دیگر اخبار
پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه



تفسير سوره مباركه مجادله آيات 07 الي 09
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا فِي السَّماوَاتِ وَ مَا فِي الأرْضِ مَا يَكُونُ مِن نَجْوَي ثَلاَثَةٍ إِلاّ هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لاَ خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سَادِسُهُمْ وَ لاَ أَدْنَي مِن ذلِكَ وَ لاَ أَكْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كَانُوا ثُمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَي‏ءٍ عَلِيمٌ (۷) أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ (۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ (۹)

سوره مبارکه «مجادله» که در مدينه نازل شد، بخشي از احکام فقهي را به همراه دارد، در جريان نجوا، چند تا مطلب دقيق را ارائه کردند؛ يکي اصل نجوا را شيء خوبي ندانستند. يک مشورت داريم و يک نجوا؛ مشورت را امضا کرده است، فرمود حوزه مشورت مشخص است که در عمل مردمي است، يک؛ و تشويق هم کرده به مشورت، اين دو؛ در صورتي که وليّ مسلمين حضور داشته باشد، عزم نهايي به عهده اوست، اين سه، اينها حوزه مشورت است.

در جريان اصل مشورت فرمود: ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُم﴾،[1] نه «أمرُ الله». در احکام الهي جا براي مشورت نيست. احکام الهي را قرآن و سنّت الهي بايد بيان کنند. در موضوعات، در تطبيق آن موضوعات بر عناوين خاص و يا عناوين بر موضوعات، اينها «أمر النّاس» است، يک؛ درباره «أمر النّاس» فرمود مشورت کنيد، اين دو، ﴿وَ أَمْرُهُمْ شُورَي﴾، نه «أمر الله». در جريان مشورت اگر حضور حضرت نباشد که خودشان تصميم مي‌گيرند و اگر در محضر حضرت باشد، دارد که ﴿وَ شَاوِرْهُمْ فِي الأمْرِ﴾؛ اما ﴿فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللّهِ﴾؛[2] تصميم نهايي با توست، اين هم دو مطلب.

ولي نجوا، زير گوشي حرف زدن، آرام حرف زدن، ديگران را نامحرم دانستن، اين روا نيست. ممکن است کسي درباره مسائل خصوصي خود بخواهد مشورت کند، اين را در منزل خود مشورت کند، چند نفر را دعوت کند؛ اما در حضور جمع، زير گوشي گفتن اين اصلاً مصلحت نيست. نجوا را خيلي ترغيب نکردند، اين مطلب اوّل.

مطلب دوم اين است که چون غالب اينها مي‌خواستند در تصميم‌گيري مشورت کنند و اين را به صورت نجوا در مي‌آوردند، نظر برخي از مفسّران اين است که رقم زوج را اينجا مطرح نکرد، نفرمود: «ما من نجوي اربعةٍ الا هو خامس» يا «ستةٍ الا هو سابع»؛ زوج را مطرح نکرده است، فرد را مطرح کرده، براي اينکه در مشورت يک اکثريت و اقليتي بايد باشند. حتماً بايد اين اعضا و اعداد مشورت فرد باشند؛ يا سه يا پنج يا هفت و مانند آن که نظر نهايي را آن اکثريت بدهد و گرنه اگر زوج باشد، به نظر نهايي نمي‌رسند. اين هم مطلب ديگر.

بعد در جريان سقيفه گفتند که چرا شش نفر بود؟ گفتند که آن صاحب سقيفه غير از اين شش نفر را پيدا نکرده است. گفت اينها هستند که خدا از آنها راضي است طبق گمان باطل آنها و حال اينکه حضرت فرمود: «کيف الشوري و المشيرون غُيّب»؛[3] به زعم باطل او غير از اين شش نفر کسي صلاحيت نداشت؛ لذا اعضاي شوراي خلافت را؛ خلافت شورايي نبود، يک شواري شش نفري تشکيل شد براي تعيين خليفه. خلافت فردي است، آن شورا براي تعيين خليفه بود، به هر تقدير اينها شش نفر بودند. براي اينکه مشکلي پيش نيايد گفت هر طرفي که عبدالرحمن در آن هست مثلاً با او هماهنگ کنيد که اين کار فرد را انجام داد نه کار زوج را و اگر بيش از شش نفر مي‌شناخت، مثلاً بيش از شش نفر قرار مي‌داد، ولي براي اينکه اين تحيّر پيش نيايد گفت اگر يک طرف اکثريت يک طرف اقليت بود که روشن است؛ اما اگر اکثريتي نبود، هر طرفي که فلان شخص هست شما مثلاً نظر بدهيد.

به هر تقدير سرّ اينکه ذات اقدس الهي با همه هست و تحت عدد درنمي‌آيد، براي اين است که حالا اگر پنج نفر نشستند دارند مشورت مي‌کنند پنج نفرند، سرشماري بکنيد پنج نفرند. يک علم نامتناهي که در همه جا هست، اينجا هم هست. شما هر چه بخواهيد بشماريد اينها شش نفر که نيستند. ذات اقدس الهي که علم نامتناهي است قدرت نامتناهي است احاطه نامتناهي دارد، همه جا حضور دارد، اينجا هم حضور دارد. آن وقت کسي بخواهد اينها را بشمارد هر چه بشمارند همان پنج نفرند؛ لذا خدا ششمي پنج نفر است نه ششمي شش نفر. هر کاري بکنند او تحت عدد در نمي‌آيد، براي اينکه پنج نفر اينجا هستند، يک علم نامتناهي هم اينجا هست. اين علم نامتناهي هم با اينها هست، قبلاً بود، بعداً هست، با هر فردي هست، با ادنيٰ هست، با اکثر هست و مانند آن؛ لذا اين سه چهار نکته مربوط به آيه هفت سوره مبارکه «مجادله» بود که اشاره شد.

در جريان نجوا و اينها چون کار باطل و حرامي انجام مي‌دادند ذات اقدس الهي به اينها خطاب نکرد، به وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) خطاب کرد. فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ﴾؛ تو نمي‌بيني ﴿إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾، مستحضريد که نجوا هم مصدر است؛ يعني رازگويي و هم رازگويان را مي‌گويند نجوا؛ آيه 47 سوره مبارکه «اسراء» اين است: ﴿نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَسْتَمِعُونَ بِهِ إِذْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ وَ إِذْ هُمْ نَجْوَي﴾، اين نجوا يعني رازگويان. اين نجوا که در آيه سوره «مجادله» مطرح است يعني راز. حالا يا مصدر است يا اسم مصدر است، حکم مصدري دارد. نجوايي که در آيه 47 سوره مبارکه «اسراء» است يعني رازگويان؛ لذا فرمود: ﴿هُمْ نَجْوَي﴾؛ اينها مناجات کننده‌ هستند، رازگويان هستند. نجوا هم به معناي مصدري آمده، هم به معناي رازگويان که اسم است، در اين قسمت که فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾، اين نجوا مصدري است. آنجا هم که فرمود: ﴿مِن نَجْوَي ثَلاَثَةٍ إِلاّ هُوَ رَابِعُهُمْ﴾، معناي مصدري است. ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾، که مبادا در حضور جمع رازگويي کنيد! اينها دوباره برمي‌گردند زير گوش هم مي‌گويند، ولي مشکلشان اين است که اينها در گناه دارند مشورت مي‌کنند. گناه را ذات اقدس الهي گاهي در قرآن به صورت ذنب و امثال آن به صورت جامع ياد مي‌کند. گاهي هم که لازم باشد تفصيل مي‌دهد. زير مجموعه اين سه عنواني که در سوره «مجادله» آمد، عناوين فراواني هست.

«فتحصّل أن هاهنا اُموراً ثلاثة»؛ يک وقت است که اصل ذنب و گناه را مطرح مي‌کند که فرقي بين معصيت خدا و معصيت خلق خدا؛ «حق الله» و «حق النّاس»، مسائل عبادي، مسائل مالي، اينها ندارد؛ جامع بين همه اينهاست به عنوان ذنب، اثم. گاهي تفصيل مي‌دهد به سه قسم که يا «حق الله» است يا «حق النّاس» است يا مسائل سياسي، اجتماعي و مانند آن است. بخش بعدي آن است که هر کدام از اينها زير مجموعه‌اي دارند که جداگانه قرآن يا سنّت آنها را طرح کردند. اينجا آن بخش مياني را مطرح کردند؛ يعني ما سه نحوه گناه داريم: يک گناه «حق الله» داريم فردي؛ مثل اينکه کسي ـ معاذالله ـ نماز، روزه‌ يا حجّ او، اينها مشکل دارد. يک گناه اجتماعي است، «حق الناس» است؛ مال مردم را يا ربا مي‌گيرد يا کم‌فروشي مي‌کند يا گران‌فروشي مي‌کند، حق مردم را ضايع مي‌کند. يک گناه سومي هست که گناه سياسي و ولايي است که از رهبر اطاعت نمي‌کند، اين سه گناه را کنار هم ذکر کرده است. فرمود اينها که زير گوش هم مطالبي را مي‌گويند يا درباره گناه‌هاي شخصي است يا درباره گناهان اجتماعي و «حق النّاس» است يا يک گناهان سياسي و اعتقادي است.

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ ﴾، با اينکه خدا فرمود اين کار را نکنيد زير گوشي نگوييد. ﴿وَ يَتَنَاجَوْنَ﴾، به اين سه مسئله يا ﴿بِالْإِثْمِ﴾ که ميگساري و فلان جا مجلسِ حرام هست و فلان جا مجلسِ لهو و لعب هست و اينهاست که به آنجا يکديگر را فرا مي‌خوانند. يا حق مردم است زمين‌خواري هست و اختلاس هست، زيرميزي است، نجومي است که اينها به عنوان عدوان و تعدّي حق مردم است. يا نه، نافرماني رهبرشان است وجود مبارک حضرت(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دستور داد فرمود: «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ أُسَامَة»،[4] اينها با نجوا و امثال نجوا از جيش اسامه در جريان تبوک، تخلّف کردند و نرفتند. در جريان جنگ اُحد هم تخلّف کردند و نرفتند. جامع همه اينها گناه است؛ منتها گاهي تفصيل مي‌دهد. در قرآن کريم آنجا که رسول «بما أنه رسول» پيام الهي را مي‌رساند، در عين حال که از دو نفر ياد مي‌کند ضمير را مفرد مي‌آورد تثنيه نمي‌آورد. فرمود: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ﴾؛[5] نه «دعواکم». فعل مفرد است، چون وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) او هم هر چه دارد از طرف خدا دارد. اين طور نيست که دو تا دعوت باشد؛ لذا در عين حال که نام حضرت را مي‌برد در کنار نام خدا، فعل را مفرد مي‌آورد، چون حضرت حالا دارد آيه مي‌خواند و به هر حال آيه کلام خداست اين طور نيست که ـ معاذالله ـ از خود پيغمبر باشد. فرمود: ﴿يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ﴾، نه «دعواکم»؛ لذا فرمود: ﴿مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ﴾[6] اما اين تثليث براي آن است که اگر آيه‌اي، روايتي از طرف خدا نيامده؛ لکن رهبري اقتضا مي‌کند که اين شخص فرمانده جنگ باشد، فرمود الآن از طرف تبوک عده‌اي مزاحم و مهاجم ما داريم، شما بايد اينها را سرجايشان بنشانيد و فرمانده جنگ هم اسامه است، «لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ أُسَامَة». عده‌اي اطاعت کردند عده‌اي هم نرفتند. اين مي‌شود «معصية الرّسول». يا در مسائل قضايي و محاکم فرمود: ﴿وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ﴾،[7] آنجا در محکمه قضا، وجود مبارک پيامبر مي‌شود قاضي. اينجاها تفصيل لازم است و گناه هم از اين سه قسم بيرون نيست: يا «حق الله» است، مثل نماز و روزه و يا غيبت و شرب خمر، يا حق مردم است، مثل زمين‌خواري و کم‌فروشي و گران‌فروشي و ربا و امثال آن يا حق رسول و وليّ است که مسائل سياسي را، مسائل اجتماعي را، مسائل مدني را زير پا مي‌گذارد که فرمود: «و معصية الرسول». فرمود عصاره نجوا و زير گوشي گفتنِ آنها در همين سه امر است؛ ﴿وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ﴾، مثل اينکه در فلان زير زمين کنسرت است ما بايد برويم. اين «معصية الله» است گرچه حقوق اجتماعي در آن هست اشاعه فحشا در آن هست، ولي مستقيمش «معصية الله» است. ﴿وَ الْعُدْوَانِ﴾، فلان جا زمين‌خواري است ما بايد شرکت کنيم؛ فلان جا قاچاق است ما بايد شرکت کنيم. اين که در قرآن فرمود اينها ديوانه‌اند همين طور است. يک آدم تلاش و کوشش مي‌کند براي خود مار و عقرب درست مي‌کند، از اين ديوانگي بدتر چيست؟ آقايان! جنون، حقيقت شرعيه ندارد که مثلاً يک آيه نازل بشود که «يا ايها الذين امنوا» کسي که قاچاق مي‌آورد ديوانه است! آدم تلاش و کوشش بکند محصول عمر خودش را مار و عقرب درست بکند؟! ما هر چه گشتيم در روايات و اينها همين در مي‌آيد که مالِ مردم‌خوري به صورت مار درمي‌آيد، گناه به صورت عقرب درمي‌آيد، اين است! فرمود مار و عقرب را انسان با خودش دارد مي‌برد؛ آيه مبارکه ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً[8] ـ حالا ما از اسرار قيامت باخبر نيستيم، اميدواريم آن قسمت را هم ندانيم که چه خبر است آنجا ـ ولي اين که هست فرمود جهنم هيزمش خود ظالمين هستند. حالا بي‌عقلي يعني چه؟ جنون يعني چه؟ آن آدمي که مجنون است کاري به کسي ندارد. او فقط از يک سلسله اموري محروم است؛ اما آدم تمام تلاش و کوشش خود را بکند که گُر بگيرد و هيچ چيزي هم او را خاموش نمي‌کند، ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً. اين طور مي‌شود! درخت جهنم هم با آتش رشد مي‌کند، شجره زقّوم اين است: ﴿أَصْلِ الْجَحِيمِ﴾،[9] آنجا که آب نيست. اصلاً درخت، درخت نسوز است. مجنون به چه کسي مي‌گويند؟ اين است که در روايات دارد که ديوانه است، واقعاً کسي که به طرف گناه دست دراز مي‌کند.

فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ﴾، به يکي از سه امر: ﴿بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾. حضرت که فرمود اسامه را تنها نگذاريد اين فرمانده جنگ تبوک است همراهش برويد، يک عده زير گوش گفتند که مثلاً مصلحت نيست، فعلاً صلاح نيست يا او سنّش کم است از اين حرف‌ها! بعد فرمود اينها عصاره نجوايشان اين است. وقتي هم که نزد تو مي‌آيند ادب را رعايت نمي‌کنند. تو ادب را رعايت بکن، در سوره مبارکه «انعام» بحث آن گذشت که فرمود عده‌اي مي‌آيند از تو مي‌خواهند که احکام و آداب الهي را بشنوند: ﴿وَ إِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾،[10] قبلاً رسم بود که منبري‌ها اوّل سلام مي‌کردند الآن فقط خطباي نماز جمعه سلام مي‌کنند. اين دستور ديني بود که به حضرت فرمود اوّل به مردم بگو: ﴿سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ﴾. اوساطِ از محضر سلام را از تو دريافت مي‌کنند که تو داري به اينها سلام مي‌کني. اوحديِ از محفل سلام را از من دريافت مي‌کنند، چون من مي‌گويم سلام بکن! من مي‌گويم سلام بکن؛ يعني سلام مرا به آنها برسان، چون خودش در قرآن فرمود: ﴿سَلاَمٌ عَلَي مُوسَي وَ هَارُونَ﴾،[11] بعد فرمود ما اين جزا را به مؤمنين هم مي‌دهيم. اين کم مقام است؟!

 يک وقت هم به عرض شما رسيد که مرحوم بحرالعلوم(رضوان الله عليه) در همين الفوائد الرجاليه که چهار جلد است، يک رجال مصطلح نيست بخش وسيعي از اين الفوائد الرجاليه مرحوم بحرالعلوم شرح حال علما و بزرگان علمي و ديني ماست. ايشان در شرح حال مرحوم خواجه نصير طوسي دارد که وقتي خواجه نصير طوسي نام مبارک سيد مرتضي را مي‌خواست ببرد که سيد مرتضي در اين مطلب چنين گفت، مي‌گفت: «قال السيد المرتضي صلوات الله عليه»![12] شاگردان خواجه طوسي تعجب مي‌کردند که چطور ايشان بر سيد مرتضي صلوات مي‌فرستد؟ فرمود شما تعجب نکنيد، مگر در سوره مبارکه «احزاب» خدا دو تا صلوات نفرستاد؟ يکي مختصّ پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) است که فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾،[13] يکي هم در همان سوره مبارکه «احزاب» فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاَئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَي النُّورِ﴾؛[14] خدا بر شما صلوات مي‌فرستد. اين کم مقام است؟! آدم اين را از دست بدهد به دنبال اين و آن بگردد؟! خدا درباره پيغمبر فرمود: ﴿إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾، ما هم موظّف هستيم. در همان سوره «احزاب» فرمود: ﴿هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلاَئِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَي النُّورِ﴾، ما که تنها با همين شناسنامه زندگي نمي‌کنيم، ما هستيم که هستيم که هستيم. اگر ابدي هستيم، بايد کار ابدي بکنيم. چيزي که به اين طرف يا آن طرف برمي‌گردد نمي‌ماند، اين آن قدرت را ندارد که بماند. فرمود که به اينها سلام بکن. حالا يا اينها سلام را از تو تلقّي مي‌کنند يا جزء اوحدي هستند که «سلام الله» را تلقّي مي‌کنند، ولي تو اين کار را بکن،  ﴿وَ إِذَا جَاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ. اين ادب رسالت بود که ذات اقدس الهي به پيامبرش در سوره مبارکه «انعام» آموخت. فرمود اينها ديدند که تو سلام مي‌کني، ولي در کمال بي‌ادبي به جاي اينکه جواب بدهند بگويند «سلام عليک» يا «عليکم، مي‌گويند «سام عليکم». «سام»، يعني مرگ. آن بادِ مرگ‌خيز. ﴿وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ﴾، خدا اين تحيّت را نفرستاد.

 خدا مرحوم آيت الله العظميٰ بروجردي را غريق رحمت کند! ايشان در حاشيه‌ خود بر اين عروة الوثقي اگر ملاحظه فرموديد، اين احتياط را دارند مي‌گويند قرآن کريم به ما فرمود اگر کسي نسبت به شما تحيّتي کرد، شما آن تحيّت يا بهتر از آن را ادا کنيد: ﴿وَ إِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾. يکي از ادله وجوب جواب سلام و ردّ سلام هم همين آيه است. کسي نسبت به ما محبت کرد، تحيّتي فرستاد گفت «سلام عليک»، بر ما واجب است جواب بدهيم. ايشان احتياط مي‌کرد مي‌گفت اگر گفت «سلامٌ عليکم صبّحکم الله»، احتياط واجب اين است که شما اين «صبحکم الله» را هم جواب بدهيد، براي اينکه آيه دارد که ﴿وَ إِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا﴾، شما يا بهتر از «صبّحکم الله» را جواب بدهيد يا لااقل «صبّحکم الله» شما به تعليقه مبارک ايشان در وجوب جواب سلام در حاشيه عروه ملاحظه بفرماييد، ايشان يک اين چنين احتياط واجبي را مي‌کنند، اين ادب اجتماعي ماست. اين ادب را قرآن براي اينکه وداد را، محبت را، آن لطف و صفا و صميميت را زنده بکند. اين سلام پيام دارد، سلامتي را از طرف ذات اقدس الهي مي‌خواهند و آنها اين بي‌ادبي را داشتند ﴿حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ﴾. سرّش اين بود که اينها به رسالت حضرت ايمان نداشتند. ﴿وَ يَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ﴾، چرا خدا عذاب نمي‌کند؟ چون معتقد نبودند به رسالت. اينها خيال مي‌کردند هر کسي امروز معصيتي کرده فردا بايد عذاب بيايد، درحالي که ذات اقدس الهي مهلت مي‌دهد تا اينها برگردند. ﴿حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ﴾، يک وقت است که دفعتاً مُردند، «مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِيَامَتُهُ»،[15] ﴿يَصْلَوْنَهَا﴾، البته يک عده در حدّ «يصلون» است يک عده که بدتر هستند در حد ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾ است که قبلاً بحث آن گذشت. يک عده ﴿يَصْلَي النَّارَ﴾[16] هست، ﴿يَصْلَوْنَهَا﴾ هست، ﴿لَصَالُواْ﴾[17] هست، گاهي به صورت اسم فاعل، گاهي به صورت فعل ماضي، گاهي به صورت فعل مضارع که در اينجا آمده؛ گاهي به صورت باب تفعيل، آنجا که دارد: ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾، اين هم روسوزي، هم درون‌سوزي، چون باب تفعيل اين مبالغه را و اين کثرت را مي‌رساند. اين «يصلون» براي اوايل امر است. يک سوخت و سوزي هست؛ اما اگر توبه نکردند گرفتار ﴿تَصْلِيَةُ﴾ مي‌شوند. هم ﴿لَصَالُواْ﴾ داريم که ثلاثي مجرد است؛ هم ﴿يَصْلَي النَّارَ الْكُبْرَي﴾ داريم که باز ثلاثي مجرد است؛ هم ﴿يَصْلَوْنَهَا﴾ داريم که ثلاثي مجرد است؛ هم ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾ داريم که ثلاثي مزيد است که باب تفعيل است.

پرسش: ...

پاسخ: ﴿فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ﴾ چرا، اما اوايل امر است. اگر ـ خداي ناکرده ـ اين ملکه بشود، بله مي‌شود: ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾.

﴿فَبِئْسَ الْمَصِيرُ﴾، ببينيد سخن از مسير با «سين» نيست، سخن از مصير با «صاد» است. انسان آتش مي‌شود، سخن از صيرورت است، نه سير. سيرِ به طرف جهنم نيست، صيرورت جهنم است، آتش مي‌شود. چه طور مي‌شود آدم اينها را فکر بکند؟ حالا لازم نيست ما سلمان و اباذر باشيم، ولي «آن قدر هست که بانگ جرسي مي‌آيد»،[18] بله، آن توفيق نصيب هر کسي نمي‌شود که آن گونه امتحان بدهد. نمي‌دانم شما ربذه تشريف برديد يا نبرديد! بين مکه و مدينه روستايي است که الآنش چهار پنج تا بز به زحمت مي‌توانند آنجا زندگي کنند! کم‌آب است ويرانه است که اين را به عنوان ربذه حفظ کردند. اباذر(رضوان الله تعالي عليه) با چند تا بز در آنجا حبس کردند. قبر مطهّر اباذر هم الآن پر از اين سنگ‌هاست؛ يعني اثر قبري ندارد اين وهابيت چه کاري کرده با مظاهر اسلامي؛ منتها همان روستايي‌هاي ربذه مي‌دانند قبر شريف اباذر کجاست که ما آنجا زيارت کرديم و فاتحه خوانديم، خبري نيست. اين اباذر آن طور امتحان داد. حالا از ما نخواستند که آن گونه باشيم، ولي همين مقدار که راه‌ها باز هست آدم بيراهه نرود، همين! ما اگر به همين رساله عمل بکنيم نظام ما آسيب نمي‌بيند. مردم مسلمان‌اند. مردم ما را مي‌بينند. عمل به اين رساله هم خيلی سخت نيست. حالا آن گونه نه از ما نماز شب خواستند نه آن گونه تهجّد خواستند نه آن گونه سلمان و اباذر خواستند. خيلي‌ها هستند که اصلاً اين مسائل را نشنيدند، همين مقداري که راست بگوييم، نه بيراهه برويم نه راه کسي را ببنديم، اين نظام مي‌ماند؛ اما اگر ـ خداي ناکرده ـ خلاف بکنيم اين فضاي مجازي نمي‌شود دهنش را بست. اين فضا، فضاي حقيقي است، الآن صدها بار گفته شد، اين فضا، فضاي مجازي نيست. اگر سيم حقيقت بود بي‌سيم مي‌شد مجاز. اگر چهره تلويزيون حقيقت بود بي‌شيشه مي‌شود مجاز. هر جا انديشه مي‌آيد حقيقت است. فضاي مجازي يعني چه؟ حرف مي‌زنند، تبليغ مي‌کنند سوء تبليغ، حُسن تبليغ، درست، همه چيز را مي‌گويند. اگر ما بهانه به دست بيگانه ندهيم، مطمئن باشيد هيچ نقصي به ما نمي‌رسد و اوّلين کسي که به ياد ماست همين شهداي ما هستند.

مرحوم علامه يک وصيت‌نامه‌اي دارد که وصيت‌نامه‌اش در پايان قواعد چاپ شده است. به پسرش فخرالمحققين مي‌گويد که کنار قبر من بيا، ما هستيم، زنده هستيم، به ياد شما هستيم. اين طور نيست که اينها زير خاک باشند خبري نداشته باشند. اين شهدا آن طوري که زنده بودند خيلي از مشکلات را حلّ کردند حالا چند برابر يقيناً مشکلات را حلّ مي‌کنند. ما فقط به همين رساله عمل بکنيم، همين! آدم حلال زندگي کند، دروغ نگويد، خلاف نگويد، تظاهر نکند، ريا نکند، ظاهر و باطنش را دو گونه نکند، يقيناً اين نظام مي‌ماند.

غرض اين است که ﴿فَبِئْسَ الْمَصِيرُ﴾ است. صيرورت است آدم بشود هيزم، اين سخت است، آبي هم که بيايد آن آب اين آتش را افزوده مي‌کند. آن ﴿يَشْوِي الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَ سَاءَتْ مُرْتَفَقاً﴾،[19] اين است. فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ﴾؛ حالا که مي‌خواهيد نجوا کنيد، ﴿فَلاَ تَتَنَاجَوْا﴾؛ درباره اين سه امر زيرگوشي نگوييد. ببينيد در مدينه اين خيلي مهم بود دوبار است که الآن مي‌گويد به هر حال اين رهبر هست اين وليّ هست اين پيغمبر هست، جامعه که بدون ولايت و رهبر که نمي‌شود. کسي بايد باشد که مشکل جامعه را حلّ کند، مسئوليت را بپذيرد، نمي‌شود که رها باشد.

پرسش: وقتی که صيرورت صورت گرفت، آتش که از آتش بودن خودش عذاب نمیکشد ... .

پاسخ: بله، اين قبلاً چندين بار همين جا گفته شد که انسان نوع متوسط است و جنس سافل. الآن تمام لذت‌هايي که طاوس در زندگي خود مي‌برد بوزينه هم مي‌برد. آن نکاح دارد، فرزندآوري دارد، تغذيه دارد، مگر او خجالت مي‌کشد؟ انسان اگر ﴿كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ﴾،[20] به صورت بوزينه درآمده، نه اينکه بوزينه‌اي که در عرض انسان است اين مسخ بشود مسخ مُلکي بشود، بشود بوزينه، اينکه عذاب نيست. مسخ ملکوتي است؛ يعني انسان در قبال بوزينه نيست در طول بوزينه است. «انسانٌ قردٌ»، اين انسان نوع متوسط است جنس سافل است. اين طور نيست که حيوان جنس باشد تحت او چند نوع باشد؛ انسان، فرس، بقر، غنم، قرد. خير! از حيوان که پايين آمديم، به نوع نمي‌رسيم به جنس سافل مي‌رسيم. انسان جنس سافل است اگر از نظر ابهام نگاه بشود. نوع متوسط است اگر در منطق يادتان باشد که بين جنس و نوع متوسط فرق است. تحت اين انسان، چهار نوع است؛ يا فرشته مي‌شود همين انسان با ملائکه است، شما مي‌بينيد درباره جعفر طيار دارد که خدا به او دو تا بال داد که «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّة»،[21] «انسانٌ مَلَکٌ». الآن ما انسان را اگر تعريف بکنند مي‌گوييم «الانسان ماهو»؟ مي‌گويند: «جوهرٌ، جسمٌ، نامٍ، حساسٌ، متحرّکٌ بالارادة ناطقٌ» اينها را در طول هم ذکر مي‌کنيم. حکمت متعاليه آمده گفته ما از قرآن و روايات يک مطلب دقيق‌تري استفاده مي‌کنيم به اينکه يک عده با ملائکه محشور مي‌شوند مثل جعفر طيار که «يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِي الْجَنَّة»، اين «انسانٌ مَلَکٌ»، واقعاً انسان است، واقعاً هم فرشته است. فرشته‌اي که در طول انسانيت است، نه فرشته ديگر. عده‌اي هم قرده‌ هستند، «انسانٌ قرَدٌ»، تمام خزي و رسوايي و خجالت را هم دارد، مي‌فهمد که بوزينه شده است، همه خطرات را دارد، هر لحظه تقاضاي مرگ مي‌کند، ولي نصيبش نمي‌شود. اين برای اين! و اگر به صورت حيله و سياست‌بازي و دوبهم‌زني و اينها درآمد، «انسانٌ شيطانٌ»، مي‌شود: ﴿شَياطينَ الْإِنْسِ﴾[22] اين تشبيه نيست، اين براساس حرکت جوهري که لسان فلسفي است و مصير و صيرورت که لسان قرآني است، اين «انسانٌ شيطانٌ» که «شيطانٌ» نوع اخير اوست، واقعاً انسان است و دارد شيطنت مي‌کند؛ يعني شما خيال مي‌کنيد که ترامپ و صهيونيست‌ها اينها انسان‌اند؟ يا ﴿شَياطين الْإِنْسِ﴾ هستند؟ ﴿شَياطين الْإِنْسِ﴾ يعني چه؟ يعني «انسانٌ شيطانٌ»، انسان نوع متوسط است واقعاً شيطان‌اند؛ يعني شيطان تمام تلاش و کوشش او جز حيله و نيرنگ و مکر چيزي ديگر نيست، اينها هم همين هستند؛ منتها در قيامت براي همه روشن و شفاف مي‌شود. اينها فقط حرف مي‌زنند يک عده هم که شهوي‌اند «انسانٌ خنزيرٌ»، «انسانٌ» کذا و کذا، به اين صورت‌ هستند. آن وقت اين به چه صورت درمي‌آيد؟ اين ابديت مي‌شود؛ يعني هميشه رسواست! اگر مسخ مُلکي بود مگر بوزينه خجالت مي‌کشد از اينکه بوزينه است؟ اينکه خجالتي ندارد و عذاب نيست. اين همه بوزينه‌هايي را که خدا آفريده، اينها لذت مي‌برند، بازي مي‌کنند، مثل يک آهو؛ هيچ فرقي بين آهو و بوزينه نيست. هيچ فرقي بين طاوس و بوزينه نيست. او هم زندگي دارد، لذت دارد، ازدواج دارد، اين هم همين؛ اما مشکل اين است که اين در طول اوست، «انسانٌ ابليسٌ»، «انسانٌ قردٌ»، «انسانٌ شيطانٌ»، «انسانٌ خنزيرٌ». اين خطر است، مي‌شود صيرورت.

«و الحمد لله رب العالمين»

 

 



[1]. سوره شوری، آيه38.

[2]. سوره آلعمران، آيه159.

[3]. نهج البلاغة(للصبحي صالح)، حکمت181؛ «فإن كنت بالشوري ملكت أمورهم ٭٭٭ فكيف بهذا و المشيرون غيب»

[4]. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏1، ص338.

[5]. سوره انفال, آيه24.

[6]. سوره نساء, آيه80.

[7]. سوره احزاب، آيه36.

[8]. سوره جن، آيه15.

[9]. سوره صافات، آيه64.

3. سوره انعام، آيه54.

[11] . سوره صافات، آيه120.

[12] . فوائد الرجاليه(للبحر العلوم)، ج3، ص88.

[13]. سوره احزاب، آيه56.

[14] . سوره احزاب، آيه43.

[15]. بحارالانوار، ج58، ص7.

[16]. سوره أعلی، آيه12.

[17]. سوره أعلی، آيه12.

[18]. اشعار منتسب به حافظ، شماره11.

[19]. سوره کهف، آيه 29.

[20] . سوره بقره، آيه65؛ سوره اعراف، آيه166.

[21]. الأمالي(للصدوق)، النص، ص463.

[22]. سوره انعام، آيه112.