دیگر اخبار
پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

پیام حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی(دام ظله) به حجاج بیت الله الحرام (1439قمری)

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

حوزه‌ و دانشگاهمان را مسجدگونه اداره کنیم/ «توحید» انسان را از اضطراب، اختلاس، رشوه و ربا نجات می‌دهد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

تمدّن ما ایرانی‌ها در تدین ماست/ خداوند افرادی را که با احتکار، بازار را ملتهب می‌کنند رها نمی‌گذارد

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار مسئولان، روحانیون کاروان ها، طلاب و دانشجویان از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه فتاوا و استفتائات مناسک حج آیت الله العظمی جوادی آملی

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی در مدینه منوره فعالیت خود را آغاز کرد

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار نماینده ولی فقیه در امور حج و زیارت از بعثه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

بازدید اعضای بعثه مراجع عظام تقلید از بعثه آیت الله العظمی جوادی آملی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

«اربعین گیری» بهترین راه برای دریافت علوم الهی

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه

در برابر نعمت ولایت، علم و معنویت مسئول هستیم/ انتقاد از ایجاد یأس و نا امیدی در جامعه



تفسير سوره مباركه مجادله آيات 12 الي 17
Loading the player...

َعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (12) أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (13) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَی الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (14) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَديداً إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (15) اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ (16) لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ (17)

سوره مبارکه «مجادله» که در مدينه نازل شد، برخي از احکام فقهي را به همراه داشت، برخي از احکام مربوط به نفاق و ارتباط منافقين با دشمنان خارج از مرز و بوم و اينها را در برداشت. اينکه فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا﴾؛ مثل ﴿إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾؛[1] يعني «إذا اردت أن تقرأ القرآن فاستعذ بالله»، نه بعد از قرائت قرآن، «اعوذ بالله» بگو؛ اينجا هم ﴿إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ﴾؛ يعني «اذا اردتم المناجات فقدموا».

مطلب ديگر اين است که طبق آن روايتي که مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در توحيد خود از حضرت امير نقل کرد که قبلاً خوانده شد: «قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ»؛ يعني «حَانَ وَقْتُ الزِّيَارَةِ»؛[2] يعني زيارتِ الله؛ زيارت‌نامه ذات اقدس الهي همين نماز است. زيارت معصومين مشخص است، چون تمام جمله‌هاي اذان را حضرت معنا کرد، وقتي به «قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ» رسيد فرمود: «حَانَ وَقْتُ الزِّيَارَةِ»؛ پس زيارت ذات اقدس الهي به نماز اوست.

روايتي که همين شيخ صدوق(رضوان الله عليه) در کتاب شريف من لا يحضره الفقيه نقل کرد اين است که «إنَّ الْمُصَلِّي يُنَاجِي رَبَّهُ»؛[3] صلات مناجات با خداست؛ البته آن «مناجات شعبانيه» و اينها مقداري از اين مسائل را باز کردند. اگر بعضي از اهل تفسير، نظر ايشان اين است که اگر مناجات با پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) صدقه دارد، مناجات با ذات اقدس الهي هم بي‌صدقه نيست؛ منتها صدقه‌ آن تهليل، تکبير، تسبيح و تحميد است؛ همين «سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه‏ وَ اللهُ اکبَر» چون در بعضي از نقل‌ها هم آمده است که «التهليل صدقةٌ»، «التکبير صدقةٌ». صدقه يعني چيزي که باعث تصديق ايمان است. بنابراين نماز، مناجات با خداست و قبل از نماز، آن اذکاري که وارد شده است، اينها به منزله صدقات است.

نکته ديگري که باز برخي از اهل تفسير گفتند اين است که وجود مبارک پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) که حيات و ممات او يکسان است، به همان دليلي که چند جلسه قبل درباره زيارت حرم مطهر آن حضرت آيه «جاؤُكَ»[4] خوانده شد. اين بزرگواران مي‌گويند اگر کسي توفيق آن را پيدا کرد که در خدمت حديث نبوي(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود و با روايات پيغمبر تماس گرفت؛ مثل اين است که دارد با آن حضرت مناجات مي‌کند و شايسته است که قبلاً صدقه بدهد و صدقه او هم اذکار الهي است. اينها نمي‌خواهند بگويند که حتماً قرآن اين را مي‌خواهد بگويد؛ اما از اين رمزگشايي قرآن دارند کمک مي‌گيرند. از برخي از روايات که وارد شده است که «الْمُصَلِّي إِذَا صَلَّي يُنَاجِي رَبَّهُ»،[5] مي‌گويند آن محدّثي که توفيق اين را پيدا کرده که روايات پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را زيارت کند، مطالعه کند، تأمل کند و شرح بنويسد، اين به منزله مناجات با پيغمبر است و شايسته است که قبل از آن، تسبيح و تهليل و تکبير بگويد. اينها را نه عنوان يک حکم فقهي که واجب باشد يا فتوا به استحباب بدهند، اينها بر اساس استيناس است که اگر «الْمُصَلِّي إِذَا صَلَّي يُنَاجِي رَبَّهُ»، پس محدّث، معلِّم، مفسّر، اينها که با حديث نبوي و اهل بيت(عليهم السلام) که ﴿وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ[6] يکي هستند، اين صدقات اذکار را به همراه دارد.

مطلب ديگر اينکه فرمود اگر شما اين کار را نکرديد، ﴿فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ؛ برخي از مفسّران، مثل آلوسي و اينها گفتند که اگر شما توفيق آن را پيدا نکرديد که صدقه بدهيد، ﴿فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ، «ثُبور» يعني هلاکت. فرمود خود را در مُثابَره، ـ مثابره با همين ثبور با «ثاء» مثلث ـ خود را به زحمت بيندازيد، به رنج بيندازيد،[7] نفرمود: «فصلّوا» فرمود: ﴿فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ، تا آن خطر را جبران بکند. اين برداشت نارواست، براي اينکه اصلاً در قرآن کريم و همچنين در روايات، به ما در هيچ جا نگفتند «صلّوا»؛ نماز بخوانيد! همه گفتند: «أقيموا الصلاة». نکته آن هم قبلاً گذشت خدا قرآن را به عنوان کتاب حکيم معرفي کرد: ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ﴾،[8] اين دين حکمت است، اين قرآن حکمت است، اين روايات حکمت است. در روايات آمده که «الصَّلَاةُ عَمُودُ الدِّينِ»؛[9] اين دو مطلب؛ يعني سر تا پاي قرآن و روايات اهل بيت که عِدل قرآن هستند حکمت است. در روايات هم آمده که صلات عمودِ دين است، اين دو مطلب؛ سوم اين است که اگر دين حکيم است و حرف حکيمانه مي‌زند، هرگز نبايد بگويد نماز بخوان! چرا؟ چون ستون را نمي‌خوانند، ستون را اقامه مي‌کنند؛ لذا هر جا سخن از نماز است، ﴿أَقِيمُوا الصَّلاَةَ، ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ﴾،[10] مگر شما نماز را معرفي کردي که ستون است، ستون را که نمي‌خوانند. بايد طوري حرف بزنيد که با گفته‌هاي قبلي شما هماهنگ باشد؛ اين يک چيز جدايي نيست. آنجايي هم که دارد: ﴿مُصَلِّينَ﴾، آنها هم به ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ﴾ است. ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِذِكْرِي،[11] ﴿أَقِمِ الصَّلاَةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَي غَسَقِ اللَّيْلِ﴾،[12] ﴿أَقِيمُوا الصَّلاَةَ، ﴿يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ﴾، همه جا سخن از اقامه است. آنجايي هم که ﴿مُصَلِّينَ﴾ دارد، ﴿فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ ٭ الَّذِينَ﴾،[13] کذا و کذا، آنها هم يعني «مقيمون الصلاة».

اين معناي تفسير قرآن به قرآن يا تفسير قرآن به حديث يا تفسير حديث به حديث است. اگر دين گفته نماز ستون دين است، بايد بگويد: ﴿أَقِيمُوا الصَّلاَةَ، چه اينکه گفته است. اينجا هم از همان قبيل است، نه اينکه حالا اگر دست شما از صدقه دادن کوتاه شد، خودتان را به هلاکت بيندازيد، به مثابره بيندازيد که تعبير آلوسي است.

مطلب بعدي آن است که زکات براي تأمين نياز فقرا و ساير مصارف است و اين سالي يک دفعه است. براي رفع نيازهاي مقطعي، موسمي، گاهي اين گونه از صدقات مطرح است، گاهي کفّاره مطرح است، گاهي فديه مطرح است. اين فديه‌ها، کفّاره‌ها، چه در حج، چه در قتل‌هاي غير عمد، چه در اين گونه از موارد که ﴿فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً﴾، اين براي رفع نيازهاي موقت وسط سال است؛ اما آن زکات‌ها و خمس‌ها براي رفع نيازهاي سالانه و مشخص است که بودجه سالانه دولت اسلامي است: ﴿كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُم‏﴾؛[14] اين ﴿كَيْ لا يَكُونَ﴾ از آن کلمات برجسته و اصول مُتقن قرآن کريم است: ﴿كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُم‏﴾. همچنين قدرت را براي همه مردم مي‌خواهد: «کي لا يکون دولة بين الاقوياء منکم»؛ کسي که قدرت دست او است همه قدرت‌ها و توان را بگيرد، اين نباشد. در اغنيا اين طور است، در اقوياء هم همين طور است و در همه موارد.

فرمود: ﴿فَأَقِيمُوا الصَّلاَةَ وَ آتُوا الزَّكَاةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ﴾، بعد در اين اثنا چون در مکه منافق وجود داشت؛ منتها کم بودند، در مدينه منافق رسمي بود؛ يعني يک سوم مردم مدينه تقريباً منافق بودند به قرينه جريان جنگ اُحد که هزار نفر از منزل حرکت کردند به اُحد بروند، تقريباً سيصد و اندي در همان اوايل يا نيمه راه برگشتند و پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) را ياري نکردند؛ اينها منافقاني بودند که با کفار ارتباط رمزي داشتند. در اين قسمت فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِم﴾، در داخل مدينه، مسيحي‌ها نبودند، اطراف مدينه مثل نجران و اينها مسيحي بودند و مسيحي‌ها هم خيلي عليه مسلمان‌ها در ستيز و جنگ نبودند؛ مثل يهودي‌ها. يهودي‌ها هم در داخل مدينه بودند، هم دائماً به عداوت مي‌پرداختند. فرمود: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ﴾؛ يعني منافقيني که ﴿تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِم﴾، اينها سرپرستي، دوستي، يک رابطه رمزي با يهودي‌ها دارند که يهودي‌ها مورد غضب خدا هستند. در بخش‌هايي از قرآن کريم چه در سوره «نساء» چه در سوره «مائده»، در بخشي از اينها «مغضوبٌ عليه» بودنِ اين يهودي‌ها را آنجا ذکر کرد. اين منافقين يک ارتباط دوستانه‌ با يهودي‌ها خيبر و امثال خيبر داشتند و در تحت ولايت اينها بودند، يا با اينها موالات داشتند. غرض اين منافقين رسيدن به يک سلسله مقامات بود تا آن روزي که ممکن بود مخالفت کردند، بعد وقتي ديدند اسلام دارد رشد مي‌کند به نفاق پرداختند. فرمود چند تا مطلب درباره اين منافقين است؛ ﴿مَا هُم مِنكُمْ﴾؛ اين منافقين از شما مؤمنان نيستند، يک؛ ﴿وَ لاَ مِنْهُمْ﴾؛ از يهودي‌ها هم نيستند، دو. در بخش‌هايي از سوره مبارکه «نساء» گذشت که ﴿إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُمْ وَ إِذَا قَامُوا إِلَي الصَّلاَةِ قَامُوا كُسَالي يُرَاءُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً ٭ مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لاَ إِلَي هؤُلاَءِ وَ لاَ إِلَي هؤُلاَءِ﴾؛ نه به طرف مؤمنين هستند نه به طرف کفّار. ﴿وَ مَن يُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً﴾،[15] اينکه فرمود: ﴿مَا هُم مِنكُمْ﴾؛ يعني اين منافقين از شما مؤمنين نيستند، يک؛ و از يهودي‌ها هم نيستند، دو؛ اين يک بخش. کسي که منافق است، واقعاً کافر است؛ لذا در بخش‌هاي ديگر فرمود: ﴿هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلاِْيمَانِ﴾،[16] چون در حقيقت منافق با کافر است، بلکه بدتر از کافر است که ﴿إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار﴾.[17] پس دو مطلب است: يکي اينکه به حسب ظاهر نه جزء شما هستند، نه جزء آنها. به حسب باطن که ﴿إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار﴾. آن مطلب اوّل که اينها به حسب ظاهر نه از مؤمنين هستند نه از کفّار، در سوره مبارکه «نساء» فرمود آيه 143 سوره مبارکه «نساء»: ﴿مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لاَ إِلَي هؤُلاَءِ وَ لاَ إِلَي هؤُلاَءِ﴾؛ اما به حسب واقع که منافق کافر است به آن مناسبت در سوره مبارکه «مائده» اين آيه را نازل کرد، آيه 51 به بعد سوره «مائده» فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصَارَي أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَ مَن يَتَوَلَّهُم مِنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ﴾ پس اگر کسي تحت ولايت آنها باشد و رابطه رمزي با آنها داشته باشد، از آنها محسوب مي‌شود؛ ﴿إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ﴾.

پرسش: منافق نماز میخواند، حالا فرق عملی بين نماز خواندن و ... .

پاسخ: بله، در همان سوره مبارکه «نساء» دارد که اينها ﴿لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً﴾؛ اينها کم به ياد خدا هستند. در آن سوره مبارکه «نساء» قبلاً گذشت که اينها اصلاً به ياد خدا نيستند، چون کافر هستند.

پرسش: فرق عملی بين اقامه و خواندن چيست؟

پاسخ: اين ﴿قَامُوا إِلَي الصَّلاَةِ﴾ است؛ اما ﴿قَامُوا﴾ به حسب ظاهر و ريائاً، چون ﴿يُرَاءُونَ النَّاسَ﴾. فرمود: ﴿وَ إِذَا قَامُوا إِلَي الصَّلاَةِ قَامُوا كُسَالي﴾؛ بي‌ميل و بي‌رغبت. ﴿يُرَاءُونَ النَّاسَ﴾؛ اين ايستاده به حسب ظاهر با ديگران در صف جماعت؛ ولي دارد ريا مي‌کند.

در اين قسمت يک نکته مهمي است که يک روايت کوتاهي است که سيدنا الاستاد فرمودند اين جزء غرر روايات ماست،[18] آن روايت، خوب معنا کرده و آن اين است که در اين آيه فرمود: ﴿وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً﴾؛ يعني آيه 142 سوره مبارکه «نساء»؛ فرمود منافق کم به ياد خداست، او که اصلاً به ياد خدا نيست؛ نه قليل، نه کثير. اين جاي سؤال هست. روايت اين را معنا کرده و سيدنا الاستاد مي‌فرمايد اين از غرر روايات ماست؛ با اينکه جمله کوتاهي است. فرمود اينها فقط براي دنيا صف شما مي‌آيند، اين يک اصل؛ ﴿قُلْ مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ﴾، اين اصل دوم؛ پس ﴿لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً﴾. چقدر اين دو جمله لطيف است! يعني هيچ به ياد خدا نيستند، اين براي دنيا داخل صف شما مي‌آيد، دنيا هم که متاع قليل است. چقدر اين جمله روايت غني و قوي است! آدم مبهوت مي‌شود! وگرنه اوّل با اين آيه برمي‌خورد، با يک اشکال غير قابل حلّ روبه‌رو مي‌شود، براي اينکه او اصلاً خدا را قبول ندارد، نه کم نه زياد؛ ﴿لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً﴾ يعني چه؟ اوّلاً در صف جماعت اوّل تا آخر مثل ديگران هست. گريه هم مي‌کند، تظاهر هم دارند؛ اين برای ظاهر؛ در باطن هم که اصلاً خدا را قبول ندارند؛ اين ﴿قَلِيلاً﴾ يعني چه؟ ﴿لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِيلاً﴾ اين يعني چه؟ در روايت دارد که اينها فقط براي دنيا اين کار را مي‌کنند، دنيا هم که متاع قليل است. آدم متحيّر مي‌شود در همين يک جمله روايتي که ائمه فرمودند.[19]

حالا درباره سوره مبارکه «مائده»؛ فرمود ظاهر آنها را ما گفتيم؛ يعني به حسب ظاهر، اينها نه جزء مسلمان‌ها هستند، نه جزء يهودي‌ها، براي اينکه نه عقيده به اين دارند، نه عقيده به آن. مطلب دوم اين است که همين بي‌عقيدگي کفر است؛ اينکه نه يهودي باشد، نه مسلمان، کافر است. پس به حسب ظاهر، نه از شما هستند و نه از آنها؛ به حسب باطن، واقعاً کافر هستند و در درک اسفل از جهنم هستند. در سوره مبارکه «مائده» اين خطر را گوشزد کرد. فرمود حالا که شما حکومت تشکيل داديد، يک عده منافقين در بين شما هستند. تا خبري شد به بيگانه ارتباط مي‌دهند، يا از آنجا دستور مي‌گيرند. اين را در سوره «مائده» فرمود که در مدينه نازل شد. ﴿فَتَرَي الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾؛ تا خبري شد فوراً به بيگانه ارتباط مي‌دهند؛ يا از آنجا دستور مي‌گيرند يا به آنها گزارش مي‌دهند. ﴿يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾؛ نفرمود «يُسارعون اليهم»، نه اينکه تازه به طرف آنها گرايش پيدا کنند به سرعت به آن طرف بروند! اصلاً باطن اينها با آنهاست؛ لذا فرمود: ﴿يُسَارِعُونَ فِيهِمْ﴾، نه «يُسارعون اليهم»، چون باطناً که با هم هستند، فوراً با آنها تماس دارند. چه کار بکنند؟ چرا با آنها تماس مي‌گيرند؟ ﴿يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾؛[20] حرف منافقين اين است که ممکن است اين نظام شکست بخورد دوباره آنها برگردند ما چرا رابطه خود را با آنها قطع بکنيم؟ اين حرف‌ها را میزنند. ﴿يَقُولُونَ نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾؛ گاهي اوضاع برمي‌گردد، آنها مي‌آيند، ما چرا رابطه خود را با اينها قطع بکنيم؟ ببينيد حرف روز است. سؤال کردند که اين قرآن چطور است که ما هر شب هر روز هر سال مي‌خوانيم، خسته نمي‌شويم براي ما تازگي دارد؟ فرمود «يَجْرِي كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»[21] شما الآن تقريباً سي سال يا دويست سال يا صد سال داريد زندگي مي‌کنيد، اين آفتاب را هر روز مي‌بينيد، هيچ وقت شد که بگوييد ما خسته شديم، شصت هفتاد سال است که داريم آفتاب را مي‌بينيم؟! اين خستگي ندارد اين به حيات آدم وابسته است. فرمود: «يَجْرِي كَمَا تَجْرِي الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ». اين تعبير «من باب جري» «من باب جري» که در الميزان است از همين حديث گرفته شد. فرمود شما الآن حالا يا سي سال هستيد يا هشتاد سال هستيد يا نود سال هستيد، هيچ شد که بگوييد ما در اين هشتاد سال خسته شديم هر روز آفتاب را ديديم؟ اصلاً زندگي به اين وابسته است. فرمود قرآن از همين قبيل است، هشتاد سال است که داريم نفس مي‌کشيم يا هشتاد سال است داريم آب مي‌خوريم، اينها حيات انسان به آن وابسته است. اينها مي‌گويند: ﴿نَخْشَي أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ﴾، بعد به آنها بگو ﴿فَعَسَي اللّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَي مَا أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نَادِمِينَ﴾؛ از آن طرف اگر فيض خدا اين نظام را حفظ کرد، آن وقت جواب خدا را چه مي‌دهيد؟

همين گروه که نه جزء مسلمان‌ها هستند، نه جزء يهودي‌ها، در سوره مبارکه «مجادله» که محل بحث است به اين صورت بيان شده: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ﴾؛ يعني منافقين که ﴿تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِم﴾ يعني همين يهودي‌ها که فرمود: «اولئک الذين غضب الله عليهم». ﴿مَا هُم﴾؛ يعني اين منافقين، ﴿مِنكُمْ﴾؛ از شما نيستند، براي اينکه منافق هستند ﴿وَ لاَ مِنْهُمْ﴾؛ يهودي نيستند، براي اينکه بي‌دين هستند.

﴿وَ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ﴾؛ با اينکه مي‌دانند که دارند دروغ مي‌گويند، قَسم هم مي‌خورند، اين قسم براي آنها يک سَپر است. ﴿وَ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾؛ با اينکه مي‌دانند اين کار آنها دروغ است و فلان مطلب دروغ است، سوگند هم مي‌خورند. اين قسم بر دروغ، چگونه متمشّي مي‌شود؟ قبلاً اين بحث گذشت که خبر کذب چگونه متمشّي مي‌شود؟ آدم مي‌خواهد دروغ بگويد يعني چطور دروغ بگويد؟ مي‌داند که اين محمول متعلّق به اين موضوع نيست، چگونه جزم پيدا مي‌کند به ثبوت اين محمول براي اين موضوع؟ از مرحوم آقا شيخ(رضوان الله تعالي عليه) ـ سيدنا الاستاد(رضوان الله تعالي عليهما) که آن محضر مرحوم آقا شيخ را درک کردند، اينها ـ نقل مي‌کردند که مرحوم آقا شيخ به زحمت افتاد که خبر کذب را چگونه بايد توجيه کرد؟ آدمي که دارد دروغ مي‌گويد با اينکه مي‌داند که محمول متعلّق به موضوع نيست، چطور جزم پيدا مي‌کند؟ ايشان به اين فکر افتاده که تجزّم هست، نه جزم و امثال آن. «و الذي يصحّ الختم» اين است که اصلاً منطق را براي همين گذاشتند که آدم بين قضيه و تصديق فرق بگذارد. در منطق، بخش‌هاي اوّلي‌ آن خيلي علمي نيست، قسمت مهم منطق که علمي و دقيق و فکري است آن صناعات خمس است که فرق برهان با جدل، با شعر، با خطابه، با مغالطه چيست؟ ما خيال مي‌کنيم اخلاق يعني کسي که سه چهار تا آيه حفظ بکند، سه چهارتا روايت حفظ بکند، برود سخنراني بکند، اين مي‌شود درس اخلاق؛ اين موعظه است، اين علم نيست. اخلاق جان کَندن مي‌خواهد؛ اخلاق جهاد اکبر است. تا آدم متوجه نشود و نفهمد روح چيست و چند قوّه دارد؟ شئون آن قوا چيست؟ روابط آن قوا چيست؟ عدوات و دشمني قوا چگونه است؟ يعني وَهم را نشناسد، خيال را نشناسد، درگيري و جنگ تن به تن خيال و وهم با عقل را نشناسد که خروجي آن مغالطات سيزده‌گانه است؛ درگيري و سنگرگيري شهوت و غضب با عقل عملي که «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»،[22] چيست؟ اين اصلاً فنّ اخلاق را نچشيده است. اخلاق علم است و آن موعظه، سخنراني است. اينکه وجود مبارک حضرت امير فرمود: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِير تَحْتَ هَوَيً أَمِير»،[23] جنگ بزرگي است؛ جنگ بيرون سال‌ها درس خواندن مي‌خواهد، اين جنگ اکبر و جهاد اکبر درس خواندن نمي‌خواهد؟ يک وقت است که کسي مي‌گويد که آقا! مواظب باش اگر سرما خوردي ترشي نخور يا شيريني نخور، يا چربي نخور! شال‌گردن بپيچ! اينها موعظه است که کسي سرما نخورد. اينکه طب نيست! طبيب آن است که بداند ويروس چيست؟ چه کاري در بدن مي‌کند؟ چه مقاومتي بدن با آن مي‌کند؟ کدام عضو را فلج مي‌کند؟ آن مي‌شود سواد، مي‌شود علم طب. اخلاق چيزي ديگر است، موعظه چيزي ديگر است. در اين صناعات خمس، برهان داريم، شعر داريم، خطابه داريم، جدل داريم و مغالطه. اصلاً صنعت شعر را براي اين گذاشتند که ما بين قضيه و تصديق فرق بگذاريم. در قضاياي کاذبه قضيه هست؛ ولي تصديق نيست اصلاً. اخلاق جزء علوم فلسفي است، چطور مي‌شود که انسان عالم است و عمل نمي‌کند؟ فقه از او برنمي‌آيد؛ برنمي‌آيد يعني برنمي‌آيد! ما از فقيه سؤال مي‌کنيم که چگونه است که اين شخص خودش عالم است، اين آيه را خوانده، معنا کرده، درس گفته، کتاب او هم چاپ شده؛ ولي معصيت مي‌کند؟ مي‌گويد من چه مي‌دانم؟ اين ايمان ندارد، همين! آن نيرويي که مسئول انديشه است جايگاهي دارد؛ آن نيرويي که مسئول انگيزه است جايگاهي دارد. بين انديشه و انگيزه «بين الأرض و السماء» فاصله است. آن يک سلسله دشمن‌هاي سنگر گرفته دارد، اين يک سلسله دشمن‌هاي سنگر گرفته دارد. اين محاسبه نفس که فرمودند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»؛[24] يعني اين سنگرها را مواظب باش! آن‌گاه آدم مي‌فهمد که چگونه مطلبي را صد درصد مي‌داند، سخنراني هم کرده، در اين زمينه هم گفته؛ اما نه از روميزي مي‌گذرد، نه از زيرميزي؟! علم هست، چرا ﴿وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ؟[25] فقيه مي‌گويد من چه مي‌دانم! فقه مي‌گويد من چه مي‌دانم! آن اخلاق است که مي‌داند که چگونه انسان صد درصد مي‌داند؛ ولي معصيت مي‌کند؟ او جنگ دروني و جهاد اکبر را بررسي کرده است. فقه کجا مي‌تواند تشخيص بدهد که چرا انسان چيزي را صد درصد مي‌داند و عمل نمي‌کند؟! وجود مبارک کليم حق به فرعون فرمود: ﴿لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هؤُلاءِ إِلاّ رَبُّ السَّماوَاتِ وَ الأرْضِ بَصَائِرَ؛[26] براي تو صد درصد روشن شد که من معجزه آوردم و سِحر نيست، چرا قبول نمي‌کني؟ پس مي‌شود انسان صد درصد بداند که جهنم حق است؛ ولي معصيت بکند؛ اخلاق چيزي ديگر است.

مدح و هجو و فحش‌ها براي چيست؟ در فحش انشا است، قضيه است به حسب ظاهر؛ منتها تصديق در آن نيست. نه اينکه جزم کند، اصلاً صنعت شعر که از صنايع پنج‌گانه فنّ منطق است، اين را براي اين گذاشتند که ما بين قضيه و تصديق فرق بگذاريم. ما دو تا جزم داريم: يکي جزم دروني متعلّق به موضوع و محمول است که کسي با دليل ثابت کرده است که «الف»، «باء» است. اين «است» که در منطق ملاحظه کرديد «تسمّي القضية عقدا»، گره است. اين «هو» در عربي، اين «است» در فارسي، مثل گرهي است که اين دو تا نخ را به هم بند مي‌کند؛ محمول را با موضوع، موضوع را با محمول گره مي‌زند؛ لذا «تسمّي القضيةُ عقداً»، اين کار عقل نظري است. علم و برهان است و کار حوزه و دانشگاه است؛ اما کار مسجد و حرم و حسينيه اين است که عصاره اين علم را با جان خود گره بزند بشود عقيده. وقتي عقيده شد اين بيان نوراني حضرت است که «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان»، چون با جان گره خورد. آن «است» خيلي آسان است؛ دروغ گفتن آسان است، راست گفتن آسان است، چون در آن «است» تصديق نيست، فقط در قضاياي صادقه، جزم به «ثبوت المحمول للموضوع» است. در قضاياي کاذبه، قضيه است و تصديق نيست. تصديق علمي مربوط به آن قضاياي صادقه است. در قضاياي کاذبه اصلاً تصديق نيست. صنعت شعر که از صنايع پنج‌گانه منطق است آن را گذاشتند براي بيان فرق بين قضيه و تصديق. اگر عصاره اين مطلب را با جان خود گره زديم مي‌شود عقيده، آن وقت اين مي‌شود: «العقل مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَان وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجنان».

اينها دروغ مي‌گفتند و سوگند هم ياد مي‌کردند، چون تصديق که نمي‌خواهد؛ لذا متمشّي مي‌شود. اين جزم، يک جزم کاذب است بر اساس کذب خبري و مخبري؛ هم خبر دروغ است و هم مخبر. گاهي ممکن است خبر راست باشد؛ ولي او چون علم ندارد براي او دروغ است. فرمود: ﴿وَ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ﴾. در اوايل سوره مبارکه «انعام» بحث آن گذشت که اينها در قيامت هم دروغ مي‌گويند: ﴿وَ يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا أَيْنَ شُرَكَاؤُكُمُ الَّذِينَ كُنتُمْ تَزْعُمُونَ ٭ ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتُهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا وَ اللّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشْرِكِينَ﴾؛[27] فرمود ما اين مشرکين را در قيامت حاضر مي‌کنيم، مي‌گوييم اين چه شرکي بود ورزيديد؟ اينها مي‌گويند قَسم به خدا ما مشرک نبوديم! اين همان دروغ گفتن دنيا که مَلکه شد در قيامت ظهور مي‌کند. شما ديديد آدم بد دهن در خواب هم که حرف مي‌زند به اين و آن فحش مي‌گويد. اين مَلکه است که حرف مي‌زند، نه خود اين شخص. اين شخص که اختياري ندارد؛ چرا آدم بد دهن در خواب هم بخواهد حرف بزند فحش مي‌گويد؟ اين ملکات روز او ظهور کرده است، اين که الآن با اختيار حرف نمي‌زند. اينجا در آيه 22 به بعد فرمود که ﴿انظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلَي أَنْفُسِهِمْ﴾؛[28] در همان صحنه قيامت، ذات اقدس الهي به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: نگاه کن که چطور دروغ مي‌گويند؟! بت‌پرستي‌شان که الآن مشهود است داريد مي‌بينيد؛ هم شما مي‌بينيد هم ما مي‌بينيم، هم خودش مي‌بيند، هم ديگران مي‌بينند؛ عمل ايشان مجسّم شده دارند مي‌بينند؛ اما مرتّب مي‌گويند که ما بت‌پرست نبوديم. ترفند ايشان را ببين! ﴿ثُمَّ لَمْ تَكُن فِتْنَتُهُمْ إِلاّ أَن قَالُوا وَ اللّهِ رَبِّنَا مَا كُنَّا مُشْرِكِينَ ٭ انظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلَي أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَا كَانُوا يَفْتَرُونَ﴾، غرض اين است که در قيامت اينکه دست و پا شهادت مي‌دهد، زبان حرف مي‌زند، آن طوري که ملکات دروني او است حرف مي‌زند. در اينجا هم فرمود: ﴿ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ﴾، يقين دارند که اين دروغ است و سوگند هم ياد مي‌کنند. بعد مي‌فرمايد اين سوگند، دست‌مايه‌اي است براي اينها، سپري است براي اينها، يک سپر سودآوري است. ﴿وَ يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾، اينکه جِدّ آنها متمشّي مي‌شود نيست، چون تصديق ندارند اصلاً، وقتي تصديق نباشد، فقط قضيه باشد، هر طوري مي‌توانند برگردانند. در قضاياي کاذبه، موضوع هست، محمول هست، حکم بين موضوع و محمول ظاهراً هست؛ ولي تصديق نيست؛ يعني به نفس گره نخورده که نفس باور داشته باشد که «الف»، «باء» است. تصديق برای قضاياي برهاني است، برای قضاياي جدال أحسن است و مانند آن و گرنه در قضاياي کاذب، در مدح‌ها، در هجوها، در تشبيهات، در فحش‌ها، همه اينها قضايا هستند، گزارش‌هايي که مي‌دهند به حسب ظاهر قضيه است؛ اما در هيچ کدام از اينها تصديق نيست. آن کسي که دارد دروغ مي‌گويد فحش مي‌دهد، تهمت مي‌زند، اين چگونه جزم دارد به «ثبوت المحمول للموضوع»؟ خودش يک چيزي را ساخته است. اصلاً صنعت شعر از صنايع پنج‌گانه منطق را گذاشتند، براي اينکه آدم بداند فحش چيست، مدح چيست، هجو چيست، تهمت چيست، اينها چيست، فقط موضوع است و محمول، همين!

فرمود: ﴿يَحْلِفُونَ عَلَي الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ٭ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذَاباً شَدِيداً إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ﴾، هم به نظام خود، هم به دين خود هم به جامعه خود، هم به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) دارند خيانت مي‌کنند. ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾؛ فوراً سوگند ياد مي‌کنند. اين سوگند هم سپر اينهاست، تُند و تُند هم قسم مي‌خورند. ﴿فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ﴾؛ جلوي راه خدا را بستند؛ هم بيراهه رفتند و هم راه ديگران را بستند. اين «صدّ» با «صاد» عبارت از انصراف اوّلاً، صرف ثانياً؛ يعني «انصرفوا بأنفسهم و صرفوا غيرهم» اين مي‌شود: ﴿يَصُدُّونَ عَن سَبِيلِ اللّهِ﴾.

پرسش: در قيامت که همه چيز هويدا و روشن شده.

پاسخ: بله، روشن شده، درون اين هم روشن شده. اين چند مقطع است؛ يک وقت دست و پا شهادت مي‌دهد، يک وقت خودشان شهادت مي‌دهند. خودشان شهادت مي‌دهند هم يک وقت از اين قبيل است، يک وقت اين است که اگر ـ خداي ناکرده ـ کسي به صورت حيوان درآمده به صورت گرگ درآمده، همان طوري که در دنيا فرمود: ﴿كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ﴾؛[29] حالا اگر کسي به صورت مار و عقرب درآمده، تمام بدن او شهادت مي‌دهد که گزنده است، شهادت قولي که لازم نيست. حالا اگر کسي به صورت درنده درآمده، به صورت گرگ درآمده، اينکه ﴿أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾؛[30] به صورت حيوان درآمدند، اگر کسي ـ معاذالله ـ به صورت حيوان درآمده لازم نيست حرف بزند. الآن گرگ تمام بدنش شهادت مي‌دهد که درّنده است. اين يک نحوه شهادت است ﴿شَهِدُوا عَلی‏ أَنْفُسِهِمْ﴾[31] يک نحوه هم که شهادت اعضا و جوارح است؛ اين ظهور حقيقت است حقيقت ظاهر شد.

فرمود: ﴿اتَّخَذُوا أَيْمَانَهُمْ جُنَّةً﴾؛ فوراً سوگند ياد مي‌کنند زير سپرِ سوگند مي‌روند که محفوظ بمانند. ﴿فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ﴾، يک وقت است که سَدّ با «سين» است، يعني نمي‌گذارد کسي برود. يک وقت صَدّ با «صاد» است؛ يعني «انصرفوا بأنفسهم و صرفوا غيرَهم»؛ نه خود رفتند و نه گذاشتند کسي ديگر برود. اين «صدّ عن سبيل الله» است. ﴿فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ﴾، که «أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيّئات أعمالنا».



[1]. سوره اسراء، آيه45.

[2]. التوحيد(للصدوق)، ص240 و 241.

[3]. ر. ک: من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص210؛ «الْمُصَلِّي مَنْ يُنَاجِي مَا انْفَتَل».

[4]. سوره نساء، آيه64.

[5]. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏4، ص39.

[6]. سوره آل‌عمران, آيه61.

[7]. روح المعاني، ج‏14، ص225.

[8]. سوره يس، آيات1 و2.

[9]. المحاسن(برقي)، ج1، ص44.

[10]. سوره مائده، آيه55.

[11]. سوره طه، آيه14.

[12]. سوره إسراء، آيه78.

[13]. سوره ماعون، آيات4 و 5.

[14]. سوره حشر، آيه7.

[15]. سوره نساء، آيات142 و 143.

[16]. سوره آل‌عمران، آيه167.

[17]. سوره نساء، آيه145.

[18] . الميزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص121.

[19] . الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏2، ص501.

[20] . سوره مائده، آيه52.

[21] . وسائل الشيعه، ج27، ص196.

[22]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص11.

[23] . نهج البلاغه(للصبحي صالح)، حکمت211.

[24]. وسائل الشيعه، ج 16، ص99.

[25]. سوره نمل، آيه14.

[26]. سوره إسراء، آيه102.

[27]. سوره انعام, آيات22 و 23.

[28]. سوره انعام, آيه24.

1. سوره بقره، آيه65؛ سوره اعراف، 166.

[30]. سوره اعراف،آيه179.

[31]. سوره انعام،آيه130.