دیگر اخبار
ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

ارزش هر کسی به اندازه همت اوست /غیرت از پرفضیلت‌ترین فضایل نفسانی است

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به آئین رونمایی از آثار مرکز دائرةالمعارف علوم عقلی اسلامی

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

گاهی خود علم، ابزار جنون قرار می‌گیرد/ اخلاق برای گره زدن علم به جان است

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

نهایت گذشت و اخلاق در پاسخ خداوند به بی ادبی اعراب جاهلی

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

قلمی که حق‌نگار است و مسطورات او حق است، می‌تواند جامعه را متمدّن کند

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

تبیین آثار و ویژگی های جامعه جاهلی از منظر قرآن کریم

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

معاد از مهم‌ترین عوامل تربیتی ماست/ ریشه مشکلات جامعه، فراموشی معاد است

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

اهل‌بیت(ع) راه مستقیمی هستند که انسان را به مقصد می رساند/بکوشید تا فرزند بهشت باشید

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

خداوند برای عقل قداست قائل شده است/عقل می‌فهمد باید تابع محض شرع و وحی باشد

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند

اعضای بدن انسان سربازان الهی‌اند/ فرض ندارد کسی بتواند در برابر خداوند مقاومت کند



سوره مبارکه «ملک»، آیات 6 تا 14
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿وَ لِلَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ (6) إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقاً وَ هِيَ تَفُورُ (7) تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ (8) قالُوا بَلي‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ في‏ ضَلالٍ كَبيرٍ (9) وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ (10) فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ (11) إِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبيرٌ (12) وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (13) أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ (14)﴾

سوره مبارکه «ملک» که در مکه نازل شد، ضمن اقامه ادله توحيد، از جريان معاد هم نام مي‌برد و کساني که در دنيا نه از راه عقل و نه راه نقل، پيام انبيا را نشنيدند و عمل نکردند، گرفتار عذاب مي‌شوند. امروز نه از نظر انديشه مصاب‌اند و نه از نظر انگيزه به مقصد رسيدند. فردا هم انديشه سالم دارند و هم انگيزه به معناي اقرار تام دارند؛ لکن نافع نيست. امروز از نظر معرفت نمي‌دانند وحي و نبوت حق است، فردا از نظر معرفت مي‌فهمند؛ لذا ﴿اعْتَرَفُوا﴾. ﴿اعْتَرَفُوا﴾؛ يعني به معرفت مي‌رسيدند، به علم میرسيدند، مي‌فهمند که چه حق است. امروز انکار مي‌کنند از نظر انگيزه و عمل، فردا اقرار مي‌کنند از نظر عمل؛ يعني مي‌گويند حق با شماست. هم مي‌فهمند حق با انبيا بود، هم اظهار مي‌کنند. در دنيا هم جاهل‌اند از نظر معرفت مشکل علمي و انديشه‌اي دارند، هم از نظر عمل. بين معرفت و اقرار همان فرقي است که بين انديشه و انگيزه است؛ اقرار مربوط به عمل است، معرفت مربوط به انديشه است. فردا اعتراف دارند، يک؛ اقرار مي‌کنند، دو. امروز جاهلانه انکار مي‌کنند و جاهلانه معصيت مي‌کنند و عمل خلاف مي‌کنند.

فرمود: ﴿وَ لِلَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ﴾، در جهنم مستحضر هستيد که يک مواد قابلي است براي سوخت و سوز و يک مبدأ فاعلي است. مبدأ فاعلي کلّ عالم چه دنيا چه آخرت، ذات أقدس الهي است. او که ايجاد مي‌کند در دنيا خداست: ﴿أَ لَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ﴾، ﴿اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾،[1] جهنم را او ايجاد مي‌کند، چون مظهر عدل خداست. بهشت را او ايجاد مي‌کند، چون مظهر رحمت خداست، همه را او ايجاد مي‌کند؛ منتها مواد خام مبدأ قابلي خود انسان ايجاد مي‌کند. خود انسان مي‌شود سوخت جهنم يعني هيزم، آن وقت خدا اين هيزم را مشتعل مي‌کند. فاعل خداست، در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) هست که در جريان عقيل که فرمود يک آهن گداخته‌اي را مختصر به دست عقيل اشاره کردند، فرمودند که تو اگر از يک آهن گرمي که بشر آن را گرم کرد و داغ کرد، هراسناکي و مي‌ترسي و رنج مي‌بري، چگونه من از آتشي که «سَجَرَهَا جَبَّارُهَا»[2] هراس نداشته باشم؟

بنابراين فاعل همه چيز حتي بهشت و درختان بهشت و ايجادکننده‌هاي انهار بهشت و ميوه‌هاي بهشت خداي سبحان است؛ منتها عمل و علم انسان زمينه و مقدمه و مبادي قابلي را فراهم مي‌کند. همان تعبيري که در معراج بود، وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) در معراج از اين فرشته‌ها سؤال کرد که چرا اينها گاهي مشغول چيدن ديوارند، گاهي ساکت هستند و کار انجام نمي‌دهند، با اينکه اينها خسته نمي‌شوند؟ به عرض حضرت رساندند که اينها مي‌گويند ما درست است که اين قصرها را درست مي‌کنيم؛ ولي اين خشت‌ها و آجرها و مصالح ساختمان را اينها بايد بدهند. فرمود مصالح ساختمان اينها چيست؟ عرض کردند: «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّه»،[3] قول صالح، عمل صالح، کار خير، اينها مصالح ساختماني است. اين مصالح را انسان مي‌دهد، ما مي‌سازيم.

بنابراين درست است که انسان هيزم مي‌شود؛ اما آن که اين هيزم را به آتش مبدل مي‌کند، خداست. جهنم وضعش اين است، بهشت وضعش اين است و مانند آن. اينجا فرمود چون جهنم و جهنمي شبيه هم‌اند يک کار مشترک را دارند؛ لذا اوصافي که براي جهنم ذکر مي‌کند، براي همين جهنمي هم ذکر مي‌کند. شهيق و زفير را هم براي جهنم ذکر مي‌کند هم براي جهنمي. آن فريادي که از سينه برمي‌خيزد مي‌گويند شهيق. آن ناله‌اي که از حلق برمي‌خيزد، مي‌گويند زفير. برخي‌ها خواستند فرق بگذارند که وقتي اين نفس فرو مي‌رود شهيق است و چون برمي‌گردد زفير. همه اينها را لغت قبول دارد، توجيهات متعددي است که قبول دارند، هم آن فرو رفتن نفس را هم برآمدن را. هم آن که در سينه است هم آن که در حلق است. عمده آن است که اين شهيق را قرآن هم به جهنم نسبت مي‌دهد هم به جهنمي.

فرمود وقتي جهنمي را وارد جهنم کردند: ﴿إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقاً﴾، وقتي اين جهنمي‌ها را به جهنم انداختند، يک شهيق از آتش مي‌شنوند. اين در سوره مبارکه «ملک» که محل بحث است. در سوره مبارکه «هود» که بحث آن قبلاً گذشت در آنجا آيه 106 دارد که ﴿فَأَمَّا الَّذينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ﴾، خود جهنمي‌ها زفير و شهيق دارند، پس گاهي خود اين آتش زفير و شهيق دارد يا شهيق دارد، گاهي جهنمي زفير. سرّش اين است که هيزم جهنم خود همين ظالمين هستند: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً،[4] اين شهيق هم به جهنم منسوب است هم به جهنمي. فرمود: ﴿فَأَمَّا الَّذينَ شَقُوا﴾، آيه 106 سوره «هود»: ﴿فَفِي النَّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ﴾، در محل بحث سوره مبارکه «ملک» هم فرمود: ﴿إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها﴾، براي جهنم، ﴿شَهيقاً وَ هِيَ تَفُورُ﴾، سرّش اين است که اينها جداي از هم نيستند، همان‌طوري که بهشتي‌ها جداي از روح و ريحان نيستند: ﴿فَأَمَّا إِن كَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ ٭ فَرَوْحٌ وَ رَيْحَانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ؛[5] البته «لهم روح و ريحان» جدا هم باشد، چون اينها مثبتين‌اند، مخالف هم نيستند. در اينجا هم اگر يک ابزار سوخت ديگري هم باشد، چون مثبتين‌اند، معارض هم نيستند؛ هم خودش هيزم است، هم ممکن است هيزم ديگري باشد، ما که از آن خبر نداريم، ولي غرض اين است که آنچه را که از سوره «جن» برمي‌آيد به صورت شفاف، اين است که خود اين ظالمين هيزم جهنم هستند، حالا هيزم‌هاي ديگري هم ممکن باشد: ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً.  اين شخص دفعتاً اينجا هست گُر مي‌گيرد. خودش مي‌شود هيزم؛ همين اختلاسي، همين نجومي همين گُر مي‌گيرد؛ منتها آن که آتش مي‌کند «سَجَرَهَا جَبَّارُهَا» است. خودبهخود که يک شيء آتش نمي‌شود يا آب نمي‌شود.

غرض اين است که اين ارتباطي که بين جهنم و جهنمي‌هاست کلمه شهيق را قرآن هم به جهنم اسناد مي‌دهد هم به جهنمي. ﴿إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقاً وَ هِيَ تَفُورُ ٭ تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ﴾، اين جهنم مظهر قهر خداست. اين قدر عصباني است که گويا نزديک است تکه‌تکه بشود. چون اين درباره پلنگ گفته شد که تنمّر آن خوي پلنگي است که مي‌گويند در بين حيوانات درّنده، فقط پلنگ است که گاهي از شدت عصباني تکه‌تکه مي‌شود. ﴿تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾، اين سؤال استيضاحي است: ﴿وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ﴾؛[6] يعني اين سؤال تحکيمي است، سؤال اعتراضي است. آنها ﴿قالُوا بَلي‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ﴾، ما در دنيا از نظر انديشه مي‌گفتيم اين دروغ است، از نظر انگيزه عمل نمي‌کرديم، معصيت مي‌کرديم. الآن هم اقرار دارند، هم اعتراف. درست است که اينها بازگشتشان به يک چيز است؛ اما ريشه لغوي «اعترف» با «اقرّ» دو تاست. اين «اعترف» بر اساس معرفت است؛ يعني از نظر علمي به جايي رسيديم که مي‌گوييم حق با دين است، از نظر عملي هم هر دستوري که الآن داديد، ما سر جاي خود قرار مي‌دهيم. اقرار برای عقل عملي است، اعتراف برای عقل نظري است.

﴿قالُوا بَلي‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ في‏ ضَلالٍ كَبيرٍ﴾؛ اما در قيامت مي‌گويند: ﴿لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ﴾، در دنيا ﴿ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ﴾، اگر ما در دنيا به نحو «مانعة الخلو» نه «مانعة الجمع» يکي از اين دو راه را مي‌رفتيم، اهل بهشت بوديم. مستحضر هستيد که سمع يک سمع فيزيکي ظاهري است در برابر بصر. آدم چشم دارد، براي اينکه ببيند. گوش دارد، براي اينکه بشنود. اين مراد نيست که اگر ما گوش مي‌داديم! اينها گوش مي‌دادند، مي‌شنيدند حرف‌هاي انبيا را. يک سمع اعتباري است نه فيزيکي. ما مي‌گوييم اين بچه حرف ما را گوش نمي‌دهد. گوش نمي‌دهد؛ يعني چه؟ يعني از نظر فيزيکي نمي‌شنود؟ يا نه، ترتيب اثر نمي‌دهد؟ مي‌گوييم فلان دوستي دارم که حرف ما را مي‌شنود. مي‌شنود يعني چه؟ يعني به آن عمل مي‌کند.

«فهاهنا امران»: يک سمع فيزيکي است که همه داريم. يک سمع متافيزيکي است؛ يعني سمع قبول کردن، باور کردن. اگر بگوييم فلان دوست حرف ما را مي‌شنود؛ يعني ترتيب اثر مي‌دهد. يا اين بچه در اثر شيطنت حرف ما را نمي‌شنود؛ يعني ترتيب اثر نمي‌دهد. ذات أقدس الهي دو تا سمع دارد، چون «بکل شيء سميع» است. اين هم سبّ و لعن و غيبت و تهمت را مي‌شنود، چون «بکل شيء سميع» است؛ هم ناله و دعا و ضجه و اينها را هم مي‌شنود. لکن نسبت به اينها سميع است؛ يعني اينها را گوش مي‌دهد. مي‌گوييم: «إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاء»،[7] خدايا تو حرف ما را گوش مي‌دهي! اين گوش مي‌دهي غير از آن «بکل شيء سميع» است؛ يعني ترتيب اثر مي‌دهي. ما مي‌گوييم فلان دوست حرف ما را گوش مي‌دهد؛ يعني قبول مي‌کند، مشکل ما را حل مي‌کند. فلان شخص حرف ما را گوش نمي‌دهد؛ ترتيب اثر نمي‌دهد. خدا حرف‌ها را گوش مي‌دهد؛ منتها ناله را، دعا را، خواستن را عبادت را، توحيد را. با او کسي سخن بگويد او «سَميعُ الدُّعاءِ»[8] است. در اين دعاهايي که ما داريم «إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاء» است. حالا ممکن است چهار تا حرف بيگانه را هم بزنند آن را از نظر متافيزيکي گوش مي‌دهي، او را اين‌طور نيست که حالا عمل بکني؛ ولي دعا را يقيناً مي‌شنوي، ممکن است کسي دعا بکند و خدا نشنود؟ اين نيست. حالا يا همان مشکل را حل مي‌کند يا حسنه‌اي اضافه مي‌کند، هيچ ممکن نيست کسي دعا بکند و دست خالي برگردد. اين است که امام(سلام الله عليه) دست را بعد از دعا به صورت مي‌کشيد، مي‌گفت اين دست خالي برنگشت.[9] «إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعاء»، در قيامت مي‌گويند اي کاش ما سميع بوديم! يعني گوش به حرف انبيا مي‌داديم.

بنابراين يک سمع فيزيکي داريم که آن همه‌جا هست. آن مهم نيست. يک سمع به معني پذيرش و قبول داريم که آن مهم است. اينها مي‌گفتند: اي کاش ما اين سمع را مي‌داشتيم! گوش به حرف انبيا مي‌داديم، حرف‌هاي اينها را مي‌شنيديم، اين سمع مهم است.

مطلب ديگري که جناب زمخشري در کشاف نقل مي‌کند و خودش هم تعجب مي‌کند و اين حرف را رد مي‌کند، مي‌گويد اين جزء بدعت‌هاي تفسيري است؛[10] يعني تفسير به رأي است که بعضي‌ها خيال کردند که اين ﴿نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِل﴾؛ يعني انسان يا اخباري باشد يا اصولي! مردم عادي نه اخباري‌اند نه اصولي. اينها وقتي به آنها گفتند خدا اين است، پيغمبر اين است، احکام اين است، اينها که اخباري و اصولي نيستند؛ يعني راه قيامت فقط مربوط به اخباري‌ها و اصولي‌هاست؟ اينها که نيست. اين ناظر به امر اصطلاح حوزوي نيست. اين يعني اي کاش ما حرف‌هاي انبيا را گوش مي‌داديم!

اين همين ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾، اين نذير همين بخشي است که در سوره مبارکه «توبه» فرمود اين فقها بيايند در حوزه‌ها درس بخوانند: ﴿وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِم‏﴾[11] اينها مي‌روند قومشان را انذار مي‌کنند در حسينيه و مسجد و نماز جماعت و اينها. اينها مي‌روند انذار مي‌کنند، مردم هم مي‌شنوند. اينکه فرمود: ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾، قبلاً هم به عرض شما رسيد اين کار به پيغمبر و امام ندارد، پيغمبر و امام(عليهما السلام) اصل کلّي را مي‌گويند، يک؛ بعد شاگردان او هستند که به جامعه منتقل مي‌شوند. مگر خود پيغمبر مگر خود امام(سلام الله عليهما) با افراد مردم که تماس داشتند؛ بله، هر کس که خدمتشان مي‌رسيدند فرمايشي داشتند؛ اما آنها که با مردم تماس دارند، همين شاگردان بودند وجود مبارک امام صادق فرمود: برو در مسجد کوفه بنشين! «اجلس في مسجد الكوفة و أفت الناس».[12]

بنابراين اينکه فرمود: ﴿أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ﴾؛ يعني همين واعظ محل، همين امام جماعت محل، همين کسي که در حسينيه، همين که در مسجد، همين که در جلسات، همين طلبه‌ها، همين روحانيوني که براي شما سخنراني کردند، مگر نيامدند به شما بگويند؟! ما مي‌توانيم به جايي برسيم که فرشته‌ها به حرف ما استدلال بکنند، چرا اين کار را نکنيم؟

غرض اين است که آنها مي‌گويند اي کاش ما گوش مي‌داديم! پس اينجا حق با جناب زمخشري است، منظور از اين ﴿نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِل﴾ اين نيست که انسان يا بايد اخباري باشد يا اصولي باشد، اينها نيست. اي کاش ما خوب درک مي‌کرديم! حالا يا در حوزه بوديم يا در دانشگاه بوديم، يا در جامعه بوديم. يا گوش به حرف علما مي‌داديم، همين. گوش دادن يعني قبول کردن.

پرسش: اگر نقل عقايد نظری باشد «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ»[13] شاملش نمیشود؟

پاسخ: موضوعات است، وقتي که آدم احکام را نمي‌داند، جاهل قاصر را مي‌گيرد. اگر جاهل قاصر را بگيرد، «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ». خدا مرحوم کليني را غريق رحمت کند! اين روايت را هم نقل کرده که اگر به کسي بگويند آقا چرا به اين وظيفه عمل نکردي؟! مي‌گويد من نمي‌دانستم. مي‌گويند چرا ياد نگرفتي؟ در همان بخش نوراني امام فرمود: «أَخَذَ عَلَي الْعُلَمَاءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهَّالِ لِأَنَّ الْعِلْمَ كَانَ قَبْلَ الْجَهْل‏»،[14] خدا قبل از اينکه جاهل را خلق کند، عالم را خلق کرد. اوّل مخلوق خدا پيغمبر است، اين يک و اوّل کسي که مورد سؤال است، عالم است. به عالم مي‌گويند گفتي يا نه؟ اين اگر بگويد من کتاب نوشتم، سخنراني کردم، هر چه بايد بگويم گفتم. بعد مي‌گويند چرا عمل نکردي؟ از جاهل مي‌پرسند، «لِأَنَ‏ الْعِلْمَ کَانَ‏ قَبْلَ‏ الْجَهْلِ»، خداي سبحان احتجاج بر علما را قبل از احتجاج بر جاهلين ذکر مي‌کند، «لِأَنَ‏ الْعِلْمَ کَانَ‏ قَبْلَ‏ الْجَهْلِ». اين بيان نوراني را مرحوم کليني نقل کرده است.

پس جاي «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ» نيست، بله اگر کسي دسترسي نداشت، جاهل قاصر بود، آنجا ديگر جاي براي «رُفِعَ ... مَا لايَعْلَمُونَ» است؛ اما در فضاي کنوني به لطف الهي به برکت خون‌هاي پاک شهدا ما ديگر جاهل قاصر نداريم.

﴿قالُوا بَلي‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ في‏ ضَلالٍ كَبيرٍ﴾، بعد آنها در قيامت مي‌گويند: ﴿لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ﴾؛ يعني به هر حال يا خودمان بايد مي‌فهميديم که چه بد است چه خوب است؟ چه عدل است چه ظلم است؟ يا به هر حال حرف ديگران را گوش مي‌داديم: ﴿ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ ٭ فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ﴾، اين مسحوق شما در اين داروخانه‌هاي قديم مي‌رفتيد مي‌گويند مسحوقات. مسحوقات يک چيزهاي خُرد شده بودند و خطر هم داشتند، اينها دربش هم بسته بود. در قرآن کريم فرمود که ﴿مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ﴾،[15] کسي که مشرک باشد دستش به جايي بند نيست، براي اينکه نه خودش خلق کرده، نه از خالق فيضي مي‌گيرد. اين مثل کسي است که از فضاي آسمان پرت بشود، اين تندباد او را در درّه پرت کند: ﴿في‏ مَكانٍ سَحيقٍ﴾، اين سحيق فعيل به معني مفعول است. برخي‌ها معنا کردند، مکان سحيق يعني تهِ درّه و گودال عميق. برخي‌ها هم گفتند نه، اين سحيق که فعيل است مفعول است، مسحوق يعني پودر شده، يعني خرد شده که با اين معناي دوم سازگارتر است. فرمود کسي که مشرک است؛ مثل آن است که پرنده او را بگيرد پرت کند تهِ درّه، چيزي از او نمي‌ماند: ﴿في‏ مَكانٍ سَحيقٍ﴾.

اينجا هم ﴿فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ﴾؛ يعني اينها ديگر پودر مي‌شوند، خرد مي‌شوند؛ البته همان‌طوري که پوست‌هاي اينها بعد از سوختن دوباره به اذن الهي روييده مي‌شود: ﴿كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها﴾،[16] اينجا هم هر وقت خرد بشوند باز هم دوباره ذات اقدس الهي اينها را به حال اوّلي برمي‌گرداند: ﴿لِيَذُوقُوا الْعَذابَ﴾.

﴿فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ﴾؛ اما اين در قبال کساني است که ﴿كَفَرُوا﴾. در قبالش مؤمنين کساني‌اند که ﴿إِنَّ الَّذينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبيرٌ﴾، اينها مؤمن ﴿بِالْغَيْبِ﴾ هستند. اينها نظير آن حرف‌هاي اسرائيلي نيستند که ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾،[17] خرشچف يک وقت رئيس جمهور شوروي سابق بود، اين روزنامه‌ها قبل از انقلاب حرف او را نوشتند، مي‌گفتند خدايي نيست ـ معاذالله ـ اگر بود ما هم مي‌ديديم! اينها چون گرفتار حسّ و تجربه هستند، همان حرف اسرائيلي را مي‌زنند که ﴿لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةً﴾. در بخش ديگر به موساي کليم(سلام الله عليه) عرض کردند: ﴿أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً﴾،[18] آنها که معرفت‌شناسي اينها فقط در محدوده حس و تجربه هستند، گرفتار چنين فکري‌ هستند که تا نبينيم باور نمي‌کنيم؛ در حالي که حسّ و تجربه در عين حال که محترم است تا پشتوانه تجريدي و عقلي نداشته باشد، هرگز به علم منتهي نمي‌شود. اينها مي‌گفتند ما نمي‌بينيم؛ ولي مؤمنين، «مؤمن بالغيب و الشهادة» هستند. «يؤمنون بالغيب و الشهاده» هستند. هم آنچه را که مشهود است و مي‌شنوند و از انبيا و اوليا، آنها را قبول دارند، هم ناديدني‌ها را که ذات أقدس الهي باشد، اسرار غيبي باشد، آنها را هم مي‌فهمند، ايمان دارند. اينها ﴿يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ كَبيرٌ﴾، مغفرت را هم مستحضر هستيد اين کلاه‌خود را مي‌گفتند «مِغفَر»، چون مي‌پوشاند. هر چيزي که بپوشاند به آن مي‌گويند «غفران». ذات أقدس الهي اوّل مي‌پوشاند که آبرو محفوظ باشد، بعد «يُمْحَی عَنْهُ السَّيِّئَات»[19] بعد هم «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ»،[20] اين مرحله سوم است. مي‌دانيد الآن بدترين کودها و بدبوترين کودها در عالم تبديل به بهترين گلها مي‌شود. ما تا نفس مي‌کشيم، تا زنده‌ايم، مي‌توانيم اين بدي‌هاي بدبو را تبديل به خوبي بکنيم. نه تنها خدا از اينها بگذرد، «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ»، چون اصل مشترکي دارد. اين کارها را براي غير خدا مي‌کرديم، همين کارها را اگر براي «الله» بکنيم که مي‌شود عبادت. اين تبديل سيّئه به حسنه به دست اوست، «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ». او «مُكَفِّرَ السَّيِّئَات‏» است، «غَافِرَ الْخَطِيئَات» است، «سَتَّارِ الْعُيُوب»‏ است، اينها سرجاي خود محفوظ است؛ اما زشتي را به زيبايي تبديل مي‌کند. الآن ساليان متمادي اينها بت را پرستيده بودند بعد با يک «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبِّي وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ وَ اَشْهَدُ انَّکَ کذا...» مسلمان شدند، بعضي هم با يک شهادتين بعد هم مُردند. هيچ عملي هم انجام ندادند. همين در صدر اسلام، همين مشرکين، شما قصه بعضي از اين آقايان را بخوانيد. بعضي‌ها که معجزه حضرت برايشان روشن شد، شهادتين گفتند، طولي هم نکشيد، موقع نماز هم نشد که نماز بخوانند مردند. تمام سيئات اينها به حسنات تبديل شد! اين چگونه است؟ کار به دست کيست؟ «يَا مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ». هر روز ما داريم مي‌بينيم اين گل‌هاي معطر، يک ماه قبل خيلي بدبو بودند، اين عالم است. پس تبديل اصل مشترک هست، اينکه مال ديگري بود خدا قبول مي‌کند مال خود قرار مي‌دهد. اين طيّب و طاهر مي‌شود. اينکه رجس بود و نجس‌العين بود حالا طيّب و طاهر شد. پس اين راه ممکن است.

بنابراين اگر کسي به اين وضع باشد، اوّل مغفرت است، بعد اجر کبير. مغفرت خيلي مهم نيست که خدا بپوشاند. بپوشاند به هر حال يک وقت آدم نزد خودش هم شرمنده است. طوري بايد باشد که از بين ببرد و آن مهم است. الآن مثلاً در بهشت کسي که بهشتي شد، اصلاً يادش نيست که بد کرده است. هيچ يادش نيست. حُر(سلام الله عليه) اگر ـ خداي ناکرده ـ در بهشت يادش بيايد که با پسر پيغمبر چه کرد، آن بهشت براي او جهنم است. مگر يادش است؟ اين از خدا برمي‌آيد و لاغير. الآن کسي مثلاً نسبت به ما بد کرد، ما چقدر مي‌توانيم نسبت به او احسان بکنيم؟ يکي اينکه به روي او نياوريم، نزد کسي هم نگوييم؛ يکي هم که نسبت به او محبت بکنيم، به او عيدي بدهيم، سري به او بزنيم. اين کارها را مي‌کنيم، بيش از اين از ما برنمي‌آيد؛ اما هر چه ما به او محبت بکنيم، او در درون خود شرمنده است. بخواهيم آن شرم دروني را برطرف کنيم، دست ما نيست. اين هميشه يادش است؛ اما اين ذات أقدس الهي است که مبدّل سيّئات است به حسنات، ولو در درون درون. اصلاً حُر(سلام الله عليه) يادش نيست که در آن واقعه چه کرد. اگر ـ خداي ناکرده ـ يادش باشد که بهشت براي او مي‌شود جهنم. اين فقط از خدا برمي‌آيد. چگونه مي‌شود آدم سنگين‌ترين کار را بکند و اصلاً يادش نباشد؟!

بنابراين مغفرت آن درجه اوّل است. بعد از مغفرت آن اجر کبير است که مهم است. او «مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ» است، او «يُمْحَی عَنْهُ السَّيِّئَات» است، او «مُبَدِّلَ السَّيِّئَاتِ حَسَنَاتٍ» است، اين خداست!

فرمود: ﴿وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ﴾، چه سرّ بگوييد چه جهر، حرف‌هاي شما چه راز و پنهاني باشد، چه جهر و آشکار، او نه تنها اسرار قلب شما را مي‌داند، ظاهر شما را مي‌داند، باطن شما را مي‌داند، آن رازهاي نهفته در سينه شما را هم او مي‌داند. او نه تنها عليم به صدور است، عليم به اسرار ذخيره شده در درون درون است، آنها مي‌شود «ذات الصّدور». «ذات الصّدور»؛ آن اسرار ذخيره شده در درون درون است. ما يک صدر داريم، يک راز نهفته در صدر داريم. فرمود صدر مثل اينکه آدم يک ظرف را مي‌داند، اين خيلي مهم نيست؛ اما چه چيزي در آن ظرف است، آن را هم مي‌داند. فرمود او نه تنها به «صدور» عالم است، عليم به «ما في الصدور» هم هست. عليم ﴿بِذاتِ الصُّدُورِ﴾ هم هست.

در بخش‌هاي ديگر فرمود خيلي از چيزهاست که خدا مي‌داند و شما نمي‌دانيد، مربوط به خود شماست: ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفَي،[21] انسان سه کار دارد: بخشي الآن در ذهنش است که حضور ذهن دارد که او هم مي‌داند ديگران هم مي‌دانند، جهر است. حرفي که الآن گفته هم خودش مي‌داند هم ديگران شنيدند. يک راز دروني است که خود مي‌داند و ديگران نمي‌دانند. فرمود اين دو بخش: ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ. اين جهر را که روشن است خدا مي‌داند. ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ؛ يعني جهر را به طريق اُولي، اين دو. سوم در درون درون انسان چيزهايي است که خود انسان فعلاً از آن غافل است؛ ولي خدا مي‌داند. آن اَخفاست: ﴿وَ إِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ﴾، يک؛ ﴿فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ﴾، دو؛ ﴿وَ أَخْفَي؛ يعني اخفاي از سرّ که خود اين شخص نمي‌داند که بر اساس چه انگيزه به دنبال اين و آن مي‌رود؟! درون درون او را که بشکافي معلوم مي‌شود که براي دنيا دارد کار مي‌کند. ظاهراً و به حسب ظاهر تسبيح هم دستش است.

پس چيزهايي را که ذات أقدس الهي مي‌داند، حتي ما بالفعل از او غافل هستيم؛ ولي وقتي درون‌کاوي بشود،  به ما نشان بدهند، مي‌گوييم همين است، ما مي‌خواهيم همين کار را بکنيم؛ لذا در اين بخش فرمود: ﴿وَ أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ أَوِ اجْهَرُوا بِهِ﴾ او ﴿عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ﴾، هر چه که در سينه شماست؛ چه سرّ باشد که شما خودتان مي‌دانيد، چه اخفاي از سرّ باشد که فعلاً غفلت داريد، ما اگر درون‌کاوي بکنيم، درون‌شناسي بکنيم، روان‌کاوي بکنيم، از درونتان دربياوريم، آن وقت مي‌فهميد، بله، مي‌فهميد که اين است. غرض اين است که ما قبلاً مي‌دانستيم به دنبال آن رفتيم الآن «مغفول‌عنه» ماست و گرنه کاري که به عهده ما نباشد، در ما اثري ايجاد نمي‌کند. برهان مسئله اين است: ﴿أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطيفُ الْخَبيرُ.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره زمر، آيه62.

[2]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه224.

[3]. الأمالي (للطوسي)، ص474.

[4]. سوره جن، آيه15.

[5]. سوره واقعة, آيات88 و 89.

[6]. سوره صافات, آيه24.

[7]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص575.

[8]. وقعة صفين، ص134.

[9]. ر.ک؛ الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص471؛ «أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا أَبْرَزَ عَبْدٌ يَدَهُ إِلَی اللَّهِ الْعَزِيزِ الْجَبَّارِ إِلَّا اسْتَحْيَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَرُدَّهَا صِفْراً حَتَّی يَجْعَلَ فِيهَا مِنْ فَضْلِ رَحْمَتِهِ مَا يَشَاءُ فَإِذَا دَعَا أَحَدُكُمْ فَلَا يَرُدَّ يَدَهُ حَتَّی يَمْسَحَ عَلَی وَجْهِهِ وَ رَأْسِه‏».

[10]. الکشاف، ج4، ص579.

[11]. سوره توبه، آيه122.

[12]. الرجال (لابن داود)، ص10.

[13]. التوحيد(للصدوق)، ص353.

[14]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص41.

[15]. سوره حج، آيه31.

[16]. سوره نساء، آيه56.

[17]. سوره بقره، آيه55.

[18]. سوره نساء، آيه153.

[19]. إرشاد القلوب إلى الصواب (للديلمي)، ج‏1، ص185.

[20]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج97، ص416.

[21]. سوره طه، آيه7.