دیگر اخبار
پیام به همایش بین المللی

پیام به همایش بین المللی "اخلاق، الهیات و بلایای فراگیر"

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

پيام در محكوميت اهانت به قرآن و پيامبر گرامی اسلام(ص)

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

شروع درس خارج فقه آیت الله العظمی جوادی آملی در سال تحصیلی جدید

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

پیام تسلیت آیت الله العظمی جوادی آملی در پی ارتحال آیت الله صانعی

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

دينِ منهای ولايت و غدير مي‌شود سقيفه!

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

ویژگی های خاص منتخب غدیر از منظر آیت الله العظمی جوادی آملی

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

پيام آیت الله العظمی جوادی آملی به مناسبت عيد سعيد غدير خم

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

راستگویی بهترین سرمایه خبرنگار است/ راستگویی ثمره تزکیه نفس و تحقیق عالمانه است

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

اگر غدیر نبود چیزی از اسلام نمی ماند

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

فرازهایی از معارف و سیره امام محمد باقر(ع) در بیان آیت الله العظمی جوادی آملی

شناسه : 28149953


سوره مبارکه «فلق» آیات 1 تا 5
Loading the player...

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيطَانِ الرَّجِيم

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم

﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (1) مِنْ شرّ ما خَلَقَ (2) وَ مِنْ شرّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ (3) وَ مِنْ شرّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ (4) وَ مِنْ شرّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ (5)

سوره مبارکه‌اي که «علم بالغلبة» آن «فلق» است به مناسبت اينکه اين کلمه در اولين آيه بعد از «بسم الله» آمده، اين سوره به وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به عنوان اينکه اسوه است و نبي و وليّ و امام و رهبر جامعه بشري و امت اسلامي است، مسئله استعاذه را تعليم مي‌کند. استعاذه در مقابل استخاره است در هر دو امر سه مسئله لازم است: يکي اينکه اصل استعاذه لازم است مثل اصل استخاره، دوم اينکه استعاذه به چيز نظير استخاره به چيز و به چه کسي؛ اصل سوم استعاذه از چيز، چه اينکه استخاره درباره چيست.

منظور از استخاره‌اي که مقابل استعاذه است «طلب الخير» است نه تفأّل به قرآن و مانند آن. در جريان استعاذه يک امر ضروري و قطعي است که اصل استعاذه از شرّ يک امر ضروري است، به چه کسي پناه ببريم امر ضروري است، اصل از چه چيزي پناه ببريم امر ضروري است. استعاذه اصلش لازم است، زيرا انسان موجودي است که در معرض خطر است آن توانايي را ندارد که هر خطري را شناسايي کند اولاً و آن را دفع کند ثانياً يا از خود دفاع کند ثالثاً؛ انساني که در معرض بسياري از رخدادهاي تلخ است هيچ چاره‌اي جز استعاذه ندارد. به چه کسي استعاذه کند؟ به قدرت محض و خيّر صرف که از او جز خير نايد. از چه چيزي استعاذه کند؟ از هر شرّي، ناملايمي و تلخ‌کامي و مانند آن. در استعاذه سه امر لازم است اصل استعاذه، استعاذه به چه کسي و استعاذه از چه چيزي.

جريان استخاره هم اين چنين است؛ اصل استخاره ضروري است انسان نه خير خود را به نحو اطلاق مي‌شناسد نه بر فرض اينکه بشناسد تواناي تحصيل آن است بالقول المطلق و نه ساير اشيايي که منشأ خير هستند در اختيار اوست. پس اصل استخاره ضروري است از چه کسي خير بخواهيم ضروري است، خير ما چه چيزي باشد بايد تشخيص بدهيم يا ارجاع بدهيم به خود آن منشأ خير که امر ثالث است ضروري است.

در جريان استعاذه قرآن کريم صريحاً اعلام کرد که ﴿إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾[1] و نه ﴿الشَّيْطانِ الرَّجيمِ﴾. قرآن صراط مستقيم است چه اينکه اهل بيت صراط مستقيم‌اند ولايت اهل بيت صراط مستقيم است که قرآن ناطق‌اند حقيقت قرآن صراط مستقيم است. شيطان که در کمند و کمين است در کنار صراط مستقيم است که گفت: ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾،[2] او قافله را که در صراط مستقيم‌اند رهزني مي‌کند و راهزني مي‌کند و غارت مي‌کند. در غير صراط مستقيم که سبيل غيّ است او کاري ندارد، چون کارش را کرده است. در کنار صراط مستقيم کمندي مي‌گذارد و کمين دارد ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾.

قرائت قرآن، تلاوت قرآن، تفسير قرآن، تأمل در قرآن، عمل به قرآن، نشر قرآن، تبليغ قرآن، همه اينها صراط مستقيم است در کنار همه اينها شيطان با کمندي کمين کرده است ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾. جريان امامت اين طور است، ولايت اين طور است، نبوت اين طور است، عصمت اين طور است، ارادت به اهل بيت و توسل به آن ذوات قدسي(عليهم افضل صلوات المصلين) اين چنين است، بخواهد در آن مسير حرکت کند شيطان با کمندي قوي در کمين متوسلان است و متوکلان است و پيروان امامت ائمه. اصل استعاذه مثل استخاره «امر ضروري لا ريب فيه».

حالا اين چند امري که ذکر شده است براي اين است که به عنوان تمثيل است نه به عنوان تعيين. آن تعبير که ﴿إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ﴾ يعني «إذا أردت أن تقرأ القرآن» مثل «فنمط الرفط قل فيه النمط»، «إذا أردت أن تقرأ القرآن فاستعذ»، «إذا أردت أن تصلي» اين است، «إذا أردت أن تفعل الخير» اين طور است؛ چون او با يک کمند قوي در کمين راهيان صراط مستقيم است صريحاً اعلام کرد، يک؛ و ذات اقدس الهي تکذيب نکرد، دو؛ که ﴿لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ﴾.

پس ﴿إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ﴾ قرآن و ولايت يعني صراط مستقيم، اين يک اصل کلي است. در بخش‌هايي از اين اصل کلي خبر دارد نظير اينکه وجود مبارک يوسف(سلام الله عليه) وقتي آن پيشنهاد تلخ داده شد ﴿قالَ مَعاذَ اللَّهِ﴾؛[3] انساني که در برابر گناه قرار مي‌گيرد هيچ چاره‌اي ندارد جز پناهندگي. پيغمبر(عليه و علي آله آلاف التحية و الثناء) امام به هر حال اينها معصوم بالذات نيستند اينها معصوم «بالله» هستند چون معصوم «بالله»اند لذا ﴿وَ إِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّه﴾[4] منتها براي آنها دفع است براي ما رفع. وقتي يوسف(سلام الله عليه) احساس خطر مي‌کند مي‌گويد ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾ حتي فرصت اين نيست که بگويد «أعوذ بالله»، در بحث يوسف گذشت که فاصله بين ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾ و «أعوذ بالله» خيلي است و آنجا وجود مبارک يوسف که آن باريک «أَدَقُّ مِنَ الشَّعْرِ وَ أَحَدُّ مِنَ السَّيْفِ»[5] در آن بحبوحه قرار گرفت فرصت اينکه فعل را بيان کند بگويد من پناه مي‌برم نبود، ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾ او پناهگاه است.

بنابراين هيچ بحثي نيست که استعاذه ضروري است مثل استخاره. انسان خير را از کجا مي‌خواهد؟ «مِنْ أَيْنَ لِي الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِكَ»؛[6] اگر «بِيَدِهِ الْخَيْرُ» است و اگر در دعاها به ما فهماندند تلقين کردند ما فهميديم و پذيرفتيم که «مِنْ أَيْنَ لِي الْخَيْرُ يَا رَبِّ وَ لَا يُوجَدُ إِلَّا مِنْ عِنْدِكَ» چاره جز استخاره نيست استخاره يعني استخاره! اين هيچ ارتباطي با تفأل ندارد.

مطلب بعدي آن است که شرّ امر وجودي است يا امر عدمي؟ اين دو مطلب معروف بين اهل معقول که يکي از رهبران فکري عقلي قائل است به اينکه شرّ امر عدمي است، ديگري قائل است که شرّ امر وجودي است منتها کمتر از خير است اين نزاع بارها گفته شد نوشته شد بزرگان ما بيان کردند که اين نزاع اصلاً چنين چيزي در عالم رخ نداد بين دو حکيم معروف؛ زيرا يکي حرفي را مي‌زند که آيا شرّ امر وجودي است يا نه، ديگري هم اين را قبول دارد. دومي در بحث ديگر که شرّ امر عدمي است به اندازه خير است يا کمتر از خير، ثابت کرد که کمتر از خير است که دومي هم آن را قبول دارد. هر دو حکيم اين دو مطلب را قبول دارند چون بحث در دو فصل است فصل اول اين است که آيا شرّ وجودي است يا عدمي؟ هر دو قبول دارند که شرّ امر عدمي است. فصل دوم آن است که حالا که اين امر عدمي است نسبت به خير اکثر است يا مساوي است يا اقل است؟ هر دو فتوا مي‌دهند که اقل از خير است. پس نزاعي بين علمين معروفين نيست.

اما مطلب اول که بالضرورة شرّ امر عدمي است و آن اين است که در همه موارد بدون استثنا وقتي بشر کلمه شرّ را به کار مي‌برد که فلان امر براي فلان چيز يا براي فلان شخص يا براي فلان گروه شرّ است شرّ بود شرّ مي‌شود، اين کاملاً که تحليل بکنيد بدون کمترين اغماض، سر از عدم و عدمي در مي‌آورد. اگر فلان امر خيري به او عطا کند که شرّ نيست. کاري به او نداشته باشد که شرّ نيست. خيري بر خيرات او بيافزايد که شرّ نيست. نقصي از نقص‌هاي او را برطرف کند که شرّ نيست. عيبي از عيوب او را تصحيح کند که شرّ نيست. نه تکميل نقص شرّ است، نه تصحيح عيب شرّ است. تنها در دو مورد شرّ انتزاع مي‌شود: مورد اول آن است که کمالي از کمالات را از او بگيرد يا اصل حيات را بگيرد يا سلامت را بگيرد علم را بگيرد قدرت را بگيرد که يا «ليس»ی تامه باشد يا «ليس»ی ناقصه، يا چيزي را بگيرد حياتي را بگيرد يا کمالي را سلب کند در تمام مواردي که واژه شرّ به کار مي‌رود الا و لابد يا به «ليس»ی تامه برمي‌گردد يا به «ليس»ی ناقصه. محال يعني محال! محال است که جايي کلمه شرّ به کار برده بشود و به «أحد السّلبين» برنگردد؛ پس:

الشرّ أعدام فکم قد ضل من ٭٭٭ يقول باليزدان ثم اهرمن[7]

اين را هر دو حکيم فتوا مي‌دهند و هيچ اختلافي «بين العلمين» نيست که «الشرّ عدمیٌ».

فصل دوم آن است که حالا که شرّ امر عدمي است به هر حال در عالم پيدا شد، اين به اندازه خير است يا بيشتر از خير است يا کمتر از خير؟ اين را هر دو حکيم مخصوصاً دومي بازتر کرد و فرمود براساس توحيد کل آنچه در صحنه هستي مي‌گذرد «بإذن الله» است «بأمر الله» است به تدبير الهي است به مديريت الهي است، او خوب اداره مي‌کند دايره خوبي ترسيم مي‌کند مدير به اين معناست که چيزي را فروگذار نمي‌کند هر چه بايد در اين حلقه باشد هست و هر چه نبايد وارد اين حلقه بشود اجازه ورود ندارد. چيزي را ذات اقدس الهي خلق مي‌کند که يا خير محض باشد نظير مجرّدات عامه مطلقه يا خيرش بيش از شرّش باشد نظير همه موجوداتي که در نشئه طبيعت هستند. چيزي که شرّ محض باشد اصلاً فرض ندارد چون اگر شرّ محض باشد بايد براي خودش هم شرّ باشد؛ يعني عدم خودش را هم به همراه داشته باشد چنين چيزي که قابل وجود نيست. شرّ محض وجود ندارد شرّي که اکثر از خير باشد يا مساوي خير باشد با حکمت الهي سازگار نيست؛ اگر بيشتر از خير باشد يا معادل خير باشد دليلي بر وجود او ندارد. آن خدايي که از خيّر محض جز نکويي نايد يقيناً خلق نمي‌کند؛ البته يقيناً خلق نمي‌کند نه يقيناً بايد نکند. کار خدا تحت «بايد» نيست بلکه کار خدا طوري است که هر چه بايد است «من الله» است نه «علي الله» که قبلاً هم گذشت.

بنابراين شرّ الا و لابد يا به «ليس»ی تامه برمي‌گردد مثل اينکه مرگ مي‌آورد حيات را مي‌گيرد اصل ذات را سلب مي‌کند، يک؛ يا کمالي از کمالات ذات را سلب مي‌کند، دو؛ پس الا و لابد شرّ «عند التحليل» يا به «ليس»ی تامه برمي‌گردد يا به «ليس»ی ناقصه.

بنابراين تابع شيئي است که آن امر براي خودش خير است نسبت به محيط زيست خود خير است. يک مار همان طوري که کبک و آهو و تيهو و طاوس از زندگي خود لذت مي‌برند او هم از أکل و شرب لذت مي‌برد از توليد لذت مي‌برد از فرزندداري لذت مي‌برد براي خودش براي حفظ سلامت خودش مي‌کوشد لذت مي‌برد؛ اما اينکه نيشي مي‌زند حيات کسي را مي‌گيرد يا سلامت کسي را مي‌گيرد که اولي «ليس»ی تامه است دومي «ليس»ی ناقصه اين شرّ است.

در اين مواردي که فرمود: ﴿بِرَبِّ الْفَلَقِ﴾ براي اينکه اين «فلق» تمام ظلمت‌ها را مي‌شکافد، خدا تمام شروري اگر باشد را مي‌شکافد، نقص‌هايي که باشد را مي‌شکافد، آفت‌ها و عيب‌هايي که باشد مي‌شکافد و سلامت را به بار مي‌آورد به يک چنين موجودي بايد استعاذه کرد او مستعاذ است او معاذ است که ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾، ملجأ است همان طوري که «لَا مَلْجَأَ مِنْكَ إِلَّا إِلَيْكَ»، معاذ هم چنين است. پس او که هر ظلمت و تاريکي را مي‌شکافد بايد به او پناهنده شد؛ از چه چيزي؟ از شرّ چيزهايي که خلق شدند، همين که اشاره شد يا شيطان است که بالاصل او منشأ شرّ است يا گاهي ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾ است، گاهي «من فتنة» است، گاهي سحر است، گاهي شعبده است گاهي جادو است اينها کارهايي است که منشأ شرّ است زوال حيات يا زوال کلام هستند و اين را هم در سوره مبارکه «بقره» مشخص فرمود آن ساحراني که در بابِل و اينها بودند ﴿بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ﴾ اينها ﴿وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ﴾.[8] اولاً هر چه در نظام خلقت است تا تکويناً خدا اذن ندهد مستحيل است صادر بشود منتها تشريعاً گاهي حرام است گاهي مکروه است و مانند آن. کار خلاف اگر ايذاء کسي باشد اين شرعاً حرام است، ولي در همان جايي که فرمود سحر ساحران باعث تفرقه زن و مرد است، دو دوست را از يکديگر جدا مي‌کند ﴿يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ﴾ که بين زن و شوهر جدايي مي‌اندازد فرمود: ﴿وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ﴾.

پس سحر اين کار را مي‌تواند بکند و اين شرّ است و حرام است و حتي حکم تلخي هم دارد، لکن در نظام تکوين به اذن خداست؛ مثل سمّ؛ دام سمّ به کسي تشريعاً حرام است ولي تکويناً اين سمّ اگر بخواهد اثر بگذارد «بإذن الله» است و ذات اقدس الهي اين کارها را انجام داد و در هر اموري انسان موظف است از آنها به ذات اقدس الهي پناهنده بشود و از شرّ آنها مصون باشد.

﴿وَ مِنْ شرّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ﴾، وقتي شب کاملاً تاريک شد و ظلمتش را گسترده کرد، اگر سرقت است همان زمان است قتل و آدم‌کشي و غارتگري و مانند آن است در آن وقت است اين وقت‌ها را اختصاص داد براي اينکه اين وقت شرّ است وقتي است که رهزنان و غارتگران و بدانديشان و دگرانديشان به فکر ايذاء کسي هستند در آن فرصت ﴿وَ مِنْ شرّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ﴾ آنهايي که در گره‌ها اورادي را مي‌خواندند و مي‌دميدند و سحر مي‌کردند تا براي جدايي بين زن و شوهر، جدايي بين دو دوست ناکام گذاشتن يک صنعتگر، تاجر، هنرمند، کارگر، محقق، پژوهشگر، هر کاري که به هر حال مانع پيشرفت يک فرد يا جامعه بشود آنها گره مي‌زدند، آن اوراد را مي‌خواندند و مي‌دميدند و آن کار سحر را، سحر هم جزء علوم غريبه است غريبه با «غين»، علم است درس خواندني است موضوع دارد محمول دارد، منتها جزء علوم محرّمه است. اينکه در مکاسب محرّمه اين گونه از کسب‌ها را تحريم کردند، رازش همان جا بيان شده است. سحر و شعبده و جادو و اين گونه از امور را که جز ضرر چيز ديگري ندارد علم است موضوع دارد محمول دارد راه دارد فنّ است ياد گرفتني است منتها محرّم است. تأثيرگذاري آن هم تکويناً به اذن خداست تشريعاً هم که شارع مقدس حرام کرده است.

اين اوقات را که مي‌شمارد چون اوقات خطر است جنگ است؛ منتها وجود مبارک پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) نه تنها جلوي آن کارها را گرفت خودش هم حتي در جنگ‌ها با اينکه افراد استحقاق مبارزه و خونريزي را داشتند که بايد از بين بروند «مَا بَيَّتَ رَسُولُ اللَّهِ(صلي الله عليه و آله و سلم) عَدُوّاً قَطُّ»[9] هرگز شبانه شبيخون نمي‌زد مردانه روز مي‌جنگيد، تبييت بکند شبانه دشمن به خواب رفته را شبيخون بزند اين با رادمردي پيغمبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) سازگار نبود، با آن جوانمردي و رادمردي و خير انديشي آن حضرت و دين اسلام و فتوّت اسلام سازگار نبود «مَا بَيَّتَ رَسُولُ اللَّهِ(صلي الله عليه و آله و سلم) عَدُوّاً قَطُّ».

پس اين موارد مورد شرّ است؛ حسود هم همين طور است برخي‌ها يک خصيصه‌اي در چشمشان است در روحشان است در خاصيت رواني‌شان است که اگر تمنّي زوال نعمت کسي را بکنند او آسيب مي‌بيند تمنّي زوال حيات کسي را بکنند او آسيب مي‌بيند اين حسد هست يک خصيصه نفساني است و بسيار تلخ است و بسيار بد هم هست حسد در قبال غبطه است. غبطه آن است که اگر کمال يا سلامت يا علم يا خير ديگري را انسان در کسي ببيند بقاي آن را براي همان شخص از خدا بخواهد معادل آن و مشابه آن را هم براي خودش طلب بکند آن را مي‌گويند غبطه. غبطه در برابر حسد است حسد آن است که انسان خيري را کمالي را در کسي مي‌بيند و خواهان زوال اين نعمت از آن متنعّم است اين حرام است و شرّ است. اما غبطه آن است که اگر کمالي را در کسي مي‌بيند حفظ اين کمال را براي آن صاحب کمال از خدا مسئلت مي‌کند و مشابه آن را براي خود مي‌طلبد اين کار خيري است غبطه اين است.

بنابراين در اين چند چيزي که ذات اقدس الهي ذکر کرد اولاً به عنوان مَثَل است؛ ثانياً اصلا حرم امن نبوت از سحر مصون است؛ البته آسيب رساندند به بدن حضرت مثل اينکه سنگ زدن به دندان مبارک حضرت يا سنگ زدن به پاي مبارک حضرت آسيب مي‌رساند، آسيب رساندن به بدن مطهر ائمه(عليهم السلام) و انبياء(عليهم الصلاة و عليهم السلام) يک امر ممکن بلکه واقع شدني است نقص نيست؛ اما به حرم امن عقل اينها، اعجاز اينها، رسالت اينها، امامت اينها، ولايت اينها آن منطقه، منطقه ممنوعه است احدي در آن منطقه راه ندارد و هيچ کاري نمي‌تواند به آن حرم امن آسيب برساند و اگر مرحوم شيخ طوسي و ساير بزرگان ما اصرار دارند که آن حَرَم امن است نسبت به عقلانيت آنها نبوت اينها وحي اينها رسالت اينها که کلام الهي آنجا جايگاه خاصي دارد آن منطقه، منطقه ممنوعه است، شيطان راه ندارد چه رسد به ديگران. منشأ شرّ شيطان است که ﴿إِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾،[10] از شيطاني که با کمند سنگين در کمين صراط مستقيم است او راه ندارد چه رسد به ديگران که ديگران دست‌پرورده شيطان هستند.

پس آن قلب مطهر، روح مطهر، مقام نفساني او مطهر از هر وسوسه و دسيسه و سحر و مانند آن است، بدن آسيب مي‌بيند و آنچه در اين موارد گذشت اينها به عنوان تمثيل است نه تعيين؛ چون غالباً شرّ در همين موارد پيدا شده است و اين دو سوره اخير قرآن يعني: ﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ﴾ و ﴿قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ﴾ جزء قرآن است «مما لا ريب فيه» است و دستور استعاذه هم دادند با اين سه اصل؛ اصل استعاذه، به چه کسي استعاذه ببريم؟ از چه چيزي استعاذه کنيم؟ مثل اصل استخاره، از چه کسي استخاره کنيم؟ چه بخواهيم؟ آنجا اصول سه‌گانه امر مسلّم است اينجا اصول سه‌گانه امر مسلّم است و ﴿مَعاذَ اللَّهِ﴾ که وجود مبارک يوسف(سلام الله عليه) گفت هم براي همه ما آموزنده است، در خيلي از موارد هم قرآن کريم فرمود آن کار را بکن ﴿فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ﴾ به خدا پناه ببر! از شرّ دشمنانت، از شرّ بيگانه‌ها، از شرّ جن، از شرّ انس و مانند آن.

غرض اين است که آنها تفصيل عميق لازم ندارد. اين دو مطلب اساسي که شرّ امر عدمي است ممکن نيست که شيئي وجود داشته باشد و شرّ باشد براي اينکه اگر وجود داشته باشد لااقل براي خودش و براي لوازم خودش خير است. شرّ امر عدمي است «مما لا ريب فيه»، آن اموري که منشأ شرّ هستند براي خودشان خير هستند لوازم آنها خير است خيرشان بيش از شرّشان است شرّي که از اينها نازل مي‌شود نه مساوي خير است نه بيشتر، بلکه کمتر از خير است. پس آن دو اصل اساسي: يکي اينکه استعاذه در مقابل استخاره است سه اصل را به همراه دارد يعني هر کدام از اين استخاره‌ها و استعاذه‌ها؛ آن مطلب اساسي و عميق عقلي که شرّ امر عدمي است «و لا ريب فيه». شرّي که عدمي است منشأ وجودي دارد مثل مار که امر وجودي است شرّي را به دنبال دارد؛ در آنجا آن خيرش بيش از شرّ اوست، نه شرّ و خير معادل و مساوي هم‌اند و نه شرّ بيشتر و اين مواردي هم که ذکر شده است به عنوان تمثيل است و نه تعيين و اين سوره از سوره‌هاي قطعي قرآن کريم است «مما لا ريب فيه».

اميدواريم که امت اسلامي از هر گونه بدانديشي و شرور محفوظ باشند، از هر حسدي از هر بغي‌اي از هر قتلي از هر خطري مصون باشند به برکت قرآن و عترت.

«و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»



[1]. سوره اسراء، آيه45.

[2]. سوره أعراف، آيه16.

[3]. سوره يوسف، آيه23.

[4]. سوره اعراف، آيه200؛ سوره فصلت، آيه36.

[5]. الكافي(ط ـ الإسلامية)، ج8، ص312.

[6]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج‏2، ص582.

[7]. منظومه‌ حکمت‌، حکيم سبزواری، ص0۱۵۰

[8]. سوره بقره، آيه102.

[9]. الكافي (ط ـ الإسلامية)، ج‏5، ص28.

[10]. سوره نحل، آيه98.