دیگر اخبار
ماه رمضان فرصتی مناسب برای پی بردن به اسرار عالم

ماه رمضان فرصتی مناسب برای پی بردن به اسرار عالم

احکام روزه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

احکام روزه حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه اول ماه مبارك رمضان است

پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه اول ماه مبارك رمضان است

متن کامل سخنرانی آیت الله العظمی جوادی آملی در شانزدهمین همایش اساتید تفسیر حوزه علمیه قم

متن کامل سخنرانی آیت الله العظمی جوادی آملی در شانزدهمین همایش اساتید تفسیر حوزه علمیه قم

جهان را جز با عقل و عدل نمی شود اداره کرد/ قرآن معلم عقل و عدل است

جهان را جز با عقل و عدل نمی شود اداره کرد/ قرآن معلم عقل و عدل است

«تخلف» و «اختلاف» مردم را از دین جدا می کند

«تخلف» و «اختلاف» مردم را از دین جدا می کند

مبلغان و مفسران وظیفه دارند به شبهات، پاسخ عالمانه و مقتدرانه بدهند

مبلغان و مفسران وظیفه دارند به شبهات، پاسخ عالمانه و مقتدرانه بدهند

گزارش تصویری اختتامیه کنگره بین المللی توسعه و تعالی علوم بر پایه عقلانیت وحیانی

گزارش تصویری اختتامیه کنگره بین المللی توسعه و تعالی علوم بر پایه عقلانیت وحیانی

اگر مشکل درونی خود را حل کنیم، زمینه شکوفایی فطرت الهی در ما فراهم خواهد شد

اگر مشکل درونی خود را حل کنیم، زمینه شکوفایی فطرت الهی در ما فراهم خواهد شد

تبیین وظیفه مؤمنان در عصر غیبت/ وقتی بفهمید غدیر حق است راه مشخص می‌شود

تبیین وظیفه مؤمنان در عصر غیبت/ وقتی بفهمید غدیر حق است راه مشخص می‌شود



تفسير سوره مباركه مجادله آيات 08 الي 10
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ بِمَا لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِيرُ (۸) يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيهِ تُحْشَرُونَ (۹) إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشَّيْطَانِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضَارِّهِمْ شَيْئاً إِلاّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (۱۰)

سوره مبارکه «مجادله» همان طوري که ملاحظه فرموديد، در مدينه نازل شد، اوّل با احکام ظهار و امثال اين وارد شد تا رسيد به مسائل اجتماعي آن روز. فرمودند اوّلاً در هر نجوا مستحضر باشيد که ذات اقدس الهي حضور دارد و شما او را نمي‌بينيد و تحت شمارش او هم درنمي‌آيد که ﴿مَا يَكُونُ مِن نَجْوَي ثَلاَثَةٍ إِلاّ هُوَ رَابِعُهُمْ﴾[1] که فرق بين رابعِ ثلاثه و ثالثِ ثلاثه گذشت؛ اگر سه نفر نشستند دارند نجوا مي‌کنند، حقيقتاً سه نفرند. آنچه زير عدد و شمارش مي‌آيد سه نفرند؛ اما سه تا علم است سه تا وجود است؛ در کنار اين سه تا علم، يک علم نامتناهي است که به حساب اينها به عدد در نمي‌آيد؛ لذا وقتي مي‌خواهند بشمارند، بيش از سه نفر نيست. آن علم نامتناهي چهارميِ سه نفر است، نه چهارميِ چهار نفر.

از آن گذشته، وارد مسئله نجوا و زير گوش گفتن شدند. در صدر اسلام عده‌اي از منافقين در محافل رسمي و غير رسمي زمزمه‌ها و توطئه‌هايي داشتند که زير گوش هم مي‌گفتند. اين کار، جامعه اسلامي، مسلمان‌ها و متدين‌ها را مي‌رنجاند. محور تناجي و زير گوش گفتن اينها هم سه چيز بود: يا «معصية الله» بود يا معصيت مردم بود، حقوق مردم را مي‌خواستند بخورند، يا معصيت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله و سلّم) بود که مي‌خواستند احکام سياسي آن حضرت و رهبري آن حضرت را نقض کنند. همه اينها «معصية الله» است؛ لکن تفصيل قاطع شرکت است. اينکه قرآن در سور مدني «حق الله» را با «حق النّاس» با «حق الحکومة» از هم جدا مي‌کند، براي اينکه به ساختار حکومت هم نظم خاصي عطا کند. اصل تناجي را چون مايه حزن مسلمان‌ها بود، اين را منع کرد. فرمود زير گوش هم نگوييد، اين کار ممنوع است. با اينکه در اسلام تناجي يعني زير گوش هم گفتن در مجالس مسلمان‌ها مؤمنين را مي‌رنجاند و فکر مي‌کردند اين منافقين در صدد توطئه جديد هستند، اينها با نهي حضرت، دوباره تناجي مي‌کردند؛ لذا ذات اقدس الهي فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ﴾؛ اينها با اينکه دين دستور داد که در مسجد در حضور مردم شما زير گوش هم سخن نگوييد مؤمنين را مي‌رنجاند، مع ذلک تناجي مي‌کردند، اين دهن‌کجي را داشتند. اين اصل تناجي که «في نفسه» در جامعه ممنوع است.

حالا فرمود اگر خواستيد تناجي کنيد گناهي روي گناهتان نيايد. بعضي دو گناه است، بعضي يک گناه؛ اگر امر عادي باشد، صِرف تناجي باشد، چون مايه حزن مؤمنين و هراس آنهاست، فقط يک گناه است و اگر محور تناجي شما اثم، عدوان و ﴿مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ باشد، هر کدام از اينها باشد به اضافه گناه تناجي، مي‌شود دو گناه.

تعاون را در قرآن کريم به سه حکم محکوم نکرده، تعاون دو حکم دارد. در سوره مبارکه «مائده» فرمود که تعاون داشته باشيد؛ در آيه دو سوره مبارکه «مائده» فرمود: ﴿تَعَاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾، اين مورد امر است. ﴿وَ لاَ تَعَاوَنُوا عَلَي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ﴾، که اين تعاون منهي است. اثم و عدواني که در سوره «مائده» آمده، همان اثم و عدواني است که در سوره مبارکه «مجادله» است؛ يعني يا «حق الله» يا «حق النّاس»؛ لکن اصرار سوره «مجادله» بر اين است که درست است که راهنمايي پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) يا به «حق الله» بر مي‌گردد يا به «حق النّاس» يا درباره احکام الهي است يا درباره مسائل مردمي، از اين دو بيرون نيست؛ لکن چون استناد دارد به خود حضرت، نافرماني او هم گناه سوم محسوب مي‌شود. در آيه دو سوره مبارکه «مائده» فرمود: ﴿تَعَاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾، اين يک؛ ﴿وَ لاَ تَعَاوَنُوا عَلَي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ﴾، اين دو. در جريان تناجي، اصل تناجي در حضور جامعه اسلامي را منع کرد؛ لکن فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ﴾، به يکي از اين سه گناه: ﴿بِالْإِثْمِ﴾ که «حق الله» است، ﴿وَ الْعُدْوَانِ﴾ که تجاوز به حقوق مردم است، ﴿وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ که دهن‌کجي به راهنمايي حضرت است. ﴿وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ﴾، بعد فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَيْتُمْ فَلاَ تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾، اين ﴿تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾، که به دو امر اشاره مي‌کند، مشابه همان ﴿تَعَاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾ است، بعد فرمود اينها نه تنها آن بي‌ادبي را دارند، بلکه برخي‌ها از خود يهودي‌ها آموختند که وقتي وارد محضر حضرت مي‌شدند بي‌ادبي مي‌کردند به جاي اينکه بگويند: «السلام عليکَ»، مي‌گفتند: «السّامُ عليک». سام هم به معني مرگ و امثال آن است. ﴿وَ إِذَا جَاءُوكَ حَيَّوْكَ﴾، تحيت دارند اظهار ادب مي‌کنند به چيزي که خدا تحيّت نکرده است. خدا به «السلام» تحيّت کرده، نه به «السام» که به معني مرگ و امثال آن است. سلام را ذات اقدس الهي به همه مؤمنين فرستاد که بحث آن در روزهاي قبل مشخص شد. هم سلام را هم صلوات را؛ سلام را به طور عمومي وعده داد بعد از اينکه جريان موسي و هارون(سلام الله عليهما) را ذکر کرد، فرمود: ﴿سَلامٌ عَلي‏ مُوسي‏ وَ هارُونَ﴾،[2] بعد فرمود: ﴿كَذلِكَ نَجْزِي﴾؛[3] ما به بندگان مؤمن خودمان همين گونه جزا مي‌دهيم. صلوات را در سوره مبارکه «احزاب» مشخص کرده است. در سوره مبارکه «احزاب» که ﴿إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ﴾[4] دارد، دارد که ﴿هُوَ الَّذي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ﴾؛[5] خدا بر مؤمنين صلوات مي‌فرستد، براي اينکه اينها را نوراني کند. در «آية الکرسي» دارد: ﴿اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا﴾، که اينها ﴿يُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَي النُّورِ﴾.[6] اما در سوره «احزاب» دارد صلوات مي‌فرستد. چرا حالا ما تلاش و کوشش نکنيم خود را مشمول صلوات آن حضرت قرار ندهيم؟

به هر تقدير فرمود اينها تناجي دارند، اصل تناجي «في نفسه» در جامعه اسلامي در حضور مؤمنين که آنها را مي‌رنجاند، باعث اذيت آنهاست، حرام است «في نفسه» و اگر ﴿بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾ باشد،  معصيتش مضاعف است و اگر نه، درباره بِرّ و تقوا باشد، اصل نجوا گناه است، بقيه گناه ديگري کنار او نيست.

پرسش: ...

پاسخ: مي‌توانيم اين کار را نکنيم. وقتي که جامعه را مي‌رنجاند ديگران را به ريب وادار مي‌کند، چرا اين کار را بکنيم؟

پرسش: شايد نجوا به برّ و تقوا باشد.

پاسخ: نه، اصل تناجي مشکل دارد. در حضور مردم آدم چرا زير گوش هم بگويد؟

پرسش: خودش میفرمايد: ﴿تَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾.

پاسخ: بله، اصل تناجي «في نفسه» ممنوع است؛ حالا اگر کسي خواست تناجي کند گناه مضاعف نداشته باشد. آنها يک گناه مضاعف داشتند که در جمله قبل بيان کرده است. فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَي﴾، اين يک گناه؛ ﴿ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ﴾، اين يک گناه مضاعف است. اما کساني که ﴿بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾ تناجي دارند، وقتي جامعه اين چنين باشد، همه راحت‌اند. اين فرهنگ وقتي فرهنگ عمومي باشد، مي‌دانند اين آقايان که در زير گوش هم مي‌گويند، درباره اينکه ما چگونه مشکل اين مسجد را حلّ کنيم، يا چگونه مشکل جامعه را حلّ کنيم، يا چگونه فقر مردم را برطرف کنيم. مي‌دانند که زير گوش هم دارند همين را مي‌گويند، اين حزني ندارد. در جامعه اسلامي وقتي فرهنگ اين شد که هيچ وقت زير گوش هم مطلبي نمي‌گويند، مگر ﴿بِالْبِرِّ وَ التَّقْوَي﴾. اينها خوشحال‌اند و ديگر حزني در کار نيست؛ اما دو تا منافق وقتي که در کنار هم نشستند در يک جامعه عمومي دارند حرف مي‌زنند، اينها نگران مي‌شوند.

بعد فرمود اينها ﴿حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَهَا﴾ که فرق «يَصْلی» با «تصليه» قبلاً بحث شد؛ يکي ثلاثي مجرد است که سوخت و سوز ظاهري است؛ ديگری ﴿تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ﴾[7] است که باب تفعيل است سوخت و سوز دروني است.

پرسش: تناجی که «فی نفسه» حرام نيست، به خاطر ايذاء حرام است و ايذاء هم که در برّ و تقوا جايگاهی ندارد.

پاسخ: غرض اين است که اگر در جامعه عده‌اي هستند که زير گوش هم مي‌گويند و شناخته شده‌اند و وابسته به بيگانه‌اند و هميشه در صدد تصميم عليه يک جامعه هستند، اين مي‌رنجاند ديگران را.

پرسش: ولی تناجی به برّ و تقوا که موجب ... .

پاسخ: البته، اگر جامعه اين چنين باشد که همه‌شان مؤمن‌اند، منافق ما در جامعه نداريم، اينها وقتي که زير گوش هم حرف مي‌زنند، درباره کار خير است. اين از بحث بيرون است اين جامعه، جامعه اسلامي شد و زير گوش هم اگر مي‌گويند درباره بِرّ و تقواست. اما در صدر اسلام و مانند صدر اسلام که يک سلسله منافقين‌اند در صدد ايذای مسلمين‌اند، اينها اصل تناجي‌شان معصيت است، چون باعث اذيت ديگران‌اند. اگر محور مناجات و تناجي آنها، اثم و عدوان و معصيت رسول بود، يک گناه مضاعف است.

حالا قبلاً وعده داديم که درباره خطبه نوراني «فدکيه» وجود مبارک حضرت فاطمه(سلام الله عليها) آن جمله را معنا کنيم که اميدواريم خطبه «فدکيه» آن حضرت هم مثل خطبه غديريه پدر بزرگوارش(سلام الله عليهما) درسي بشود. آن خيلي اصرار شد ـ الحمدلله ـ رواج پيدا کرد درسي شد عده‌اي بحث مي‌کنند درس مي‌خوانند. اين خطبه «فدکيه» هم بايد همين طور بشود. در آغاز خطبه «فدکيه» وجود مبارک زهرا(سلام الله عليها) بعد از حمد و شکر، چند جمله درباره توحيد دارد، تا مي‌رسند به اين جمله: «ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْ‏ء كَانَ قَبْلَهَا وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا كَوَّنَهَا بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَهَا بِمَشِيَّتِهِ».[8] اين چند جمله نوراني بعد هم مشابه اين هست، بعد به خطابه منتهي مي‌شود. اين چند جمله درسي يعني درسي است؛ نظير رسائل و مکاسب نيست حواستان جمع باشد که با بناي عقلا و فهم عرف حلّ بشود.

اشکالي که منکران مبدأ و معاد دارند که مي‌گويند ـ معاذالله ـ خدايي نيست، مي‌گويند اگر خدايي باشد و آسمان و زمين را خلق کرده باشد، اين يا آسمان و زمين را از يک مواد موجود قبلي خلق کرد که مي‌شود «من شيء» يا نقيضش که «من لا شيء» است خلق کرد. خدا عالم را از چه چيزي خلق کرد؟ يا «من شيء» يا «من لا شيء»! از دو طرف نقيض که بيرون نيست، اين مطلب اوّل.

اگر خدا عالم را «من شيءٍ» خلق کرده باشد، پس معلوم مي‌شود يک سلسله ذرّاتي قبلاً بود خدا اينها را جمع کرد به صورت آسمان و زمين درآورد. پس معلوم مي‌شود قبل از آفرينش چيزهايي بودند، موجوداتي بودند و خدا نداشتند و خالق نداشتند پس مي‌شود چيزي موجود باشد و خالق نداشته باشد. اگر خدا عالم را «من لا شيء» خلق کرده باشد، «لا شيء» که عدم است و عدم که نمي‌تواند ماده قرار بگيرد که فاعلي از عدم آسمان بسازد، از عدم زمين بسازد! و شيء هم که از دو نقيض بيرون نيست؛ هم «من شيءٍ» محال است هم «من لا شيء» محال است. اين شبهه مادّيين از ديرزمان است.

مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) اين شبهه را نقل مي‌کند. مرحوم کليني مي‌دانيد يک محدّث متفکر عميقي است. ايشان در مقدمه اين کتاب، يک مقدمه نُه صفحه‌اي دارد که آن مقدمه نُه صفحه‌اي را مطالعه مي‌فرماييد، اين دو سه سطر آخر مقدمه‌اش اين است؛ مي‌فرمايد من اين کتاب و احاديث اهل بيت(عليهم السلام) را جمع کردم بخش اوّل اين «كتاب العقل و فضائل العلم»[9] است، چرا؟ «و أوّل ما أبدأ به و أفتتح به كتابي هذا كتاب العقل و فضائل العلم و ارتفاع درجة أهله، و علوّ قدرهم، و نقص الجهل، و خساسة أهله، و سقوط منزلتهم»؛ چرا اوّل از عقل شروع کردم؟ اين عبارت از کلمات قصار اوست، ملاحظه بفرماييد: «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار و به يحتجّ و له الثواب و عليه العقاب»؛ اين يک سطر، سطري است که بايد با طلا نوشت. فرمايش کليني اين است که قطب فرهنگي يک ملّت شعور آن ملّت است. عقل هر ملّتي، قطب فرهنگي آن ملّت است و ائمه تبعاً للقرآن کريم جامعه را به عقل و عقلانيت دعوت کرده‌اند. «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار»؛ مدار تمدّن، مدار سعادت، شعور مردم است. «إذ كان العقل هو القطب الّذي عليه المدار و به يحتجّ»؛ در موارد احتجاج و استدلال و برهان عقلي نه بناي عقلا که فعل است، استدلال مي‌شود. «و له الثواب و عليه العقاب»[10] حالا همين کليني بعد از جريان کتاب عقل و کتاب فضل علم، کتاب توحيد را شروع کردند. کتاب توحيد چند باب دارد، «بَابُ جَوَامِعِ التَّوْحِيد»[11] در همان کتاب توحيد است. وجود مبارک حضرت امير در جريان صفّين چندين خطبه خواند و شهامت حضرت امير را انسان در همه خطب مي‌بيند، مخصوصاً در جريان جنگ صفّين و سوگند ياد مي‌کند، مي‌فرمايد: «وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِه‏»؛ قسم به ذات کسي که جان علي در دست اوست، من در پيشاپيش پيغمبر شمشير مي‌زدم، شمشير مي‌زدم، شمشير مي‌زدم، تا پيغمبر فرمود: «لَا فَتَی إِلَّا عَلِيٌّ وَ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَار»،[12] اين را در جريان جنگ صفين خواندند. بعد فرمود رنگ موي زنان حناست رنگ موي مرد خون است. الآن ما در دهه فجر هستيم و شيعيان علي نشان دادند که رنگ موي آنها خون است نه حنا و انقلاب را به ثمر رساندند، همين فکرها بود همين خطبه‌ها بود که انقلاب را به ثمر رساند. فرمود: «خِضَابَ النِّسَاءِ الْحِنَّاءُ وَ خِضَابَ الرِّجَالِ الدِّمَاءُ»؛[13] اينها را در همين جنگ صفين گفت. در همين صفين رفتند و آمدند وقتي که دوباره مي‌خواست اصحاب را تجهيز کند به ميدان نبرد ببرد، مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) نقل مي‌کند «أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السّلام اسْتَنْهَضَ النَّاسَ فِي حَرْبِ مُعَاوِيَةَ فِي الْمَرَّةِ الثَّانِيَةِ فَلَمَّا حَشَدَ»؛ همه مردم که حاضر شدند. اينکه مي‌گويند: «حشد الشعبي، حشد الشعبي» اين است. وقتي «حَشَدَ النَّاسُ»؛ همه مردم حاضر شدند، «قَامَ خَطِيباً»؛ خطبه‌اي خواند و اين چنين فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ الْمُتَفَرِّدِ الَّذِي لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ»؛ نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». اين خطبه مفصّل هم هست، اين خطبه را مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) نقل مي‌کند بيش از دو صفحه است. حالا نگاه کنيد حرف کليني را؛ مستحضريد که در کلّ اين هشت جلد، چند سطري فرمايشات ايشان است و گرنه مرحوم کليني فقط نقل مي‌کند.

بعد از اينکه اين را نقل کرد، فرمود: «وَ هَذِهِ الْخُطْبَةُ مِنْ مَشْهُورَاتِ خُطَبِهِ عليه السلام حَتَّی لَقَدِ ابْتَذَلَهَا الْعَامَّةُ»؛ از بس اين خطبه غرّاء و فصيحانه است خيلي‌ها اين را حفظ کردند. «وَ هِيَ كَافِيَةٌ لِمَنْ طَلَبَ عِلْمَ التَّوْحِيدِ إِذَا تَدَبَّرَهَا وَ فَهِمَ مَا فِيهَا»؛ بعد حرف کليني اين است، مي‌فرمايد: «فَلَوِ اجْتَمَعَ أَلْسِنَةُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»؛ اگر تمام جن و انس جمع بشوند، «لَيْسَ فِيهَا لِسَانُ نَبِيٍّ»؛ پيغمبر در بين اينها نباشد، «عَلَی أَنْ يُبَيِّنُوا التَّوْحِيدَ بِمِثْلِ مَا أَتَی بِهِ بِأَبِي وَ أُمِّي»؛ اگر تمام جن و انس جمع بشوند، پيغمبر در ميان آنها نباشد، بخواهند خطبه‌اي بياورند مثل خطبه کسي که پدر و مادرم فداي او! درباره حضرت امير دارد. «بِمِثْلِ مَا أَتَی بِهِ بِأَبِي وَ أُمِّي»؛ پدر و مادرم فداي او! «مَا قَدَرُوا عَلَيْهِ». مرحوم صدر المتألهين در شرح اينجا مي‌گويد که بايد ايشان اهل بيت را استثنا بکند و بايد اين جمله را هم بگويند که هر پيغمبري هم نمي‌تواند. اگر انبياي بزرگ نبودند و اگر انبياي عادي بودند هم نمي‌توانستند مثل علي(سلام الله عليه) حرف بزنند. «مَا قَدَرُوا عَلَيْهِ وَ لَوْ لَا إِبَانَتُهُ عليه السّلام مَا عَلِمَ النَّاسُ كَيْفَ يَسْلُكُونَ سَبِيلَ التَّوْحِيدِ». حالا برهان مسئله چيست؟ به خاطر فصاحت و بلاغتش است؟ يا نه، به خاطر آن بحث‌هاي عقلي‌اش است؟ استدلال مرحوم کليني اين است که «أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی قَوْلِهِ»؛ شما اين حرف را نگاه نمي‌کنيد؟ اين شبهه کهنه فيلسوف‌هاي مادي را او جواب داد. «أَ لَا تَرَوْنَ إِلَی قَوْلِهِ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ وَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ فَنَفَی بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ مَعْنَی الْحُدُوثِ وَ كَيْفَ أَوْقَعَ عَلَی مَا أَحْدَثَهُ صِفَةَ الْخَلْقِ وَ الِاخْتِرَاعِ بِلَا أَصْلٍ وَ لَا مِثَالٍ نَفْياً لِقَوْلِ مَنْ قَالَ إِنَّ الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا»؛ اين مادّيين اين شبهه را دارند، مي‌گويند: «الْأَشْيَاءَ كُلَّهَا مُحْدَثَةٌ بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ إِبْطَالًا لِقَوْلِ الثَّنَوِيَّةِ الَّذِينَ زَعَمُوا أَنَّهُ لَا يُحْدِثُ شَيْئاً إِلَّا مِنْ أَصْلٍ»؛ اينها مي‌گويند خدا هيچ چيزي را نمي‌تواند خلق بکند مگر اينکه ماده‌اش بايد باشد. از ماده موجود هوايي، آسماني، زميني، چيزي خلق مي‌کند. «وَ لَا يُدَبِّرُ إِلَّا بِاحْتِذَاءِ مِثَالٍ»؛ چرا؟ براي اينکه خدا حتماً «من شيءٍ» خلق کرد، «من لاشيء» که نمي‌تواند خلق بکند. از دو نقيض هم بيرون نيست؛ اگر «من لا شيء» خلق بکند که محال است، پس حتماً «من شيء» خلق کرد. مرحوم کليني مي‌فرمايد که «فَدَفَعَ عليه السلام بِقَوْلِهِ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ، جَمِيعَ حُجَجِ الثَّنَوِيَّةِ وَ شُبَهِهِمْ لِأَنَّ أَكْثَرَ مَا يَعْتَمِدُ الثَّنَوِيَّةُ فِي حُدُوثِ الْعَالَمِ أَنْ يَقُولُوا لَا يَخْلُو»؛ مي‌گويند خدا چه کار کرد؟ يا از چيزي عالم را خلق کرد، يا از «لا شيء» خلق کرد. از اين دو نقيض که بيرون نيست؛ «لا شيء» که عدم است نمي‌شود از «لا شيء» چيزي را خلق کرد. «من شيء» حق است، پس خدا از چيزي عالم را خلق کرد. پس قبلاً چيزي بود خدا نداشت و قديم بود و حادث نيست و امثال آن. فرمود: «لِأَنَّ أَكْثَرَ مَا يَعْتَمِدُ الثَّنَوِيَّةُ فِي حُدُوثِ الْعَالَمِ أَنْ يَقُولُوا لَا يَخْلُو مِنْ أَنْ يَكُونَ الْخَالِقُ خَلَقَ الْأَشْيَاءَ مِنْ شَيْ‏ءٍ أَوْ مِنْ لَا شَيْ‏ءٍ»؛ از دو نقيض که بيرون نيست. «فَقَوْلُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ خَطَأٌ وَ قَوْلُهُمْ مِنْ لَا شَيْ‏ءٍ مُنَاقَضَةٌ وَ إِحَالَةٌ»؛ شما که خداپرست هستيد، خدا جهان را از چه چيزي خلق کرد؟ اگر «من شيء» خلق کرد، پس قبلاً شيئي بود. «من لا شيء» خلق کرد، «لا شيء» که عدم است و نمي‌شود از آن چيزي را خلق کرد. شيء هم از اين دو نقيض بيرون نيست. مرحوم کليني مي‌فرمايد که حضرت امير به اين شبهه پاسخ داد، فرمود: «من شيء» نبود، نقيض «من شيء»، «من لا شيء» نيست؛ «لا من شيء» است. «نقيض کلّ رفع أو مرفوع»؛[14] حداقل چهار يعني چهار! چهار هزار سال است که در آکادمي‌هاي منطق و فلسفه گفتند نقيض هر چيزي عدم آن است. نقيض «من شيء» که «من لا شيء» نيست. اين «مِن» دومي امر وجودي است. «نقيض کلّ رفع أو مرفوع»، اين که حکيم سبزواري يا ديگران گفتند، اين سوغاتي تازه نيست، اين تکرار حرف چهارهزار ساله دوران فلسفه است. «نقيض کلّ شيء رفعه»، نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است نه «من لا شيء». مرحوم کليني مي‌گويد اين شبهه را وجود مبارک حضرت امير با اين وضع حلّ کرد، «لِأَنَّ مِنْ تُوجِبُ شَيْئاً وَ لَا شَيْ‏ءٍ تَنْفِيهِ»؛ ديگر نمي‌توانيد بگوييد: «من لا شيء» خلق کرد. آنها مي‌گويند اگر «من شيء» خلق کرده باشد که محال است، پس معلوم مي‌شود قبلاً چيزي بوده که خدا نداشت! «من لا شيء» خلق کرده باشد، اين هم که محال است، براي اينکه عدم که نمي‌تواند ماده براي چيزي باشد، گذشته از اينکه اين حرف شما تناقض است. «من لا شيء»، «مِن» که بر عدم در نمي‌آيد. اين شبهه است. مرحوم کليني مي‌فرمايد که «فَأَخْرَجَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام هَذِهِ اللَّفْظَةَ عَلَی أَبْلَغِ الْأَلْفَاظِ وَ أَصَحِّهَا فَقَالَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَلَقَ مَا كَانَ»؛ يعني تازه نوآوري کرده. بديع يعني نوآور. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». اين که مرحوم کليني اين طور مي‌گويد که اگر جن و انس جمع بشوند بخواهند مثل خطبه کسي که «بأبي و أمي» بياورند نمي‌توانند عظمت اين خطبه در همين جمله‌هايي است که به شبهه مادّيين دارد پاسخ مي‌دهد.

مي‌بينيد 25 سال قبل از اينکه حضرت امير اين خطبه را بخواند، همين بيان آسماني را زهرا(سلام الله عليها) در خطبه‌اش دارد. همين حضرت در همين خطبه «فدکيه» دارد: «لا من شيء خلق»، اينها از کجا ياد گرفتند؟ اين است که پيغمبر دست او را مي‌بوسد. شما نگاه کنيد ببينيد بهترين عمل در شب قدر چيست؟ يکي از مفاخر ما بعد از ائمه، همين صدوق است صاحب من لا يحضر است. اين صاحب من لا يحضر همين ابن بابويه قمي دارد که بهترين عمل در شب‌هاي قدر تحصيل علم است؛ قرآن و عترت! بهترين کار در فاطميه يک مقدار اشک، يک مقدار خطبه «فدکيه» است. عبادت تنها گريه نيست، يک بخش گريه است يک بخش ادراک معارف و اينهاست. شما اين را نگاه کنيد اين چهار، پنج سطر چه مي‌خواهد بگويد؟ اين گونه کليني را وادار به خضوع کرده است. اين شبهه الآن هم اگر شما براي خيلي از خواص حلّ کنيد مشکل دارند در حلّ آن که خدا يا «من شيء» خلق کرد پس معلوم مي‌شود که قبلاً چيزي بود؛ يا «من لا شيء» خلق کرد که اين محال است، پس خلقت محال است!

حضرت مي‌خواهد بگويد نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «من لا شيء». همين بيان نوراني را که کليني اين گونه درباره خضوع دارد، وجود مبارک صديقه طاهره(سلام الله عليها) دارد که «ابْتَدَعَ»؛ بديع، نوآوري. جهان تازه است، از چيزي نيست، «لا من شيء» است. «ابْتَدَعَ الْأَشْيَاءَ لَا مِنْ شَيْ‏ء» نه «من شيء» و نه «من لا شيء». «لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ قَبْلَهَا» حالا اشياء تازه است. نقشه‌اي بود که ذات اقدس الهي برابر آن نقشه اين سماوات و ارض را آفريد؟ فرمود آن هم نبود، نقشه‌اي در کار نبود. «وَ أَنْشَأَهَا بِلَا احْتِذَاءِ أَمْثِلَةٍ امْتَثَلَهَا»؛ مثال و نقشه‌اي قبلاً بوده که در حذاي آن، محاذي آن، برابر آن نقشه خدا خلق کرده باشد، اين نبود. نقشه تازه، آفرينش تازه.

پرسش: ...

پاسخ: نه، «من لا شيء» همان طوري که خود کليني گفته، «من» تبعيضيه است؛ يعني بعض. عدم که بعض ندارد! از عدم که نمي‌شود چيزي ساخت. الآن يک سلسله موادي بايد باشد که آدم اين مواد را جمع بکند ستون درست بکند ساختمان درست بکند و اينها؛ اما عدم را جمع بکند بخواهد با عدم ساختمان درست بکند، اينکه محال است. نقيض «من شيء»، «لا من شيء» است، نه «لا من شيء». اين است که کليني اين گونه خضوع مي‌کند.

شما ببينيد در تمام اين هشت جلدي که مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) جمع‌آوري کردند احاديث را، شايد يک چند مورد کمي فرمايشي داشته باشند. اين از آن جاهايي است که وادار شده بگويد پدرم و مادرم فداي علي بن ابيطالب. اوّلين مشکل را خود علما دارند! به آنها سؤال مي‌کنند آنها درگير هستند، چون آنها درگير هستند، اين کسي که راه‌حلّ نشان مي‌دهد مسلّماً خيلي ممنون هستند.

يک بيان نوراني از امام (سلام الله عليه) بود که حضرت مطالبي را فرمودند، يکي از اصحاب در پاي منبر عرض کرد عجب جواهري ما از شما استفاده کرديم! حضرت فرمود همين! حيفت نيامد که اين حرف‌ها را به طلا تشبيه کردي؟ «هل الجوهر إلا الحجر»؛[15] طلا يک سنگ زردي است، تو اين حرف‌ها را به سنگ تشبيه کردي! اينها خيال مي‌کنند که اگر گفتند اين جواهرات است، مثلاً هنر کردند. فرمود حيفت نيامد که اين حرف‌هاي ما را به سنگ تشبيه کردي؟ «هل الجوهر إلا الحجر». اين يک سنگ زردي است، نقره يک سنگ سفيدي است. حالا اين سنگ‌ها در اثر تربيت و پرورش ساليان متمادي در دل کوه و تابش آفتاب، به اين صورت درآمدند. اين طور نيست که حالا اين يک نبات باشد، گياه نيست چه رسد به حيوان يا انسان. فرمود: «هل الجوهر إلا الحجر».

حالا اميدواريم که به برکت ذات مقدس فاطمه و اهل بيت(عليهم السلام) اين نظام ما ـ إن‌شاءالله ـ تا قيامت محفوظ بماند.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره مجادله، آيه7.

[2]. سوره صافات، آيه120.

[3]. سوره صافات، آيه121.

3. سوره احزاب، آيه56.

[5]. سوره احزاب، آيه43.

[6]. سوره بقره، آيه257.

[7] . سوره واقعه، آيه94.

[8]. دلائل الإمامة(ط ـ الحديثة)، ص111؛ الإحتجاج علي أهل اللجاج(للطبرسي)، ج‏1، ص98.

[9] . الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص9.

[10] . الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص9.

2. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏1، ص134.

[12]. وقعة صفين، النص، ص315.

4. بحار الأنوار (ط ـ بيروت)، ج‏32، ص587.

[14] . شرح المنظومة، ج‏1، ص256.                                                                                                                                                              

[15]. المناقب(ابن شهر آشوب), ج4, ص248.