دیگر اخبار
پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

شناسه : 10357998


تفسير سوره مباركه مجادله آيه 22
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۲۲)

بخش پاياني سوره مباركه «مجادله» كه در مدينه نازل شد گوشه‌اي از تعليم كتاب و حكمت را بيان مي‌كند. ذات اقدس الهي فرمود قرآن كريم و همچنين وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) اينها معلّم كتاب‌ هستند، يك; معلّم حكمت‌ هستند، دو; و مزكّي نفوس‌ هستند، سه; ﴿يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ﴾[1] تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس راه‌هاي متعدّدي دارد گاهي حقيقت انسان را تشريح مي‌كنند كه كمال انسان در چيست؟ گاهي اوصاف انساني را بيان مي‌كنند كه چه چيزي حق است چه چيزي باطل؟ چه چيزي صدق است چه چيزي كذب؟ چه چيزي خير است چه چيزي شرّ؟ چه چيزي حسن است چه چيزي قبيح. بخش سوم انسان‌ها را به آن حق و صدق و خير و حَسن دعوت مي‌كنند به عنوان امر به معروف و از كذب و باطل و شرّ و قبيح باز مي‌دارند به عنوان نهي از منكر. در بخش چهارم كساني كه به اين اوصاف متّصف‌ هستند، اينها را معرفي مي‌كنند. در بخش پنجم قصص انبيا و ديگران را ذكر مي‌كند كساني كه از آن حق و خير و صدق و حَسن برخوردار بودند به كجا رسيدند و كساني كه به اوصاف خلاف اين متّصف بودند به كدام دركه مبتلا شدند. اين پنج راه و مانند آن از راه‌هاي تعليم كتاب و حكمت است.

در سوره مباركه «مؤمنون» بخشي از افعال آنها را ذكر كرد كه ﴿قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ٭ الَّذِينَ﴾[2] كذا و كذا و كذا كه بخش‌هاي عبادي و اخلاقي را به صورت مهم مطرح مي‌كند. در مدينه كه سخن از جنگ و مبارزه با دشمن و نفاق خطرناك هست اين‌گونه از اوصاف را ذكر مي‌كند كه فرمود مؤمن مرزش را از منافق جدا مي‌كند، نه تنها دوست آنها نيست نفرمود مؤمنين دوست منافقين نيستند يا دوست كفار نيستند، فرمود موادّه ندارند اين «موادّه» مستحضريد كه طرفيني است. يك وقت انسان دوستِ ديگري است مسئول است, يك وقت كاري مي‌كند كه ديگري آن كار را دوست دارد و در اثر آن كار به او علاقه‌مند مي‌شود، اين مي‌شود «موادّه». فرمود مؤمن نه حق دارد منافق و كافر را دوست داشته باشد, نه مجاز است حرفي بزند, كاري بكند كه كافر خوشش بيايد ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ﴾ از «مُوادّه» كه باب «مفاعله» است نفي مي‌كند. اين يك وقت است كه خود شخص ـ معاذ الله ـ منافق است كه اين ديگر مؤمن نيست، اين وداد متقابل دارد. يك وقت نه, واقعاً مؤمن است از منافق هم بدش مي‌آيد؛ اما مواظب حرف‌هايش, مواظب كارش نيست, قولش نيست, فعلش نيست, كاري مي‌كند كه كفّار خوششان مي‌آيد, منافقين خوششان مي‌آيد، اين شخص مُوادّه دارد نه وِداد, فرمود مؤمن هرگز اين كار را نمي‌كند نه دوست كفّار و منافقان است بشود مودّت, نه موادّه دارد كاري بكند كه آنها خوششان بيايد كه آنها دوستِ كار او بشوند در اثرحرف و قول او ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ نفاق, كم و بيش در مكه بود؛ اما نه زياد بود نه خطرناك؛ اما در مدينه نفاق واقعاً خطرناك بود، چون هر از چند گاهي جنگي را بر مؤمنين تحميل مي‌كردند، آن وقت نفاق كارساز بود نسبت به نفع مشركان و عليه مؤمنان، اين بود كه در سوَر مدنی غالباً از نفاق سخن به ميان مي‌آيد.

پرسش:

پاسخ: بله، ايشان هم همه كفّار را نگفتند. در همان آيه هشت سوره «ممتحنه» فرمود كفّاري كه با شما كاري ندارند ما نهي نكرديم كه با آنها رابطه داشته باشيد: ﴿لَا يَنْهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُم﴾ اينها كه كاري با شما نداشتند اينها نه در جنگ عليه شما كاري كردند, نه تحريم كردند, نه توطئه كردند, كاري با شما نداشتند ﴿لَا يَنْهَاكُمُ﴾ كه چه كار بكنيد؟ ﴿أَن تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ﴾؛ نسبت به اينها نيكي كنيد, ادب بين‌المللي را رعايت كنيد و عدل را رعايت كنيد ﴿إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ﴾ اين آيه هم كه همه كفار را نگفته، فرمود آنها كه ﴿حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾؛ مرزبندي كردند در برابر دين ايستادند، آنها كه كاري با شما ندارند شما هم كاري با آنها نداريد.

مطلب ديگر آن است كه كسي بگويد ما به وظيفه‌مان عمل بكنيم به اصول دين احترام بگذاريم, به قرآن و عترت گذشته از ايمان, مودّت داريم; ولي ارتباط دوستانه‌اي هم با اين گروه داريم. آن را در آيه چهار سوره مباركه «احزاب» كه بحث آن قبلاً هم گذشت فرمود از نظر رواني خودتان را مبتلا نكنيد اشتباه نكنيد! انسان كه دوتا قلب ندارد؛ آيه چهار سوره مباركه «احزاب» اين بود كه ﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ؛ اين دل فقط ظرف يك محبّت دارد. به قدري ظريف است كه نمي‌شود دو چيز را در او جا بدهيد اين مخلوط نشود! اين‌قدر ظريف و حساس است كه اگر شما دو شيء ناهمگون را در قلب بريزي خودش به هم مي‌خورد. بنابراين نمي‌شود گفت يك بخش از دل را ما به مودّت مؤمنين, يك بخش از دل را به مودّت كفار اختصاص مي‌دهيم. انسان نه دو قلب دارد, نه دل مثل ظرف كوزه و امثال آن است كه دوتا شيء را بشود در آن گذاشت، آن قدر ظريف و حساس است كه به هر حال تأثير و تأثّر را به همراه خواهد داشت ﴿مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ وَ مَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللّآئِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ﴾ كه حكم فقهي است ظهار را به همراه دارد.

در سوره مباركه «توبه» آيه 24 هم اشاره شد كه ﴿إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا﴾ اين تهديد مي‌كند اگر جهاد در راه خدا يك طرف, علاقه به كسب و كار و زن و فرزند از طرف ديگر آنها را بر اينها مقدم بداريد منتظر عذاب الهي باشيد، اين يك بحث است. اما يك وقت انسان كاري مي‌كند كه كافر خوشش مي‌آيد، حرفي مي‌زند كه منافق خوشش بيايد اين مي‌شود موادّه, لازم نيست که خودش دوست كافر يا منافق باشد؛ لذا قرآن نه تنها از مودّت نفي كرد, از مُوادّه هم نفي كرد, آنها كه دوست ندارند, كافر كسي كه در قبال خدا و پيغمبر صف‌آرايي كرده است چه علاقه‌اي به مؤمنين دارد اين اصلاً علاقه ندارد تا بگوييم كه آنها نبايد به شما علاقه داشته باشند؛ اما شما اگر ـ خداي ناكرده ـ كاري بكنيد حرفي بزنيد كه در راستاي نفاق و حداد آنها باشد بله, آنها مي‌شوند دوستِ حرف شما؛ لذا بايد اين را هم مواظب بود.

پرسش: ...

پاسخ: نه, منظور آن است كه انسان اگر مواظب نباشد گاهی در اثر ضعف ادراك سياسي يا ضعف ايمان, چون قرآن كريم هر افراد ضعيف‌الايمانی را منافق نمي‌داند ﴿لَئِن لَمْ يَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ﴾ درباره مدينه, ﴿وَ الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ‏وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ﴾[3] بعضي‌ها ضعيف‌الايمان‌اند؛ اما به حدّ نفاق نرسيدند ـ معاذ الله ـ چون نفاق خيلي خطر است كفر است، اين ايمانش ضعيف است معصيت مي‌كند؛ اما اين طور نيست كه ـ خداي ناكرده ـ در درون او كفر باشد، چون منافق ﴿هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإيمان‏﴾[4] لذا در همان سوره «احزاب» بين منافقان و بين ﴿الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ﴾ فرق گذاشته، اين ضعيف‌الايمان را از آنها جدا كرده، اگر ـ خداي ناكرده ـ اين ويروس به يك غدّه بدخيم تبديل بشود، بله يا كفر است يا نفاق؛ اما تا به آنجا نرسيده اين فاسق است نه منافق.

پرسش: در بحث شيمی مطرح است که در ظرف دو چيز غير متجانس هم وجود دارد.

پاسخ: بله, ظرف‌هاي چيني و گِلي و لعاب بله؛ اما در ظرف‌هاي عقلي و قلبي كه در علم حسّي و تجربي بحث نمي‌شود.

فرمود: ﴿يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ در عصر جناب زمخشري و امثال زمخشري كه عباسي‌ها اين سلطنت‌هاي جائرانه را داشتند عده‌اي از مفسراني كه در آن عصر زندگي مي‌كردند مي‌گفتند كساني كه درباري‌اند اينها اين‌طور هستند. اين آيه ناظر به كساني است كه به دربار مثلاً عباسي رفت و آمد مي‌كنند، براي اينكه آنها ﴿حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ هستند, كساني كه به دربار آنها رفت و آمد مي‌كنند ﴿يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ﴾ هستند؛ البته هر كسي در عصر خود مبتلا به وضعي هست؛ اما حالا اين طور نيست كه مخصوص آن جريان باشد.

يك بيان نوراني از پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) هست كه اين را هم زمخشري نقل كرده, هم فخررازي نقل كرده. عرض كرد خدايا تمام اين نعمت‌ها از ناحيه شماست و هر كس هر خيري به ما مي‌رساند نعمتي به ما مي‌رساند كاري براي ما انجام مي‌دهد به هر حال مأموران تو هستند؛ اما كاري بكن كه هيچ كافري, هيچ ظالمي نسبت به ما احسان نكند كه ما ته دل يك علاقه‌اي به او داشته باشيم. به هر حال كاري كه انسان انجام مي‌دهد به وسيله افراد جامعه است، كارهاي ما را مؤمنين انجام بدهند ما هم با آنها رابطه داشته باشيم؛ اما حالا يك وقت مشكلي پيش بيايد كافري يك كار خيري براي ما انجام بدهد كه ته دل کمی گرايشي به او داشته باشيم خدايا كار كه به دست توست، به دست آنها مأموريت نده، از راه ديگر مأموريت بده اين دعاي وجود مبارك حضرت بود. البته اين مصاديقش درست است، آنچه زمخشري گفته كه اين مربوط به مثلاً دربار حكومت عباسي اين يكي از مصاديق است؛ اما هيچ كدام از اينها نه شأن نزول آيه‌ هستند نه منحصر مي‌كند ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ چون در صدر اسلام بعضي اعضای خانواده يكي مسلمان بود يكي كافر, يكي مسلمان بود يكي منافق؛ لذا فرمود: ﴿وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾ بعد فرمود كه انسان كاري كه انجام مي‌دهد دو نوع است: يك وقت كار مادي انجام مي‌دهد؛ مثل اينكه انفاق مي‌كند. البته اين چون امر ديني است و قربة الي الله بايد باشد يا لااقل ريا نبايد باشد اين دو فايده دارد: فايده رسمي و روشن آن هم بركت است كه فرمود: ﴿مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ[5] و ديگر اينكه ﴿تَثْبِيتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ[6] است كه قبلاً هم اشاره شد در اين اواخر سوره مباركه «بقره» فرمود اينها كه كار خير مي‌كنند يك اثر فقهي دارد, يك اثر اقتصادي دارد و يك اثر اخلاقي; آن اثر و حكم فقهي‌اش اين است كه اين كار يا واجب است يا مستحب, اگر زكاتِ واجب باشد كه واجب است اگر صدقاتِ مستحب باشد مستحب, اثر اقتصادي هم دارد براي اينكه فرمود خداوند يكي را چند برابر, گاهي هفتصد برابر, گاهي 1200 برابر, گاهي به حساب در نمي‌آيد ﴿كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ؛ مثل حبّه‌اي است كه هفت خوشه به بار بياورد، يك; ﴿فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِاْئَةُ حَبَّةٍ﴾؛ مي‌شود هفتصد برابر, ﴿وَ اللّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ﴾ مي‌شود 1400 برابر, ﴿وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾ كه ديگر رقم آن مشخص نيست كه خدا چقدر عطا مي‌كند که اينها بركات ظاهري و بركات مادي است؛ اما آن جملهای كه دارد ﴿تَثْبِيتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ كه خود انسان را ثابت‌قدم مي‌كند ديگر هر روز بلرزد بگويد چه چيزي گران شده چه چيزي ارزان شده چه چيزي تحريم شده اين بلرزد اين‌چنين نيست، چون رزقش به دست خداست و در مخزن اوست اين نگران نيست اينها كارهاي  ظاهري است و بركات ظاهري دارد فراوان و بركات معنوي هم ﴿تَثْبِيتَاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ است.

اما اين كسي كه مواظب محدوده قلب خودش است به هيچ وجه به كسي ولو فرزند او باشد علاقه ندارد خداي سبحان البته گذشته از آن بركات ظاهري اين بركات معنوي را به او عطا مي‌كند ﴿أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ مستحضريد اين‌گونه از بركات و پاداش‌ها را خدا درباره انفاق مال و كمك‌هاي بدني و خيري اينها ذكر نمي‌كند آنها يك كمك‌هاي ظاهري‌اند، بركات ظاهري هم دارند مقداري هم بركات معنوي؛ اما اين‌گونه از بركات معنوي براي كسي است كه مواظب حوزه قلب خود باشد ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ اين ﴿كَتَبَ﴾ را يا به معناي «جمع» گرفتند كه گفتند «الكتيبه» گروهي از لشكر و جِيش را مي‌گويند «كتيبه», ﴿كَتَبَ﴾؛ يعني جمع مي‌كند همه اشعه ايماني او را يا تثبيت مي‌كند كه ايمانش ثابت باشد ديگر لغزان نباشد. اين ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ﴾ از خدا كه ضمير ﴿مِنْهُ به فاعل «أيّد» برگردد يا ﴿أَيَّدَهُم به روحِ از ايمان که در روايات روح ايمان ياد شده است كه روح پنجم است و در بحث ديروز اشاره شد كه پنج روح نيست آن روح در حقيقت روح كامل است.

بحث‌هاي قرآني آنجا كه به افعال خدا و اوصاف فعلي خدا برمي‌گردد گرچه ممكن است مقداري دشوار باشد ولي به هر حال قابل بحث و حلّ شدن است؛ اما آنچه به ذات اقدس الهي برمي‌گردد ديگر منطقه ممنوعه است. اينكه فرمود: ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾[7] انسان يا بايد توجيه كند؛ يعني اوصاف خدا بين انسان و انسان فاصله است. اينكه فرمود بين ما و قلب ما, هويّت ما همان قلب ماست، اين چنين نيست كه ما يك هويّت جدا داشته باشيم قلب ما, قلب كه به معناي همين گوشت صنوبر شكلي كه در قسمت چپ سينه است اينكه نيست. اينكه فرمود: ﴿فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ يا درباره منافقين دارد ﴿فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ اينها قلبِ ظاهري كه نيست قلب همان هويّت و نفسانيت ماست ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾؛ يعني در حقيقت هويّت انسان همان ايمان را تثبيت مي‌كند آنجا كه دارد ﴿يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ اين از چيزهايي است كه واقعاً فهمش آسان نيست، اگر سخن از فعل خدا باشد مي‌شود توجيه كرد؛ اما ظاهر آيه اين است كه ﴿وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ﴾ اينجاست كه قابل درك براي ما نيست، مگر اينكه توجيه بكنيم به افعال ذات اقدس الهي به آثار الهي و مانند آن.

اما اين قسمت‌ها كه مربوط به فعل خداست اينها به حسب ظاهر قابل ادراك است. اين ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ است؛ يعني «من الله» است؛ مثل ﴿وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾[8] يا نه, «بروحٍ من الايمان» در روايت كه روح پنجم ذكر شده است روح ايمان است ﴿وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ قبلاً هم گذشت كه ﴿وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ﴾ حالا يك بهشت مربوط به اجسام اينهاست, يك بهشت مربوط به ارواح اينهاست يا نه, بهشتي كه مربوط به ارواح اينهاست جاي ديگر است كه در پايان سوره «قمر» فرمود: ﴿إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ﴾ اين ﴿عِندَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ﴾ ديگر جنّت روحي است معنوي است، آنجا ديگر مكان ندارد درخت ندارد كه عند الله, غرض اين است كه اين جنّات چندين بهشت است، همه اينها جسماني است يا بعضي از اينها جسماني است مربوط به جسم اينهاست كه درخت و ميوه و امثال آن دارد بعضي هم نظير بخش پاياني سوره «فجر» كه فرمود: ﴿وَ ادْخُلِي جَنَّتِي﴾[9] آن «جنّةُ الله» ديگر درخت و ميوه و اينها كه نخواهد داشت آن براي جسم است كه مراحل پايين‌تر است، اين ﴿جَنَّاتٍ﴾ مي‌تواند همه را شامل بشود؛ لكن ﴿تَجْري مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ﴾ بايد که به بعضي از آنها برگردد اينها دائماً هستند. اصرار قرآن و سنّت بر اين است كه انسان ابدي است و اگر نبود اصرار صد درصد قرآن كه انسان يك موجود ابدي است ابديّت را بشر نمي‌پذيرفت، مي‌گويد مگر مي‌شود انسان ابدي باشد؛ اما اگر گفته شود ارواح اهل بيت(عليهم السلام) ازلي‌اند، مگر انسان در بهشت ابدي است ابدي بالذات است؟ ابدي بالغير است, ابدي به افاضه الهي است, ابدي بالله است. اگر ارواح اهل بيت(عليهم السلام) ازلي بالله باشند محذورش چيست؟ اگر اينها هميشه در عالم بودند محذورش چيست؟ درباره جهنم يك چند نفري ممكن است حرف‌هايي داشته باشند؛ اما درباره بهشت احدي حرف نزد ابديّت بهشت, خلود بهشت, سرمديّت بهشت, پس مي‌شود يك موجود ممكني بشود ابدي؛ منتها ابدي بالغير است. اگر اين ارواح مقدس، ازلي بالغير باشند چه محذوري دارند؟ غرض اين است كه ما «بالغير» و «بالذات» را كه از هم جدا كنيم، آن وقت هيچ محذوري پيش نمي‌آيد. اينجا فرمود: ﴿خَالِدِينَ فِيهَا﴾ اين كلمه ﴿أَبَداً﴾ اينجا نيست؛ اما در آيات ديگر هست[10] و اين تواتر قطعي هست چه آيه, چه روايت كه بهشت و اهل بهشت هستند كه هستند ما به هر حال چنين موجودي هستيم.

پرسش: محصول ازلی بودن اهل بيت اين است که مخلوقيت بیمعنا میشود؟

پاسخ: نه ديگر ابديت اگر ـ معاذ الله ـ بالذات باشد بله.

پرسش: ازلی بودن را اگر ما بپذيريم يعنی مخلوقيت بیمعناست؟

پاسخ: نه, اگر ابدي باشد ابديّت هم مخلوق است هم محدود, فرق بين ابد و ازل كه نيست. الآن تمام اين موجودات بهشتي هم محدودند, هم مخلوق‌اند; منتها ابدي‌اند.

پرسش: از بُعد ازلی بودن؟

پاسخ: ازلي بودن هم مثل ابدي بودن است. اگر ازلي بالذّات باشد ـ معاذ الله ـ اين بله با امكان سازگار نيست با خلقت سازگار نيست با محدود بودن سازگار نيست ازلي بالذّات فقط خداست؛ اما فيض خدا چطور است؟ يعني خدا تعطيل بود بعد شروع كرد به كار؟ در عدم محض جلو و دنبال فرض ندارد كه ما بگوييم خدا ـ معاذ الله ـ دستگاهش تعطيل بود و هيچ كار نمي‌كرد، بعد دفعتاً تصميم گرفت كه فيض برساند، چطور شد كه دفعتاً حادثه‌اي پيش آمد در حالي كه حادثه‌اي فرض ندارد، فرض انقطاع فيض, فرض تعطيل, اگر كسي توانست يك فرض معقولي داشته باشد فله؛ اما فرض ندارد. اين «دائم الفيض علي البريّة» بودن تنها ابديت را نمي‌رساند، اين دعاي شب‌هاي جمعه ازليت را مي‌رساند.

پرسش: بفرماييد مخلوق يعنی چه؟

پاسخ: مخلوق يعنی فيض خداست. خدا خلق کرده است.

پرسش: نبوده؟

پاسخ: نبوده, اين فقط حدوث ذاتي را ثابت مي‌كند، اين شيء ذاتاً نبود بعد خدا ايجاد كرد. مخلوق معنايش اين نيست كه در زماني نبود بعد پيدا شد. خود زمان اين چنين است. اصلاً بر فرض شما يك ساعت دو ساعت, يك قرن دو قرن بنشينيد بگوييد خدا بود بعد وسط‌ها چيزي نبود اين وسط چيست؟ بعد با يك مقدار فاصله خدا عالم را خلق كرد اين فاصله, موجود است يا نه؟ اگر موجود است كه مخلوق خداست، فرض ندارد يعني به فهم نمي‌آيد.

پرسش:

پاسخ: چيزي همراه خدا نيست، چون معيّت براي خداست. خدا با هر چيزي هست؛ اما هيچ چيزي با خدا نيست هيچ چيزي با آفريدگارش كه نيست. او ﴿مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾[11] اما چيزي با او نيست، چون او هستيِ ازلي بالذّات است. اين وسط‌ها مثلاً الآن ممكن است كه كسي بگويد من اين درخت را الآن بكارم جايش نيست اين بايد اوّل بهار باشد اين درست است يا الآن به اين بچه اين علم را ياد بدهم اين درست نيست اين مثلاً بايد يك مقدار بگذرد؛ يعني بين اين شخص و بين آن كار يك زمان فاصله است كه الآن مصلحت نيست آن وقت مصلحت است؛ اما در عدم محض, الآن و آينده ندارد، اينجا و آنجا ندارد، اين فرصت و آن فرصت ندارد، خدا هست كه هست هيچ چيزي با او نيست عدم محض است. بگوييم هر وقتي، خود وقت حادث است مخلوق اوست, هر مرتبه‌اي, مرتبه مخلوق اوست. اگر كسي توانست فرض بكند كه مجاز است؛ اما فرض ندارد كه اين وسط عدم فاصله باشد اگر گفتيم دو درجه, سه درجه يا يك مقدار پس حتماً يك چيز وجودي است؛ اما اگر عدم محض باشد ديگر اينجا و آنجا, اين مرتبه و آن مرتبه, الآن و آينده ندارد؛ لذا او «يَا دَائِمَ الْفَضْلِ عَلَی الْبَرِيَّة»[12] است, «كُلُّ مَنِّكَ قَدِيم‏»[13] است، اين بيانات نوراني ائمه(عليهم السلام). اگر نبود اصرار كتاب و سنّت كه بهشت ابدي است, اهل بهشت ابدي‌اند خيلي‌ها نمي‌پذيرفتند، مي‌گفتند چطور مي‌شود كه انسان ابدي شود؛ اما آن قدر كتاب و سنّت بر ابديّت بهشت و بهشتيان تكيه مي‌كنند كه همه ما پذيرفتيم، پس مي‌شود موجودي محدود باشد, مخلوق باشد, مرزوق باشد, مقدور باشد, ابدي باشد؛ منتها ابدي بالغير. چنين چيزي حالا انسان و فرس و بقر و سماوات و ارض و فلان فرشته و اينها شايد نباشد؛ اما اين ارواح قدسي اگر ازلي باشند محذورش چيست؟ اگر اين ذات, مخلوق‌اند, مرزوق‌اند, محدودند, فقير بالذّات‌اند; يعني ذات اينها را كه شما بررسي مي‌كنيد مي‌بينيد انسان‌اند.

پرسش: بعضیها ابديّت را علي الاطلاق به معنای ابديّت معنا نمیگنند.

پاسخ: نه, ابديّت علي الاطلاق نيست، ابديّت علي الاطلاق فقط براي خداست. اينها در بهشت ابدي‌اند، ابديِ مطلق فقط خداست و لاغير يعني آ‌نكه بالذّات ابدي است؛ اما در بهشت بگوييم تا فلان وقت, تا فلان موقع, تا فلان درجه اين نيست. بله, اين آسمان و زمين عمري دارند يك وقت بساط آسمان و زمين برچيده مي‌شود، انسان به جايي مي‌رسد كه سال و ماه در آن ندارد. مي‌شود گفت فلان منظومه شمسي يا فلان سياه‌چال آسماني يا فلان شمس و قمر اينها چند ميليون يا چند ميليارد سالش است؛ اما «العدل حسنٌ» اين چند سالش است؟ سال و ماه برنمي‌دارد همان‌طوري كه همه مؤمنين در بهشت‌اند بهشت ابدي است؛ منتها بالله, اهل بهشت ابدي‌اند بالله, اگر اين ارواح قدسيه حضرت زهرا(سلام الله عليها و عليهم اجمعين) اينها ازلي بودند بالله نه بالذات اين چه محذوري دارد؟ اينكه در حكمت مي‌گويند:

فالفيض منه دائم متّصل ٭٭٭ و المستفيض داثر و زائل[14]

يعني دوتا فصل است: وقتي مستفيض و مخلوق را ما حساب كنيم بله محدود است, فيض را مي‌خواهي حساب كني اين دائم است، اين‌طور نبود كه يك وقت خدا فيّاض نبود دستگاه فيض او تعطيل بود بعد شروع شد، آخر بعد تحولي بايد پيدا شود كه كسي كه فيّاض نيست بشود فيّاض, مفيض نيست بشود مفيض, در عدم فرض ندارد بگوييم فلان وقت مصلحت نبود فلان وقت مصلح است، وقتي در كار نبود درجه‌اي در كار نبود عدم و عدم! عدم محض, اگر كسي توانست تصوّر بكند مختار است.

پرسش:

پاسخ: بله, عدم بالذّات كه نفي نمي‌شود اينها ذاتاً مثل موجودات ديگر فقيرند، هيچ فرقي بين آنها و ديگران نيست. ذاتاً اينها فقيرند دعاي آنها هم همين‌طور است. بيان نوراني سيدالشهداء اين است كه «اِلهي‏ اَنَا الْفَقيرُ في‏ غِناي فَكَيْفَ لا اَكُونُ فَقيراً في‏ فَقْري»؛[15] خداي آن وقتي كه من دارم ندارم اين يعني چه؟ يعني اين عصمتي كه هست, اين علمي كه هست, اين قدرتي كه هست برای من نيست تو دادي «اِلهي‏ اَنَا الْفَقيرُ في‏ غِناي فَكَيْفَ لا اَكُونُ فَقيراً في‏ فَقْري» اين ذاتاً لا شيء است شما بحث‌ها را ببريد به فيض خدا نه مستفيض «الفيض منه دائم متّصل»؛ اما «و المستفيض داسر زائلٌ» اين موجود ذاتاً معدوم است ذاتاً فقير است، مي‌گويد آن وقتي كه من دارم ندارم اين از كلمات نوراني سيدالشهداء(سلام الله عليه) در دعاي «عرفه» است «اِلهي‏ اَنَا الْفَقيرُ في‏ غِناي فَكَيْفَ لا اَكُونُ فَقيراً في‏ فَقْري»؛ خدايا آن وقتي هم كه دارم فقيرم تو دادي آخر, وقتي هم ندارم معلوم است ندارم، پس ذاتاً لاشيء است آنكه شيء محض است فيض ذات اقدس الهي است «و الفيض منه دائم متصل»؛ اما «و المستفيض داسر و زائل» همين موجودي كه در بهشت ابدي است خود بهشت ذاتاً نفي محض است بهشتي ذاتاً فقير محض است آن فيض الهي است كه دائم است، بنابراين آن‌كه ذاتاً ازلي و ابدي است خود خداي سبحان است؛ اما فيض او بله دائمي است «الفيض منه دائم متصل».

پرسش:

پاسخ: اينها مراتبي دارند, درجاتي دارند.

پرسش:

پاسخ: بله درست است، الآن هم هست «الْآنَ كَمَا كَان»، الآن هم هيچ چيزي با خدا نيست «الْآنَ كَمَا كَان», در بعضي از رواياتي هم كه مرحوم صدوق(رضوان الله تعالي عليه) در توحيد نقل مي‌كند مي‌فرمود «الْآنَ كَمَا كَان‏»[16] چيزي با او نيست؛ اما فيضي از او منقطع نبود كه عالم تعطيل بود، او هيچ جودي نداشت, هيچ فيضي نداشت, هيچ كاري نداشت, هيچ خَلقي نداشت, هيچ افاضه‌اي نداشت بد بد يعني چه؟ اگر كسي توانست تصوّر بكند مجاز است مختار است همان را هم بپذيرد؛ اما تصورشدني نيست.

پرسش: از موضع و طريق قدرت «إِنْ شَاءَ فَعَل‏».[17]

پاسخ: قدرت اين است «كونه بحيث إن شاء فعل و إن لم يشأ لم يفعل و لكنّه شاء و فعل».

پرسش: محذوری پس نيست که خلق نکند؟

پاسخ: نه, قدرت است! كسي مجبورش نكرده كه فيّاض باشد؛ اما اين «يَجب عنه» است، نه «يَجب عليه»! فرق بين ما اماميه و معتزله اين است كه آنها مي‌گويند ـ معاذ الله ـ «يجب علي الله» كه مثلاً مؤمن را به بهشت ببرد ما مي‌گوييم «يجب عن الله»، يقيناً خدا به وعده‌اش عمل مي‌كند. قانوني باشد كه بر خدا حكومت كند ـ معاذ الله ـ چنين چيزي ما نداريم، زيرا آن قانون اگر معدوم باشد كه حاكم نيست، اگر موجود باشد كه مخلوق خداست.

پرسش: ﴿كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلی‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾.[18]

پاسخ: بله، اين رحمت رحمانيه است. خود خدا «ألزم علي نفسه» كه مؤمنين را به بهشت ببرد، نه اينكه ديگري بر خدا چيزي را لازم مي‌كند؛ لذا مي‌شود «يجب عن الله»، نه «يجب علي الله» ما اماميه مي‌گوييم يقيناً خدا به وعده‌ خود عمل مي‌كند ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ﴾[19] اما معتزله و تفويضی‌ها مي‌گويند بايد به وعده عمل كند، ما بايدي نداريم كه بر خدا حكم بكند الآن هم خدا «لا شيء معه»؛ اما اگر كسي توانست فرض بكند كه خدا هست, تعطيلِ مطلق است. يك وقت نسبت به حوادث يوميه است، بله فعلاً مصلحت نيست كه خدا فلان شيء را به فلان شخص بدهد اين درست است؛ اما در عدم محض فرض ندارد ما بگوييم الآن مصلحت نيست آينده مصلحت است، اگر كسي توانست فرض بكند مختار است.

فرمود اگر كسي آن راه را طي كرد سخن از مال نيست. در جريان مال فرمود: «مَنْ أَيْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِيَّه»[20] اين بيان نوراني امام جواد(سلام الله عليه) است كه قبلاً هم بحث شد. اين را از همين آيه استفاده كردند كه اگر آنچه را در راه خدا مي‌دهيد ﴿فَهُوَ يُخْلِفُهُ﴾,[21] ﴿فَهُوَ يُخْلِفُهُ هم معناي آن اين نيست كه اگر شما چيزي را در راه خدا داديد يك سال بعد خدا جبران مي‌كند اين مثال هم شايد در همين بحث تفسير مطرح شد. الآن وقتي باران آمده اين سنگ‌هايي كه در اين باغ‌ها هست جايشان خيس است مقداري گودي پيدا مي‌شود، اين سنگ در اين گودي است اگر كسي يكي از اين قلوه‌سنگ‌ها را بردارد جايش چند سانت خالي است حالا ممكن است باراني بعد بيايد مدتي طول بكشد تا اين زمين صاف شود؛ اما اگر يك سطل آب را شما از رودخانه گرفتيد اين ديگر منتظر نيست همان لحظه پر مي‌شود، اين بيان نوراني امام جواد اين است. در قرآن فرمود آنچه را در راه خدا انفاق مي‌كنيد ﴿فَهُوَ يُخْلِفُهُ﴾ نه بعد از يك سال يا بعد از شش ماه, مثل آن قلوه سنگ نيست كه از باغ برداشتي بعد از شش ماه جايش پر شود؛ مثل آن سطل آبي است كه از نهر برداشتي اين همان لحظه جايش پر مي‌شود، اينها مسائل مالي است كه قرآن وعده داد و ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يُخْلِفُ الْمِيعَادَ﴾ اما اگر كسي مواظب قلبش بود در مسائل ايماني‌اش اين امتحانات را داد، آن وقت ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ است, ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾ است. مي‌بينيد در اين بخش‌ها سخن از مزيد مال نيست، سخن از مزيد ايمان است و ترفيع درجات ايماني است و امثال آن. فرمود: ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ﴾ اينها پشت سر هم نعمت‌هايي است كه ذات اقدس الهي عطا مي‌كند ﴿رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ﴾ اينها را به خودش نسبت مي‌دهد ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ اينها فلاّح‌اند, اينها شكافنده‌اند, اين فلاحت‌ها و زراعت‌ها كه زُرّاع, فلاّح‌اند و «كُنُوزُ اللَّهِ‏ فِي أَرْضِه»‏[22]‌ هستند، اين درباره معارف ديني است، شجره طوبا را اينها غرس مي‌كنند، شجره طيّبه‌اي كه ﴿أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّماءِ﴾[23] را اينها غرس مي‌كنند ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾.

سوره مباركه «حشر» و همچنين سوره مباركه «حديد» همان‌طوري كه ملاحظه فرموديد سال‌هاي قبل در تابستان كه مشهد مشرّف مي‌شديم بحث شده، فردا ـ ان‌شاءالله ـ اگر ذات اقدس الهي توفيق بدهد سوره مباركه «ممتحنه» بحث مي‌شود.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره بقره، آيه129.

[2]. سوره مؤمنون، آيات1و2.

[3]. سوره احزاب، آيه60.

[4]. سوره آلعمران، آيه167.

[5]. سوره بقره، آيه261.

[6]. سوره بقره، آيه265.

[7]. سوره انفال، آيه24.

[8]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[9]. سوره فجر، آيه30.

[10]. سوره نساء، آيات57و122و169... .

[11]. سوره حديد، آيه4.

[12]. المصباح للكفعمي(جنة الأمان الواقية)، ص647.

[13]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص761.

[14]. شرح منظومه، ج5، ص212.

[15]. إقبال الأعمال (ط ـ القديمة)، ج‏1، ص348.

[16]. التوحيد (للصدوق)، ص179.

[17]. من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص367.

[18] . سوره انعام، آيه54.

[19]. سوره آلعمران، آيه9؛ سوره رعد، آيه31.

[20]. الأمالي( للصدوق)، النص، ص447.

[21]. سوره سبأ، آيه39.

[22] . تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان)، ج‏6، ص384.

[23]. سوره ابراهيم، آيه24.