نمایشگر یک مطلب
دیگر اخبار
گرامیداشت فاطمیه به این است که منطق آن حضرت زنده و حفظ شود

گرامیداشت فاطمیه به این است که منطق آن حضرت زنده و حفظ شود

نهج البلاغه کتاب حقوق بشر است/ دستورات اخلاقی برای این است که ما وارث شایسته ای برای پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) بشویم

نهج البلاغه کتاب حقوق بشر است/ دستورات اخلاقی برای این است که ما وارث شایسته ای برای پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) بشویم

بررسی مقام منيع فاطمه زهرا(س)/دليل حجت بودن فاطمه زهرا(س) بر ائمه(ع)

بررسی مقام منيع فاطمه زهرا(س)/دليل حجت بودن فاطمه زهرا(س) بر ائمه(ع)

حضور آیت الله العظمی جوادی آملی در راهپیمایی 22 بهمن

حضور آیت الله العظمی جوادی آملی در راهپیمایی 22 بهمن

دیدار اساتید مرکز تفسیر و علوم قرآنی اسراء در نجف اشرف با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار اساتید مرکز تفسیر و علوم قرآنی اسراء در نجف اشرف با آیت الله العظمی جوادی آملی

مسئولان وظیفه دارند حق مردم را به مردم بازگردانند

مسئولان وظیفه دارند حق مردم را به مردم بازگردانند

امام راحل شاگرد برومند ائمه اطهار (علیهم‌السلام)/ الگو بودن امام راحل

امام راحل شاگرد برومند ائمه اطهار (علیهم‌السلام)/ الگو بودن امام راحل

حضرت زهرا(س) اسوه جوامع بشری است/ ضرورت معرفت و تأسي به سنت و سيرت حضرت زهرا(سلام الله عليها)

حضرت زهرا(س) اسوه جوامع بشری است/ ضرورت معرفت و تأسي به سنت و سيرت حضرت زهرا(سلام الله عليها)

چگونگی بهره برداری کامل از ایام فاطمیه/ خطبه نورانی فدک درسی شود/ تبیین عظمت علمی حضرت زهرا(س)

چگونگی بهره برداری کامل از ایام فاطمیه/ خطبه نورانی فدک درسی شود/ تبیین عظمت علمی حضرت زهرا(س)

وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است

وظیفه دفاتر مرجعیت، رساندن پیام قرآن و عترت به مردم است



تفسير سوره مباركه مجادله آيات 08 الي 10
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ (۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ (۹) إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلاّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۰)

سوره مبارکه «مجادله» که در مدينه نازل شد، با بعضي از احکام فقهي همراه بود و هست. بخشي از آن احکام که جريان ظهار بود، گذشت. بخشي هم ابتلا به مسئله منافقين و يهود است. جريان نفاق و يهود در مکه بسيار کم بود، ولي در مدينه رايج بود؛ هم همسايه‌هاي يهودي داشتند، هم مجاورين منافق. اينها براي رنجاندن خودِ رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) و مؤمنين، دست به هر کاري مي‌زدند. قبلاً نجوايي داشتند که وجود مبارک حضرت نهي کرد. اين آيه هشت سوره «مجادله» که دارد: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾؛ معلوم مي‌شود قبلاً اين نهي بود حالا به صورت آيه نبود، به صورت روايت بود که اينها را از زير گوشي هم گفتن در محفل‌هاي عمومي باز داشتند. سرّش اين بود که اصل نجوا ذاتاً نهي نيست؛ اما اگر دو گروه شدند در شهري، عده‌اي مسلمان عده‌اي يهودي، يا عده‌اي مؤمن عده‌اي منافق، آنها زير گوش هم مطالبي مي‌گفتند عليه اينها، باعث حزن اينها بود چه اينکه در آيه ده همين سوره فرمود: ﴿إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ و گرنه خود نجوا گفتن، زير گوش هم مطلبي را گفتن، منهيّ نيست؛ حتي اگر دو نفر در جايي نشستند، سومي وارد شد و ديد اينها دارند زير گوش هم مطالبي مي‌گويند، اين شخص سوم حق ندارد مزاحم آنها بشود، براي اينکه آنها دارند درباره راز و رمز خودشان سخن مي‌گويند. اين طور نيست که نجوا ذاتاً محرَّم باشد. بر اين شخص سوم لازم است که مزاحم آنها نشود. پس اين ﴿إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ﴾ در جامعه مدني بود که مثلث شده؛ از يک سو مسلمان‌ها، از يک سو يهودي‌ها، از يک سو هم منافقين داخل. اين منافقين و آن يهودي‌ها، يا با هم يا بي‌هم نجوايي داشتند و اين نجوا براي محزون کردن مؤمنين بود، چون عليه اينها بود.

اين را قبلاً وجود مبارک حضرت نهي کردند، به قرينه اينکه فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾. اين مطلب اوّل. پس نجوا و زير گوش هم گفتن، ذاتاً منهيّ نيست؛ اما کاري که باعث حزن ديگري و رنجش ديگري باشد، اين کار ممنوع است.

پرسش: اصلاً نمیشود، ما از کجا بفهميم؟

پاسخ: چرا! ﴿لِيَحْزُنَ الَّذِينَ﴾ دليلش است و گرنه زير گوش هم مطلبي را گفتن که بد نيست. اينکه فرمود: ﴿إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ﴾؛ چرا شيطاني است؟ براي اينکه باعث حزن مؤمنين است. مؤمنين «بما انه مؤمنون»، نه اينکه شخص خاص‌اند؛ فلان شخص مي‌رنجد، اين معيار نيست، شايد رنجش او درست نباشد؛ اما مؤمنين «بما انه مؤمنين»، مؤمنون «بما انه مؤمنون» که مي‌رنجند؛ يعني آنها دارند توطئه عليه ايمان مي‌کنند. چون توطئه عليه ايمان مي‌کنند، اين کار مي‌شود منهيّ. از همين جا تعدّي کردند گفتند اگر مؤمني وارد شد، اين دو نفر اهل يک زباني‌اند، حالا شروع کردند به زبان خودشان حرف زدن، اينها نجوا ندارند، ولي شروع کردند به زبان محلّي خودشان حرف زدن، اين باعث سوء ظن اوست. اين هم در حکم نجواي نارواست. قسم سوم: اينها به زبان خودشان حرف نمي‌زنند، رمزي حرف مي‌زنند که باز او را مي‌رنجاند، چون اين عموم تعليل همه اينها را مي‌گيرد. اينها کاري مي‌کنند که مؤمنون «بما انه مؤمنون» رنج مي‌برند؛ خواه اين به صورت نجوا باشد خواه به زبان محلّي باشد، خواه به زبان رمز و اشاره باشد، هر کاري که مؤمنون «بما انه مؤمنون» را مي‌رنجاند نارواست. اين برهان مسئله عام است.

پرسش: از آن طرف که شارع میفرمايد بايد حمل بر صحّت کنيد.

پاسخ: بله، اما در جايي است که اينها دوستان‌اند، آدم‌هايي هستند مشغول کار خودشان هستند به ما کاري ندارند؛ اما اين مثلث موجود در مدينه، مشکل‌آفرين بود. يک عده يهودي بودند، يک عده منافق بودند با مسلمان‌ها هميشه درگير بودند. اين يهودي‌ها با هم، اين منافقين با هم؛ يا يهودي و منافق، منافق و يهودي با هم، هر کدام از اين سه تا کار را بکنند منهيّ است، براي اينکه مؤمنون «بما انه مؤمنون» را مي‌خواهند برنجانند. برهان مسئله اين نيست که اينها دارند زير گوش هم مي‌گويند، يا فلان شخص مي‌رنجد. رنجش اشخاص معيار نيست، رنجش مؤمنون «بما انه مؤمنون» معيار است.

در سوره مبارکه «نساء» دارد که ﴿مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً﴾،[1] قتل يک گناه بزرگي است قصاص هم دارد اگر عمدي بود و مانند آن. اما خلود در جهنم ندارد، ولي وقتی فرمود: ﴿مَن يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً﴾، يعني مؤمن را «بما انه مؤمن» بکُشد، نه مسائل مالي و اختلاف ارضي و سمائي و اينها. مؤمن را «بما انه مؤمن» ترور کند معلوم است که کفر است. مؤمن را «بما انه مؤمن» برنجاند، معلوم مي‌شود که معصيت است. اين برهان که در خصوص مسئله نجوا وارد شد، دليلش عام است همه اين سه مورد و مانند آن را مي‌گيرد. اگر اينها دارند توطئه مي‌کنند عليه مؤمنين، حالا يا به صورت نجوا، چون او آمده دارد مي‌شنود شروع کردند به زبان محلّي حرف زدن! يا شروع کردند به رمزي گفتن! هر سه آنها مي‌شود محرَّم، چون هر سه در صدد ايذای مؤمن است. ﴿إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾، مؤمنون را «بما انهم مؤمنون» بخواند آزار کنند، محرَّم است. يک وقت است کسي مشکل مالي دارد همسايه بد اوست اين مي‌رنجد، حالا غضب او مثل غضب معصوم که نيست. ممکن است رنجش او حرام نباشد؛ اما اگر مؤمنون «بما انهم مؤمنون» را کسي بخواهد برنجاند، کار محرَّمي است. قبلاً نهي شده است، به دليل اينکه فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾، اين مطلب اوّل.

اينها با اينکه پيامبر نهي کرده است، «معصيةً للرسول» دارند نجوا مي‌کنند. حالا هر چه مي‌خواهند بگويند! آنچه را که آنها مي‌گويند يا درباره معاصي شخصي است که فلان جا کنسرت است، فلان جا شراب‌خواري است، فلان جا مجلس قمار است، اينهاست يا فلان جا زمين‌خواري است، فلان جا کذا و کذاست که عدوان به بيت‌المال و تعدّي به حق مردم است؛ در هر سه حال اين معصيت رسول است. معصيت رسول هست، چرا؟ براي اينکه گفته اين کار را نکنيد. حالا آن مورد نجوا هر چه باشد، حرمت جدايي دارد؛ اما همين که حضرت فرمود شما در مسجد آمديد، يا در مکان عمومي، در حضور مؤمنين داريد زير گوش هم مي‌گوييد اين کار حرام است. اينها ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ تعمداً براي بي‌اعتنايي به فرمان حضرت، اين دست به نجوا مي‌زنند.

بنابراين اين اختصاصي به آن محتوا ندارد، اگر محتوايش حرام باشد، اينها دو تا گناه کردند، چون يک گناه مربوط به اين است که حضرت فرمود اصلاً نجوا نکنيد، يکي اينکه درباره آن امر محرَّم تصميم گرفتند. فرمود: ﴿ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ﴾، با اينکه پيغمبر نهي کرد، اينها دوباره برمي‌گردند براي دهن‌کجي کردن. آن‌گاه: ﴿يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾.

پرسش: ...

پاسخ: نه، چون در سوره مبارکه «نساء» قبلاً گذشت که ما نجواي حلال هم داريم. آيه 114 سوره مبارکه «نساء» که قبلاً بحث آن گذشت، اين بود: ﴿لاَ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِن نَجْوَاهُمْ﴾، نه جميع نجوا. ﴿لاَ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ﴾، نجوايي است، چند نفر خيّر کنار هم نشستند دارند مي‌گويند ما آن مدرسه را چگونه بسازيم؟ فلان دانشگاه را چگونه بسازيم؟ فلان دانشگاه را چگونه بسازيم؟ اينها زير گوش هم دارند شما اين قدر بده، من اين قدر مي‌دهم! اينها نجواست که ديگري متوجه نمي‌شود، اينها را فرمود عيب ندارد. ﴿إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ﴾، يا دارند به يکديگر مي‌گويند شما اين کار را کردي خوب نبود، چرا اين کار را کردي؟! دارد امر به معروف مي‌کند زير گوش هم مي‌گويد. خود اين عمل «في نفسه» معصيت نيست.

پرسش: «في نفسه» حرام است.

پاسخ: نه، ﴿فِي كَثِيرٍ﴾ است، نه «في جميع».

پرسش: ﴿فِي كَثِيرٍ﴾ که حلال شد.

پاسخ: نه، ﴿فِي كَثِيرٍ﴾ حرام است نه «في نفسه». اگر «في نفسه» بود کثير و قليل نداشت، مطلقا حرام بود. اما ﴿فِي كَثِيرٍ﴾ حرام است.

غرض اين است که مثلاً کسي در خيابان بود اشتباهي کرده حالا آمده در مسجد اين يواش زير گوش او مي‌گويد چرا آن اشتباه را کردي؟ اين که حرام نيست. اين امر به معروف است. فرمود: ﴿لاَ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِن نَجْوَاهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ﴾.

پرسش: وقتی که نمیدانند اين نجوا حلال است يا حرام ... .

پاسخ: الآن مؤمنين در آن جايي که مثلث بود مي‌رنجيدند. اما الآن در اين مسجد دو نفر آمدند و زير گوش هم دارند مي‌گويند که شما فلان کار را کردي اشتباه بود بيا جبران بکن! ديگران که نمي‌رنجند، چون مي‌گويند اينها يک کار سرّي دارند ما لازم نيست بفهميم. اما در فضاي مثلث‌گونه مدينه که بخشي يهود بودند بخشي منافق بودند بخشي مسلمان بودند آنها کارشان همين زير گوش هم گفتن عليه مسلمين بود، در آن فضا ﴿إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ بود. اما در اينجاها که اين طور نيست؛ لذا فرمود اگر چند نفر با هم وارد مسجد شدند، در بين راه يکي اشتباهي کرده، ديگري زير گوش او مي‌گويد فلان کار اشتباه بود جبران بکن، اين ﴿أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ﴾، اينجاها که حرام نيست.

غرض اين است که اصل نجوا ذاتاً حرام نيست. برهان مسئله هم همين آيه سوره مبارکه «مجادله» است که فرمود: ﴿لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾. اگر ﴿لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا﴾ شد، اين دليل هم توسعه مي‌دهد هم تضييق؛ مي‌گويند علت هم معمِّم است هم مخصِّص همين است. اگر گفتند: «لا تشرب الخمر لانه مسکر»؛ يعني اگر چيز ديگري مسکر بود و شراب نبود، آن هم محرَّم است. اينجا اگر چيزي باعث حزن مؤمنين «بما انه مؤمنين» شد محرَّم است، ولو اينها تغيير زبان بدهند و به زبان محلّي حرف بزنند. يا با رمز حرف بزنند، به هر حال باعث رنجش مؤمنين است در فضاي مثلث‌گونه مدينه. اما اين عطف شيء بر نفس مستحضريد که فاقد نکته ادبي است. اين سه کلمه حتماً آن جهت فارغشان معيار است. نبايد بگوييم که اينها يک جهت مشترکي دارند. البته جهت مشترکي دارند؛ اثم و عدوان و معصيت، هر سه هم «معصية الله»اند، هم عدوان‌اند، هم «معصية الرّسول»اند. جهت مشترک داشتن، مصحّح عطف نيست. آن جهت تغاير داشتن مصحّح عطف است وگرنه عطف شيء بر نفس است که فاقد نکته ادبي است.

در مسئله اثم و عدوان و ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾، با اينکه هر سه ذنب هستند و جامع مشترک دارند، آن محور افتراق معيار است که مصحّح عطف است. در جريان بِرّ و تقوايي هم که در بعد عطف شد همين طور است؛ برّ و تقوا دو تا لفظ به يک معنا نيست که بشود مترادف. بِرّ يک معنا دارد تقوا يک معنا دارد. بين آنها خيلي يعني خيلي فرق است به هر عمل خير که نمي‌گويند برّ. اين بِرّ يک تناسبي با بَرّ دارد؛ يک آدم تنگ‌نظري که چهار تا کار محدودي انجام مي‌دهد، اين حَسَن هست ثواب دارد، اين بِرّ نيست. بِرّ آن دريادل و مشروح الصّدري است که مثل بيابانِ باز کار خير مي‌کند و گرنه کسي دست کسي را بگيرد که بِرّ نيست. اصلاً بِرّ تا با بَرّ؛ يعني صحراي وسيع، دشت، تناسب نداشته باشد بِرّ نيست. ﴿وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ﴾[2] کذا و کذا و کذا و کذا و کذا. مگر هر کار خيري را مي‌گويند بِرّ؟ اينها يک فقه اللغة يعني فقه اللغة مي‌خواهد! خيال مي‌کنند بِرّ و تقوا و اينها کنار هم هست هر دو به يک معناست. بله! بِرّ در تقوا هست تقوا هم در برّ هست؛ اما فرق‌هاي فراواني با هم دارند. تقوا که «تاء» آن اصلي نيست اصلش «وقوی» بود کاري که وقايه است جلوي معصيت را مي‌گيرد آدم را حفظ مي‌کند اين را مي‌گويند تقوا. اما آن کاري خيري که درياگونه و دشت‌منش است، آن را مي‌گويند بِرّ، ﴿وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ﴾ بکذا و کذا و کذا، دشتي کار خير مي‌کند، بياباني کار خير مي‌کند، او را بِرّ مي‌گويند.

غرض اين است که در عطف حتماً بايد آن نکته فارغ ملحوظ باشد، وگرنه عطف شيء بر نفس است که فاقد نکته ادبي است. برّ به يک معنا، تقوا به يک معناست مشترک دارند و در عطف کردن حتماً آن نکته فارغ ملحوظ است. در اثم و عدوان و ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ هم اينچنين است. با اينکه پيغمبر حالا دو روز قبل يا سه روز قبل در فلان جلسه گفت زير گوش هم نگوييد! با اينکه پيغمبر گفت، اينها ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ کردند؛ لذا دو بار کلمه ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ تکرار شده است. با اينکه ما قبلاً به شما گفتيم اينجا يک عده يهودي هستند يک عده منافق هستند يک عده مسلمان؛ شما حرف خصوصي داريد با هم بگوييد، در جلسه عمومي که اينها هستند مي‌رنجانيد اينها را، شما که هر روز داريد توطئه مي‌کنيد.

بنابراين جلوي اين نجواها را با اين وضع گرفتند و از اين طرف هم از اينکه فرمود اينها که زير گوش هم مي‌گويند، چند تا کار ديگر هم دارند، يکي از کارهاي زشت آنها اين است که ﴿إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ﴾، اين را درباره يهودي‌ها گفتند، گفتند يهودي‌ها وقتي که وارد شدند گفتند: «السّام عليکم». سام هم يعني موت. منافقين اين کار را نمي‌کردند. منافقين به حسب ظاهر مثل ساير مسلمان‌ها سلام عرض مي‌کردند. اينکه مي‌گفتند: «السّام عليکم» که اين روايت را از همان بعضي از صدر اسلامي‌ها نقل کردند، معلوم مي‌شود که اينها يهودي‌ها بودند که براي جسارت اين حرف‌ها را به حضرت عرض مي‌کردند و گرنه منافقين اگر مي‌آمدند مثل افراد عادي به حسب ظاهر سلام مي‌کردند و ظاهرشان را حفظ مي‌کردند. همين‌ها که زير گوش هم مي‌گفتند نجوا مي‌کردند، ﴿بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ فلان جا زمين است ما برويم بگيريم، فلان جا شراب‌خواري است برويم شرکت کنيم، اينهاست؛ يا گناه بود يا عدوان و تعدّي به بيت‌المال بود تعدّي به حق مردم بود، يا ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ بود که در آن بخش، جامع هر سه هم اين ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ است و بي‌ادبي آنها هم اين بود که ﴿وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ﴾ و بعد مي‌گويند: ﴿وَ يَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ﴾؛ اگر اين پيامبر باشد چرا عذاب نمي‌کند؟ اين «لولا»، لولاي تحضيضيه است. چرا عذاب نمي‌کند؟ ما که بي‌ادبي‌ها را کرديم، به او اهانت هم مي‌کنيم، برخلاف دستور او هم که عمل مي‌کنيم، نجوا هم که داريم، پس چرا عذاب نمي‌آيد؟ فرمود: ﴿حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ﴾، جهنم براي اينها کافي است. اوّلاً اينها در ﴿يَطُوفُونَ بَيْنَها وَ بَيْنَ حَميمٍ آن﴾،[3] اينها در جهنم دارند حرکت مي‌کنند، ولي نمي‌فهمند. ﴿يَصْلَوْنَهَا﴾ همين‌ها، ﴿فَبِئْسَ الْمَصِيرُ﴾؛ به تدريج دارند جهنمي مي‌شوند. صيرورتشان جهنمي است؛ منتها تمام تلاش و کوشش اين است که اينها در عين حال که هيزم مي‌شوند انسانِ عاقلِ مدرکِ شاعرند که دارند اين سوخت و سوز را درک مي‌کنند، مثل اينکه اگر بوزينه شدند انساني هستند که بوزينه شدند، نه بوزينه نوعي، چون اگر واقعاً بوزينه خارجي بشوند ديگر عذابي نيست براي آنها. يک بوزينه از بوزينه بودن رنجي نمي‌برد. همان طوري که يک حيوان خوش‌منظر مثل طاوس، آهو اينها از زندگي‌شان لذت مي‌برند، از تناسلشان، خوردنشان، خوابيدنشان لذت مي‌برند يک بوزينه هم لذت مي‌برد، اين طور نيست که اگر بوزينه شد رنج ببرد، ولي اين «انسانٌ قرِدٌ». آن هم اين قرَد اگر نوع اخير او باشد يک محذور عقلي ديگر دارد. به هر حال انساني است که به صورت بوزينه درآمده و همه ادراکات انسان را دارد، با شرم و درد و رنجِ بوزينگي همراه است.

فرمود: ﴿فَبِئْسَ الْمَصِيرُ﴾. بعد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ﴾، ديگر آنجا يهودي‌ها در کار نيستند منافقين در کار نيستند، اين مثلث شده ضلع واحد. يهودي‌ها در مدينه يک سمت، منافقين سمت ديگر، آنها مشکلشان اين بود که ﴿بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ بودند؛ اما اينجا فرمود شما اگر خواستيد زير گوش هم مطالب را بگوييد محور حرف شما اين باشد: ﴿فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾، مثل آنها نباشيد. ﴿وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾، ديگران مي‌فهمند که شما داريد نصيحت مي‌کنيد به يکديگر. بحث‌هاي خير مي‌کنيد، که نماز شب که مي‌خواني چه کار مي‌کني؟ فلان کار خير مي‌کني چه کار مي‌کني؟ چقدر به فلان صندوق خير دادي؟ اينها مي‌دانند که در اين مسائل است، اين کسي را نمي‌رنجاند.

پرسش: کسی که میخواهد دشتمنش و درياگونه کار خير کند، چرا زيرگوشی حرف بزند؟

پاسخ: اين «خوفاً من الرّيا» اين کار را مي‌کند. مبادا کسي بفهمد! مبادا کسي پيشنهاد بدهد! يا ببيند که فلان کار خير را انجام داد بعد از چند سال ببيند که در فلان وقت اين همه عظمت کار خير برای اوست. اين پرهيز مي‌کند از فهميدن ديگري. ﴿وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ ٭ إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ﴾؛ يعني اين نجواي معهودي که باعث حزن مؤمنين است، ﴿لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً﴾، البته توجيهي و يک اطمينان خاطري براساس ﴿أَلاَ بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ﴾[4] به مؤمنين مي‌دهد؛ مي‌فرمايد درست است که اينها درصدد آزار مؤمنين‌ و محزون کردن اهل ايمان‌اند؛ لکن کار از دست اينها برنمي‌آيد. اگر بخواهند به شما آسيب برسانند، تا ذات اقدس الهي نخواهد به شما آسيب نمي‌رسد. اذن مستحضريد که در قرآن کريم به دو قسم تقسيم شده است: يک اذن تشريعي است که دستور رسيده فلان کار را بکنيد قبلاً اين کار را مجاز نبوديد؛ مثل آيه 39 سوره مبارکه «حج» فرمود: ﴿أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ﴾؛ فرمود شما در مکه بساط رزمي نداشتيد، نيروي کافي نداشتيد، تجهيزات نظامی نداشتيد؛ اما حالا که آمديد در مدينه اين امکانات پيدا شد، مأذون هستيد که بجنگيد و دفاع کنيد. جنگ در مدينه شروع شد و گرنه در مکه خورد بود، نه زد و خورد. اما در مدينه جنگ شروع شد از بدر شروع کرده و مانند آن. اينها بعد از اذن الهي بود. اين اذن، اذن تشريعي بود؛ يعني شما قبلاً حق جنگ نداشتيد؛ اما الآن حق دفاع داريد.

اما يک اذن، اذن تکويني است؛ در اذن تکويني در سوره مبارکه «بقره» در جريان سِحر که اينها ساحر بودند فرمود اينها سِحر کردند؛ اما ﴿وَ مَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ﴾،[5] اين طور نيست که اشيا بالذّات مستقل باشند چه خدا بخواهد چه خدا نخواهد اثر بکنند. فرمودند سِحر با همه آن آثار سوئي که دارد، تا خدا نخواهد اثر نمي‌کند: ﴿وَ مَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ﴾. اينها در صدد آزار هستند ضرر مي‌رسانند، ولي تا خدا نخواهد نمي‌توانند. هر کاري در نظام تکوين همين طور است، تفويض يعني خداي سبحان ـ معاذالله ـ انسان، حيوان، سنگ، غير سنگ اين را خلق بکند بعد کار او را به او واگذار بکند بگويد تو مستقل هستي، چنين چيزي محال است. معنايش اين است که يک ممکن بدون واجب مي‌تواند کاري انجام بدهد. تفويض خطرش اگر بدتر از جبر نباشد، کمتر از جبر نيست. گرفتاری معتزله اگر بيشتر از اشاعره نباشد کمتر نيست. تفويض خطرش بدتر از خطر جبر است. «عليٰ أيّ حال» هر چه در عالم اثر مي‌کند، به «اذن الله» است تکويناً. اين درباره سِحر و امثال سِحر، ﴿وَ مَا هُمْ بِضَارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ﴾.

اينجا هم فرمود اينها اگر بخواهند ضرري به شما برسانند، اين بايد به «اذن الله» باشد، اين طور نيست که اينها مستقل باشند، ﴿وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلاّ بِإِذْنِ اللَّهِ﴾. بعد فرمود شما براي رفع اين ضرر اگر به خدا تکيه کنيد او را وکيل خودتان قرار بدهيد، اين وکيل خوبي است، شما کار را به وکيلتان بسپاريد اين وکيلِ شما از طرف شما مشکل را حلّ مي‌کند.

حالا در اثنا چند سؤال شده، ممکن است که به تدريج به آن سؤالات پرداخته بشود؛ يکي اينکه زينت دادن يا قرآن را با طلا نوشتن، يا قرآن را طلايي کردن يا قرآن را مطلّا نمودن اين جايز است يا جايز نيست؟

مستحضريد اين يک حکم فقهي دارد؛ اما آنچه را که فعلاً در جامعه شيعه رواج دارد، اين است که در اين امر هيچ ترديدي نيست که اهل بيت عِدل قرآن کريم‌اند به دليل همين «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْن كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي».[6] و خدا مرحوم صاحب جواهر را غريق رحمت کند! ايشان در جواهر در بحث مکان مصلّي اين فرمايش را دارند که اسلام اسامي مبارک اهل بيت را ملحق به اسامي خدا که در قرآن آمده کرده که برخي‌ها يا خيلي‌ها يا همه فتوا دادند اگر کسي جُنب باشد نمي‌تواند دست روي نام مبارک پيغمبر يا مثلاً اهل بيت بگذارد. حالا بي‌وضو مطلبي ديگر است، اين يک حرف است و حرم اينها با اينکه قبرستان است، حرم را ملحق به خانه خدا کردند. درجات ثواب حرم را هم در مکان مصلّي مشخص کردند. همان طوري که مسجد از مسجد محله و قبيله و جامع، تا مسجد النبي و مسجد الحرام تفاوت‌هاي فراواني دارد؛ حرم‌ها هم اين چنين است هر چه نزديک‌تر باشد يا حرم امام و غير امام فرق مي‌کند حرم امام رضا با حرم حضرت معصومه(سلام الله عليهما) ممکن است فرق بکند. اين را صاحب جواهر(رضوان الله تعالي عليه) در مکان مصلّي جواهر دارد که فقها حرم ائمه(عليهم السلام) را ملحق به خانه خدا کردند. در بعضي از حرم‌ها يک رکعت دويست رکعت، در بعضي از حرم‌ها بيشتر در بعضي از حرم‌ها کمتر. [7]

بنابراين حرم حکم مسجد را پيدا کرده است نزد ما شيعه‌ها، با اينکه در کنار قبر است. اگر براي حرم اين گونه از تشريفات و تذهيبات و طلاکاري‌ها جايز است، بيگانه‌ها اين قرآني را که سوزاندند باعث شد که اين شيعه‌ها تحريک بشوند قرآن را با خط خوب بنويسند قرآن را مزيّن کنند مذهّب کنند. اگر حرم حکم مسجد را دارد که دارد و اگر ناپاک؛ کسي که غسل به عهده دارد نمي‌تواند وارد حرم بشود که نمي‌شود حکم مسجد را دارد، آن وقت اين همه تذهيبات براي حرم بشود ما بگوييم اين جايز است حالا اگر کسي يک قرآن را با يک خط طلا نوشته براي کوري چشم کسي که قرآن‌سوزي مي‌کند بگوييم مثلاً اين! حالا چند تا فرع است که براساس اين ممکن است به تدريج بحث بشود، ولي فضا اين فضاست. من وقتي مدينه مشرّف شدم وارد بقيع مي‌خواستم بشوم کفش‌هايم را درآوردم اينها نگاه مي‌کردند چرا کفش را اينجا درمي‌آوري؟ آن چهار امام(سلام الله عليهم) فرقي با ائمه ديگر ندارند. اينجا که شما مي‌بينيد با تشريفات مي‌آيند کفش را از کفشداري مي‌کَنند براي همان جلال و جبروت است ما گفتيم بقيع با مزارهاي ديگر فرقي ندارد اينجا هم حرم است. شما مگر مشهد مي‌رويد با کفش وارد مي‌شويد؟ چه تعجبي داريد؟ بعدها ساير زائران هم آنها هم اين ادب را رعايت مي‌کردند. وقتي وارد محدوده بقيع مي‌شدند اينها هم کفش‌ها را مي‌گرفتند. اينها يک احترام عمومي است که به وسيله همين عناوين پيدا مي‌شود. اين حرمت يک امر قراردادي است بناي عقلا بر اين است، شيعه اين را مذموم نمي‌داند، اين را فداي آن ذوات قدسي مي‌داند؛ البته در اولويت‌ها نيست جامعه‌اي که فقير است اين جزء اولويت قرار نمي‌گيرد. اما اين کاري نيست که حالا ما بگوييم شما حالا بياييد براي وجود مبارک حضرت زهرا(سلام الله عليها) صحني در نجف به نام مبارک حضرت، مطلّا، اين همه براي چيست؟ مي‌دانيد ما با اين جهان روبهرو هستيم کسي اين قرآن را به آن صورت دربياورد نام مبارک ائمه را هم به صورت‌هاي ديگر در بياورد يا بقيع را يا حرم مطهر عسکريين را اين داعش به آن صورت در بياورد، يک نحوه بزرگداشتي هم براي اينها هست. اينها چيزي براي بقيع نگذاشتند چه اينکه مي‌خواستند مسئله سامرّاء را هم به همان صورت دربياورند؛ اما قيام شيعه‌ها براي تجديد آن بارگاه و تذهيب آن بارگاه جلوي دهن‌کجي‌ها را گرفته.

غرض اين است که اينها جزء اولويت‌هاي دين نيست، ولي نمي‌شود گفت که شما چرا مثلاً قرآن را به اين صورت نوشتي؟! يا مثلاً حرم امام رضا را چرا اين همه تذهيب مي‌کنيد. اينها جزء اولويت‌ها نيست.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره نساء، آيه93.

[2]. سوره بقره، آيه177.

[3]. سوره الرحمن، آيه44.

[4]. سوره رعد، آيه28.

[5]. سوره بقره، آيه102.

[6]. دعائم الاسلام, ج1, ص28.

[7]. جواهر الکلام في شرح شرائع الإسلام، ج8، ص352 ـ 354.