتند سخنراني مي‌کردند حالا عده‌اي هم پاي منبرش نشسته‌اند. گفتند خالد بن عرفطة مُرد. مرحوم کاشف الغطاء در همين کشف الغطاء نقل مي‌کند که حضرت فرمود خالد نمرده است. عرض کردند گزارش از شام آمده است. فرمود نخير نمرده است، او نمرده. يک روز آشوبي به پا مي‌کند، پرچمي عليه اسلام بلند مي‌کند. پرچم را به دست همين حبيب جمّاز مي‌دهد حالا حبيب پاي منبر حضرت نشسته است. حبيب گفت من؟ فرمود بله همين تو! از همين «باب الفيل» هم مي‌آيي داخل. اين خالد نمرده، اين برای بيست سال قبل است. بيست سال يعني بيست سال! فرمود خالد فتنه به پا مي‌کند شرّ به پا مي‌کند، پرچم شرّ دستش است، اين پرچم را به دست تو مي‌دهد، تو هم از اين «باب الفيل» وارد مي‌شوي. عرض کرد من؟ فرمود بله همين تو![20] همين جريان کربلا همين شد. همين خالد به تحريک ابن زياد، اين پرچم را همين حبيب جمّاز از «باب الفيل» وارد شد. اين علي است! اين علي است! اين بخش در نهج البلاغه هست که مي‌خواهم عرض کنيم. تا اينجا برای کاشف الغطاء بود. در نهج البلاغه فرمود: «وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ‏ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ»؛ قسم به خدا! سرنوشت تک‌تک شما را بخواهم بگويم بلد هستم. «وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ»؛[21] مي‌ترسم بگوييد علي بالاتر از پيغمبر است! اين را که ديگر عوالی اللئالي و اينها که نقل نکردند. اين صريح نهج البلاغه است. قسم به خدا! «وَ اللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَ مَوْلِجِهِ‏ وَ جَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ»، «وَ لَكِنْ أَخَافُ أَنْ تَكْفُرُوا فِيَّ بِرَسُولِ اللَّهِ»، مبادا ـ معاذالله ـ بگوييد که علي بالاتر از پيغمبر است! اما ما مکلّف نيستيم به غيب عمل بکنيم. اين نامه‌اش به ابن منذر هست. فرمود پدرت چون آدم خوبي بود من به تو شغل دادم و گرنه من که به تو شغل نمي‌دادم. آن وقت در بخش‌هاي ديگر فرمود بله شما مي‌توانيد اشکال بکنيد به ما. اگر ما بفهميم که چه طور حرف بزنيم، مرزها را مثل کاشف الغطاء جدا بکنيم، بگوييم آن علي معصوم حکومت نکرده و نمي‌کند، علي به علم عادي حکومت مي‌کند، آن وقت شما به علم عادي علي مي‌خواهيد سؤال بکنيد بله مجاز هستيد. ـ معاذالله ـ اين عناوين خلط بکنيد، مشکل پيش مي‌آيد. مگر مي‌شود به معصوم اشکال کرد؟ فرمود ما به علم غيب عمل نمي‌کنيم و گرنه زياد بن ابيه را آدم معاون اين استانداري عظيم از بصره و اهواز و کرمان! آن وقت در همين نهج البلاغه هست که ـ معاذالله ـ ممکن است ما اشتباه بکنيم، نه «بما أنه معصومٌ». اگر اين نيايد مثل درس روزانه يعني روزانه ما نشود، در رسائل نيايد در کفايه نيايد، خطر جلد دوم شهيد جاويد هست که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا».

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره هود، آيه49.

[2]. سوره قصص، آيه44.

[3]. سوره آلعمران، آيه44.

[4]. دعائم‌الاسلام، ج1، ص28.

[5]. سوره نجم, آيات3 و 4.

[6]. سوره توبه, آيه105.

[7]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏7، ص414.

[8]. سوره بقره، آيه97؛ سوره آلعمران، آيه3؛ سوره مائده، آيه46.

[9]. سوره مائده، آيه48.

[10]. جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌13، ص35.

[11]. نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص86.

[12]. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏1، ص244.

[13]. التوحيد(للصدوق)، ص353.

[14]. سوره حاقه، آيه30.

[15].  الجامع لأحکام القرآن، ج4، ص258؛ الصحيح البخاري، ص2466.

[16]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏7، ص414؛ تهذيب الأحكام، ج‏6، ص229؛ معاني الأخبار، النص، ص279.

[17] . التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص673.

[18]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏21، ص112.

2. نهج البلاغة(للصبحي صالح), نامه71؛ «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ‏ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَاداً وَ لَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَاداً تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ و...».

1. كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء(ط ـ الحديثة)، ج‌1، ص 105 ـ 107؛ «سلوني قبل أن تفقدوني فواللّه لا تسألوني عن فئة تضلّ بآية و تهتدي بآية إلا نبّأتكم بناعقها‌ و سائقها و قائدها إلى يوم القيامة فقام إليه رجل فقال: أخبرني كم علي رأسي من طاقة شَعر؟ فقال له: لولا أنّ الذي سألت عنه يعسر برهانه لأخبرتك و إنّ في بيتك لسَخْلًا يقتل ابن بنت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم»  ‌لم يمت و سيقود جيش ضلالة صاحب لوائه حبيب بن جمّاز فقام إليه حبيب بن جمّاز و قال إنّي لك محبّ فقال: إيّاك أن تحمل اللّواء و لتحملنّها و تدخل من هذا الباب يعني باب الفيل فلمّا كان زمان الحسين عليه السلام جعل ابن زياد خالداً علي مقدّمة عمر بن سعد و حبيب صاحب لوائه...».

[21] . نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه175.