دیگر اخبار
مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

مسئول بودن مردم نسبت به یکدیگر/ همان‌طوری كه از چشم خود حمایت و حفاظت می‌كنید، از مردم و جوانان حمایت كنید

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

در خصوص حادثه تخریب قبور أئمه بقیع فرقی بین جیش ابرهه و کار وهابیت نیست

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

مجموعه ارزشمند «سلونی قبل ان تفقدونی؛ تحریر نهج البلاغه» آیت الله العظمی جوادی آملی

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

چگونگی نقد مکتب ديگران به وسيله اذکار نماز

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

لزوم بهره گيری از موقعيتهای استجابت دعا

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

دیدار حجت الاسلام و المسلمین شهرستانی با آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

برگزاری نماز جماعت ظهر و عصر به امامت حضرت آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

ویژگی های عرفان امام خمینی (قدس سره) از منظر آیت الله جوادی آملی

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

شرح دعای وداع با ماه مبارک رمضان

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

نظر آیت‌الله العظمی جوادی آملی درباره میزان زکات فطره

شناسه : 16285592


سوره مبارکه «قلم»، آیات 15 تا 33
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿إِذا تُتْلي‏ عَلَيْهِ آياتُنا قالَ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ (15) سَنَسِمُهُ عَلَي الْخُرْطُومِ (16) إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحينَ (17) وَ لا يَسْتَثْنُونَ (18) فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ (19) فَأَصْبَحَتْ كَالصَّريمِ (20) فَتَنادَوْا مُصْبِحينَ (21) أَنِ اغْدُوا عَلي‏ حَرْثِكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صارِمينَ (22) فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ (23) أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكينٌ (24) وَ غَدَوْا عَلي‏ حَرْدٍ قادِرينَ (25) فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ (26) بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ (27) قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ (28) قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا ظالِمينَ (29) فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ (30) قالُوا يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا طاغينَ (31) عَسي‏ رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا راغِبُونَ (32) كَذلِكَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ (33)﴾

سوره مبارکه «قلم» که در مکه نازل شد، ضمن اينکه عناصر محوري سور مکي که معارف توحيدي است را بيان مي‌کند، مسئله موعظه را هم در نظر دارد. اساس قرآن کريم بر سه عنصر است: يکي ﴿ادْعُ إِلَي سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ،[1] دوم: ﴿وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ﴾، سوم: ﴿وَ جَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ﴾. در تبيين معارف، از مَثل استفاده مي‌کند. در تشريح مواعظ، از مثال استفاده مي‌کند. آنجا که بخواهند مطلب عميق علمي را بفهمانند ضمن اقامه برهان، مَثل ذکر مي‌کنند که مَثل همان طوري که قبلاً ملاحظه فرموديد دو کار مي‌کند: يکي دامنه مطلب را پايين مي‌آورد، رقيق مي‌کند؛ يکي دست فهم شنونده را مي‌گيرد و بالا مي‌برد تا هم‌سطح بشوند و چيزي بفهمند. ﴿مَثَلُ الَّذينَ كَفَرُوا﴾،[2] کذا، يا مَثل توحيد را مي‌فرمايد که چند مالک‌اند و يک بنده دارند: ﴿فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ﴾،[3] که اينها مَثل هستند. خاصيت مَثل اين است که مطلبِ اوج گرفته را پايين مي‌آورد و دست فهم مخاطب را بالا مي‌برد تا بفهمد.

اما مثال، نمونه است، نه مَثل. مي‌فرمايد اگر کسي به راه باشد، ما نعمت‌ها را بر او عرضه مي‌داريم؛ مثالش فلان گروه هستند و اگر کسی کفران نعمت کند، نعمت را بعد از آزمايش‌هاي فراوان از او مي‌گيريم؛ نمونه‌ آن فلان گروه هستند. در سوره «قلم» مثال ذکر مي‌کند، در سوره «کهف» مثال ذکر مي‌کند، در سوره «سبأ» مثال ذکر مي‌کند. در سوره «قلم» که محل بحث است مي‌فرمايد اينها که معارف الهي را شنيدند ـ معاذالله ـ مي‌گويند اينها اسطوره‌اند و افسانه‌هاي گذشته‌اند و تاريخ مصرف گذشته‌اند: ﴿إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ﴾، آن وقت قصه اصحاب جنّت را به عنوان مثال نه مَثل، به عنوان نمونه ذکر مي‌کند که عده‌اي بودند قبلاً به راه بوند، بعد منحرف شدند، ما نعمت‌هاي الهي را به آنها عرضه کرديم؛ هواي مناسب، نعمت مناسب، زمين مناسب، مِلک مناسب، باغداري مناسب، اينها باغي درست کردند نعمت‌هاي فراوان؛ اما حقوق الهي را نمي‌دادند.

پرسش: نمونههايی از مَثل در قرآن حکيم را ذکر بفرماييد.

پاسخ: حالا ذکر مي‌کنيم. نمونه‌هاي مَثل مثل همان است که فرمود: ﴿لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا[4] آنجا مَثل ذکر کردند. فرمودند اگر بنده‌اي باشد خدمتگزارِ چند مولا که ﴿فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ﴾؛ چند مولا دارد که اينها هر کدام نظر خاص خودشان را دارند و اين بنده بايد حرف اينها را اطاعت کند؛ آن وقت بي‌نظمي شروع مي‌شود، چرا؟ چون هر کدام يک نظر خاصي دارند. اگر چند خدا بخواهند عالم را اداره کنند، هر کدام يک علم مخصوص دارند که مي‌شود برهان تمانع. ديگر نمي‌شود گفت اينها چون خدا هستند برابر با «ما هو الواقع»، «نفس الامر»، حق و مصلحت حکم کنند؛ چون خدا هست و بقيه عدم محض هستند. دو تا پيغمبر، دو تا امام(عليهم السلام) ممکن است اين چنين باشند، براي اينکه واقع يکي است، «نفس الامر» يکي است، مصلحت يکي است، منفعت مملکت يکي است، اينها ممکن است باهم هماهنگ باشند انجام بدهند. اما نمي‌شود گفت دو تا خدا برابر «ما هو الواقع، ما هو المصلحة»، واقع و مصلحت «أو ما شئت فسمّه» اينها فعل خدا هستند که بعد بايد ظهور کنند. اينها که پيغمبر نيستند، اينها خدا هستند؛ لذا غير از اينها چيزي در عالم نيست به نام «نفس الامر و واقع». عدم محض است. «نفس الامر» و مصلحت و منفعت و حکمت و واقع از آن به بعد ظهور مي‌کند. چون دو تا خدا هستند، يک؛ صفات اينها عين ذات اينهاست، دو؛ دو تا ذات هستند، يقيناً دو تا علم هستند، دو تا حکمت‌اند، دو تا قدرت‌اند؛ لذا ممکن نيست که اينها دو تا خدا باشد و عالم منظّم باشد!

اين مطلب عميق برهان تمانع سوره «انبياء» را به صورت يک مَثل ذکر مي‌کند، مي‌فرمايد اگر شما غلامي فرض کنيد عبدي فرض کنيد که داراي چند مولايي باشد که هر کدام نظر خاصي دارند مَثل غلام و عبدي که ﴿فيهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ﴾؛ يعني چند تا مولا دارند که هر کدام نظر خاص خودشان را دارند. نظم اين کار به هم مي‌خورد.

مَثل در قرآن کريم کم نيست. مثال در سوره مبارکه «کهف» هست، سوره مبارکه «سبأ» است که ذکر مي‌کنند. فرمود: ﴿إِنَّا بَلَوْناهُمْ﴾؛ اينها را آزموديم؛ ﴿كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ﴾، اصحاب جنّت گفتند بخشي نزديک يمن بود. ﴿إِذْ أَقْسَمُوا﴾؛ سوگند ياد کردند؛ حالا هر چه نزد اينها محترم بود که ﴿لَيَصْرِمُنَّها﴾ آن جنت را، ﴿مُصْبِحينَ﴾؛ يعني بامداد وارد باغ مي‌شوند تمام ميوه‌ها را مي‌چينند به کسي هم نمي‌دهند.

استثنا نکردند، مثلاً حالا «إن شاء الله» نگفتند، يک؛ حق فقرا را مي‌دهيم نگفتند، دو؛ اينها مصاديقي است براي استثنا. شبانه حالا يا باد سوزان به حيات اين باغ خاتمه داد، يا سرماي شديد آمد به حيات اين باغ خاتمه داد، «علي أيّ حال»: ﴿فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ﴾ آنجا که خصوصيت دخالت ندارد قرآن ذکر نمي‌کند؛ حالا چه باد گرم در منطقه‌هاي سوزان، يا برف سرد و تگرگ سرد در منطقه‌هاي سرد. ﴿فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ﴾، در حالي که اينها در خواب خوش به سر مي‌بردند.

﴿فَأَصْبَحَتْ﴾، اين جنت ﴿كَالصَّريمِ﴾. «أصبحت»؛ يعني «دخلت في الصبح مصرومة»؛ صبح که شد اين باغ لخت شد. اين مالکان خبردار نبودند. ﴿فَتَنادَوْا مُصْبِحينَ﴾؛ اينها بامداد که شد يکديگر را ندا دادند و خبر دادند که برويم ميوه‌ها را بچينيم. چه گفتند؟ گفتند: ﴿أَنِ اغْدُوا عَلي‏ حَرْثِكُمْ﴾، غُدوه، بامداد، صبح؛ يعني بامداد بياييد براي چيدن ميوه. اگر ميل داريد زودتر حرکت کنيد. ﴿فَانْطَلَقُوا﴾؛ به هر حال از خانه‌هايشان حرکت کردند آمدند به اين باغ که مثلاً از خانه فاصله داشت، در حالي که تخافُت مي‌کردند؛ «خَفيه»، «خفتَ»، «خفد»، با دال؛ هر سه به معناي آرام حرف زدن است. ﴿إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها﴾ که خَفِي است، يعني ناقص است. ﴿لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ﴾، که ناقص نيست، «خَفَت»، اين به معناي خَفِي است. اينها در قرآن استعمال شده است. اما «خَفَدَ» که آخرش دال است که آن هم به معناي «خَفِيَ» است در قرآن نيامده است. اين خَفّاش را مي‌گويند «حيوانٌ خَفُود»؛ يعني آرام آرام، چراغ خاموش حرکت مي‌کند. اين هر سه واژه به يک معناست.

«تَخافُت» مثل تَخافِي، يعني مخفيانه، رازگويانه به يکديگر مي‌گفتند که طرزي برويم که کسي از اين مستمندان وارد نشود نفهمد نيايد، ﴿أَنْ لا يَدْخُلَنَّهَا الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكينٌ﴾؛ کسی نيايد، گدا نيايد.

﴿وَ غَدَوْا عَلي‏ حَرْدٍ قادِرينَ﴾؛ نه تنها سعي کردند که مسکين نيايد، بلکه تصميم گرفتند که اگر کسي بيايد حردش کنند، «حَرد؛ هو المنع». منتها منع بالفعل نيست، آهنگ بر منع است، قصد منع است، تصميم جدّي گرفتند که فقرا را راه ندهند. ﴿وَ غَدَوْا عَلي‏ حَرْدٍ﴾؛ يعني «علي قصد طرد» در حالي که خود را قادر مي‌پندارند. وقتي به باغ رسيدند ديدند که باغ را سرما زد يا آن حرارت سوزان، باغ را سوزاند. ﴿فَلَمَّا رَأَوْها قالُوا إِنَّا لَضَالُّونَ﴾؛ ما بيراهه آمديم اينکه باغ ما نيست، ما راه را گم کرديم. برخي‌ها احتمال دادند که ﴿إِنَّا لَضَالُّونَ﴾؛ يعني فهميدند عذاب الهي آمده اينها گمراه هستند. ديگران گفتند نخير! ما بيراهه نيامديم همين باغ ماست؛ منتها عذاب الهي آمد ما محروم از نعمت شديم، ﴿بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ﴾.

در بين اينها يک عاقل و هشياري بود گفت اين درست است که يا حالا باد سوزان به حيات اين باغ خاتمه داد يا تگرگ سرد به حيات اين باغ خاتمه داد؛ ولي اينها مأموران الهي‌اند، اين طور نيست که اين باد به ذات خود حرکت کند يا سرما به ذات خود حرکت کند. ﴿قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ﴾، اين «لو» تحضيضيه است، «تحضيض»؛ يعني ترغيب و تشويق. من گفتم به ياد خدا باشيد. يک وقت خدا امتحان مي‌کند، وقتي ببيند لايق نيست مي‌گيرد. همين جريان مکه که فرمود: ﴿إِنَّا بَلَوْناهُمْ﴾؛ خود ذات اقدس الهي فرمود: مکه طوري است که ﴿أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ﴾.[5] دو اصل است که براي اينکه مردم بخواهند خوب زندگي بکنند ضروري است: يکي اقتصاد؛ ديگری امنيت. فرمود ما هر دو را براي مکه فراهم کرديم. ﴿أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ﴾؛ مستحضريد که نان عنوان مستقيم از اقتصاد است، ما در فارسي مي‌گوييم نان مردم، در عربي مي‌گويند خُبز. نان مردم يعني اقتصاد. اينکه مي‌گوييم: ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ﴾،[6] مال مردم را نخوريد، «أکل»؛ يعني تصرف. گاهي امري را عنوان مشير قرار مي‌دهند؛ حالا روي فرش مردم که نشسته مي‌گوييم مال مردم را خورده است! زمين مردم را غصب کرده مي‌گوييم مال مردم را خورده است! اين خوردن چون يک اصل جامعي است اصل مهم است، کنايه از همه تصرفات است. گرسنه بودن يعني بي‌اقتصاد بودن. نان مردم يعني اقتصاد مردم.

مرحوم کليني(رضوان الله تعالي عليه) در همين جلد پنج کافي «کتاب المعيشة»، آنجا اين حديث نوراني را از پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل مي‌کند که «اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي الْخُبْزِ وَ لَا تُفَرِّقْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فَلَوْ لَا الْخُبْزُ مَا صُمْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا وَ لَا أَدَّيْنَا فَرَائِضَ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَل‏»،[7] با اينکه خود حضرت چند سال در شعب ابيطالب آن را مقتدرانه پشت سر گذاشت. اين براي خودش که نمي‌گويد. عرض مي‌کند خدايا! اگر بين ملّت و نان ملّت فاصله باشد دينداري آن ملّت مشکل است. «اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِي الْخُبْزِ وَ لَا تُفَرِّقْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فَلَوْ لَا الْخُبْزُ مَا صُمْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا وَ لَا أَدَّيْنَا فَرَائِضَ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَل‏». اين مضمون آن حديث نوراني جلد پنج کافي يعني «کتاب المعيشة» است.

اقتصاد يک اصل مهمي است. ذات اقدس الهي هم به مردم مکه منّت مي‌گذارد، فرمود ما تأمين کرديم شما را: ﴿أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ﴾؛ يعني اقتصاد شما را تأمين کرديم. ﴿وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ﴾؛ امنيت را فراهم کرديم. همه جا سخن از ناامني است. آن روز قتل و غارت و راهزني حرفه رسمي يک عده بود. مکه هم که مي‌دانيد يک سرزمين ﴿غَيْرِ ذي زَرْعٍ﴾ است که ﴿غَيْرِ ذي زَرْعٍ﴾ را قبلاً ملاحظه فرموديد! ما يک موات داريم، يک دائر داريم، يک بائر داريم، يک «لم يزرع» داريم، يک ﴿غَيْرِ ذي زَرْعٍ﴾. ﴿غَيْرِ ذي زَرْعٍ﴾ از همه آنها که در قبال دائرند بدتر است. فرمود ما ﴿غَيْرِ ذي زَرْعٍ﴾ را به همه نعمت داديم. از خودش که چيزي ندارد. همه جا ناامن است، هر جا برويد غارتگري و شمشير است اما اينجا آرام است. فرمود ذات اقدس الهي به برکت بيت خود، امنيت اين مملکت، يک؛ و اقتصاد اين مملکت را تأمين کرد، دو؛ اينها را از دست ندهيد. بعد فرمود وقتي به بيراهه که رفتند: ﴿إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا﴾، جنگ بدر آمد، اينها اين همه کشته دادند. بعد در جريان فتح مکه همه قدرت‌ها در اختيار آنها بود، وقتي وجود مبارک حضرت فاتحانه وارد مکه شد ديد اباسفيان راه مي‌رود مي‌گويد: «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»، متحيّرانه! حضرت از پشت رسيدند دست مبارک را روي دوش نحس اباسفيان گذاشتند فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُك»! اباسفيان متعجب بود که ما به سربازان خود کباب داديم با شتر رفتند با شمشير جنگيدند، اينها به سربازانشان خرما دادند، پياده بودند چوب دستشان بود خيلي هم مسلّح نبودند، چگونه شد که ما شکست خورديم؟! «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»! حضرت فرمود: «بِاَللهِ غَلَبْتُك».[8]

اينکه فرمود: ﴿إِنَّا بَلَوْناهُمْ كَما بَلَوْنا أَصْحابَ الْجَنَّةِ﴾؛ حالا لازم نيست که باغي باشد که حالا يک تندباد يا باد گرم سوزاني بيايد، همين که دماغ را خاکمالي مي‌کند همين است. اين ﴿سَنَسِمُهُ عَلَي الْخُرْطُومِ﴾ کنايه است؛ مي‌گويند دماغش را خاکمالي کرديم، حالا يا مالشان را مي‌گيريم يا شمشيرش را مي‌گيريم، يا جانش را مي‌گيريم، دماغشان را خاکمالي کردند. خرطوم هم برای خنزير است و برای فيل، نه برای خوک. در تعبيرات فارسي ما هم هست که دماغش را خاکمالي کرديم. حالا اين دماغ خاکمالي کردن يا به اين است که نظير «اصحاب الجنة» است يا نظير فتح مکه است که به هر حال افرادي که ضعيف بودند به حسب ظاهر، مسلّح هم نبودند بر آنها غالب شدند و آنها هم تعجب مي‌کردند مي‌گفتند: «لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي»!

اينجا فرمود اين کار را کرديم. آنکه عاقل بود گفت که ﴿أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ﴾، اين «لولا» تحضيضيه است، من که شما را تشويق کردم که اهل تسبيح باشيد. قدري خودتان قدري فقرا، فقرا حقي دارند. اين بيان نوراني حضرت امير در نهج البلاغه هست؛ وجود مبارک حضرت اين روايت را از پيغمبر نقل مي‌کند که «إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ»؛[9] يعني اين سائل آبرومندي که آمد به شما مراجعه کرد او خودش نيامد، او را کسي فرستاد. اگر داريم که داريم، نداريم با ادب رد کنيم. حالا يک وقت است يک گداي حرفه‌اي است مستحضريد همه شما اين را درس داديد؛ يکي از مکاسب محرمه همين تکدّي اينهاست. اينها که بعد از مرگشان مي‌بينند که اسکناس‌هاي فراواني از اينها کشف مي‌شود يکي از مکاسب محرمه‌اي که شيخ انصاري و ديگران ذکر کردند کسب اين گدايان حرفه‌اي است با اينکه فراوان پول دارند سر کوچه مي‌ايستند و گدايي مي‌کنند. اين کسب، کسب حرام است؛ تنها مرحوم شيخ انصاري که اين فتوا را نداد، ديگران هم دادند.

اما يک وقت است که در اثر فشار اقتصاد و مشکلات مالي يک کسي آبرومند است و واقعاً ندارد حالا به شما مراجعه کرده، اين بيان نوراني حضرت امير در نهج البلاغه است که «إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ»، آدرس خانه شما را خدا به او داد. مواظب باش! يا بده و محترمانه مشکل او را حلّ کن يا محترمانه رد کن. غرض اين است که اين خطر هست.

پرسش: در ميان اصحاب جنت يکی از آنها آدم خوبی بود؛ اما وقتی باغ سوخت صبر کرد ... .

پاسخ: اما وقتي حرف مي‌زند، ولي در عمل با اينهاست، چه کار بکند! فقط موعظه مي‌کند. يک کسي که موعظه مي‌کند ولي باهم‌اند باهم آمدند همين ميوه را بچينند، باهم در اين باغ سهم دارند، نگفت من سهم خودم را بدهم به آنها، فقط حرف زد يا موعظه کرد. اين ﴿لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ[10] همين است، واعظ غير متّعظ همين است. حالا گريه مجاني را مي‌کند اما به هر حال آمده ميوه را بچيند و به کسي ندهد. با همين قصد آمدند.

﴿قالَ أَوْسَطُهُمْ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ ٭ قالُوا﴾، حالا اينها به هوش آمدند، چه وقت به هوش آمدند؟ آن وقتي که اثر ندارد؛ نظير ايمان فرعون که به هر حال اثر نداشت. البته به آن حدّ نرسيدند، راه براي بازگشت بعدي هست؛ اما فعلاً از اين باغ بهره‌اي نمي‌برند. ﴿قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا﴾؛ بله ما کار بدي کرديم. ﴿إِنَّا كُنَّا ظالِمينَ ٭ فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلي بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ﴾؛ همه يکديگر را سرزنش مي‌کردند ملامت مي‌کردند. بعد گفتند به هر حال ما در جُرم مشترک هستيم: ﴿يا وَيْلَنا إِنَّا كُنَّا طاغينَ ٭ عَسي رَبُّنا أَنْ يُبْدِلَنا خَيْراً مِنْها إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا راغِبُونَ ٭ كَذلِكَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ﴾. در جريان اکبر بودن عذاب آخرت که به چهار حيوان در مي‌آيند، اين را در کتاب‌هاي عقلي برهان اقامه کردند که انسان در اثر حرکت جوهري به اين سمت دارد حرکت مي‌کند. آيات قرآن که مشخص فرمود يک عده مَثلشان مَثل حمار است؛ يعني سفيهانه هستند حيوانات اين بخشي‌اند. يک عده درّنده‌اند ﴿فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ﴾.[11] يک عده هم که ﴿شَياطينَ الْإِنْسِ﴾[12] هستند. يک عده هم که ﴿فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ﴾،[13] و وجود مبارک حضرت امير هم فرمود برادرم جعفر طيار است، با فرشته‌هاست، آن بيان نوراني امام سجاد(سلام الله عليه) هم که در اوايل سوره مبارکه «آل عمران» است که حضرت فرمود ذات اقدس الهي علماي توحيدي را در رديف ملائکه ذکر مي‌کند: [14] ﴿شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ﴾.[15]

اما حالا آن مَثل‌هايي که در سوره مبارکه «کهف» و بعد در سوره مبارکه «سبأ» هست. در سوره مبارکه «کهف» آيه 32 اين است: ﴿وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَيْنِ جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُما زَرْعاً﴾؛ اينجا گرچه به صورت مَثل ذکر کرد، ولي در پايان فرمود يکي از اين دو شريک به ديگري گفت که ﴿أَ كَفَرْتَ بِالَّذي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلاً﴾، ولي من حرفم اين است: ﴿هُوَ اللَّهُ رَبِّي وَ لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً ٭ وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ﴾؛[16] چرا وقتي وارد باغ شديد شکر نکردي؟! چرا نگفتي من حق الهي را مي‌خواهم بپردازم؟ ﴿إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مالاً وَ وَلَداً﴾؛ آن‌گاه در آيه 42 فرمود: ﴿وَ أُحيطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ عَلي‏ ما أَنْفَقَ فيها وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلي‏ عُرُوشِها وَ يَقُولُ يا لَيْتَني‏ لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّي أَحَداً﴾، ببينيد آدمي که گرفتار شده اين دست‌ها را به هم مي‌مالد. فرمود: ﴿فَأَصْبَحَ يُقَلِّبُ كَفَّيْهِ﴾؛ اين دست را روي آن دست اين کف را روي آن دست که چرا من بيراهه رفتم و همه دارايي من به خطر افتاد و از دست من رفت؟ بعد مثال‌هاي ديگري هم ﴿وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ﴾ ذکر مي‌کند.

در سوره مبارکه «سبأ» هم مشابه اين جريان را بيان فرمود؛ آيه شانزده سوره مبارکه «سبأ» همين است. فرمود: ﴿لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ في‏ مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمينٍ وَ شِمالٍ﴾؛ وقتي وارد شهر مي‌شديد، طرف راست شهر و طرف باغ شهر دو تا باغ بزرگ برای اينها بود. ﴿جَنَّتانِ عَنْ يَمينٍ وَ شِمالٍ﴾. ما گفتيم: ﴿كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ﴾، اين عنايت‌هاي الهي است؛ اما ﴿وَ اشْكُرُوا لَهُ﴾، نه بيراهه برويد و نه راه کسي را ببنديد حق فقرا را هم بدهيد. ما آزموديم شما را، امتحان مي‌کنيم. ﴿بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ﴾، يک آب و هواي خوبي، باغ خوبي، ميوه خوبي، خداي مهرباني هست؛ پس همه نعمت براي شما هست. ﴿فَأَعْرَضُوا﴾؛ اينها اعراض کردند، رو برگرداندند. ﴿فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ﴾؛ اين سيل دمان را ما فرستاديم. ما راهنمايي کرديم. اين ﴿فَسَلَكَهُ يَنابيعَ فِي الْأَرْضِ﴾،[17] را که قبلاً هم بحث آن گذشت همين طور بود. اين آب را به موقع مي‌فرستاد؛ ﴿أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَي الْأَرْضِ الْجُرُزِ﴾؛[18] يک راهنمايي دارد راهي دارد. کجا چقدر ببارد؟ کجا را ببرد؟ کجا را نبرد؟ همه اينها رهبري شده است، قطره‌اي بدون اذن الهي حرکت نمي‌کند.

فرمود سيل خروشاني را فرستاديم به هر دو باغي که وقتي وارد شهر مي‌شديد طرف شمال و طرف راست، طرف چپ باغ بود، حالا ويران شده است. ﴿فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‏ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَليلٍ﴾، ما به جاي اين دو تا باغ، دو تا باغ سوخته به آنها داديم که هيچ ميوه‌اي ندارد مگر اينکه مقداري از همين ميوه‌هايي که حيوانات جنگلي مي‌خورند و همين. ﴿بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ﴾ که ﴿ذَواتَيْ أُكُلٍ﴾ «أُکُل»؛ يعني ميوه، در قبال «أکل» که «أکل»؛ يعني خوردن، «أُکُل»؛ يعني ميوه. ﴿خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‏ءٍ مِنْ سِدْرٍ﴾، که اينها نه درآمدي دارند و نه خوراکي هستند. ﴿وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَی الَّتي‏ بارَكْنا فيها قُریً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنينَ﴾، همه راه‌ها را مشخص کرديم کجا حرکت کنيد و کجا حرکت نکنيد، اما تمام نعمت‌ها را داديم گفتيم به اندازه لازم مصرف کنيد، فقرا عيال من هستند که بايد به دست شما عطا بشوند. مبادا خيال کنيد مال خودتان را به آنها داديد. در روايات فراواني هست که ائمه(عليهم السلام) فرمودند اگر بيش از مثلاً بيست درصد لازم بود براي تأمين نياز فقرا، خدا زکات را در آنجا بيش از بيست درصد قرار مي‌داد، ولي کافي است، در هر عصري. اين در روايات باب زکات است. مبادا کسي خيال کند که مال خودش را دارد به فقير مي‌دهد؛ مال فقير را به فقير مي‌دهد. چرا غصب است؟ چرا اگر مال غير مخمّس بود يا غير مزکّي بود در آن نمي‌شود نماز خواند، در آن نمي‌شود زندگي کرد؟ براي اينکه ديگري شريک است. اين «إن الله تعالي جعل» در اموال اغنيا سهمي، اينها شريک هستند به همين مناسبت است.

 غرض اين است که ما يک سلسله حقوقي داريم مثل زکات و اينها؛ حالا اگر کسي وجوه شرعي خود را داد زکات خودش را داد، يک همسايه فقير هست که فقط او باخبر است، اين مي‌شود واجب عيني. و اگر چند نفر از اهل محل باخبر هستند، مي‌شود واجب کفايي. اين چنين نيست که اگر کسي وجوهات شرعي را داد بعد فقير در مملکت بود بر او چيزي نباشد. اين آزمون الهي است. فرمود شما مأموران الهي هستيد دست شما بايد در مسير دست ذات اقدس الهي باشد که دوباره اين دست پُر برگردد. همان ديني که مي‌گويد تکدّي اين فقراي حرفه‌اي حرام است؛ اين جزء مکاسب محرّمه است. اين فقيري که حرفه‌اي است بعد از مرگ او مال فراواني هم کشف مي‌شود با اينکه دارد باز گدايي مي‌کند، اين کسب حرام است. همان دين مي‌گويد کسي که ندارد، اگر فقط شما مطّلع هستيد مي‌شود واجب عيني، اگر چند نفر مطّلع هستند مي‌شود واجب کفايي. فرمود: «إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ اين را خدا فرستاد. شما داريد فرستاده خدا را رد مي‌کنيد. آدم چه جوابي بگويد؟ چگونه جواب بگويد؟ اين روايت را ملاحظه بفرماييد در نهج البلاغه. درست است که حضرت بخشنده بودند؛ اما کاملاً احساس مي‌کردند. چرا وجود مبارک امام سجاد وقتي مالي را به فقير مي‌داد دستش را مي‌بوسيد و مي‌بوييد و به صورت مي‌کشيد؟[19] چرا؟ اينها چون در واقع قرآن ناطق‌اند، حالا معلوم مي‌شود که چگونه قرآن ناطق‌اند؟ ما اينها را مي‌خوانيم و همه را به تشبيه و کنايه حمل مي‌کنيم. اينکه قرآن ناطق است مي‌داند که اين آيه چه مي‌خواهد بگويد. ما مرتّب اينها را مي‌خوانيم بحث مي‌کنيم؛ اما اينکه بايد ببينيم نه بفهميم، ببينيم که اين آيه چه مي‌گويد اهل آن نيستيم. آيه دارد که بعد از استدلال امام سجاد ما مي‌فهميم چه مي‌خواهد بگويد؛ فرمود: ﴿يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ﴾.[20] فرمود خدا توبه را قبول مي‌کند. حالا چرا «من عباده» نگفت «عن عباده» گفت؟ در بحث «توبه» گذشت. فرمود: ﴿يَأْخُذُ﴾، ما حالا بگوييم ﴿يَأْخُذُ﴾ يعني «يتقبّل»! يعني نه! خدا مي‌گيرد. اينکه مربوط به ذات خدا نيست اين فعل خداست. آن دو تا فصل که منطقه ممنوعه است، يعني ذات اقدس الهي و صفات ذات که عين ذات است، منطقه ممنوعه است. ما معنايش را با برهان مي‌فهميم، ما به برهان مکلّف هستيم نه عرفان. ما به شهود مکلّف نيستيم، آن مقدور کسي نيست؛ مثل کسي است که دل‌درد دارد، قلبش درد مي‌کند، اين درد را مي‌چشد. وقتي به طبيب مي‌گويد طبيب به مرض قلب اين علم حصولي دارد، ولي خود بيمار به اين مرض قلب علم حضوري دارد، يعني دارد مي‌يابد. ما درباره معرفت الهي، فعل خدا، تجلّي خدا، ظهور خدا اينها را بله مي‌توانيم يک کسي عارف باشد بيابد؛ اما ذات خدا و صفت ذات که نامحدود است اين قابل شهود نيست؛ يعني کجاي آن را شما شهود بکني؟! بعضش را؟ او که بعض ندارد. همه‌اش؟ او که نامتناهي است. هيچ ممکن نيست کسي بتواند خدا را شهود کند و ما مکلّف به شهود هم نيستيم؛ اما البته فضيلتي است براي شهود فعل خدا. عرفان برای آن فعل خداست. اما ذات خدا را کاملاً مي‌فهميم، ذاتي است، نامتناهي است، ازلي است، ابدي است؛ برهان است، دليل است، قرآن هم دليل آورده است، ما دليل را مکلّف هستيم و خوب هم مي‌فهميم.

اما آنکه مشکل را حلّ مي‌کند شهود است. در اين آيه دارد که ﴿وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ﴾؛ مي‌گيرد. ما مي‌گيرد را مي‌گوييم يعني قبول مي‌کند. اما امام سجاد اين دست را مي‌بويد و مي‌بوسد! مي‌گويد قبل از اينکه دست من به دست فقير برسد، به دست فرستنده فقير رسيد؛ اين يک ديد ديگري است. اگر «إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ امام سجاد مي‌گويد قبل از اينکه دست من به دست اين رسول برسد، به دست مرسِل مي‌رسد. اين دست را مي‌بوسد و مي‌بويد. يعني چه آيه را اين طور معنا کردن؟ چون خودش در حقيقت آيه است. وقتي گفتيم اهل بيت قرآن ناطق‌اند يعني همين! خودشان مي‌دانند که دارند چه مي‌گويند. حالا ما به آنجا نرسيديم و نمي‌رسيم؛ اما «آن‌قدر هست كه بانگ جرسي مي‌آيد»[21] به قول حافظ. اين بيان نوراني حضرت امير را خوب مي‌فهميم که فرمود: «إِنَّ الْمِسْكِينَ رَسُولُ اللَّهِ»، او را ديگري فرستاد. آن وقت اگر کسي ـ خداي ناکرده ـ به او نرسد مشکل پيدا مي‌کند.

در سوره مبارکه «سبأ» هم فرمود ما به اينها نعمت داديم، گفتيم: ﴿بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ﴾، اينها ﴿فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ﴾؛ بساطشان را جمع کرديم. بعد ﴿فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا﴾، بعد فرمود: ﴿وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْليسُ ظَنَّهُ﴾؛ ما انبيا فرستاديم حرف انبيا را گوش ندادند رفتند به دنبال شيطنت شياطين، شيطان آن تصميمي را که خواست بگيرد درباره اينها پياده کرد. گفت من سواري مي‌خواهم: ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾،[22] که «أحتنکنّ»، باب «افتعال»؛ «احتنک الفرس»؛ يعني حنَک و تحت حنک اسب را گرفته است. اين اسب‌سوارها وقتي که سوار اسب شدند کاملاً مي‌توانند اين را بدوانند، چون حنک اسب و تحت حنک اسب و دهنه اسب و افسار اسب در اختيار آنهاست. در سوره «اسراء» دارد که ﴿لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ﴾؛ من سواري مي‌خواهم، و عملي کرد. فرمود اينها حرف انبيا را گوش ندادند دارند به ديگري سواري مي‌دهند که ما از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌کنيم به برکت قرآن و عترت اقتصاد مملکت را تأمين کند.

«و الحمد لله رب العالمين»



[1]. سوره نحل، آيه125.

[2] . سوره بقره، آيه171؛ سوره إبراهيم، آيه18.

[3] . سوره روم، آيه29.

[4]. سوره انبياء، آيه22.

[5] . سوره قريش، آيه4.

[6]. سوره نساء، آيه29.

[7]. الكافي (ط _ الإسلامية)، ج5، ص73.

[8]. السيرة الحلبية، ج3 ص55؛ الروض الانف الوكيل، ج7،  ص135؛ «قَالَ: فَتَابُوا بَعْدُ وَ حَسُنَ إسْلَامُهُمْ وَ رُوِينَا بإسناد متّصل عن عبد الله ابن أَبِي بَكْرٍ قَالَ: خَرَجَ النّبِيّ ـ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ـ عَلَی أَبِي سُفْيَانَ، وَ هُوَ فِي الْمَسْجِدِ فَلَمّا نَظَرَ إلَيْهِ أَبُو سُفْيَانَ قَالَ فِي نَفْسِهِ لَيْتَ شِعْرِي بِأَيّ شَيْءٍ غَلَبْتنِي، فَأَقْبَلَ النّبِيّ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتّی ضَرَبَ بِيَدِهِ بَيْنَ كَتِفَيْهِ وَ قَالَ: بِاَللهِ غَلَبْتُك يَا أَبَا سُفْيَانَ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ أَشْهَدُ أَنّك رَسُولُ اللهِ».

[9] . نهج البلاغة(للصبحی صالح)، حکمت304.

[10] . سوره صف، آيه2.

[11] . سوره اعراف، آيه176.

[12]. سوره انعام، آيه112.

[13]. سوره نساء، آيه69.

[14]. بحار الأنوار(ط ـ بيروت)، ج1، ص180.

[15]. سوره آلعمران، آيه18.

[16] . سوره کهف، آيات37 ـ 39.

[17]. سوره زمر، آيه21.

[18]. سوره سجده، آيه27.

[19]. عدة الداعي و نجاح الساعي، ص68.

[20]. سوره توبه، آيه104.

[21] . اشعار منتسب به حافظ، شماره11.

[22]. سوره اسرا، آيه62.