نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره ق جلسه 15 (1395/10/01)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿ قالَ قَرينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ وَ لكِنْ كانَ في‏ ضَلالٍ بَعيدٍ (27) قالَ لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ وَ قَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ بِالْوَعيدِ (28) ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَيَّ وَ ما أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبيدِ (29) يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيدٍ (30) وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقينَ غَيْرَ بَعيدٍ (31) هذا ما تُوعَدُونَ لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفيظٍ (32) مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنيبٍ (33) ادْخُلُوها بِسَلامٍ ذلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ (34) لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها وَ لَدَيْنا مَزيدٌ (35)﴾

در سوره مبارکه «ق» که در مکه نازل شد, گرچه اصول دين مطرح است; ولي محور مهمّ آن مسئله معاد است، چون مشکل‌ترين مسئله آن روز همين مسئله معاد بود. بعد از اينکه فرمود: هر کسي هر کاري مي‌کند, هم خودش آگاه است و هم فرشته‌هايي حفظ مي‌کنند; فرمود: در قيامت گاهي انسان گناه خود را به عهده شيطان مي‌گذارد، چون غالب دوست‌ها در دنيا در محور ماده و دنيايي دوست هستند و چون ظاهر دنيا, دنياست و باطن آن جهنم است: «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة»؛[1] لذا غالب دوستان در ظاهر دوست هستند و در باطن دشمن هستند. اگر «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة» است و اگر بسياري از افراد محور دوستي‌ آنها دنياست, پس محور دوستي‌ آنها «كُلِّ خَطِيئَة» است که ظاهر آن زيباست و باطن آن جهنم است و انسان, همين‌ها را مي‌بيند؛ ولي درک نمي‌کند. همراه او، قرين او؛ خواه شيطان انس, خواه شيطان جن, مي‌گويد من او را به طغيان نکشاندم, او خودش به طغيان کشيده شده است. کلمه «قرين» هم در آيه 23 آمده و هم در آيه 27؛ در آيه 23 که فرمود: ﴿وَ قالَ قَرينُهُ هذا ما لَدَيَّ عَتيدٌ﴾, ظاهر آن فرشته است که مي‌گويد اين نزد من و آماده بود گرچه در تفسير کنز الدقائق از تفسير روايي علي بن ابراهيم نقل کرده است که منظور از اين «قرين» شيطان است;[2] ولي مستحضريد غالب اين روايت‌هاي تفسيري اينها مُرسل‌ هستند. آن کاري که بزرگان ما در دو فنّ شريف رجال و درايه نسبت به فقه کردند، نسبت به روايات تفسيري, مقتل, تاريخ, اخلاق, حقوق و قصص انبيا اين کارها را نکردند؛ لذا بسياري از رواياتي که در تفسير شريف نور الثقلين يا برهان يا کنز الدقائق آمده است يا مُرسل است يا روايات تفسيري آنها بحث نشده است. به هر تقدير از تفسير روايي علي بن ابراهيم نقل شده است که منظور از اين «قرين» شيطان است؛ لکن به حسب سياق، منظور آن فرشته‌اي است از فرشته‌هايي که او را همراهي مي‌کنند؛ لذا هم مرحوم شيخ طوسي[3] اين قول را پذيرفته که منظور از «قرين» فرشته است و هم سيدنا الاستاد؛[4] اما اين قريني که در آيه 27 است: ﴿قالَ قَرينُهُ﴾ اين منظور شيطان است.

مطلب دوم آن است که در جريان آسمان و زمين، نمي‌شود گفت که بهشت مثلاً در آسمان است, جهنم در زمين است و مانند آن. قرآن مساحت بهشت را که ذکر مي‌کند، مي‌فرمايد مساحت آن ﴿عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْض‏﴾[5] است; مساحت بهشت اين است. آيا مساحت کلّ بهشت اين است يا مساحت بهشتِ هر بهشتي؟ ظاهر بعضي از روايات اين است که مساحتِ بهشت هر مؤمن که اهل بهشت است ﴿عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْض‏﴾ است؛ لذا دارد که اگر اوّلين و آخرين همه کساني که در قيامت هستند مهمان يک بهشتي بشوند جا دارد; معلوم مي‌شود دار و بوستان و جنت او ﴿عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْض‏﴾ است. اين يک مطلب.

مطلب ديگر اين است که بهشت, نه در آسمان است و نه در زمين، چون برابر آيه سوره مبارکه «ابراهيم» و ساير آيات، کلّ اين نظام برچيده مي‌شود و قيامت ظهور مي‌کند: ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾[6] که آن روز «سجلّ» معنا شد, «طيّ» معنا شد; کلّ آسمان و زمين بساط آن برچيده مي‌شود, آن وقت آسمان و زمينِ بهشت ظهور مي‌کند که ﴿يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ‏﴾، «سجلّ»; يعني طومار، ﴿كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُب‏﴾, بعد بساط قيامت پهن مي‌شود. در آيات سوره مبارکه «ابراهيم» هم بود که ﴿يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ﴾;[7] يعني «يوم تبدل السماوات غير السماوات». بنابراين اين آسمان و زمين جا براي بهشت و جهنم نيست, اينها بساط آن برچيده مي‌شود و بهشت و جهنمي که مربوط به آسمان و زمين ديگر است تنظيم مي‌شود.

پرسش: اگر بساط آسمان و زمين برچيده نشده، پس الان بهشت و جهنم کجا هستند؟

پاسخ: عوالم الهي که محدود همين عالم نيست. قبل از اين آسمان و زمين يک عوالم فراواني هم بود بعد از اين هست. ما در يک محدوده خاصي داريم زندگي مي‌کنيم, نه از گذشته باخبر هستيم  و نه از آينده باخبر هستيم.

اين درباره آسمان و درباره زمين. آن هم دو مطلب درباره دو قرين که ظاهر قرين اوّل فرشته است, گرچه در تفسير علي بن ابراهيم «علي نقل کنز الدقائق» قرين، شيطان شد, لکن نه مورد پذيرش شيخ طوسي(رضوان الله عليه) در تبيان بود و نه مورد قبول سيدنا الاستاد بود و نه سياق مساعد است; اما قرين دوم ﴿قالَ قَرينُهُ رَبَّنا ما أَطْغَيْتُهُ﴾ اين است. حالا گاهي هم شيطان، شيطان انس است: ﴿شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِن‏﴾.[8] همانطوري که در جنهم ﴿كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها﴾,[9] بعد مستضعفان مي‌گويند: خدايا! عذاب مستکبران را زياد بکن! ﴿رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ﴾,[10] جواب الهي اين است که ﴿لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ﴾;[11] هم عذاب مستکبران دو برابر است, هم عذاب مستضعفان دو برابر است ﴿وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ﴾; شما حساب نکرديد. عذاب مستکبران دو برابر است: ﴿لِكُلٍّ ضِعْفٌ﴾, براي اينکه هم ضالّ بودند و هم مضلّ، هم بد کردند و هم خيلي‌ها را وادار به گناه کردند. عذاب مستضعفان دو برابر است, براي اينکه منظور از مستضعف آن کفار و افرادي نيستند که دسترسي به حجت نداشتند; آنها که اصلاً اهل جهنم نيستند، آنها که حجت الهي به آنها نرسيد و حجت الهي را ادراک نکردند که جهنم نمي‌روند; حالا يا اعرافي هستند يا جاي ديگري هستند, حساب ديگري دارد; آن ﴿لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَة﴾.[12] الآن هم در کشورهاي کمونيستي و غير کمونيستي, آن روستاهاي دوردست که اصلاً نگذاشتند نامي از اسلام به آن منطقه برود, آنها که اهل جهنم نيستند. اصلاً نشنيدند که پيغمبري هست و قرآني هست, حجت بر آنها بالغ نشده است. آن مستضعفي که در عصر امام هست, وجود مبارک امام صادق و امام باقر و امثال ايشان را مي‌بيند; ولي تن به مبارزه نمي‌دهد, حرف اهل بيت را گوش نمي‌دهد; ولی حرف طغيانگر را گوش مي‌دهد، اين هم عذاب او دو برابر است: يکي اينکه گناه کرده، يکي اينکه اهل بيت را در اثر گناه خود و ياري نکردن خانه‌نشين کرده است. وجود مبارک امام صادق(سلام الله عليه) به بعضي‌ها فرمود اگر شما نبوديد که ما خانه‌نشين نمي‌شديم; شما رفتيد دستگاه بني‌اميه را تقويت کرديد, ما خانه‌نشين شديم. قرآن کريم مي‌فرمايد خداوند در قيامت به اينها مي‌گويد: ﴿لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ﴾; مستکبر عذاب او دو برابر است, چون هم ضالّ بود و هم مضلّ. عذاب شما هم دو برابر است, چون حرف‌هاي آنها را تقويت کرديد و اهل بيت را شما خانه‌نشين کرديد, اگر اهل بيت را ياري مي‌کرديد که اينها خانه‌نشين نمي‌شدند. پس هر مستضعفي, اهل رحمت نيست; فرمود: ﴿لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ﴾.

 اين «قرين» گاهي جزء شياطين انس است گاهي شياطين جنّ است؛ ولي آن گفتگوي بين شياطين جنّ را در سوره مبارکه «ابراهيم» مشخص کرد, گفتگوي اينگونه از افراد در جهنم هست که گفتند: ﴿رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ﴾ آنها هم مي‌گويند: خدايا! ما اينها را گمراه نکرديم, اينها خودشان به دنبال ما راه افتادند. آن وقت خداي سبحان داوري مي‌کند: ﴿لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ﴾.

مطلب ديگر اين است که در تفسير آيات به آيات، کلّ قرآن ـ همانطور که در بحث ديروز روشن شد ـ يکدست است. يک وقت يک آيه خاصي مربوط به اهل بيت است؛ مثل آيه «تطهير», آيه «مباهله», آيه «اکلمت», اينها معلوم است که مورد خاص دارد; اما اگر آيه‌اي, چه در مکه, چه در مدينه نازل شد ولو شأن نزول خاص داشته باشد؛ اما منحصر که نيست; هر قضيه‌اي که حکم آن شأن نزول را داشته باشد همين است. حالا يک وقت است شأن نزول آن جريان اصحاب کساء است, اين معلوم است که مخصوص است يا شأن نزول آن مثل آيه سوره مبارکه مباهله است, اين معلوم است که مخصوص است, چون آنجا عصمت شرط است, امامت شرط است و ولايت شرط است.

پرسش: شان نزول را بايد از روايات بفهميم؟

پاسخ: بله ديگر.

پرسش: روايات را هم که بايد به قرآن عرضه کرد، اين چگونه است؟

پاسخ: نه، دو تا حرف است; روايات را ممکن است که با تاريخ و اينها بفهميم با اينکه حکم فقهي را به ما نمي‌رساند, شأن نزول که حکم فقهي را به ما نمي‌رساند; حالا شأن نزول اين قصه واقع شده است؛ ولي آيه را با قرينه انسان تطبيق بکند. شأن نزول بر فرض هم باشد, مورد که گفتند مخصِّص نيست, پس هيچ نقشي ندارد مگر در وضوح مطلب، وگرنه به اطلاق آيه, به عموم آيه, به کليّت آيه و به دلالت آيه استدلال مي‌شود و اختصاصي به شأن نزول ندارد.

پرسش: اگر روايتی منتسب به پيامبر باشد... .

پاسخ: اگر روايت باشد حکم دارد.

پرسش: اگر منتسب به پيامبر نباشد ايشان فرموده ... .

پاسخ: درست است اگر روايتي باشد, چه از پيغمبر, چه از ائمه(عليهم الصلاة و عليهم السلام) حتماً بايد بر قرآن عرضه بشود.

پرسش: اگر از ائمه و منتسب به پيغمبر نباشد ديگر که معصوم محسوب نمی‎‎شود.

پاسخ: اشتباه مي‌کند; خود پيغمبر فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْن‏».[13]

پرسش: در تفسير الميزان ايشان فرموده که ... .

پاسخ: نه، فرمايش ايشان اين است که ما قرآن را اوّل بايد به صورت «الميزان» خطوط کلّي آن را تشخيص بدهيم, بعد رواياتي که به ما فرمودند بر قرآن عرضه کنيد، ديگر دور لازم نيايد. ما اگر قرآن را بخواهيم به وسيله روايت بفهميم، روايات هم دو طايفه است: يک طايفه جزء نصوص علاجيه است, يک طايفه جزء نصوص علاجيه نيست. هر دو طايفه را مرحوم کليني و ديگران در جوامع روايي‌ خود نقل کردند. روايت چه معارض داشته باشد, چه معارض نداشته باشد, ائمه فرمودند به نام دروغ جعل مي‌کنند;[14] اما به نام قرآن کسي نمي‌تواند دروغ جعل کند. لذا هر روايتي از ما نقل کردند بر قرآن کريم عرضه کنيد. ما بايد قرآن را به عنوان «الميزان» بشناسيم, بعد روايات را بر قرآن عرضه کنيم ببينيم اين روايت صحيح است و جعلي نيست، آن‌گاه عمومات قرآن را با روايات, اطلاقات قرآن را با روايات, از جمع ثقلين قرآن و عترت يک حکم فقهي دربياوريم يا يک حکم ديني دربياوريم؛ اما شأن نزول اينطور نيست.

به هر تقدير به استثناي شأن نزول‌هاي خاص, در هر جايي اگر شأن نزول آمد, چون مورد مخصِّص نيست . مورد مقيِّد نيست, اين در وضوح دلالت سهم تعيين کننده دارد؛ اما اينطور نيست که قرآن را مخصوص کند به آن موردي که نازل شده. کلّ قرآن يکدست است. در سوره مبارکه «زمر» آمده که همه قرآن متشابه است. اين تشابه; يعني يکدست, همگون, همنواخت. يک تشابه است که در سوره مبارکه «آل عمران» است, آن در مقابل محکمات است که فرمود ما آيات قرآن را نازل کرديم: ﴿هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ﴾;[15] محکمات داريم, متشابهات داريم; تأويل متشابهات را جز راسخون علم کسي نمي‌داند. متشابهات را بايد به محکمات ارجاع دارد, بعد از ارجاع متشابهات به محکمات, آن‌گاه کلّ قرآن مي‌شود محکم. آيات قرآن هم در اين زمينه سه طايفه است: يک طايفه مي‌گويد که بعضي از آيات محکم هستند, بعضي از آيات متشابه هستند و اين متشابهات را بايد با محکمات حلّ کرد، چون هر کودکي را بايد در دامن مادر پروراند: ﴿هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ﴾; حالا «أم» يا به معني اصل است يا به معني مادر است, اينها بايد در دامن آن حلّ بشود. دو طايفه ديگر اين است که حالا چون متشابهات به محکمات بر مي‌گردد, يکدست مي‌شود محکمات؛ لذا فرمود: ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾;[16] ما اصلاً متشابه نداريم، براي اينکه بعد از ارجاع متشابهات به محکمات، همه مي‌شود محکم: ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾. طايفه سوم مي‌فرمايد که همه قرآن متشابه هستند. آن متشابه; يعني هماهنگ, همگون, همسان, همتا، نه يعني تشابهي که معناي آن روشن نباشد. آن را در سوره مبارکه «زمر» آيه 23 به اين صورت فرمود: ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِي‏﴾; تمام قرآن متشابه است؛ يعني شبيه هم است و براي تبيين معناي تشابه «مثاني» را ذکر کرده است. «مثاني» جمع «مثني» است. «مثني» از «إنثناء» و انعطاف و گرايش است. در کتاب‌هاي ادبي مستحضريد که وقتي گفتند «تثنيه»، نه يعني دو تا؛ دو چيزي که هر کدام نسبت به ديگر «إنثناء» دارند, وگرنه انسان به «جنب الحجر» را که تثنيه نمي‌بندند. اگر يک وقت بگوييد جسم‌ها چند تا جسم اينجا هست, بله مي‌توانيد بگوييد انسان و حجر; اما نه انسان با حجر, مُجانس است, نه حجر با انسان; تثنيه نيست. تثنيه يک مرد و زن که تثنيه نيست; تثنيه يا برای دو تا مرد است يا برای دو تا زن است. اين دو نفر اگر «إنثناء», انعطاف, گرايش, همساني و همخواني نداشته باشند, تثنيه نيست. اگر يک زن و يک مرد را خواستند تثنيه ببندند, «بما انه ما» مثلاً صنف انسان نيست, بلکه «بما انهما انسان» يا «بما انهما حيوان» يا «بما انهما جسم». سراسر قرآن «إنثناء» دارد, چون «إنثناء» دارد و شبيه هم‌ هستند, چون شبيه هم‌ هستند سراسر قرآن متشابه هستند; فرمود: ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً‏﴾; برخلاف آيات سوره مبارکه «آلعمران» که فرمود: آيات اين قرآن يک مقدار محکمات‌ هستند و يک مقدار متشابهات، ﴿فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْه‏﴾; متشابهات را غير از راسخان نمي‌فهمند و بايد به محکمات ارجاع داد و محکمات هم ﴿هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ﴾ هستند; اما حالا که متشابهات به محکمات ارجاع داده شد, يکدست اگر بگوييم ﴿كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ﴾, درست است; بگوييم ﴿اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَديثِ كِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِي‏﴾, درست است. بنابراين از هر آيه مي‌شود به آيه ديگر نشان داد و تأييد کرد, اگر ارتباط داشته باشد؛ اما اگر ارتباط نداشته باشد که از بحث بيرون است. بنابراين اين معناي استفاده کردنِ از آيات در تفسير يکديگر است.

اما اينجا که فرمود: ﴿ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي‏ّ﴾, مي‌فرمايد حرف‌هاي ما يکسان است که گفته شد. ﴿وَ ما أَنَا بِظَلاَّمٍ لِلْعَبيدِ﴾ که بحث آن مطرح شد. ﴿يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيد﴾ اين يک تهديد است؛ يعني ما آنجا را پُر مي‌کنيم, صِرف اينکه جهنّمي هست کافي نيست, ما اينطور نيست که بگوييم صِرف جهنم را فقط براي ترساندن خلق کرديم, خير, پُر مي‌کنيم.

پرسش: براساس تجسّم اعمال و اينکه جهنم درون خودش را پر میکند، چه معنايي دارد؟

پاسخ: حالا نه، درون هم بيرون مي‌آيد; فرمود: ﴿نُخْرِجُ لَه‏﴾,[17] درون انسان هم همين نيست که در تالار تشريح مي‌بينند, درون انسان دريايي است که «سماوات و ارض» است. اگر عرض انسان سماوات و ارض است فرمود: مسابقه کنيد به خيراتي که ﴿عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْض‏﴾ است. درون انسان بيش از آسمان و زمين وسيع است; فرمود: ﴿نُخْرِجُ لَه‏﴾, ما آن «تطيّر» و اينها را از درون شما بيرون آورديم. انسان وقتي مُرد مي‌بيند که خيلي بيش از آسمان و زمين وسعت دارد. اين بدن است که يک متر و نيم است. الآن شما تمام اين بحث‌هاي رياضي را مي‌کنيد, کلّ اين آسمان و زمين را وجب به وجب, روي کاغذ مي‌آوريد و حساب مي‌کنيد, حکم آن را بررسي مي‌کنيد; اين در مُشت شماست. راجع به زمان هم همينطور است; شما مي‌گوييد دو هزار سال قبل يا چهار هزار سال قبل, افلاطون اين حرف را زده به نظر من درست است يا نه; اين چهار هزار سال قبل اينطور است, پنج هزار سال قبل اينطور است, هم چهار هزار سال و پنج هزار سال قبل در مُشت انسان است, هم چهارهزار و پنج هزار سال بعد در مُشت انسان است, اگر ما يک منجّم بفهم و دقيق داشته باشيم, او مي‌تواند کاملاً حساب خسوف و کسوف چهار هزار سال و پنج هزار سال قبل را مشخص کند; اين در مُشت او است. ما چنين انساني هستيم که زمان و زمين, دو نبش در اختيار ماست. اگر انسان هستيم اين است و اگر ﴿يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ﴾[18] حساب ديگري دارد. اگر در سوره «يس» فرمود: ﴿طائِرُكُمْ مَعَكُم‏﴾;[19] اين مشئومي او, اين شئامت او و اين نحسي، اين نحس در درون تو هست و ما درمي‌آوريم, آن وقت معلوم مي‌شود که بيش از آسمان و زمين است.

پرسش: ...

پاسخ: بله، اين براي بدن است, فرمود آن کسي که با فخر راه مي‌رود, همينطور است; او زميني فکر مي‌کند, وگرنه انسان, انساني فکر بکند کاري که ﴿حَمَلَهَا الْإِنْسان‏﴾;[20] اگر انسان بود کاري مي‌کند که بار امانت را به نام او مي‌زنند و آسمان و زمين بار آن امانت را نمي‌کشند. اگر آن رو را پيدا نکرد و آدم ﴿يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعام‏﴾ شد، اينجا ذات اقدس الهي مي‌فرمايد زمين از تو بالاتر است, کوه از تو بالاتر است, تو که همين هستي! ﴿إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولا﴾;[21] مي‌فرمايد به چه چيزي مي‌نازي؟ اگر به شکم و همين است، زمين از تو بزرگ‌تر است: ﴿لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاس‏﴾;[22] فرمود: آسمان از شما بزرگ‌تر است. اگر آن معنويت نباشد همين خورد و خوراک باشد همه از تو بزرگ‌تر هستند: ﴿لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاس‏﴾؛ اما اگر انسان بود: ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ﴾;[23] همه مي‌گويند که از ما بر نمي‌آيد. اين إباء, إباي اشفاقي است نه إباي استکباري. يک إباي استکباري است که کفر است که شيطان ﴿أَبى‏ وَ اسْتَكْبَر﴾;[24] اما يک إبا اشفاقي است, عرض کردند که ما نمي‌توانيم: ﴿فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها﴾;[25] مبادا کسي خيال کند إبا إباي استکباري است; يعني ما نمي‌توانيم, ببخشيد, از ما بر نمي‌آيد, اين عّرضه را نداريم :﴿وَحَمَلَهَا الْإِنْسان‏﴾.

بنابراين اگر انسان باشد, بار امانتي مي‌کشد که آسمان نمي‌تواند بکشد; اما ﴿يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعام‏﴾ باشد, فرمود زمين از تو بالاتر است, کوه از تو بالاتر است; تو هفتاد هشتاد کيلو وزن هستي, چيزي ديگر که نيستي.

پرسش: اگر انسان در اين مرحله باشد، چه کار کند که از اين مرحله رهايي يابد؟

پاسخ: اين همه سفارشي که به ما گفتند; تمسک به قرآن و اهل بيت راه است، صراط مستقيم راه است، اين همه بت‌پرست‌ها راه اينها را رفتند، يکي شده اباذر, يکي شده مقداد. چرا ما اين راه را نرويم؟! اينها که در صدر اسلام اين همه اينها «ميثميّه», «تمّار» همه اينها جزء افراد بت‌پرست جاهلي بودند, همين قرآن توانست اينها را به اين صورت دربياورد حالا چرا ما نتوانيم؟! ما اگر بخواهيم کاملاً دم دست ماست.

فرمود چنين صحنه‌اي هست; پس کلّ قرآن يکدست است, کلّ قرآن محکم است, کلّ قرآن متشابه است, «أعني مثاني» است. «إنثناء», انعطاف, گرايش و همخواني دارد؛ لذا هر آيه‌اي مي‌تواند مشکل آيه ديگر را حلّ کند, البته در صورتي که دليل بر حصر نباشد. آيه ﴿هَلْ أَتی﴾[26] متعلّق به خودش است, آيه مباهله متعلق به خودش است, آيه ﴿أَكْمَلْتُ﴾[27] متعلّق به خودش است؛ اما آياتي که مربوط به کلّ جامعه بشري است, اينها مي‌توانند مشکل يکديگر را حلّ کنند.

پرسش: اصلاً میشود در قرآن متشابه نباشد؟

پاسخ: آن در سوره مبارکه «آل عمران» بحث شد که اسرار فراواني در اين متشابهات است. ما دلمان مي‌خواهد که يک غذاي پخته‌اي داشته باشيم; يک جان کَندني مي‌خواهد, تلاشي مي‌خواهد. فرمود اين متشابه است که فکر را توليد مي‌کند, ما عمداً اين کار را کرديم که شما فکر کنيد. فوايد جعل متشابه در قرآن کريم, در سوره مبارکه «آل عمران» بيان شد.

 فرمود: ﴿وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقينَ﴾ اين را تحقيق کنيد! اين يک پايان‌نامه مي‌تواند باشد, اين «أزلفت»; يعني «اُعِدَّتْ»، يا «اُزلِفَتْ»; يعني «قُرِّبتْ»؟ بزرگان نوعاً «إزلاف» را به معني تقريب معنا کردند, نه به معني آماده. «زُلفي»; يعني درجه; «اُزلفت»; يعني نزديک شد، نه آماده شد, چه چيزي نزديک مي‌شود؟ آن که دور است نزديک مي‌شود. ما در جريان جهنم ـ که خدا نکند گرفتار بشويم ـ آيه‌اي ديديم که جهنم منقول است, حالا جهنم غير منقول را ـ إن‌شاءالله ـ نبينيم و نرويم؛ ولي اين جهنمي که قرآن نسبت به خيلي‌ها وعيد داد, اين آمد و رفت دارد, در سوره مبارکه «فجر» فرمود: ﴿وَ جي‏ءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ﴾;[28] ما در قيامت جهنم را مي‌آوريم. ذيل آن هم رواياتي است که با چند فرشته و زنجير اين را کشانکشان مي‌آورند.[29] از اين آيه سوره مبارکه «فجر» معلوم مي‌شود که جهنم منقول است. اگر هيزم جهنم خود انسان است, اگر «وَقود» جهنم خود انسان است و اگر مواد سوخت و سوز جهنم خود انسان است, مي‌شود منقول; چون شما الآن اين کوره‌هاي بلند ذوب آهن اصفهان و امثال اصفهان چه کار مي‌کنند؟ اينها يک مواد اوّليه براي سوخت و سوز دارند, حالا يا ذغال سنگ است يا بنزين است يا گازوئيل است, اينهاست. يک ماده‌ انفجاري دارند, وقتي که به اين ذغال سنگ يا گازوئيل يا بنزين مي‌زنند, گُر مي‌گيرد; حالا اين کوره بلند گُر گرفته است. بعد آن مواد معدني را در آن مي‌ريزند, اين پخته مي‌شود. کار کوره‌ها همين است; در قرآن فرمود ما چنين کوره‌اي هم داريم; مواد سوخت و سوزش ذغال سنگ و بنزين و گازوئيل و هيزم جنگلي نيست, خود انسان است: ﴿وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا﴾;[30] ما اين هيزم‌ها را مي‌آوريم. هيزم; مثل ذغال سنگ و بنزين است, تا يک ماده انفجاري نباشد که اين گُر نمي‌گيرد; آن ماده انفجاري مي‌شود «وَقود» که «ما توقد به النار». «وَقود» آن را هم فرمود: ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ﴾.[31] حالا آن حجاره يا سنگ‌هايي است که به صورت بت و امثال آن بودند, در بعضي از روايات يا نقل‌ها هم دارد که بعضي از سنگ‌هاي معدني است؛ ولي از بخشي از آيات به خوبي معلوم مي‌شود که اين «وَقود» خود انسان است: ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ﴾; کدام ناس؟ آنها که در دنيا خودشان آتش بودند و ديگران را هم مي‌سوزاندند. در طايفه سوم از آيات دارد که ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾,[32] آل فرعون مي‌شود ﴿ وَقُودُ النَّار﴾,[33] لذا ﴿يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ﴾;[34] اين پيشگام و پيشکسوت است و امام جهنمي‌هاست: ﴿وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَی النَّار﴾;[35] اين امامان جهنمي «يوقد بهم النار», پس «وَقود» آن اينها هستند. حالا وقتي که آن مواد اوّليه سوخت و سوز را ريختند; يعني «حَطَب»‌ها، «وَقود» را هم يا قبلاً يا بعداً يا همزمان آوردند و کل اين فضا گُر گرفت, مي‌گويند «فادخلوا نار جهنم», يک گروه ديگر را مي‌برند, البته اين تقسيم کار شده است; چه کسي مي‌شود «حَطَب»، چه کسي مي‌شود «وَقود»، چه کسي مي‌شود ﴿فِي النَّارِ يُسْجَرُون‏﴾;[36] تقسيم کار شده است, چون همه کفار, همه جهنمي‌ها که در دَرَکه واحد نيستند «بعضها دون بعض» و منافق ﴿فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار﴾[37] است. خدا نکند انسان آن صحنه را ببيند!

بنابراين ما از درون خود خبر نداريم; ولي درون ما مي‌تواند کاري بکند که از آسمان و زمين ساخته نيست و اگر درون را خفه کرديم و همين بيرون شد, همه چيزها از ما بالاتر هستند; هم زمين, هم کوه و هم چيزهاي ديگر.

پرسش: ..که درون هستند، اينها نفع و ضرری نداشتند که کسی را بسوزانند

پاسخ: چرا! ﴿يَقْدُم‏ قَومَهُ﴾ فرعون اين کار را کرد, ائمه کفر ﴿وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَی النَّار﴾; اين ائمه کفر, ضالِّ مضلّ هستند. فرعون ﴿فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوه‏﴾;[38] چون شستشوي مغزي دادند, افراد را گمراه کردند و آنها هم از اينها پيروي کردند. اصلاً «وَقود»; يعني «ما توقد به النار»; حالا قبلاً که بخاري و نفت و گازوئيل و اينها نبود آنها که قدري سنّشان بيشتر است مي‌دانند, در خانه‌هايشان هيزم بود و ذغال بود و با اينها زندگي مي‌کردند. مسئولان و کساني که امور آشپزخانه در اختيارشان بود براي اينکه هميشه آتشِ آماده داشته باشد, بعضي از اين هيزم‌ها که خيلي بادوام بود و چوب‌هاي بادوام، يک؛ و ضخيم، دو؛ اينها را در کنار آن اجاق مي‌گذاشتند, اينها «وَقود» بودند, اينها هميشه آتش داشتند. به تدريج يک مقدار خاکستر روي آنها مي‌ريختند که آتش آن هدر نرود, بعد موقع ظهر يا شب که مي‌شد آشپزخانه مي‌خواستند فعال باشد, هيزم مي‌آوردند و اين هيزم را با آن «وَقود» گُر میدادند. «وَقود»; يعني «ما توقد به النار». آن وقت اين «وَقود» که «ما توقد به النار» است, در دنيا ائمه کفر هستند: ﴿وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَی النَّار﴾ و در قيامت وقتي که «وَقود» را تبيين مي‌کند مي‌گويد: ﴿كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ﴾, بنابراين هر سه مي‌شود انسان; اما اگر ـ خداي ناکرده ـ انسان به اين صورت درآمد, همانطوري که در دنيا تنگ‌نظر است, در قيامت هم اينطور نيست که در جهنم که بردند اين را جاي وسيعي مي‌دهند و مي‌گويند اينجا باش و بسوز; در جهنم هم جاي او تنگ است, هم بسته است و هم جاي تنگ: ﴿مُقَرَّنينَ فِي الْأَصْفادِ﴾;[39] در زنجيرها دست و بالشان بسته است و مي‌گويند همين جا باش و بسوز! براي اينکه در دنيا دست او بسته بود: ﴿مَنَّاعٍ لِلْخَيْر﴾[40] بود و کاري انجام نمي‌داد. نه کار خودش را انجام مي‌داد و نه مي‌گذاشت ديگري کاري انجام بدهد. اينطور نيست که در جهنم که وسيع است جاي با وسعت به او بدهند که بتواند راه برود, بلکه ﴿مُقَرَّنينَ﴾ بسته‌هايي در زنجير ﴿فِي الْأَصْفادِ﴾ هستند; اما درباره بهشت ـ که «طوبی لبهشتی و حُسن مأب» ـ اين را تحقيق کنيد که «أُزلفت» فقط به معناي «قُرّبت» است يا به معني «اُعدّت»؟ اگر به معناي «اُعدّت» باشد, ما نمي‌توانيم استفاده کنيم که بهشت را نزديک کردند; «اِزلاف»; يعني «تقريب». «اُزلفت» يعني «قُرّبت»، نه «اُعدّت»؛ نزديک کرديم. معلوم مي‌شود بهشت هم مثل جهنم منقول است و بهشت را دارند مي‌آورند. آن وقت اين بعيد نيست; يعني بُعد زماني ندارد: ﴿اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ﴾[41] همين است, نه اينکه بُعد مکاني ندارد. اگر «اُزلفت» به معني «اُعدّت» باشد; يعني آماده باشد, ما دليل نداريم بر اينکه او منقول است, بلکه اين آماده است و دور هم نيست، نه دير نيست، بلکه دور نيست; يکي برای زمان است و يکي برای مکان; اما وقتي «اُزلفت» به معني «قُرّبت» شد دير نيست, نه اينکه دور نيست؛ بعيد نيست; يعني دير نيست، نه اينکه دور نيست. زماناً اين شيء منقول است و زود هم مي‌رسد.

 ﴿وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقينَ غَيْرَ بَعيد ٭ هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِكُلِّ‏ّّ چون «وَعْد» هم به معناي «وعيد» است هم به معني «وعده»; ﴿لِكُلِّ أَوَّابٍ حَفيظ﴾; کسي که دائماً دارد مراجعه مي‌کند. يک بيان نوراني از حضرت امير(سلام الله عليه) است که «نَفَسُ‏ الْمَرْءِ خُطَاهُ‏ إِلَی‏ أَجَلِهِ»;[42] ما هر نفسي که مي‌کشيم يک خطوه يک گام، نه يک قدم، يک گام به طرف مرگ نزديک مي‌شويم: «نَفَسُ‏ الْمَرْءِ خُطَاهُ‏ إِلَی‏ أَجَلِهِ» به قول حکيم سبزواري:

دم چو فرو رفت هاست, هوست چو بيرون رود ٭٭٭ يعنی از او در همه هر نفسی های و هوست[43]

حيف است که آدم نفس بکشد و «لا اله الا الله» نگويد و «سبحان الله» نگويد! حيف است! اين نفس که مي‌آيد بگوييم «لا اله الا الله، لا اله الا الله» درود بر اهل بيت هم گفتند «تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبِيحَ» مرحوم صدوق(رضوان الله عليه) در کتاب أمالي شريفش دارد صلوات بر اهل بيت «تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبِيحَ وَ التَّهْلِيلَ وَ التَّكْبِير»[44] حيف است! اين را مرحوم صدوق در امالي خود نقل مي‌کند که اين معادل آنهاست. اين نفس که مي‌آيد, آدم اين ذکر را بگويد, خير همه را بخواهد, بد کسي را نخواهد, براي اينکه هر نفسي که ما مي‌کشيم, يک گام به قبر نزديک هستيم.

فرمود: ﴿مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْب‏﴾ خشيت هم بالاتر از خوف است. آن تأثر قلبي را مي‌گويند خشيت، ﴿وَ جاءَ بِقَلْبٍ مُنيب‏﴾، «إنابه» قبلاً هم معنا شد که يا اجوف واوي است يا اجوف يايي است و غالباً اجوف واوي گرفتند و «ناب، ينوب» گرفتند؛ اما اگر اجوف يايي باشد; يعني «ناب، ينيب»; يعني «إنقطع». «ناب» هم به آن دنداني مي‌گويند که قطع مي‌کند; «ناب، ينيب»; يعني «إنقطع الي الله», دقيق‌تر از «ناب، ينوب» است که «نوبت» گرفته است؛ ولي کسي که منقطع «الي الله» است به او مي‌گويند به سلامت وارد شو! درباره حضرت مسيح هست, درباره حضرت يحيي است که با تعبيرات مختلف ﴿وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا﴾.[45] انسان که مي‌ميرد به هر حال مريض مي‌شود و مي‌ميرد در حال سلامت که نمي‌ميرد; اما سلامتي است که با مرگ هم مي‌سازد, پس معلوم مي‌شود سلامت بدني نيست. فرمود روزي که مي‌ميرد سالم است; يعني چه سالم است؟ تا مريض نشود, تا دستگاه بدن جواب نکند که انسان نمي‌ميرد! فرمود روزي که مي‌ميرد سالم است و مريض نيست، آن مريضي که ﴿في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَض‏﴾[46] آن را ندارد و سالم است؛ لذا درباره مسيح است. فرمود اين همه صحنه‌هايي که گفتيم، سالم هستيد چون ﴿إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَليمٍ﴾[47] شما سالم هستيد، مگر سکرات موت را اين فرد نگذراند؟ مگر سکرات موت براي آدم آسايش مي‌گذارد؟ فرمود شما سالم هستيد و هيچ مشکلي نداريد. پس اين ﴿مَنْ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْب‏﴾ مي‌تواند سکرات موت را به سلامت پشت سر بگذارد; اينطور است. آدم حيف است اين مقام را از دست بدهد! اين برای ائمه که نيست, برای انبيا که نيست, ايشان فوق اينها هستند.

پرسش: ...

پاسخ: هر روزگاري بود که بدتر از اين بود; چطور اين همه مي‌روند و آرزو مي‌کنند مي‌گويند شربت شهادت بنوشيد, اوّلين ثواب اين آزادي حلب را اين مدافعان حرم مي‌برند; همين الآن است. آدم را مدام مي‌گويند که دعا کنيد ما شهيد بشويم! دعا کنيد! پس اين اصل مي‌تواند اين را بپروراند، حالا ما چهار تا خلاف را چرا مي‌بينيم؟! چهار هزار تا وفاق را ببينيم! اين همه جوان‌ها اصرار مي‌کنند, التماس مي‌کنند که دعا بکنيد ما شهيد بشويم.

پرسش: ...

پاسخ: همين از اينجا هم پيداست. الآن شما ببينيد تمام نشاط‌هايي که اين مردم سوريه به برکت آزادي حلب پيدا کردند, ثواب آن چقدر است؟ اوّلين ثواب را اين شهدا مي‌برند. غرض اين است که اينطور نيست که ما فقط آن بدها و نقص‌ها و اينها را ببينيم, دنيا همين است. آن که ما را آفريد فرمود: قَسم ياد مي‌کنم که من انسان را در رنج خلق کردم, جاي گنج نيست; گنج جاي ديگر است: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَد﴾;[48] «کبد»; يعني رنج. اين «لام»، «لام» قسم است و حرف هم حرف خداست. فرمود: من سوگند ياد مي‌کنم که انسان تا زنده است در رنج است. اگر کسي مسير خودش را عوض بکند, همين رنج مي‌شود گنج. کم ثواب مي‌برند الآن روح و ريحان مي‌شود؟! قبرشان «رَوْضَةً مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»[49] مي‌شود; اين کم نيست!

«و الحمد لله رب العالمين»

 


[1]. مصباح الشريعة، ص138.

[2]. تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏12، ص383.

[3]. التبيان في تفسير القرآن، ج‏9، ص366.

[4]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏18، ص351.

[5]. سوره آلعمران، آيه133.

[6]. سوره انبياء، آيه104.

[7]. سوره ابراهيم، آيه48.

[8]. سوره انعام، آيه112.

[9]. سوره اعراف، آيه38.

[10]. سوره احزاب، آيه68.

[11]. سوره اعراف، آيه38.

[12]. سوره انفال، آيه42.

[13]. كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص647.

[14]. الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص447.

[15]. سوره آلعمران، آيه7.

[16]. سوره هود، آيه1.

[17]. سوره إسراء، آيه13.

[18]. سوره محمد، آيه12.

[19]. سوره يس، آيه19.

[20]. سوره احزاب، آيه72.

[21]. سوره إسراء، آيه12.

[22]. سوره غافر، آيه57.

[23]. سوره احزاب، آيه72.

[24]. سوره بقره، آيه34.

[25]. سوره مائده، آيه3.

[26]. سوره انسان، آيه1.

[27]. سوره انسان، آيه1.

[28]. سوره فجر، آيه23.

[29]. الأمالي(للصدوق)، النص، ص176.

[30]. سوره جن، آيه15.

[31]. سوره بقره، آيه24؛ سوره تحريم، آيه6.

[32]. سوره آلعمران، آيه11؛ سوره انفال، آيات52 و 54.

[33]. سوره آلعمران، آيه10.

[34]. سوره هود، آيه98.

[35]. سوره قصص، آيه41.

[36]. سوره غافر، آيه57.

[37]. سوره نسا، آيه145.

[38]. سوره زخرف، آيه54.

[39]. سوره ابراهيم، آيه49؛ سوره ص، آيه38.

[40]. سوره ق، آيه25.

[41]. سوره قمر، آيه1.

[42]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، خطبه74.

[43]. ملاهادی سبزواری، غزليات، غزل36.

[44]. الأمالي( للصدوق)، النص، ص73.

[45]. سوره مريم، آيه33.

[46]. سوره بقره، آيه10؛ سوره مائده، آيه52؛ سوره انفال، آيه49.

[47]. سوره صافات، آيه84.

[48]. سوره بلد، آيه4.

[49]. الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا(عليه السلام)، ص170.