دیگر اخبار
پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیامبر اسلام مظهر رأفت و رحمت خدا برای مؤمنان است

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله ممدوحی

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

پیام آیت الله العظمی جوادی آملی به همایش ملی «نهج‌البلاغه و انقلاب اسلامی» در بندرعباس

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 56 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

جلد 55 «تفسیر تسنیم» منتشر شد

پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

شناسه : 10340161


تفسير سوره مباركه مجادله آيات 19 الي 22
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ (۱۹) إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الأذَلِّينَ (۲۰) كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (۲۱) لاَ تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ٭ (۲۲)

در بخش پاياني سوره مباركه «مجادله» كه در مدينه نازل شد فرمود گروهي به نام منافق با بيگانه‌ها پيوندي داشتند كه اين منافقين نه از مؤمنين محسوب مي‌شدند نه از آن بيگانه‌ها و تمام گزارش‌هاي داخلي را به آنها منتقل مي‌كردند و توطئه آنها را هم براي دوستان خود طرح مي‌كردند. اينها كساني‌اند كه تحت ولايت شيطان‌اند ـ چه بدانند و چه ندانند ـ شيطان در اينها نفوذ كرده. اينكه انسان در خود وسوسه‌اي مي‌بيند يك امر وجودي است و هيچ امر وجودي خودبه‌خود و تصادفي يا شانسي به بار نمي‌آيد، يك; موجودي بدون سبب يافت بشود، اين دو; عامل پيدايش اين وسوسه‌ها يقيناً يك موجود خاصّي خواهد بود، اين سه; اگر اين گرايش‌ها و اين خاطرات به حق دعوت كرد اينها از راه فرشته‌ها هستند كه الهاماتي دارند ﴿الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلاَئِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلاَ تَحْزَنُوا[1] و مانند آن كه اين از بحث فعلي بيرون است, اگر به طرف شرّ و فسوق و عصيان دعوت مي‌كنند حتماً از شيطان است. اگر كسي تحت ولايت باشد اين وسوسه قوي است؛ لذا خدا فرمود شيطان بر اينها مستحوذ است؛ يعني مستولي است. اين گروه مرزبندي كردند دين خود را از دين خدا جدا كردند، دين آنها همان بود كه مشركين يك ديني داشتند, ملحدين يك ديني داشتند, ﴿لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ[2] دين حق كه نبود. اينها در نبرد با خدا هستند كه فرمود: ﴿كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي عمده توضيح اين آيه 21 است كه اگر كسي به جنگ با خدا مبادرت كرد يعني چه؟ درباره يك عده‌ فرمود: ﴿الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ﴾[3] درباره رباخوار فرمود: ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ﴾[4] جنگ با خدا, عداوت با خدا فرض دارد يا فرض ندارد؟ فرضي است محال, نه تنها مفروض محال است; زيرا اگر تمام هويّت انسان سرباز خداست که در بيانات نوراني حضرت امير اين بود فرمود: «أَعْضَاؤُكُمْ شُهُودُهُ وَ جَوَارِحُكُمْ جُنُودُهُ وَ ضَمَائِرُكُمْ عُيُونُهُ وَ خَلَوَاتُكُمْ عِيَانُهُ»؛[5] فرمود تمام پيكرهاي شما سربازان الهي هستند؛ دست شما, پاي شما, گوش شما, حرفي مي‌زنيد رسوا مي‌شويد, جايي مي‌رويد رسوا مي‌شويد, كاري مي‌كنيد رسوا مي‌شويد، اگر دست و پاي ما سرباز اوست فرض ندارد كه ما درباره خدا به محاربه بپردازيم، يقيناً اين محاربه و عداوت به احكام او برمي‌گردد. اگر تمام هويّت ما سرباز خداست، آن وقت جنگ با خدا يعني چه؟ چون قدرت ما, اراده ما, هويّت ما, ماهيّت ما, خواسته ما همه تحت قهر اوست، فرض ندارد, نه اينكه مفروض محال باشد فرضش محال است، براي اينكه اين هم سرباز باشد, هم محارب, اين جمع دوتا ضد است. بنابراين اگر گفته شد: ﴿الَّذِينَ يُحَارِبُونَ يا ﴿فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ؛ يعني با حُكم خدا در جنگ‌ هستند، نه با ذات اقدس الهي. احتجاجات هم همين‌طور است اگر كسي خواست ـ خداي ناكرده ـ با فكر خودش عليه دين احتجاج كند; يعني غلبه فكري نه غلبه نظامي, غلبه فرهنگي, مناظره فرهنگي كه با خدا طرف بشود و خدا را ـ معاذ الله ـ محكوم كند اين هم فرض ندارد؛ البته با احكام خدا, با ظواهر آيات خدا ممكن است در اثر اينكه آشنا نيست به مبارزه برخيزد؛ اما با خود ذات اقدس الهي ممكن نيست.

پرسش: انسانی که به خودش بدی میکند گويا الان دارد با خودش جنگ میکند.

پاسخ: بله, با خودش؛ اما نه با خداي خود. ما يك خود داريم كه امانت الهي است, يك خود تحميلي داريم كه در اثر استحواذ شيطان پيدا شده است. ممكن است انسان با خودش يعني با آن هويّت اصلي خود به مبارزه برخيزد، چون دو چيز هستند؛ مثلاً شهوت با عقل درگير شود اين جهاد فرض دارد, غضب با عدل درگير بشود اين جهاد داخلي است اين كاملاً فرض دارد و واقعاً هم هست؛ يعني بين شهوت و قلب ما, بين غضب و عقل ما در بخش انگيزه, آنجا كه جاي اراده و اخلاص و نيّت است، وهم و خيال ما در بخش انديشه آ‌نجا كه جاي علم است اينها با هم مي‌جنگند. اگر وهم و خيال بر عقل انديشور پيروز شد خروجي آن همان سيزده قسم مغالطات است و اگر شهوت و غضب بر عقل عملي كه «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ‏»[6] پيروز شد نتيجه آن كفر و فسوق و عصيان است، اين فرض دارد، چون دو چيز هستند؛ يعني شهوت يك چيز است عقل چيز ديگر است و نفس بايد اينها را كنترل كند و آن توان را ندارد؛ اما كلّ اين مجموعه سربازان الهي‌ هستند؛ لذا جنگ با خدا فرض ندارد اگر هست جنگ با احكام خداست؛ حتي احتجاج‌ها, استدلال‌هايي كه انسان مي‌خواهد انجام بدهد اين استدلال‌ها در برابر خدا نيست در برابر احكام خدا, آيات خدا, اقوال انبيا(عليهم السلام) اينهاست و گرنه احتجاج انسان در برابر ذات اقدس الهي فرض ندارد، زيرا هويّت و انديشه انسان سرباز خداست؛ لذا اينكه فرمود: ﴿كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي اين ناظر به آن بخش‌هاي فعلي خداست.

در بخش پاياني سوره مباركه «مجادله» در برابر آن قومي كه ﴿اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ﴾ شدند «حزب ‌الشيطان» و شدند «خاسر», ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ﴾ كه مفيد حصر است براي اينكه هم ضمير فصل آمده, هم خبر معرفه ذكر شده؛ مثل اينكه بگوييم: «زيدٌ هو القائم» درباره مردان الهي هم كه «حزب الله» هستند، آنجا هم حصر آمده; يعني پايان همين سوره يعني پايان آيه 22 دارد: ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾ مثل اينكه بگوييم: «زيدٌ هو العادل»، اينها چه كاره‌ میباشند؟ چطور به اين مقام مي‌رسند؟ فرمودند اوّلاً اينها در جريان محبّت و دوستي اينها غير خدا و آثار خدا و افعال خدا و احكام خدا و اولياي الهي را دوست ندارند ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً﴾ كه اين جمله در محلّ نصب است تا صفت براي «قوم» باشد ﴿لاَ تَجِدُ قَوْماً﴾ كه ﴿يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ﴾ به مبدأ و معاد ايمان دارند ﴿يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ چون فرمودند: ﴿إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ فِي الأذَلِّينَ كساني كه مؤمنِ به خدا و قيامت‌ هستند هرگز كسي را كه مرزبندي كرده از دين خدا فاصله گرفته هرگز به او علاقه‌اي ندارند ﴿يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ﴾؛ آن كساني كه مرزبندي كردند و از دين خدا فاصله گرفتند ﴿أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ﴾.

 يك بيان نوراني از حضرت امير(سلام الله عليه) است در نهج‌البلاغه كه در صدر اسلام برادر, برادر را مي‌كشت, پدر, پسر را مي‌كشت, پسر, پدر را مي‌كشت چون يكي مسلمان بود يكي كافر, فرمود وقتي اسلام آمده ديگر مرز جدا شد.[7] اينها نسبت به آنها دلبسته نيستند اين گروه در برابر آن گروه، آنها ﴿اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ﴾ بودند، اينها كساني‌ هستند كه ﴿كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾ اينها «كتاب الله» را به همراه دارند، خدا در دلِ اينها ايمان را تثبيت كرد, مكتوب كرد, نوشت, «كَتَب و ثَبَت» يك نامه الهي در دل اينهاست، حالا بايد توضيح داده شود كه اين نامه الهي چيست؟ آن «روح‌اللّه»ي و روح الهي و «روحٌ منه» چيست؟ اينها دو چيزهستند، يك; آيا اين روحي كه خدا عطا مي‌كند غير از روح ديگري است كه ظاهر بيان سيدناالاستاد هست كه روح جدايي است به انسان داده مي‌شود،[8] دو. فرمود: ﴿أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ﴾ ايمان را خدا در دل‌هاي اينها ثبت كرد ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾ يك روح است كه ذات اقدس الهي به هر انساني داد كه فرمود: ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي﴾[9] اين «نَفخ» غير از تأييد است اين «أيْد»؛ يعني قوّت, قدرت, يك روح تقويتي است كه خداي سبحان انسان را با آن روح تأييد و تقويت مي‌كند، نه نفخ بكند، روح نفخي نيست كه انسان بشود زنده, روح تأييدي است كه بشود قوي ﴿خُذُوا مَا آتَيْنَاكُمْ بِقُوَّةٍ﴾[10] و مانند آن, ﴿وَ أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ آن‌گاه پاداش آن هم اين است كه ﴿وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ﴾ از آن به بعد معنا كردنش خيلي سخت نيست. اينكه در پايان سوره مباركه «فجر» فرمود: ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً﴾[11] با اين جمله توجيه مي‌شود هم خدا از آنها راضي است، زيرا تمام كارهاي اينها به دستور خداست, هم اينها از قضا و قدر الهي و آزمون‌هاي الهي راضي‌ هستند چه در سرّاء چه در ضرّاء, اگر كسي هم در سرّاء هم در ضرّاء, هم در بلا هم در رفاه خوشحال باشد راضي باشد نه صابر, صابر يك حساب ديگر است. آن‌كه مي‌گويد: «پسندم آنچه را جانان پسندد»[12] اين راضي بودن يعني خوشحال بودن نه صابر بودن. «صبر» آن ماده تلخ است، آن گياهي كه تخم و عصاره‌ آن تلخ است آن را مي‌گويند «صَبْر» و چون صبر, تحمّلش دشوار است انسان با دشواري و تلخي قبول دارد؛ اما اين در كام او شيرين باشد خوشا به حال او! اين خيلي بالاتر از مقام صبر است. اگر كسي بپسندد بگويد يقيناً اين به حال من نافع است، اين به مقام رضا رسيده است هم به قضا و قدر الهي راضي است مي‌گويد: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا»[13] هم خدا از اينها راضي است، چون هر كاري مي‌كنند به دستور خداست. تازه اينها بين راه میباشند؛ يعني كسي كه ﴿رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ شد, ﴿وَ رَضُوا عَنْهُ شد و به تعبير آيه پاياني سوره «فجر» ﴿رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً شد و ﴿الْمُطْمَئِنَّة﴾ شد تازه در راه هست، براي اينكه از اين به بعد به او مي‌گويند برگرد, بيا, اگر به مقصد رسيده بود كه ديگر جا براي رجوع نداشت ﴿يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ٭ ارْجِعِي إِلَي رَبِّكِ﴾[14] در حالي كه اين سه وصف را داري: يك ﴿الْمُطْمَئِنَّةُ﴾ هستي, ﴿رَاضِيَةً﴾ هستي, ﴿مَرْضِيَّةً هستي, اين سه عنصر را داري حالا بيا بالا! از اين به بعد او را مي‌برند معلوم مي‌شود هنوز در راه هست، چون اگر به مقصد رسيده بود ديگر ﴿ارْجِعِي﴾ نداشت تازه اين نزديك است اين مقدار را به عنايت الهي رفته, از آن به بعد ديگر او را مي‌برند. اين ﴿ارْجِعِي﴾؛ يعني بيا! پس ﴿رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ وَ رَضُوا عَنْهُ؛  يعني به تمام قضا و قدر الهي راضي است و تمام كارهاي او هم مرضيّ خداست؛ اما چطور مي‌شود انسان به اينجا برسد؟ اگر كسي به غير خدا دل نبسته است اين گرايش خودش را به كجا گِره زده؟ به هر حال انسان داراي يك محبّت و گرايشي هست به كجا گِره زده؟ انسان همان‌طوري كه ترس دارد, رجا و اميد دارد, عداوت و محبّت هم دارد اين محبّتش به كجا گِره خورده؟ آنها را كه دوست ندارد كسي كه ﴿حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ﴾ دوستي‌اش را به كجا گره زده؟ حالا اگر كسي تمام دوستي خود را به يك جا گره زده كلّ دوستي خود را به يك جا گره زده، آن وقت چيزي نمي‌ماند كه به ديگري بدهد. اگر كسي تمام سرمايه خود را به زيد داد، ديگر چيزي ندارد به عمرو بدهد.

در سوره مباركه «شوريٰ» آنجا مشخص شد كه مؤمن آن است كه تمام دوستي خودش را يكجا بده به اهل بيت، نه اينكه آنها را دوست داشته باشد آنها را خيلي‌ها دوست دارند. شما كسي را در ايران مي‌شناسيد كه حسين‌بن‌علي(سلام الله عليهما) را بشناسد, قمر بني‌هاشم را بشناسد و به او علاقه نداشته باشد؟ اينكه چنين آدمي پيدا نمي‌شود و اين كافي نيست. آيه 23 سوره مباركه «شوريٰ» كه قبلاً ملاحظه فرموديد اين بود: ﴿ذلِكَ الَّذِي يُبَشِّرُ اللَّهُ عِبَادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي من همين را مي‌خواهم. اكثري ماها عمل ما چه بدانيم چه ندانيم برابر اين است كه اين ﴿فِي الْقُرْبَي را مفعول واسطه مي‌گيريم براي مودّت ﴿إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي, ﴿فِي الْقُرْبَي، «فاء» حرف جرّ, «الْقُرْبَی» مجرور, اين جار و مجرور متعلّق است به «المودة» تا ظرف, ظرف لغو باشد. اين كفِ محبت است، اين را خيلي‌ها دارند اين مشكل را حلّ نمي‌كند. آن كه مشكل را حلّ مي‌كند اين است كه ما اين ظرف را ظرف لغو نداريم ظرف مستقر بدانيم. اگر از ما سؤال كردند اين آيه را تركيب بكن بايد رويمان بشود که بگوييم اين ﴿فِي الْقُرْبَي متعلّق به «المودّة» نيست اين ظرف, ظرف لغو نيست:

هر ظرف که آن حال، صفت يا خبر است ٭٭٭ البته مدان لغو که او مستقر است

اين ﴿فِي الْقُرْبَي متعلّق است به «المستقرة»؛ «الاّ المودة المستقرّة في القربي» اگر تمام مودّت ما به اهل بيت وابسته شد ديگر ما چيزي نداريم به ديگري بدهيم اين را از ما مي‌خواهند. با ديگري رفت و آمد داريم، ما با كفار خريد و فروش داريم؛ اما ذرّه‌اي علاقه نداريم مگر علاقه لازم است؟ پول مي‌دهيم جنس مي‌گيريم, جنس مي‌دهيم پول مي‌گيريم. اگر ما يكجا همه علاقه را داديم به خاندان پيغمبر، آن وقت چيزي نداريم به ديگری بدهيم. اگر «المستقرّ» را ما پذيرفتيم كه صفت باشد براي مودّت و اين ﴿فِي الْقُرْبَي متعلّق به «المستقرّة» باشد، كلّ مودّت ما يكسره براي اينهاست «الا المودة المستقرّة في القربي» که اين نتايج فراواني دارد حالا گوشه‌ای از آن در بيست ميليون اربعين و فلان و فلان از آنجا ظهور مي‌كند اين جنگ هشت ساله را هم او پيش برده. مستحضريد اين پرچم سه رنگ نه در جنگ جهاني اوّل مشكل خودش را حلّ كرد، نه در جنگ جهاني دوم, در هر جا به هر حال آمدند هر چه خواستند گرفتند؛ اما پرچم يا زهرا هم اين پرچم سه رنگ را حفظ كرد, هم خودش را حفظ كرد, هم كشور را حفظ كرد, هم ذرّه‌اي به بيگانه نداد. حالا ممكن است زيد يا عمرو مشكل داشته باشد؛ ولي روح مردم ايران اين است ملّت ايران اين است, مردم ايران اين‌ طورند, شيعيان ايران اين طورند «الا المودة المستقرّة في القربي»، آن وقت ما با ديگران مگر بايد با دوستي رفتار كنيم؟ مگر ما در تجارت و خريد و فروش بايد دوست هم باشيم؟ اينكه نيست.

پرسش: دوستی هم به معنی تبعيّت است؟

پاسخ: بله آدم علاقه دارد.

پرسش: از آنها تبعيت کرديم يعنی دوستی.

پاسخ: دوستی يعنی تجارت بکنيم. ما الآن خيلي‌ها را مي‌شناسيم رهگذريم، اصلاً دوست نيستيم. اين آقا جنسي دارد ميوهای دارد مي‌خريم و مي‌رويم.

پرسش: ما تابع احکام بين‌المللي هستيم.

پاسخ: احكام بين‌المللي كه غير از دوستي است. ما قواعدي داريم برابر قواعد بين‌المللي، دين ما هم همين را گفته؛ قواعدی داريم، ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾[15] داريم، برابر دستورات دين ما اين قواعد را اجرا مي‌كنيم دوست هم نيستيم دوستي حساب ديگري دارد، دوستي را ما يكسره داديم به اين خاندان، اگر يكسره داديم به اين خاندان ديگر دوستي نداريم كه بين آن حاتم‌بخشي كنيم؛ لذا در پايان سوره مباركه «مجادله» فرمود اگر كسي ـ معاذ الله ـ بيراهه رفت مؤمن به او علاقه‌اي ندارد؛ اما نه قطع رابطه مي‌كند اين همه روابط با ناشناس, اصلاً او را نمي‌شناسيم اين آقا ميوه‌اي آورده داريم مي‌خريم, كاري با او نداريم يك فرشي آورده يك ميوه آورده وسيله‌اي آورده. سوار ماشين مي‌خواهيم بشويم و برويم اين آقا را كه اصلاً نمي‌شناسيم اين دوستي نيست، يك روابط بين‌المللي انساني است كه ما انجام مي‌دهيم؛ اما دوستي خود را يكسره تحويل اينها داديم. اگر اين شد اين مي‌شود موجبه كليه، آن مي‌شود سالبه كليه. اين مي‌شود موجبه كليه چون «الاّ المودة المستقرّة في القربي»، آن مي‌شود سالبه كليه چون ما دوستي نداريم به اين و آن بدهيم ما هر چه داشتيم به اين خاندان داديم، همين! آن وقت اين گروه يقيناً پايانشان خير است ﴿رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْاست, ﴿وَ رَضُوا عَنْهُ است, ﴿أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ[16] است، اين مي‌شود.

راه‌هايش چيست؟ راه‌هايش را هم قرآن كريم مشخص كرده. در شش طايفه از آيات با بيانات گوناگون اين امور را مطرح كرده: يكي در مسئله بالا آمدن‌ها كه ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾[17] در همين سوره «مجادله» مشخص شد. اوّل رفع مي‌دهد، خدا بالا مي‌برد تا كجا بالا مي‌برد معلوم نيست. درباره مؤمنِ غير عالم يك درجه بالا مي‌برد, درباره مؤمن عالم چندين درجه ﴿يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ﴾ اين جمله تمييز ندارد ﴿وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ﴾ اين تمييز دارد. اين جمله دوم كه تمييز دارد نشانهٴ آن است كه تمييز جمله اوّل محذوف است و آن «درجةً» است: «يرفع الله الذين آمنوا منكم درجةً و الذين اوتوا العلم درجاتٍ» چند درجه بالا برد. هر رفع درجه‌اي صعود نيست آن بخشي كه فرمود: ﴿إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ﴾[18] طايفه ثانيه اين رشته است كه اين حالا ديگر اوج گرفته؛ طايفه ثالثه آنها كه به مقصد رسيده‌اند از آنها خبر مي‌دهد، آن را در سوره مباركه «حج» فرمود شما كه قرباني مي‌كنيد بخشي از خون يا گوشت قرباني را به ديوار كعبه مي‌ماليد يا آويزان مي‌كنيد اين براي چيست؟ ﴿لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا﴾[19] خون و گوشت كه به خدا نمي‌رسد، اين دخيل‌هايي كه مي‌بنديد براي چيست؟ اين پارچه‌هايي كه مي‌بنديد براي چيست؟ اين پارچه بستن‌ها كه اثر ندارد آن دعا و نيايش كنار حرم اثر دارد، اين قفل بستن و دخيل بستن و پارچه بستن اين چه اثري دارد؟ آن ناله اثر دارد آن «سِلَاحُهُ‏ الْبُكَاء»[20] اثر دارد. فرمود گوشت يا خون قرباني را مي‌ماليد به ديوار كعبه براي چيست؟ ﴿لَن يَنَالَ اللَّهَ لُحُومُهَا وَ لاَ دِمَاؤُهَا وَ لكِن يَنَالُهُ التَّقْوَي مِنكُمْ﴾ اين نِيل بالاتر از صعود است، چه اينكه صعود بالاتر از رفع است، اوّل رفعت است, بعد صعود است بعد نِيل, نِيل يعني رسيدن, اگر تقوا به لقاي الهي بار مي‌يابد پس متّقي مي‌رسد چون تقوا كه يك صفت جدايي نيست؛ مثل دود برود بالا! اگر تقوا نائل مي‌شود يعني متّقي به «لقاء الله» مي‌رسد. پس اين سه طايفه درجات را يكي پس از ديگري تبيين مي‌كنند: اول رفعت است؛ بعد صعود است؛ قلّه اينها نِيل است وقتي تقوا نائل شد متّقي نائل است اين به «لقاءالله» مي‌رسد، به «لقاءالله» رسيد ديگر خير دنيا و آخرت است ﴿أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ مي‌شود.

در بخش‌هايي كه درجاتي را ذات اقدس الهي به خود شخص مي‌دهد، همان‌طوري كه در كتاب‌هاي حوزوي معمولاً ملاحظه فرموديد؛ مثل ملكه اجتهاد, اوّل حال است، بعد تجزّي است، بعد مَلكه اجتهاد مطلق است اين تشبيه, اوّل كسي كه وارد حوزه مي‌شود علوم حوزوي براي او حال است آن قدرت استنباط را ندارد، بعد كم كم متجزّي مي‌شود, به مجتهد مطلق كه با جان او پيوند برقرار مي‌كند اين يك مثال. ايمان هم اين چنين است اوّل حال است، بعد تجزّي است، بعد ملكه اجتهاد مطلق است؛ بعد طوري است كه با جان او عجين مي‌شود؛ لذا در طايفه اوليٰ فرمود: ﴿إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً﴾؛[21] ايمان اينها زياد مي‌شود. در سوره مباركه «انفال» فرمود حالا كه ايمانش زياد شد ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ,[22] در سوره مباركه «آل‌عمران» اين «لام» را انداخت فرمود: ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ،[23] نه ﴿لَهُمْ دَرَجَاتٌ. اگر ﴿هُمْ دَرَجَاتٌ و خود روح بالا رفته، ديگر اين ﴿أَيَّدَهُم بِروحٍ مِنْهُ﴾ به معناي اين نيست كه يك روح جديدي به اينها مي‌دهد، بلكه همين روح را بالا مي‌برد. آن وقت فرمايش سيدناالاستاد درست است تام است و اما آيات قرآن آن را تقويت مي‌كند كه خود همين روح كم كم قوي مي‌شود بالا مي‌رود، نه اينكه يك روح ديگري به انسان داده شود اين روح كه قوي شد آن وقت مي‌شود: ﴿جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ﴾ و مانند آن, خود اين روح قوي مي‌شود, خود اين روح به ملكه اجتهاد مطلق مي‌رسد, خود روح بعد از رفع, صعود مي‌كند، بعد از صعود نائل مي‌شود به «لقاء الله» راه پيدا مي‌كند، خود همين روح كامل مي‌شود آن وقت ﴿أُوْلئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ديگر جا براي تأمل نيست و ذات اقدس الهي آن صفات سلبي را هم مشخص كرده است. فرمود شما دوستي خود را كنترل كنيد؛ در آيه 24 سوره مباركه «توبه» كه بحث آن قبلاً گذشت فرمود: ﴿إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ وَ إِخْوَانُكُمْ وَ أَزْوَاجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا؛ شما به مالتان, به زندگيتان, به پدر و مادرتان علاقه‌منديد اين يك علاقه عاطفي است كه بايد زندگي با آن بچرخد اين عيب ندارد؛ اما همه اينها را مي‌توانيد در مسير دين قرار بدهيد. پسرتان را از آن جهت كه عبد صالح است مي‌توانيد دوست داشته باشيد، اين ديگر راهبند نيست. به پدرتان از آن جهت كه مربي شما بود در راه صحيح علاقه‌مند باشيد؛ اما اگر نه, به اينها علاقه‌مند بود از خدا و پيغمبر و اينها بيشتر دوست داشت تهديد كرد فرمود: ﴿فَتَرَبَّصُوا حَتَّي يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ﴾ اين معنايش اين است كه اين ﴿فِي الْقُرْبَي را مفعول واسطه گرفته براي ﴿الْمَوَدَّةَ﴾ اين ظرف شده ظرف لغو; يعني اهل بيت را دوست دارد پسرش را هم دوست دارد حالا هر طور باشد، فرمود اين‌طور نمي‌شود. آنها اگر در مسير نيستند نبايد به آنها علاقه‌مند باشيد، آن وقت تهديد هم كرده.

 در جريان بيگانه‌ها هم فرمود حالا كه شما مودّتتان ﴿فِي الْقُرْبَي شد و هيچ نگراني از اين جهت نداريد مطمئن باشيد كه ترسي هم از حمله بيگانه نخواهيد داشت؛ آيه سه سوره مباركه «مائده» اين است كه ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ﴾ با اين سه, چهار مسئله فقهي, كفار از شما نااميد مي‌شوند يا اين مربوط به ولايت اهل بيت است؟ اين در همان آيه است صدر آيه اين است كه ﴿حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكَلَ السَّبْعُ﴾ بعد فرمود: ﴿الْيَوْمَ﴾ در همين آيه, ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ﴾؛ كفار نااميدند، براي اينكه شما امامي امروز پيدا كرديد بعد از جريان غدير امير(سلام الله عليه) امام شما شد، اينها فكر مي‌كردند ـ معاذ الله ـ رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) كه رحلت كرد اوضاع برچيده مي‌شود. جريان غدير كه حل شد فرمود ديگر كفار نااميد شدند: ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا﴾ ديگر به آنها دل نبنديد از آنها هراس نداشته باشيد ﴿فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ﴾ و مانند آن.

در سوره مباركه «انعام» كه سيدناالاستاد به آن اشاره فرمودند آيه 122 اين است: ﴿أَ وَ مَن كَانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَن مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾ آيه از اين آيه استفاده مي‌شود كه اين روح جديدي است يا هر مرتبه‌اي كه انسان هست نسبت به مرتبه بالاتر فاقد است. نسبت او مرده است بعد بالا مي‌شود، آدم وقتي ده درجه از علم را دارد نسبت به درجه يازده جاهل است, به درجه يازدهم كه رسيد؛ يعني يك درجه علمي را طي كرد بالا آمد، روح هم همين‌طور است، حيات هم همين‌طور است، ايمان هم همين‌طور است. بنابراين اينكه فرمود ما روحي مي‌دهيم نه معناي آن اين است كه يك روح جداگانه‌اي اين دارد. در روايات ما البته هست ايشان «وفاقاً للروايات» كه براي مؤمن پنج روح است _ چون ايشان هر چيزي را كه در الميزان بخواهند تفسير كنند گوشه‌اي هم به روايات دارند با ديد آنها آيه را معنا مي‌كنند _ اين حق است؛ اما خود روايات مي‌خواهد بگويد كه انسان پنج‌تا روح دارد يا روحِ پنج درجه‌اي دارد؟ پنج واقعيت است يا يك واقعيت پنج رتبه‌اي است؟ در روايات هست كه براي مؤمن «خمسة أرواح» هست؛[24] اما آيا واقعاً پنج تا روح است يا روحِ پنج درجه‌اي است؟ انسان به هر حال يك واقعيت است دوتا واقعيت كه نيست. به هر تقدير فرمود اينها هستند كه به فلاح الهي بار مي‌يابند و اگر درباره ديگران فرمود: ﴿أُولئِكَ فِي الأذَلِّينَ اينجا هم مي‌فرمايد که ﴿أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ﴾؛ اينها هستند كه به فلاح رسيدند, به مقصد رسيده‌اند. فلاّح را فلاّح مي‌گويند براي اينكه اين زير و رو كرده, احيا كرده, به مقصد رسانده خودش هم به مقصود رسيده كه ـ ان‌شاءالله ـ اميدواريم نصيب همه بشود.

«و الحمد لله ربّ العالمين»



[1]. سوره فصلت، آيه30.

[2]. سوره کافرون، آيه6.

[3]. سوره مائده، آيه33.

[4]. سوره بقره، آيه279.

[5]. نهج البلاغه(للصبحی صالح)، خطبه199.

[6]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص11.

[7].  نهج البلاغه(للصبحی صالح)، خطبه56.

[8]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏19، ص197.

[9]. سوره حجر، آيه29؛ سوره ص، آيه72.

[10]. سوره بقره، آيات63و93؛ سوره اعراف، آيه171.

[11]. سوره فجر، آيات27و28.

1. دو بيتیهای بابا طاهر عريان، شماره28.

[13]. اللهوف علي قتلي الطفوف(فهري)، ص160.

3. سوره فجر، آيات 27 و 28.

[15]. سوره مائده, آيه1.

[16]. سوره بقره،آيه5؛ سوره آلعمران؛ آيه104؛ سوره اعراف، آيه157.

[17]. سوره مجادله, آيه11.

[18]. سوره فاطر، آيه10.

[19]. سوره حج, آيه37.

[20]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد ؛ ج‏1، ص361  و ج‏2، ص850.

[21]. سوره انفال، آيه2.

[22]. سوره انفال، آيه4.

[23]. سوره آلعمران، آيه163

[24] . الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص 271 و 272.