دیگر اخبار
فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

فتح فقط به وسیله شمشیر به دست نمی آید بلکه با قلم نیز می توان فاتح شد/ یک روحانی می تواند کاری کند که معادل با فتح خیبر باشد

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

در مساله مهدویت وظیفه اصلی ما این است که جهانی فکر کنیم و جهانی عمل کنیم

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

مراسم سوگواری دهه آخر ماه صفر، با حضور حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی برگزار می گردد

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

عیادت آیت الله العظمی جوادی آملی از آیت الله امینی

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

منظور از «دنیا»، هر چیزی است که انسان را از یاد خدا باز می دارد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

خون پاک شهدا و عنایت اهل بیت علیهم السلام، حامی نیروی انتظامی است/ نیروی انتظامی پیگیر گزارش های خود باشد

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

برگزاری مجلس سوگواری به مناسبت سالروز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

باید در دانشگاه ها، دانشی داشته باشیم که با ابدیت ما هماهنگ و سازگار باشد

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

علم زنده، عالم را حی لا یموت می‌کند/ انسان موجودی ابدی است لذا باید ابدی بیاندیشد/ کارهای ابدی با رنگ و لعاب و ریا و امثال ذلک هماهنگ نیست

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

لزوم هوشیاری در مقابل غارتگران بیت المال/ با غارتگران به شدت برخورد شود

شناسه : 10373411


تفسير سوره مباركه ممتحنه آيات 1 تا 3
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوْا بِمَا جَاءَكُم مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُم خَرَجْتُمْ جِهَاداً فِي سَبِيلي وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ (۱) إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ (۲) لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (۳)

سوره مباركه «ممتحَنه» كه اين واژه به ممتحِنه هم قرائت شد در مدينه نازل شد. وقتي وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) به اذن الهي قصد فتح مكه را داشتند، دستور دادند كه رابطه شما موقتاً با مردم مكه قطع بشود؛ نه كسي برود, نه پيامي بدهد, نه نامه‌اي بنويسد كه مبادا اسرار نظامي ما براي مردم مكه روشن شود. مشركين مكه در طيّ سيزده سالي كه حضرت در مكه تشريف داشتند هر گونه رنجي بر آن حضرت و همراهان آن حضرت تحميل كردند در حقيقت اين سيزده سال زد و خورد نبود فقط خورد بود، تمام آزارها را بر مسلمان‌ها تحميل مي‌كردند. بعد از جريان هجرت كه از مكه حضرت به مدينه تشريف آوردند عده‌‌اي هم از مكه به مدينه آمدند جنگ‌هاي بدر و حنين و احزاب و احد و اينها را بر مسلمان‌ها تحميل كردند. تا در بخش‌هاي پاياني عمر مبارك حضرت كه به عنايت الهي بنا شد مكه فتح شود. حضرت فرمود رابطه‌ خود را موقتاً با مشركين مكه قطع كنيد نه كسي برود, نه نامه‌اي بنويسد, نه پيامي بدهيد كه مبادا اين جريان حمله و قيام مسلّحانه ما معلومِ آنها بشود.

حاطب بن أبي بلتعه كه از مهاجران بود و از مكه به مدينه آمد و در جنگ بدر شركت كرد جزء مجاهدين بدري به حساب مي‌آمد زن و بچه او و قوم و خويش او در مكه مانده بودند اين جزء قريش و مردم اين قبيله قدرتمند نبود; ولي وابسته به اينها بود، چون زن و بچه او در مكه بودند و هيچ كس از آنها حمايت نمي‌كرد و خودش هم از مكه به مدينه مهاجرت كرد و در جنگ بدر شركت كرده و جزء مجاهدين بدري بود احتمال مي‌داد كه زن و بچه او آسيب ببينند. از جريان حمله مسلمان‌ها به مكه كه باخبر شد نامه سرّي نوشت به يك زن سودايي داد كه اين نامه را از مدينه به مكه، به سران اين گروه شرك و الحاد برساند كه پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قصد حمله دارد. ذات اقدس الهي كه ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ است به وجود مبارك آن حضرت خبر داد كه چنين نامه‌اي را كسي نوشته به زني داد اين زن از مدينه حركت كرد به مكه دارد اين نامه را براي سران شرك مي‌برد. وجود مبارك آن حضرت به اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) و برخي از كساني كه به همران حضرت عازم شدند فرمودند زني است که نامه‌اي را از مدينه به مكه مي‌برد و اين نامه را بياوريد. وجود مبارك حضرت حركت كرد با همراهانشان بين راه به آن زن رسيدند، به او گفتند نامه را بدهيد! گفت من نامه‌اي ندارم, تا آنجا كه ممكن بود اثاث و لباس او را گشتند نامه را پيدا نكردند. وجود مبارك حضرت فرمود كسي به ما خبر داد كه كذب در گفتار و رفتار او نيست؛ نه دروغ مي‌گويد نه به او خبر دروغ مي‌دهند، بيان او صد درصد صادق است نامه را بده و گرنه من اقدام خواهم كرد. وقتي وجود مبارك حضرت شمشير كشيد گفت بگذاريد تا من اين نامه را پيدا كنم. از لابه‌لاي موي سرش اين نامه را درآورد و تقديم حضرت كرد. وجود مبارك حضرت امير اين نامه را بسته آورد خدمت پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)، در آن نامه نوشته بود كه اين نامه از حاطب بن أبي بلتعه است به سران مكه, وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قصد حمله دارد و قصد دارد مكه را فتح كند. اين نامه را نوشته و اين نامه به دست حضرت رسيد حضرت اينها را جمع كرد فرمود آن كسي كه نامه را نوشته در بين جمعيت برخيزد, بعد از اينكه دو, سه بار حضرت فرمود آن كسي كه نامه را نوشته برخيزد, بالأخره حاطب برخاست و عرض كرد من اين كار را كردم؛ اما نه براي آن است كه از ايمان برگشته باشم و نه براي آن است كه از جريان حضورم در بدر پشيمان باشم؛ ولي من زن و بچه دارم زن و بچه‌ام در مكه هستند و من هم قريشي و از قبيله اينها نيستم كه اينها از من حمايت كنند، من وابسته به اينها هستم و اگر خدمتي به اينها نمي‌كردم زن و بچه‌ام در خطر بود.

ذات اقدس الهي در اين بخش فرمود مودّت شما بايد مستقيماً در راه دين و قرآن و عترت باشد كه در بخش پاياني بحث سوره «مجادله» گذشت و سوره مباركه «شوري» مطرح شد كه اجر رسالت اين نيست كه انسان دوست اهل بيت باشد، دوستيِ اهل بيت خيلي سخت نيست، چون هر كس اينها را بشناسد دوست اينهاست، اين ﴿قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي كه در آيه 23 سوره مباركه «شوري» بود، معناي آن اين نشد كه دوستيِ اهل بيت اجرت پيغمبر است، بلکه معناي آن اين شد كه اين ﴿فِي الْقُرْبَي متعلّق به ﴿الْمَوَدَّةَ﴾ نيست، مفعول واسطه براي ﴿الْمَوَدَّةَ﴾ نيست اين ظرف, ظرف لغو نيست، بلكه ظرف مستقرّ است، معناي آيه اين است كه «لا أسألكم عليه أجرا الا المودة المستقرة في القربي» كه ﴿فِي الْقُرْبَي ظرف مستقر است نه ظرف لغو; يعني تمام مودّت شما بايد مستقر باشد درباره اهل بيت، آن وقت انسان به ديگري كه دل نمي‌بندد. ما يك ادب اجتماعي داريم مي‌گوييم فلان مكان را دوست داريم, فلان غذا را دوست داريم, فلان لباس را دوست داريم, فلان كتاب را دوست داريم، اينها يك سلسله آداب اجتماعي است اينها كه مودّت نيست. اگر ﴿فِي الْقُرْبَي متعلّق به «المستقرّة» هست كه هست، تمام مودّت يكجا بايد در خاندان عصمت و طهارت باشد، بقيه ديگر آداب اجتماعي است، دوستيِ به اين معنا، چون مودّت بالاتر از محبّت است. آن‌كه هم به اين علاقه‌مند است هم به او علاقه‌مند است اين ﴿فِي الْقُرْبَي را مفعول واسطه براي مودّت مي‌داند خيال مي‌كند، دوستيِ اين خاندان كافي است در عزاي آنها هم گريه مي‌كند اين نيست، اين مي‌شود ظرف لغو. شما يك ايراني پيدا مي‌كنيد در اين كشور باشد حسين بن علي(سلام الله عليهما) را بشناسد, قمر بني‌هاشم(عليه السلام) را بشناسد و دوست اينها نباشد؟! دوستيِ به اين معنا براي اين خاندان مسلّم است هر كس اينها را بشناسد دوستِ اينهاست؛ اما اين ﴿فِي الْقُرْبَي نزد اينها مفعول واسطه است براي مودّت, دوست اينهاست؛ اما اينكه اجر رسالت نشد, اجر رسالت اين است كه «الاّ المودة المستقرّة في القربي» اگر مودّت مستقر در آنجاست انسان به ديگري دل نمي‌بندد، اين معناي مودّت است. اين معنا را خدا از ما مي‌خواهد نسبت به قرآنش اين‌طور است, نسبت به پيغمبرش اين‌طور است, نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) اين‌طور است، اين را مي‌خواهد.

در اين بخش فرمود شما به زن و بچه‌ خود علاقه داشته باشيد؛ اما اين‌طور نيست كه در قبال دين قرار بگيرد كه نامه سرّي بنويسيد جاسوسي كنيد و گزارش بدهيد كه پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قصد حمله نظامي دارد اينكه نشد. در همين سوره آيه سه فرمود زن و بچه شما كه به درد شما نمي‌خورند، شما يك سلسله مودّت‌هايي كه مشكل جامعه را حلّ بكند بله داريد؛ اما وقتي مُرديد كلّاً رابطه قطع است، چون همه شما خاك مي‌شويد دوباره از خاك برمي‌خيزيد، ديگر والد و ولدي در كار نيست. اين‌طور نيست كه يك والد و ولدي باشد يك گروه خاصي كه اهل ايمان‌اند، براي اينكه لذّت كامل نصيبشان بشود، فرمود: ﴿أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِم مِن شَيْ‏ءٍ﴾[1] يك گروه خاص‌ هستند كه با بچه‌هايشان هم مأنوس مي‌شوند, با ذراري و فرزندانشان در بهشت مأنوس‌ هستند يك گروه خاصي‌اند و گرنه همه خاك مي‌شوند و همه از خاك برمي‌خيزند ديگر روابطي در كار نيست ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ،[2] فرمود ﴿لَنبا نفي تأكيد نه تأبيد ﴿لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَ لاَ أَوْلاَدُكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ﴾ شما دين خود را براي چه كسي داريد مي‌فروشيد؟ بنابراين به همه اينها فرمود معيار مودّت, حق و باطل است حق هم جز از خدا نيست: ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ[3] تعبيري در قرآن دارد كه ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ[4] اين حق, مقابل ندارد چيزي با او نيست, چيزي با حق نيست حق, وحده است و لاغير! هيچ چيزي با او نيست ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ كه اين براي فصل و دوم است كه به ذات برمي‌گردد، حقّي است كه حكم خداست, قول خداست, فعل خداست, در جهان خلقت يافت مي‌شود اين حق بالقول المطلق «مِن الله» است كه در سوره «آل‌عمران» دارد ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ، ما حقّي نداريم كه از خدا ناشي نشده باشد از جاي ديگر در آمده باشد و اينكه درباره وجود مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) فرمود: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِي‏»[5] با اين ﴿الْحَقُّ﴾ معيّت دارد نه با ﴿ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ، اين ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ اگر گفته شد «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ»؛ يعنی اين ﴿الْحَقُّ﴾ و منظور از علي(سلام الله عليه) همان اهل بيت همان چهارده معصوم(سلام الله عليهم) است؛ يعني اينها با اين حقّ‌ هستند كه ﴿الْحَقُّ مِن رَبِّكَ شما بايد دوست اينها باشيد اگر سعادت ابدتان را بخواهيد. يك سلسله روابط اجتماعي انسان دارد اينها عيب ندارد. انسان به لباسش علاقه‌مند است, به خانه‌اش علاقه‌مند است اين ضرري ندارد اينكه مودّت نشد، اين براي تنظيم روابط زندگي است. فرمود ارحام شما, اولاد شما هيچ مشكل شما را حلّ نمي‌كند و يوم قيامت هم از همديگر جدا خواهيد بود و آنچه را هم كه مي‌كنيد خدا مي‌بيند، پس اين باعث نشود كه پيام بدهيد يا نامه بنويسيد يا مسافرت كنيد و كار پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را به مشركين گزارش بدهيد.

تحليلي كه هست مي‌فرمايد دشمني آنها با شما به جهت مسائل اقتصادي و اينها نيست. اينها اوّلاً دشمن خدا هستند; يعني اينها يا ملحدند يا مشرك, دشمن با خدا، اين يك; و دشمن شما هستند چون شما موحّد هستيد، سخن از آب و خاك نيست. اين سيزده سال كه با حضرت مبارزه مي‌كردند سخن از آب و خاك و معدن و مسائل اقتصادي و تجاري و اينها كه نبود فرمود: ﴿لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي آنها كه ملحد يا مشرك‌اند ﴿وَ عَدُوَّكُمْ﴾؛ دشمنان شما هستند نه به جهت مسائل اقتصادي, نه مسائل تجاري, دشمنان شما هستند، چون شما به من معتقديد تا آخر ملاحظه مي‌فرماييد اين معيار دشمني را همان ايمان و كفر مي‌داند ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا عَدُوِّي﴾ كسي كه ملحد است كسي كه مشرك است عدوّ توحيد است ﴿وَ عَدُوَّكُمْ﴾ چون شما موحّد هستيد. مبادا اينها را اولياي خود قرار بدهيد تحت ولايت اينها قرار بگيريد و مانند آن، كه ﴿تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ﴾؛ مودّت خود را به اينها بدهيد شما بنا شد مودّت خود را يكسره به اهل بيت بدهيد, شما مُزد پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مودّت اين چهارده معصوم بود داديد, اگر مودّت مستقرّ در قربيٰ شد ديگر مودّتي نداريد كه به ديگري بدهيد. در بحث‌هاي قبل هم همين آيه سه سوره مباركه «احزاب» گذشت كه انسان نه دو قلب دارد و نه در يك قلب دو محبّت مي‌گنجد: ﴿ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ في‏ جَوْفِهِ﴾[6] شما يك مودّت داريد اين مودّت هم كه يكجا مستقر كرديد به اهل بيت يعني بايد اين كار را مي‌كرديم, بنابراين اگر ﴿نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ[7] شد تبعيضي در مودّت شد مي‌دانيد اين تبعيض, مُهلك است مستهلك نمي‌شود، اين‌طور نيست كه به اندازه‌اي كه مودّت داريد دين داشته باشيد اين‌طور نيست، توحيد تبعيضبردار نيست, ولايت تبعيض‌بردار نيست, نبوّت و رسالت تبعيض‌بردار نيست, ﴿تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوْا بِمَا جَاءَكُم مِنَ الْحَقِّ﴾ اين محور اصلي را ايمان و كفر مي‌داند؛ فرمود اينها به توحيد كافرند, به ربوبيت كافرند, به الهيّت كافرند كه همه اينها به اسماي حُسناي حق برمي‌گردد و نشانه اينكه دشمن شما هستند در مسائل اعتقادي اين است كه «الرّسول بما أنّه الرّسول» را بيرون كردند: ﴿يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ﴾ نه «يخرجون ابن عبدالله» را, او را به عنوان يك عرب نخير, «الرّسول بما أنّه الرّسول» را تبعيد كردند اخراج كردند; يعني با دين مخالف‌ هستند، ﴿يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ﴾ چرا شما را بيرون مي‌كنند؟ براي اينكه شما موحد هستيد به «الله» ايمان داريد هم به رسولِ «الله» ايمان داريد, پس محور عداوت آنها دين شماست تمام اينها حدّ وسط است؛ يعني كلّ هر جايي كه ما بتوانيم يك حدّ وسط جدايي درست كنيم مي‌شود برهان مستقل، چون وحدت و كثرت براهين را وحدت و كثرت حدود وُسطی تعيين مي‌كنند. اگر ما يك مطلب داشتيم به چند عبارت بيان كرديم اين در حقيقت يك برهان است؛ اما اگر چند نكته داشتيم, چند مطلب داشتيم مي‌شود چندتا برهان, حدّ وسط اگر دوتا شد برهان مي‌شود دوتا, حدّ وسط اگر يك مطلب بود به دو بيان, بيان شد در حقيقت يك برهان است، همه اين موارد مي‌تواند به نوبه خود حدّ وسط قرار بگيرد. فرمود: ﴿يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ﴾، چرا؟ براي اينكه «لأنّكم مؤمنون بالله و برسوله» ﴿أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ﴾.

اين طليعه بحث, فرمود شما الآن قصد داريد كه برويد مكه, مكه را فتح كنيد ﴿إِن كُنتُم خَرَجْتُمْ جِهَاداً فِي سَبِيلي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي﴾؛ اگر جنگ شما با مشركان جنگ ايمان و كفر است, جنگ توحيد و شرك است, جنگ الحاد و ايمان است چرا با بيگانه رابطه برقرار مي‌كنيد؟ ﴿وَ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي﴾ «رِضَی الله» داريد اين كار را مي‌كنيد، راه خدا را داريد مي‌رويد، چرا ﴿تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ﴾؛ چرا نامه سرّي مي‌نويسيد؟ اينكه مي‌گويند: ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ﴾ است اين ارشاد به نفي موضوع است ما يك غيبي داشته باشيم يك; يك شهادتي داشته باشيم دو; خدا عالم غيب باشد و عالم شهادت باشد سه; اين فرض ندارد چون علم با غيب جمع نمي‌شود. اينكه مي‌گوييم الله ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾ است ارشاد به نفي موضوع است; يعني «لا غيب لله», آنچه نزد شما غيب است نزد خدا مشهود است و گرنه «غيب بما أنّه غيب» كه تحت علم قرار نمي‌گيرد، علم يعني حضور, علم يعني شهود؛ فلان شخص علم به غيب دارد يعني چه؟ يعني آنچه نزد ما غايب است از ما مستور است نزد او مشهود است و گرنه علم با غيب جمع نمي‌شود و اينكه در آيات فراوان است ذات اقدس الهي ﴿عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ﴾; يعني «لا غيب له سبحانه و تعالي»؛ لذا فرمود: ﴿أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ﴾؛ سرّ و علن شما نزد من يكسان است.

پرسش: شهادت نفی نمیشود؟

پاسخ: نه ديگر, شهادت نزد خدا مشهود است. همه اشيا نزد ذات اقدس الهي مشهود است غيبي در كار نيست براي ما كه محدوديم بعضي از امور غيب است بعضي از امور شهادت.

برخي‌ها گفتند اين ﴿أَعْلَمُ﴾ صيغه تفعيل است ﴿وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ﴾, ﴿إِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبَكُم بِهِ اللّهُ﴾؛[8] يعني براي من مساوي است هر دو مشهود است. آن بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه بارها خوانده مي‌شد فرمود: «خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه‏»؛[9] پشت درهاي بسته كه هستيد در مشهد خدا هستيد در درونتان راز مي‌پرورانيد در محضر خدا هستيد «خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُه‏»؛ خلوتِ شما جلوت الهي است، نه اينكه خدا غيبي دارد و شهادتي دارد به غيب هم عالم است به شهادت هم عالم است.

فرمود اين رازي كه شما داشتيد نامه سرّي كه نوشتيد خدا مي‌داند او هم به ما خبر داد. خدا مي‌فرمايد: ﴿وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ﴾, لذا «فاحذروا عباد الله» فرمود بپرهيزيد! براي اينكه آنچه در درونِ درون شماست نزد ما مشهود است. خيلي از چيزهاست كه انسان راز دارد و چون ساليان متمادي اين راز را مكتوم داشت براي خود او هم راز شد؛ لذا الآن يادش نيست كه در درون‌خانه دل او چه گذشته است. در بخش‌هايي از قرآن كه گذشت فرمود سه مرحله است كه خدا به هر سه مرحله عالم است: يك مرحله‌ آن كه روشن است ﴿إِن تُبْدُوا مَا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحَاسِبَكُم بِهِ اللّهُ﴾, چرا؟ در بخش‌هاي ديگر فرمود: ﴿يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَي;[10] يعني آنچه را كه علني و جَهر است ديگران هم مي‌بينند ذات اقدس الهي هم عالم است, آنچه شما راز كرديد و خودتان مي‌دانيد و ديگران نمي‌دانند خدا آن سرّ را مي‌داند, آنچه بر خود شما هم مخفي است، چون مدتی گذشت و الآن يادتان نيست كه چه چيزي ذخيره كرديد آن را هم خدا مي‌داند: ﴿يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَي أخفي يعني أخفي, يعني الآن حتي خود شما هم يادتان رفته, چندين سال لايه‌هاي فراواني آورديد در درونِ درون شما چه چيزي هست او مي‌داند، اخفاي از سرّ چيست؟ ما سرّي داريم يك اخفاي از سرّ, اگر نزد ديگران مخفي باشد و نزد ما روشن همان سرّ مي‌شود, اخفاي از سرّ يعني آن لايه‌هاي دروني شما كه ساليان متمادي روي آن كار كرديد الآن يادتان نيست، آن را هم خدا مي‌داند, ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَي اينجا هم فرمود الآن وقتِ پيروزي و نصرت الهي است نسبت به فتح مكه, شما چه نامهای بود نوشتيد؟ حالا برخي‌ها خواستند بگويند ما اين حاتب را اعدام بكنيم يا نه؟ حضرت فرمود اين «شهد بدراً» فعلاً بگذاريد, اين‌طور نيست كه اگر كسي جزء مجاهدان صحنه بدر بود بالكلّ عفو بشودّ اين‌طور نيست گاهي هم ممكن است ذات اقدس الهي عفو كند يا توسعه بدهد يا فرصت توبه بدهد.

فرمود: ﴿وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ﴾؛ راه راست را گُم كرده. ما يك راه راستي به شما نشان مي‌دهيم که اين راه مستقيماً به بهشت مي‌رسد از اين راه فاصله گرفتيد خودتان را به زحمت انداختيد، اين آدرس مستقيم است. آدرس بهشت از عبادت مي‌گذرد از حق مي‌گذرد, از خير مي‌گذرد, از حسن مي‌گذرد, از صدق مي‌گذرد «الحق و الصدق و الخير و الحسن» سبيل الله هستند اين مستقيم به بهشت مي‌رسد.

اين روايات برزخ را ملاحظه مي‌فرماييد مؤمن كه مي‌ميرد وارد برزخ مي‌شود. برزخيان كه دوست خودشان را ديدند از او سؤال مي‌كنند كه فلان رفيق ما فلان مؤمن چطور شد؟ مي‌گويند حالش خوب است مثلاً زنده است، اينها هم دعا مي‌كنند. سؤال مي‌كنند فلان رفيق ما چطور شد؟ مي‌گويند اين قبل از ما آمده قبل از من مُرده, اينها مي‌گويند پس چرا اين جا نياوردند؟ بعد مي‌گويند: «هَوَی هَوَی‏»[11] معلوم مي‌شود در راه افتاده, اين‌طور نيست كه بعضي‌ها مستقيماً وارد جنّت برزخي بشوند، اينها كه قدري مشكل دارند در راه به هر حال مي‌افتند يك مقدار آسيب مي‌بينند يك مقدار تنبيه مي‌شوند تا اينكه بعد از تطهير به اينها برگردند. اين روايت برزخ را مرحوم مجلسي(رضوان الله عليه) نقل كرده كه اينها مي‌پرسند فلان رفيق ما چطور شد؟ از چند نفر سؤال مي‌كنند مي‌گويند خوب است الحمدلله و دعا مي‌كنند, فلان رفيق چطور شد؟ او مي‌گويد قبل از من مُرده, اينها مي‌گويند پس چرا اينجا نياوردند؟ بعد مي‌گويند: «هَوَی هَوَی‏» معلوم مي‌شود وسط‌ها افتاده, اين معلوم مي‌شود يك مقدار پياده‌رو رفته, جادّه خاكي رفته مشكل پيدا كرده ولي به هر حال براي مؤمن اميد نجات هست.

فرمود: ﴿وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ﴾ بعد فرمود: ﴿إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً﴾؛ شما كه نامه سرّي مي‌نويسيد خيال مي‌كنيد اگر آنها پيروز شدند به شما رحم مي‌كنند؟ هرگز رحم نمي‌كنند. آن بيان نوراني حضرت امير قبلاً هم اينجا خوانده شد كه حضرت فرمود مرا تنها نگذاريد. آن روز حجاز دو دشمن داشت: يكي شرقي, يكي غربي; شرقي همين كسراهاي ايران بودند كه امپراطوري داشتند, غربي همين قيصرهاي روم بودند مثل امروز دوتا قدرت بود گرچه دارد به يك قدرت تبديل مي‌شود؛ اما آن روز همين دو قدرت يكي كسراهاي ايران بود, يكي قيصرهاي روم. فرمود اينها وقتي پيروز شدند اين تعبير «اكاسره» و «قياصره» اين در خطبه قاصعه نهج‌البلاغه هست، فرمود اينها كه آمدند مي‌دانيد با پيغمبرزاده‌ها چه كار كردند با امامزاده‌ها چه كار كردند؟ با فرزندان ابراهيم خليل چه كار كردند؟ هيچ احترامي براي پيغمبرزاده‌ها قائل نبودند اين پيغمبرزاده‌ها را چارودار كردند اينها را اصحاب دبر و وبر كردند. شما خيال مي‌كنيد وقتي دشمن پيروز شود به شما سِمت مي‌دهد؟[12] حالا بعضي از پيغمبرزاده‌ها را ما مي‌شناسيم يعقوب را, اسحاق را, اسماعيل را خيلي‌ها را كه قرآن اسم نبرده؛ ولي از فرزندان ابراهيم خيلي بودند, نوه اسحاق بودند, نوه يوسف صدّيق بودند فرمود اينها را چارودار كردند آن روز كه وسيله نقليه ماشين و اينها نبود همين شتر بود، شتر يك چارودار مي‌خواهد. فرمود اينها را يا اصحاب دبر كردند يا اصحاب وبر كردند هر دو تعبير در نهج‌البلاغه هست. فرمود

گلّه شتر دو گروه چارودار مي‌خواهد: يكي «وَبَر», «وبر» اين كُرك‌هاي بدن شتر است اينها را مي‌گويند وبر, مي‌گويند پارچه‌هاي وبري, عباي وبري, قباي وبري, وبر اين كرك‌هاي لطيف و بادوام شتر است. در بيانات نورانی حضرت امير در آن قسمتي كه دو قسمتش را مرحوم سيد رضي نقل كرد قسمت سوم را متأسفانه نقل نكرد اين است، فرمود: «كُنْ فِي اَلْفِتْنَةِ كَابْنِ اَللَّبُونِ لاَ ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لاَ ضَرْعٌ فَيُحْلَب وَ لاَ وَبَرٌ فَيُسْلَبَ‏»[13] فرمود اين شتربچه دو ساله به فتنه خدمت نمي‌كند، نه شير دارد كه كسي از او بدوشد, نه پشتي دارد كه قابل سوار شدن باشد, نه كُركي دارد كه از او بچينند لباس درست كنند «لاَ ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ وَ لاَ ضَرْعٌ فَيُحْلب وَلاَ وَبَرٌ فيُسْلَبَ » فرمود اينها آمدند پيغمبرزاده‌ها را اصحاب دبر و وبر كردند. چارودارها يك عده براي اينكه زخم‌هاي روي دوش اين شترها را درمان كنند پانسمان كنند اينها را مي‌گويند اصحاب دبر يعني پشت را كه زخم شده معالجه مي‌كنند, يك عده هم آن كرك‌هاي جلوي سينه و قسمت‌هاي ديگر شتر را مي‌چينند. فرمود يادتان هست كه اينها آمدند همين كسراهاي ايران, همين قيصرهاي روم اينجا مسلّط شدند، اين اولاد انبيا را اصحاب دبر و وبر كردند دشمن اين است! اين‌طور نيست كه ـ خداي ناكرده ـ دشمن اگر مسلط شود به يك عدّه سِمت بدهد به يك عدّه سمت ندهد. فرمود اين اگر مي‌آمد توي حاطب بن أبي بلتعه را زنده مي‌گذاشت؟ اين مسلمان است در جنگ بدر شركت كرده مگر به تو رحم مي‌كرد؟ اين ﴿إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً﴾ اين که با عقيده شما مخالف است جنگ عقيده‌اي است ﴿وَ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ﴾ تمام بددهني‌ها را نسبت به شما دارند دست‌‌درازي هم مي‌كنند و تمام كوشش‌ آنها اين است كه شما برگرديد مشرك و ملحد بشويد، چون جنگ عقيده‌اي است سخن از زمين و امثال آن نيست كه شما با هم جنگ داشته باشيد اين با عقيده شما در جنگ است. فرمود اين چه كاري بود كردي؟ البته او توبه كرد به حسب ظاهر يا ديگران هم اگر قصد داشتند توبه كردند و زمينه مبارزه مسلحانه شروع شد و مكه فتح شد.

براي تتميم اين مسئله فرمود شما فرزندان ابراهيم خليل هستيد؛ در بخش پاياني سوره مباركه «حج» دارد كه شما شناسنامه‌اي, نسب‌نامه‌اي, شجره‌اي با پدرتان داريد و آن ابراهيم خليل(سلام الله عليه) است، دين پدرتان را حفظ كنيد. به مسلمان‌ها دارد كه ﴿مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ﴾ اين ملّة منصوب به اغراست؛ يعني «خذوا» ﴿مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ﴾[14] شما شناسنامه داريد فرزندان ابراهيم خليل هستيد، چون اين «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»[15] كه مخصوص پيغمبر اسلام(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه نيست، هر پيغمبري كه آمد فرمود هر كس تحت ولاي من باشد من او را به عنوان فرزندي قبول دارم. اين بخش پاياني سوره مباركه «حج» اين است كه شما بچه‌هاي ابراهيم خليل هستيد مگر او را به نبوّت قبول نكرديد؟ او را به رسالت قبول نداريد؟ اگر او را به امامت و رسالت و ﴿وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلاً[16] قبول داريد, ﴿إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾[17] قبول داريد، پس فرزندان او هستيد. انسان چنين شجره‌اي دارد, مؤمن چنين شجره‌اي دارد كه من فرزند ابراهيم خليل هستم، اين اختصاصي به سادات ندارد, اگر كسي مؤمن باشد بچه ابراهيم خليل است اين كم مقامي نيست ﴿مِلَّةَ﴾ اين منصوب به اغراست يعني «خُذُوا» ﴿مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِن قَبْلُ﴾ که «كفي بذلك فخرا»! اينجا هم فرمود ببينيد پدرتان چه كار كرده؟ اين آيه قبل كه ﴿قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ﴾ روي اين قسمت است فرمود آن كارهايي كه ابراهيم خليل كرد كه از شما توقع نداريم؛ اما همين كه ابراهيم خليل آمده مرزش را از كفار جدا كرده شما هم همين كار را بكنيد. حالا محدوده كافر كجاست؟ با كفار مي‌شود رابطه برقرار كرد يا نه؟ بعد از اينكه اين بخش‌ها گذشت آيه هفت و هشت همين سوره مباركه «ممتحنه» جوابگوي اين مسائل است.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره طور، آيه21.

[2]. سوره عبس، آيه34.

[3]. سوره بقره، آيه147.

[4]. سوره لقمان، آيه30؛ سوره حج، آيات6 و 62.

[5]. الفصول المختاره، ص135.

[6]. سوره احزاب، آيه4.

[7]. سوره نساء، آيه150.

[8]. سوره بقره، آيه284.

[9]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه199.

[10]. سوره طه، آيه10.

[11]. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏6، ص269.

[12]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه192.

[13]. تمام نهج البلاغة، ص987.

[14]. سوره حج، آيه78.

[15]. علل الشرائع, ج1, ص127.

[16]. سوره نساء، آيه125.

[17]. سوره بقره، آيه124.