نمایشگر دسته ای مطالب
بازگشت به صفحه کامل

تفسير سوره ق جلسه 1 (1395/08/24)

Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجيدِ (1) بَلْ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْ‏ءٌ عَجيبٌ (2) أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ (3) قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ (4) بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَهُمْ في‏ أَمْرٍ مَريجٍ (5) أَ فَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَي السَّماءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْناها وَ زَيَّنَّاها وَ ما لَها مِنْ فُرُوجٍ (6) وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَيْنا فيها رَواسِيَ وَ أَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ  (7) تَبْصِرَةً وَ ذِكْري‏ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنيبٍ  (8)﴾

سوره مبارکه «ق» که در مکه نازل شد، عناصر محوري آن مثل ساير سُوَر مکي، اصول دين است؛ البته برخي از مسائل اخلاقي و حقوقي و مسائل عام فقهي را هم در بر دارد. در آغاز سوره يکي از حروف مقطّع به نام «ق» است؛ حروف مقطّع در قرآن، گاهي جزء يک آيه است؛ گاهي به تنهايي آيه است؛ گاهي حرف مقطع به قدري است که مجموعاً دو آيه را تشکيل مي‌دهند. آنجا که جزء آيه باشد و نه خود آيه؛ نظير ﴿ق﴾ است و تعبيرات ديگري که مثل ﴿ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ﴾[1] است که آنجا هم همينطور است؛ يعني در ﴿ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ﴾، «ص» جزء آيه است. گاهي به تنهايي يک آيه است؛ مثل ﴿طه﴾، گاهي حروف مقطع به قدري است که دو آيه را تشکيل مي‌دهند؛ نظير سوره «شوري» که دارد: ﴿حم ٭ عسق﴾،[2] اين ﴿حم﴾ يک آيه ﴿عسق﴾ آيه ديگر است. به هر تقدير اين حروف مقطع گاهي جزء آيه است، گاهي يک آيه است، گاهي دو آيه و معناي حروف مقطعه هم محتملات فراواني است که در آغاز سوره مبارکه «بقره» به آن اشاره شد.

اين سوره مبارکه با سوگند به قرآن کريم شرو ع مي‌شود؛ مثل: ﴿يس ٭ وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ﴾،[3] ﴿ص وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ﴾؛ اينجا هم فرمود: ﴿ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجيدِ﴾ که به قرآن مجيد سوگند ياد مي‌کند، به قرآن حکيم سوگند ياد شد، به قرآن ﴿ذِي الذِّكْرِ﴾؛ سوگند ياد شد. سوگند در قرآن پيام‌هاي فراواني دارد که يکي از برجسته‌تر‌ين پيامها همان است که سيدناالاستاد مرحوم علامه طباطبايي دارند؛ نظر شريف‌شان اين است که قَسم در قرآن که خداي سبحان سوگند ياد مي‌کند، نظير قَسم بشر در محاکم نيست. قَسم در محاکم، در مقابل بيّنه است که «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانِ»[4] که مدّعي، بيّنه اقامه مي‌کند و منکر سوگند؛ امّا طبق فرمايش ايشان، قَسم در قرآن کريم که خداي سبحان سوگند ياد مي‌کند، به خود بيّنه است نه در قبال بيّنه. يک وقت است انسان در يک فضاي تاريکي به ديگري خبر مي‌دهد که شب تمام شد و روز فرا رسيد؛ چون دليلي ندارد، سوگند ياد مي‌کند؛ به فلان شیء سوگند که الآن روز است. يک وقت يک نابينا در کنار يک بينا هست؛ يا يک کسي در يک اتاق تاريک است و ديگري به او خبر مي‌دهد که الآن روز است و سوگند ياد مي‌کند، مي‌گويد به اين آفتاب قَسم که الآن روز است؛ اين به خود دليل، قَسم خورد، نه در قبال دليل! سوگندهاي ذات اقدس الهي در مقابل دليل نيست، بلکه به خود دليل است. وقتي به قرآن سوگند ياد مي‌کند که منشأ حکمت است، منشأ ذکر است، منشأ مجد است، معلوم مي‌شود جامعه اگر بخواهد به حکمت برسد، به ياد حق برسد، به مجد و شکوه برسد، بايد قرآني فکر کند و قرآني عمل کند؛ اين اثرِ سوگند به قرآن است. امروز هم که بيست و چهار آبان است، سالروز رحلت مرحوم علامه طباطبايي است، خدا غريق رحمتش کند. البته همه علما از عنايتهاي ويژه ذات اقدس الهي به برکت اهل بيت برخوردارند؛ امّا ايشان فرق مي‌کند. يک وقت اين بزرگوار مي‌فرمودند ما چهارده نسل روحاني بوديم و خودشان نسل چهاردهم بودند، اينها جزء سادات طباطبايي و از فرزندان وجود مبارک امام حسن مجتبي هستند. ايشان بعد از اينکه ـ با اينکه عمر فراواني هم نداشت ـ وارد تبريز شدند، هم با قرآن مأنوس بودند؛ آن دوره شش جلدي تفسير قرآن کريم که نوشته شد، تفسير قرآن به خود روايات بود که چاپ شده است، آن را در تبريز مرقوم فرمودند. وقتي وارد قم شدند، با دريايي از سؤالات و نيازهاي آن روز روبهرو شدند که در آن جلسه به عرض شما رسيد. وقتي مرحوم علامه وارد قم شد ديد که در حوزه قم از تفسير و علوم قرآني خبري نيست، چه اينکه از علوم عقلي خبري نيست، چه اينکه از علوم شهودي هم خبري نيست. اين سه کار را در دستور خودشان قرار دادند. البته اينها را از خود تبريز شروع کردند؛ آن دوره شش جلدي که نوشتند، قسمت مهم آن مربوط به تبيين قرآن از منظر روايات بود، امّا وقتي وارد حوزه پُربرکت قم شدند، گفت:

نهنگ آن به که در دريا ستيزد ٭٭٭ کز آب خرد ماهي خرد خيزد[5]

در شهرستان‌ها سؤال قوي و اشکال قوي و پرورش مردان بزرگ کم است؛ اين حوزهها است که يک اقيانوس است و مردان بزرگ را تربيت مي‌کند. اشکالات، سؤالات، مباحثات، همه از حوزه‌هاي عظيم برميخيزد. ايشان وقتي وارد قم شدند، اين کارها را از نو شروع کردند؛ يعني آن دوره شش جلدي که بخش تفسير قرآن به روايات بود، به صورت تفسير قرآن به قرآن و به صورت بيست جلد درآمد که ايشان عصارهٴ سؤالها و اشکالها و نقدها و پرسش‌هاي دوره مشروطيت را جمع کردند، جنگ جهاني اوّل را جمع کردند، جنگ جهاني دوم را جمع کردند، همه اينها يک دريا اشکال را به همراه داشت؛ دين يعني چه؟ حکومت يعني چه؟ حق يعني چه؟ حقوق متقابل دولت و ملّت، حاکم و محکوم يعني چه؟ وظيفه مردم در برابر حکومت چيست؟ حقوق زن چيست؟ حقوق ملّي چيست؟ حقوق منطقهاي چيست؟ حقوق بينالمللي چيست؟ همه اينها يک مشت سؤالات قوي و عميقي بود که نتيجه مشروطيت و جنگ جهاني اوّل و جنگ جهاني دوم بود. اين سؤال‌هاي انباشته در مَشهد و محضر اين بزرگحکيم الهي قرار گرفت و ايشان الميزان را تدريس کردند و مرقوم فرمودند و به اين صورت درآمد و اگر عمر پُربرکتشان ادامه مي‌داشت، سؤالات انقلاب اسلامي را هم پاسخ مي‌دادند که الآن وظيفهٴ حوزه در بخش تفسير اين است که به سؤالات انقلاب اسلامي، معناي انقلاب اسلامي، دوام انقلاب اسلامي، روابط انقلاب اسلامي با جهان پاسخ دهند. اين بزرگحکيم در تبريز که بودند هم بحث‌هاي قرآني داشتند که چند جلد چاپ شد، هم بحث‌هاي عرفاني داشتند. اين رسالة الولاية را ايشان در تبريز مرقوم فرمودند که از قويترين رساله‌هاي عرفاني است. وقتي حوزه قم تشريف آوردند، هم بحث‌هاي قرآني را توسعه دادند، هم بحث‌هاي عقلي را و هم بحث‌هاي شهودي را. بحث‌هاي عقلي را با تدريس حکمت مشاء و حکمت متعاليه که البته در‌س خارجشان مربوط به حکمت متعاليه بود، اين را چندين سال ادامه دادند، شاگردان خوبي هم به لطف الهي پروراندند و کتاب‌هاي خوبي را هم در اين زمينه نوشتند. در بحث‌هاي عرفان، در چهار دوره ايشان کار کردند؛ در تبريز آن رسالة الولاية را نوشتند؛ وقتي وارد حوزه علم شدند، به محاکمه و داوري بين مرحوم آقا سيد احمد کربلايي با آقا شيخ محمد حسين غروي استادشان، درباره همان شعري که مرحوم آخوند خراساني مختصري توضيح دادند و بين عَلَمين اختلاف نظر بود پرداختند؛ چون يک طلبه اين شعر جناب فريدالدين عطّار را خدمت مرحوم آخوند ‌خراساني برد که اينکه فريدالدين مي‌گويد:

دائــمــاً او پـــادشــاه مطلــق است ٭٭٭ در کمــالِ عــزّ خود مستغـرق است

او به سر نايد ز خود آنجا که اوست ٭٭٭ کي رسد علم و خرد آنجا که اوست[6]

 اين يعني چه؟ چطور مي‌شود خدا را شناخت؟ چطور اين آقايان مي‌گويند خدا را نميشود شناخت؟! به چه معنا خدا شناختني و به چه معنا خدا شناختني نيست؟! اين رباعي را که براي فريدالدين عطار است و به قول شيخ محمود شبستري که:

مرا از شاعري خود عار نايد ٭٭٭ که در صد قرن چون عطار نايد[7]

شبستر هم براي همين اطراف تبريز است که بزرگاني هم از آنجا برخاستند؛ اين شيخ محمود شبستري براي همان منطقه است و مي‌گويد:

مرا از شاعري خود عار نايد ٭٭٭ که در صد قرن چون عطار نايد

اين طلبه اين رباعي را خدمت مرحوم آخوند ‌خراساني(رضوان الله عليه) برد؛ مرحوم آخوند يک چند سطري را معنا کردند و فرمودند فراغت و فرصتي بيش از اين نيست و مشغول همان مرجعيت و تدريس فقه و اصول شدند. اين طلبه سؤالها را آورد خدمت مرحوم آقا سيد احمد کربلايي، ايشان به نحو ديگری معنا کردند؛ خدمت مرحوم آقا شيخ محمد حسين غروي بردند، ايشان هم به نحو ديگری معنا کردند؛ اين معاني و تفسير خيلي هماهنگ نبود. مرحوم آخوند خراساني(رضوان الله عليه) عذرخواهي کردند و همان پاسخ چند سطري را کافي دانستند، اين طلبه نوشته مرحوم آقا شيخ محمد حسين را دوباره آورد خدمت مرحوم آقا سيد احمد کربلايي، ايشان رد کردند؛ نوشته مرحوم آقا سيد احمد کربلايي را آورد خدمت مرحوم آقا شيخ محمد حسين غروي ايشان رد کردند. اين تضارب آرا، رسالهٴ پربرکتي را تشکيل داد. اين رساله مکاتباتي بود بين مرحوم آقا سيد احمد کربلايي و آقا شيخ محمد حسين غروي. مرحوم علامه طباطبايي به عنوان داوري، مقطع دوم بحث‌هاي عرفاني خود را در قم شروع کردند. مقطع اوّل، تبريز بود که رسالة الولاية را نوشتند. مقطع دوم تدريس عرفاني و مکاتبات عرفاني را در جمع خواص، بين اين دو بزرگوار به عنوان حَکَم و داوري، محاکمات را نوشتند. آن وقت هنوز ما قم نيامده بوديم. ايشان از 1315 تا 1325 تبريز بودند، از 1325 وارد قم شدند، وقتي وارد قم شدند، اين کارها را شروع کردند. وقتي اين بخش تمام شد، فلسفه را که شروع ‌کردند، بخش پاياني جلد دوم اسفار که مسئله وحدت شخصيّه است، آن را در درس خارج فلسفه، مبسوطاً بحث کردند که ثابت کنند آيا هستي، وحدت تشکيکی است يا وحدت شخصي؟! درس خارج ايشان چندين جلسه طول کشيد؛ البته آن هم خصوصي بود. اين مقطع سوم بحث‌هاي عرفاني ايشان بود. در مقطع چهارم ايشان، تمهيد القواعد را در جمع خواص شروع کردند که بحث‌هاي عرفاني بود. اين مخصوص شب‌هاي پنجشنبه و جمعه بود. البته بحث‌هاي جلد نهم اسفار را ايشان هر روز عصرها در منازل اشخاص مي‌گفتند. به قدري اين جلسات، مستور و مخفي بود که فقط چند نفر ميدانستند و بين جلسات شب‌هاي پنجشنبه و جمعه و جلسه جلد نهم اسفار که بحث معاد است مشترک بودند. برخيها که در شب‌هاي پنجشنبه و جمعه شرکت مي‌کردند، خبر نداشتند که عصرها، هر روز بحث معاد هست؛ برخيها هم که در بحث معاد شرکت مي‌کردند، خبر نداشتند که شب‌هاي پنجشنبه و جمعه تمهيد القواعد است. مرحلهٴ تمهيد القواعد که تمام شد، اين دوران چهار مرحلهاي عرفاني مرحوم ‌علامه به پايان رسيد، بعد شروع کردند به تدريس چند جلد بحار که در آخرين دوره، پنج، شش جلد بحار را تدريس کردند که بعد از آن رحلت کردند. اين عصارهٴ ادوار پنجگانه عرفاني ايشان که ختم شد به مسئله تفسير و شرح پنج تا شش جلد بحار مرحوم مجلسي و عقيده ايشان اين بود که اگر روايتي معتبر باشد و از معصوم(سلام الله عليه) رسيده باشد، همانطوري که قرآن کريم کتابي است که ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾،[8] پيام معصوم، درس معصوم، قول معصوم هم چيزي است که ﴿لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾. توفيقي که نصيب ايشان شد همين بود که جزء شاگرداني از اهل بيت بودند که اگر اهل بيت به عنايت الهي «مطهّر بالأصل» بودند، اينها هم «مُطهّر بالتّبع» بودند، جزء افراد طاهر بودند. گاهي عرض مي‌شد که مرحوم علامه گرچه روي زمين زندگي مي‌کرد، در قم زندگي مي‌کرد، در اين زمان زندگي ميکرد، ولي در دنيا زندگي نميکرد.

 بحثي وجود مبارک حضرت امير دارد که شما فرزندان آخرت هستيد، از آنجا آمديد، بچه‌هاي آخرت باشيد: «فَكونوا مِن أبناءِ الآخِرَةِ».[9] در آن پيام نوراني سيّدالشهداء(سلام الله عليه) که نامهای براي بنيهاشم نوشت، فرمود: «أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ»؛[10] اين بيان همان خطبه نهجالبلاغه است. فرمود شما مي‌گوييد عراق آشوب است، فلانجا آشوب است، من اصلاً در دنيا زندگي نمي‌کنم؛ در زمين هستم، امّا من در آخرت هستم؛ گويا اصلاً براي ما دنيا نبود، ما هميشه اُخروي فکر مي‌کرديم. شما مي‌گوييد حالا شام شلوغ است، عراق شلوغ است، کوفه شلوغ است، فلانجا شلوغ است، يعنی چه؟! «أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَمْ تَزَلْ وَ السَّلَامُ».

مرحوم علامه اگر کسي با او زندگي مي‌کرد، مي‌فهميد او در زمين زندگي ميکند، ولي در دنيا زندگي نمي‌کند. هرگز به فکر اين بازيها که چه کسي آمده، چه کسي رفته، براي چه کسي صلوات فرستادند، براي کسي صلوات نفرستادند؛ هرگز به فکر کودکانهٴ اينچنين نبود، اصلاً در ذهن او اينها نبود تا بگويد بد است يا خوب است! هرگز بچهگانه فکر نمي‌کرد تا بگوييم بد است يا خوب است. بعضي‌ها به اين فکر هستند و مي‌گويند اين چه کاري است که کردي؟! امّا ايشان گويا «فَكَأَنَّ الدُّنْيَا لَمْ تَكُنْ»! يکی از مراجع(رضوان الله عليه) که همدوره ايشان بود، در نجف بارها به من مي‌گفت که اين حرفها براي خود آقاي طباطبايي است. بارها به من مي‌فرمود من اساتيدش را در نجف مي‌شناسم، آن آقاي صدر را مي‌شناسم، بادکوبهای را مي‌شناسم يا ديگری را مي‌شناسم؛ آنها آنقدر نبودند که آقاي طباطبايي دارد، اين حرفها براي خود ايشان است و بارها تکرار ميکرد که اين آقاي طباطبايي انسان کامل است. خدا هر دو را و ساير مراجع را با اولياي الهي محشور کند!

اين کارهاي مرحوم آقاي طباطبايي بود! اگر کسي اين راه را برود، ذات اقدس الهي ﴿يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ﴾،[11] اين فقط منتظر يک ظرف است، يک ظرف طاهر! شما اگر بخواهيد آبي تهيه کنيد بدهيد که کسي وضو بگيرد، در ظرف آلوده که نمیريزيد، بلکه در يک ظرف پاک آب ميريزيد. اگر ـ خداي ناکرده ـ در قلب کسي يک آلودگي باشد، فرمود: ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾،[12] اينکه گفتند هجرت براي هميشه است، همينطور است، جهاد هم براي هميشه است، همينطور است، حالا هجرت گاهي از مکه به مدينه است، گاهي از مکه به حبشه است و مانند آن است؛ امّا گاهي از بدي به خوبي است. آن هجرت مستمر «الي يوم القيامة» ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾ است، نه از مکه به مدينه بيا و از مکه به حبشه برو. فرمود از بدي هجرت کن! همان‌طور که جهاد «الي يوم القيامة» است، هجرت هم «الي يوم القيامة» است: ﴿وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ﴾؛ از اين من و ما، از اين که چه کسی عُظماست چه کسی أعظم است، از اين بازي کودکانه هجرت کن! اين همه علوم هست که به ملائکه دادند، چطور ما از آنها بهره نبريم. همان بيانات وجود مبارک حضرت امير در نهجالبلاغه است که به صورت صحيفه سجاديه امام سجاد(سلام الله عليه) درآمده، فرمود: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي»،[13] اينها که اين حرفها را با خودشان نبردند، اين حرفها را گفتند و رفتند! فرمود هرچه از ما بخواهيد بپرسيد، هيچکس در دنيا پيدا شد که دهان باز کند و بگويد هرچه ميخواهيد از من بپرسيد؟! غير از اين خاندان! شما در تاريخ خوانديد، در تاريخ نوشتيد، هيچ حکيمي، هيچ فيلسوفي، هيچ دانشمندي دهان باز کرده و بگويد هرچه ميخواهيد از من بپرسيد. برخيها رفتند چنين حرفي را بزنند رسوا شدند، اين فقط براي اين خاندان است! بگويد که هرچه ميخواهيد از من بپرسيد: «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ». اين همه علوم هست، اين همه معارف هست، آن وقت چهار شُبهه در فضاي حقيقي يا فضايي که عدهاي آن را فضاي مجازي ميدانند باشد، کسي نتواند به اينها جواب دهد. حرفها فراوان است، علوم فراوان است، ريخته؛ منتها بايد جمع کرد. اگر اين هست، يک طباطبايي مي‌خواهد که قرآن کريم و عترت هم اين ظرفيت را دارد و ميپروراند.

بارها به عرض شما رسيد اين سه بزرگوار، هر سه معاصر هم بودند و از نجف برخاستند. هر سه بزرگوار جزء طلبه‌هاي عادي بودند، فقط مقداري خوب درس خواندند، قدري خوب عمل کردند؛ امّا مقدار زيادي به طهارت روح رسيدند؛ يکي شده آقا سيد ‌محسن ‌حکيم که يک دوره فقه نوشته به نام مستمسک که يک کتاب قوي فقهي است! يکي شده علامهٴ اميني که از ولايت نوشته! کلام نوشته!  الغدير يک کتاب کوچکي نيست! يکي هم شده علامه طباطبايي؛ اينها سه طلبه بودند که در نجف درس خواندند. اين فيض، همان فيض است، اين اهل‌بيت، همان اهل‌بيت هستند؛ اين نجف و قم همان نجف و قم است؛ اينها راه دارد، اينها که از آسمان نيامدند. درست است مراجع ديگر ـ حشرشان با اولياي الهي! ـ شاگردانشان، تقريرات فراواني نوشتند؛ اما اينکه خودشان دست به قلم کنند، کم بود؛ مرحوم ‌آقاي‌ حکيم يک دوره مستمسک نوشت که يک کتاب فقهي قوي است. مرحوم علامه اميني آن کار را کرده، مرحوم علامه طباطبايي اين کار را کرده! اينها در همين عصر بودند و هر سه هم محصول اين عصرند و کنار هم بودند. الآن هم ميشود اين کار را کرد! غرض اين است که يک مقدار انسان به زندگي ظاهري مي‌رسد که نيازها برطرف شود، بقيه فکر است. اگر مقداري انسان اين ظرفيت را باز کند، آن وقت مي‌ريزند: «نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ»[14] همين است ديگر؛ علم اصولاً همينطور است؛ حقيقت علم نور است.

غرض اين است که امروز سالروز رحلت اين بزرگوار است، حشر ايشان هم با انبيای الهي، مثل حشرهاي همه علما و صلحا و مراجع ماضين. اينها پيشگام ما هستند، «قُدوة»[15] ما هستند و امام متقيان هستند که قرآن درباره اينها فرمود: ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾،[16] ما اگر به اين حدّ نرسيم، لا‌اقل به اينها اقتدا مي‌کنيم. اين همّت را ذات اقدس الهی به ما داد، فرمود شما هميشه سعي نکنيد دنبالهرو باشيد؛ چه عيب دارد که شما امام باشيد. هميشه سعي نکن پشت ‌سر کسي اقتدا کني. از خدا بخواه طوري باشيد که عدهٴ زيادي از کتاب شما استفاده کنند: ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾، خدايا آن توفيق را بده که پاکان جامعه به من اقتدا ‌کنند، فضلاي جامعه کتاب من را بخوانند. اينکه بد نيست، اگر بد بود که قرآن تصريح نمي‌کرد که حرف مردان الهي اين است. اين عيب دارد که آدم بگويد خدايا! توفيقي بده تا من کتابي بنويسم که همه فضلا از کتاب من استفاده کنند؛ اين عيب دارد؟! همه فضلا روش من را بگيرند، اين عيب دارد؟! ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾. خدايا! به دنبال کسي راه افتادن که کمال نيست؛ البته آن هم فضيلت دارد، امّا من اگر خودم را نخواستم و کسي را نخواستم، غير از تو و آيات تو، آن وقت مي‌شوم «امام المتّقين»! اين نه براي انبيا است و نه براي اهل بيت‌، اين براي همه ما هست. فرمود اينها کساني هستند که مي‌گويند نماز را «قرّة عين» ما قرار بده،[17] تقوا را، اين کارها را انجام بده! آنها که برايشان سخت بود اين حرف را تفسير کنند، مي‌گفتند يک «لام» در تقدير است که «و اجعل لنا من المتقين اماما»؛ چون هاضمه آنها ضعيف بود که مي‌گفتند مگر ما مي‌توانيم «امام المتقين» باشيم؟!

«خويش را تأويل کن! ني ذکر را!»[18] خودت بالا بيا! چرا قرآن را عوض مي‌کني! قرآن اين فرصت را، اين ظرفيت را داد، فرمود شما مي‌توانيد به جايي برسيد. حالا کسي داعيه عصمت که نداشت؛ آن در ذهن کسي هم نميآيد. همين داعيه حکمت است، داعيه عدل است، داعيه عقل است، داعيه کمال است، داعيه طهارت است. درباره مسجد قُبا که در قرآن امضا کرد و فرمود: ﴿فيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا﴾،[19] اينکه نقص نيست، اينکه بد نيست، اين غُلو هم نيست، فرمود در مسجد قُبا کساني رفت و آمد مي‌کنند که طهارت روح را دوست دارند: ﴿فيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا﴾.

اين مسجد امام حسن عسکري قم که از قديميترين مساجد اين شهر است و به وجود مبارک امام حسن عسکري وابسته است؛ احمد بن اسحاق و ديگران اجازه گرفتند و اين مسجد را ساختند؛ در طليعه اين مسجد و بر در ورودي آن قبلاً اين آيه نوشته شده بود: ﴿فيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا﴾؛ عين همان که در مسجد قُبا نوشته شده بود. اينکه بد نيست، اين هم که غُلو نيست؛ آدم مي‌خواهد پاک باشد. سخن از عصمت که نيست، بلکه سخن از طهارت است؛ يعني نه بيراهه برود، نه راه کسي را ببندد، نه تحت ولايت زيد باشد، نه تحت ولايت عمر باشد. اينطور نباشد، بلکه تحت ولايت قرآن و عترت است ﴿فيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا﴾؛ اينکه بد نيست. آن وقت با کمال شهامت مي‌گوييم: ﴿وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَاماً﴾؛ خدايا! آن توفيق را بده که ما قدمي برداريم که خوبان جامعه به ما اقتدا کنند؛ اين نقص نيست. اگر کسي به اينجا رسيد، آنگاه بيش از گذشته شاکر است و اهل سجده، ـ خداي ناکرده ـ کسي که خودش را ببيند که ديگر اهل تقوا نيست، چه رسد به اينکه امام متقيان باشد.

غرض اين است که سالروز رحلت مرحوم علامه طباطبايي(رضوان الله عليه) است. ايشان بعد از اينکه در نجف آن علوم را داشتند، مقاطع گوناگوني در علوم عقلی داشتند، از جمله چهار دوره درباره عرفان داشتند؛ مقاطع گوناگوني درباره قرآن داشتند که قرآن ساليان متمادي تا آخر عمر خدمت‌شان بود و بخش نهايي زندگی ايشان هم تدريس چند جلد بحار بود که حشرش با قرآن و عترت!    

«و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين»

 


[1]. سوره ص, آيه1.

[2]. سوره شوری, آيات1 و 2.

[3]. سوره يس, آيات1 و 2.

[4]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج7، ص414.

[5]. نظامی، خمسه، خسرو و شيرين، بخش48.

[6]. منطق الطير(عطار نيشابوری)، ديباچه کتاب.

[7] . گلشن راز(شيخ محمود شبستری)، بخش دوم.

[8]. سوره واقعه, آيه79.

[9]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه42.

[10]. کامل الزيارات، ص75.

[11]. سوره بقره, آيه212.

[12]. سوره مدثر, آيه5.

[13]. نهج البلاغة(للصبحي صالح), خطبه189.

[14]. مصباح الشريعة، ص16.

[15]. لغتنامه دهخدا، قدوة: [ق ُ وَ] پيشوا، قِدَة.

[16]. سوره فرقان, آيه74.

[17]. ر.ک: الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج5، ص321؛ «جُعِلَ قُرَّةُ عَيْنِي فِي الصَّلَاةِ».

[18]. مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بخش59؛ «کرده‌ای تاويل حرف بکر را ٭٭٭خويش را تاويل کن نه ذکر را».

[19]. سوره توبه، آيه108.